برچسب: فرهنگ>فرهنگ مقاومت

  • تنها یک قول همسرشهیدم باقی مانده/ماجرای شهادت آقای اصغرِ حاج قاسم

    تنها یک قول همسرشهیدم باقی مانده/ماجرای شهادت آقای اصغرِ حاج قاسم

    خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ- الهه آخرتی: عادت به کتاب‌خوانی و انس به کتاب اگرچه مزیت‌ها و منافع بسیاری دارد اما مشکلی هم ایجاد می‌کند که در نوع خودش می‌تواند قابل توجه باشد. بهره گرفتن از تراوشات ذهنی نویسندگان زبر دست و شریک شدن در خاطرات ناب زندگی افراد مختلفی که به لطف قلم‌های توانا به زیباترین شکل جمع‌آوری و ارائه می‌شوند، خواه و ناخواه سلیقه یک کتاب‌خوان حرفه‌ای را ارتقا می‌بخشد و باعث می‌شود زمانی به خودش بیاید که در اثر غوطه خوردن در میان دریایی از کتاب دیگر هر کتابی راضی‌اش نمی‌کند و دید نقادانه‌اش بی اختیار بعد از خواندن هر کتاب آن را ارزیابی و ارزش گذاری می‌کند.

    خبر انتشار کتاب «بی تو پریشانم» تقریباً هم زمان با انتشار خبر شهادت حاج اصغر پاشاپور به گوشم رسید. خواندن کتابی که خواهر حاج اصغر نوشته باشد به خودی خود به قدر کافی جذاب و برانگیزاننده بود چه برسد به اینکه متوجه شدم تمرکز کتاب بر خاطرات همسر خانم پاشاپور، شهید محمد پورهنگ است. نمی‌دانم پیش از این دست به قلم شدن یک همسر شهید سابقه داشته است یا باید این شروع را به نام خانم پاشاپور ثبت کنیم اما هرچه بود آشنایی با یکی دیگر از شهدای مدافع حرم از دریچه نگاه مستقیم و قلم همسرش برایم جذابیت زیادی داشت. آن قدر که بالاخره در روزهای پایانی اسفند وسوسه همراه شدن با “بی تو پریشانم” خانم پاشاپور بر ترس به تأخیر افتادن اتمام کار جدیدم غلبه کرد و کتاب را دست گرفتم. به خودم که آمدم چند روز بود که کار را تعطیل کرده بودم تا کتاب را بی وقفه بخوانم. با همان نگاه دقیق همیشگی که به لطف سال‌ها مطالعه همراه چشم‌هایم شده است سطر به سطر کتاب را خواندم و زینب خانم پاشاپور خط به خط و صفحه به صفحه طوری مرا به دنبال دست نوشته‌هایش کشید که خودم هم نفهمیدم از کجای قصه تا این حد شیفته “بی تو پریشانم” شدم و این کتاب در ذهنم در رده یکی از بهترین کتاب‌هایی که خوانده‌ام قرار گرفت.

    «بی تو پریشانم» کتابی است که هرکس نخواند آن را از دست داده است. یک روایت پر کشش، قصه‌ای تازه و گیرا و شهیدی که با دوندگی‌هایش شرمنده‌ات می‌کند و با شهادتش به غایت متأثر. در کنار این شهید، زنی قرار دارد که همان نویسنده کتاب است. نویسنده‌ای که علاوه بر همسر شهید، خواهر شهید و مادر بودن با ویژگی‌های شخصیتی خود از جمله وقار، طمانینه، تفکر و توکل پیش چشمت مجسم می‌شود و دلت می‌خواهد بتوانی با او به گفت و گو بنشینی و هرچه بیشتر و بیشتر از صندوق‌های خاطرات و گفته‌ها و ناگفته‌هایش بهره بگیری.

    الحمدالله که این فرصت فراهم شد و مصاحبه مفصلی با زینب پاشاپور انجام دادم که به لطف همراهی و پاسخ گویی دقیق‌شان خواندنی از آب در آمد. شما را به خواندن صحبت‌های زینب پاشاپور، همسر روحانی شهید پورهنگ و خواهر فرمانده شهید حاج اصغر پاشاپور (فرمانده نیروهای محور مقاومت در شمال سوریه که ۱۳ بهمن سال گذشته در حلب به شهادت رسید) که حقیقتاً زینب است و دست روزگار هم روز به روز او را زینبی‌تر کرده است، دعوت می‌کنم.

    از اول شروع کنیم. خانم پاشاپور لطفاً کمی برای ما از خانواده، کودکی، تعداد برادر و خواهرهایتان فضای کودکی و خاطراتتان در آن زمان بفرمائید. خانم پاشاپورِ قصه ما در چه فضایی بزرگ شد و بهترین خاطراتی که از آن دوران دارند چیست؟

    درست در شبی که پدرم در عملیات مرصاد مجروح شد در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمدم. عید قربان بود و آن شب پدرم تا مرز شهادت پیش رفت اما خواست خدا نائل شدن پدرم به توفیق جانبازی بود. این هم زمانی بهترین خاطره‌ام از مجروحیت بابا را برایم رقم زد، به طوری که بارها از زبانش شنیدم که من و دخترم با هم و در یک شب به دنیا آمدیم.

    تنها یک قول همسرشهیدم باقی مانده/ماجرای شهادت آقای اصغرِ حاج قاسم
    تنها یک قول همسرشهیدم باقی مانده/ماجرای شهادت آقای اصغرِ حاج قاسم

    با وجودی که پیش از من پنج برادر و سه خواهرم به دنیا آمده بودند و من آخرین دختر خانواده محسوب می‌شدم اما بیشتر اوقات در مرکز توجه پدرم و مادرم بودم. کوچک‌تر بودن و فاصله سنی زیادی که با خواهرها و برادرهایم داشتم هم باعث می‌شد همگی همیشه مراقبم باشند و محبت زیادی به من داشته باشند. خواهرهای بزرگ‌تر و یکی دوتا از برادرهایم ازدواج کرده بودند و همبازی دوران کودکی من سه برادر مجردم محسوب بودند. معمولاً وارد فضای بازی‌شان می‌شدم و همین عاملی شده بود تا روحیه‌ای شبیه پسرها پیدا کنم. روی همین حساب در مقایسه با بقیه دختران فامیل یا هم کلاسی‌هایم در مدرسه، جسارت و شجاعت انجام کارهای سخت و متفاوت را داشتم و مثل برادرهایم از نظر شخصیتی روحیه مستقلی پیدا کرده بودم. بین برادرها، اصغر آقا به نوعی سرگروه و مدیر ما به حساب می‌آمدند. حاج اصغر مثل پدر و مادرم، روحیه انجام کارهای جهادی و گروهی داشت و ما به تقلید و تبعیت از ایشان به انجام این امور تمایل بیشتری پیدا می‌کردیم. تصویر امام خمینی و مقام معظم رهبری همیشه در خانه‌مان بود اما خوب یادم هست که اولین بار آقا خطاب کردن رهبر را از از زبان ایشان شنیدم و این خطاب به قدری به دلم نشست که من بعد من هم به ایشان آقا گفتم.

    برهه نوجوانی و جوانی خانم پاشاپور چطور گذشت؟ انتخاب‌ها به خصوص انتخاب رشته تحصیلی و دانشگاهی‌تان بر چه مبانی استوار بود و بزرگ‌ترین دل مشغولی‌هایتان در این دوران حساس و اثرگذار زندگی چه بود؟

    پدر و بویژه مادرم روی تربیت فرزندانشان حساسیت زیادی داشتند و به همین خاطر به مدارسی می‌رفتم که از از نظر علمی و معنوی در سطح مطلوبی بودند. من هم در کنار شیطنت خوب درس می‌خواندم. شیطنت‌هایم دلپذیر بود و یا در سایه درس خوان بودنم مخفی می‌ماند یا به خاطر نمرات خوبم و کمک کردن‌هایم به بچه‌هایی که درسشان ضعیف‌تر بود توسط مسئولین مدرسه نادیده گرفته می‌شد. تا جایی که بارها به عنوان شاگرد ممتاز انتخاب شدم.

    با ورود به دنیای جوانی بیشتر با کتاب انس گرفتم. البته از کودکی حتی از آن زمان که هنوز نمی‌توانستم بخوانم و بنویسم، بین من و کتاب انس و الفت وجود داشت. نقاشی کتاب‌ها را نگاه می‌کردم و از خودم قصه‌هایشان را تعریف می‌کردم. اما با بزرگ‌تر شدنم و شکل گرفتن ذائقه مطالعاتی‌ام بیشتر و بیشتر به سمت کتاب‌هایی که زندگی شهدا را تعریف می‌کرد و گونه‌های مختلف تاریخ شفاهی متمایل شدم. کتاب‌های خوب بین من و دوستانم رد و بدل می‌شد و با هم درباره‌شان حرف می‌زدیم. گاهی هم خودم دست به قلم می‌شدم و با بارها بالا و پایین کردن جملات چیزهایی می‌نوشتم.

    زمان انتخاب رشته توصیه مدیر و معلم‌های مدرسه، با توجه به معدل بالایم گرایش‌های ریاضی یا تجربی بود اما روحیه من با رشته انسانی که آمیخته با ادبیات و فلسفه بود، مطابقت بیشتری داشت و انتخابش کردم. از همان روز به خودم قول دادم آنچه را می‌خواهم به دست بیاورم. در کنار اهداف خودم، برایم مهم بود حالا که مسیر زندگی‌ام را مشخص کرده‌ام به بقیه دوستانم هم کمک کنم تا آن‌ها هم به خواسته‌هایشان برسند. از کمک به دیگران، چه کمک‌های درسی و چه کمک به عنوان دوستی که همیشه اعتماد باعث می‌شد تا دیگران مسائل و مشکلات شخصی‌شان را به من بگویند؛ لذت می‌بردم. نتیجه این تلاش‌ها هم خوب بود و الحمدالله هم خودم در یکی از بهترین دانشگاه‌های تهران در همان رشته‌ای که می‌خواستم یعنی حقوق، با کسب رتبه دو رقمی قبول شدم و هم دوستانم در رشته‌های مورد نظرشان قبول شدند.

    روحیه‌تان به شکلی بود که فعالیت‌ها یا گرایش‌های خواهر و برادرهایتان بر تصمیمات یا شکل گیری افکارتان اثر داشته باشد؟ در این خصوص مشتاقم بیش‌تر درباره رابطه شما و حاج اصغر برایمان بفرمائید.

    نظر خواهرها و برادرهایم را تا جایی که با ماهیت تصمیمات منافاتی نداشت می‌پذیرفتم. یعنی وقتی تصمیمی به نظرم درست بود دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست منصرفم کند. اصغر آقا به خوبی روحیه‌ام را می‌شناخت و روی حساب این شناخت حتی برای ازدواج می‌دانست چه کسی به درد من می‌خورد. بیشتر کسانی که به این منظور پیش قدم شده بودند با وجود شرایط مالی و شغلی خیلی خوب نتوانسته بودند نظرم را جلب کنند. اصغرآقا هم که از این مسائل خبر داشت و ضمناً خودش هم با من هم نظر بود حتی گاهی در تصمیماتم از من دفاع می‌کرد.

    اصلاً فکر تشکیل زندگی مشترک از چه زمانی در گوشه ذهن شما جای باز کرد؟ معیارهایتان برای ازدواج چه بود و پنهانی‌ترین لایه‌های ذهنی شما برای زندگی مشترک ایده آل آینده‌تان بر چه محورهایی استوار بود. مثل بعضی دخترها زندگی مشترک را با فانتزی‌های عاشقانه‌اش تصور می‌کرد یا مثل برخی طرفداران کتاب یا افرادی که ارتباط خاصی با شهدا گرفته‌اند آرزوی زندگی در شرایطی مثل دهه شصت و تجربه بالا و پایین‌هایی مثل سختی‌های آن دوران را با همسر احتمالی آینده‌تان داشتید؟

    مسئله ازدواج از دوران دانشگاه پررنگ شد. نمی‌توانم منکر تأثیر کتاب‌های شهدا روی خودم باشم. لابه لای کتاب‌هایی که خوانده بودم چیزهایی پیدا کرده بودم که به موجب آن فضای ذهنی‌ام کمی از فضاهای فانتزی فاصله گرفته و مسائل دیگری برایم در اولویت قرار گرفته بود. بعضی کتاب‌ها به اندازه چند واحد درسی نکات ارزشمند برای ارائه دادن در دلشان دارند.

    اولین‌بار اصغر آقا پیشنهاد ازدواج محمد آقا را مطرح کرد و من به سرعت مخالفت کردم. هم طلبه بود و هم ده سال از من بزرگ‌تر. پدر و مادرش به رحمت خدا رفته بودند و خودش تک و تنها درس می‌خواند و زندگی می‌کرد قلبا دوست داشتم عشق و محبتی را تجربه کنم که هیچ‌چیز اعم از مشکلات مالی، دوری و حتی جنگ نتواند کم رنگش کند. در کنار چنین آرزوهایی دوست داشتم مرد زندگی‌ام اهل تحلیل مسائل مختلف اجتماعی و سیاسی باشد و نسبت به آدم‌ها و اتفاقات پیرامونش بی‌تفاوت نباشد. ایمان و تحصیلات همسر آینده‌ام هم از پیش شرط‌هایم برای ازدواج بود. مسائل مالی هم اگرچه اولویت نبود اما صراحتاً بی‌اهمیت نبود.

    آشنایی شما با همسرتان، شهید محمد پورآهنگ چطور و کجا اتفاق افتاد؟

    محمدآقا دوست چند ساله برادرهایم بخصوص اصغرآقا بود. بارها ویژگی‌هایش را از زبان برادرهایم شنیده بودم. آنقدر که ندیده می‌شناختمش. اولین‌بار اصغر آقا پیشنهاد ازدواج محمد آقا را مطرح کرد و من به سرعت مخالفت کردم. هم طلبه بود و هم ده سال از من بزرگ‌تر. پدر و مادرش به رحمت خدا رفته بودند و خودش تک و تنها درس می‌خواند و زندگی می‌کرد. عدم شناخت نسبت به زندگی طلبه‌ها و زندگی‌شان دلیل مخالفتم بود. تازه محمد آن زمان سیگار هم می‌کشید و برای من چه دلیلی محکم‌تر از این برای مخالفت؟ اما اصغرآقا دست بردار نبود. بارها و بارها حرف را دوباره پیش می‌کشید و من هربار نه می‌آوردم و دوباره مدتی بعد همین برنامه تکرار می‌شد. این جریان سه سال تمام ادامه داشت. برایم عجیب و جالب بود که چرا این آدم با وجود شنیدن این همه جواب منفی دست بردار نیست. تا اینکه اصغر آقا آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت هیچکدام از حرف‌هایم را به گوش محمد نرسانده است. از طرفی اصغر آقا می‌خواست برای آخرین بار فکرهایم را بکنم و جواب بدهم و از طرف دیگر دوست صمیمی‌ام با یک روحانی ازدواج کرده بود و به واسطه او کمی با زندگی روحانی‌ها آشنا شده بودم. هنوز موافق نبودم اما با تصمیم برای اینکه جواب منفی را از زبان خودم بشنود و کار تمام شود با به خواستگاری آمدنش موافقت کردم.

    ارزیابی اولیه‌تان نسبت به شخصیت ایشان چه بود؟

    همان اولین بار که با محمد آقا حرف زدم تمام ذهنیاتم به هم ریخت. با آدمی رو به رو شدم که از شنیده‌هایم فاصله داشت. یک آدم مستقل، صاحب تحلیل و مراقب نسبت به خود و کسانی که می‌شناخت. بعد از فوت پدر و مادرش روی پای خودش ایستاده بود و بدون هیچ حامی مالی دست بقیه را هم گرفته بود. همان زمان متوجه پیوند عمیق بین او و ائمه شدم. باسواد بود و ساده و صادقانه حرف می‌زد. تازه متوجه دلیل اصرارهای اصغر آقا شدم. شخصیت محمد از چیزی که تصور می‌کردم جذاب‌تر بود. به حدی که چند جلسه دیگر برای صحبت کردن مشخص کردیم و من برای دادن جواب منفی مردد شدم.

    در نهایت چه زمان و به چه دلیل برای جواب بله دادن به ایشان به اطمینان قلبی رسیدید؟

    بعد از چند جلسه که درباره همه دغدغه‌ها صحبت کردیم، حس کردم این آدم همان کسی است که دنبالش بودم. محبت حقیقی را بین کلامش می‌دیدم. خودش هم چنین چیزی را دوست داشت و قول ساختن یک زندگی عاشقانه را به من داد. قول شهید همت‌وار ترک سیگار را هم به من داد و روی حرفش ماند.

    نمی‌توانم روش‌های مختلف ابراز علاقه محمد در موردم را نادیده بگیرم. این ابراز علاقه به دور از اغراق و با هر بهانه، حتی بهانه‌ای مثل ولنتاین، آن هم از یک روحانی شیرینی زیادی داشت باز هم این‌ها برایم کافی نبود. می‌ترسیدم شاید نتوانم با کم و کاستی‌های مادی که در همان شروع زندگی هم دیده می‌شد کنار بیایم. نگران بودم که این عشق در سایه مشکلات اقتصادی از بین برود یا کمرنگ شود. ولی به هر حال باید تصمیم می‌گرفتم. حس کردم وظیفه‌ام توکل به خدایی است که کارش رحمت و رساندن رزق بنده‌ها است. پدر و مادرم هم که قول حمایت دادند، توکل کردم و به جای عقلم به دلم اجازه تصمیم‌گیری دادم.

    لطفاً برای ما از تجربه زندگی مشترک با طلبه‌ای خود ساخته که بدون برخورداری از حمایت‌های خاص سعی در پایه‌ریزی هدفمند گام به گام زندگی‌شان داشتند بفرمائید. آیا لباس خاص ایشان شما را مجبور به تحمل کنایه یا رفتارهای عجیب و غریب بعضی افراد می‌کرد؟ عکس العمل شما نسبت به این برخوردها چه بود؟

    قبل از شروع زندگی مشترک می‌دانستم انتخابم مورد تأیید همه اقوام نیست. همان طور که شاید سبک فکر و زندگی هرکس مورد تأیید همه اطرافیانش نیست. این را هم می‌دانستم که با توجه به شرایط جامعه، ممکن است با توجه به لباس خاص محمد زندگی راحتی نداشته باشم. اما ویژگی‌های بارز و مثبت او همه این مسائل را جبران می‌کرد. محبت و مهربانی صادقانه‌اش و احترامی که بی‌توجه به ظاهر و فکر افراد به همه می‌گذاشت حتی کسانی که شبیه ما فکر نمی‌کردند را تحت تأثیر قرار می‌داد. برخی اوقات با اولین برخورد دوستانه‌اش، دیگران تسلیم می‌شدند و راه دوستی پیش می‌گرفتند. این‌ها قوت قلبم بود که انتخاب درستی داشتم. از طرفی صادقانه تحمل این سختی‌ها لذتی هم داشت که جلب نظر مثبت خدا بود که بارها در سختی‌های مختلف مزد فرمانبرداری‌مان را می‌داد و همه چیز را برای‌مان جبران می‌کرد.

    اگر بخواهید درباره بهترین یا بدترین خاطراتتان در زندگی مشترک برای ما بفرمائید ما را به شنیدن چه خاطراتی مهمان می‌کنید؟

    انتخاب یک خاطره از یک دوره زندگی سراسر لذت و آرامش کمی سخت است. خاطرات سفرها، گردش‌ها، رفتن به سینما و… همه و همه از شیرین‌ترین خاطراتم است اما بهترین احساسی که از زندگی مشترک به جانم نشست حس خوشایند درک شدن توسط کسی است که دوستش داری و او هم عاشقانه دوستت دارد. فکر می‌کنم این از مصادیق خوشبختی باشد.

    دلمان می‌خواست آتش جنگ زودتر خاموش شود تا هم حرم‌ها در امنیت باشد، هم مردم مظلوم سوریه آرامش داشته باشند و هم نیروهای ایرانی از جمله برادرم به سلامت به خانه‌هایشان برگردند کمک‌های مشترکی که به افراد نیازمند داشتیم هم تجربه نابی بود. محبت بین ما دامنه وسیعی داشت. نمی‌توانم روش‌های مختلف ابراز علاقه محمد در موردم را نادیده بگیرم. این ابراز علاقه به دور از اغراق و با هر بهانه، حتی بهانه‌ای مثل ولنتاین، آن هم از یک روحانی شیرینی زیادی داشت. اطرافیان هم شاهد این ابراز احساسات‌ها از هدیه دادن‌ها، گل خریدن‌ها، همکاری در کارهای خانه مثل آشپزی و گردگیری و جارو زدن و از همه مهم‌تر ابزار علاقه‌های زبانی بودند. این‌ها در کنار هم یک زندگی رویایی را برایم رقم زده بود که لحظات سخت و ناراحت کننده‌ای که قطعاً در هر زندگی وجود دارد در مقابلشان بی‌اثر می‌شد یا اجازه نمی‌یافت تا ردی از آثارش در ذهنم بر جای گذارد.

    ورود شما به حیطه آگاهی درباره فتنه بزرگی که در سوریه اتفاق افتاد به چه شکل بود؟ و اصولاً آیا کنجکاوی و دغدغه‌مندی خودتان یا فعالیت‌های حاج اصغر باعث می‌شد پیگیر جریانات جاری در این کشور باشید یا از آن دست افرادی بود که از شدت قساوت حوادث ترجیح می‌دادید خیلی خودتان را درگیر پیگیری این امور نکنید؟

    همیشه و به ویژه بعد از دوران دانشجویی، سعی می‌کردم از جریانات و حوادث روز بی‌اطلاع نباشم. اخبار منطقه مثل تحولات فلسطین اهمیت زیادی برایم داشت. گاهی آن‌چنان درگیر می‌شدم که دیدن عکس‌ها یا شنیدن اخبار در خصوص این مسائل بر روحیه و احساساتم تأثیر می‌گذاشت. با شروع ناآرامی‌های سوریه و اعزام اصغر آقا اخبار سوریه برای من و بقیه اعضای خانواده رنگ و بوی دیگری گرفت. دلمان می‌خواست آتش جنگ زودتر خاموش شود تا هم حرم‌ها در امنیت باشد، هم مردم مظلوم سوریه آرامش داشته باشند و هم نیروهای ایرانی از جمله برادرم به سلامت به خانه‌هایشان برگردند. اما متأسفانه روز به روز جنگ بالا گرفت. خبرهایی که از قساوت داعشی‌ها می‌شنیدیم برای‌مان قابل باور نبود. جرأت نمی‌کردم فیلم و کلیپ‌های جنایت‌هایشان را ببینم. می‌دانستم بیشتر از ترس تا مدت‌ها ذهنم درگیر خواهد شد. اگرچه خیلی وقت‌ها فقط شنیدن شرح این سنگدلی‌ها برای اثرگذاری کفایت می‌کرد.

    عکس العمل شما و خانواده نسبت به ورود برادرتان به عرصه دفاع به چه شکل بود؟

    برادرم از ابتدای جوانی وارد نیروی قدس شده و بارها به مأموریت رفته بود. بعضی از مأموریت‌ها و آموزش‌هایش خارج از ایران بود و رفت و آمدش به سوریه حتی قبل از اعلام موجودیت داعش، برای ما پدیده جدید و عجیبی نبود. روی همین حساب تصور می‌کردیم این مأموریت هم شبیه بقیه مأموریت‌ها است. اما وقتی آتش جنگ بالا گرفت طبیعتاً نگرانی‌هایی درباره وضعیت ایشان داشتیم که بیشتر به خاطر نا آگاهی نسبت به شرایط جنگ و نوع فعالیت‌های ایشان بود. اصغر آقا هم خیلی اهل گفتن مسائل مربوط به کارشان نبودند و این بی‌اطلاعی در کنار دلتنگی مزید بر علت نگرانی بود.

    شروع زمزمه‌های همسرتان برای پا گذاشتن در این کارزار و اولین برخورد شما وخانواده‌تان، به خصوص با توجه به حضور برادرتان در این مسیر چه بود؟

    قبل از به دنیا آمدن دخترهای دوقلوی‌مان، شغل همسرم عوض شد. یک کار ایده‌آل که همیشه آرزویش را داشت. نماینده فرهنگی ولی فقیه در قرارگاه مهندسی خاتم الانبیا (ص) شده بود. در کار جدید هم درآمد مناسبی داشت و امکان پیشرفت و ارتقای شغلی‌اش بیشتر وجود داشت. فکر می‌کنم آرامش زندگی‌مان کامل شده بود اما انگار چیزی کم بود. دلمان نمی‌خواست فقط ما این آرامش را تجربه کنیم. همسرم می‌گفت از اینکه عده‌ای بی‌گناه و مظلوم آرامش‌شان را از دست داده‌اند آرام و قرار ندارد. مخصوصاً بعد از اینکه حضرت آقا گفتند اگر مدافعان حرم نبودند داعش به استان‌های خود ما حمله می‌کرد. از آن طرف رفتن محمد آقا مساوی با ازدست دادن کاری بود که بعد از مدت‌ها پیداش کرده و کلی انتظار به دست آوردنش را کشیده بود. دخترهایمان هم که تازه دو ماهه بودند. با این وجود وقتی حرف اعزام محمد پیش آمد هرچند همه نگران بودیم اما خانواده مخالفتی نکردند. هم اصغرآقا توی سوریه بود و هم بقیه سربازها و مردهایی که هرکدام در خانواده‌هایشان چشم به راهی داشتند. فرقی بین خودمان و آن‌ها احساس نمی‌کردیم. دوست هم نداشتیم تا پایان جنگ فقط تماشاچی باشیم. در نتیجه با موافقت همه ما همسرم راهی شد.

    مشکلات و سختی‌های اداره زندگی خود و دخترهایتان در غیاب همسرتان شما را برای همراهی با همسرتان نگران نمی‌کرد؟ یا شاید بهتر است بپرسم در شرایط که از نظر سنی و با وجود مسئولیت نگه داری از دوقلوها خودتان نیازمند بیش‌ترین حمایت‌ها بودید چطور بر این سختی‌ها و مشکلات غلبه می‌کردید؟

    داشتن نوزاد آن هم دوقلو، سختی‌های خودش را داشت. مخصوصاً در شرایطی که مادرم از نظر روحی نیاز به یک حامی عاطفی داشت. اما اولاً مأموریت همسرم یک ساله بود و ثانیاً کنار خانواده‌ام بودن کمکم می‌کرد. محمدآقا هم مدام تماس می‌گرفت و جویای وضع ما بود. تا آنجا که توبیخش کردند. بخشی از سختی‌ها برای من با دانستن اینکه همسرم کاری را انجام می‌دهد که حال خوبی با آن دارد خنثی می‌شد. به این هم مطمئن بودم که با اتمام مأموریت و بازگشتش همه چیز جبران خواهد شد.

    دلم می‌خواهد برای ثبت در تاریخ و جهت یادآوری به من و خیلی‌های دیگر کمی برایمان از سختی‌هایی که در این دوران با آن مواجه بودید بفرمائید.

    تصور کنید تمام روز خودم را مشغول نگه داشته بودم تا دلتنگی نبودن همسرم را کمتر احساس کنم و در طول شب باید با دوتا نوزاد که هردو با هم گریه می‌کردند، گرسنه می‌شدند، خوابشان می‌گرفت، مرتب باید برایشان شیرخشک درست می‌کردم و در حالی که هم گیج از خواب بودم و هم از دیسک کمر و کمر دردی که از عوارض بارداری بود رنج می‌بردم در خانه تنها می‌ماندم و به همه چیز رسیدگی می‌کردم. بچه‌ها تا نزدیک صبح نمی‌خوابیدند و مجبور می‌شدم بغلشان کنم و مدام توی خانه راهشان ببرم. تا می‌خواستم بخوابم یا بهتر بگویم نزدیک بود از خستگی بی‌هوش شوم تازه متوجه می‌شدم یکی از بچه‌ها تب دارد و حرارت بدنش در حال بالا رفتن است و باید حتماً او را به دکتر ببرم. این فقط یک شب از شب‌هایی بود که در آن دوران سپری کرد و هر روز ماجرای خاص خودش را داشت و نبودن همسرم سختی‌ها را بیشتر می‌کرد.

    در این مدت هیچ وقت با قضاوت‌های ناعادلانه و کنایه‌های غیر منصفانه مثل عاملیت پول برای کشیده شدن مثل همسرتان به این سمت و سو چیزی شنیدید؟ عکس العملتان به آنچه بود؟

    من تجربه بزرگ شدن با این حرف‌ها را داشتم. پدرم جانباز بود و به هر بهانه‌ای مثل موفقیت در امتحانات مدرسه یا کنکور و… برخی از اطرافیان سعی داشتند با حرف‌هایی که همه بارها درباره سهمیه داشتن و امتیازات می‌زنند موفقیت‌هایم را در نظرم کم رنگ کنند اما من یاد گرفته بودم در کنار این حرف‌ها مسیر خودم را طی کنم. وقتی همسرم تصمیم به رفتن گرفت حتی به خود او هم می‌گفتند که با بچه کوچک و بدون حکم جهاد شاید نیاز و الزامی به رفتنش نباشد اما ما تصمیم خودمان را گرفته بودیم و هیچکدام از این حرف‌ها نه تأثیری می‌گذاشت و نه منصرف‌مان می‌کرد.

    دخترهایمان هم که تازه دو ماهه بودند. با این وجود وقتی حرف اعزام محمد پیش آمد هرچند همه نگران بودیم اما خانواده مخالفتی نکردند با شنیدن حرف‌هایی از جنس این آدم‌ها برای به دست آوردن پول می‌روند بیشتر از اینکه ناراحت بشوم تعجب می‌کردم. پیش خودم می‌گفتم چطور از خودشان نمی‌پرسند کدام عقل سلیمی دریافت پول در مقابل زیر آتش گلوله رفتن با جانی که از آن شیرین‌تر وجود ندارد آن هم در جایی که شاید امکان بازگشت و استفاده از آن پول اصلاً فراهم نشود را می‌پذیرد؟ شاید چون از دور به این مسئله نگاه می‌کنند پول را جبران کننده همه چیز می‌دانند و اگر خودشان همه این خطرات و سختی‌هایی را تجربه می‌کردند دیگر این چنین نتیجه گیری نمی‌کردند. شاید هم در معیار مادی بعضی‌ها هیچ چیز جز پول ارزش معامله با جان را ندارد غافل از اینکه برخی تجارت‌ها کار دل است نه عقل. مثل همین معامله تاجرانه شهدا با خدا. با این وجود شنیدن این حرف‌ها به خصوص در شرایطی که می‌دیدم همسرم اعزام به سوریه را به بهای از دست دادن مادیاتی چون حقوق خوب و کار ثابت به دست آورد کمی آزاردهنده بود.

    چرا و چگونه بحث کوچ موقتتان به سوریه و زندگی در این کشور پیش آمد؟

    همان بار اولی که همسرم برای مرخصی آمد گفت که اجازه دارد خانواده‌اش را هم ببرد. مسئولیت دو مقر را عهده داشت و از این رو بهتر بود تا همان جا ساکن باشد. اما بچه‌ها کوچک‌تر از آن بودند که بتوانیم توی منطقه سردسیری که از همسرم شنیده بودم اقامت کنیم. اما بعد از پایان مأموریت یک ساله و تمدید مجدد برای سال دوم تصمیم گرفتیم با هم به سوریه برویم تا هم همسرم به مسئولیتش‌هایش برسد و هم شاهد رشد بچه‌ها باشد. این طوری دخترها هم بیشتر می‌توانستند پدرشان را ببینند.

    با وجود شوق از سر گرفتن زندگی در کنار همسرتان، شرایط خاص کشوری که جنگی با ابعاد عجیب و غریب را تجربه می‌کرد، مجهولات فراوانی که طبعاً در ذهنتان بود و اخبار گاه و بی گاهی که از جنایات و قساوت تکفیری‌ها به گوش‌ها می‌رسید، با چه احساس و ذهنیتی راهی سوریه شدید؟

    اطلاعات من از جنگ سوریه محدود به اخبار و صحبت‌های همسرم می‌شد اما با همان حد از اطلاعات هم زندگی کردن در کنار مردمی با فرهنگ، زبان و رسوم متفاوت آن هم در شرایط جنگ سخت به نظر می‌رسید. علاوه بر این نگرانی دست تنها شدن و ازدست دادن کمک‌های خانواده‌ام در بزرگ کردن دخترها را هم داشتم. اما با همه این‌ها تصور بودن در کنار همسرم جرأت رفتن و تجربه یک زندگی جدید را به من می‌داد. به علاوه اینکه خودم هم روحیه حضور بیشتر و مؤثرتر در شرایط موجود را داشتم.

    عکس العمل خانواده‌تان درباره تصمیم شما چه بود؟ طبعاً راهی شدن شما و دخترها یا همسر برادرتان و فرزندانشان تفاوت زیادی با اعزام همسر شما و حاج اصغر داشت. خانواده چطور با این شرایط کنار می‌آمد؟

    مادرها و پدرها حتی اگر با بچه‌هایشان کنار یکدیگر هم زندگی کنند همیشه نگران فرزندانشان هستند چه برسد به اینکه بچه‌ها بخواهند به کشوری در حال جنگ سفر کنند. ندانستن شرایط جنگ و میزان امنیت محل سکونت، عمق این نگرانی‌ها را بیشتر می‌کرد. اما هم همسرم و هم برادرم به قدری در این مسائل مراقب بودند و سنجیده عمل می‌کردند که همه می‌دانستند آن‌ها بی‌گدار به آب نمی‌زنند و تا از وضعیت و امنیت مطمئن نباشند، خانواده را با خودشان نمی‌برند.

    ممکن است کمی برای ما از دیده‌هایتان در این کشور، شرایطی که درک کردید و سختی زندگی در آن شرایط، ترس‌های ناشی از نبود یا کمبود امنیت، رسیدن خبر شهادت افرادی که ممکن است با آن‌ها یا خانواده‌هایشان آشنایی داشته باشید و مشکلاتی که تجربه کردید بفرمائید.

    از بدو ورود به سوریه سعی کردم با اعتماد و حسن نیت نسبت به آدم‌های غریبه‌ای که می‌دیدم رفتار کنم. به هر حال ما در آن کشور غریبه بودیم و باید مورد پذیرش قرار می‌گرفتیم. به خصوص که همسرم در طول دوره ماموریتش توانسته بود با مهربانی و حسن رفتار اعتمادشان را جلب کند و حالا این وظیفه متوجه من هم بود. از طرف دیگر خودم و خانواده‌ام را نماینده مردم ایران تلقی می‌کردم و سعی می‌کردم تا جای ممکن رفتار غلطی از طرفم سر نزند.

    حتی وقتی خانه‌ای که باید در آن ساکن می‌شدیم را در نهایت کثیفی و بهم ریختگی تحویل گرفتیم، تمام تلاشم را کردم تا در زمان حضور و بعد از من همه چیز در نهایت تمیزی باشد تا خاطره نادرستی از مردم ایران در ذهن مردم سوریه باقی نماند.

    از همان زمان ورود متوجه برخورد دوگانه سوری‌ها شدم. برخی از آن‌ها با ناراحتی و گاهی خشم و با تصور اینکه برای دخالت در امور داخلی کشورشان آمده‌ایم با ما رو به رو می‌شدند. از شنیدن اینکه مخالفان داخلی حکومت سوریه در نزدیکی محل اقامت ما سکونت دارند نگرانی‌هایی داشتم. حتی چند تجربه ناخوشایند داشتم از طرف افرادی که با کوچک‌ترین بهانه و حتی گاهی بدون دلیل می‌خواستند ناراحتی‌شان را نشان دهند. اما این برخوردها در مقابل برخورد اغلب مردم که از حضور ما و دیگر ایرانی‌ها خشنود بودند خیلی به چشم نمی‌آمد. به هرحال ایرانی‌ها برای کمک و جلوگیری از سقوط سرزمین و امنیت‌شان آنجا بودند و شاید اگر ایرانی‌ها، لبنانی‌ها، افغانی‌ها و پاکستانی‌ها به کمکشان نمی‌رفتند تماماً جوان‌های سوری، پدر و برادرهای خودشان باید به جبهه می‌رفتند و تازه معلوم نبود بتوانند کشورشان را از سقوط نجات دهند.

    کدام عقل سلیمی دریافت پول در مقابل زیر آتش گلوله رفتن با جانی که از آن شیرین‌تر وجود ندارد آن هم در جایی که شاید امکان بازگشت و استفاده از آن پول اصلاً فراهم نشود را می‌پذیرد؟ درباره شرایط جنگی هم باید بگویم قبل از رفتن فکر می‌کردم احتمالاً امکانات رفاهی و خدماتی سوریه باید حداقلی باشد اما با وجود تأثیر جنگ بر زندگی مردم، چرخ اقتصاد و زندگی مردم نخوابیده بود و روال عادی در شهر جریان داشت. مثلاً در روستای “اصلنفه” که ما ساکن آن بودیم ماشین‌های نظافتی رأس ساعت برای بردن زباله‌ها حاضر می‌شدند و یا شبکه‌های اینترنت حتی در روستاها در دسترس بود. البته این وضعیت شهرهای امن و دور از جنگ مانده بود وگرنه بعضی روستاها و شهرها با خاک یکسان شده بودند و حتی نشانه‌ای از حیات در آن‌ها دیده نمی‌شد. بین تمام این مسائل، امنیت قابل توجه ترین مسأله‌ای بود که به چشم می‌آمد. یکی دو باری که به زیارت رفتیم دیدم چطور قبل از تاریکی هوا شهر به سرعت خلوت می‌شود. حتی در روستاها گاهی مردم حس اعتماد به هم را از دست داده بودند. به هر حال جنگ به منازل کشیده شده بود و بعضی از مردم به دلایل مختلف از جمله مشکلات مالی و شغلی در ازای دریافت پول به جبهه دشمن کمک می‌کردند. فکر می‌کنم این عدم تشخیص راحت دوست از دشمن یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های مردم بود.

    شنیدن خبر شهادت دوستان در غربت هم حس غریبی دارد. زمانی که در سوریه بودیم خبر شهادت مرتضی عطایی (ابوعلی) به ما رسید. من تا قبل از شهادتشان ایشان را نمی‌شناختم اما وقتی در روز عرفه خبر شهادتش را شنیدیم به قدری همسرم منقلب شد که تا ساعت‌ها گریه می‌کرد و برای خود من حس جاماندن از دوستان به وضوح تداعی شد.

    علی رغم وجود تمام این مشکلات، آیا اتفاق یا اتفاقاتی در این برهه روی داد که منجر به یک درک یا ایجاد احساسی مثبت و شیرین نسبت به آن دوران یا مکان شده باشد؟

    خیلی خوب یادم هست یک بار یکی از دختران جوان سوری از طرف همه مردم کشورش از من و همه ایرانی‌ها تشکر و به خاطر همه بداخلاقی‌های بعضی از هم وطنانش عذرخواهی کرد. یا همسایه‌هایی داشتیم که به انواع مختلف با هدیه دادن انواع خوراکی‌ها تا جویا شدن احوال‌مان و گذراندن اوقات زیادی در کنارمان این حس قدردانی را بیان می‌کردند این محبت‌های به ظاهر ساده اما عمیق حس خوشایندی از بودن در یک کشور در حال جنگ برای من داشت.

    صادقانه بفرمائید در روزهای حضور همسرتان در این نبرد به خصوص در زمان همراهی‌تان با ایشان در سوریه، به امکان شهادت ایشان فکر می‌کردید؟

    این امکان شهادت حتی قبل از رفتن به سوریه هم وجود داشت. در زمان خواستگاری همسرم از خوابی برایم گفت که در آن امام خمینی (ره) نوید شهادت را به او داده بود. همیشه می‌دانستم که ایشان به تعبیر این خواب فکر می‌کند و به دنبال محقق کردن آن است اگرچه فکر می‌کنم حتی اگر این خواب و این مژده هم در کار نبود مسیر زندگی ایشان تغییری نمی‌کرد چرا که من به چشم خودم می‌دیدم چقدر نگاه محمد به زندگی عوض شده است. خصوصاً بعد از اعزام به سوریه.

    از همان زمان ورود متوجه برخورد دوگانه سوری‌ها شدم. برخی از آن‌ها با ناراحتی و گاهی خشم و با تصور اینکه برای دخالت در امور داخلی کشورشان آمده‌ایم با ما رو به رو می‌شدند در زمان حضور در سوریه به قدری ظرفیت روحی‌اش را افزایش داده بود که دیگر نمی‌توانست فقط به آرامش، امنیت و منفعت خودش فکر کند. برای من دیدن این چیزها هم خوشایند بود و هم کمی ترسناک. به ویژه روزهایی که زمزمه شهادت روی زبانش بیشتر شد و بارها و بارها به طرق مختلف درباره شهادت و بعد از آن حرف می‌زد. با وجود علمی که به تمایل او به شهادت داشتم با روز به روز عمیق‌تر شدن حس محبت و عشقی که به ایشان داشتم حس ترس از دست دادنش هم برایم بزرگ‌تر می‌شد. درواقع از خودم مطمئن نبودم که آیا ظرفیت و توان پذیرش این اتفاق را دارم یا خیر.

    از چگونگی و روز شهادت ایشان برای‌مان بفرمائید.

    یکی از روزهای حضور در سوریه همسرم مثل همیشه برای انجام کارهایش رفت. معمولاً تا نزدیک غروب و گاهی شب درگیر کار بود اما آن روز زودتر از همیشه برگشت. در همان نگاه اول متوجه حال ناخوشش شدم. رنگ صورتش پریده بود و نشانه‌های ضعف و درد معده هم داشت. همان روز پزشک به منزلمان آمد و گفت که محمد مسموم شده است. تصور می‌کردم یک مسمومیت غذایی است و با دارو یا در نهایت با شست و شوی معده مشکل رفع خواهد شد. اما روز به روز و در حقیقت ساعت به ساعت حالش بدتر می‌شد و هیچ دارو و درمانی نتیجه نداشت. به ناچار به بیمارستان شهر لاذقیه منتقل شد تا آزمایش‌های جدی‌تری انجام شود. اگرچه همسرم سعی داشت تا من چیزی متوجه نشوم و بیشتر نگران نشوم اما بعد از گذشت چند روز از طریق اصغر آقا مطلع شدم یکی از نیروهای معتمد محمد که در واقع نیروی نفوذی دشمن بوده است بوسیله زهری که در آب آشامیدنی ریخته او را مسموم و از محل متواری شده است.

    چند هفته بعد به دستور پزشک و فرمانده ایشان برای تکمیل درمان‌های جواب نداده روی محمد به سرعت به ایران برگشتیم و به محض رسیدن همسرم به بیمارستان منتقل شد. خیالم با فکر کردن به این موضوع که امکانات پزشکی و درمانی ایران به کمک شناسایی بیماری همسرم می‌آید کمی راحت شد اما برخلاف تصورم این اتفاق نیفتاد. یک هفته از رسیدن ما گذشته می‌گذشت و روز عید غدیر بود. با دلشوره برای ملاقات به بیمارستان رفتم. معلوم بود که محمد آقا درد دارد اما به روی خودش نمی‌آورد. اتاق که خلوت شد با گریه از من خواست برای شهادتش دعا کنم.

    بعد از گذشت چند روز از طریق اصغر آقا مطلع شدم یکی از نیروهای معتمد محمد که در واقع نیروی نفوذی دشمن بوده است بوسیله زهری که در آب آشامیدنی ریخته او را مسموم و از محل متواری شده است باورم نمی‌شد این حرف را از زبانش بشنوم اما دیدنش در آن حال هم برایم غیرقابل تحمل بود. دلم می‌خواست چیزی که دوست داشت و لایقش بود اتفاق بیفتد و به آرزویش برسد اما انتخاب بین شهادت و از دست دادنش سخت بود. هم خاطرات زندگی مشترکمان جلوی چشمم بود و هم اشک‌های همسرم. نمی‌خواستم خودخواه باشم. دیده بودم چقدر برای رسیدن به شهادت زحمت کشیده است. دل به دریا زدم و دعا کردم به چیزی که لیاقتش را دارد برسد و به قول خودش امام علی (ع) به او نگاه کند. چند ساعت نگذشت که آرزویش برآورده شد و اتفاقی که سال‌ها منتظرش بود افتاد.

    بعد از شهادت تأثیرگذار و دردناک همسرتان باید زندگی را به همراه دو دخترتان ادامه می‌دهید، ورود به این مرحله از زندگی قطعاً مشقات فراوانی به همراه داشته است، لطفاً بفرمائید چگونه خودتان را مهیای این شرایط کردید و از پس آن بر آمدید؟

    سختی‌های زندگی روزمره برای ما هم وجود داشت. جدا از مسائل مادی و مشکلات اقتصادی که برای همه هست، دلتنگی و دیدن جای خالی مرد خانواده، زندگی را از روال عادی خارج می‌کند. در کنار این‌ها گاهی قضاوت‌های ناعادلانه و غیرمنصفانه برخی افراد هم نمک بر زخم آدم می‌شود اما این واقعیت که همسرم در راه خدا و برای جلب رضایتش شهید شده بود و خود خداوند در قرآن وعده داده است که سرپرست ماست و جای خالی‌اش را پر می‌کند، برای من بزرگ‌ترین حمایت معنوی بود.

    زمان شهادت همسرم دخترها در سنی بودند که خاطره پررنگی از حضور و درک پدر ندارند. تمام تلاش من این است که همسرم را همان طور که بود به آن‌ها نشان دهم تا خودشان پدرشان را درک کنند از طرف دیگر به توصیه یکی از دوستانم که فرزند شهید بود سعی کردم ارتباطم با همسرم را قطع نکنم. می‌دانستم خودش هم مراقب ماست و در شرایطی که حتی اموات تا حدودی امکان سرکشی به خانواده را دارند برای یک شهید قطعاً این امتیاز به شکل ویژه‌تری وجود دارد. در حل بعضی از مشکلات که نیاز به زمان زیادی داشت به وضوح می‌توانستم نشانه و ردی از دست گیری همسرم را ببینم. سخت‌ترین تجربه‌ام بعد از شهادت ایشان زمان‌هایی است که دوری و ندیدن ایشان حسابی دلتنگم می‌کند و درست در همین زمان‌ها دست عنایت حضرت زینب (س) شامل حالم می‌شود و گل صبر در دلم جوانه می‌زند. امید دوباره دیدن محمدآقا با اتمام این زندگی دنیایی هم گاهی عامی است که تحمل سختی‌ها را ممکن می‌کند.

    کم کم دخترها به سنی رسیده‌اند که بیشتر و بیشتر جای خالی پدر را احساس می‌کنند و احتمالاً در این خصوص بهانه‌گیری می‌کنند. تمهید شما برای به دست آوردن دل دخترها از یک طرف و تبیین ابعاد مسأله‌ای که منجر به این جدایی و دلتنگی‌ها شد چیست؟

    زمان شهادت همسرم دخترها در سنی بودند که خاطره پررنگی از حضور و درک پدر ندارند. تمام تلاش من این است که همسرم را همان طور که بود به آن‌ها نشان دهم تا خودشان پدرشان را درک کنند. فرزند چنین پدرهایی بودن جز حس افتخار و غرور داشتن نیست پس باید به درستی پدر و راه او شناخته شود. من از روزهای جهاد و مجاهدت ایشان کلی خاطره، سند، عکس و فیلم برای دخترها کنار گذاشته‌ام که با هر بهانه‌ای آن‌ها را پیش می‌کشم و نشانشان می‌دهم. به توصیه خود همسرم تمام زندگی او را به شکل کتاب جمع آوری کردم تا دخترها منبعی برای مراجعه و شناخت بهتر او داشته باشند. در کنار این‌ها سعی دارم طوری برایشان مادری کنم که چیزی برایشان کم نگذارم و آن‌ها را همان طور که پدرشان دوست داشت تربیت کنم. در نهایتِ ادب، ایمان و تعهد در یک فضای آرام و شاد، گاهی با حضور در فضاهای پرنشاط سالم و مذهبی یا مطالعه کتاب‌ها و داستان‌هایی در این زمینه.

    ظرف کمتر از چند سال از شهادت همسرتان، خبر شهادت برادرتان حاج اصغر پاشاپور دومین تلاطم را در خانواده و طبعاً وجود شما ایجاد کرد. خبر شهادت حاج اصغر چگونه به شما رسید، مواجه شما با آن چگونه بود و چطور توانستید خودتان را بعد از شهادت دومین عزیز خانواده‌تان آرام و پیدا کنید؟

    از طریق چند نفر از دوستان برادرم متوجه شهادت اصغر آقا شدیم. تازه یک ماه از شهادت حاج قاسم گذشته بود و هنوز همگی داغدار ایشان بودیم. شهادت سردار به قدری برای ما سنگین بود که همه حوادث از جمله شهادت برادرم را تحت الشعاع قرار داد. خودم و مادرم را با تمسک به شهادت سردار آرام کردم. مدام به مادرم می‌گفتم شهادت اصغرآقا که سخت‌تر از شهادت حاج‌قاسم نیست. به خصوص که اگرچه در زمان حضور در سوریه متوجه مسئولیت‌های سنگین ایشان شده بودم اما تازه بعد از شهادتش فهمیدیم که ایشان از فرماندهان ارشد بوده است و رابطه نزدیک ایشان با سردار برای ما روشن شد. البته این را هم باید بگویم که شهادت برادرم برای من وجهه دیگری هم داشت، دیدار دوباره دو رفیق شفیق و قدیمی. بارها از زبان برادرم شنیده بودم که دلش برای همسرم تنگ شده است و دوست دارد دوباره او را ببیند. فکر دوباره به هم رسیدن برادر و همسرم باعث آرامشم شد.

    اگر اجازه دهید وارد حوزه کتاب شویم. ارتباط شما و کتاب از چه زمان و چگونه آغاز شد؟ این ارتباط تا چه حد و به شکل بود و از کی و کجا منجر به نوشتن زندگی نامه همسر شهیدتان که به نوعی خاطرات زندگی مشترک شما نیز هست شد؟

    همان طور که عرض کردم علاقه و انس من به کتاب در کودکی و قبل از دوران مدرسه شکل گرفت و روز به روز جهت و عمق بیشتری پیدا کرد به حدی که به مطالعه کتاب اعتیاد پیدا کردم و گاهی که برای مدتی از کتاب دور هستم حس از دست دادن چیزی را دارم. غرق شدن در دنیای کتاب روی قلم من مؤثر بود. در دوران مدرسه اغلب نوشته‌هایم با استقبال معلم‌ها و دوستانم روبرو می‌شد اما خودم به این حد راضی نبودم. دوست داشتم به صورت حرفه‌ای بنویسم و مخاطبان بیشتری متن‌هایم رو بخوانند.

    در زمان مسمومیتش یک روز در همان حال خاطرات نشنیده‌اش را برایم تعریف کرد و از من قول گرفت بعد از شهادتش، خودم تمام خاطراتش را به صورت کتاب بنویسم در واقع نویسنده شدن یکی از رویاهای زندگی‌ام بود. بعد از ازدواج همسرم را در جریان آرزوهایم از جمله این آرزو گذاشتم و او به من قول داد که آرزویم را برآورده خواهد کرد. من به شوخی از کنار حرفش گذشتم اما محمد خیلی جدی پیگیر بود تا زمان مسمومیتش که یک روز در همان حال خاطرات نشنیده‌اش را برایم تعریف کرد و از من قول گرفت بعد از شهادتش، خودم تمام خاطراتش را به صورت کتاب بنویسم. در واقع تعهدی که به محمدآقا دادم زمینه ساز راهی برای رسیدن به آرزوی همیشگی‌ام شد و به وسیله او چیزی که می‌خواستم بعد از شهادتشان به واقعیت تبدیل شد.

    نوشتن از خاطرات شخصی خود و همسرتان قطعاً تجربه جدیدی است که حداقل تا جایی که می‌دانم تا امروز بی سابقه بوده است. نوشتن این خاطرات، غرق شدن دوباره و چندباره در شیرینی و تلخی لحظاتی که پس از شهادت همسرتان رنگ و بوی دیگری دارند، غلبه احساسی که قطعاً بر شما مستولی می‌شد، آن هم با وجود حضور دخترهای کوچک و شیرینتان سخت نبود؟

    حضور دخترها و رسیدگی به آن سختی‌های خاص خودش را داشت و شاید نوشتن کتاب با دو دختر کوچک و بازیگوش غیرممکن به نظر برسد اما به خواست خدا و عنایت همسرم کتاب نوشته شد ولی چیزی که برای من سخت‌تر بود مرور دوباره همه زندگیم بود. درباره کتاب من یک حس دوگانه داشتم. از طرفی دوست داشتم نگارش کتاب زودتر به پایان برسد و همسرم را به بقیه معرفی کنم و مخاطبان کتاب بواسطه قلم من با همسرم آشنا شوند چون ذوق اولین تجربه نوشتن را هم داشتم. اما از طرفی دوست نداشتم نوشتن کتاب تمام شود چون من داشتم لابلای متن‌های که می‌نوشتم، دوباره با همسرم زندگی می‌کردم و خاطرات شیرین زندگی برایم دوباره تکرار می‌شد و می‌ترسیدم که بعد از اتمام کتاب همه این حس‌ها را از دست بدهم.

    با توجه به توانایی شما در ارائه روایاتی جذاب در کتاب بی تو پریشانم و ظرافت‌های نوشتاری فراوانی که در متن کتاب وجود دارد و خواندن آن را برای مخاطب جذاب و دلپذیر می‌کند به فکر ادامه کار نویسندگی هستید؟

    ورود به حوزه نویسندگی لطف خدا و خواست همسرم بود و دلم می‌خواهد در این عرصه باقی بمانم. بر این باورم که وقتی استعدادی به فردی داده می‌شود به همان میزان توقع و مسئولیت هم متوجه آن فرد می‌شود. معتقدم نوشتن به ویژه برای شهدا، جدا از علاقه شخصی‌ام برایم نوعی تکلیف محسوب می‌شود که باید آن را به بهترین شکل به انجام برسانم.

    پس یعنی می‌توانیم امیدوار به خواندن زندگی‌نامه حاج اصغر پاشاپور به قلم شما نیز باشیم؟

    بعد از شهادت برادرم زیاد این را می‌شنوم که حالا نوبت نوشتن کتاب اصغر آقاست اما راستش را بخواهید بر خلاف تصور دیگران نوشتن از کسانی که با آن‌ها زندگی کرده‌ایم، یکی از سخت‌ترین انواع نوشتن است. این مسئله را در زمان نوشتن درباره زندگی همسرم تجربه کردم و به همین خاطر در ابتدا کمی از تجربه مجددش می‌ترسیدم تا اینکه در همان روزهای بعد از شهادت برادرم، مادرم از من درخواست کرد تا کتاب ایشان را هم بنویسم و از این جهت برای نوشتن این کتاب متعهد شدم.

    دوست نداشتم نوشتن کتاب تمام شود چون من داشتم لابلای متن‌های که می‌نوشتم، دوباره با همسرم زندگی می‌کردم و خاطرات شیرین زندگی برایم دوباره تکرار می‌شد البته ماجرا به احساس تعهد من ختم نمی‌شود. قبل از شهادت اصغر آقا فکر می‌کردم نسبت به ایشان شناخت کامل دارم اما تازه بعد از شهادت و روشن شدن مسئولیت‌هایشان تازه فهمیدم چیز زیادی درباره او نمی‌دانم. دلم می‌خواهد یک بار دیگر و این بار نه فقط به عنوان برادر بزرگ‌تری که همیشه حامی و تکیه گاه خواهرش بوده است، بلکه به عنوان یک فرمانده شهید او را ببینم، بشناسم و بعد درباره‌اش بنویسم.

    اگر حرفی باقی مانده است که ذکر آن را ضروری می‌دانید بفرمائید.

    بابت این مصاحبه و فرصتی که در اختیارم قرار گرفت از شما تشکر می‌کنم. مطلبی را عرض می‌کنم که در کتاب هم به آن اشاره شده است و آن تنها آرزویی است که زمان تحققش فرا نرسیده است و من هنوز منتظر قول همسرم درباره تحقق آن هستم. قول همسرم برای دعوت از حضرت آقا و ملاقات ایشان که امیدوارم به زودی این دیدار دلپذیر برای‌مان رقم بخورد، ان‌شاءالله.

  • لبیک گروه‌های جهادی به رهبر انقلاب منتشر شد

    لبیک گروه‌های جهادی به رهبر انقلاب منتشر شد

    به گزارش خبرگزاری مهر، همزمان با اولین سالگرد بیانیه گام دوم، لبیک گروه‌های جهادی به بیانیه گام دوم رهبر انقلاب منتشر شد.

    مشروح متن این بیانیه در ادامه می‌آید:

    بسم الله الرحمن الرحیم

    محضر مبارک امام خامنه‌ای

    رهبر جهادگر و مقتدای مجاهدان و مستضعفان

    با سلام و نثار نصرت ما به محضر شما

    این نامه را نگاشته‌ایم تا در سالگرد صدور بیانیه گام دوم، با صدایی رسا، از حنجره جوانان غیورِ جهادی، فریاد زدیم: «لبیک» جوانانی که به برکت انقلاب، با نعمت بی‌بدیل محرومیت‌زدایی و موانست با ولی نعمتان انقلاب، جوانی می‌گذرانند.

    بیانیه گام دوم، شانه‌های ما زیر بار مسئولیت را استوار تر کرد و عزممان برای قیام را راسخ‌تر نمود.

    مسئولیت جامعه پردازی و تمدن سازی، مسئولیت پیشرفت جهشی، مسئولیت جهاد امید آفرینی، مسئولیت خیزش جوانان برای انقلاب علمی، مسئولیت جهاد تبیینی برای شکستن حصار تبلیغاتی دشمن و ترسیم ۴ عظمتِ انقلاب، راه طی شده، جوانان و آینده، مسئولیت نقش آفرینی در میان جریان‌های حلقه‌های میانی، مسئولیتِ بسط فرهنگ و روحیه جهاد در میان تمام جوانان و در تمامی عرصه‌های انقلاب در مسیر برپایی تمدن، مسئولیت….

    اکنون هنگامه برخاستن و برداشتن گام دوم است. هنگام گام دوم جهاد.

    بیانیه گام دوم و نامه تاریخ ساز شما به فرزندان و سربازهای جهادی‌تان، عهد نامه‌ای روشنگر و مسیر آفرین بود برای ما. دریافتیم که باید رشد کنیم و از مرحله و گام نخستی که در آن ایستاده بودیم، به شان و جایگاه و مرحله‌ای دیگر گام برداریم. باید متحول شویم. هویتی جدید، ماموریتی متکامل‌تر، نقش اجتماعی دیگرگون، غایتی بلندتر و اثر بخش‌تر، زبانی رسا تر و … باید پیدا کنیم.

    «لبیک»

    ما، فتیان‌های روح الله و سید علی، که جوانی خویش را در جهادِ اموال و انفس، گذاشته‌ایم، در این عصر و وضع جدید، با شما عهد می‌بندیم:

    * پیشرفت را بشناسیم. به آن باورمند شویم. عدالت را با نگاه مبنایی و تاسیسی، درک کنیم. آن‌گاه، کار جهادی و خدمت-رسانی‌مان را با این نگاه و رویکرد و مسیر، سامانی دوباره دهیم. گفتمانش را بسط دهیم. و سر آخر خود و مردم را برای تغییر مدار کشور مبتنی بر پیشرفت آماده سازیم.

    * در مکتب شما آموختیم که تخاصم در کنار آگاهی و جهد، از شروط لازم جهاد است. جهاد کبیر و عدم تبعیت از کفار و طاغوت و استکبار، از شرایط کار جهادی واقعی است. از این روی مبارزه خویش را، هم با محرومیت، وَ هم با تفکرهای غرب زده توسعه گرا، همراه جَهدِمان، خواهیم ساخت. می‌دانیم که تقی زاده‌هایی در نهادها و رسانه‌ها و ساختارهای اجتماعی، نفوذ جریانی کرده‌اند و می‌کوشند تا تلاش جهادی‌ها و جوانان خدمت رسان را به سوی مقاصد خویش بکشانند. ردپای سازمان‌های توسعه جهانی را در روستاها و نقاط محروم و حاشیه شهرها دیده‌ایم؛ از این روی می‌کوشیم تا برای مبارزه با توسعه و برپایی پیشرفت و عدالت، خویش را تجهیز نماییم و مردم را آگاه.

    * می‌دانیم برای پیشرفت، باید به منطقه بنگریم. باید جامع نگاه کنیم و از نگاه تک بعدی بپرهزیم. می‌دانیم که پیشرفت، مبتنی بر سبک زندگی و بوم است. باید برای پیشرفت مردم را به پا داشت. مردم محور حرکت در پیشرفت هستند. و…. از این روی، تداوم و ارتباط مستمر با مناطق و تشکیل هسته‌های اجتماعی جوانان را، لحاظ نموده و بر آن همتی سترگ‌تر خواهیم گذاشت. باید به سبک جهادی زیست. زیستن به سبک جهادی استمرار و تداوم و موانست مداوم را می‌طلبد و باید به بخش مهمی از زندگی روزمره تبدیل شود.

    * در گام دوم جهاد، باید نگاهمان به محرومین اصلاح شود. محرومین ظرفیت‌های بزرگ پیشبری ماموریت‌های تمدنی هستند. باید از آن‌ها محرومیت‌زدایی کرد اما بیشترین محرومیت ایشان استضعاف تحمیلی، روندهای ظالمانه، عدم آگاهی و … است. از این روی عزت بخشی، آگاهی بخشی، اجتماع سازی، باز آفرینی هویت و سپردن نقش‌های بزرگ در مسیر گام دوم و تمدن سازی به ایشان، وَ در یک کلام نهضت محرومین برای انقلاب اسلامی، استعدادهای نهفته ایشان را شکوفا خواهد کرد و استضعاف ها را رفع می‌کند.

    * گفتمان‌سازی، نقطه ضعف آشکار ماست. کاستی ما در ماموریت بزرگ گفتمان سازی، در وضع کنونی گفتمانی جامعه، که وضعی پر تلاطم است، اثرگذار بوده است. گفتمان سازی ما، باعث خواهد شد تا بیشتر جوانان جامعه، پای کار گفتمان و عمل جهادی بیایند و برای آن زندگی خویش را متحول سازند. اگر امروز گروه‌های ما، تنها قشری از جامعه را تشکیل می‌دهند، برای این کاستی در گفتمان سازی است. از این روی، می‌کوشیم که مجاهدانه، بر گفتمان‌سازی، عزم نماییم و کاستی‌های خویش را ترمیم کنیم.

    * باید برای آمدن زنان به میدان جهاد و کار جهادی، هم بیاندیشیم هم میدان‌سازی متناسب داشته باشیم. به نحوی که متناسب با الگوی زن انقلاب اسلامی، یعنی «الگوی زن نه شرقی نه غربی» باشد. امروزه گروه‌های خوبی از خواهران جهادی، شکل گرفته است؛ اما هیچ تناسبی با توان عظیم این کنشگران و مخاطبان ندارد.

    * می‌کوشیم تا توان فکری و راهبرد اندیشی و رصدگری تحلیلی مان را قوت بخشیم. هر گروه جهادی باید بتواند در قواره یک هیات اندیشه ورز، عمل کند. تا چراغی برای حاکمیت و دیگر گروه‌های فعال در هر منطقه باشد و بتواند نقش هدایتی را برای دیگران ایفا کند.

    * هر چند ما از امام آموختیم که عرفان در مبارزه است و خودسازی حقیقی، در مسیر مجاهدت و صبوری بر سختی‌های جهاد، شکل خواهد گرفت؛ اما می‌کوشیم که معنویت را در خود و در رفتار جهادی‌مان، بیش از پیش وارد کرده و محور حرکت خویش قرار دهیم.

    ما می‌دانیم که اگر به این عهدها توفیق یابیم و عمل کنیم، بسیاری از مسائل کشور حل خواهد شد. الگوی مدیریتی جدیدی برای ایران و جهان جلوه گر خواهد شد. حسرت تاریخی شما بر تعطیلی حرکت بزرگ و نهادگونه جهاد سازندگی، رفع خواهد شد. و…

    از این روی، امید بسته‌ایم به دعای خیر شما تا توفیق یار ما شود و همچون حاج قاسم سلیمانی و با تمسک به رفتار و منش مکتبی او، عمر خویش را بر جهاد گذاریم؛ تا شاید خدا ما را به رضایت خاطر شما، عزت بخشد و نقشی موثر و تاریخ ساز در ظهور بقیهالله اعظم (عج) داشته باشیم.

    فرزندان و سربازان شما: گروه‌های جهادی

    لبیک گروه جهادی فتح المبین

    لبیک گروه جهادی تبلیغ و مبلغین

    لبیک گروه جهادی حاج همت

    لبیک گروه جهادی حاج همت

    لبیک گروه جهادی سربازان روح‌الله

    لبیک گروه جهادی یونس

    لبیک از خادمیاران رضوی استان البرز و لشکر ۲۷

    لبیک “گروه شهید ابراهیم هادی

    لبیک گروه جهادی ابناءالفاطمه (س) اسلامشهر

    لبیک گروه جهادی امیر کبیر

    لبیک گروه جهادی شهید جواد تیموریان

    گروه جهادی شهید سید عباس ذوالفقاری.

    لبیک گروه جهادی یونس رویش مهر

    لبیک گروه جهادی شهدای احد

    گروه جهادی منتظران ظهور

    لبیک گروه جهادی امام رضا (ع) شهرستان بشرویه

    لبیک زمینه سازان ظهور

    لبیک گروه جهادی پرچمداران فاطمی

    لبیک حرکت جهانی اربعین

    لبیک گروه جهادی شهید محمود سیچانی

    لبیک گروه جهادی پیشکسوتان آسمانی

    لبیک شهید مدافع حرم حاج مسعود عسگری

    لبیک گروه جهادی خانواده

    لبیک گروه جهادی بنی فاطمه

    لبیک گروه جهادی شهیده منصوره رزاقی

    گروه جهادی شهیدان رحیمی

    لبیک گروه جهادی شهید حسن رزاقی

    لبیک گروه جهادی شهید غلامعلی کاظمی

    لبیک گروه جهادی باسط.

    لبیک گروه جهادی شهید بلالی مسجد صاحب الامر (عج)

    لبیک شهید محمدطاها اقدامی

    لبیک گروه جهادی شهدا باغ فیض

    لبیک گروه جهادی شهیدهادی ذوالفقاری

    لبیک گروه جهادی شهید صدرزاده

    لبیک گروه جهادی شهید جعفرزادگان

    لبیک گروه جهادی فجر صادق

    لبیک گروه جهادی شهدای انصار المهدی (عج)

    لبیک گروه شهید حاج قاسم سلیمانی

    لبیک، گروه جهادی مسجد ارک تهران

    لبیک گروه جهادی سربازان زینبیم

    لبیک، گروه جهادی المهدی (عج)

    لبیک گروه جهادی شهید شاطری

    لبیک گروه جهادی شهید شاری

    لبیک گروه جهادی شهید سید رضا حسینی

    لبیک، گروه جهادی یونس

    لبیک گروه جهادی شهید محمد حمیدی

    لبیک گروه جهادی نافع

    گروه جهادی فتح الفتوح، مکتب حاج قاسم سلیمانی

    لبیک مدافعان حرم

    گروه جهادی شهید همرنگ

    لبیک گروه جهادی صبح موعود

    لبیک گروه جهادی درمان-فرهنگی شهید هدایت

    لبیک گروه جهادی شهید جواد جوادی فرد

    لبیک گروه جهادی شهید ابراهیم حاتمی

    لبیک گروه جهادی شهید عبدالصالح زارع

    لبیک گروه جهادی شهدای مسجد علی بن ابیطالب علیه السلام

    لبیک گروه جهادی گروه جهادی حضرت خدیجه سلام الله علیها

    لبیک گروه جهادی شهید خسروی

    لبیک گروه جهادی شهدای ایثار

    لبیک گروه جهادی هیات فاطمیون ورامین

    لبیک گروه جهادی صاحب زمان (عج)

    لبیک گروه جهادی شهید رجایی

    لبیک گروه جهادی انصار المهدی (عج) لواسان

    لبیک گروه جهادی موکب صاحب الزمان (عج)

    لبیک گروه جهادی انصار الزهرا (س) تهران

    لبیک گروه جهادی شهید رضا رحمانی

    لبیک گروه جهادی سازمان زنان انقلاب اسلامی منطقه ۸

    ‏لبیک گروه جهادی السابقون

    لبیک گروه جهادی ظفر

    لبیک گروه جهادی شهید حاج قاسم سلیمانی

    لبیک گروه جهادی رایه العباس

    و قریب به ۱۰۰۰ گروه جهادی دیگر…

    گروه‌های جهادی می‌توانند جهت لبیک به بیانیه گام دوم مقام معظم رهبری، نام گروه و کلمه لبیک را به سامانه پیامکی ۶۶۰۰۰۴۸۹۸۲ ارسال کنند.

  • ماجرای کتابخوانی سردار سلیمانی و دیدارهایش با نویسندگان

    ماجرای کتابخوانی سردار سلیمانی و دیدارهایش با نویسندگان

    به گزارش خبرنگار مهر، سومین قسمت از برنامه تلویزیونی «ملک سلیمان» با محوریت بررسی ابعاد ناگفته شخصیتی سردار شهید قاسم سلیمانی پنجشنبه‌شب ۲۴ بهمن از آنتن شبکه یک سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد.

    مهمان این قسمت از برنامه مذکور، محسن مومنی‌شریف، رئیس حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی بود. او که کتابی را پیرامون شهید احمد سلیمانی با نام «ریشه در آسمان» نوشته، خاطرات ناگفته زیادی را در این برنامه از سردار سلیمانی مطرح کرد.

    مومنی‌شریف در ابتدای صحبت خود ضمن اشاره به کتابی درباره حاج قاسم سلیمانی که توسط خودش نوشته شده است گفت: زمستان ۱۳۷۵ بود که آقای سرهنگی مدیر دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری تماسی با من گرفتند و گفتند که فردا از کرمان مهمانانی می‌آیند و می‌خواهند راجع به کنگره سرداران خود با ما مشورت کنند. آن روز ۳ نفر پیش ما آمدند؛ یکی سردار قاسم سلیمانی بود که تا آن روز من نه نامشان را شنیده بودم و نه دیده بودم‌شان. نفر دوم آقای جعفری بود که مدیر کل ارشاد استان کرمان بود و دیگری سرهنگ گل‌سرخی از همکاران ایشان. در آن جلسه سردار سلیمانی گفتند که «می‌خواهیم کنگره سرداران لشگر ثارالله و شهدای کرمان و سیستان و بلوچستان را برگزار کنیم. خدمت رهبر معظم انقلاب رفتیم، برنامه‌هایمان را گفتیم و گفتیم که می‌خواهیم راجع به فرماندهان شهید کتاب دربیاوریم.» دقت کنید که در این زمان حاج قاسم فرمانده لشگر ۴۱ ثارالله هستند.

    ماجرای کشف سردار دل‌ها توسط شهید باقری

    وی به رابطه شهید حسن باقری و سردار سلیمانی اشاره کرد و گفت: مقام معظم رهبری در همان جلسه، حوزه هنری و دفتر ادبیات و هنر مقاومت را معرفی کرده بودند و بر همین اساس این ۳ نفر پیش ما آمدند. ما نیز با آغوش باز پذیرفتیم و خیلی زود کار انجام شد. در این زمان تبادل اطلاعاتی بین آقای سیلمانی و آقای سرهنگی درباره شهید حسن باقری انجام شد که دوست مشترک هر دو نفر بود. همان‌طور که می‌دانید حسن باقری قبل از اینکه به شهادت برسند روزنامه‌نگار بوده است و در روزنامه جمهوری اسلامی با آقای سرهنگی همکار بوده است. در همان‌جا فهمیدم که سردار سلیمانی به شدت تحت تاثیر شهید باقری است و شاید بتوان گفت که یکی از معلمان ایشان همین شهید بزرگوار بوده است. البته باید بگویم کسی که سردار سلیمانی را کشف کرد نیز حسن باقری بوده است. در زمان جنگ شهید حسن باقری فرمانده قرارگاه و اطلاعات عملیات سپاه بوده است و در جریان یکی از عملیات‌ها سردار سلیمانی را می‌بیند و به نوعی از ایشان خوشش می‌آید. به نظرم شهید باقری یکی از کسانی است که هنوز شناخته نشده است و شاید بتوان گفت که خود او یک حاج قاسم دیگری است. ایشان تاثیر به‌سزایی در سرنوشت دفاع مقدس داشته است و ما را از حالت انفعالی به حالت فعال و هجومی تبدیل می‌کند.

    رئیس حوزه هنری با اشاره به وقایع روزهای ابتدایی جنگ به حمایت ویژه حسن باقری از شهید سلیمانی، گفت: در مورد اینکه گفتم سردار سلیمانی را شهید حسن باقری کشف کرد باید به نکته‌ای اشاره کنم و آن هم این است که اگر شهید باقری نبود شاید بعد از عملیات فتح‌المبین سردار سلیمانی را عوض می‌کردند اما با آینده درخشانی که در ایشان می‌دید از او حمایت کرد؛ ماجرا از این قرار بود که قرارگاه قدس چندین لشگر داشت و بعضی از آنان در این عملیات موفق نبودند. آنان در ابتدا بسیار خوب عمل کردند اما در پاتک‌های عراق کم آوردند. آن موقع تیپ حاج قاسم از آن جمله‌ای بود که به نظر می‌رسید موفق نبوده است. البته این در مراحل اولیه بوده است و در مراحل بعدی این چنین نبوده است. برای مثال اگر ناگفته‌های جنگ و خاطرات شهید صیاد شیرازی را بخوانید می‌بینید که اتفاقاتی رخ می‌دهد که لزوماً به فرمانده برنمی‌گردد و به طرف مقابل برمی‌گردد. نتیجه این حمایت در عملیات والفجر ۸ و در آزادسازی فاو دیده شد که لشگر ۴۱ ثارالله با فرماندهی حاج قاسم بسیار خوب درخشید و از آنجا بود که نگاه‌ها به ایشان عوض شد و پس از آن در عملیات کربلای ۵ یکی از عوامل موفقیت ایران همین بزرگوار بوده است.

    مومنی‌شریف در ادامه گفت: به ماجرای اصلی برگردیم؛ این گروه ۳ نفره پیش ما آمدند تا سفارش کاری بدهند، ما هم پذیرفتیم و آن کار انجام شد. بنده در آن زمان این خوشبختی را داشتم که راجع به شهید احمد سلیمانی بنویسم که از بستگان ایشان و عموزاده ایشان بود. سردار سلیمانی و شهید احمد سلیمانی با هم بزرگ شده بودند تا زمانی که حاج احمد به شهادت می‌رسد. نوشتن کتابی راجع به این شهید توفیقی برای من بود که با خانواده پرافتخار سیلمانی آشنا شوم. برهمین اساس به روستای ایشان رفتم و در آنجا پدر حاج قاسم را دیدم و چند روزی مهمان این خانواده بودم. جالب است بدانید که خود سردار سلیمانی به من گفت و اعلام نیز کرده بود که معلم من شهید احمد بود. نام کتابی که درباره ایشان نوشتم «ریشه در آسمان» بود و توفیقی از آن سفر برای من شد.

    شهید سلیمانی از ۱۳ سالگی کار می‌کرد

    وی در ادامه گفت: اینجا می‌خواهم کمی راجع به گذشته حاج قاسم حرف بزنم چرا که متاسفانه می‌بینم گاهی اطلاعات غلط داده می‌شود. روستای حاج قاسم سلیمانی تا کلاس پنجم ابتدایی کلاس داشته است و برای گذراندن دوره راهنمایی به شهرستان رابر می‌روند. این منطقه ۱۷-۱۸ کیلومتر با روستای آنان فاصله داشته است. در همان زمان شهید قاسم سلیمانی و شهید احمد سلیمانی مجبور می‌شوند که برای کارکردن به استان کرمان بروند؛ ماجرا از این قرار است که پدران‌شان بدهکار به بانک کشاورزی هستند. عجیب است که این دو نوجوان ۱۲-۱۳ ساله به کرمان می‌روند و هم‌قسم می‌شوند که آن قدر کار کنند تا بدهی پدران‌شان را بپردازند. ۸ ماه در کرمان کار می‌کنند و با حقوق روزانه ۴ تومان موفق می‌شوند بخشی از بدهی پدران‌شان را بپردازند. دقت داشته باشید که من از روی عمد این سخنان را بیان می‌کنم چرا که می‌خواهم بگویم قهرمانان انقلاب اسلامی از کجا آمده‌اند.

    مومنی‌شریف سپس بخش‌هایی از کتاب «ریشه در آسمان‌» را خواند و گفت: بعد از چند ماه کار کردن این دو نفر دوباره به روستای خود برمی‌گردند تا تحصیل‌شان را ادامه بدهند. مقطع دبیرستان را در کرمان می‌خوانند. عجیب است که این دونفر به شدت مراقب تربیت برادران و بستگان خود هستند. بارها با آنان صحبت کردم و می‌گفتند که با توجه به اوضاع فرهنگی آن زمان، شهید سلیمانی و شهید احمد به شدت مراقب بودند که کسی به انحراف کشیده نشود. اگر بخواهم کمی به عقب برگردم باید بگویم که قوم سلیمانی‌ها از عشایر فارس هستند که بعدها به هر دلیلی به کرمان می‌آیند و ساکن می‌شوند. در روزهای انقلاب آنان در کرمان هستند. وقتی این کتاب را می‌خوانید متوجه می‌شوید که آنان در سنین جوانی خود به جایی رسیده‌اند که عارفان بدان نرسیده‌اند. در این کتاب بیشتر تمرکزم روی شهید احمد سلیمانی بود اما این دو نفر با هم آمیخته بودند. حاج قاسم می‌فرمایند آن کسی که من را با امام خمینی آشنا کرد شهید کامیاب بود. حجت‌الاسلام و المسلمین کامیاب از شاگردان مقام معظم رهبری در مشهد بود. حاج قاسم همچنین می‌گوید که شهید احمد کمی قبل‌تر از من از طریق آیت‌الله حقیقی با امام خمینی آشنا شده بود اما من از طریق سخنرانی‌های شهید کامیاب آشنا شدم. جالب است بدانید که شهید کامیاب پس از انقلاب نماینده مردم مشهد شد اما منافقین او را در مشهد ترور کردند.

    این نویسنده به ماجرای ورود سردار سلیمانی به سپاه پاسداران اشاره کرد و ادامه داد: با توجه به سن و سال سردار سلیمانی، مبارزه جدی در روزهای منتهی به انقلاب ندارند و بیشتر با مفاسد مبارزه می‌کردند. البته در ماجرای آتش‌زدن مسجد جامع کرمان که توسط شاه‌پرستان انجام شد و عده‌ای به شهادت رسیدند، آنان در مسجد و تظاهرات بعد از آن حضور دارند. حاج قاسم در آن روزها شغل آزاد دارد یعنی یک مسافرخانه اجاره کرده بودند و کار می‌کردند. اما در آستانه انقلاب ایشان کارمند سازمان آب کرمان می‌شوند. بعد از آن و زمانی که ماجرای کردستان و پاوه به وجود می‌آید خیلی علاقه‌مند می‌شوند که وارد سپاه شوند و با اصرار فراوان در سال ۵۹ وارد سپاه می‌شوند. از آنجا که ایشان ورزشکار و رزمی‌کار بوده است برای مربی آموزش در سپاه کرمان انتخاب می‌شود. این ماجرا تا زمانی که جنگ آغاز می‌شود ادامه دارد و از این به بعد دو روایت وجود دارد؛ من شنیده‌ام که ایشان می‌فرماید در همان اوایل جنگ یعنی زمستان ۵۹ وارد خوزستان می‌شوم و شهید احمد به کردستان می‌رود اما بقیه از جمله آقای جعفری می‌گویند که ایشان شهریور ماه سال ۶۰ وارد جبهه‌ها می‌شوند. حاج احمد به کردستان می‌روند و حاج قاسم تعدادی از بچه‌ها را به جنوب می‌برد و فرمانده دسته می‌شود، سپس در عملیات آزادسازی بستان فرمانده گردان می‌شود و در همان‌جا مجروح می‌شود. جالب است که می‌فرمایند در این عملیات همه کسانی که در کرمان هم‌اتاقی بودیم حضور داشتند. شهید حسن باقری در عملیات بعدی که فتح‌المبین بوده است به ایشان پیشنهاد می‌دهد که یک تیپ از بچه‌های کرمان و سیستان و بلوچستان تشکیل بدهید که نتیجه آن تیپ ۴۱ ثارالله است.

    رئیس حوزه هنری در بخش دیگری از سخنانش گفت: اگر کمتر از شهیدانی همچون شهید باکری می‌شناسیم به کم‌کاری امثال بنده برمی‌گردد که ابعاد همه‌جانبه از آنان را ارائه نکردیم اما باید بگویم که شهیدان ما واقعاً برگزیده بودند. وقتی نام کتاب خود را ریشه در آسمان گذاشتم به این دلیل بود که فهمیدم خداوند به بعضی‌ها نظر ویژه‌ای داشته است و آنان را برای زمان‌هایی تربیت کرده است. خداوند به حضرت موسی می‌گوید که من تو را برای خودم تربیت کردم. این اتفاق فقط برای حضرت موسی نیست و افراد دیگری هستند که برای مناسبت‌های دیگر این‌چنین تربیت می‌شوند. امام خمینی برای روزگار ما ساخته شده بود تا چنین انقلابی را رقم بزند. شما چند نوجوان را می‌بینید که برای کار کردن به کرمان رفته‌اند اما آنقدر مراقب اخلاق و رفتار خود هستند که حد ندارد. این‌ها نظر ویژه خداوند است. همین که ایشان به تور کسی مثل حسن باقری می‌خورد نشان از نظر ویژه به آنان است. البته نباید از برکت انقلاب اسلامی نیز غافل شویم. شهدای ما ابعاد برجسته مختلفی دارند که ما فقط جنگیدن‌شان را می‌بینیم چرا که در جنگ درخشیدند.

    وی همچنین خاطره‌ای از شهید حسن باقری مطرح کرد و ادامه داد: سردار فتح‌الله جعفری تعریف می‌کرد همراه با حسن باقری برای سرکشی از محوری رفته بودیم و دیدیم که فرمانده محور و جانشین او نیست. گشتیم و شخصی را پیدا کردیم و به او گفتیم که از این به بعد تو فرمانده این محور هستی. از شهید باقری پرسیدم که چگونه به او اعتماد کردی و انتخابش کردی؟ ایشان جواب داد: اولاً سنگرش خیلی منظم بود. دوماً دیدیم که وقتی کسی حرف می‌زد او وسط حرفش نمی‌دوید و با دقت گوش می‌کرد. چند نکته دیگر را هم گفت و در نهایت جواب داد، همین‌ها برای این انتخاب کافی نیست؟ خداوند به دلیل تقوی، شجاعت و راستگویی که داشتند معرفتی به آنان داده بود که به حکمت رسیده بودند. اینکه کسی مثل حسن باقری در ۲۵ سالگی سرنوشت جنگ ما را تغییر می‌دهد به دلیل حکمتی است که خداوند به آنان داده و شناخت پیدا می‌کنند.

    سردار سلیمانی نمونه عینی ارزش‌های انقلاب است

    مومنی شریف در بخش دیگری از سخنانش در برنامه تلویزیونی «ملک سلیمان» گفت: من اسطوره را نمی‌پسندم، ولی اسوه را دوست دارم چراکه در جامعه ما اسوه را دوست دارد و البته وظیفه ما اسطوره‌سازی نیست. کسی مثل حاج قاسم سلیمانی این قدر بزرگ است که رسانه و هنرمند و افرادی مثل ما از ایشان عقب می‌افتد و لازم نیست چیزی به آنان اضافه کنیم. سردار سلیمانی نمونه عینی ارزش‌های پربسامد انقلاب اسلامی است که از آن جمله می‌توان به مدیریت جهادی، ارسال انقلاب اسلامی، جهاد، شهادت‌طلبی، هویت ایرانی اسلامی و … اشاره کرد.

    شهید سلیمانی کتاب می‌خواند و با نویسندگان جلسات خصوصی داشت

    وی با اشاره به شخصیت سردار سلیمانی گفت: همان زمان که با ایشان آشنا شدم، فهمیدم که ایشان به کار فرهنگی بسیار اهمیت می‌دادند. ایشان اهمیت روایت شهیدان در قالب کتاب را ۲۴-۲۵ سال پیش فهمیدند و پای کار ایستادند تا کتابی برای دوستان شهیدشان نوشته شود. این مساله خیلی مهم است. این‌گونه هم نبود که کار سرسری باشد. ایشان در ابتدا پیش رهبری می‌روند سپس به حوزه می‌آیند، مداوم پیگیری می‌کنند تا کار انجام شود، خودش کتاب را می‌خواند و برایش مقدمه می‌نویسد و … خداوند شهید علی خوش‌لفظ را رحمت کند. وقتی کتاب خاطره ایشان با نام «وقتی مهتاب گم شد» درآمد، حاج قاسم آن را خوانده بود و تعریف می‌کرد که این کتاب را زمانی می‌خواندم که از بغداد به اقلیم کردستان می‌رفتم و حال خوبی داشتم. یعنی سردار ما در این شرایط هم کتاب می‌خواند و با آن بیگانه نبود. ایشان مطالب نویسندگان ما را به اسم می‌شناخت و جلسات دوستانه‌ای با آنان داشتند. مسائل فرهنگی دغدغه ایشان بود. علاوه بر این به خانواده‌های شهدا سر می‌زد و تلاش می‌کرد کار مردم را راه بیندازد.

    این داستان‌نویس ادامه داد: حجت‌الاسلام والمسلمین شیرازی نماینده ولی‌فقیه در نیروی قدس تعریف می‌کردند که جلسه‌ای با سردار سلیمانی داشتیم که تا پاسی از شب طول کشید. قرار شد که فردا ادامه جلسه را داشته باشیم. وقتی صبح به دیدار ایشان رفتم به من گفت که دیشب به اصفهان رفتم به یک جانباز سر زدم و دوباره برگشتم. وقتی به سنت‌های دینی خود برگردیم با نامی به عنوان برکت در زمان روبه‌رو می‌شویم.

    رئیس حوزه هنری در ادامه این برنامه، لفظ «جهان پهلوان» را برای سردار سلیمانی شایسته دانست و گفت: خلاف قهرمانان غربی ما در ادبیات کهن خود با پهلوانان روبه‌رو هستیم. پهلوانان کسانی هستند که صرفاً قدرت و زور ندارند بلکه فتوت و جوانمردی نیز دارند. یک مرحله بالاتر به جهان پهلوانان می‌رسیم. آنان کسانی هستند که پاسدار مردم، مرزهای کشور و امنیت آن هستند. در حقیقت ضمن اینکه تمام خصایل برتر را دارند متعلق به همه مردم خود نیز هستند. حاج قاسم سلیمانی را باید در این دسته‌بندی بدانیم. او افتخار ما بود اما فقط برای ما نبود. قلمرو مالکیت او به خارج از مرزهای ایران نیز کشیده شده بود. یکی از نشانه‌های پاک بودن فطرت این است که خداوند مهرشان را به دل همه می‌اندازد.

    مومنی شریف در پایان سخنانش با اشاره به نگارش کتاب درباره زندگی سردار سلیمانی گفت: زمان حیات نورانی ایشان به شدت مقاومت می‌کردند و همکاران ما که به ایشان مراجعه می‌کردند نپذیرفتند اما اطلاع دارم که ایشان یادداشت‌هایی دارند که در اختیار خانواده محترم‌شان سرکار خانم زینب سلیمانی و در مرکز اسناد نیروی قدس است. حتماً برنامه‌هایی در این زمینه وجود خواهد داشت. خواهشی که دارم این است کسانی که می‌خواهند کاری کنند با سپاه پاسداران و سپاه قدس هماهنگ کنند که روایت‌ها درست باشد و شاهد موازی‌کاری نباشیم. بالاخره ایشان یک شخصیت فراملی هستند و نباید اختلاف روایت‌ها به گونه‌ای باشد که به مستند بودن کار لطمه بزند.

  • حوزه هنری برای ثبت فصل درخشان مقاومت ایران اعلام آمادگی کرد

    حوزه هنری برای ثبت فصل درخشان مقاومت ایران اعلام آمادگی کرد

    به گزارش خبرگزاری مهر، محسن مومنی‌شریف رئیس حوزه هنری انقلاب اسلامی، با نگارش نامه‌ای به سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، مجاهدت‌های وی در آسمان و زمین را، الهام بخش مجاهدت‌های هنرمندان حق‌طلب عالم دانست و آمادگی حوزه هنری انقلاب اسلامی و جمعی کثیری از هنرمندان بزرگ کشور را برای ثبت، ضبط و تصویرگری فصل درخشان مقاومت ایران اسلامی اعلام کرد.

    مشروح متن این‌نامه به این‌ترتیب است:

    «بسم رب الشهداء و الصدیقین

    هم‌رزم سیدالشهدای مقاومت، سردار پرافتخار سپاه اسلام، سردار امیرعلی حاجی‌زاده، فرمانده سرافراز نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

    سلام و احترام

    تاریخ حماسی ایران، تنها تاریخ اسطوره‌های دست‌نیافتنی نیست که در زمانه‌ای یا افسانه‌ای کهن، نماد سلحشوری این مرز و بوم بوده‌اند؛ چرا که فصل زرین انقلاب اسلامی سرشار است از دلیری‌های جوانمردان رشید و سرداران شهیدی چون سلیمانی‌ها و تهرانی‌مقدم‌ها.

    در بزنگاه تاریخی اخیر و در مقابله با جنایت بزرگ آمریکا در به شهادت رساندن مالک اشتر ولایت و سردار آسمانی مقاومت، سپاهیان تاریخ‌ساز ما، با در هم کوبیدن هیمنه شیطان بزرگ حماسه‌ای آفریدند که بی‌شک تاریخ مقاومت و تاریخ دنیا را به دو برهه قبل و بعد از خود تقسیم می‌کند. این حماسه سترگ، تنها فرازی از خط پرافتخار ایستادگی و سلحشوری ایثارگرانی همچون جناب‌عالی و همکاران گمنام‌تان در نیروی هوا فضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.

    همواره شاگردان مکتب امام خمینی کبیر، و پیروان راستین راه عاشورای حسینی، مسیر تاریخ را عوض کرده‌اند و سرنوشت دنیا را بازنوشته‌اند و تاریخ آینده را نیز همانان خواهند نوشت. تاریخی که خط سرخ عاشورا را تا دروازه سبز ظهور، امتداد خواهد داد و شهیدان عزیز ما را همراه با امام موعودمان بازخواهد آورد.

    اینجانب به نمایندگی از هنرمندان حوزه هنری که همواره افتخار روایت حماسه‌ها و شکوهمندی‌های ایران عزیز در نبرد با استکبار را داشته‌اند و آن را در آیینه هنر خود به‌خوبی بازنمایی کرده‌اند، آمادگی این نهاد انقلابی و میل و اشتیاق جمعی کثیر از هنرمندان بزرگ کشور را برای ثبت و ضبط و تصویرگری این فصل درخشان از مقاومت ایران اسلامی اعلام می‌کنم.

    ضمن گرامیداشت یاد شهیدان عزیز سانحه هوایی اخیر و ابراز همدردی با خانواده محترم آنان، حوادث سال‌ها و ماه‌های اخیر نشان داد تاریخ پرحماسه مقاومت از دلاوری‌های «سپاه پرافتخار قدس» تا دشمن‌شکنی‌های «دفاع موشکی ایران» باید هنرمندانه نگاشته و مستند شود تا در بزنگاه‌های تاریخی آینده، همچون مشعلی، راهنمای آیندگان بوده و هویت و کیان ایران اسلامی را گواه و حافظ باشد.

    نوای بیدارگر و قدسی سید شهیدان اهل قلم و خون پاک صدها هنرمند فرزانه در جبهه‌های عشق و شهادت و شرف و عزت، در روزگار تهاجم بیگانگان بر این مرز و بوم گواهی روشن بر این است که هنرمندان باشرف و هوشیار ایرانی در هنگامه نبرد، دوشادوش رزمندگان و حافظان نوامیس ملی و دینی این بوم کهن و ستایشگر ستارگان حقیقی انسانیت و شرافت هستند؛ هنرمندانی که در امتحان‌ها، آرمان‌های این مردم عزیز و امینت آنان را به خوشایند بدخواهان و کینه‌توزان این دیار، نمی‌فروشند و هنر را ابزار کینه‌پراکنی و کیسه‌دوزی نمی‌انگارند. هنرمندان انقلاب اسلامی، هنرشان را با خون مطهر شهیدانی چون سردار سلیمانی صفا می‌دهند و در ادای دین به شما سلحشوران، در سنگر فرهنگ به مجاهده برمی‌خیزند و در گردنه‌های سخت از میدان نمی‌گریزند.

    سردار رشید سپاه اسلام، مجاهدت‌های شما در آسمان و زمین، الهام بخش مجاهدت‌های هنرمندان حق‌طلب عالم خواهد بود. دعاگو و چشم انتظار فتوحات پی در پی شما و سپاهیان سرافراز اسلام تا فتح نهایی خواهیم بود.

    محسن مومنی‌شریف، رئیس حوزه هنری انقلاب اسلامی»

  • دروغ درلباس حقیقت/بررسی سندروم‌ استکهلم و ویتنام در ایران وآمریکا

    دروغ درلباس حقیقت/بررسی سندروم‌ استکهلم و ویتنام در ایران وآمریکا

    خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ _ صادق وفایی: در دو قسمت پیشین پرونده «قاتل سردار سلیمانی را بهتر بشناسیم» (اینجا) و (اینجا) که به‌علت شهادت سردار حاج‌قاسم سلیمانی توسط تروریسم دولتی آمریکا، در خبرگزاری مهر باز شده، کتاب تازه‌چاپ «ترامپ» نوشته آلن بدیو فیلسوف را مورد بررسی قرار دادیم. کتاب مذکور دو سخنرانی از بدیو را در روزهای پس از انتصاب ترامپ به‌عنوان رئیس‌جمهور آمریکا شامل می‌شود. هر دو سخنرانی به‌فاصله دو روز و دو هفته از انتخاب ترامپ در دانشگاه‌های آمریکا ایراد شده بودند و ترجمه‌شان نیز در قالب کتاب، به‌تازگی وارد بازار شده است.

    اما در قسمت سوم این‌پرونده، قصد داریم قاتل سردار سلیمانی را که همان چارچوب حکومتی آمریکا و سازوکار کاپیتالیسم است، از مسیر اندیشه‌ها و فلسفه فیلسوف معاصر دیگری بشناسیم؛ نوام چامسکی، فیلسوف و نظریه‌پرداز ۹۱ ساله آمریکایی که به مخالفت و انتقاد به سیاست خارجی آمریکا معروف است و یکی از جملات معروفش هم درباره زندگی در آمریکا و جهانِ تحت سلطه آمریکا از این قرار است: «ما تحت حاکمیت زور زندگی می‌کنیم نه حاکمیت قانون.»

    نوام چامسکی که توسط مطبوعات و روزنامه‌هایی چون نیویورک تایمز، مهم‌ترین روشنفکر در قید حیات خوانده شده، مواضع صریح و نیش‌وکنایه‌های مستقیمی به دولت و حکومت آمریکا و کاپتالیسم جهانی دارد. ازجمله نتایجی که از فلسفه سیاسی و انتقاداتش به سیاست خارجی آمریکا می‌توان گرفت این است که غرب هنوز در پی استعمارگری است و سیاستمداران آمریکایی نیز در حد وحشتناکی دروغگو هستند. او می‌گوید پای منافع آمریکا (همان مفهومی که آلن بدیو آن را سرمایه‌داری جهانی می‌خواند) که در میان باشد، اصول قیدشده در منشور سازمان ملل مبنی بر ممنوعیت تجاوز پشیزی ارزش ندارد و سازمان ملل هم از سال ۱۹۹۳ تبدیل به سازمانی عملاً آمریکایی شده است. از نظر چامسکی هدف اصلی سیاست آمریکا از حضور در خاورمیانه، به دست‌گرفتن کنترل ذخایر نفتی دارای ارزش استراتژیک نهفته در زیر شبه جزیره عربستان بوده و هست. درباره آمریکایی‌شدن سازمان ملل هم بد نیست به این‌نوشته‌ها و سخنان افشاگرانه چامسکی درباره سازمان ملل توجه کنیم؛ این‌که سازمان ملل و شورای امنیت در خدمت آمریکا قرار دارند و هدف اصلی از تدوین منشور سازمان ملل در سال ۱۹۴۵، پیشگیری از تکرار بلای جنگ‌های تجاوزکارانه در جهان از طریق وضع محدودیت‌های شدید قانونی بود. یعنی قرار بوده سازمان ملل عاملی باشد تا تجاوز به کشورهای مختلف، هزینه زیادی داشته باشد و به این‌آسانی‌ها که امروز برای آمریکا هست، نباشد. به گفته چامسکی، براساس مفاد منشور مذکور، مرجع ذی‌صلاح برای تصویب کلیه اقدامات بین‌المللی مثل تحریم اقتصادی یا هر اقدام نظامی، شورای امنیت است. اما آمریکا کشوری قانون‌شکن است چون در همه جنگ‌هایش از جمله بازه زمانی جنگ ویتنام تا جنگ کوزوو، بارها اصل بنیادین قوانین بین‌الملل را، هرگاه که سردمدارانش صلاح دانسته‌اند، زیرپا گذاشته است. چامسکی می‌گوید متجاوز، متجاوز است مگر آن‌که از جانب دولتی که ادعای مشروعیت دارد، دعوت شده باشد.

    در مقاله‌ای که در ادامه می‌آید، فرازهای مربوط به انتقادات چامسکی به سیاست خارجی آمریکا را در فلسفه سیاسی این‌نظریه‌پرداز بررسی و تحلیل می‌کنیم. برای این‌کار یکی از منابع مناسب، کتاب «فلسفه نوام چامسکی» است که در قالب یکی از عناوین مجموعه آمریکایی «فلسفه وادزفورد» به چاپ رسیده است.

    کتاب «فلسفه نوام چامسکی» (On Chamsky) نوشته مورتون وینستون که نسخه اصلی‌اش در سال ۲۰۰۲ چاپ شده، برای تشریح و توضیح مبانی فلسفه این‌فیلسوف نوشته شده و ۴ بخش دارد که دو بخش‌اش درباره فلسفه سیاسی چامسکی هستند. «پیدایش یک ناراضی»، «چرخش چامسکایی در زبان‌شناسی»، «انتقاد از سیاست خارجی امریکا» و «فلسفه سیاسی چامسکی» عناوین این‌چهار فصل هستند که در مقاله پیش‌رو قصد داریم به فصل «انتقاد از سیاست خارجی آمریکا» ی این‌اثر بپردازیم و فصول دیگر کتاب را در فرصتی دیگر بررسی کنیم. مورتون وینستون، مبانی انتقادی چامسکی از سیاست‌خارجی آمریکا را در ۶ محور بررسی کرده که ۵ محورش مربوط به تجاوزهای آشکار و غیرآشکار آمریکا به کشورهای دیگر و محور ششم هم درباره دیدگاه اخلاقی چامسکی است. نویسنده کتاب «فلسفه نوام چامسکی» در این‌فصل‌ِ موردنظر از کتاب مذکور، مبانی انتقادی چامسکی به دولت آمریکا را درباره ویتنام، امریکای مرکزی، اندونزی و تیمور شرقی، اسرائیل / فلسطین و کوزوو طبقه‌بندی کرده و سپس سراغ اخلاق چامسکی رفته است. چکیده و خلاصه مطالب این‌فصل از کتاب مورتون وینستون به این‌ترتیب است: «سیاست خارجی آمریکا به‌جای پایبندی به اصول حقوق بین‌الملل که تقریباً همه کشورها آنها را پذیرفته‌اند و کشورهای ضعیف را تا حدی از شر همسایگان قوی‌شان محفوظ می‌دارد، معمولاً تابع این اصل بوده که “حق با طرفی است که سنبه‌اش پرزورتر است.” بارزترین گواه پایبندی به این اصل سیاست‌های آمریکا درقبال همسایگانش در امریکای مرکزی و لاتین است.»

    بنابراین در مقاله پیش‌رو، علاوه بر جنایات بشری آمریکا در نقاط مختلف جهان، به آمریکای لاتین هم که بخشی از نقد و نظرهای چامسکی را در بر می‌گیرد، می‌پردازیم.

    * ۱- مقدمه و کلیت بحث

    چامسکی اصرار دارد استانداردهای امروزی حقوق بشر که در قوانین بین‌المللی قید شده‌اند، در مورد سیاست خارجی آمریکا، قویاً اعمال شوند که چنین اصراری یعنی این استانداردها در آمریکا اعمال نمی‌شوند چون به قول چامسکی از حد حرف فراتر نرفته‌اند. این‌فیلسوف آمریکایی بارها گفته و می‌گوید آمریکا بارها و بارها از اصل بنیادین نظام حقوق بین‌الملل که خود در گیرودار جنگ جهانی دوم به ایجادش کمک کرد (اصل برخورداری کشورهای مستقل از حق اداره امور داخلی خود بدون دخالت سایر کشورها) تخطی کرده است.

    یکی از مسائلی که در این‌نوشتار به آن می‌پردازیم، بحث دروغ‌های آمریکا برای مشروع‌جلوه‌دادن تجاوزش به کشورهاست. جمع‌بندی کلی چامسکی درباره این‌موضوع این است که آمریکا به اسم حفاظت از منافع ملی حیاتی خود، در امور داخلی کشورها دخالت کرده و می‌کند؛ آن‌هم با تعبیری محدود از این‌عبارت، یعنی منافع قدرت مستقر، (که دولت ایالات متحده باشد) و منافع شرکت‌های آمریکایی (که دولت نماینده آن‌هاست). احتمالاً مفهوم منافع شرکت‌های آمریکایی که یک دولت نماینده آن‌ها باشد؛ ما را به یاد حکومت محمدرضا پهلوی در ایران خودمان و یا دیگر حکومت‌های دست‌نشانده یا موردتائید آمریکا چون اسرائیل و عربستان سعودی در منطقه می‌اندازد که چامسکی هم درباره‌شان اشارات مهمی دارد.

    ۱-۱ استعمار قدیم و نسخه نوین آمریکایی _ چرایی وجود پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه

    همان‌طور که اشاره کردیم، چامسکی هدف آمریکا از حضور در منطقه خاورمیانه را کنترل ذخایر نفتی عنوان می‌کند و می‌گوید همه اقدامات آمریکا در منطقه مذکور _ از کودتای ۱۹۵۳ سازمان سیا علیه محمد مصدق در ایران و حمایت از یک اسرائیل اسپارت‌گونه گرفته تا حمایت از صدام در سرکوب کردهای عراق و تحریم‌های فعلی‌اش و … _ همگی ناظر بر همین هدف بوده و هستند.

    چامسکی در ادامه همین‌بحث، استراتژی دستیابی به نفت منطقه را، در راستای انتقال غنایم امپریالیسم انگلیس به آمریکا عنوان می‌کند چون دیگر امکان استعمار مستقیم توسط انگلستان وجود نداشته است. او جملاتی دارد که در واقع پاسخ این سوال هستند که «چرا آمریکا باید در منطقه ما (خاورمیانه) پایگاه‌های متعدد نظامی داشته باشد؟» این‌فیلسوف می‌گوید «حفاظت از منافع آمریکا در منطقه باید بر عهده مجریان منطقه‌ای و ترجیحاً غیرعرب (ترکیه، اسرائیل، ایران زمان شاه، پاکستان و …) باشد ولی از باب احتیاط، انگلیس و آمریکا هم در قالب پایگاه‌های نظامی از جزایر آزور تا شمال آفریقا و اقیانوس‌های هند و آرام زور بازویشان را به رخ می‌کشند.

    پس در یک‌کلام خلاصه، هدف از حضور آمریکا در خاورمیانه نفت و هدف از تأسیس پایگاه‌های نظامی، دفاع از این‌حضور است.

    چامسکی با نیش و کنایه‌ای محسوس به این‌نکته هم اشاره کرده که هیچ قدرت بزرگی حتی با نیکوکاری و ازخودگذشتگی آمریکا حق و صلاحیت این را ندارد که با زور درباره ساختار اجتماعی و سیاسی ویتنام و هر کشور دیگری تصمیم‌گیری کند. و «حق ندارد در نقش قاضی و مجری بین‌المللی ظاهر شود.» ۱-۲ اخلاق چامسکی

    اما با اشاره‌ای که به بخش «اخلاق چامسکی» از فصل سوم کتاب مورد اشاره داشتیم، بد نیست به یک جمله مهم مورتون وینستون درباره چامسکی بپردازیم. او می‌گوید انگیزه اصلی انتقادهای چامسکی از آمریکا، میل او به صداقت‌داشتن آمریکا درمورد نقشش در مسائل جهانی طی ۵۰ سال گذشته بود است. بنابراین می‌توان از این‌جمله نتیجه گرفت (همان‌طور که در ادامه فرازهای این‌مقاله خواهیم دید) چامسکی حکومت آمریکا را دروغگو می‌داند و از آن توقع راستگویی دارد که البته احتمالاً توقع نابجایی است. او در جایی به نقل از راینهولت نیبور این‌جمله را هم گفته است: «شاید بارزترین خصیصه اخلاقی جامعه ما (آمریکا) ریاکاری باشد.»

    چامسکی در دهه ۱۹۶۰ فعالیت‌های سیاسی زیاده داشته و به‌روایت خودش، در جلسات مربوط به مقاومت شرکت می‌کرده، بازداشت می‌شده، تدریس می‌کرده و در مجموع، خیلی فعال بوده است. مورتون وینستون هم می‌گوید چامسکی در دهه مذکور، خلاف بیشتر استادان دانشگاه‌های نخبه آمریکا که از تظاهرات‌های دانشجویی آن‌دهه دوری می‌کردند، به صف دانشجوها پیوست و سخنرانی‌های ضدآمریکایی زیادی داشت. وینستون براساس فلسفه سیاسی چامسکی درباره جنگ ویتنام می‌گوید «امروزه صاحب‌نظرانِ وابسته به جریان اصلی (منظور از جریان اصلی، حکومت آمریکاست) در اشتباه‌دانستن آن‌جنگ متفق‌القول‌اند ولی در درس‌هایی که از آن می‌گیرند عمدتاً به بیراهه می‌روند.» این‌جمله عمق تنبلی صاحب‌نظران حکومت آمریکا را نشان می‌دهد چون ظاهراً همیشه باید سرشان به سنگ بخورد و در حمله‌ای شکست بخورند تا درس بگیرند. به‌هرحال بعضی از جملاتی که چامسکی درباره این‌بیراهه‌رفتن‌ها گفته و مورتون وینستون هم در کتابش آورده، از این‌قرارند: «آمریکا نباید هرگز خود را درگیر جنگی کند که قصد پیروز شدن در آن را ندارد.» و یا «ما نباید همین‌جوری سرمان را می‌انداختیم پایین و وارد هندوچین می‌شدیم.»

    نوام چامسکی

    ممکن است عده‌ای تصور کنند چامسکی، به‌خاطر فیلسوف‌بودنش، فکر ضرر و منفعت را کرده که با جنگ‌های آمریکا مخالفت کرده و می‌کند. اما وینستون که درباره این‌فیلسوف کتاب تحلیلی نوشته، می‌گوید انتقادات چامسکی از جنگی مثل جنگ آمریکا در هندوچین به این‌خاطر بود که آن را غیراخلاقی و نامشروع می‌دانست. چامسکی همچنین تهاجم آمریکا به ویتنام و لائوس و کامبوج در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ را اعمالی تجاوزکارانه و مداخله نامشروع دانسته است. او در این‌زمینه جملاتی دارد که دربردارنده همان مفهوم کدخدامنشی آمریکا هستند و بد نیست مروری روی آن‌ها داشته باشیم؛ جایی که می‌گوید منظورم از مخالفت با جنگ، به‌خاطر پرهزینه‌بودنش نیست بلکه مخالفتش برپایه همان‌ملاحظاتی است که باعث می‌شوند جامعه جهانی از تجاوز روسیه به چکسلواکی اعلام انزجار کند. بنابراین نقطه مثبت فیلسوفی مثل چامسکی این است که نه خود را در آغوش کمونیسم انداخته نه اصطلاحاً در آغوش کاپیتالیسم غش کرده است. از نظر او همان‌قدر که تجاوزکاری کمونیست‌ها بد است، تجاوز کاپیتالیست‌های آمریکایی به دیگر کشورها هم نکوهیده است. چامسکی با نیش و کنایه‌ای محسوس به این‌نکته هم اشاره کرده که هیچ قدرت بزرگی حتی با نیکوکاری و ازخودگذشتگی آمریکا حق و صلاحیت این را ندارد که با زور درباره ساختار اجتماعی و سیاسی ویتنام و هر کشور دیگری تصمیم‌گیری کند. و «حق ندارد در نقش قاضی و مجری بین‌المللی ظاهر شود.» در مجموع، چامسکی در فلسفه سیاسی و انتقاداتش نسبت به دولت آمریکا، رویکردی اخلاق‌گرایانه دارد کمااین‌که مورتون وینستون هم از لفظ «غلیان اخلاق‌مدارانه» برای او استفاده می‌کند.

    * ۲- ویتنام و دروغ‌های آمریکا

    همان‌طور که اشاره کردیم، یکی از موضوعات مهم در افشاگری‌های نوام چامسکی، درباره دروغ‌های حکومت آمریکا به مردم خودش و مردم جهان است. این‌فیلسوف در بحث کاپیتالیسم و کمونیسم می‌گوید «خارج از عالم دروغ‌پراکنیِ دولت‌ها رژیم دست‌نشانده ایالات متحده همان‌اندازه فاقد مشروعیت است که رژیم دست‌نشانده شوروی در افغانستان.» تنها تفاوت بین شوروی و آمریکا از نظر چامسکی در این بود که آمریکا تبلیغات بهتری در قبولاندن دروغ‌هایش به مردمش داشته است؛ دروغ‌هایی در جهت مشروع‌جلوه‌دادن جنگ‌های تجاوزکارانه و این‌که این‌حملات برای دفاع از خود صورت گرفته‌اند. جالب است که آمریکایی‌ها هنوز هم این دروغ «دفاع از خود» را حتی پس از ترور سردار سلیمانی تکرار می‌کنند و ظاهراً استفاده از آن، هنوز برایشان خسته‌کننده نشده است. فراموش نکرده‌ایم که درباره جنگ ویتنام، یکی از تبلیغات آمریکایی‌ها جلوگیری از شیوع کمونیسم در جنوب شرق آسیا بود. کما این‌که این‌مطلب را در قالب دروغی دیگر درباره آمریکای مرکزی و لاتین هم به کار بردند.

    «ایالات متحده هیچ‌گاه مسئولیت کشتار غیرنظامیان و کشته‌شدن قریب به ۳ میلیون ویتنامی در آن جنگ را نپذیرفته است. هیچ‌گاه نه به نامشروع‌بودن و غیراخلاقی‌بودن آن جنگ اعتراف کرده و نه به دروغ‌بودن بهانه‌هایی که برای آن تراشیده شد.» چامسکی می‌گوید آمریکا به‌خاطر جنایت‌هایش در جنوب شرقی آسیا، نه عذرخواهی کرده، نه قبول مسئولیت کرده و نه غرامتی پرداخته است. چامسکی در زمینه بررسی دروغ‌های آمریکا درباره جنگ ویتنام، ۲۲ سال مطبوعات و تحقیقات جریان اصلی (حکومت آمریکا) را زیر و رو کرده و نتیجه این‌بررسی‌های پیگیرانه هم این بوده که بگوید «ایالات متحده هیچ‌گاه مسئولیت کشتار غیرنظامیان و کشته‌شدن قریب به ۳ میلیون ویتنامی در آن جنگ را نپذیرفته است. هیچ‌گاه نه به نامشروع‌بودن و غیراخلاقی‌بودن آن جنگ اعتراف کرده و نه به دروغ‌بودن بهانه‌هایی که برای آن تراشیده شد.» چامسکی می‌گوید آمریکا به‌خاطر جنایت‌هایش در جنوب شرقی آسیا، نه عذرخواهی کرده، نه قبول مسئولیت کرده و نه غرامتی پرداخته است.

    مفسران جریان اصلی هم به تعبیر چامسکی به‌جای پرداختن به جنایت‌هایی که حکومت‌شان مرتکب‌شده به مساله قربانی‌شدن ۵۸ هزار سرباز آمریکایی در ویتنام پرداخته‌اند و این‌که آن‌ها قربانی جنگی اشتباه شدند که باید در آن برنده می‌شدیم. به گفته چامسکی درسی که این‌مفسران و نظریه‌پردازان می‌گیرند این است که آمریکا نباید خود را درگیر جنگی کند که قصد پیروز شدن در آن را ندارد اما هیچ‌وقت نمی‌گویند جنگ ویتنام نمونه‌ای از تجاوزکاری آمریکا بوده است. یکی از کنایه‌های چامسکی در این‌باره، چنین است: «آنچه اتفاق افتاده دفاع آمریکا از ویتنام جنوبی در برابر تروریست‌های مورد حمایت اجانب یعنی ویتنام بوده است.» شاید دلیل چنین رویکرد و یا باوری در آمریکایی‌ها این باشد که واقعاً خود را ناجی دنیا می‌دانند. به‌هرحال فعلاً نمی‌دانیم آمریکایی‌ها واقعاً خواب هستند یا خود را به خواب زده‌اند.

    * ۲-۱- سندروم استکهلم در ایران؛ سندروم ویتنام در آمریکا

    در حالی‌که هنوز بحث‌های نوام چامسکی درباره جنگ ویتنام را بررسی می‌کنیم، بد نیست به یکی از مفاهیمی که این‌روزها در فضای مجازی زیاد دیده و شنیده می‌شود، بپردازیم: «سندروم استکهلم». در بحبوحه انتشار پست‌ها و استاتوس‌های مختلف در فضای مجازی در قالب جملات کوتاه و بلند که در واکنش به شهادت سردار سلیمانی منتشر می‌شدند؛ عده‌ای موافق و عده‌ای مخالف شخصیت سردار سلیمانی و سیاست کشورمان در قبال آمریکا بودند. گروه موافق اما با ارجاع‌دادن گروه مخالف به «سندروم استکهلم» یادآور این‌قضیه می‌شدند که آمریکا از مقطعی مثل کودتای ۲۸ مرداد مشغول دزدیدن اموال ما و ظلم به ایران است ولی مبتلایان به سندروم استکهلم به‌دلیل ساده‌لوحی و فریب‌خوردن‌شان با آمریکا همدردی می‌کنند و معتقدند سردار سلیمانی به حق کشته شده است. سندروم استکهلم یک پدیده روانی است که در آن، فرد گروگان با گروگان‌گیر همدردی می‌کند. این‌اصطلاح تاریخچه‌ای دارد که در این‌مطلب به آن نمی‌پردازیم اما درباره جنگ ویتنام هم در تقابل با سندروم استکهلم، اصطلاحی به نام «سندروم ویتنام» وجود دارد که مربوط به تنفر عمومی مردم آمریکا از سیاست‌های کشورشان در قبال ویتنام است و از حمله آمریکا به ویتنام تا سال ۱۹۷۵ ادامه داشت. چامسکی در نوشته‌هایش به این‌پدیده هم پرداخته و می‌گوید از قرار معلوم، سندروم ویتنام، مانع آن شد که ایالات متحده پس از رسوایی جنگ ویتنام، نیروهای نظامی خود را به خارج از امریکا اعزام کند.

    جالب است که طی روزهای گذشته با وجود رخ‌دادن اتفاق واضحی چون شهادت سردار سلیمانی، بین مردم آمریکا و جهان، نفرتی مثل سندروم ویتنام از دولت آمریکا شیوع پیدا کرده ام هنوز برخی از ایرانی‌ها دچار سندروم استکهلم هستند!

    سندروم ویتنام و اعتراض مردم آمریکا به سیاست‌های دولت خودشان

    این‌آوارگان درباره جانیانی که این‌جنایات را مرتکب شده بودند، گفته‌اند از چریک‌ها و مبارزان کشورشان هیچ شکوه و شکایتی ندارند و همه این‌جنایات کار ارتش هستند؛ ارتشی که مورد حمایت آمریکا بوده است. میزان این‌تلفات و آدم‌کشی‌ها در سال ۱۹۸۰ در السالوادور به‌خاطر دخالت‌های آمریکا به حدود ۱۰ هزار نفر رسید. * ۳- پرونده آمریکای مرکزی

    نقض حقوق بشر توسط آمریکا در منطقه آمریکای مرکزی، در کشورهای نیکاراگوئه، السالوادور، گواتمالا، هندوراس، کلمبیا، شیلی و … خود را نشان داده است. چامسکی می‌گوید هدف از سیاست‌های مداخله‌جویانه آمریکا در کشورهای آمریکای مرکزی، «رفع همیشگی تهدید فرضی علیه امتیازهای اجتماعی-اقتصادی با حذف مشارکت سیاسی اکثریت عددی» بوده است. مداخله و ماجراجویی‌های آمریکا در آمریکای مرکزی موجب کشت‌وکشتار و خرابی‌های زیادی شده که ما در خاورمیانه و قاره آسیا واقعاً از آن‌ها غافل هستیم. بروز دیکتاتوری‌های خشن و سرکوب‌گر در کشورهای آمریکای مرکزی به بروز رفتارهایی انجامیده که شباهت زیادی با اعمال داعش (دیگر مخلوق آمریکا) در سال‌های اخیر دارند. مثلاً: «بمباران و آتش‌زدن روستاها، قتل‌عام غیرنظامیان در حال فرار، شلیک به روستاییان بی‌پناه از هلی‌کوپتر، مثله‌کردن، “سر بریدن”، تجاوز به کودکان هفت‌هشت‌ساله و سپس پاره‌پاره کردن بدنشان با سرنیزه، تکه‌تکه آدم‌ها و ریختن سوپ و قهوه در شکمبه آن‌ها برای تفریح، دریدن شکم زن حامله و بیرون کشیدن جنین و…» همه از جمله فجایعی هستند که آوارگان السالوادوری به چشم دیده بودند. این‌مطالب را چامسکی در مقاله‌ای که سال ۱۹۸۲ نوشت، به نقل از هیأت تحقیق و تفحص کنگره آمریکا در سال ۱۹۸۱ آورده است. جالب است که این‌آوارگان درباره جانیانی که این‌جنایات را مرتکب شده بودند، گفته‌اند از چریک‌ها و مبارزان کشورشان هیچ شکوه و شکایتی ندارند و همه این‌جنایات کار ارتش هستند؛ ارتشی که مورد حمایت آمریکا بوده است. میزان این‌تلفات و آدم‌کشی‌ها در سال ۱۹۸۰ در السالوادور به‌خاطر دخالت‌های آمریکا به حدود ۱۰ هزار نفر رسید.

    چامسکی در پیگیری‌هایش درباره جنایت‌های آمریکا در آمریکای مرکزی، به نتایجی رسیده که مشخص می‌کنند چرا آمریکا بهشت یک‌عده مهاجرِ سرمایه‌دار از ایران و همه کشورهای دنیاست. چامسکی که مشغول افشاگری علیه سیاست‌های دولت ریگان است، با نقل‌قول از اسناد محرمانه شورای امنیت ملی آمریکا، می‌نویسد هم‌ّوغم دولت‌های آمریکا از ترومن گرفته ریگان، عبارت بوده از: «حفاظت از تجارت و سرمایه‌گذاری‌های آمریکا در منطقه و مقابله با “رژیم‌های ناسیونالیستیِ پاسخگوی تقاضای روزافزون مردم برای بهبود فوری اوضاع نابه‌سامان معیشتی توده‌ها.”» پس رژیم‌های ناسیونالیستی که در پی منافع مردم خودشان باشند، برای منافع سرمایه‌گذارانی که در آمریکا زندگی می‌کنند، مضر و در حکم تهدید هستند! در همین‌زمینه و در جهت ادامه دروغ‌های آمریکا، این‌بار برای توجیه تجاوز به کشورهای آمریکای مرکزی، به قول چامسکی، «این‌نگرانیِ در بوق و کرنا شده که مبادا آمریکای مرکزی به پایگاهی برای تجاوز ارتش‌های مورد حمایت شوروی به خاک آمریکا بدل شود، دروغی در پوشش حقیقت برای فریب مردم زودباور آمریکا بود، ضمن این‌که تصادفاً به پیشبرد یکی‌دیگر از محورهای دکترین ریگان نیز کمک می‌کرد: “گسترش بازار حمایتی دولت برای ضایعات تولیدی در بخش فناوری عالی و در نتیجه تزریق یارانه دولتی به بخش‌های پیشرفته صنایع؛ اقدامی که برای آن‌که زهرش را بگیرند، اسمش را گذاشته‌اند “صرف بودجه دفاعی”.»

    یکی از سلسله‌دروغ‌های بزرگ آمریکا در منطقه آمریکای جنوبی، مربوط به دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان و انقلاب ساندینیستا است. این‌اتفاق در سال ۱۹۷۹ رخ داد و آلت دست آمریکا در نیکاراگوئه، سوموزا بود که در پی سقوط دولتش، دولت ریگان با به راه‌انداختن جنگ تبلیغاتی (که ظاهراً ابزاری همیشگی برای این‌دولت است)، دولت انقلابی ساندینیستا را به عدم پایبندی به تعهدات بین‌المللی، سانسور مطبوعات، بدرفتاری با سرخ‌پوستان میسکیتو و یهودستیزی متهم کرد. به‌موازات این‌جنگ رسانه‌ای هم با اجرای عملیاتی به اسم «عملیات حقیقت» اهداف انقلاب را تحریف کرد و گفت انقلابی‌های نیکاراگوئه قصد صدور انقلابشان را به کشورهای همسایه دارند. اگر در اتهامات آمریکا دقیق شویم، می‌توانیم الگوی تکراری این‌اتهامات را درباره کشورهای دیگر از جمله کشور خودمان ایران شاهد باشیم: سانسور مطبوعات، عدم پایبندی به تعهدات بین‌المللی، صدور انقلاب و …. جالب است که همه این‌اتهامات به خود آمریکا برمی‌گردند و در واقع طبق اصول و ضرب‌المثل‌های قدیمی، قاتلْ بیش از دیگران های‌وهوی می‌کند تا در جمعیت مخفی بماند. آمریکا با اعمال تحریم‌ها و تلاش برای منزوی‌کردن نیکاراگوئه تلاش کرد این‌کشور را هرچه بیشتر به سمت شوروی هل دهد تا این‌باور را جا بیندازد که دفاع از نیمکره غربی جهان دربرابر خطر شوروی و کمونیسم ضروری است. به‌هرحال در همان‌دوره ریاست‌جمهوری ریگان بود که ماجرای مک‌فارلین یا به قول چامسکی رسوایی‌های سال ۱۹۸۶ (ایران _ کنترا) رخ داد.

    چامسکی با بیان ماجرای ترور این‌چهره علمی، تحلیلی دارد که مخاطب و خواننده کتاب را به یاد ماجرای عربستان سعودی و حذف خاشقجی می‌اندازد: «در کشورهای تحت‌الحمایه ما (آمریکا) چنین افکاری براندازانه است و جوخه‌های مرگ را فعال می‌کند. یک‌نکته مشابه دیگر در تاریخ رئیس‌جمهورهای آمریکا، مساله استیضاح است. رونالد ریگان هم بنا بوده مثل دونالد ترامپ استیضاح شود. ظاهراً قانون‌گریزی و خطر استیضاح یک‌نکته مشابه بین رئیس‌جمهورهای آمریکاست که نشان می‌دهد هنوز در دوران غرب وحشی به سر می‌برند و بنا نیست قانون به‌طور کامل بر ایالات متحده حکمفرما شود.

    ۳-۱ ترور یک چهره دینی و علمی توسط سازمان سیا

    از دیگر اتفاقاتی که چامسکی به آن‌ها پرداخته و مشابه با شهادت سردار سلیمانی است، ترور پدر ایگناسیو الاکوریا رئیس دانشگاه امریکای مرکزی است که در سال ۱۹۸۹ رخ داد. جالب است که این‌بار ترور انجام‌شده برای حذف یک چهره علمی و یک‌کشیش بوده نه یک مخالف نظامی یا سیاسی. الاکوریا چندروز پیش از کشته‌شدنش، درباره علت درگیری‌ها در آمریکای مرکزی سخنانی گفته و خطاب به غربی‌ها گفته بود: «شما زندگی‌تان را حول محور ارزش‌های غیرانسانی سامان داده‌اید.» ظاهراً همین جملات هم باعث حذفش شده‌اند چون او به سلطه یک‌گروه اقلیت بر اکثریت انسان‌های جهان اشاره کرده و احتمالاً خط قرمزهای آمریکا را رد کرده بوده است.

    ایگناسیو الاکوریا (سمت راست) که در سال ۱۹۸۹ در سان‌سالوادور ترور شد

    چامسکی با بیان ماجرای ترور این‌چهره علمی، تحلیلی دارد که مخاطب و خواننده کتاب را به یاد ماجرای عربستان سعودی و حذف خاشقجی می‌اندازد: «در کشورهای تحت‌الحمایه ما (آمریکا) چنین افکاری براندازانه است و جوخه‌های مرگ را فعال می‌کند. در داخل، گاه ریاکارانه بیان می‌شوند و بعد در عمل راهی زباله‌دانی می‌شوند. اما شاید آخرین حرف‌های این کشیش به‌قتل‌رسیده شایسته سرنوشتی به از این باشند.»

    *۴ – مردم سیاست‌زدایی شده آمریکا و فایده پرسش‌گری‌شان

    یک مشکل بزرگ در تاریخ سیاست‌های آمریکا، مردم این‌کشور هستند. ظاهراً باید همان‌طور که ابتدای این‌نوشتار مطرح شد، سر همه آمریکایی‌ها چه نظریه‌پردازان و چه مردم عادی به سنگ بخورد تا درس بگیرند و عموماً هم یا درس را اشتباه می‌گیرند یا به زودی فراموشش می‌کنند. چامسکی می‌گوید «واقعیت شرم‌آوری که در جریان رسوایی ایران _کنترا از پرده بیرون افتاد، عملاً لاپوشانی شد و خیلی زود فراموش گردید و دور و بری‌های ریگان توانستند زمینه‌های انکاری موجه را برایش مهیا کنند و به این‌وسیله، مانع از استیضاح او به‌خاطر ارتکاب جرم بزرگِ نقش مستقیم قانون مصوب کنگره شوند. اما طبق معمول واقعیت مهم مربوط به نقش امریکا در این فجایع در “چاه حافظه” دفن شد و اکثریت مردم آمریکا آن درس‌های تاریخی مهمی را که می‌باید در این‌باره می‌گرفتند که آمریکا در صحنه جهانی واقعاً مظهر و مدافع چیست، نگرفتند.»

    در همین‌زمینه، چامسکی در فرازی از نوشته‌هایش از لفظ «فریب مردم زودباور آمریکا» استفاده کرده است. به راستی چه بر سر مردم آمریکا آمده که با وجود این‌که امروز دیگر خودشان هم می‌دانند توسط رسانه‌ها مسخ شده‌اند، نمی‌توانند تغییری در خود به وجود بیاورند. تأثیر رسانه‌ها و پذیرش دروغ‌های مختلف از منابع متنوع و بعضاً ناآگاه را می‌توان در رمان و فیلم «دختر گم‌شده» مشاهده کرد تا فهمید افکار عمومی مردم آمریکا تا چه‌حد، مقابل تاثیرپذیری از رسانه‌ها به‌ویژه آن‌هایی که دروغ می‌گویند، ضعیف است.

    با برگشت به مسیر بحث اصلی، چامسکی درباره مساله مک‌فارلین یا همان رسوایی ایران _کنترا و افکار عمومی آمریکا، نقطه روشنی هم دیده و آن‌نقطه این است که حتی در جامعه سیاست‌زدایی شده‌ای چون ایالات متحده که هیچ‌حزب سیاسی یا مطبوعات مخالفی، خارج از طیف محدود اجماع شرکت‌مدار وجود ندارد، باز هم اقدام مردمی می‌تواند تأثیری چشمگیر بر سیاست‌ها داشته باشد، حتی اگر غیرمستقیم باشد.

    * ۵- پرونده اندونزی و تیمور شرقی _ شباهت نیویورک تایمز سالِ ۱۹۷۵ با اینستاگرامِ سال ۲۰۲۰

    پیگیری‌های چامسکی باعث شده این‌حقیقت هم برملا شود که دخالت‌های آمریکا در چالش‌های بین اندونزی و تیمور شرقی، باعث به‌راه‌افتادن حمام خونی شد که ۵۰۰ هزار نفر در جریانش کشته شدند. ظاهراً آمریکا هرجا قدم می‌گذارد و در امور داخلی هر کشوری دخالت می‌کند، نمی‌تواند این‌ماجراجویی‌ها را بدون کشت‌وکشتار به سرانجام برساند و احتمالاً رسیدن به هدف، آن‌قدر برای سران آمریکا مهم است که آمار بالای کشته‌شدگان نه باعث عذرخواهی‌شان می‌شود، نه غرامت دادن و نه درس‌گرفتن‌شان. یکی از مسائلی که در پرداخت چامسکی به پرونده دخالت‌های آمریکا در اندونزی و تیمور شرقی مورد اشاره قرار گرفته و بد نیست مورد توجه ما هم قرار بگیرد، گزینشی‌بودن رسانه‌های وابسته به حکومت آمریکا و ظاهراً روشنفکر است. از نظر چامسکی، تجاوز اندونزی به تیمور شرقی و همه کودتاها و تبعاتش که در سال ۱۹۷۵ با حمایت آمریکا صورت گرفت، نمونه بارز گزینشی‌بودن گزارش‌های رسانه‌های وابسته به شرکت‌ها و اظهارنظرهای روشنفکران حکومتی است. یکی از افشاگری‌های چامسکی در این‌زمینه درباره روزنامه نیویورک تایمز است که مشابه با رویکرد اینستاگرام درقبال فعالیت‌های ایرانیان درباره ترور سردار سلیمانی است. چامسکی می‌گوید: «حجم اخبار و گزارش‌های مربوط به تیمور در سال ۱۹۷۵ حجم قابل توجهی بود، اما پس از حمله اندونزی تنزل یافت و با به اوج‌رسیدن خشونت‌ها به صفر رسید…» چامسکی می‌گوید بی‌خبر نگه داشتن افکار عمومی از اتفاقات و کشتارهای وحشیانه‌ای که در تیمور شرقی رخ می‌داد، برای آمریکایی‌ها اهمیت حیاتی داشت. او باز هم یکی از کنایه‌های سیاسی‌اش را در این‌بحث حواله حاکمیت آمریکا می‌کند و رویکرد این‌دولت و رسانه‌هایش را در قبال کشتار تیمور شرقی، «نمونه ماهیت وجدان غرب و دغدغه‌های اخلاقی‌اش» عنوان می‌کند.

    تجاوز اندونزی به تیمور شرقی و همه کودتاها و تبعاتش که در سال ۱۹۷۵ با حمایت آمریکا صورت گرفت، نمونه بارز گزینشی‌بودن گزارش‌های رسانه‌های وابسته به شرکت‌ها و اظهارنظرهای روشنفکران حکومتی است. یکی از افشاگری‌های چامسکی در این‌زمینه درباره روزنامه نیویورک تایمز است که مشابه با رویکرد اینستاگرام درقبال فعالیت‌های ایرانیان درباره ترور سردار سلیمانی است. * ۶- پرونده اسرائیل و فلسطین

    در بخش مربوط به استعمار قدیم انگلستان و استعمار نوین آمریکایی در این‌مقاله، به سوال چرایی وجود پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه خاورمیانه پاسخ دادیم. اما یک‌سوال دیگر که دخالت‌های آمریکا در منطقه به وجود می‌آورد، این است که جایگاه اسرائیل و حمایت‌های آمریکا از این‌رژیم، کجای صورت‌مساله قرار دارد. گفتیم به تعبیر چامسکی علت کلی حضور آمریکا در منطقه و تسلط بر منابع نفت، این بود که استعمار انگلستان دیگر توانایی لازم را برای سلطه بر منطقه و نفت‌اش را نداشت. اما چامسکی در ادامه، این‌توضیح را اضافه می‌کند که رابطه خاص آمریکا و اسرائیل در این‌بستر استراتژیک کلی به وجود آمد. البته گوشه و کنار و منابع رسمی و غیررسمی، علت حمایت آمریکا از اسرائیل را مسائل ایدئولوژیک یهودیان صهیونیست برای دوران آخرالزمان و جلوگیری از مساله ظهور عنوان کرده‌اند که نادرست هم نیست اما یکی از مهم‌ترین مسائل علنی و تحلیلی که چامسکی هم آن را مطرح کرده همین راهبرد استراتژیک تسلط بر منابع نفت منطقه است که اسرائیل نقش مهمی در آن دارد.

    مورتون وینستون ضمن این‌که در کتاب «فلسفه نوام چامسکی» به این‌مساله اشاره دارد که روایت چامسکی از کشمکش فلسطین و اسرائیل با روایت رسمی رسانه‌های آمریکایی تفاوت چشمگیری دارد، عبارت توصیفی چامسکی برای اسرائیل را هم ذکر می‌کند: «مجری قابل اعتماد آمریکا در منطقه.»

    یکی از افشاگری‌ها و پیگیری‌های چامسکی درباره پایبندنبودن اسرائیل و آمریکا به قطعنامه ۲۴۲ سازمان ملل است که نمونه دیگری از عدم پایبندی حکومت آمریکا به قوانین بین‌المللی است. طبق این‌قطع‌نامه که در سال ۱۹۶۷ تصویب شد، بنا بوده اسرائیل کلیه اراضی تصرف‌شده در جنگ ۱۹۶۷ را در ازای تضمین امنیت مرزهایش و تدابیری دیگر، پس بدهد. اما بارها از عملی‌کردن مفاد قطعنامه امتناع کرده و آمریکا هم در ظاهر با قطعنامه موافقت می‌کرده است. چامسکی می‌گوید در این‌میان انور سادات رئیس‌جمهور مصر با پذیرش محورهای قطعنامه ۲۴۲ در سال ۱۹۶۷ دست آمریکا و اسرائیل را رو کرد. نمی‌خواهیم در این‌مطلب به انور سادات و تقابلش با اسرائیل و آمریکا بپردازیم چون دامنه بحث بسیار گسترده می‌شود. اما به‌طور خلاصه به یکی از تحلیل‌های چامسکی درباره جنگ اسرائیل با اعراب می‌پردازیم؛ جنگی که در سال ۱۹۷۳ رخ داد و با جنگ ۳۳ روزه که سال ۲۰۰۶ به وقوع پیوست، اصطلاحاً زمین تا آسمان فرق می‌کرد. به قول چامسکی، گرچه اسرائیل به لحاظ نظامی به‌سرعت در جنگ پیروز شد، اما زمانی‌که عربستان سعودی هم به تحریم نفتی مصر و سوریه توسط آمریکا پیوست، واشنگتن متوجه شد ردّ اقدامات یا کنترل مصر و دیگر کشورهای تولیدکننده نفت به این سادگی‌ها هم نیست. در نتیجه استراتژی خود را تغییر داد که هدف از این‌تغییر، این بود که مصر به‌عنوان کشوری وابسته به آمریکا پذیرفته شود. به‌این‌ترتیب مصر از جریان درگیری‌ها خارج می‌شد و اسرائیل هم تبدیل به اسرائیل بزرگ می‌شد. در همان‌دوران بود که آمریکا و اسرائیل حاضر نشدند فلسطینی‌ها را به‌عنوان طرف قانونی مذاکره به رسمیت بشناسند و برچسب «سازمان تروریستی» را به سازمان آزادی‌بخش فلسطین زدند. در ادامه این‌روند آمریکا بارها از حق وتو برای جلوگیری از حصول توافق صلح در چارچوب قطعنامه ۲۴۲ استفاده کرد.

    در نتیجه امضای قرارداد صلح کمپ‌دیوید (مربوط به انور سادات می‌شود و این‌جا به آن نمی‌پردازیم) که در ادامه اتفاقات مذکور رخ داد و در سال ۱۹۷۸ منعقد شد، اسرائیل می‌توانست با دشمنان شمالی خود یعنی سوریه و سازمان آزادی‌بخش فلسطین در لبنان، جدا جدا و سرفرصت بجنگد. چامسکی جمله جالبی دارد که بیانگر میزان وخامت آزادی بیان و غرض‌ورزی رسانه‌ها در آمریکا نسبت به دیگر کشورها حتی رژیم صهیونیستی است: «دلایل واقعی تجاوز ۱۹۸۲ (حمله اسرائیل به جنوب لبنان) در خود اسرائیل هیچ‌گاه پوشیده نبوده است، ولی در ایالات متحده جزو ناگفتنی‌هاست.»

    چامسکی یادآوری کرده که همه این‌مسائل در خبررسانی به افکار عمومی آمریکا کاملاً تحریف شدند و در روایت‌های رسمی دلیل تجاوز اسرائیل، حفاظت از جمیعت غیرنظامی شمال آن کشور از راکت‌ها و آتش توپخانه فلسطینیان اعلام شد؛ هدفی که البته هیچ‌گاه حاصل نشد. حتی پس از عقب‌نشینی اسرائیل به منطقه امنیتی فعلی‌اش… ۶-۱ چرا اسرائیل برای حمله پیش‌دستی می‌کند؟

    مجرمی که بیم آن دارد هرلحظه توجهات عموم را به‌سمت خود جلب کند، سریع محیط را به‌هم ریخته و اصطلاحاً دعوا راه می‌اندازد. این‌الگویی است که اسرائیل درباره حمله سال ۱۹۸۲ خود به جنوب لبنان از آن استفاده کرده است. چامسکی جایی از نوشته‌های خود، نقل‌قولی از اسحاق شامیر نخست‌وزیر وقت اسرائیل دارد که گفته بود «اسرائیل وارد جنگ شد چون با خطری هولناک مواجه بود. خطری که البته بیشتر جنبه سیاسی داشت تا نظامی.» خطر مورد اشاره شامیر، این بود که سازمان آزادی‌بخش فلسطین با رعایت آتش‌بس و اعلام ترجیح مذاکره بر تروریسم داشت اعتبار کسب می‌کرد. به‌این‌ترتیب رفته‌رفته به شکل یک‌طرف مذاکره قانونی جلوه‌گر می‌شد. (به ترکیب مذاکره قانونی دقت داشته باشیم) چامسکی یادآوری و البته افشاگری کرده که همه این‌مسائل در خبررسانی به افکار عمومی آمریکا کاملاً تحریف شدند و در روایت‌های رسمی دلیل تجاوز اسرائیل، حفاظت از جمیعت غیرنظامی شمال آن کشور از راکت‌ها و آتش توپخانه فلسطینیان اعلام شد؛ هدفی که البته هیچ‌گاه حاصل نشد. حتی پس از عقب‌نشینی اسرائیل به منطقه امنیتی فعلی‌اش و تغییر دشمن از گروه به‌اصطلاح «اصلاح‌شده» سازمان آزادی‌بخش فلسطین به حزب‌الله.»

    به‌هرحال پیش از آن‌که ورود آمریکا به جنگ بالکان و کوزوو را هم بین نوشته‌ها و سخنرانی‌های چامسکی بررسی کنیم، بد نیست به یک‌واقعیت مورداشاره او درباره اسرائیل و فلسطین اشاره‌ای داشته باشیم. عموماً ممکن است این‌تصور در ایران وجود داشته باشد که مردمان ساکن اسرائیل، از تماس و رفت‌وآمد با فلسطینیان پرهیز دارند اما چامسکی در فرازی که دارد درباره سیاست‌های یاسر عرفات در تقابل با آمریکا و اسرائیل صحبت می‌کند، به یک‌نکته مهم اشاره دارد؛ این‌که همانند وابستگی سفیدپوستان افریقای جنوبی به نیروی کار کارگران سیاه فقیر، اقتصاد اسرائیل هم سخت وابسته به نیروهای کار ارزان فلسطینیان است و این‌موضوع با تائید و موافقت عرفات روبرو شد که با خیانت به ملتش برای کسب قدرت شخصی، نشان داد آمریکا و اسرائیل می‌توانند با او وارد معامله شوند. نتیجه‌گیری از این‌فراز از نوشته‌های چامسکی این است که آمریکا و اسرائیل در فلسطین هم دنبال استعمار هستند و آن‌چه نسبت به حقوقِ بشرِ فلسطینی‌ها برایشان در اولویت است، سود شرکت‌های آمریکایی برای استخراج نفت است.

    * ۷ – دخالت‌های آمریکا در کوزوو و بالکان

    در سال ۱۹۹۹ گفته شد صرب‌ها مشغول نسل‌کشی مسلمانان کوزوو هستند. بنابراین آمریکا به‌نفع مردمان رنج‌دیده کوزوو وارد جنگ شد و میلوشویچ را سر جایش نشاند. البته آمریکا در این‌حمله تنها نبود و ناتو نیز همراهی‌اش می‌کرد. چامسکی در این‌باره سوال مهمی مطرح می‌کند: «آیا نمی‌شود پاسخ امریکا و انگلیس و متحدانشان در ناتو به اوضاع کوزوو در اوایل ۱۹۹۹ را هم مصداق جنایت دانست؟ نه آن‌طور که در رسانه‌ها تصویر شد پیکاری شکوهمند و انسان‌دوستانه.» اگر به سوال چامسکی دقت کنیم، هم اعمال آمریکا را جنایت می‌داند و هم به وارونه‌نشان‌دادن واقعیت توسط رسانه‌های کشورش انتقاد می‌کند. او در همین‌مواضعش درباره جنگ بالکان، دوباره از انگلستان یاد می‌کند و این‌بار صفت «وردست باوفای آمریکا» را برایش انتخاب کرده است: «این‌گونه است که تنها ابرقدرت دنیا در نقش ژاندارم دنیا به‌اتفاق وردست باوفایش، امپراتوری سابق (ملقب به بریتانیای کبیر) با نادیده‌گرفتن مفاد منشور سازمان ملل در خصوص شرایط توسط به‌زور دست‌به‌کار یک عملیات بمباران بزدلانه از ارتفاع بالا برضد صربستان می‌شوند، آن‌هم فقط چون “درستش را این می‌دانند.”»

    چامسکی می‌گوید سازمان ملل با همه محاسنی که دارد، نهادی به‌شدت معیوب است و «کدام مشخصه از مشخصات سیستم فعلی سازمان ملل معیوب‌تر از اینکه شورای امنیت دارای پنج عضو دائم است که قادرند با استفاده از حق وتوی خود، جلوی هر اقدامی را بگیرند؟ نمونه‌اش آمریکا که مرتب با استفاده از حق وتوی خود مانع از هرگونه اقدام علیه اسرائیل می‌شود.» یکی از حقایقی که چامسکی در انتقاداتش درباره جنگ کوزوو دارد، بمباران صربستان از ارتفاع بالاست. طبق اطلاعات نگارنده این‌مطلب، به‌علت پرواز در ارتفاع بالا و تجهیزات مدرن، هدف‌قراردادن هواپیماهای آمریکا توسط پدافند هوایی صرب‌ها امری بسیار دشوار بود و ساقط‌کردن یک فروند F۱۱۷ «شاهین شب» آمریکایی، یکی از افتخارات صرب‌ها در آن برهه تاریخی به حساب می‌آید. البته اگر فیلم سینمایی و تبلیغاتی «پشت خطوط دشمن» را که آمریکا در سال ۲۰۰۱ ساخت دیده باشیم، ظاهراً صرب‌های جنایتکار با امکانات موشکی پیشرفته، می‌توانسته‌اند F۱۸ های فوق پیشرفته آمریکایی را به راحتی هدف قرار دهند! به‌هرحال چامسکی به کشته‌شدن ۵۰۰ غیرنظامی دربمباران یوگسلاوی توسط آمریکا و ناتو اشاره کرده و می‌گوید مفاد توافق‌نامه «رامبویه» هم که پس از جنگ کوزوو و تسلیم صربستان امضا شد، به‌درستی به اطلاع افکار عمومی نرسیده است. او این‌افشاگری را در نوشته‌هایش دارد که این‌توافق‌نامه در واقع «اشغال نظامی کامل و کنترل سیاسی اساسی کوزوو به وسیله ناتو» بود که کوزوو را استان جمهوری فدرال یوگسلاوی می‌دانست و همچنین «اشغال نظامی مؤثر سایر قسمت‌های جمهوری فدرال یوگسلاوی به صلاح‌دید ناتو». چامسکی در این‌بحث یک اشاره تندوتیز دیگر هم به انگلیس و آمریکا دارد؛ همان‌جایی‌که صحبتش درباره کلینتون و تونی بلر و اعتبار ناتو است: «منظورشان اعتبار ابرقدرت حاکم و سگ دست‌آموزش است.» چامسکی می‌گوید آمریکا برای بمباران صربستان حتی درصدد کسب مجوز شورای امنیت هم برنیامد چون بی‌تردید انتظار آن را داشت که روسیه و چه‌بسا چین آن را وتو کنند و خواستار درپیش‌گرفتن راه‌حلی دیپلماتیک شوند. این‌فیلسوف می‌گوید: «امریکا و انگلیس به پیروی از همان الگوی همیشگی بی‌احترامی به قوانین بین‌المللی در هنگام مغایرت آن قوانین با منافعشان به‌راحتی منشور سازمان ملل را نادیده گرفتند.»

    سازمان ملل پیش از حمله به یوگسلاوی خواسته بود راه دستیابی به راه‌حلی دیپلماتیک برای مساله کوزوو هموار شود اما آمریکا، انگلیس و متحدانشان در ناتو مخالفت کرده و بمباران یوگسلاوی را آغاز کردند. پس این‌هم یکی دیگر از مثال‌های آن نقض‌قانون‌هایی است که چامسکی درباره سیاست‌خارجی‌آمریکا صحبتش را کرده است. تازه آمریکا و متحدانش در این‌زمینه به همین بسنده نکرده و با (به‌تعبیر چامسکی) لاپوشانی بی‌دردسر، از طریق جوسازی رسانه‌ای این‌طور القا کردند که خشونت در کوزوو پیش از بمباران آن‌ها وجود داشته است. البته باید این‌تذکر را هم بدهیم که چامسکی دوباره و در این‌بحث هم سازمان ملل را نهادی قابل اتکا و تأثیرگذار نمی‌داند و تیغ تیز انتقادش را روی این‌نهاد مثلاً بین‌المللی بلند می‌کند. او در جایی می‌گوید سازمان ملل با همه محاسنی که دارد، نهادی به‌شدت معیوب است و «کدام مشخصه از مشخصات سیستم فعلی سازمان ملل معیوب‌تر از اینکه شورای امنیت دارای پنج عضو دائم است که قادرند با استفاده از حق وتوی خود، جلوی هر اقدامی را بگیرند؟ نمونه‌اش آمریکا که مرتب با استفاده از حق وتوی خود مانع از هرگونه اقدام علیه اسرائیل می‌شود.»

    ساختمان ستاد مشترک ارتش صربستان که با موشک کروز آمریکا و ناتو مورد هدف قرار گرفت

    چامسکی در فلسفه سیاسی خود به کمک‌های نظامی و تروریستی آمریکا به کلمبیا، کمک به ترکیه برای پاکسازی قومی کردهای این‌کشور و طراحی عملیات خلیج خوک‌ها برای تغییر در کوبا هم اشاره می‌کند که در این‌نوشتار فرصت پرداختن به آن‌ها را نداریم اما بد نیست به یکی‌دیگر از کنایه‌های چامسکی درباره سیاست‌های آمریکا اشاره کنیم که درباره حمله به صربستان در سال ۱۹۹۹ است: «در طول بحران، سران ناتو یک‌صدا تاکید می‌کردند که تصمیم به بمباران در ۲۴ مارس به دو دلیل الزامی بود: ۱- توقف پاکسازی قومی خشونت‌باری که همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد بمباران ناتو بر شتاب آن افزود و ۲- تثبیت اعتبار ناتو. دلیل اولی که هیچ، ولی دلیل دوم معقول است.» او می‌گوید خلاف حرفی که آمریکا و اروپا برای حمله به صربستان می‌زدند، اسناد و مدارک می‌گویند آنجا خبر خاصی نبود. نتیجه حمله‌ای هم که انجام شد، تثبیت کنترل آمریکا بود. نمونه امروزی‌تر این دروغگویی آمریکایی‌ها، مساله اثبات و پیداکردن سلاح‌های کشتار جمعی در عراقِ زمان صدام بود که هنوز هم پیدا نشده‌اند.

    * ۸- جمع‌بندی

    اگر بخواهیم از دلِ نوشته‌ها و مواضع چامسکی درباره حمله آمریکا به صربستان، دیگر حملات و حضورهایش در مناطق مختلف دنیا، به یک جمع‌بندی و نتیجه برسیم؛ می‌توانیم این‌کار را با اتکا به این‌جملاتش انجام دهیم: «دلیل مجازات متمردانی نظیر اسلوبودان میلوشویچ و صدام حسین، نه کارنامه آنها در زمینه نقض حقوق بشر یا ارتکاب جنایات دیگر، بلکه تن ندادنشان به درخواست‌های واشینگتن و همسو نشدن‌شان با سیاست‌های آمریکاست.»

    چامسکی در جایی از نوشته‌هایش از لفظ «سیاست‌های واقعی» آمریکا استفاده کرده و می‌گوید آمریکا و ناتو جواز مداخله‌گری در سرتاسر جهان را برای خود صادر کرده‌اند، به‌ویژه در مواردی که بتوانند سیاست‌های واقعی خود را زیر لوای انسان‌دوستی پنهان کنند.

    نکته تکمیلی این است که آمریکا و متحدانش تا زمانی که توانایی پنهان‌کردم اغراض‌شان را زیر لوای انسان‌دوستی داشته باشند، از شعارهای حقوق‌بشری استفاده می‌کنند اما بارها در عمل نشان داده‌اند که وقتی حنایشان رنگی نداشته باشد، ابایی از بروز وحشی‌گری عریانی که با شعار توجیه نمی‌شود، ندارند. نزد آن‌ها مهم نیست جنایت را با پوشش یا بی‌پوشش، با واسطه یا بی‌واسطه انجام دهند؛ مهم، مرحله بعدی یعنی توجیه است که رسانه‌ها و تبلیغات بناست کارشان را در آن‌مرحله خوب انجام بدهند و دروغ را با پوشش حقیقت به خورد مخاطبان و افکار عمومی بدهند. مثل جنایتی که اخیراً در حق سردار سلیمانی انجام شد و سپس دفاع از امنیت مردم آمریکا (که کیلومترها دروتر از ایران و عراق هستند) نامیده شد.

  • روایت‌هایی از آخرین مأموریت «حاج قاسم»/ روزی که ایران «جان» گرفت

    روایت‌هایی از آخرین مأموریت «حاج قاسم»/ روزی که ایران «جان» گرفت

    خبرگزاری مهر: «چشم بر هم زدن» به‌ظاهر کوتاه است؛ استعاره از لحظه‌ای به‌شدت کوتاه. اما لحظه گاهی چنان طولانی می‌شود که گویی نمی‌گذرد اصلاً. حتی می‌تواند رنگ رؤیا و یا کابوس به خود بگیرد. مثل لحظه کوتاه یک نگاه، لحظه ناگهانی یک حادثه و یا لحظه غیرمنتظره یک انفجار و…

    لحظه‌ها گاه چنان کش می‌آیند که تبدیل به زندگی می‌شوند؛ جان می‌ستانند و جان می‌بخشند.

    تهران، امروز سرشار از لحظه‌های ناب بود؛ لحظه‌هایی که گواه توفیق «فرمانده» در آخرین «مأموریت» بودند.

    برداشت اول؛ الهی لا تکلنی…

    شال سبزش بیشتر حکم نشان سیادت می‌توانست داشته باشد تا محافظی در برابر سرمای استخوان‌سوز پیش از طلوع آفتاب. انگشتان دست لرزانش قرص، دور عصای چوبی گره شده بود و در لابه‌لای جمعیت، سر به زیر پیش می‌رفت؛ بی‌همراه. اما تنها نبود. یکی بود از هزاران چشم نیمه‌بیداری که در استقبال از روشنایی دوشنبه ۱۶ دی‌ماه، شب را پشت سر گذاشته و از خورشید هم سبقت گرفتند.

    از همان حال و هوای صبحگاهی ایستگاه‌های مترو در حوالی ساعت ۶ صبح هم قابل پیش‌بینی بود که امروز، قرار نیست پایتخت «تعطیل» باشد. اتفاقی در جریان بود. جمعیت مسافران قطار شهری پایتخت امروز ساعتی پیش‌تر از شلوغی هر روز، خود را به ایستگاه‌ها رسانده بودند با یک تفاوت مشهود؛ خبری از کوله‌های دانش‌آموزی و ظرف‌های غذای کارمندی نبود. مسافران سبک‌تر از هر روز بودند، مقصدشان هم «کلاس» و «اداره» نبود؛ به نیت یک بدرقه از خانه بیرون آمده بودند و شوق این بدرقه در نگاه تک‌تک‌شان مشهود بود؛ از کودکان خندان بادکنک به‌دست تا پیرترهای سپیدمو.

    پیرمرد عصا به دست، شال سبز را تا روی بینی بالا کشیده بود، چنان آهسته در میانه خط ویژه «انقلاب» قدم برمی‌داشت که ته دلت می‌توانستی نگران رسیدنش به مراسم بشوی؛ او اما نگرانی نداشت؛ گویی در همان قدم اول «رسیده» بود.

    برداشت دوم؛ خداوندا مرا بپذیر

    انگار نیت یک «نذر» در میان بود؛ خط پنج مترو تا میدان انقلاب و دانشگاه تهران یعنی نقطه آغاز آئین بدرقه سردار می‌رفت و می‌شد بی‌خستگی و پیاده‌روی تا مبدأ خود را برسانی اما از همان ساعت ابتدای صبح، مسافران قرار می‌گذاشتند برای «چند ایستگاه مانده به انقلاب» تا مگر سهمی هم در «راه‌پیمایی وداع» داشته باشند.

    خیابان انقلاب از ۵ صبح شاهد گروه‌های پراکنده‌ای بود که به سمت میدان انقلاب حرکت می‌کردند. تراکم این گروه‌ها اما سیر صعودی قابل توجهی داشت و هنوز گرمای آفتاب صبحگاهی روی سطح خیابان به طور کامل پهن نشده بود که عرض خیابان در حد فاصل میدان فردوسی تا دانشگاه تهران، مملو از جمعیت شد.

    «خانواده» هسته اصلی بخش قابل توجهی از گروه‌های حاضر در خیابان بود. از خانواده‌های سه نفره جوانی که ناگزیر عضو کوچک‌تر را در لابه‌لای گرمای کالاسکه از دست سرما پناه داده بودند گرفته تا بزرگ خاندان‌هایی که نوه کوچک‌تر را بر دوش گذاشته و بی‌خیال سرمای صبحگاهی به خیابان زده بودند.

    همه به احترام بدرقه «فرمانده» آمده بودند؛ فرمانده‌ای که حتی نسبت به غریب‌ترین و متفاوت‌ترین آدم‌های جامعه با خود، حس «پدری» داشت و همه را «فرزند» خود می‌دانست؛ فرزندانی که معرفت به خرج دادند، خود را به آئین بدرقه «سردار» رساندند. جای تعجب هم نداشت که برخی به احترام «سلیقه پدر» کمی از «سلیقه خود» کوتاه آمده بودند تا در آئین خداحافظی کمی بیشتر شبیه او باشند…

    برداشت سوم؛ خداوندا عاشق دیدارتم

    «علی توی ماشین دستمال پارچه‌ای داری؟» پسرک دست‌های یخ‌زده‌اش را به هم می‌مالید تا شاید جان دوباره بگیرد و کفش‌های بیشتری را واکس بزند؛ علی روحانی جوان همراهش بود. ایده‌شان هم به نظر سوغاتی بود از تجربه حضور در پیاده‌روی‌های سالیانه اربعین. برای «واکس صلواتی» در گوشه‌ای از خیابان انقلاب بساط کرده بودند. نذر کرده بودند خاک از کفش پای بدرقه‌کنندگان سردار بروبند…

    ایستگاه صلواتی یکی از عناصر مشترک در گردهمایی‌هایی از این جنس است. ایستگاه‌های با نذری‌های مختلف؛ از نان‌وپنیر و عدسی صبحگاهی گرفته تا شیر داغ و چای که گرمایی به جان زائران پیاده «حماسه وداع» ببخشد. جالب اینکه رقابت نهادها و ارگان‌ها در زرق و برق بیشتر ایستگاه‌های به‌ظاهر صلواتی، هنوز هم نمی‌تواند زیر سایه نیت و سادگی پیرزنی که توانش خرید بسته‌ای شیر پاکتی کوچک برای توزیع در میان جماعت است، خودنمایی کند!

    پسرک بی‌خیال دستمال پارچه‌ای شد و سیاهی دستانش را به جان سفیدی لباسش انداخت تا مگر انگشتانش از گرمای تنش جان بگیرند؛ لبخندش اما محو نشد. این سیاهی دیگر برایش حکم کثیفی نداشت…

    برداشت چهارم؛ دیداری که موسی را ناتوان از ایستادن و نفس کشیدن نمود

    «اللهم أدخلهم برحمتک برضوانک، فإنک توفیتهم متلطخین بدمائهم فی سبیل رضاک مستشهدین بین أیدیهم، مخلصین فی ذلک لوجهک الکریم؛ پروردگارا به رحمتت ایشان رابه بهشت داخل کن، تو جان آنها را در حالی که در راه رضای تو غوطه‌ور در خونشان شده و به شهادت رسیده و با اخلاص رو به سوی تو بودند، گرفتی»؛ دیدار و آئین بدرقه به «لحظه» اوج رسید؛ یاد «شهید غوطه‌ور در خون» و لرزش‌هایی که گویی به شانه‌های کوه افتاده بود…

    رهبر پیش‌تر از همه به نماز بر پیکر سردارش ایستاده و قرار بر آخرین دیدار بود. امام پیش‌تر وعده «انتقام سخت» داده بود و مأموم‌ها جز همین انتقام گویی سودایی در سر نداشتند. درد این فراغ را مرهمی اساسی نیاز است.

    تمام خیابان‌های منتهی به دانشگاه تهران مملو از جماعتی ایستاده رو به قبله بود تا همه یک صدا گواهی دهند؛ «اللهم إنا لانعلم منه إلا خیراً…» صدای سردار گویی هنوز در گوش جماعت بود که یک بار در دیدار دوستانه‌ای با هم‌رزمانش گفته بود از شما هیچ نمی‌خواهم جز پاسخ شرعی به همین یک سوال: «من در ذهن شما آدم خوبی هستم..؟»

    برداشت پنجم؛ خداوندا مرا پاکیزه بپذیر

    پایان نماز، آغاز قیام بود. سیل جمعیت در مسیر «انقلاب» به جوشش درآمد تا پیکر سردار و همرزمانش تا «آزادی» بدرقه شود. خروج ماشین حامل پیکرها اما با ریسک همراه است. دل بستگان سردار با چنان تراکمی خیابان‌های اطراف دانشگاه را به محاصره درآورده‌اند که سرعت حرکت کاروان به حداقل رسیده است.

    طبق ساعت اعلام شده قرار بر این بود که آئین تشییع در پایتخت تا حوالی اذان ظهر به پایان برسد و شهدا به سمت بارگاه حضرت معصومه (س) در قم راهی شوند اما تجربه مشهد، در تهران هم تکرار شد. مگر می‌توان برای «دیدار» زمان معین کرد؟

    کاروان حامل پیکر شهدا، گرد یک خوردرو یخچال سفیدرنگ شکل گرفته است؛ خودرویی که ۶ تابوت مطهر بدون هیچ آذینی بر آن جای گرفته بودند؛ شاید به احترام وصیت سردار که برای سنگ قبر، سنگی به سادگی دوستان شهیدش خواسته بود و حالا تابوت و آئین بدرقه‌اش هم تشریفاتی بیش از یک «سرباز» نداشت. سردار خود می‌خواست اینچنین پاکیزه و بی‌غل و غش راهی دیدار معبود شود.

    برداشت ششم؛ الحمدلله رب العالمین

    «این پیروزی بسیار بزرگ و سرنوشت‌ساز را به حضرت‌عالی و ملت بزرگوار ایران اسلامی و ملت‌های مظلوم عراق و سوریه و دیگر مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض می‌نمایم و پیشانی شکر را در مقابل پیشگاه خداوند قادر متعال به شکرانه این پیروزی بزرگ بر زمین می‌سایم.» یادش بخیر. چقدر حماسی و دل‌نشین بود این آخرین فرازهای مربوط به گزارش «پایان داعش» که سردار پس از پایان مأموریت برای رهبرش نوشت.

    حالا مأموریت پایانی سردار هم به سرانجام رسیده است؛ او که بودنش بهانه غرور یک ملت بود، رفتنش هم تبدیل به حلقه وصل شد تا در اوج «درد» مردم «هم‌درد» شوند و یک دل به احترام قهرمانشان به خیابان بیایند؛ امروز تهران بیش از همیشه پایتخت ایران بود. مرکز اتصال قلب هزاران ایرانی که در اقصی نقاط کشور می‌خواستند سهمی در بدرقه «سردار حاج قاسم سلیمانی» داشته باشند.

    پنجشنبه شب، ۱۲ دی‌ماه، زمانی که سردار ردای سفر از دمشق به بغداد به تن می‌کرد، کمی مکث کرد. تکه کاغذی برداشت و بر آن نوشت؛ ««الهی لا تکلنی.. خداوندا مرا بپذیر. خداوندا عاشق دیدارتم. همان دیداری که موسی را ناتوان از ایستادن و نفس کشیدن نمود. خداوندا مرا پاکیزه بپذیر. الحمدلله رب العالمین..»

    بریده کاغد در کنار آینه محل اقامت سردار جا خوش کرد و خودکار روی آن قرار گرفت تا آخرین دلنوشته و پیام «فرمانده» به دست ما هم برسد…

    برخی لحظه‌ها واقعاً «یک چشم بر هم زدن» هستند، اما نباید از آن‌ها غافل ماند؛ سردار رمز و راز حفاظت از لحظه‌هایش را خوب فراگرفته بود که بر پیشانی آخرین پیامش ذکری را ثبت کرد تا مگر ما را هم در این راز شریک کند؛ بریده‌ای از دعایی که نقل از پیامبر اسلام (ص) هر صبحش را با آن آغاز می‌کرد؛ «الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابداً….خدایا مرا یک چشم بهم زدن به خودم وا مگذار.»

  • اگر سردار سلیمانی نبود واقعه «حره» در جهان اسلام تکرار می‌شد

    اگر سردار سلیمانی نبود واقعه «حره» در جهان اسلام تکرار می‌شد

    به گزارش خبرنگار مهر، سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی پس از سال‌ها مجاهدت در منطقه و تقویت جریان مقاومت به درجه رفیع شهادت نائل آمد. متاسفانه در دوران فعالیت او هیچگاه تحلیل درست و دقیقی از عمق اهداف استراتژیک ایران و علت حضور سردار در سوریه و عراق از سوی تحلیل گران سیاسی به مردم ارائه نشد. عدم انجام کار رسانه‌ای قابل فهم برای همه ایرانیان درباره فعالیت‌ها و رشادت‌های سردار شهید، نقطه ضعف ماست. اگر اینکار را کرده بودیم، حتی آن دسته از معاندانی که در اغتشاشات چندگانه این سال‌ها فریاد «سوریه را رها کن/فکری به حال ما کن» سر می‌دادند، از طرح این شعار خودداری می‌کردند، چرا که برای آنها تبیین نشده بود که حضور در سوریه و عراق به منزله دفاع از حق آنها به عنوان یک ایرانی است. متاسفانه به جز یک کتاب «چرا سوریه؟» که شامل ترجمه مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های سیدحسن نصرالله درباره بحران سوریه است، کتاب مهم دیگری در این باره منتشر نشده است. این کتاب با ترجمه سیدحسین مرکبی در بهار امسال در دسترس مخاطبان قرار گرفت.

    تحلیل وضعیت جریان مقاومت با استفاده از واقعه حره

    از گذشته دور آمریکا و اسرائیل و کشورهای دیگر غربی به دنبال تضعیف جریان‌ها و گروه‌ها و کشورهایی بود که حامی مقاومت بوده‌اند. راس برنامه آنها برای تضعیف نیروهای اسلامی حزب الله بوده و هست که بازوی اجرای مقاومت در منطقه به حساب می‌آید و آنها برای نیل به این مقصود از هر ترفندی استفاده می‌کنند. شاید از معدود کسانی که به خوبی توانسته این مسائل را برای مردم و مسلمانان جهان باز کند، سید مقاومت سیدحسن نصرالله است.

    سید حسن نصرالله سال‌هاست که وضعیت منطقه را با نسبت کربلا و واقعه‌ حرّه مقایسه می‌کند. او بارها به کشورهای مسلمان بویژه سران آنها هشدار داده که اگر امروز در کنار سردار سلیمانی نایستید فردا ترامپ با همه‌ شما همان کاری را خواهد کرد که عمال یزید در واقعه حره با مردم مدینه النبی کردند. به همین دلیل نیز عقل سلیم حکم می‌کند که همیشه در کنار سردار سلیمانی بایستیم.

    اما واقعه حره چه بود و عمال یزید در این واقعه چه کردند؟ در سال ۶۳ قمری مردم مدینه به رهبری عبدالله بن حَنظَله بن ابی‌ عامر علیه حکومت یزید بن معاویه قیام کردند. آنها عثمان‌ بن محمد را از امارت مدینه عزل کردند و بر امویان شوریدند. یزید برای سرکوب مردم مدینه لشکری را به فرماندهی مسلم‌ بن عُقبه مُرّی تجهیز کرد. شمار لشکریان او را بین ۵۰۰۰ تا ۲۷۰۰۰ نفر نوشته‌اند. مسلم پس از شکست دادن مدافعان مدینه سه روز جان و مال مردم را بر سپاهیانش حلال کرد. سپاهیان مسلم‌بن عقبه در آن سه روز، از ارتکاب هیچ عمل زشتی، همچون تجاوز به نوامیس، بیرون کشیدن جنین از شکم زنان و کشتن نوزادان و توهین به صحابه بزرگ پیامبر(ص)، از جمله جابر بن عبدالله انصاری نابینا و ابوسعید خُدری فروگذار نکردند.

    سید حسن نصرالله سال‌هاست که وضعیت منطقه را با نسبت کربلا و واقعه‌ حرّه مقایسه می‌کند. او بارها به کشورهای مسلمان بویژه سران آنها هشدار داده که اگر امروز در کنار سردار سلیمانی نایستید فردا ترامپ با همه‌ شما همان کاری را خواهد کرد که عمال یزید در واقعه حره با مردم مدینه النبی کردندشمار کشتگان واقعه حرّه را بیش از ۴۰۰۰ و به قولی۱۱۷۰۰ یا ۱۰۷۰۰ نفر برآورد کرده‌اند. از این میان،  ۷۰۰نفر از حاملان قرآن و ۸۰ صحابی رسول خدا به قتل رسیدند، به‌نحوی که کسی از اهل بدر باقی نماندعبدالله بن حنظله و فرزندانش نیز کشته شدند.

    مسلم پس از این جنایات، مردم شهر را جمع کرد و از آنان برای یزید بیعت گرفت، مبنی بر اینکه آنان و پدرانشان بنده یزید بوده‌اند و به تعبیر دیگر، فَیء (غنیمت جنگی) یزید هستند و هرکسی را که از این فرمان سر باز می‌زد، گردن می‌زدند. به باور سید مقاومت اگر در جنگ سردار قاسم سلیمانی با رژیم استکباری آمریکا و سگ قلاده شکسته‌اش در منطقه یعنی اسرائیل نایستیم، آنها پس از پیروزی بر مقاومت با مردم منطقه همان کاری را می‌کنند که مسلم بن عقبه با مردم مدینه النبی کرد.

    چرا سوریه؟ علت حضور حماسی سردار در سوریه و عراق

    «چرا سوریه؟» شامل ترجمه مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های سیدحسن نصرالله درباره بحران سوریه است. کتاب ۱۵ فصل دارد و در ۴۳۰ صفحه همه مطالبی که سید از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۶ درباره سوریه بیان کرده، با حذف مطالب تکراری، دربر می‌گیرد. این مباحث سیدحسن نصرالله پر از تحلیل، اخبار و تجارب است. یکی از این مصاحبه‌های درج شده در این کتاب، گفت‌وگویی است که جولین آسانژ، بنیان گذار و سردبیر سایت ویکی لیکس با سید انجام داده بود. کتاب با ترجمه شیوایی از سیدحسین مرکبی در نمایشگاه کتاب امسال (۱۳۹۸) توسط انتشارات جمکران در دسترس مخاطبان قرار گرفت و در مدت کوتاهی به چاپ‌های متعدد رسید.

    سید حسن نصرالله جنگ در سوریه را نه یک جنگ مذهبی که جنگ سیاسی می‌خواند. او درباره علت حمایت حزب الله از مواضع ایران در سوریه و همچنین حمایت از حکومت بشار اسد، می‌گوید که ما نه از حکومت بشار اسد که از تمامیت ارضی سوریه دفاع و حمایت می‌کنیم.

    همانطور که اشاره شد متأسفانه رسانه‌های رسمی و غیر رسمی و موافق و مخالف سیاست‌های جمهوری اسلامی در موضوع سوریه، در سال‌های بحران نتوانستند تصویر واضح و همه‌جانبه‌ای از این واقعه ارائه دهند و و مساله تا امروز بیشتر در سکوت و ابهام پیش رفته است. مطالعه این کتاب می‌تواند تصویر روشنی از جنگ در سوریه را به مخاطبان ایرانی ارائه دهد.

    «چرا سوریه؟» با روایت سید حسن نصرالله از کتاب خاطرات تونی بلر، سه سال پیش از وقوع بحران آغاز می‌شود که بلر در آنجا از اراده جهان برای نابودی کشور – و نه حکومت – سوریه سخن گفته بود. کتاب، مراحل ورود نیروهای حزب الله، ایران و روسیه به نبرد سوریه و علت‌های آن را بیان می‌کند و از زمینه‌ها، انگیزه‌ها، هدف‌ها، پروژه‌ها، زمان‌بندی‌ها، طرف‌های درگیر، محدودیت‌ها، خط قرمزها، جایگزین‌ها، مسئولیت‌ها و حال و آینده سخن می‌گوید.

    به باور سید حسن نصرالله آمریکا مسئولیت شکست خود در عراق را متوجه ایران و سوریه می‌دانست. سید در یک مصاحبه که در دوم آبان ۱۳۹۰ انجام داده می‌گوید که «مخالفان سوریه اغلب درباره فلسطین حرفی ندارند چون نمی‌خواهند آمریکایی‌ها را حساس کنند.» یا در جای دیگر سید گفته است: «به بشار اسد پیام دادند اگر همین امروز ضمانت بدهید رابطه‌تان را به ایران و جنبش‌های مقاومت قطع می‌کنید، بحران تمام می‌شود.»

    سید نقش کشورهای عربی در بحران سوریه را نیز به خوبی شرح می‌دهد. در یکی از گفتارهای سید در این کتاب می‌خوانیم: «از تفاوت‌های بزرگی که همه را به تفکر درباره آن فرا می‌خوانم این است که فرض کنیم این دولت‌های عربی هیچ ارتباطی با آمریکا، اسرائیل و غرب ندارند. آنها را بگذارید کنار. به دولت‌های عربی بگویید راه حل مساله اسرائیل چیست؟ می‌گویند راه حل سیاسی، راهی جز مذاکره نیست. گفت‌وگو و مذاکره با اسرائیل. خب سقف زمانی دارد؟ نه ندارد. چند وقت است در حال مذاکره هستند؟ ده‌ها سال. با اسرائیل اشغال‌گر غاصب قاتل بی‌عار، با آرامش کامل. روند صلحی عربی هست که پس از سال ۲۰۰۰ به وجود آمده و ما امروز در ۲۰۱۲ هستیم و بعضی هنوز پای میز مذاکره‌اند. کجایند؟ پای میز مذاکره! مشکل از طرف اسرائیل است نه عرب‌ها. ده‌ها سال با اسرائیل مذاکره می‌کنیم و راه حل همچنان حل سیاسی است. خب بیایید در سوریه نیز به حل سیاسی بپردازید. می‌گویند دیگر زمان نیست. دیگر دیر شده. چطور می‌شود؟ برای ما توضیح دهید برادران.»

    متأسفانه رسانه‌های رسمی و غیر رسمی و موافق و مخالف سیاست‌های جمهوری اسلامی در موضوع سوریه، در سال‌های بحران نتوانستند تصویر واضح و همه‌جانبه‌ای از این واقعه ارائه دهند و و مساله تا امروز بیشتر در سکوت و ابهام پیش رفته است. مطالعه این کتاب می‌تواند تصویر روشنی از جنگ در سوریه را به مخاطبان ایرانی ارائه دهدسید در ادامه همین گفتار این تناقض را به خوبی تبیین می‌کند. چیزی که متأسفانه در رسانه‌های فارسی بازتاب درستی نداشته است. او گفته بود: «اصلا فرض کنید نظام سوریه مثل اسرائیل است. مگر در مقابل اسرائیل حل سیاسی، گفت‌وگو، مذاکره و سازش را نمی‌پذیرید؟ چرا در مقابل یک نظام عربی که نکات مثبت بسیاری و نکاتی منفی هم دارد حل سیاسی پذیرفته نیست؟ و زمان نیست و دیر شده؟ یک منطق به ما ارائه کنید. بنده به شما خواهم گفت منطق چیست. کسی به من نگوید سید تو در این موضع‌گیری داری اشتباه می‌کنی. نه، بنده موضع‌گیری احساسی نمی‌کنم. بعضی هم می‌گویند این وفاداری است. بله، این وفاداری است. ولی فقط وفاداری نیست. این برآمده از بینش، روش و مصلحت امت است. روزهایی خواهند رسید و خواهیم دید و از یکدیگر سوال خواهیم کرد. خب از رسیدن سلاح به مقاومت فلسطین و لبنان جلوگیری شد. به لبنان البته رسید ولی از ورود سلاح به فلسطین جلوگیری شد و قاچاقچیان محاکمه شدند. ولی در سوریه نه، عرب علناً کمک می‌کند. پول می‌دهند سلاح می‌فرستند تا سوریه‌ای‌ها همدیگر را بکشند. چرا؟ برای خدمت به چه کسی؟ برای چه کسی؟ برای دیدن چه کسی؟ می‌توانید بگویید؟ حقیقتا… این اصرار عربی، غربی، آمریکایی و اسرائیلی به درمان‌نشدن، کشتار و سرنگونی نظام سوریه، درنگ نمی‌طلبد؟»

    در ذیل بخش‌هایی از این کتاب درج شده است تا علت حضور سردار سلیمانی در منطقه برای عامه مخاطبان روشن شود:

    «این‌ها باید هزینۀ زانونزدن، تمرد، مطالبۀ آزادی، تمامیت و استقلال واقعی را بپردازند. از اینجا باید واقعیت نبرد امروز را بشناسیم؛ نبردی است میان دو جبهه. فرماندۀ جبهۀ مقابل، ابوبکر بغدادی، ایمن الظواهری، محمد جولانی، سلمان‌بن‌عبدالعزیز و… نیست، بلکه فرمانده جبهۀ مقابل و همۀ همراهانشان امریکا و تصمیم‌گیران امریکا هستند. در جبههٔ ما هم، همۀ کسانی ایستاده‌اند که نمی‌پذیرند در مقابل ارادۀ امریکا زانو بزنند. واقعیت حوادث امروز منطقۀ ما این است.

    امروز چقدر به دیروز شباهت دارد. برادران و خواهران! به ما چه می‌گویند؟ به ما گفته می‌شود یا در مقابل امریکا و پروژه‌اش کمر خم می‌کنید و اسرائیل، دست‌نشانده‌ها و سلطه‌اش را می‌پذیرید و غلامش می‌شوید یا علیه شما جنگ، محاصره و تحریم راه می‌اندازیم، شما را وارد لیست سازمان‌های تروریستی می‌کنیم و نیروهای انتحاری را به مساجد، حسینیه‌ها، کلیساها، مدارس و بازارهایتان روانه می‌سازیم. بسیاری افراد آمادۀ عملیات انتحاری هستند. آیا امروز این را به ما نمی‌گویند؟ می‌گویند یا زانو بزنید یا باید پیامدهای زانونزدن، آزادگی، استقلال و تمامیت را بپذیرید. آیا این همان چیزی نیست که در کربلا به حسین(ع) گفته شد؟ آیا به حسین، یاران و زنانشان گفته نشد یا بیعت با یزید و ابن‌زیاد را می‌پذیرید حتی اگر وجود و استبداد، استکبار، سرکشی و فساد یزید خطرهایی برای دین و امتتان در پی داشته باشد و می‌پذیرید بندۀ یزیدبن‌معاویه شوید یا اینکه می‌کشیمتان، سرتان را می‌بریم، پیکرهایتان را پاره‌پاره می‌کنیم، اموالتان را به‌غارت می‌بریم و زنانتان را به‌اسارت می‌گیریم. آیا این رخ نداد؟ چیزی که رخ داد، همین بود. این همان کاری بود که بعد هم انجام دادند؛ وقتی یک یا دو سال بعد مدینه علیه یزید انقلاب کرد، یزید ارتشش را به مدینه‌النبی و شهر صحابۀ رسول‌الله و مهاجران و انصار فرستاد، آن را محاصره کرد، درهم کوبید، بخشی از آن را سوزاند، چهارپایان ارتش را وارد مسجدالنبی(ص) کرد، نوامیس مدینه را هتک کرد، زنان و دختران مهاجران و انصار را غصب کرد، پسرانشان را کشت و از هرکس زنده ماند، بیعت گرفت. بیعت با چه‌کسی؟ بیعت با امیرالمؤمنین؟ نه!بیعت با خلیفه؟ نه! بیعت با امام؟ نه! بیعت با حاکم؟ نه! بلکه بیعت با مالک! از آن‌ها بیعت گرفتند که آن‌ها بردگان یزیدبن‌معاویه هستند. حوادث امروز این است.

    حسین(ع) می‌دانست کجا می‌ایستد و باید چه گزینه‌ای را انتخاب کند. موضع‌گیری‌هایش هم قطعی بود. اگر این‌گونه است و هیچ گزینۀ دیگری غیر از مرگ وجود ندارد، اگر یا بیعت است یا مرگ، اگر یا ذلت است یا مرگ، اگر یا زانو زدن در برابر ارادۀ مستکبران است یا مرگ، حسین(ع) به ما یاد داد که بگوییم: «به‌خدا من مرگ را جز رستگاری و زندگی با ستمگران را جز مایۀ ملامت نمی‌دانم.» امشب تاریخ، نبرد و جوهرۀ آن را به‌یاد می‌آوریم و موضع می‌گیریم. آن روز او را و امروز ما را در چنین وضعیتی قرار داده‌اند.

    امروز نیز این پروژۀ امریکایی-تکفیری ما را میان دو گزینۀ خضوع و ذلت یا جنگ قرار می‌دهد و ما را در همۀ کشورهای مسلمان به جنگ تهدید می‌کند؛ آن‌هم نه‌فقط ما -حزب‌الله یا شیعه- را، بلکه همۀ ملت‌های مسلمان، مسیحی، اهل‌سنت، شیعه و… در منطقه را به جنگ، عملیات انتحاری، خودروهای بمب‌گذاری‌شده، کشتار، اسارت و غارت تهدید می‌کند.»

  • ماجرای آخرین دست نوشته سردار سلیمانی ساعاتی قبل از شهادت

    ماجرای آخرین دست نوشته سردار سلیمانی ساعاتی قبل از شهادت

    به گزارش خبرگزاری مهر، ماجرای آخرین دست نوشته سردار سلیمانی قبل از شهادت را دکتر مسعود اسداللهی از آگاهان به مسائل منطقه چنین روایت می‌کند: «متنی که در سمت چپ تصویر دیده می‌شود توسط سردار سپهبد قاسم سلیمانی، کمی قبل از پرواز شهادت از دمشق به بغداد پنجشنبه ۱۲ دی ماه نوشته شده و ایشان این متن را کنار آینه محل اقامت خود قرار داده و قلم را روی آن گذاشته بود.»

    در دست نوشته آمده است:

    «الهی لا تکلنی
    خداوندا مرا بپذیر
    خداوندا عاشق دیدارتم
    همان دیداری که موسی را ناتوان از ایستادن و نفس کشیدن نمود
    خداوندا مرا پاکیزه بپذیر
    الحمدلله رب العالمین
    خداوندا مرا پاکیزه بپذیر»

  • قاسم سلیمانی، نماد قدرت هویتی ایران

    قاسم سلیمانی، نماد قدرت هویتی ایران

    خبرگزاری مهر– حسن بشیر- رییس هیات مدیره انجمن سواد رسانه‌ای

    شهادت سردار بزرگ انقلاب اسلامی، شهید قاسم سلیمانی را باید در چارچوب انقلاب و احیای هویت اسلامی- ایرانی در ابعاد نظری، عملی، گفتمانی و رفتاری تفسیر و تبیین کرد.انقلاب اسلامی هویتی فزاینده برای جامعه ایران داشت که فاصله معنایی خود را با لشکرکشی ها و امیراتوری گرایی های دیرین تاریخی به شکل عینی و عملیاتی مشخص نمود.

    گفتمان سلیمانی علاوه بر اینکه ابعاد نظامی و قدرتمندی ج. ا. ایران را منعکس می کرد، عظمت طراحی، مدیریت، استقامت و تعامل با نیروهای مقاومت را بازگو می نمود که هویتی مضاعف برای انقلاب و امت اسلامی بوجود آورد.

    با چنین رویکردی می توان سردار سلیمانی را در حقیقت نماد تجدید هویت قدرتمند ایران در سایه انقلاب اسلامی دانست که در چارچوب فرهنگ مقاومت ابعاد جدیدی را به جهان معرفی کرده است.

    این شیوه از کنشگری، «کنشگری هویت محور» است که پتانسیلی مضاعف برای ایران، منطقه و جهان داشت که نشانه های آن با هر زبان و فرهنگی بسادگی قابل رمزگشائی است. گفتمان این کنشگری، که ریشه در منطق هویت «انقلاب-مقاومت» داشت، گفتمان «سلطه-اشغالگری» که سردمدار آن آمریکا و رژیم صهیونیستی است، را به حاشیه راند و آن را به شدت ناکارآمد کرد.

    طراح و سردمدار بزرگ ناکارمدی سازی و به حاشیه رانده شدن گفتمان «سلطه-اشغالگری» شهید سلیمانی بود که زخم عمیقی بر سیاست ها و برنامه های منطقه ای و جهانی آمریکا گذاشت. این شیوه از مدیریت که بر پایه «هدفمندی-مقاومت-هدایت» استوار بود نه تنها تقویت کننده هویت تاریخی ایرانیان گردید، بلکه هویت های جوامع اسلامی را زنده ساخت.

    زندگی پر افتخار سردار سلیمانی، حیات بخش فرهنگ مقاومت بود که با شهادت وی زنده تر شد. این فرهنگ، نه تنها هویت ساز، بلکه سرنوشت ساز است. سلیمانی، بیش از آنکه یک سردار نظامی جنگ بود، یک شخصیت فرهیخته و شاخص تربیت نسل های انقلابی در منطقه است که آثار آن در آینده های نزدیک و دور روشنتر خواهد شد.

    موفقیت های سپهبد سلیمانی، در فهم انقلابی، اطاعت از رهبری، ایمان به پیروزی، همکاری فراملی، هدفمندی و هویت سازی نهفته بود. این ویژگی ها، اگر چه در شخصیت سلیمانی به اوج رسیده بودند، اما دوستان و فرزندان وی در سرتاسر جهان اسلام به ویژه جوامع مسلمان منطقه راه، منطق و شیوه مبارزه و استقامت را از وی آموخته اند و جریان زمان ثابت خواهد کرد که پیروزی نهایی برای ملت های مقاومتر و آزادی خواه تر رقم خواهد خورد.

  • یادداشت محمود دولت آبادی در سوگ سردار سلیمانی

    یادداشت محمود دولت آبادی در سوگ سردار سلیمانی

    به گزارش خبرگزاری مهر، یادداشت این نویسنده شهیر ایرانی که در شماره امروز روزنامه ایران منتشر شده به شرح زیر است:

    به پا گر خَلَد خاری آسان برآید-
    چه سازم به خاری که در دل نشیند!

    از لحظه‌ای که خبر فاجعه ترور سردار قاسم سلیمانی را شنیدم، مفهوم این عبارات بالا ذهنم را رها نمی‌کند: چه سازم به خاری که در دل نشیند؟ و ازخود می پرسم آیا این است سرنوشت همه فرزندان شایسته این آب و خاک، با هر اندیشه و هرگرایشی؟ انهدام؟

    باری… ایران بار دیگر یکی از فرزندان شایسته خود را با دریغ تمام، از دست داد. شخصیتی که سدٌی سترگ در برابر خون آشامان داعش برآورد و مرزهای کشور ما را از نکبت حضور آنان ایمن داشت. من نیز در اندوه عمیق ازدست دادن آن انسانی که شخصاً دورادور دوست می داشتمش، سوگوارم.