برچسب: داستان

  • عکس آقاجان

    عکس آقاجان

    عکس آقاجان
    عکس آقاجان

    نوروز امسال شاید خاص‌ترین نوروزی باشد که در دو سه دهه اخیر ایران به خود دیده است. نوروزی که به دلیل شیوع بیماری کرونا و بحران اجتماعی بهداشتی پیوست با آن جامعه ایرانی را در نوعی بهت و شک فرو برده است. با این همه و به روایت تاریخ شاید نه به این ابعاد اما در ساختاری متفاوت‌تر این اولین نوروزی نیست که ایران و ایرانیان با بحران روبرو می‌شوند و انسان ایرانی در گذر جبری تاریخ روزگارش را در آن سپری می‌کند. یادداشت‌های که در بخش «روایت بحران» در خبرگزاری مهر طی روزهای اخیر منتشر می‌شود، نگاهی است متفاوت از سوی هنرمندان اهل قلم به زیست و زندگی خود در بحران. روایت‌هایی که گاه عاشقانه است و گاه تلخ. گاه گزارش‌گونه است و گاه کاملاً حس‌برانگیز.

    آنچه در ادامه می‌خوانید داستانی است از فریده ترقی داستاننویس نیشابوری و ساکن جزیره کیش با موضوع زندگی در شرایط سخت. بحرانی وی پیش از این دو مجموعه داستان با عنوان «عبور از نقطه تلافی» و «پاراگراف» را طی دو سال قبل منتشر کرده است و از نویسندگان برگزیده جایزه ملی خلیج فارس نیز به شمار می‌رود.

    عکس آقاجان را از روی طاقچه برمی‌دارم. آستر نم‌دار را آرام می‌کشم روی کناره‌های قاب و چشمان مهربانش …انگار همین دیروز بود که روی زانویش می‌نشستم و سرم را تکیه سینه‌اش می‌دادم. کف دست زبرش را آرام روی صورتم می‌کشیدم و می‌خندیدم. سایه‌ای محو از صورتم روی چهره‌اش می‌افتد. نگاهم در سیاهی چشمانش ذوب می‌شود. می‌گوید: ” با من بیا! “

    می‌خندد. دمپایی‌هایم را می‌پوشم و دنبالش می‌روم. نسیم خنک عصرگاهی لابه‌لای موهایم می‌پیچد. می‌پرسم: ” کجا می‌رویم؟ “

    برمی‌گردد و با انگشتش درخت توت را نشان می‌دهد. روی قطورترین شاخه‌اش تابی طنابی بسته‌شده جیغ می‌کشم و به‌طرف تاب می‌دوم.

    صدای باز و بسته شدن در حیاط را می‌شنوم. پیشانی آقاجان را می‌بوسم و عکس را روی طاقچه می‌گذارم. رحمان در خانه را باز می‌کند. سلامش که می‌کنم سری می‌جنباند و چترش را تکیه دیوار می‌دهد. آب از شیارهای چتر چکه می‌کند کف سیمانی خانه، از جیبش دسته‌ای اسکناس بیرون می‌آورد و کنار عکس آقاجان می‌گذارد. می‌نشیند و پشتش را تکیه گچ دیوار می‌دهد. برایش چایی می‌ریزم. زیرچشمی نگاهی به خط صاف لب و ابروهای گره‌خورده‌اش می‌اندازم. کنارش می‌نشینم. استکان خالی چایی را توی سینی می‌گذارد. می‌گوید:

    “دلم را خوش کرده بودم موقتی ست درست می‌شود. “

    نگاهش را می دزد و انگشتانش در هم گره می‌شوند.

    ” امسال همان خرج یومیه خوردوخوراکمان برسد باید خدا را شکر کنیم، دست روی هر چه می‌گذاری قیمتش چند برابر شده! “

    زیرچشمی نگاهی به پرده می‌کنم. صدای خش‌خش ورق زدن کتاب و دفتر بچه‌ها نمی‌آید. دلم فشرده می‌شود. حتماً مداد لای انگشتانشان وارفته. طول سال هر چه خواسته بودند خریدش را حواله عید کرده بودم. می‌پرسم: ” چرا این‌جوری شده؟ “

    دلش سرریز می‌کند و می‌گوید:

    ” آن‌وقت که پا داشتم و روی زمین کار می‌کردم، زیر آفتاب دانه به دانه گوجه‌فرنگی سوا می‌کردم و در جعبه می‌چیدم. محصول را مفت می‌خریدند از وقتی‌که درد پا امانم را برید و نگهبان شدم همه‌چیز گران شد! “.

    سینی را برمی‌دارم و خودم را به پختن شام سرگرم می‌کنم. رحمان بی‌کلامی عقب می‌کشد. سرش را به پشتی تکیه می‌دهد و چشمانش را می‌بندد. دلم گرفته، دیگر چیزی به عید نمانده، مشتی آب روی گندم‌های جوانه‌زده می‌پاشم. نگاهم روی ساقه نازک و سفیدشان ثابت می‌ماند. اگر گندم بیشتری نم کنم می‌توانم سمنوی عید را بپزم، یک‌شب تا صبح بیدار می‌مانم و آماده‌اش می‌کنم. می‌دهم رحمان به کارمندهای شرکتشان بفروشد …درست می‌شود! باد در پرده آشپزخانه چین می‌اندازد و هوای نم‌دار بارانی داخل می‌زند. دو روز است که ابرهای تیره کف آسمان خزیده‌اند و دل‌گرفته‌شان را سبک می‌کنند. چشمانم را می‌بندم و برای لحظاتی به صدای برخورد قطرات به سقف گوش می‌دهم. آخرین استکان را زیرآب می‌گیرم. تازه زردی ته‌مانده چایی از کف بالا خزیده که برای لحظه‌ای همه‌جا در نوری سفید روشن می‌شود و پشت‌بندش تبری از ناکجا کوبیده می‌شود به سقف آسمان! رعد شیشه را می‌لرزاند و استکان از لای انگشتانم سر می‌خورد در گودی ظرف‌شویی! فریاد “یا ابوالفضل ” ناخواسته از گلویم بیرون می‌زند. باران شدت می‌گیرد. ترسی مرموز به دلم می‌خزد. برمی‌گردم راهرو، رحمان رنگ‌پریده گیج و منگ اطرافش را نگاه می‌کند. قطرات باران بی‌محابا و مدام بر سقف و شیشه‌ها کوبیده می‌شوند. خانه در تاریکی فرو می‌رود. در را باز می‌کنم…آب داخل حیاط راه افتاده است. سرم را بالا می‌گیرم، آنچه می‌بینم دیگر باران نیست، کسی شیر آبی با دهانه‌ای به وسعت آسمان را بازکرده. فریاد یا خدا تا بیخ گلویم بالا می‌آید. در اندک روشنایی کوچه، آبی گل‌آلود از زیر در به‌شدت قل می‌زند و داخل می‌شود. بدنم خشک‌شده. خیره به آب تیره صدای جیغ می‌شنوم، همهمه…یا خیال می‌کنم؟ آب جلو چشمان حیرت‌زده‌ام کله می‌کند. صداها واضح‌تر می‌شوند فریادهای کمک، اسامی آشنا، ناآشنا، جیغ‌هایی که در نیمه ساکت می‌مانند. کسی داد می‌کشد سد خراب شده! و پشت‌بندش باز ضجه زنی است و غرش آسمان و صدای قل خوردن، کوبیده شدن! دستی به جلو هلم می‌دهد، برمی‌گردم. رحمان است با بچه‌ها! صدای هق‌هق گریه‌شان را می‌شنوم. دندان‌هایشان به هم می‌خورد. از سرماست یا ترس؟ با آن لباس‌های نازکشان حتماً سرما می‌خوردند. رحمان با دست به سمت راه‌پله حیاط اشاره می‌کند و داد می‌زند:

    ” برویم پشت‌بام! “

    دخترم را بغل کرده. دست پسرم را گرفته و دنبال خودش می‌کشاند. هنوز چند قدم نرفته‌اند که آب دور بدنشان می‌پیچد. پسرم برمی‌گردد. وحشت‌زده نگاهم می‌کند. آب گل‌آلود سرد به کمرش رسیده! رحمان، سلان سلان به‌طرف راه‌پله می‌رود. دستان دخترم دور گردنش حلقه شده، باورم نمی‌شود …یکهو…چی شد؟ نکند کابوس باشد! داشتیم باهم چایی می‌خوردیم! …آب تیره سرازیر می‌شود کف اتاق، کله می‌کند و اوج می‌گیرد. چیزی به‌سختی به در بسته حیاط کوبیده می‌شود و زبانه را از جایش می‌کند. سیاهی جسمی برای لحظه‌ای در چهارچوب در مکثی می‌کند و به جلو رانده می‌شود. موجی جدید داخل می‌آید. به‌قدر یک وجب تا رسیدن به طاقچه مانده.

    فریادی محو در زوزه باد می‌پیچد:

    “چه‌کار می‌کنی زن بیا بالا! “

    برمی‌گردم سمت طاقچه، چیزی نمانده که قاب عکس شناور شود. بدنم را تکیه دیوار می‌دهم و خودم را به جلو می‌کشم. سرما لرز به چانه‌ام انداخته… می‌ترسم. آقاجان دستش را به طرفم دراز می‌کند. نزدیک که می‌شوم. زیر بغلم را می‌گیرد و در هوا می‌چرخاند. پاهایم را روی شانه‌اش مهار می‌کند. دست‌هایم محکم حلقه می‌شوند دور گردنش. صدایی در شرشر باران می‌پیچد.

    “مامان! “

    کیف و کتاب بچه‌ها روی سطح آب چرخ می‌خورند.

    ” بیاااا “

    برای لحظه‌ای همه‌جا در نوری سفید روشن می‌شود و باز دل آسمان می‌ترکد…

    آب تیره زیر پاهایم چرخ می‌خورد و از سینه‌ام بالا می‌زند. آقاجان نگاهم می‌کند. نگران است. این قاب عکس تنها یادگاری ست که برایم مانده. بوی گلاب توی دماغم می‌پیچد. چشمانم را باز می‌کنم. زن‌ها دوره‌ام کرده‌اند. یکی داد می‌زند: ” بهوش آمد خدا رو شکر! “

    سرم گیج است. صدای قران می‌آید. افتان‌وخیزان جلو می‌روم. چند نفر زیر بغلم را می‌گیرند تا برمگردانند. کسی می‌گوید: ” کاری نداشته باشید. بگذارید برود. “

    خودم را روی خاک کپه شده می‌اندازم. درد گلوله شده در سینه‌ام می‌ترکد و هق‌هق گریه‌ام بلند می‌شود. بازوانم دور قاب عکس حلقه می‌شوند.

    یک نفر هوار می‌کشد. ناله‌ای ممتد که در بغض می‌شکند. ملتمسانه. صدای رحمان است یا آقاجان! بیشتر شبیه نعره‌ای شلاق‌خورده است، درهم‌شکسته، …آب سرد زیر پاهایم چرخ می‌زند و از دیوار جدایم می‌کند. دست‌وپا می‌زنم تا به چیز ثابتی چنگ بزنم. صدای گریه می‌آید. مقوایی نم‌کشیده دور دستم می‌پیچد. در غرش رعد همه‌جا روشن می‌شود. تصویر آقاجان هست. نگاهش دلم را گرم می‌کند. آمده تا کنارم باشد. صدای جیغ می‌آید. ضجه، کسی باران را نفرین می‌کند. آسمان را نفرین می‌کند… دستی دور گردنم حلقه می‌شود.

  • پیام تسلیت وزیر ارشاد برای درگذشت رضا بابایی

    پیام تسلیت وزیر ارشاد برای درگذشت رضا بابایی

    پیام تسلیت وزیر ارشاد برای درگذشت رضا بابایی
    پیام تسلیت وزیر ارشاد برای درگذشت رضا بابایی

    «خبر درگذشت نویسنده و پژوهشگر نام آشنا، مرحوم رضا بابایی پس از تحمل دوره‌ی بیماری موجب تأسف شد. این نویسنده اندیشمند در حیات علمی پربار خویش آثار درخوری در حوزه‌های فرهنگی و دینی از خود به یادگار گذاشت.

    اینجانب فقدان این انسان وارسته را به عموم علاقمندان و خانواده آن فقید سعید صمیمانه تسلیت می‌گویم و از درگاه خداوند منان برای آن مرحوم علو درجات و رحمت واسعه و برای بازماندگان محترم صبر و اجر مسالت دارم.

  • انتشار دومین رمان نویسنده برگزیده جایزه‌جلال/ باید قصه‌گو بمانم

    انتشار دومین رمان نویسنده برگزیده جایزه‌جلال/ باید قصه‌گو بمانم

    انتشار دومین رمان نویسنده برگزیده جایزه‌جلال/ باید قصه‌گو بمانم

     

    انتشار دومین رمان نویسنده برگزیده جایزه‌جلال/ باید قصه‌گو بمانم

    به گزارش خبرنگار مهر، سه سال پس از انتشار نخستین اثر داستانی مریم جهانی و دریافت جایزه ادبی جلال آل احمد به خاطر آن این نویسنده دومین رمان خود را با عنوان «سنگ یشم» روانه بازار کتاب کرده است.

    جهانی در زمان انتشار رمان «این خیابان سرعت‌گیر ندارد» که برای او گران‌ترین جایزه ادبی ایران در بخش رمان را به ارمغان آورد نویسنده‌ای ناشناخته به شمار می‌رفت. خود او در گفتگوهایش عنوان کرده بود که رمانش را خیلی معمولی و پس از بررسی‌های اینترنتی و با یک ای‌میل در اختیار ناشر قرار داده است و البته توانسته نظر موافق وی را برای انتشار جلب کند.

    «سنگ یشم» اما در مقام دومین اثر داستانی وی بار دیگر تجربه‌ای است در زمینه توجه به ساختارهای زیستی بومی منطقه کرمانشاه اما نمی‌توان آن را اثر داستانی فولکلور دانست.

    این نویسنده همزمان با انتشار این رمان در گفتگویی با خبرنگار مهر درباره این کتاب عنوان کرد: برای نوشتن سنگ یشم یک سال و نیم زمان صرف کردم. همین قدر بگویم که اثری است با سویه های انتقادی به سیستم آموزشی و همچنین نظام تربیتی موجود.

    جهانی درباره تغییر جهانبینی خودش در فاصله نگارش این رمان نیز می‌گوید: طبیعی است که فضای ذهنی یک نویسنده از یک رمان به رمان دیگر دچار دگرگونی شود. می‌شود همین اتفاق را در رمان سنگ یشم هم مشاهده کرد. اما با توجه به رسالتی که برای خودم در حوزه‌ی داستان نویسی قائلم، که همانا قصه گویی است، در این رمان هم به مانند اثر قبلی حداکثر تمرکزم را بر روی روایت و خلق فضا و شخصیت‌های زنده و ملموس قرار دادهام.

    وی در همین زمینه به این مساله هم اشاره می‌کند که بهنظرش یک نویسنده هم می‌تواند دغدغه فرم داشته باشد هم نه. و البته هیچکدام از اینها ارجحیتی به دیگری ندارد.

    وی در این زمینه می‌گوید: در واقع این محتوای داستان است که نویسنده را ملزم به ارائه فرمی خاص می‌کند. فی المثل من حتی اگر در نوشتن داستان سیال ذهن چیره دست باشم باز از زاویه دید یک فرد روستایی مجاز به استفاده از این فرم نیستم. در واقع گاهی روایت ساده و بدون تمهیدات فرمی دشوارتر از چیزی که به نظر می‌رسد است. همین اتفاقی که برای رمان سنگ یشم افتاد. من با ذهنیت دختری شانزده هفده ساله روبرو بودم که اجازه ذهنیت گرایی و تحلیل و تفسیر دقیق وقایع را از من سلب می‌کرد. و به همین دلیل می‌بایست داستان را بیشتر از طریق کنش و دیالوگ و توصیف فضا و شخصیت‌ها پیش می‌بردم.

    از او درباره چرایی سه سال فاصله افتادن میان انتشار دو اثرش سوال می‌کنیم. پاسخ وی این است که اینکه باب شده نویسنده هر سال اثری تازه خلق کند را هیچوقت نتوانسته ام درک کنم. یا اینکه نویسنده‌ها را گاهی پر کار یا کم کار خطاب می‌کنند. نوشتن یک پروژه نیست که بشود به صورت خط کشی شده نقطه‌ی آغاز و انجامش را تعیین کرد. خلق هر اثر هنری پروسه‌ای است که متغیرهای بسیاری در آن دخیل هستند. شرایط روحی و اوضاع اجتماعی را نمیگویم. یقیناً حتی شیوه‌ی روایت هم می‌تواند در تعیین مدت زمان خلق تأثیرگذار باشد.

    در بخشی از رمان تازه منتشر شده از مریم جهانی می‌خوانیم:

    «خوبه، بچسب به درس و مشقت. چهار روز دیگه باید کنکور بدی، ورزش برات نان و آب نمی شه.

    با خودم فکر می‌کنم اگر من نان و آب نخواهم کی را باید ببینم چرا پدر فکر می‌کند هر چیزی ته اش باید برسد به نان و آب؟ مگر خودش همیشه حسرت نمی‌خورد چرا پدربزرگ اجازه نداده کشتی را ادامه بدهد؟

    جوابی برای سوال‌هایم ندارم. نگاهی به جفت گوش شکسته اش می‌اندازم. از کشتی فقط حسرتش برای پدر مانده. حسرت و یک جفت گوش شکسته و دوبنده کهنه ای که ته یکی از کشوهای دراور نگه داشته. من و مادر وقتی تلویزیون مسابقات کشتی پخش می‌کند با تمام وجود دعا می‌کنیم کرمانشاهی‌ها ببرند. می‌دانیم که پدر خیلی سریع می‌رود تو جلد کشتی گیر کرمانشاهی و با هر فنی که او به حریف می‌زند این هم تو مبل جا به جا می‌شود. اما خدا نکند همشهری‌هایش فن بخورند، داور، مربی و خود کشتی گیر را به فحش می کشد…»

    این نویسنده کرمانشاهی رمان دوم خود؛ «سنگ یشم» را نیز همانند رمان نخستش «این خیابان سرعت‌گیر ندارد» توسط نشر مرکز منتشر کرده است.

  • «رب الرقیب» فرصتی برای تفکر در دریای جوشن کبیر

    «رب الرقیب» فرصتی برای تفکر در دریای جوشن کبیر

    «رب الرقیب» فرصتی برای تفکر در دریای جوشن کبیر
    «رب الرقیب» فرصتی برای تفکر در دریای جوشن کبیر

    خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها – «رب الرقیب» به قلم ربابه خدامی نویسنده و شاعر جوان شاهرودی فرصتی برای تفکر در دریای جوشن کبیر است این کتاب مجموعه اشعار این شاعره در معنای این دعای متبرکه است که در قالب مثنوی توسط آوای چلچله شاهرود برای نخستین بار در سال ۹۸ منتشر شد.

    این کتاب مشتمل بر ۱۱۱ صفحه با تذهیب سیده‌فهیمه کاظمی یزدی و صفحه‌آرایی ابوالفضل طاشیان در شمارگان هزار نسخه و باقیمت ۶۰ هزار تومان هم‌اکنون در بازار و در اختیار علاقه‌مندان به اشعار مذهبی است.

    این کتاب همان‌طور که نویسنده در مقدمه آن اشاره می‌کند مجموعه از مثنوی‌ها برگرفته از دعای صد بند جوشن کبیر و صفات خداوندی است که در سرودن آن از ترجمه فارسی این دعای متبرکه استفاده‌شده و نویسنده برای سرودن اشعار آن هفت سال زمان صرف کرده است.

    در این کتاب ۱۰۰ شعر در باب صد بند دعای جوشن کبیر و دو شعر در مثابه دیباچه و اختتامیه گرد هم آمده و توانسته هارمونی خوبی را به علاقه‌مندان به اشعار به‌خصوص اشعار مذهبی ارائه دهد.

    اینکه شاعر ۱۰۰ بند دعای جوشن کبیر را نیز در مطلع هر مثنوی آورده، نقطه مثبتی محسوب می‌شود اما به نظر می‌رسد اگر فونت و رسم‌الخط ادعیه عربی و اشعار باهم تفاوت می‌کردند نمای ظاهری بهتری به کتاب بخشیده می‌شد همچنین انتخاب فونت نامناسب را شاید بتوان تنها نقطه‌ضعف ظاهری آن دانست.

    نقطه قوت این کتاب اما اشعار قوی با دایره واژگان مناسب از سوی نگارنده است که توانسته مخاطب را با خود همراه کند البته باید در نظر داشت که قالب مثنوی برای سرودن اشعار این‌چنین عارفانه به نسبت تغزل کمی دشوار به نظر می‌رسد که شاعر توانسته از عهده این امر به خوبی بر بیاید. همچنین دیگر نقطه قوت این کتاب تهذیب به خصوص جلد این کتاب است که ان را شبیه تابلوی نقاشی کرده است.

    ربابه خدامی متولد سال ۵۶ در شهرستان شاهرود است.

    در بخش‌هایی از این کتاب می‌خوانیم:

    با کلام وحی ثابت کرده‌ای حق را خدا، گر تو حکی کرده‌ای آن می‌شود تقدیر ما

    ما مطیع امر بودیم آسمان و هم زمین، پس فرستادی تو باد و ابر را بر ما چنین

    بین ما و قلب هامان حائلی داری حضور، پس شفاعت جز به اذنت کی کند پیشت عبور

    **

    ترس دارد خلقت از خشمت پر از شوقی عظیم، کی ببینیم روی ماهت را تویی تنها کریم

    حاجتم را عرض کردم تا که مطلوبم شود، زندگانی را به کامم کن که غم جان می درد

  • ترجمه دو اثر ادبی ایرانی به انگلیسی و فرانسه

    ترجمه دو اثر ادبی ایرانی به انگلیسی و فرانسه

    ترجمه دو اثر ادبی ایرانی به انگلیسی و فرانسه
    ترجمه دو اثر ادبی ایرانی به انگلیسی و فرانسه

    به گزارش خبرنگار مهر، انتشارات شمع و مه دو ترجمه جدید از آثار ادبیات ایران را به زبان انگلیسی و فارس منتشر و در بازارهای جهانی کتاب عرضه کرد.

    کتاب «کابوس باغ سیاه» اثر آرمان آرین یکی از این دو اثر است که در قالب رمان نوجوان و در سبک فانتزی تألیف شده است. این اثر داستانی درباره پسری ۱۴ ساله است، که با برادر، مادر و پدر خود در یک باغ زندگی می‌کنند. این باغ از مدت‌ها پیش، محل زندگی نیاکان و پدران آنها بوده. داخل باغ تمام شرایط برای زندگی مهیا است؛ آب، غذا، میوه و حتی نفت برای استفاده به عنوان سوخت! باغ توسط دیوارهایی احاطه شده است و هیچکس از بیرون باغ و اتفاق‌های آن طرف اطلاعی ندارد.

    این کتاب در نوع فانتزی ترسناک و برای مخاطب نوجوان نوشته شده است و از سوی نشر ایران‌بان در ایران منتشر شده است.

    مترجم این کتاب به زبان انگلیسی کارولین کراس‌کری بوده و کتاب به تازگی منتشر شده است.

    شمع ومه همچنین ترجمه‌ای از گزیده اشعار شبنم سمیع‌زادگان از شاعران جوان ایران که از شاگردان مرحوم افشین‌یدالهی بوده است را نیز به زبان فرانسه ترجمه و منتشر کرده است.

    این دفتر شعر با ترجمه میترا بهزاد به تازگی به زبان فرانسه ترجمه و منتشر شده است و شامل شصت قطعه شعر نو از این شاعر است.

  • در باب داستان پرومته بدبخت و تیمور جهانگشا

    در باب داستان پرومته بدبخت و تیمور جهانگشا

     

    در باب داستان پرومته بدبخت و تیمور جهانگشا

    به گزارش خبرنگار مهر، محمدباقر کلاهی اهری، شاعر خراسانی و صاحب آثاری چون «دلقک در باران»، «چرخ زدن با دلتنگی»، «از نو تازه شویم»، «عاقبت بگو مگو: دفتر قصه‌ها و حکایت‌های طنز»، «آواز عاشقی»، «در وطن سنجاقک‌ها»، «کاش» و… به دلیل عدم پخش برنامه «شب شعر» شبکه چهار سیما در فصل بهار یادداشتی را برای مهر ارسال کرده است. این یادداشت را در ادامه بخوانید:

    «نمی‌دانم داستان بدبختی پرومته بینوا را اول بار چه کسی برایم نقل کرد؟ در گذشته‌ای دور این داستان را شنیدم، شاید دورتر از دورانی که این حکایت اتفاق افتاده بود…

    نوع ایرانی این داستان البته نسبتاً متاخر است. تیمور جهانگشا از هجومی که بر او رفت، گریخته، بی‌توان و بی آتیه خود را به نزدیک دیواری شکسته رسانیده است. در قاب یک تصویر یک تصویر ممتد مانند پلان – سکانس طولانی مورچه‌ای دارد دانه‌ای گندم را از بلندی دیواری بالا می‌برد. داستان را شنیده‌ایم، جزو داستان‌هایی بود که در متون تعلیمی و درسی به ما می‌آموختند: مورچه دانه را تا کمر دیوار بالا می‌برد، دانه می‌افتد، مورچه برمی‌گردد، دانه را بالا می‌برد. دانه می‌افتد مورچه برمی‌گردد، تیمور نگاه می‌کند.

    سرانجام بعد از هفتاد بار مورچه دانه را به سر دیوار می‌رساند و الباقی داستان معلوم است. تیمور از تلاش مورچه عبرت می‌گیرد، برمی‌خیزد، سعی می‌کند و پیروز می‌شود.

    داستان مورچه روشنایی رستگاری را به حکایت سیاه آن پرومته بدبخت می‌تاباند و به ما می‌گوید که سعی و تلاش بیهوده نیست، زیرا که ایزد جهان را به عبث نیافریده است و بخشی از آفرینش عالم را به ما واگذارده تا تمرین کدخدایی کنیم و شأن خلیفهاللهی یعنی همین…!

    کات به سکانسی که دوستی به من می‌گوید که برنامه فرهنگی «شب شعر» در کانال چهار از رسانه ملی قرار است متوقف شود و یا در آستانه تعطیلی قرار گرفته است.

    «طمع شمع نمی‌بندم» ولی به این «خردک شرر» دل بسته‌ام. به شب‌هایی که به رسم پیرمردان که آخر شب کنترل تلویزیون را به اختیار خود در می‌آورند می‌نشینم و به حرف‌هایی (گیرم از قبل توافق شده) گوش می‌کنم و سعی و تلاش مورچه‌ای را نگاه می‌کنم که دارد دانه گندم را به خانه می‌برد همان حبه‌ای که «بابا آدم» به امر ننه حوا آن را می‌کارد و درو می‌کند و به آسیا می‌برد.

    البته این شب در ذیل شب‌های هنر که به موضوعاتی اعم از موسیقی و تئاتر و روایت و امثال این می‌پرداخت، صورت پذیرفته بود.

    نمی‌دانم این حرف را باور کنم یا شیطان را لعنت کنم و بگویم درست نیست. علی ایحال این سعی‌ها در جنب تلاش موری که آموزگار تیمور جهانگشا بود قابل اغماض نیست. بویژه در این اواخر که سرو صورتی بهتر پیدا کرده به موضوعاتی بهتر پرداخته با موضوعات را به صورت بهتری پرداخته بود.

    کاش این منفذها مسدود نشود و صحنه یکسره در انحصار سرگرمی سازی که آن هم بسیار لازم است قرار نگیرد، زیرا هر چیز به جای خویش نیکوست.

    با احترام محمد باقر کلاهی اهری، ایام نوروز ۹۹»

  • کارگاه شعر نو افغانستان «شب شعر مجازی» برگزار می‌کند

    کارگاه شعر نو افغانستان «شب شعر مجازی» برگزار می‌کند

    کارگاه شعر نو افغانستان «شب شعر مجازی» برگزار می‌کند
    کارگاه شعر نو افغانستان «شب شعر مجازی» برگزار می‌کند

    به گزارش خبرنگار مهر، «سپیدار» کارگاه شعر نو افغانستان روز سه شنبه ۱۹ حمل (فروردین) از ساعت ۲۱ به وقت کابل، «شبِ شعرِ مجازی» برگزار می‌کند.

    این شب شعر مجازی با حضور و اشعار تنی چند از نوسرایان افغانستان و ایران از جمله رضا بهادر، زهرا زاهدی، پویان فرمان‌بر، آرزو احمدی، لولیا قهرمانی، مصطفا صمدی، شی‌ما قاسمی، زاهد مصطفاپور، صحرا کلانتری، عنایت روشن، هلال فرشیدورد، عارف حسینی، احمد بهراد، مهشید پژوهش، هیوا باجور، مقصود حیدریان و… همراه خواهد بود.

    حضور و شعرخوانی در این شب شعر برای همگان آزاد است. علاقه‌مندان کافیست یک تا دو دکلمه و متن شعر خود را از قبل آماده کرده و در زمان برگزاری شب شعر در گروه تلگرامی سپیدار: کارگاه شعر نو افغانستان بارگذاری کنند.

  • چه فتنه‌ها که فرو ریخت بر سرمان چه داغ‌ها که نشسته است در برابرما

    چه فتنه‌ها که فرو ریخت بر سرمان چه داغ‌ها که نشسته است در برابرما

     

    چه فتنه‌ها که فرو ریخت بر سرمان چه داغ‌ها که نشسته است در برابرما

    به گزارش خبرنگار مهر، مریم سقلاطونی از اوایل دهه ۷۰ شمسی به طور جدی وارد عرصه شعر شد و هم‌اکنون علاوه بر شاعری به نویسندگی هم اشتغال دارد. او کارشناس‌ارشد ادبیات فارسی، پژوهشگر، عضو انجمن قلم ایران و هیأت نظارت کتاب کودک و نوجوانان است.

    شعرهای آئینی و مذهبی سقلاطونی واجد روایتی لطیف است که شاید به طور ناخودآگاه از زنانگی شاعرش برخاسته باشد. او در حفظ زبان معیار و همچنین استفاده از مضامین روز در شعر آئینی چیره‌دست است و هر چند از تاریخ گذشته شعر می‌گوید، اما شعرش برای مخاطب امروزی است.

    سقلاطونی در چندین کنگره و جشنواره شعر به عنوان شاعر برگزیده انتخاب شده است، از کنگره سراسری شعر صحیفه سجادیه و شعر حج، شعر عاشوراییان، شعر رضوی و… بگیرید تا جشنواره بین‌المللی خوارزمی و جایزه ادبی طاهره صفارزاده و…. کتاب «از نام‌ها خبری نیست» که مجموعه شعر دفاع مقدس سقلاطونی است، برنده جایزه کتاب سال دانشجویی و کتاب دفاع مقدس در سال ۱۳۸۵ شده است.

    «گزیده ادبیات معاصر»، «بادها از جنوب می‌آیند»، «خرچنگ‌ها برای ماهی‌ها آواز می‌‏خوانند» مجموعه داستان دفاع مقدس، «تو را گل‌های عالم دوست دارند» مجموعه نثر ادبی با موضوع امام عصر (عج)، «فردا صبح است» گردآوری اشعار پیرامون امام عصر، و… برخی از آثار منتشر شده مریم سقلاطونی است. غزل مثنوی او با نگاهی به دعای فرج به تازگی سروده است.

    با نگاهی به دعای فرج

    بلا عظیم شد و پرده‌ها فرو افتاد
    بلا شراره‌ی آتش شد از هوا فرو افتاد
    زمین، سخاوت خویش از زمینیان برچید
    و ابر، دامن خود را از آسمان برچید
    چه فتنه‌ها که فرو ریخت بر سرمان
    چه داغ‌ها که نشسته است در برابرمان
    به غیر تو به که گوییم این شکایت را؟
    کجا بریم غم و اندوه بی نهایت را؟
    بلا بزرگ شده… دردها فراوان است
    بهار، رفته از این کوچه‌ها، زمستان است
    بنا ندارد از این خانه‌ها، بلا برود؟
    گدای پشت درِ خانه ات کجا برود؟
    زمینِ مرده به باران رحمتت زنده است
    به مهربانی و لطف و محبتت زنده است
    به اضطرار رسیده، زمین و تاریک است
    زمانِ روشنیِ آفتاب، نزدیک است
    خدا به خیر کند روزگار مردم را
    به خانه‌ها برساند بهار مردم را
    خدا! به حق محمد و آل اطهارش
    امام عصر (عج) از اندوه و غم نگهدارش
    *
    هوا گرفته و تاریک…آسمان غمگین
    زمین، گرفته غبارِ غم و زمان غمگین
    درخت، سر به گریبان خویش برده و باد
    نفس زنان، وسط دشتِ بی کران غمگین
    تمام پنجره‌ها بسته… کوچه‌ها خلوت
    نشسته کنج قفس، مردم جهان غمگین
    جهان، شبیه زنی پا به ماه می پیچد
    ز درد در خود و افتاده نیمه جان، غمگین
    غبارِ مرگ نشسته است بر خیابان‌ها
    شب است کوچه و تا مغز استخوان غمگین
    خدا به خیر کند روزگار مردم را
    به خانه‌ها برساند بهار مردم را
    *
    جهان، شب است…صبح می‌شود با تو
    تو آفتابی و باران… تو دریا تو…
    و صبح با چمدان بهار می آیی
    پر از شکوفه‌ی لبخند، صبح فردا تو
    به پیشواز تو از راه دور می آیند
    تمام مردم چشم انتظارِ دنیا…تو
    _ به یک نگاه دل انگیز می‌کنی روشن
    به محض آمدنت… کوچه‌های شب را تو…
    تمام فاصله‌ها را درخت می‌کاری
    و ریسه ریسه سلام است بین ما تا تو
    و هر کجا که قدم می‌گذاری از نفست
    مناره می‌شود و صحنی از مصلا…تو_
    _ تو می‌رسی …و زمین زنده می‌شود از نو
    بهار، حاکم جان و جهان شود با تو
    به اذن تو…همه رودخانه‌ها و دریاها
    روان شوند به دامان گرم صحرا …تو_
    _بهار مردمی و مردم از تو می‌خواهند
    به دادشان برسی …ای امام دل‌ها تو
    «مریم سقلاطونی»

  • کتاب «هرمان» در انتشارات کانون پرورش فکری منتشر شد

    کتاب «هرمان» در انتشارات کانون پرورش فکری منتشر شد

    کتاب «هرمان» در انتشارات کانون پرورش فکری منتشر شد
    کتاب «هرمان» در انتشارات کانون پرورش فکری منتشر شد

    به گزارش خبرگزاری مهر، کتاب «هرمان» به نویسندگی لارس سابی کریستنسن، ترجمه شقایق قندهاری و طراحی جلد و صفحه‌آرایی محمدعلی عدیلی برای نخستین بار از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسید.

    در خلاصه داستان این کتاب آمده است که؛ «هرمان ۱۱ ساله یک پسر معمولی است. با بقیه‌ی پسرها تفاوت زیادی ندارد، تا این‌که یک روز وقتی از خواب بیدار می‌شود می‌فهمد که موهایش دارد می‌ریزد؛ یعنی همه‌ی موهایش. هرمان که پسر حساس، زیرک و بامزه‌ای است، پس از مدتی می‌فهمد که در مدرسه همه دلشان برای او می‌سوزد و همین قضیه به شدت آزارش می‌دهد. او با پدربزرگش که سال‌هاست روی تخت افتاده است رابطه بسیار خوبی دارد و حرف‌های جدی و جالبی بین‌شان رد و بدل می‌شود؛ اما با مرگ پدربزرگ، هرمان تازه متوجه می‌شود که چیزهایی مهم‌تر از ریزش مو هم وجود دارد و برخی از چیزهایی که از دست می‌رود، دیگر برنمی‌گردد…»

    لارس سابی کریستنسن نویسنده نروژی / دانمارکی و متولد ۱۹۵۳ است. او دانش آموخته ادبیات و تاریخ هنر در دانشگاه نروژ است. او شعرها و نمایش‌نامه‌های متعددی سروده و حتی چندین فیلم‌نامه نیز منتشر کرده است اما بیشتر به عنوان رمان‌نویس شناخته می‌شود.

    او در ۲۴ اکتبر ۲۰۰۶، به عنوان فرمانده سلطنتی نروژی سنت اولاو منصوب و در آوریل ۲۰۰۸ از سوی دولت فرانسه به عنوانChevalier dans L’ordre des Arts et Lettres (شوالیه نظم هنر و ادبیات) شناخته شد. در سال ۲۰۱۸ به دلیل مشارکت در فرهنگ نروژ به او جایزه افتخاری آماندا اهدا شد. او همچنین عضو آکادمی زبان و ادبیات نروژ است.

    لارس سابی کریستنسن کتاب «هرمان» را در سال ۱۹۸۸ نوشت و این کتاب در همان سال برنده‌ی جایزه‌ی منتقدین نروژ در بخش ادبیات شد.

    این رمان که مناسب کودکان بالای ۱۱ سال است برای اولین بار در انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با قیمت ۳۵ هزار تومان منتشر شده است.

    رمان «هرمان» همزمان با چاپ اول به سومین چاپ رسیده است و در مجموع با شمارگان ۷‌هزار و ۵۰۰ نسخه در فروشگاه‌های کانون و مجموعه شهر کتاب در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد.

  • راه رسیدن به فلسفه حاکم بر ارگانیسم‌های طبیعت

    راه رسیدن به فلسفه حاکم بر ارگانیسم‌های طبیعت

    راه رسیدن به فلسفه حاکم بر ارگانیسم‌های طبیعت
    راه رسیدن به فلسفه حاکم بر ارگانیسم‌های طبیعت

    کتاب «دانشنامه معماری بیومیمیکری و بیوفیلی» تألیف محمود گلابچی و هادی محمودی‌نژاد، به بررسی علم بیومیمیکری پرداخته که می‌تواند راه رسیدن به فلسفه حاکم بر ارگانیسم‌های طبیعت را برای توسعه زندگی مورد بهره‌برداری قرار دهد.

    در بخشی از پیش گفتار این کتاب آمده است: بیومیمیکری شامل بیو به معنای زندگی و میمِسیس به معنای تقلید، حوزه جدیدی است که به مطالعه بهترین ایده‌های طبیعت و الهام از این طرح‌ها و فرآیندها به حل مشکلات انسان می‌پردازد. رویکردی که نسبت به فرآیندهای طراحی در این نوع معماری وجود دارد آن است که طراحان به طبیعت نگاه می‌کنند (به خصوص به ارگانیسم‌ها یا اکوسیستم‌ها) تا یک نیاز خاص انسانی را حل کنند. با این رویکرد، این نوع فرآیندهای رفتاری در طبیعت را به راه‌حل‌های طراحی مصنوع تبدیل می‌کنند. بطور کلی بیومیمیکری را می‌توان ترکیبی از زیست‌شناسی، طبیعت و معماری دانست.

    محققان از سال‌ها پیش، در پی یافتن ارتباطی هستند تا از طریق آن، چگونگی شکل گرفتن سیستم‌های مختلف زندگی را ارزیابی و با تلفیق دو واژه بیولوژی (زیست‌شناسی) و تکنولوژی، علمی بنام علم بیونیک را بنا نهاده‌اند. علم بیونیک در واقع دانشی است که مسائل فنی را از راه‌های زیستی حل می‌کند و در لغت نامه به معنای زیستارشناختی یا به کارگیری اندام‌های ساختگی طبیعت است. در واقع معماری بیونیک با نگاهی احترام‌آمیز به طبیعت و مظاهر آن، سعی دارد تا از قواعد و فرم‌های طبیعی که طی هزاران سال شکل گرفته و به صورت پایداری تولید می‌شوند، برای ایجاد سرپناه استفاده کند. بیونیک که به آن بیومتریک یا مهندسی خلاق زیستی هم می‌گویند، کاربرد سامانه‌ها و روش‌های بیولوژیکی موجود در طبیعت در سیستم‌های مهندسی و فناوری‌های مدرن است.”

    در کتاب دانشنامه معماری بیومیمیکری و بیوفیلی به مقوله پارادایم‌های نظری یا نظریه‌های مشهود در معماری بیومیمکری و بیوفیلی پرداخته شده و سعی شده است تا برای اولین‌بار در ایران، این مفاهیم در قالب دانشنامه‌ای موجز و مفید مورد اشاره و بررسی قرار گیرد.

    کتاب دانشنامه معماری بیومیمیکری و بیوفیلی تألیف محمود گلابچی و هادی محمودی‌نژاد که سال ۹۸ از سوی انتشارات دانشگاه پارس در ۵۲۵ صفحه منتشر شد با قیمت ۹۸ هزار تومان در دسترس علاقمندان است.