دسته: فرهنگ و هنر

  • «رکوئیم برای یک راهبه» صاحب پوستر شد

    «رکوئیم برای یک راهبه» صاحب پوستر شد

    به گزارش خبرگزاری مهر، نمایش «رکوئیم برای یک راهبه» به نویسندگی آلبر کامو و کارگردانی روزبه اختری از ۱۷ دی تا ۳ بهمن ساعت ۲۰:۴۵ در تماشاخانه مهرگان روی صحنه می رود.

    اشکان هورسان، نسترن ابراهیم زاده، حامد سوری، درسا حکیم الهی، ثمین امینی، محمدجواد ملک زاده، سیاوش مرادیانی و فرزاد احدی بازیگران این نمایش هستند.

    دیگر عوامل این اجرا عبارتند از طراح لباس: حمیرا کامل، طراح نور و صحنه: روزبه اختری، مشاور طراحی: رویا اقبالی مقدم، طراح گریم: هانیه بنی اسد، ساخت تیزر: کامران اسماعیلی، طراح پوستر و محتوای گرافیکی: گروه گرافیک اشک، گروه کارگردانی: سیاوش مرادیانی، کامران اسماعیلی، مجری طرح: گروه تئاتر ما، تبلیغات مجازی و مشاوره رسانه: گروه تئاتر ریما، مدیرتبلیغات: فرید رحمتی.

    علاقه مندان می توانند از سایت تیوال بلیت این نمایش را خریداری کنند.

  • نامزدهای انجمن نویسندگان معرفی شدند/ «جوکر» و «انگل» در فهرست

    نامزدهای انجمن نویسندگان معرفی شدند/ «جوکر» و «انگل» در فهرست

    به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از ورایتی، در میان اسامی نامزدهای بهترین نویسندگان سینمایی سال ۲۰۱۹ گرتا گرویک برای «زنان کوچک» و نوا بامباک برای «داستان ازدواج» جای دارند.

    بونگ جون هو که کارگردان و نویسنده فیلمنامه «انگل» است و تاد فیلیپس و اسکات سیلور که به طور مشترک فیلمنامه «جوکر» را نوشته‌اند دیگر نامزدهای این انجمن هستند.

    برندگان انجمن نویسندگان آمریکا در مراسمی که یکم فوریه در لس آنجلس و نیویورک برگزار می‌شود، معرفی می‌شوند.

    اسامی نامزدها یک روز پیش از آن اعلام شد که زمان رای دهی برای نامزدهای اسکار به پایان برسد.

    سال پیش «می‌توانی هیچ وقت مرا ببخشی؟» با بازی ملیسا مک‌کارتی و ریچارد ای گرانت برنده جایزه فیلمنامه اقتباسی انجمن نویسندگان آمریکا شد و «کلاس هشتم» به عنوان بهترین فیلمنامه اوریجینال یا غیراقتباسی انتخاب شد.

    با این حال برنده اسکار سال پیش در بخش فیلمنامه غیراقتباسی «کتاب سبز» شد و جایزه فیلمنامه اقتباسی را نیز «کوکلاکس کلان سیاه‌پوست» برد.

    گلدن گلوب امسال جایزه بهترین فیلمنامه را به کوئنتین تارانتینو برای «روزی روزگاری در هالیوود» داد.

    فهرست کامل نامزدهای انجمن نویسندگان آمریکا چنین است:

    فیلمنامه اوریجینال

    «۱۹۱۷»؛ سام مندس و کریستی ویلسون-کرینز

    «بوک اسمارت»؛ امیلی هلپرن و سارا هسکینز و سوزانا فوگل و کیتی سیلبرمن

    «چاقوها بیرون»؛ ریان جانسون

    «داستان ازدواج»؛ نوآ بامبابک

    «انگل» بونگ جون هو و هان جین وون

    فیلمنامه اقتباسی

    «روزی زیبا در محله»؛ میکا فیتزرمن-بلو و نوآ هارسپتر

    «ایرلندی» استیون زیلیان

    «جوجو خرگوش» تایکا وایتیتی

    «جورک» تاد فیلیپس و اسکات سیلور

    «زنان کوچک» گرتا گرویگ

    فیلمنامه مستند

    «شهروند ک»؛ آلکس گیبنی

    «فاستر»؛ مارک جاناتان هریس

    «مخترع: تلاش برای خون در سیلیکون ولی»؛ آلکس گیبنی

    «جوزف پولیتزر: صدای مردم» رابرت سیدمن و اورن روداوسکی

    «کینگ میکر»؛ لورن گرین‌فیلد

  • زیباترین شهید جهان به روایت محمدرضا بایرامی

    زیباترین شهید جهان به روایت محمدرضا بایرامی

    به گزارش خبرنگار مهر، محمد رضا بایرامی نویسنده ایرانی که پیش از این آثار متعددی را با موضوع جنگ و دفاع مقدس در کارنامه کاری خود ثبت کرده که برخی از آنها با زبان‌های متعددی نیز ترجمه شده است به مناسبت شهادت سردار قاسم سلیمانی یادداشتی را تنظیم و برای انتشار به خبرگزاری مهر داده است.

    این یادداشت روز گذشته نیز در قالب ویژه‌نامه‌ای منتشر و در میان تشییع کنندگان تهرانی پیکر سردار سلیمانی توزیع شد.

    در ادامه مشروح متن این‌یادداشت را می‌خوانیم:

    گفت: باید راه ما را ادامه بدهید. من تا پای دژ بیشتر با شما نیستم. آن‌جا می‌افتم و شهید می‌شوم.

    همه با تعجب نگاهش کردند….

    گفت: عملیات سختی خواهد بود. من زیر دژ خواهم افتاد. شما بر جنازه‌ام پا خواهید گذاشت و دژ را فتح خواهید کرد….

    گفت: حسین، برادرم، چه بخواهد و چه نخواهد، شهید خواهد شد…

    گفت: نجمیان، سید کاظم و برادرش، مهدی امراللهی و غلام نهویی هم شهید می‌شوند….

    گفت: جواد کامرانی و عباس علیزاده زخمی می‌شوند….

    گفت: رضا قربانی، محمود حسن زاده، دو دوست با وفا، با هم شهید می‌شوند….

    گفت: ثمره نه شهید می‌شود و نه مجروح!….

    سه دهه پیش بود. داستان زندگی حاج علی محمدی پور را می‌نوشتم. (که اکنون در «سه‌گانه‌ای برای یگانه» ی نیستان باز نشر شده) شهیدی از روستای دقوق آبادِ نوقِ رفسنجان. از بچه‌های تیپ و بعد هم لشکر ۴۱ ثارالله. حاج علی آدم عجیبی بود. نه تنها چگونگی شهید شدن خود که عاقبت برخی از دوستان دیگرش را هم پیش بینی کرده بود. ریز به ریز. و همان هم روی داده بود.

    آن‌وقت‌ها، رئالسیم جادویی در اوج خود بود. هنوز یک دهه از نوبل گرفتن مارکز نمی‌گذشت. من هم صد سال تنهایی را خوانده بودم. بدم نمی‌آمد برخی کارهایم رگه‌هایی از این سبک را داشته باشد. برای همین هم وقتی مثلاً داستان زندگی مصعب بن عمیر یعنی همان اشراف‌زاده قهرمانِ مکّی را می‌نوشتم (با عنوان «به کشتی نشسته»)، تاکید می‌کردم روی صحنه‌ای که در منابع کمی نقل شده بود اما برای من جذاب بود آن وقتی که می‌خواهند بر جنازه‌اش نماز بخوانند و لکه ابری می‌آید و سایه می‌اندازد روی جمع و مراسم. مصعب مردی بود که در «اُحد» گولِ مال دنیا را نخورده و به جمع‌آوری غنایم مشغول نشده و مسؤولانه سعی کرده بود تنگه را نگهدارد. ابن قمیئه نامی اما حمله کرده و دست راست پرچمدار را قطع کرده بود. مصعب پرچم را با دست چپ و بعد هم با سینه نگه داشته بود تا زمان شهادت و با آخرین توان خود. مردی چنان رشید و برومند که وقتی سعی می‌کردند با عبا، روی و موی او را بپوشانند، پاهایش بیرون می‌ماند و وقتی بر آن می‌شدند پا را کفن کنند، سر! گویی سرداری بود از داستان دیگر مارکز، یعنی «زیباترین غریق جهان»؛ مردی با غرور به استقبال مرگ رفته، در حالی که چنان رشید و بزرگ و عظیم است که نه روی تختی جای می‌گیرد و نه توی اتاقی. مردی که زنان دهکده، تمام گل‌های پیرامون را جمع کرده و روی جنازه‌ی او می‌ریزند تا باشکوه‌ترین سوگواری جهان را برایش بگیرند و چون حتی نامش را هم نمی‌دانند، برایش اسم گذاشته و از آنِ خودش می‌کنند مردی را که ” گناه او نیست که آن‌قدر زیباست”!

    باری، بر اساس اسناد و مدارک و گفته‌ها و خاطره‌ها، زندگی شهید را مرور می‌کردم تا داستانم را بنویسم. رسیدم به کربلای ۵. گفته شده بود که حاج علی ۷۰ تانک عراقی را در طول عملیات شکار کرده! من تجربه‌ی سربازی را داشتم و هرچند به سوی تانکی تیراندازی نکرده بودم اما به عنوان اسلحه‌دار، آن‌قدری آر. پی. جی زده بودم که بدانم شلیک پی در پی، چگونه بعد از مدتی، نه تنها گوش که مغز را هم تا حدودی از کار می‌اندازد. علاوه بر آن، به نظرم می‌آمد باید به ۷۰۰ تانک شلیک کنی تا بتوانی ۷۰ تای آن‌ها را منهدم کنی. به هرحال، گاه گلوله به هدف نمی‌رسید و یا به شنی می‌خورد و کمانه می‌کرد و… و. کل ده لشکر زرهی آن موقع عراق هم نمی‌توانست این همه تانک وارد شلمچه کرده باشد. مطلب را کنار گذاشتم. ولی با کمال تعجب دیدم در خاطرات دیگر هم به همین موضوع اشاره شده! عجب شانسی! آیا می‌توانست واقعیت باشد؟ بعید بود! به هیچ وجه طبیعی به نظر نمی‌رسید. در نهایت اما، از آن استفاده کردم. تاکید راوی‌ها، گویی تکلیف را از من ساقط کرده بود. استفاده کردم، هرچند ناراضی! متولی چاپ و نشر کتاب، کنگره کرمان بود. داستان رفت آن‌جا، اما گیر کرد، معطل شد! دور از انتظار! دلیلش را از آقا مرتضی که به نوعی دبیر مجموعه بود پرسیدم. گفت کار کمی به مشکل خورده!

    پرسیدم چه نوع مشکلی!؟

    گفت از لحاظ داستانی اشکال‌هایی گرفته‌اند.

    پرسیدم کی گرفته؟

    گفت سردار سلیمانی!

    باور نکردم. احتمالاً دوستان کنکره از منظر تفویض و برای محکم‌کاری و از رو بردن من، اسم ایشان را به میان آورده و به آقا مرتضی هم گفته بودند. مردی که یک سر داشت و هزار سودا، کی می‌رسید که داستان مرا بخواند؟

    آن موقع‌ها گمانم سردار هنوز فرمانده‌ی نیروی قدس نشده بود، اما بسیار محبوب و مقبول بود به خصوص در کرمان؛ طوری که به قول آقا مرتضی، استان روی کاکلش می‌چرخید. اما به هرحال، نظامیان، در مورد ادبیات و نوع نوشتن من نه تنها «نظر» که «نقد» داشتند!

    این قابل قبول نبود. حتی از سوی خود سردار!

    جوان بودم و سرکش. برای همین هم سریع گارد گرفتم: همان‌طور که اگه حرف جنگ باشه، ما پشت سر ایناییم و چون و چرا نمی‌کنیم؛ اینا هم باید بدونن داستان و داستان‌نویس حریم و حرمت داره و رعایت کنن و احترام بذارن به تخصص ما. اگه فرمانده اون عرصه اونا هستن، فرمانده این عرصه ماییم! به کارشون احترام می‌ذاریم و اونا هم باید به کار ما احترام بذارن و خرده فرمایش نکنن!

    گمانم چنان تند رفته بودم که آقا مرتضی دیگر از منتقل کردن جزئیات اشکال‌ها منصرف شد و یا آن را به وقتی دیگر گذاشت. اما مدتی بعد نامه‌ای رسید. این بار به راستی، از خود سردار. پیامی بود بسیار صمیمی و با این مضمون:

    من این شهیدی را که در باره‌اش نوشته‌ای، از سالیان سال پیش می‌شناسم. با هم بزرگ شده‌ایم، با هم به جنگ رفته‌ایم، با هم در منطقه بوده‌ایم، با هم در عملیات شرکت کرده‌یم…

    من شب تا صبح نشستم و کتاب تو را خواندم و گریه کردم و گریه کردم. من دست شما را می‌بوسم، اما شهدای ما خودشان به اندازه‌ی کافی بزرگ هستند. لازم نیست در موردشان اغراق کنیم…

    به یک‌باره شرمنده شدم. به دلایل مختلف. یکی این‌که برخلاف تصورم، سردار نه تنها کارم را به دقت خوانده بود که مرا با الفاظ بسیار متواضعانه هم مورد خطاب قرار داده بود. در همان موقع هم او به عنوان یکی از قهرمانان جنگ، بسیار نامی بود و من به عنوان نویسنده، گمنام گمنام. نه برخی از آثارم به زبان‌های دیگر ترجمه شده بود و نه جایزه‌ی مهمی گرفته بودم. هیچ هیچ!

    دیگر این‌که به اشکالی اشاره کرده بود بسیار به جا و اساسی! و همه‌ی این‌ها با زبانی درست و غیر برخورنده، به نویسنده منتقل می‌شد. لحن نامه، به شدت مرا به فکر فرو برد. کم‌کم به چیز مهمی پی می‌بردم. پیش از آن، همواره برایم سوال بود که راز قدرت و موفقیت مردانی مثل قاسم سلیمانی در چیست؟ او نه به دانشگاه جنگ رفته بود و نه مطالعات عمیقی کرده بود در این زمینه؛ با این حال، توان سازماندهی بسیار بالایی داشت و حرفش را همه می‌خواندند. آن هم با جان و دل! اما چرا؟

    اگر به عنوان متولی زندگی داستانی شهید محمدی‌پور، به من دستور داده بود که باید فلان اصلاحات را انجام بدهی، بعید نبود که جواب تندی بدهم. اما ایشان حتی خواهش هم نکرده بود. بلکه گوشه‌ای از دلش را در نگاه به موضوع، به روی من گشوده بود.

    به زودی و با نقل قول‌هایی دیگر دریافتم راز موفقیت سردار در برخورد ساده، صمیمی و بی‌تصنع اوست. دیگر شک نداشتم در این مورد. او با رفتارش که گمانم روان‌شناسی بسیار عمیقی در بطن آن نهفته بود همه را به نوعی نمک‌گیر عاطفی می‌کرد. باب دوستی را باز می‌کرد و نه رابطه‌ی کاری را.

    دست از لجبازی و یک‌دندگی برداشته بودم. به دوستان گفتم «اصل خبر» را به من برگردانند.

    پرسیدند برای چه؟

    گفتم اصلاح می‌کنم، حتی اگر موافق هم نباشم.

    دور موارد مشکل‌دار، خط کشیده بودند. به سرعت همه را درست کردم و بازگرداندم. کار به زودی چاپ شد. از همه بیشتر، صحنه‌ی پایانی‌اش را دوست داشتم:

    نفرات گردان به سختی از شیب دژ بالا می‌رفتند و گاهی لیز می‌خوردند و برمی‌گشتند سر جای اول‌شان. یکی داشت نزدیک می‌شد. مهدی کلاه غواصی‌اش را کشید روی صورت علی تا او شناخته نشود.

    «این کیه افتاده؟»

    مهدی و محمدی نسب نمی‌دانستند در جواب سیدکاظم چه بگویند. سیدکاظم کنار جنازه نشست. به سختی گفت:

    «این حاجی نیست!؟»

    دیگر نمی‌شد موضوع را پنهان کرد. مهدی گفت: «خودش است.»

    سیدکاظم خیره شد به علی. گفت: «پس، از من جلو زد!»

    و برگشت طرف مهدی و محمدی نسب.

    «شما بروید جلو! من کمی همپای حاجی می‌مانم. تنهایمان بگذارید!»

    هر دو راه افتادند. زمین زیر پایشان می‌لرزید. صدای انفجار گلوله‌های مختلف، لحظه‌ای قطع نمی‌شد. منورها «کوکو» می‌کردند. انگار کسی را صدا می‌زدند؛ گلوله‌های توپ غرش‌کنان هوا را می‌شکافتند و از بالای سرشان می‌گذشتند؛ خمپاره‌ها سوت می‌کشیدند؛ تیربارها چه‌چه می‌زدند؛ اما هیچ‌کدام نمی‌توانستند صدای ضعیفی را که لحظاتی پیش شنیده بودند، بپوشانند.

    «یا مهدی! یا مهدی!»

    انگار همه چیز داد می‌زد یا مهدی، انگار همه جا داد می‌زد یا مهدی انگار هر صدا، تنها انعکاسی بود از صدای علی.

    «یا مهدی!»

    مهدی بی‌اختیار داد زده بود. نه، نمی‌توانست پیش از یک خداحافظی جانانه، از علی دور بشود. باید راه را ادامه می‌داد. باید می‌رفت به سوی کانال پرورش ماهی؛ خط سومی که علی آن همه روی تسخیر آن تأکید داشت. این‌ها را می‌دانست. خوب هم می‌دانست. اما چگونه می‌توانست به این راحتی‌ها از یار چندین ساله‌اش دور بشود؟ تصمیم گرفت، پیش از ادامه‌ی راه، یک‌بار دیگر علی را ببیند. برگشت طرف دژ. از مقابل نفرات مختلفی گذشت و خودش را رساند بالای دژ. چشم دوخت به آن سو و از صحنه‌ای که می‌دید، برجا خشک شد: جنازه‌ای زیر پا افتاده بود. آن‌هایی که از آب بیرون می‌آمدند، برای این‌که لیز نخورند، پا می‌گذاشتند روی جنازه و خود را می‌کشیدند بالای دژ. این همان صحنه‌ای بود که علی همیشه حرفش را زده بود.

    «یاشار کمال» نویسنده توانای ترکیه، رمانی دارد به نام «ارباب‌های آقچاساز». در این رمان او از چیزهایی سخن می‌گوید که زمانی بوده‌اند و بعد از بین رفته‌اند. نویسنده در پایان هر فصل، با جملات حسرت‌بار و تکرار شونده‌ای همچون ترکیب‌بند و یا موتیو، تاسفش را از این فقدان ابراز می‌دارد: آن مردان نیک بر آن اسب‌ها نشستند و رفتند و رفتند و رفتند!

    باری، همواره مردان خوب می‌روند و مردان باقی‌مانده را گاه برق جذاب غنایم می‌فریبد.

    غنیمت شیرین است و یا مفت! ناگهان به دست می‌آید و می‌تواند وضع و حال آدم را از این رو به آن رو بکند. از برند حضور در احد هم می‌توان استفاده کرد و خیلی چیزها به دست آورد و گاه حتی اسیر شهوت بی‌پایان مال و قدرت و مکنت شد و به هیچ کس و هیچ چیز فکری نکرد. بی‌شک دل ما از این افراد خونین است. وضع و حال فعلی و ناامیدی و بی‌آیندگی خود را حاصل عملکرد بخشی از این افراد می‌دانیم. فساد اداری، سیاسی، فرهنگی، برکشیدن هم باندی‌ها و اقوام و فرو کوبیدن و راندن شایسته‌گان و …اما علمدار دست بریده را نباید از یاد برد و نباید قربانی اختلاف و دل‌چرکینی از برخی دیگر کرد، به خصوص در وقتی که پای اصل و منافع ملی به میان می‌آید، آن هم در مقابل شقی‌ترین و نفرت‌انگیزترین آدم‌های روی زمین؛ سرخ‌روی («قان‌اوزلی» یا شرور به تعبیر «مردگان باغ سبز») زشت خوی دروغ‌گویی که حتی به «کودکان پروانه‌ای» هم رحم نمی‌کند و از رسیدن دارو به بیماران بد حال هم جلوگیری می‌کند همانند آن‌هایی که راه آب را بستند!

    نظام بی‌شک بی‌تدبیری‌ها و اشکال‌های متعدد دارد که بخشی از حال و روز فعلی ما نتیجه‌ی آن است. اما یادمان باشد، همان‌گونه که بر بخش‌های دارای اشکال می‌آشوبیم، باید از بخش‌های درست هم دفاع کنیم تا مبادا از بغض معاویه، حب علی را هم فراموش کنیم و نگاه به منافع ملی را.

    اکنون زیباترین شهید ما و بلکه جهان، همچون مصعب ابن عمیر، با دست و پایی قطع شده به خون خود غلتیده. ترور شده و عجبا که تروریست هم خوانده می‌شود با وقاحت تمام! همه سوگواریم برای قهرمانی ملی و فراملی و تکرار ناپذیر، مردی اسطوره‌ای که بدون آلودگی و ابتلاء، همچون برخی دیگر، به دنبال جمع‌آوری غنایم نرفت و تنگه‌ی احد را رها نکرد و مردانه و حماسی و اساسی، بر سر پیمان و مرزداری ماند. نگهبانی چنان زلال و بزرگوار و عاطفی و دوست داشتنی که سه دهه پیش برای نویسنده‌ی گمنامی نوشت من دست تو را که درباره شهیدی قلم زده، می‌بوسم و کاش حالا می‌دانست آن نویسنده خیلی دوست دارد بر دست و پای این «آخرین نسل برتر» بوسه بزند، اگر که بشود، اگر که بتوان! افسوس!

  • روایتی از مجاهدت‌های فرهنگی آیت‌الله مدنی در «چشمه‌ای در میانچال»

    روایتی از مجاهدت‌های فرهنگی آیت‌الله مدنی در «چشمه‌ای در میانچال»

    مهدی علاءالدینی کارگردان مستند «چشمه‌ای در میانچال» که در دهمین جشنواره فیلم «عمار» حضور دارد، در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: مستند «میانچال» به بازخوانی یک ماجرای تاریخی در شهر کاشان می‌پردازد، در خلال این اثر می‌توانیم ویدیوهای به جامانده از دوران قبل از انقلاب را مشاهده کنیم و با تاریخچه فعالیت‌های فرهنگی مسجد میانچال آشنا شویم.

    وی افزود: مستند «میانچال» بر پایه یک دوره مطالعات تاریخی حول فعالیت‌های مسجد میانچالِ کاشان در دوران قبل از انقلاب انجام شده است، در اولین سفری که به شهر کاشان داشتیم و بازدیدهایی که از مسجد میانچال صورت گرفت، به این جمع‌بندی رسیدیم که در ساخت این مستند از قالب بازسازی نمی توان کمک گرفت لذا بنا بر این شد که با انجام مصاحبه و گفتگو با افرادی که سابقاً در مسجد میانچال فعالیت داشته‌اند، این مستند را تهیه کنیم و به این طریق بخشی از وقایع تاریخی شهر کاشان را بازگو کنیم.

    این مستندساز که با تولید مستند «چشمه‌ای در میانچال»، اولین اثر خود در حوزه مستندسازی را به ثبت رسانده است، عنوان کرد: نگارش فیلمنامه این مستند حدوداً یک ماه به طول انجامید، تهیه مصاحبه‌ها نیز با همه مشکلاتی که وجود داشت در چهار ماه به سرانجام رسید.

    علاءالدینی عنوان کرد: بخشی از مصاحبه‌هایی که در خلال مستند «چشمه‌ای در میانچال» به کار رفته مربوط به گفتگوهایی است که با آقای صفایی مسئول تیم تحقیق و پژوهش حول موضوع مسجد میانچال انجام شده است، بخش دیگر مصاحبه‌ها مربوط به اهالی قدیم شهر کاشان است که در فعالیت‌های فرهنگی مسجد میانچال در دوران قبل و بعد از انقلاب حضور داشته‌اند.

    وی به بیان برخی مشکلات و محدودیت‌های ساخت مستندهای تاریخی پرداخت و اضافه کرد: بزرگترین مشکلی که در مراحل ابتدایی ساخت مستند میانچال با آن رو به رو بودیم، نداشتن اسناد تاریخی از قبیل تصاویر آرشیوی بود به عبارتی در مصاحبه‌هایی که انجام می شد اهالی شهر کاشان کم و کیف اتفاقات و فعالیت‌های صورت‌گرفته در مسجد میانچال را بیان می‌کردند اما ما به ازای آن مستنداتی وجود نداشت، تا اینکه گروه مستندسازی با نوه‌ آیت الله مدنی آشنا شدند و توانستیم از طریق او به یک منبع آرشیوی ارزشمند که از زمان قبل از انقلاب باقی مانده بود دست پیدا کنیم. اصل کار از زمانی شروع شد که به آرشیو تصاویر دست یافتیم به گونه ای که قصه فیلم دستخوش تغییر شد.

    این مستندساز ضمن اشاره به اهمیت استفاده از آرشیو در مستندهای تاریخی یادآور شد: در مراحل ساخت مستند و برای تهیه تصاویر آرشیویِ مربوط به مسجد میانچال به شبکه مستند و مرکز اسناد انقلاب اسلامی مراجعه کردیم اما تصاویری از آن زمان وجود نداشت.

    علاءالدینی عنوان کرد: در واقع مراحل پژوهشی و مصاحبه‌های مستند «چشمه‌ای در میانچال» سال گذشته تهیه شده بود اما به دلیل نداشتن تصاویر آرشیوی موفق به حضور در نهمین دوره جشنواره نشدیم.

    وی اظهار کرد: قبل از اینکه به تصاویر آرشیوی دست پیدا کنیم، تصمیم گرفتیم برای پر کردن خلا مستندات تاریخی ادامه کار را بر مبنای بازسازی تاریخی به پیش ببریم اما مشکلی که وجود داشت این بود که مسجد میانچال که محل فعالیت‌های فرهنگی قبل از انقلاب بود دست‌خوش تغییراتی شده بود که نمی‌شد حس و حال آن زمان را منتقل کرد، از سویی تهیه مستند بازسازی هزینه‌های زیادی را در بر داشت و زمان زیادی می‌طلبید.

    این مستندساز عنوان کرد: نقطه تمایز مستند «چشمه‌ای در میانچال» با دیگر مستندهای مشابه در صداقت آن است به گونه ای که مخاطب هنگام دیدن این مستند با یک روایت صادقانه در مورد پاره‌ای از تاریخ رو به رو می شود، از سویی مستند میانچال به گونه ای ساخته شده است که طیف‌های مختلف و ذائقه‌های مختلف را مخاطب خود قرار دهد و اینطور نباشد که صرفاً برای مردم شهر کاشان جذاب باشد. این مستند در واقع برای کل ایران ساخته شده است و می‌تواند الگویی برای مدیریت فرهنگی در سطح مساجد کشور باشد.

    علاءالدینی اضافه کرد: در مستند میانچال علاوه بر ویدیوهای آرشیوی و مصاحبه با افراد مطلع، سرودها و موسیقی هایی به کار رفته که مربوط به دوران قبل از انقلاب است، حتی بخشی از آنها در همان مسجد میانچال ساخته شده است.

    وی به دلایل کمبود اسناد آرشیوی در مورد اتفاقات تاریخی اشاره کرد و یادآور شد: تئاترها و سرودهای برگزار شده در مسجد میانچال توسط پسر آیت الله مدنی فیلمبرداری شده است البته فیلم‌های به جا مانده از آن زمان زیاد نیست چراکه اولاً در آن بازه زمانی به دلیل فضای امنیتی و خفقان حاکم بر جامعه، امکان برگزاری چنین مراسم‌هایی و تهیه فیلم وجود نداشت همچنین کسانی که از اینگونه مراسم‌ها فیلم تهیه می‌کردند واهمه‌ آن را داشته‌اند که ویدیوهای ضبط شده به دست مامورین ساواک بیفتد و برای آنها دردسرساز شود.

    این مستندساز عنوان کرد: فیلم‌هایی که به آن دسترسی پیدا کردیم با گذشت زمان دچار آسیب شده بود و قابل استفاده نبود، این فیلم‌ها تماماً روی دی‌وی‌دی کپی شد و در مستند مورد استفاده قرار گرفت اینجا لازم می‌دانم از جناب آقای سعادت که زحمت تدوین مستند «چشمه‌ای در میانچال» را بر عهده گرفتند تشکر و قدردانی کنم.

    علاءالدینی در پایان ضمن مقایسه جشنواره «عمار» با دیگر جشنواره‌های هنری و سینمایی گفت: بدون شک یکی از مزیت ها و برکات جشنواره «عمار» اکران های مردمی آن است. مستند «چشمه‌ای در میانچال» با توجه به اینکه با محوریت فعالیت‌های مسجد ساخته شده است می‌تواند در بخش اکران مردمی در مساجد کشور اکران شود.

  • چهار داستان از رستاخیز زمستانی تهران

    چهار داستان از رستاخیز زمستانی تهران

    خبرگزاری مهر -گروه فرهنگ- حمید نورشمسی

    قصه‌اول: اشک

    می‌دانستم که قصه امروزمان قصه شکستن است. اما نمی‌دانستیم که قرار است فقط یکبار نشکستیم. اول بارش صبح بود. صبح سرد دوشنبه تهران. صبحی که انگار مانند رستاخیر از دل زمین تهران آدم می‌جوشاند به روی خیابان‌ها تا همه حلقه شوند دور دانشگاه مادر، مادری که فرزندش را برای آخرین بار در آغوش گرفته برای بدرقه. و بعد درست وقتی که نوبت به آخرین تکبیر شد که «ره‌بر» بر پیکر فرزند وطن خواند، با او شکستیم. صدایمان بلند شد. یخ صورتمان گرم شد و کاممان شور از اشک.

    بار دیگرش را هر کس طوری به تجربه کرد. ما هم. یکبار دیگرش وقتی بود که قطره‌های اشک نشسته بر گونه‌های پیرزنی را دیدیم که همسرش روی صندلی چرخدار به سمت دانشگاه می‌راندش. نمی‌خواست که ببینیمش و ببینندش تا اینکه سرش را ناغافل از روی کتابچه دعایش بلند کرد و ناغافل چشم در چشم هم شدیم. چشم در چشم پر اشکی که دعای بدرقه می‌خواند برای فرزند سرزمینش

    دیگر نوبتش برای وقتی بود که چشممان خورد به نوجوانی که اول خیابان کارگر ایستاده بود وسط خیابان. یله و تنها. کاغذی دستش گرفته بود و نوحه بلند کرده بود. رجز می‌خواند و در خودش می‌شکست و ما را هم مانند جمعیت ایستاده به دورش شکست.

    بار دیگرش برای وقتی که آن پیرزن را دیدیم. خیلی اتفاقی. ساده بخواهم بگویم پیرزنی بود معمولی. خیلی معمولی. خیلی‌معمولی‌تری از آن‌چیزی که فکرش را بشود کرد. کنار خیابان انقلاب رو به میدان آزادی. چشم دوخته بود به کاروان و شهدا بر صورتش می‌زد. اشک می‌ریخت و فرزند وطنش را یاد و بدرقه می‌کرد.

    بار دیگرش پیرمرد ساکتی بود که با موتورش مردم را جابجا می‌کرد. تمام طول راه را که با او بودیم عجیب ساکت بود. وقت خداحافظی چشم در چشم که شدیم، گل اشک در چشمش شکفت و جانش شکست. بی‌آنکه چیزی برای گفتن میانمان باشد او شکست و ماهم. چه بهتر از این و چه روشن‌تر از این. امروز یکبار نشکستیم. امروز هیچ کس یکبار نشکست.

    قصه دوم: حیرت

    پیرزن تنها نشسته است. کنار جوی خیابان. لای انبوه جمیعت. بعد از نماز است که «ره‌بر» بر پیکر فرزند وطن خوانده است. چادرش را جا به جا گل‌مالیده است. صورتش را هم. چشم‌هایش خیره به جایی است. جایی انگار دور. جایی خیلی دور یا شاید هم خیلی نزدیک در صبحگاه سرد زمستانی تهران. جلوترش پیرمردی بود با همان شمایل. با سر و صورت گل مالیده شده که خود را گم می‌کند لای جمعیت وقتی که می‌بیند چشممان دنبالش است و زود پیغام می‌دهد که دوست ندارد دیده شود. حیرت می‌کنیم از این دو اما بهت و حیرت تنها برای چهره‌های به گل نشسته نیست. آن را در صورت جوانی هم می‌شد دید که تنهای تنها در کنار خیابان وصال، در حالی که همه آهنگ بدرقه و تشییع دارند. ایستاده و تکیه زده به تیر برق و گردنش را سخت خم کرده پایین و به چیزی می‌اندیشد. نگاهش می‌کنیم. سرش را بالا می‌آورد. خشمگین نه، نادم است و مغموم. صدایی را می‌شود درونش شنید که از جاماندنش چنین در هم شکسته است. مثل اویی را باز هم می‌شد دید. در کوچه پس کوچه‌های خلوت‌تر خیابان انقلاب. فکرش را می‌توانی بکنی. در تهران سال ۱۳۹۸ میان این همه زرق و نور و برق، نوجوانی بیابی سرزنده و چالاک که رستاخیز بدرقه فرزند وطن چنان تکانش داده که گوشه‌ای خلوت از خیابان‌های حاشیه مسیر راهپیمایی را پیدا کرده و روی زمین نشسته و زانوانش را جمع کرده به روی سینه‌اش و آرام در خلوتش اشک می‌ریزد. از کنار رد می‌شویم. سرش را بالا می‌آورد. سربند قرمزی روی پیشانی‌اش بسته است: لبیک یا حسین.

    قصه سوم: کودک

    داستان کودکان در رستاخیز تهران داستان دیگری است. داستانی بس عجیب. چه کسی فکرش را می‌کرد سردار ایرانی در مراسم بدرقه‌اش از زمین میزبان کودکانش سرزمینش نیز باشد. کودکانی که سرمای برف روز گذشته تهران را فراموش و دل به آغوش گرم پدر سپرده، به آخرین میهمانی فرزند وطنشان می‌روند. هر کدام را که نگاه می‌کنی صورت‌شان آرام است. چشم بر دست‌های کوچکشان دارند وزدل خوش به آبی آرام آسمانی که ارمغان جهاد مردی است که برای همیشه از کنارشان می‌رود و برای همیشه میهمان قصه‌هایشان می‌شود.

    فکرم می‌رود روی تیتری که یکی از رسانه‌های داخلی انتخاب کرده بود: رستم از ایران رفت. این عبارت را مزه مزه می‌کردم و چشم در آرامش کودکان؛ به خودم می‌گویم رستم تازه در داستان کودکان این سرزمین متولد شده است. تهمتنی که اینبار نه با کشتن خصم که با ریختن خونش به پای خصم او را می‌شِکَند.

    حالا او قهرمان داستان‌های آنهاست. دیگر شب‌های می‌توانند با قصه سرداری بخوابند که نمازش را برای دریافت برگ گلی از فرزند سربازی شهید شکست. قصه سرداری که آغوش گرم پدر را برای تمام فرزندان پدر به خون نشسته ایران باز داشت. قصه سربازی که در زمانه زر و تزویر سینه‌اش را به جای سیاست کاندیدای گلوله کرد و اصلاً از کجا چه معلوم که خواب شیرین صبحگاه سرد و محشرگون تهران را نیز قصه‌ای تازه برای آنها نداشته باشد

    قصه چهارم: مُشت

    قدیم‌ترها وقتی عصرهای گرم تابستان به غروب می‌چسبید و دل آسمان قرمز می‌شد، پای بساط چای و هندوانه عصرها، پدران ایرانی داستانی عجیب برای فرزندانشان داشتند. از آنها می‌خواستند تا دست‌هایشان را مشت کنند و می‌گفتند دلت اندازه همین مشت توست. و بع با خنده می‌گفتند حالا که دلت را در دستت داری دوست داری برایش چه آرزویی کنی؟ و بعد از آن بود که آرزوهای کوچک و شیرین آن عصرهای عجیب کم کمک برآورده می‌شد. قصه دست‌ها و دل‌ها حالا همان است. دل‌های همه امروز در دستشان بود. درست به اندازه مشتشان. به اندازه پنج انگشت گره شده به هم که بر یکدیگر خود را می‌فشردند و به سوی آسمان پرتاب می‌شدند. دست‌هایی که آرزوی دل‌ها را به آسمان می‌بردند. آرزویی که غریب نبود و قریب است که محقق شود.

    مشت‌های ایرانی داستان‌های زیادی از دل‌های صاحبانشان دارند. از حلقه شدن دور دست‌افزار کشاورزی برای آباد کردن زمین خداوند تا چرخیدن دور مداد برای آموختم. از پیچیدن دور کتاب و دفتر برای بیشتر و بیشتر فهمیدن تا پیچیدن به تاب اسلحه برای خون ریختن به پای وطن. از تابیدن سنگ و فلز برای ساختن نمادی از فرهنگ تا تابیدن میان بدن حریفان در میدان نبرد برای نشاندن گل لبخند روی لب جوانک سبزروی شمالی و غربی یا گندم روی جنوبی و شرقی.

    قصه مشت‌های ایرانی امروز هم شنیدنی بود. قصه‌ای کوتاه، یکدست، روشن و بی‌حاشیه. مشت‌ها صدای دل‌هایی را به آسمان بلند می‌کردند که تقاص خون فرزند سرزمینشان را تمنا می‌کرد. فرزندی که مشتش جز خصم آنها گره کرده نشد. مشت‌های ایرانی صدای مرگ را صدای خونخواهی را برای فرزندی از وطن بلند آرزو کردند داستان بودنش، ماندنش، شدنش و رفتنش تا ابد افسانه و لالایی مادران ایرانی خواهد ماند.

    آخر قصه

    هزار داستان ننوشته از رستاخیر تهران در صبح سرد ۱۶ دی ماه می‌توان نوشت. هزار شعر شاید بتوان سرود. هزار ترانه، هزار موسیقی، هزار نت شاید بتوان ساخت اما از همه این هزاران هزار، یک تابلو بیشتر نمی‌شود کشید. تابلویی از دو چشم آرام، یک دست نشسته بر سینه و یک لبخند که هر چه بیشتر نگاهش می‌کنی بیشتر آرامت می‌کند. لبخندی که می‌ماند سال‌ها برای این خاک و فرزندانش تا آنها بگویند که خداوند هرگاه بخواهد رحمتی برای بندگانش عنایت کند آن را در شمایل یک لبخند می‌فرستد و در شمایل یک لبخند نیز بازش می‌ستاند.

  • خون «حاج قاسم سلیمانی» باعث همبستگی شد/ خاطره جمعی از یک سرود

    خون «حاج قاسم سلیمانی» باعث همبستگی شد/ خاطره جمعی از یک سرود

    به گزارش خبرنگار مهر، محمد گلریز امروز مهمان رسالت بوذری در برنامه «سلام عصر بخیر» بود که در سخنانی گفت: به ملت سلحشور و فداکار ایران که امروز حماسه‌ای آفریدند که همه دنیا مات و مبهوت شد. من از اول انقلاب این توفیق را داشتم که سرودهای انقلابی و حماسی بخوانم و وظیفه ملی و شرعی ام این بود که در راهپیمایی‌ها شرکت کنم. اگر از رحلت امام خمینی(ره) گذر کنم باور کنید من چنین جمعیتی در عمرم ندیده ام.

    وی افزود: درست است که خون یکی از عزیزترین سربازان این مملکت از دست رفت اما این اتفاق باعث این انسجام و همبستگی شد و یک بار دیگر انقلاب دیگری به وجود آمد.

    گلریز تاکید کرد: پدر ما همیشه ما را با شعر نصیحت می‌کرد. به قول شاعر سه چیز اهل طلب بود نشان سعادت خلوص نیت و قلب سلیم و صدق ارادت. حاج قاسم همه این ویژگی‌ها را داشت و حالا مردم به خاطر او به میدان آمده اند. نکته کلیدی کار او این بود که با اخلاص برای مردم کار می‌کرد.

    در ادامه این خواننده به قطعه «چراغ دل» که به تازگی آن را اجرا کرده اشاره و اظهار کرد: این اثر با آهنگسازی و تنظیم هادی آرزم همراه است که انقلابی در تواشیح ایجاد کرده و شعر آن سروده مرحوم سبزواری است و ما این کار را مخصوص شهدا از جمله شهید سلیمانی ساخته ایم.

    گلریز این قطعه را اجرا کرد و گفت: یکی از مسائلی که همیشه به آن معتقد هستم، این است که باید با اعتقاد کار کرد، وقتی با اعتقاد کاری را آن هم برای شهدا، جانبازان، آزادگان و ایثارگرانی که از جان گذشتگی کردند انجام می‌دهیم خیلی فرق می‌کند. من وقتی می‌خواهم درباره این شهدا کار کنم با آنها زندگی می‌کنم.

    وی تاکید کرد: اتحاد خواننده، شاعر، آهنگساز و تنظیم کننده بسیار مهم است و به نظر من چیزی که به کار جلوه می‌دهد تنظیم است و کار اصلی را به نظر من تنظیم کننده انجام می‌دهد. از مرحوم مجتبی میرزاده یاد می‌کنم که اکثر کارهای مرا تنظیم کرد که مظلوم واقع شد و کمتر از او نام برده شد.

    گلریز در پایان با اشاره به سرود «ای مجاهد شهید مطهر» تاکید کرد: برای شهادت مطهری که از پایه گذاران انقلاب بود متاسف بودم اما وقتی سعادت پیدا کردم این سرود را در محضر امام خمینی(ره) بخوانم و تایید و تاکید حضرت امام بر این سرود باعث شد ما هرجا که می‌رفتیم هرکسی با هر سلیقه و ایده‌ای به ما که می‌رسید چند بیت این کار را می‌خواند چون سرودهایی که روی آنها فکر شود به خاطره جمعی می‌پیوندد.

  • «وفا» به شبکه نسیم آمد/ سریال دهه هشتادی لطیفی

    «وفا» به شبکه نسیم آمد/ سریال دهه هشتادی لطیفی

    به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از پایگاه اطلاع رسانی سیما، مجموعه تلویزیونی «وفا» به کارگردانی محمدحسین لطیفی و تهیه‌کنندگی منصور سهراب پور و قلم علیرضا افخمی و سید سعید رحمانی محصول ۱۳۸۵، هر شب ساعت ۲۰ از شبکه نسیم پخش می شود.

    در خلاصه داستان آمده است که: وفا داستان جوانی به نام ژوبین پناهی است که به جرم جاسوسی برای اسرائیل در ایران زندانی است. او به دلیل مشکلات روحی و روانی که پس از کشته شدن پدر و مادرش در انفجار بمبی در قبرس پیدا کرده به بیمارستان منتقل می‌شود. در این زمان یک مامور موساد(سازمان اطلاعات اسرائیل) برای ربودن او از آسایشگاه روانی وارد ایران می‌شود و…

    بازیگرانی همچون پوریا پورسرخ، هانیه توسلی، فرهاد اصلانی، رضا ایرانمش و… در این سریال نقش آفرینی کرده اند.

    باز پخش این سریال نیز در ساعت ۲۴، ۰۶:۰۰، ۱۰:۰۰ و ۱۶:۰۰ خواهد بود.

  • اهدای نشان سپهبد حاج قاسم سلیمانی به فیلم برتر جشنواره «رسام»

    اهدای نشان سپهبد حاج قاسم سلیمانی به فیلم برتر جشنواره «رسام»

    به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از ستاد خبری جشنواره، صبح امروز دوشنبه ۱۶ دی ماه جلسه‌ای به ریاست علی اصغر جعفری ریاست سازمان هنری و امور سینمایی دفاع مقدس و مدیرعامل موزه‌ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به همراه دبیر جشنواره حبیب مازندرانی و دبیر بخش بین‌الملل محمد طیب و دیگر اعضای برگزار کننده دومین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه دفاع مقدس «رسام» در موزه دفاع مقدس برگزار شد.

    در این جلسه ضمن گرامیداشت یاد و نام سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی، تصمیم گرفته شد نشان سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی در این دوره به برترین فیلم جشنواره اهدا شود.

    همچنین فیلم‌سازان فیلم کوتاه فرصت دارند تا آثار کوتاه خود در بخش فیلمنامه و فیلم با مضمون رشادت های سردار شهید حاج قاسم سلیمانی را به دبیرخانه جشنواره ارسال کنند.

    دومین جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه دفاع مقدس «رسام» در هفته اول خرداد ماه ۱۳۹۹ در آبادان و خرمشهر برگزار می‌شود.

  • انتقاد از جنگ‌طلبی ترامپ در «گلدن گلوب»/«جوکر» هم خواهان تغییر شد

    انتقاد از جنگ‌طلبی ترامپ در «گلدن گلوب»/«جوکر» هم خواهان تغییر شد

    به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از ورایتی، در هفتاد و هفتمین جوایز گلدن گلوب، عمل تروریستی رییس جمهوری آمریکا در به شهادت رساندن فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران، آتش‌سوزی در استرالیا و حقوق زنان از جمله مهمترین محورهایی بود که دریافت‌کنندگان جوایز در سخنان خود به آنها اشاره کردند.

    پاتریشیا آرکت، نیکول کیدمن، الن دی جنرس، راسل کرو و دیگران در صحبت‌های خود به این مسایل اشاره کردند.

    اخبار و تنش‌های سیاسی که در ۵ روز نخست سال ۲۰۲۰ بر زندگی‌ها سایه انداخته موجب طرح این مسایل شد.

    پاتریشیا آرکت بازیگر برنده اسکار که برای «اکت» جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر زن مکمل سریال، سریال کوتاه یا فیلم تلویزیونی را دریافت کرد، در سخنان خود رییس جمهور آمریکا را مورد انتقاد قرار داد.

    این بازیگر پس از دریافت جایزه با انتقاد از اظهارات تهدیدآمیز اخیر ترامپ به تشدید تنش‌ها بین آمریکا و ایران درپی ترور سپهبد قاسم سلیمانی که به دستور ترامپ صورت گرفت اشاره کرد. وی گفت رویدادهای تاریخی بزرگ‌تری از آنچه شب گلدن گلوب را می‌سازد، در حال وقوع است و از هم‌وطنان خود خواست در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۰ آمریکا حتماً رأی بدهند تا این شرایط تغییر کند.

    وی گفت: ما داریم می‌بینیم بار دیگر در لبه جنگ ایستاده‌ایم. رییس جمهوری آمریکا توییت و تهدید می‌کند که ۵۲ سایت شامل سایت‌های فرهنگی ایران را بمباران می‌کند و زندگی جوانان ما را که در سراسر جهان سفر می‌کنند به خطر می‌اندازد. مردم نمی‌دانند که اگر این بمب‌ها فرود آیند روی سر بچه‌های خودشان می‌ریزد.

    وی افزود: از شما التماس می‌کنم برای اینکه به فرزندانمان و فرزندان آن‌ها فردایی بهتر بدهیم در انتخابات ۲۰۲۰ شرکت کنیم و از هر کسی که می‌شناسیم خواهش کنیم تا در انتخابات شرکت کند.

    راسل کرو دیگر برنده این جوایز نیز که در مراسم حضور نداشت سخنانش را با ارسال پیامی از زبان جنیفر آنیستون بیان کرد.

    آنیستون گفت راسل کرو در استرالیاست تا در برابر آتش‌سوزی بزرگ آنجا از خانه و خانواده‌اش محافظت کند. راسل کرو نیز در برابر نظرات ترامپ موضع‌گیری کرد و گفت: اشتباه نکنید. تراژدی‌ای که استرالیا را دربرگرفته بر اثر تغییرات زیست محیطی صورت گرفته است. وی از مردم خواست تا به انرژی‌های تجدیدپذیر روی بیاورند.

    نیکول کیدمن نیز در سخنانش گفت از این ماجرا بسیار ناراحت و نگران است.

    فوئیبی والر-بریج بازیگر برنده برای بازی در سریال «فلی‌بگ» در پشت صحنه گفت باید لباس امشبش را در حراجی بفروشد تا به سهم خودش به مهار آتش‌سوزی در استرالیا کمک کند.

    میشل ویلیامز بازیگر برنده برای ایفای نقش در سریال «فوسی / وردون» با سخنانش درباره حق زنان در انتخاب، دیگران را تحت تاثیر قرار داد. وی گفت بیشترین تلاش را کرده است تا زندگی‌ای را برای خودش بسازد که سازنده خودش باشد، نه اینکه بگذارد تا مجموعه‌ای از رویدادها برایش اتفاق بیفتد و او ناظر آنها باشد.

    وی به انتخابات هم اشاره کرد و از زنان ۱۸ تا ۱۱۸ سال خواست در انتخابات آمریکا فعالانه شرکت کنند و گفت: فراموش نکنید بیشترین بدنه رای‌دهی در این کشور ما زنان هستیم. بگذارید آن طور که ما دوست داریم پیش برود.

    خواکین فینیکس: از خودمان مایه بگذاریم

    خواکین فینیکس بازیگر نقش «جوکر» که برنده جایزه بهترین بازیگر مرد درام شد از مطبوعات خارجی هالیوود برای اینکه مراسم شام را کاملاً وگان در نظر گرفته تشکر کرد و گفت باید به این درک برسیم که بین دامداری و تغییرات آب‌و هوایی ارتباط هست. این حرکتی بسیار مهم بود که غذاهایی که امشب سرو می‌شود همه گیاهی است. این واقعاً پیامی پرقدرت است.

    وی در ادامه از همکاران هالیوودی خود خواست تا بهتر عمل کنند و گفت: امیدوارم بتوانیم متحد باشیم و در عمل چیزی بسازیم.

    وی افزود: رای دادن خیلی خوب است اما گاهی باید خودمان را مسئولیت‌پذیرتر بدانیم و به ایجاد تغییر در زندگی خودمان بپردازیم و از خودمان مایه بگذاریم. امیدوارم که بتوانیم این کار را انجام دهیم. نباید با جت خصوصی با پالم‌اسپرینگز برویم یا برگردیم. من سعی خواهم کرد بهتر باشم و امیدوارم شما هم همین کار را بکنید.

    برد پیت نیز که جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل را برای «روزی روزگاری در هالیوود» دریافت کرد پس از تقدیر از دیگر نامزدهای این بخش که شامل آل پاچینو، جو پشی، تام هنکس و آنتونی هاپکینز بود، از آنها به عنوان استادان خودش و خدایان بازیگری یاد کرد و در انتهای سخنانش گفت: اگر فردا فرصتی برای مهربان بودن با کسی را به دست آوردید، حتماً از آن استفاده کنید. فکر می‌کنم همه به آن نیاز داریم.

  • تارانتینو و سم مندس جوایز اصلی گلدن گلوب ۲۰۲۰ را از آن خود کردند

    تارانتینو و سم مندس جوایز اصلی گلدن گلوب ۲۰۲۰ را از آن خود کردند

    به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از ورایتی، هفتاد و هفتمین دوره اهدای جوایز گلدن گلوب صبح امروز (دوشنبه) برگزار شد.

    در این مراسم برندگان جوایز سالانه انجمن مطبوعات خارجی هالیوود در دو بخش سینما و تلویزیون معرفی شدند.

    موفق‌ترین فیلم‌های امسال شامل «۱۹۱۷» بود که ۲ جایزه بهترین فیلم درام و بهترین کارگردانی را برای سام مندس به ارمغان آورد.

    در عین حال «روزی روزگاری در هالیوود» نیز سه جایزه شامل بهترین فیلم موزیکال یا کمدی، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر مرد مکمل را برای برد پیت کسب کرد.

    همانطور که پیش تر اعلام شده بود برنده امسال جایزه سسیل بی.دمیل نیز تام هنکس بود که برای دستاوردهایش در صنعت سرگرمی تقدیر شد.

    هنکس که ۸ بار جایزه گلدن گلوب را دریافت کرده، ۱۵ نامزدی این جایزه را در کارنامه دارد.

    الن دیجنرس مجری تلویزیون نیز با دریافت جایزه کارول برنت که معادل جایزه سسیل بی.دمیل در بخش تلویزیون است، تجلیل شد.

    برندگان سینمایی گلدن گلوب ۲۰۲۰ عبارتند از:

    بهترین فیلم درام: «۱۹۱۷»

    بهترین فیلم موزیکال یا کمدی: «روزی روزگاری در هالیوود»

    بهترین کارگردان: سم مندس برای «۱۹۱۷»

    بهترین بازیگر مرد درام: خواکین فینیکس برای «جوکر»

    بهترین بازیگر زن درام: رنه زلوگر برای «جودی»

    بهترین بازیگر مرد موزیکال یا کمدی: تارون اجرتن برای «راکت‌من»

    بهترین بازیگر زن موزیکال یا کمدی: آکوافینا برای «وداع»

    بهترین بازیگر مرد مکمل: برد پیت برای «روزی روزگاری در هالیوود»

    بهترین بازیگر زن مکمل: لورا درن برای «داستان ازدواج»

    بهترین فیلمنامه: کوئنتین تارانتینو برای «روزی روزگاری در هالیوود»

    بهترین موسیقی: هیلدور گودنادوتیر برای «جوکر»

    بهترین ترانه: «دوباره خودم را دوست خواهم داشت» التون جان از فیلم «راکت‌من»

    بهترین فیلم انیمیشن: «حلقه گمشده»

    بهترین فیلم خارجی‌زبان: «انگل‌» ساخته بونگ جون هو

    برندگان تلویزیونی گلدن گلوب ۲۰۲۰ عبارتند از:

    بهترین سریال درام: «جانشینی» از اچ‌بی‌او

    بهترین سریال موزیکال یا کمدی: «فلی‌بگ» از آمازون پرایم

    بهترین سریال کوتاه یا فیلم تلویزیونی: «چرنوبیل» از اچ‌بی‌او

    بهترین بازیگر مرد سریال درام: برایان کاکس برای «جانشینی»

    بهترین بازیگر زن سریال درام: الیویا کلمن برای «تاج»

    بهترین بازیگر مرد سریال موزیکال یا کمدی: رامی یوسف برای «رامی»

    بهترین بازیگر زن سریال موزیکال یا کمدی: فیبی والر-بریج برای «فلی‌بگ»

    بهترین بازیگر مرد سریال کوتاه یا فیلم تلویزیونی: راسل کرو برای «بلندترین صدا»

    بهترین بازیگر زن سریال کوتاه یا فیلم تلویزیونی: میشل ویلیامز برای «فاسی وردون»

    بهترین بازیگر مرد مکمل سریال، سریال کوتاه یا فیلم تلویزیونی: استلان اسکارسگارد برای «چرنوبیل»

    بهترین بازیگر زن مکمل سریال، سریال کوتاه یا فیلم تلویزیونی: پاتریشیا آرکت برای «اکت»