برچسب: فرهنگ>شعر و ادب

  • «تبر» چاپ دومی شد

    «تبر» چاپ دومی شد

    «تبر» چاپ دومی شد
    «تبر» چاپ دومی شد

    به گزارش خبرنگار مهر، دانلد ادوین وست لیک، نویسنده امریکایی، در طی شش دهه نگارش آثار زیادی را از خود به جا گذاشت. او بیش از صد رمان علمی‌تخیلی، جنایی، کمیک و همین‌طور آثار غیرداستانی نوشته و از شهرت و محبوبیت زیادی بین کتاب‌خوان‌ها برخوردار است. کتاب‌هایش را با اسامی مستعار مختلفی، از جمله ریچارد استارک، چاپ می‌کرد. یکی از شخصیت‌های مشهور رمان‌های وست‌لیک پارکر نام دارد که دست‌مایه ساخت فیلم‌های بسیاری شد.

    کتاب تبر، اولین بار در سال ۱۹۹۷ به چاپ رسید. بورک دوور، شخصیت اصلی رمان، مردی میان‌سال و مدیر یک شرکت عرضه کاغذ است. اما روزی مدیران ارشد شرکت تصمیم می‌گیرند که هزینه‌ها را کاهش دهند و او کارش را از دست می‌دهد. هجده ماه بعد، بورک که همچنان بیکار است، شکلی جدید به جست و جوی خود برای کار می‌دهد: او با احتیاط کامل، چند نفری را پیدا می‌کند که ممکن است شغلی را که به نظر خودش لیاقتش را دارد و سهم اوست، از آن خود کنند. بورک سپس با برنامه‌ای دقیق و حساب شده، آن‌ها را می‌کشد. او که حالا از مدیری آرام و متین به قاتلی بی رحم تبدیل شده، مهارت‌هایی را در خود کشف می‌کند که هیچ وقت تصورش را نمی‌کرد؛ مهارت‌هایی برای قتل و ویرانی.

    د. کیت مانو، رمان‌نویس امریکایی، برک دِوو ( شخصیت اصلی رمان تبر) را نمونه مرد ( یا انسانِ ) امریکایی هزاره می‌داند و او را در کنار جورج اف. ببیت ، هولدن کالفیلد و کاپیتان جان یوساریان، که هرکدام نمایانگر دوران خود بودند، قرار می‌دهد. می‌گوید: (( وست‌لیک رمان درجه یکی نوشته. اگر نمی‌توانید با آن ارتباط برقرارکنید، بروید خدایتان را شاکر باشید.)) نام شخصیت اصلی رمان تبر، دوور ( devore) یادآور کلمه انگلیسی DEVOUR به معنی بلعیدن و نابودکردن است. از دانلد ای . وست‌لیک کتاب دیگری به نام زمرد نحس از سوی انتشارات نیلوفر به فارسی ترجمه شده.

    انتشارات نیلوفر کتاب تبر را با ترجمه محمد حیاتی و با قیمت ۴۸,۰۰۰ تومان به بازار کتاب عرضه‌کرده‌است.

  • نوروز وقتی می‌آید که آمادگی‌اش را نداری

    نوروز وقتی می‌آید که آمادگی‌اش را نداری

    خبرگزاری مهر -گروه فرهنگ:

    نوروز امسال شاید خاص‌ترین نوروزی باشد که در دو سه دهه اخیر ایران به خود دیده است. نوروزی که به دلیل شیوع بیماری کرونا و بحران اجتماعی بهداشتی پیوست با آن جامعه ایرانی را در نوعی بهت و شک فرو برده است. با این همه و به روایت تاریخ شاید نه به این ابعاد اما در ساختاری متفاوت‌تر این اولین نوروزی نیست که ایران و ایرانیان با بحران روبرو می‌شوند و انسان ایرانی در گذر جبری تاریخ روزگارش را در آن سپری می‌کند. یادداشت‌های که در بخش «روایت بحران» در خبرگزاری مهر طی روزهای اخیر منتشر می‌شود، نگاهی است متفاوت از سوی هنرمندان اهل قلم به زیست و زندگی خود در بحران. روایت‌هایی که گاه عاشقانه است و گاه تلخ. گاه گزارش‌گونه است و گاه کاملاً حس‌برانگیز.

    آنچه در ادامه می‌خوانید روایتی است از نگاهی است روایی به زندگی در سایه بحران به قلم محمدرضا بایرامی نویسنده نامدار این روزهای ایران.

    نوروز گویی همیشه وقتی می‌آید که آمادگی‌اش را نداری.

    همیشه احساس می‌کنی کارهای ناتمامی باقی مانده‌اند که باید تمام می‌کردی، همیشه به نظرت می‌رسد که دیر کرده‌ای، همیشه احساس می‌کنی جا مانده‌ای؛ و از این رو، وقتی آن روز با شکوه سرانجام از دل زمستان سر بر می‌آورد، حسی آمیخته از شادی و غم بهت دست می‌دهد و گاهی برای دلداری، به خودت می‌گویی خب ان‌شاءالله از سال بعد؛ سال بعدی که تأخیر نداشته باشم و حسرتی بر جای نگذارد!

    شادی نوروز بیشتر وقت‌ها با چیزی میان هیجان و بی‌قراری همراه بوده برای من. دچار اندوه شیرینی می‌شوم که هزار دلیل می‌تواند داشته باشد و با این حال چنان پیچیده است که هرگز به طور کامل ازش سر در نمی‌آورم.

    در این میان، سال‌هایی که در خانه نبوده‌ام، بیشتر توی ذهنم مانده است. مثل سال ۶۱ که بعد از عملیات فتح المبین، در قالب گردان تبلیغی رفتیم به مناطق اطراف کرخه و من کله شق، سر چخوف که متهم به بدآموزی شده بود با مسؤول همراه حرفم شد و برگشتم، یا سال ۶۶ که سرباز بودم در همان مناطق.

    در میان یادداشت‌های جنگی‌ام، «دشت شقایق‌ها» که اتفاقاً آخرین صفحه‌ی آن به نوروز می‌رسد و با آن تمام می‌شود و بخشی از آن را خواهم آورد در عنوان و محتوا، به نوعی تحت تأثیر روزهای بهاری است.

    کسانی که در خوزستان و به خصوص جنوب غربی آن زندگی کرده و یا بوده‌اند، می‌دانند که طبیعت منطقه به خصوص در جاهای بکر یا پرخطر دست نخورده‌ای که هنوز آلوده به مین است و تفحص درست و حسابی هم نشده و اجساد شهدای جنگ را در دل خود دارد، با آن مه غلیظ و و بلکه به شدت غلیظ، و انبوه گل‌های بی انتهای شقایق وحشی که گاه کیلومترها و کیلومترها همه‌جا را می‌پوشاند، تا چه حد دیوانه‌واری، دوست داشتنی و محسور کننده است. در سرزمینی که وجب به وجبش آغشته به خون پاک جوانان وطن است، دشت یکسره سرخ می‌شود تا گویی ادای احترام تمام قدی کند به آن‌ها در پایان سال قدیم و آغاز سال جدید.

    *

    شنبه ۲۹ اسفند ۶۶

    بُنه. بچه‌ها در حال تدارک سال نو هستند. هرکس به کاری و من عجیب احساس شادمانی می‌کنم. نمی‌دانم تأثیر طبیعت است در من، یا تأثیر شادی دیگران. هرچه هست، نیکوست. گو باد! ساعت ۱۳ و ۸ دقیقه و ۵۶ ثانیه، سال ۱۳۶۷ شروع خواهد شد و همین طور که چشم به راهش هستیم، قاصدی از راه می‌رسد. با خبری برای من.

    بچه‌های سنگرتون گفتن که بری جلو.

    چه خبره؟

    هیچی! برای سال تحویل!

    چه‌کار کرده‌ید برای سال تحویل؟

    هر کاری که می‌شد! کلی سوروسات گرفتیم از شهر. سنگر انبار رو تزئین کردیم و…

    دیگه؟

    دیگه این‌که چند نفرو فرستادیم و یه عالمه گل چیده‌اند.

    چیزی به راه افتادن ماشین غذای ظهر نمانده. می‌دانم که حوصله نخواهم داشت که با ماشین عصر بروم. پس ناچارم کم‌کم راه بیفتم و بروم آشپزخانه، برای رسیدن به ماشین.

    تصمیم می‌گیرم بروم و سرپایی، سری بزنم بهشان.

    سنگر را به بچه‌ها می‌سپارم. چکمه‌ام را می‌پوشم و از میان گندمزار، راه می‌افتم. می‌روم تا ببینم بهار در سرزمین شقایق‌ها چگونه از راه می‌رسد.

    *

    نوروز امسال اما از گونه‌ی دیگری است. نه خیلی سروصدای بچه‌های ترقه باز به گوش می‌رسد و نه خریدی آن‌چنانی در جریان است. بوی عزا می‌دهد تا عید. هر روز سراغ دوستان و عزیزان خود را در سراسر کشور و بلکه جهان می‌گیریم که ببنیم هنوز هم توانسته‌اند مقاومت کنند یا نه؟ همه قسطی زندگی می‌کنیم انگار. هر روز که بیدار می‌شویم، با خود می‌گوئیم اهه هنوز هم زنده‌ام و آمار مردگان را دنبال می‌کنیم در حالی که نوبت خود را انتظار می‌کشیم، خواسته ناخواسته. می‌خندیدم و گریه می‌کنیم. حتی جوک می‌سازیم. اما می‌دانیم ما باشیم یا نباشیم، زندگی پیروز خواهد شد و ادامه خواهد داشت.

    امروز بعد سه هفته خانه‌نشینی، ماسک و کلاه و دستکش پوشیدم و رفتم بیرون. ساعتی قدم زدم رو به بیابان. درخت‌ها همه سبز شده بودند و زمین پوشیده از گل و گیاه بود. باد بهاری وزیدن گرفته بود و بوی وسوسه‌انگیزی را با خودش می‌آورد. انگار ناگهان چشم باز کرده بودم و برای اولین بار این‌ها را می‌دیدم و برای همین بود که می‌توانستم مبهوت بشوم. بی‌شک زندگی ادامه داشت. معطل نشده بود. طبیعت راه خودش را می‌رفت هرچند که کرونا شگفت‌انگیزترین بلای جهانی بود.

  • عید متفاوت راحله و تمام کادر درمانی کشور

    عید متفاوت راحله و تمام کادر درمانی کشور

    به گزارش خبرنگار مهر، نسرین ارتجایی، داستان نویس کاشانی است که این روزها به دلیل شیوع کرونا وضعیت شهرش قرمز شده است. عمده آثار او در حوزه دفاع مقدس است. از میان کتاب‌های منتشر شده او می‌توان به این موارد اشاره کرد: «کنار رود ماین»، «سوکیاس»، «آهای صلاح … جات امنه؟! و داستان‌های دیگر» و… ارتجایی دبیر چند جشنواره داستان نویسی نیز بود که آثار برگزیده این جشنواره‌ها به کوشش او در مجلداتی منتشر شدند که از میان آنها می‌توان به «واهای کانو»، «کارنامه رنگی» و… اشاره کرد. یادداشت او درباره کرونا در کاشان را در ادامه بخوانید:

    دوست‌ام، راحله رفت به بیمارستان. عیدی است متفاوت برای او و تمام کادر درمانی کشور و بعد از آن هفتاد درصد از مردم ایران، نه آن عده از ناقلان و مقتولان در سفر. راحله بیهوشی خوانده است و حالا مشغول رسیدگی به بیماران کرونایی بیمارستان بهشتی کاشان است. او و من در شاعرانه‌ترین و تاریخی‌ترین کتابخانه شهر با هم آشنا شده‌ایم. راحله شیفته نویسندگی من شد و من شیفته اخلاق عالی او. بعدها بین ما، تا مدتی فاصله‌ای بوجود آمد. آن هم به خاطر افتادن در دوران عجیب درگیری ذهنی من با درس و نوشتن و گم شدن‌ام. راحله بیهوشی خوانده است، اما حالا در چند قدمی بیمارهای کرونایی، از نوع خطری‌اش است.

    راحله می‌گوید نمی‌دانی که اینجا چه خبر است! نمی‌دانی با چه موجود خطرناک و تیزی روبرو هستیم. باید اینجا باشی تا بفهمی! نباید بگذاریم حجله‌های کرونایی شهر زیاد و زیادتر شوند. راحله می‌گوید دلم بدجوری می‌سوزد برای مردم شهر! حالا که شهر را تعطیل نمی‌کنند چرا همه با هم در خانه‌ها پناه نمی‌گیرند؟!؟ راحله می‌گوید دلم بدجوری می‌سوزد برای پزشکانی که بستری‌اند و دو همکارم را که کرونا گرفت، آقای خادم و خانم دهقانیان. راحله می‌گوید نمی‌دانی چقدر خوشحالم که آن زن حامله‌ی حال خیلی خراب، برگشت به دنیا. راحله می‌گوید در پایان هر شیفت و در وقت استراحت‌ام، وجدان‌ام عذاب سختی می‌گیرد. انگار که مقصر مرگ هر کدام از آنها، من هستم. انگار که کم کاری کرده باشم! راحله می‌گوید یک جنگ واقعی است. قاتلی بی سرو صدا افتاده است به جان آدم‌ها. چرا مردم، همه با هم فرار نمی‌کنند از او و نمی‌نشینند در خانه‌ها؟!؟ راحله می‌گوید شهر با وضعیت قرمزتر از قرمز ما را تعطیل نکرده‌اند، اما من تا پایان گم و گور شدن کرونا، در کنار مردم‌ام و در بیمارستان می‌مانم و هر چه می‌خواهد به سرم بیاید، بیاید!

    دوست‌ام، راحله رفت به بیمارستان. عیدی است متفاوت برای او و تمام کادر درمانی کشور و بعد از آن هفتاد درصد از مردم ایران. نه برای آن عده از ناقلان و مقتولان کرونایی در سفر. نود و هشت تاریخی ایران گذشت. بالاخره از فضای کتاب عزاداران بیل غلامحسین ساعدی آمدیم به بیرون انگار! از سرنوشت محتوم آدم‌های همواره در رنج و عذاب آن. دیگر تم اصلی داستان زندگی ما، استرس و دلهره و مرگ نخواهد بود. از قاتل زنجیره‌ای که چالش بزرگ جهان و ایران و کاشان من شده است و اسم زیبا و دلفریب کرونا را دارد، فرار می‌کنیم و حالا که شهر را تعطیل نکرده‌اند، در خانه‌هامان پنهان می‌شویم.

  • سال سرد کتاب و ادبیات/وفور پرسش‌های بی‌پاسخ

    سال سرد کتاب و ادبیات/وفور پرسش‌های بی‌پاسخ

    خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ: سال ۱۳۹۸ برای کتاب و ادبیات چگونه سالی بود؟ شاید نباید در ابتدای گزارشی که می‌خواهد برای این سوال پاسخی پیدا کند به چنین گزاره‌ای جواب داد اما بی‌شک این چگونگی چیزی نبود که بتوان برایش پاسخی به سان رنگ‌های گرم پیدا کرد و سردی منتسب به آن را نیز بدون شک باید در سوال‌های بسیاری جستجو کرد که بدون پاسخ در میان فعالان کتاب و ادبیات باقی ماند و کسی انگار عزم و جزمی برای پاسخ به آن نداشته و احتمالاً نخواهد داشت. سال ۹۸ با چنین مقدمه‌ای از منظر کیفی سالی به رنگ سرد برای جامعه ایرانی بود، رنگی که اشتیاقی را برنیانگیخت و در نهایت کلافی سردرگم شد برای فعالان این عرصه که فعلاً ترجیح می‌دهند استخوان بر گلو راه خود را ادامه دهند. اما چه چالش‌هایی اینچنین روزگاری را برای کتاب و ادبیات در سال ۹۸ رقم زد و افقی را پیش روی آنها قرار داد؟

    قاچاقچیان چاق و قانون لاغر

    سال ۹۸ از منظر رسیدگی به پرونده‌های موسوم به قاچاق کتاب نقطه عطفی بود. تقریباً ماهی در آن نبود که کارگروه صیانت از حقوق ناشران که در اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران شکل گرفته بود خبر از کشف یک انبار یا چاپخانه نداد که به صورت قاچاق به تولید آثار محبوب و پرفروش بازار و یا آثار ممنوعه می‌پرداخت. آثاری که بسیاری از آنها سال‌ها در سد ممیزی باقی مانده بودند و یا آنچنان پرفروش و خوش‌فروش بودند که نمی‌شد از حاشیه سودش گذشت. در این میان قاچاق کتاب پس از مبارزه جدی با نسخه‌های افست ناشران به آپدیت تازه‌ای دست زد و به نوعی سعی کرد خود را قانونی جلوه دهد. قاچاقچیان بسیار تمیز مؤسسات نشری را در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت و نسخه‌های پرفروش ناشران دیگر را پس از تایپ و صفحه آرایی مجدد به نام مترجمی جعلی با همان طرح جلد پرفروش افست کرده و در کنار خیابان‌ها و فروشگاه‌های پرتخفیف کتاب که به همت بسیاری از دستگاه‌های فرهنگی به خیال ارتقا سطح عمومی فرهنگ شکل گرفته بود به فروش می‌رساندند و می‌رسانند.

    اینچنین بود که در گوشه کنار شهر تهران و حتی در محل‌های عمومی شلوغی چون متروی تهران فروشگاه‌های ارائه کتاب با تخفیف ۵۰ درصد سر برآوردند و آثار دیگر ناشران با روکشی جعلی به فروش رسید. گرچه سال گذشته اتحادیه ناشران تهران خبر از انجام مذاکراتی برای قانونی شدن تأسیس فروشگاه کتاب در ایستگاه‌های مترو داد اما گوی در نهایت زور این تشکل صنفی به بروکراسی این مجموعه نرسید و ترک‌تازی قاچاقچیان کتاب در این ایستگاه‌ها و نیز محل‌های عمومی که معمولاً شهرداری با آنها به اسم سد معبر یاد می‌کند ادامه داشت و دارد.

    کلاف سردرگم این مجرا چنان است که برخی از ناشران می‌گویند با ضرر و بدون احتساب سدی با قیمت‌هایی بسیار پایین کتاب‌هایی را منتشر می‌کنند فقط برای مبارزه منفی با این سوداگران فرهنگی و برخی نیز پس از مدت‌های پیگیری و هزینه کرد برای رهیافت حقوقی در این زمینه به این اعتراف رسیده‌اند که گویا قانون لاغرتر از آن است که با این قاچاقچیان فربه بتواند برخوردی کند و اینچنین است که چرخه قاچاق کتاب در مدل تازه آن بسیار تمیز و خوش نشین قسط ترک بازار کتاب را نداشته و نامش را در در زمره مهمترین چالش‌های این حوزه در سال ۹۸ نیز ثبت کرد

    جایزه ادبی یا دورهمی دوستان به صرف چای و کتاب

    نه این گزارش که اعتراف بسیاری از ناشران و کتابفروشان بر این است که بازار کتاب ایران در بخش آثار تألیفی واکنش بسیار خفیفی به جوایز ادبی از هر دسته و طیفی دارد. به بعارت دیگر مخطاب ایرانی کتاب به صرف جایزه گرفتن اثری دست به جیب خریدنش نمی‌شود کما اینکه این گزاره درباره آثار ترجمه‌ای تقریباً برعکس است. با این همه هرساله درباره اهدای جوایز ادبی در ایران بحث‌هایی جدی در حال شکل‌گیری است و سهم سال ۹۸ نیز از این موضوع کم نبود و در صدر آن نیز بار دیگر جایزه پر سر و صدا و البته کم‌اثر جلال‌آل احمد بود. جایزه‌ای که روند برگزاری آن امسال برخی از بازماندگان خاندان آل‌احمد را به صرافت این مساله انداخت که کاش نام این نویسنده عصیانگر را از این رویداد برداشته می‌شد.

    جایزه جلال در سال ۹۸ یکی از لاغرترین دوره‌هایش را سپری کرد. این جایزه گرچه در بخش‌هایی از خود به آثاری جایزه داد که آثار مهمی در حوزه کاری خود بودند اما در بخش اصلی یعنی رمان و داستان بلند با نادیده گرفتن بسیاری از آثار مهم سال ۱۳۹۷ و نیز انتخاب داورانی که به باور بسیاری برای این دوره ترکیبی موزون نداشتند و عدم ارائه هر نوع پاسخی از سوی آنها درباره انتخاب‌هایشان، جنجال‌های بسیار را به همراه آورد. در عرصه غیر دولتی اما دو جایزه مهم این سال‌های ایران شامل مهرگان و احمد محمود در انتخاب فهرست نهایی خود نشان از پختگی و شمول بیشتری نشان دادند و البته به دلیل شرایط خاص کشور در ماه‌های پایانی سال این دو جایزه در نهایت برگزیدگان خود را معرفی نکردند.

    اتفاق مهم دیگر اما در سال ۹۸ رقم خوردن جوایز ادبی تخصصی با موضوعات مختلف همچون ادبیات در ژانر وحشت و فانتزی و یا عاشقانه بود که نشان از تشکیل جوامع ادبی و مخاطبان خاص پیرامون ژانرهای تازه و نیز افزایش کمی و کیفی تولید کتاب پیرامون آن بود، اتفاقی که می‌تواند طی سال‌های آتی اتفاقاتی بدیع را در فضای ادبیات ایران شکل بدهد

    ذره‌بین‌های قطور ممیزان کتاب

    سال ۹۸ سال پرخبری در حوزه ممیزی کتاب به شمار می‌رفت. گرچه در طلیعه سال محمود دولت آبادی در مقاله‌ای در نشریه زد دویچه سایتونگ نوشت که وضعیت ممیزی کتاب در ایران بسیار بهتر شده است اما اتفاقات عجیبی که اداره کتاب در سال جاری آن را رقم زد نشان داد که گویا کشتیبان این کشتی را سیاست دیگری آمده است. سوال اصلی اما درباره ممیزی کتاب عدم شفافیت و پاسخگویی به افکار عمومی درباره تصمیمات در این زمینه است. اینکه چرا باید رمانی درجه دوم بعد از بیست نوبت انتشار لغو مجوز شود و یا چرا باید متن تقدیمی اول رمانی که نویسنده در آن اثر را به همسرش تقدیم کرده است مورد ممیزی قرار بگیرد. رسانه‌های در سال ۹۸ کمترین پاسخی را در این زمینه از مسئولان ابلاغ کننده این دست تصمیمات دریافت کردند و در مقابل ناشران رفته رفته معترف این شدند که سیاست‌های ساکنان طبقه دوم ساختمانی سیمانی بهارستان در حوزه مجوز پیش از نشر تغییراتی اساسی کرده است. در این میان برخی همچو سیدعلی صالحی با انتشار لیست عجیب ممیزی کتاب شعر تازه‌اش عنوان کردند که آن را بر نتافته و از خیر انتشار کتاب می‌گذرند و برخی نیز بی‌سر و صدا و با رایزنی سعی کردند تا اثری را که در وضعیت بغرنج فعلی به دستگاه چاپ سپرده‌اند و یا به انبار، تا زمان فروش نسخه‌های موجود زنده نگاه دارند و از محاق توقیف خارج کنند.

    گرچه ممیزی کتاب و موافقان و مخالفانش در سال‌های گذشته بر سر این مساله به توافقی دست پیدا نکرده‌اند اما مصداق‌یابی و نیز فضاسازی پیرامون مصوبه موجود درباره بررسی کتاب پیش از انتشار و تفسیرهای مختلف از آن در نهایت به نظر می‌رسد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را به سمت محافظه کاری بیشتر در این حوزه سوق داده است.

    این محافظه کاری زمانی خود را عجیب‌تر نشان می‌دهد که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال گذشته و در جریان انتشار فهرست مخارج خود در قالب شفاف‌سازی اعلام کرد که چهار میلیارد تومان را طی هفت ماه از مبدا مرداد ماه ۹۷ برای بررسی کتاب پیش از انتشار هزینه کرده است.

    کاغذ؛ آتشی که خاکسترش سرد شد

    در بدنه ناشران ایران در سال‌های اخیر کمتر کسی را می‌شود پیدا کرد که با توزیع یارانه‌ای کاغذ از سوی دولت همانند آنچه در دهه هفتاد رخ می‌داد موافق باشد اما سازوکار فعلی شبه دولتی اهدای کاغذ دولتی چطور؟ آیا این مساله نیز مشمول همین اظهارنظر می‌شود؟ این مساله را می‌توان اینگونه دید که شمول کاغذ در زمره کالاهای اساسی و الزام توزیع آن توسط بخش خصوصی با نظارت دولت (آنطور که روایت شده این موضوع خواست صریح معاون اول رئیس جمهوری بوده است) سازوکاری بهتر از آنچه در سال ۹۸ دیدیم به خود نخواهد دید. کارگروهی متشکل از نمایندگان بخش دولتی و خصوصی پرونده متقاضیان واردات را بررسی و در نهایت پس از تأیید راهی وزارت صمت و بانک مرکزی برای سایر موارد می‌کنند. کاغذ وارد شده با سود معینی از تاجر خریداری و در سیستم شبه دولتی نشر فروش می‌رود. در ادامه با نسخه شماری بر روند مصرف آن نیز نظارت می‌شود. نسخه شفابخشی است اما تا کی؟ درست مساله همین است. تا زمانی که مُسَکِن قرار داشت در زمره کالاهای اساسی بر بدن مصرف کننده و وارد کننده کاغذ و تزریق می‌شود. در نتیجه اگر بحران‌های اقتصادی کشور طی سال‌های آتی این مُسُکِن را راهی بخش دیگری از کشور کند، سرنوشت بازار مصرف این کالای استراتژیک فرهنگی چه خواهد بود. سال ۹۸ سالی بدون پاسخ برای این مساله از سوی همه نهادهای مرتبط بود. گرچه رهبر معظم انقلاب اسلامی در جریان بازدیدشان از نمایشگاه کتاب طی سال‌های اخیر همواره به مساله تولید داخلی کاغذ تاکید داشتند اما گویا در میان برنامه‌های دولت اعتدال، تولید داخلی آن هم برای کاغذ گم است و معدود تولید کنندگان موجود نیز حتی حریف مصرف کنندگان عمده داخلی برای خرید نیستند و ناچار از تغییر روند تولید خود هستند.

  • زایش یک رمان در قرنطینه‌ای خودخواسته

    زایش یک رمان در قرنطینه‌ای خودخواسته

    خبرگزاری مهر -گروه فرهنگ:

    نوروز امسال شاید خاص‌ترین نوروزی باشد که در دو سه دهه اخیر ایران به خود دیده است. نوروزی که به دلیل شیوع بیماری کرونا و بحران اجتماعی بهداشتی پیوست با آن جامعه ایرانی را در نوعی بهت و شک فرو برده است. با این همه و به روایت تاریخ شاید نه به این ابعاد اما در ساختاری متفاوت‌تر این اولین نوروزی نیست که ایران و ایرانیان با بحران روبرو می‌شوند و انسان ایرانی در گذر جبری تاریخ روزگارش را در آن سپری می‌کند. یادداشت‌های که در بخش «روایت بحران» در خبرگزاری مهر طی روزهای اخیر منتشر می‌شود، نگاهی است متفاوت از سوی هنرمندان اهل قلم به زیست و زندگی خود در بحران. روایت‌هایی که گاه عاشقانه است و گاه تلخ. گاه گزارش‌گونه است و گاه کاملاً حس‌برانگیز.

    آنچه در ادامه می‌خوانید روایتی است از مصطفی محمدی نویسنده معاصر درباره زایش و تولد یک رمان در یک قرنطینه خودخواسته و اجباری …

    روزهایی که حتی پیام‌های تبلیغاتی هم به یادآوری بهداشت و رعایت نظافت شخصی می‌پردازد، من نمی‌دانم آلودگی‌ها دیگر به چه رویی می‌توانند خودشان را از بسته‌بندی‌های بهداشتی و رسیدگی‌های استاندارد برای پیش‌گیری و جلوگیری از باروری ویروس‌ها و میکروب‌ها جاساز کنند؟! آدم می‌ماند دوستان را توی این اوضاع چگونه بییند… چه‌طوری باهاشان قرار دیدار بگذارد… به چه بهانه‌ای صدای‌شان کند و در را به روی خودش نبندد؟! مگر بهانه‌ای به بزرگی ویروس کوفتی کرونا!

    مگر می‌شود فاصله‌ها را ندید گرفت؟! آنان نمک سرسفره روزهای زندگی ما هستند؛ آن هم توی این روزمرگی‌های روزگار قهر و هجران‌های خلق‌الساعه و فراز و فرودهای سیاسی و اجتماعی! آنان تنها دوستان ما نیستند؛ شرکای غم و هم‌نفس‌های روزهای سخت ما هستند. کوه‌کندن از دورساختن و دورشدن از دوستان آسان‌تر است.

    «راسکلنیکوف» هم باشیم، نمی‌توانیم دو روز بیش‌تر توی چاردیواری‌ها دوام بیاوریم. خریدها را می‌شود یک کاری کرد. سرکار هم نرفت و انداخت گردن روزهای پیش‌بهار و خانه‌تکانی. گرانی‌ها و بی‌صفتی کرونا را هم بهانه چشم‌پوشی از سفرهای نوروزی کرد.

    و حالا که دوستان به‌صلاح و جبر دورۀ قرنطینه‌های خانگی نزدمان نیستند، جای‌شان را به چه می‌شود واگذار کرد. نمی‌شود؛ مگر این‌که آدم تجربۀ جایگزین‌شان را داشته باشد.

    دارم به این چیزها فکر می‌کنم؛ و کتاب «هر روز زاده می‌شوم» که می‌افتد دست‌ام، بیش‌تر پی می‌برم که دوستی نیست که بتواند جای دوستان دیگر را بگیرد، مگر کتاب!

    یکی از همین روزها داشتم می‌خواندم‌اش که رسیدم به این صفحه‌اش:

    «عبده وازن: گفتی سه روز است که از خانه بیرون نیامده‌ای؟

    محمود درویش: گاهی بیش‌تر هم می‌مانم.

    عبده وازن: خانه برای تو چه معنایی دارد؟

    محمود درویش: خانه برای من یعنی هم‌نشینی با خود، با کتاب، موسیقی و کاغذ سپید؛ شبیه گوش‌دادن به ندای درون و تلاش برای بهره‌گیری درست از فرصت. در شصت‌سال‌گی انسان فکر می‌کند دیگر وقت چندانی ندارد. اعتراف می‌کنم فرصت فراوانی را در کارهای بیهوده، در سفر، روابط و…. از این گونه کارها هدر داده‌ام. اکنون هم حریصانه تلاش می‌کنم وقت‌ام را صرف یک کار مهم کنم؛ بخوانم و بنویسم. بسیاری از مردم از عزلت می‌نالند؛ ولی من معتاد شده‌ام، خودم را پرورش داده‌ام و با آن پیمان دوستی صمیمانه‌ای بسته‌ام. گوشه‌نشینی یکی از آزمایش‌های بزرگ انسان برای داشتن قدرت خویشتنداری است. توان چیرگی بر دل‌تنگی و خستگی، نشانه قدرت روحی بسیار والایی است. احساس می‌کنم اگر گوشه‌نشینی را از دست بدهم، خودم را از دست می‌دهم. من علاقه‌مند به ماندن در این عزلت هستم؛ ولی این به‌معنای بریدن از زندگی، واقعیت و مردم نیست….»

    تفکر و اندیشه اگرچه خاموش است، ولی نیرویی بزرگ و عظیم دارد.

    به‌یاد دارم پیش‌تر هم ناچار شده بودم درها را به روی خودم ببندم… خودم را قرنطینه کنم… از محیط‌های آشنا فاصله بگیرم… عزلت گزینم و به‌جای عافیت، تن به بلا دهم. چندان دور نیست آن تجربه، یکی از روزهای همین زمستان بود؛ واپسین نفس‌های بهمن‌ماه سال هشتادوهشت: توی سفر شیراز بودم. ناشر گیر داده بود که پس سفارش ما چه شد؟! فرصت‌ها داشت پیش رویم می‌سوخت و مانند گلوله‌های برف زیر آفتاب تموز آب می‌شد. می‌دانستم که اگر به خانه بازگردم، بایست تلفن‌های پی‌درپی ناشر را پاسخ‌گو باشم که این هم به‌نوعی انرژی مرا خواهد گرفت. که البته توی کوچه‌پس‌کوچه‌های مغزم داشتم رمان را می‌نوشتم؛ ولی ناشر از من برگه‌های سیاه می‌خواست، نه ردپاهایی لای سلول‌های پنهان جمجمه‌ام.

    تا پای‌ام را از هواپیما پایین گذاشتم، توی همان فرودگاه مهرآباد دست‌به‌کار شدم. ساعتی نکشید که دیدم بلندگو صدا می‌زند: «مسافران پرواز تهران به مشهد…» و تا به خودم بیایم، چندصدمتری حرم امام‌رضا علیه‌السلام از تاکسی فرودگاه پیاده شدم.

    خورشید، نمی‌دانم از کجای مشهد، بالا آمده بود. روز داشت روشن و نیمه‌گرم می‌شد. دکان‌ها نصفه‌ونیمه گشوده بودند. از میان‌شان، خواروبارفروشی زیر پاشنه نزدیک‌ترین هتل، گویی خواب مانده باشد. دو بسته نان باگت به‌قاعده بشکه‌های صدلیتری پشت کرکره تکیه داشت. رفتم و یکی‌شان را سپردم به پنجه دست راست‌ام. آمدم آن یکی را هم بردارم که دیدم کیسه‌ای از شیراز تا آن‌جا چسبیده به انگشتان دست چپ‌ام. سوغاتی و سفارش خواهرها بود؛ دو یا شاید هم سه کیلو ترشی هفت‌میوه شیرازی که دهان زن‌ها را آب می‌اندازد. پول نان‌ها را امانت گذاشتم توی دکان کناری و راه‌ام را کج کردم سوی همان هتل. نجسته، اتاقی نیمه‌روشن و تک‌تخته نصیب‌ام شد. دریغ نداشتم به مستخدم بگویم کلید را از پشت در بردار و تا هفته دیگر سراغ‌ام نیا! روی لبۀ تخت نشستم و به خودم گفتم: «خب، اینم یه جای دنج، حالا که چی؟» یکی از سلول‌های‌ام پرسید و توی همان خاموشی میلیاردها سلول دیگر پاسخ‌اش را دادند. دیدم بی‌حوصله هستم و دست‌تنها و خالی از انرژی‌های اولیه؛ و هم‌چنان خسته از سفر شیراز. به‌نظرم، مغز فرمانده بدن نیست؛ بلکه ستاد و محل فرماندهی است. و هیچ چیزی به‌اندازه چشم نمی‌تواند مغز را سرکار گذاشته و یا حتی فریب بدهد. چشم می‌تواند حواس مغز را از پیچیده‌ترین و سخت‌ترین افکار پرت کند. کافی است شما درحال گرفتاری ذهنی و در باتلاق مشکلات و مسائلی که نمی‌توانید روی‌شان متمرکز شوید چه رسد حل‌شان کنید چشم‌تان را به چیزهای دم‌دستی و ناچیز سرگرم سازید. مثلاً بنا کنید وسایل اتاق را شمردن… فاصله اشیا پیش‌پای‌تان را با چشم و وجب و پا اندازه گرفتن و… مغز به‌ناچار دست از افکار پیچیده و پراکنده برمی‌دارد و فریب چشم را می‌خورد و… می‌رود سرکار. و همان‌طور که ناچار بوده به افکار پرت و پیچیده‌تان بپردازد، چیزهایی که چشم برای‌اش آناً می‌فرستد را با اولویت بالایی پردازش خواهد کرد.

    نان‌ها را درآوردم و شمردم: بیست‌وهفت قرص نان باگت چهل سانتی‌متری فرانسوی. سپس خرد و وعده‌بندی‌شان کردم تا ببینم با این‌ها چند روز می‌شود دوام آورد. ترشی‌ها را هم توی هر چه ظرف دم‌دست‌ام بود تقسیم کردم. خوب بود. کارها همان‌طور که می‌خواستم داشت پیش می‌رفت. تا به خودم آمدم، ظهر شده بود. این را می‌شد از صدای اذان که مشهد را برداشته بود پی برد. از دور و نزدیک می‌آمد. شاید هم می‌شد صدای مأذنه حرم را هم تشخیص داد. کمی میز و صندلی را میزان کردم. حالا می‌شد گفت شده است میز کار یک دانش‌جو یا من که می‌خواستم ساعت‌ها و بلکه روزها از پشت آن تکان نخورم. روز نخست سخت بود. مغز هم‌چنان شلاق می‌زد و رام نمی‌شد. بارها بهش گفتم خفه و مطیع شو! سرانجام فرمان معده را به روی‌ام آورد. بلند شدم و نخستین وعده ترشی با نان باگت را خوردم. چیزی درون‌ام انباشته شد ولی سوزش داشت. محل‌اش ندادم. دیگر داشتم حال «راسکلنیکوف» را به خودم اهدا می‌کردم؛ ولی نه آن‌جا محله میدان «سننایا» بود و نه من چون او مالیخولیایی. صدای کیبورد، مانند قالی‌باف‌های حرفه‌ای، آنی سکوت اتاق را تنها نمی‌گذاشت. صدای در آمد. بی‌وقفه‌ای در کار، فقط لب جنباندم: «بذارید و برید». ساعتی که گذشت، دوباره صدا آمد: «آقا! نخوردید، ببرمش؟ سرد شده.» گفتم: «ببرش». لهجه‌اش زیادی شرقی بود؛ به‌گمان‌ام تایبادی. حدس زدم سینی چای را برداشته ولی مکث کرده. این‌بار گفت: «اگه دوباره اوردم، می‌خورید؟» گفتم: «بله، می‌ریزم.» یک ربع بعد باز تقه به در زد: «آقا! این یکی رو گرم بنوشید.» دل‌ام می‌خواست بکشم‌اش داخل، بنشانم‌اش روی تخت و بگویم: «حالا هر چی دلت خواست با من حرف بزن!» تنهایی گریبان‌ام را گرفته بود؛ و من که می‌دانستم شب، روز نویسندگان است، می‌خواستم پای حرف‌ام بمانم. پیش خودم گفتم شکنجه بس است، پس صدای‌اش کن، بلکه کلمات‌اش توی رمان بهِت کمک کند. اصلاً بگذار باهات درددل کند، از زن‌اش، از غربت، از هتل‌دار، از هر چی و هر چه. ولی می‌دانستم که این ندا را هم باید آرام سازم. اسپیکر لپ‌تاپ را راه انداختم. به ترتیب خوانندگانی که صدای‌شان بازۀ صوتی تِنور دارد و بیش‌تر نغمه‌های‌شان از سعدی و آن ابیات توفنده وصال و فراق است، آهنگ‌شان گوش‌نواز شد. گاهی لب‌ام نیز همراهی می‌کرد… «من و تو قصه یک کهنه‌کتابیم مگه نه؟ … یک سوالیم یه سوال بی‌جوابیم مگه نه؟ … عقرب زل کجت با قمر قرینه… تا قمر در عقربه کار ما چنینه….»

    سحر بود که از جا بلند شدم. تازه داشتم می‌رسیدم به روز دوم. تب‌آلوده بودم. سینی دست‌خورده چای پای در مانده بود. این بار پی‌اش نیامده بود. انگاری ذهن مرا خوانده باشد؛ انگاری بگوید که این بابا دیوانه است، ول‌اش کنم به حال خودش!

    روز دوم و روز سوم و روز چهارم و روز پنجم آمدند و رفتند. ترشی‌ها ته کشیده و باگت‌ها چیزی ازش توی بخش پایینی یخچال نمانده بود؛ مگر نیم‌خورده‌ها و خرده‌ریزها؛ رمان ولی از کوچه‌پس‌کوچه‌های مغزم پایین آمده بود. سرریز شده بود. واژه‌ها اکنون مانند نوزادان در زایش‌گاه، گریان و خندان بودند. نه‌آرام، به‌یک‌باره کلمات از دالان‌های مغز باریده بودند. همه وعده‌های سه‌گانه آن شش شب و پنج روز را تنها با ترشی هفت‌میوه و نان باگت سر کرده بودم و پای‌ام را از اتاق بیرون نگذاشته بودم؛ دروغ چرا، تنها یک‌بار دست‌ام به دست‌گیره در خورد که آن هم برای بیرون‌راندن سینی چای بود. گویی از همه روزنه‌ها افکار پریشان‌کننده و مسموم به داخل بیاید؛ و یا پشت در میلیاردها ویروس برای خفت‌کردن‌ام کمین کرده باشند؛ که البته این خیالی بیش نبود. چه حبس دل‌نشنیی بود. برای شکست‌دادن خودم، بایست همین‌گونه هم می‌پنداشتم تا بتوانم آن قابلیت انجام یک کار سخت را بالفعل سازم. شایدم امکان‌اش نبود و نباشد که باز این تجربه را با خودم بیازمایم؛ و یا حتی آن را برای پسرم یا دیگران تجویز کنم ولی واقعاً می‌توانم بگویم یکی از شیرین‌ترین روزهای تنهایی‌ام ازآب درآمد تا رمان «بلند بگو آزادی» را سزارین کنم. آن روزها، به‌مانند همین روزهای سخت و دشوار، نوشتن و کتاب تنها دوست و هم‌نشین من بود. «نوشتن» حتی در بسته‌ترین بسترها و تنگ‌ترین دالان‌ها، می‌تواند هر چه دیوار است می‌توانست و می‌تواند نادیده بگیرد. نوشتن، یکی از قوی‌ترین مخدرهاست. نوشتن، حتی از پس دل‌های تنگ هم برمی‌آید. گویی هنگامی که برای خواندن و نوشتن به نقطه نامعلومی از دیوارها خیره می‌شوی، دورترین افق‌ها و چشم‌انداز آن سوی هستی را بتوانی بنگری؛ و واقعاً اگر قابل نگریستن نبود، هرگز نمی‌توان نگریست. که می‌شود. تجربه که می‌گوید می‌شود…

    محنت تن تا نکشی دولت ایمان نبری

  • بهاریه‌های «فریاد»؛ خیز ای ساقی پیمان شکنان باده بیار

    بهاریه‌های «فریاد»؛ خیز ای ساقی پیمان شکنان باده بیار

    به گزارش خبرنگار مهر، پارسی سرایان از دیرباز تاکنون به مناسبت آغاز بهار و چرخش طبیعت از سرما و رخوت به زندگی و سرخوشی اشعاری سروده‌اند که به بهاریه شهرت دارد.
    وصف نوروز در شعر کهن فارسی، باعث تحول معنایی واژه «بهار» نیز شد و به همین دلیل نیز در طول سالیان فرهنگ و تمدن ایرانی «بهاریه‌ها» با توجه به اوضاع سیاسی و اجتماعی هر دوره قابلیت خوانش‌های متعدد را پیدا کردند، اما به هر حال معنای ظاهری ابیات نیز اهمیت ویژه داشت.

    نوروز جشنی است یادآور روزگاران کهن که در سنت اسلامی نیز پذیرفته شد. بنابراین نو شدن طبیعت هم نوستالژی تمدن کهن را در دل شاعران و مردم زنده می‌کرد و هم همسو با تفکرات اسلامی بود و بهاریه‌ها نیز مشحون از معانی مرتبط با این دو خط معنایی است.

    در ذیل تازه‌ترین بهاریه‌های سروده شده توسط حسن گل‌محمدی (فریاد) را می‌خوانید که برای مهر ارسال کرده است. فریاد، شاعر و پژوهشگر ادبی و مترجم است. دیوان اشعار او در سال ۱۳۹۵ توسط نشر کومش با مقدمه‌ای از عبدالرفیع حقیقت منتشر شد.

    او همچنین مصحح «دیوان کامل اشعار شاطرعباس صبوحی قمی» و «دیوان کامل ناصرالدین شاه قاجار» است. با پژوهش او کتاب‌های «امیرهوشنگ ابتهاج؛ شاعری که باید از نو شناخت»، «نیما چه می‌گوید؟»، «با کاروان مولوی از بلخ تا قونیه» و «دکتر شفیعی کدکنی چه می‌گوید» نیز منتشر شده‌اند.
    ۱
    روز نو آمد و از راه رسیدست بهار
    خوش بود بر لب جوی و می ناب و لب یار
    این اشارت بُوَد از آمدن فصل بهار
    که رود عمر و در این دیر نماند دیّار
    چشم ما بسته شد از دیدن گلزار و دمن
    نکند هیچ تفاوت نه قفس نه گلزار
    ناصحا ترک مناهی به خدا مشکل نیست
    مشکل آنست که تو ترک نکردی این کار
    چون شکستند حریفان همگی توبه خود
    خیز ای ساقی پیمان شکنان باده بیار
    باده پیش آر که غم از دل یاران ببرد
    تا زمستی نکند فرق مرا لیل و نهار
    باده پیش آر مبادا که زنند طبل رحیل
    وای از آن وقت که ما را گذرد کار از کار
    بانگ و «فریادِ» بپا خیز رسد تا به فلک
    خفتگان را نکند بانگ رحیلی بیدار
    ۲
    بهار آمد ولی شور بهاران در دلم نیست
    صفای صحبت دیرین یاران در دلم نیست
    پیام عشق می‌پیچد میان جنگل و دشت
    طنین دلنشین آن هزاران در دلم نیست
    شبابی بود و شوری بود و ما را هم قراری
    دگر یادی ز جمع بی‌قراران در دلم نیست
    جوانی رفت و شور و حال همراهش چه شد آخر
    وفای عهد آن شب زنده داران در دلم نیست
    شب تنهایی و صحبت فراموش گشته یاران را
    خیال گفتگو با گل عذاران در دلم نیست
    گل رویت امیدی بود غم‌های دلم را
    غمی دیگر به یاد غمگساران در دلم نیست
    همه شب شستشو می‌داد دل ما را زلال اشک
    دگر اشکی چون آب جویباران در دلم نیست
    خداوندا جدا کن غصه‌ی «فریاد» را از او
    که چیزی جز غم این روزگاران در دلم نیست
    ۳
    مخور غم ای دل حزین بهار می‌آید
    به قلب خسته‌ی عاشق قرار می‌آید
    نوید وصل و وصالت رسد به زودی زود
    ای خسته جان به کنارت نگار می‌آید
    غرق شکوفه شود شاخه‌ها به روی درخت
    آن بلبل رمیده به شاخسار می‌آید
    ز بعد سردی سخت این زمستان‌ها
    بنفشه‌ها به لب جویبار می‌آید
    هر شب سرم هوای تو می‌کند عزیز دلم
    آیا شود که ببینم نگار می‌آید؟
    به گلشن و به گلستان ز شور و شوق بهار
    صدای بلبل و بانگ هزار می‌آید
    وزد نسیم فرودین و با وقار تمام
    گل امید و شقایق بر این دیار می‌آید
    دهید مژده که همراه این نسیم امسال
    بهار فاتح این روزگار می‌آید
    خبر ببر به پرستو بگو که باغبان خجل
    آید به باغ خودش لیک شرمسار می‌آید
    «فریاد» را رسد آن روز که بر عروس سخن
    از هر کجای جهان خواستگار می‌آید
    ۴
    مه من سال نو آمد چکنم با غم نو
    من و سرمای شدید و نگه بی پرتو
    تکیه بر اختر بد می‌کنم از تنهایی
    با غم دل چکنم نیست دلم حرف شنو
    حاصل عمر گرانمایه زیان بود زیان
    کشت ما را نَبُوَد حاصلی هنگام درو
    خبری من نشنیدم ز کسی یا ز کتاب
    حاصل کار نداشت ارزشی بیشتر ز دو جو
    در پی کسب معاش عاقبت از ناچاری
    قلم و کاغذ و تالیف همه رفتند به گرو
    اندرین فصل بهار شکوه‌ای از بختم نیست
    از کریمی خداوند تو نومید مشو
    شد فلک سبز و جهان گشت به یکباره جوان
    کنج این خانه رها کن سوی گلزار برو
    همچو «فریاد» ز دل، کینه و غم را بزدا
    سخن اهل نظر را ز ره صدق شنو
    ۵
    بهار آمد رو به صحرا کن
    گل و گلزار را تماشا کن
    هر بهاری پیام آور ماست
    در دلت آن پیام پیدا کن
    بینی چه جان پرورست باد بهار
    در درون شور و شوق برپا کن
    با نسیم و ترنمش در باغ
    نعره سر کن خروش و غوغا کن
    پاک کن سینه را ز کین و حسد
    دل خود بهر عشق احیا کن
    عمر ما همچو برق می‌گذرد
    طی شد امروز فکر فردا کن
    غم رفته مخور نیامده نیز
    همچو گل شاخه را شکوفا کن
    چه کسی راست عمر جاویدان
    نقش خود خوب و نیک اجرا کن
    لب پیمانه بوس چون لب یار
    جام می نوش و ترک دنیا کن
    چیست «فریاد» در این جهان هدفت
    آن هدف بر صحیفه مانا کن
     

  • هیچ وقت ابرها را دست کم نگیر

    هیچ وقت ابرها را دست کم نگیر

    خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ:

    نوروز امسال شاید خاص‌ترین نوروزی باشد که در دو سه دهه اخیر ایران به خود دیده است. نوروزی که به دلیل شیوع بیماری کرونا و بحران اجتماعی بهداشتی پیوست با آن جامعه ایرانی را در نوعی بهت و شک فرو برده است. با این همه و به روایت تاریخ شاید نه به این ابعاد اما در ساختاری متفاوت‌تر این اولین نوروزی نیست که ایران و ایرانیان با بحران روبرو می‌شوند و انسان ایرانی در گذر جبری تاریخ روزگارش را در آن سپری می‌کند. یادداشت‌های که در بخش «روایت بحران» در خبرگزاری مهر طی روزهای اخیر منتشر می‌شود، نگاهی است متفاوت از سوی هنرمندان اهل قلم به زیست و زندگی خود در بحران. روایت‌هایی که گاه عاشقانه است و گاه تلخ. گاه گزارش‌گونه است و گاه کاملاً حس‌برانگیز.

    آنچه در ادامه می‌خونید بخشی از روایت خاطره یک روز حضور یوسف قوجق از نویسندگان شناخته شده معاصر ایران و ترکمن صحرا در ماجرای بحران سیل نوروز سال ۹۸ در استان گلستان است. این روایتی است مستند از نگاه یک نویسنده از بحران

    … لابد می‌پرسید مگر به گردنم گذاشته بودند که یک روز مانده به عید نوروز، یعنی درست روز ۲۸ اسفند ۱۳۹۷ بروم گنبد و همان روز بخواهم برگردم؛ آن هم به شهری که در نبود پدر و مادرم، برایم جالب نیست؟

    حالا … لطفاً کمی حوصله کنید، تا به شما بگویم آن روز چی شد.

    … از آزادشهر که گذشیتم و سر ماشین را که کج کردیم سمت گنبد، تقریباً مطمئن شدم. مطمئن شدم که به‌قول همشهری‌هایم، آن ابرها را نباید کشکی دید! ندیده بودم. ابرهایی که بین راه، درست مقابل‌مان، یعنی سمت گنبد دیده بودیم، حالا خزیده بودند و آمده بودند بالای سرمان. همان موقع، شست‌مان خبردار شده بود که این ابرها را نباید الکی گرفت. نباید کشکی گرفت. نگرفته بودیم یعنی.

    «لابد میکائیل جان، ته‌دیگ زیاد خورده!»

    این را با خنده، گفتم به خودم، توی دلم، که وقتی رسیدم به گنبد، با پسرعمویم دُردی سر شوخی را باز کنم که سال‌ها بود ندیده بودمش. بگویم بهش که «نشنیده‌ای مگر، که قدیمی‌ها گفته‌اند ته‌دیگ اگر بخوری، روز عروسی‌ات برف خواهد بارید!» بگویم بهش که «اگر از همان سال‌های نوزادی میکائیل، (یعنی چند سالی قبل از سال ۱۳۷۰)، کنارش بودم و بزرگ‌شدنش را می‌دیدم، نمی‌گذاشتم ته‌دیگ بخورد!» به شوخی از همسرش «جمیله گلجه» هم گله کنم که چرا گذاشته آن همه ته‌دیگ بخورد که در عروسی‌اش برف که نه، سیل راه بیفتد!

    یاد آن سال‌ها که می‌افتم، مزه شیرین هم‌بازی شدن‌هایم با میکائیلِ کودک، مقابل چشمانم زنده می‌شود. میکائیل حالا دیگر خیلی بزرگ شده. حالا شده دندانپزشک خانواده قوجق‌ها و من نمی‌دانم از کودکی‌هایش با من، آیا چیزی به یادش مانده یا نه، از زمانی که پسرعمویم دُردی در تهران، در خوابگاه دانشگاه تربیت مدرس زندگی می‌کرد و میکائیل نوزاد بود و من دانشجوی دانشگاه علامه. پس بی‌دلیل نیست که با شنیدن خبر عروسی‌اش در ۲۹ اسفند، یک روز مانده به آخرین روز سال، از تهران حرکت کرده بودم تا همان شب هم بتوانم برگردم.

    برای من، سیلوی گنبد، نقطه آغاز شهر گنبد است. چند صد متر نرسیده به پل ابتدای گنبد، کمی از سرعتم می‌کاهم. مثل هربار، به آن‌جا که می‌رسم، مسیر نگاهم ناخودآگاه به سمت راست جاده می‌رود. محوطه‌ای که زمانی محل نگهداری کپسول‌های گاز شرکت «ایران‌گاز» بود و پدرم سال‌ها نگهبان آن‌جا بود. دو سالی می‌شود پدرم در آرامستان آن سوی جاده، نزدیک انبار کپسول‌های گاز، آرمیده است. جایی که سال‌های قبل از بازنشستگی‌اش، لابد خودش بارها از کنار همان‌جا می‌گذشته است.

    تا برسم به سیلوی گنبد، بارش کمتر شده. باران می‌بارد و نمی‌بارد اما آسمان‌غرنبه‌ای هم نیست. حالا هم ایستاده‌ام در صف ماشین‌های ورودی به شهر گنبد. چهار پنچ ردیف ماشین کنار همیم. نه این‌که بعد از رفتن پدر و مادرم به دیار باقی، خیلی کم به گنبد می‌آیم، هربار که می‌آیم، به شدت حسرت دیدن همشهریانم را دارم. با لذت، نگاه به ماشین‌ها و سرنشین‌هایش می‌کنم.

    ماشین سمت چپ، وانت است. راننده‌اش مردی میانسال است که کلاهی پشمی سرش کرده. مرد کنار دستش از آن مردان جافتاده و سرد و گرم روزگار چشیده ترکمن است. این را چشم‌های بادامی و پف‌کرده‌اش، محاسن سفیدش، عرق‌چین خوش‌نقش و نگار بالای سرش و چشمان مهربان و ابروهای پُرپشتش می‌گوید. کمی که جلوتر از من می‌روند، چشمم می‌افتد به اندام کشیده اسبی که پشت وانت است. افسارش را به باربند وانت بسته‌اند. نمد روپوش اسب، خیس آب است و سر اسب، بیرون روپوش، با گوش‌هایی که نوک‌شان رو به جلو است و انگار که حاضر و قبراق. لابد صاحبش دارد می‌برد به دشتی بیرون از گنبد تا آماده‌اش کند برای مسابقات اسبدوانی کورس بهاره.

    عبور از پل، خیلی کند پیش می‌رود. کمی که می‌گذرد، موبایلم زنگ می‌خورد. نوشته روی صفحه را می‌خوانم. پسرعمویم است. دکترای بیوشیمی بالینی دارد و محل کارش در بابل و خانه‌اش در گنبد است و … حالا هم دارد عروس‌دار می‌شود. نگران جاده و باران است.

    به هر شکلی بود، از پل گذشتم و رسیدم به میدان اول که سه راه داشت. خیابانی که مستقیم می‌رفت به سمت مرکز شهر که ماشین پلیس لابد به خاطر بالاآمدن آب، آن‌جا را بسته بود. خیابان سمت راست، جاده کمربندی بود که می‌رفت به سمت مینودشت و خیابان سمت چپ هم می‌رسید به «چای‌بویی»، منطقه‌ای که همان‌طور که از اسمش پیداست، کناره رود بود و معلوم بود با آن همه آبی که روی خیابان را پوشانده بود، مردم آن‌جا چه وضعی داشتند.

    از جاده کمربندی، خودم را رساندم به میدان اصلی و رفتم سمت خانه پسرعمویم که نزدیک میل گنبد بود. نشانی سرراستی داشت. تا به آن‌جا برسم، شدت بارش بیش‌تر شده بود و خیابان‌ها و کوچه‌ها، همه پر از آب شده بودند و ماشین‌ها اغلب تا سینه، در آب بودند. به هر شکلی که بود، رسیدم به خانه پسرعمویم. همه در تدارک برپایی جشن بودند و مهمان‌ها را به داخل خانه هدایت می‌کردند. کمی آن‌طرف‌تر حیاط مدرسه‌ای را هم برای مراسم جشن، تهیه دیده بودند. به حرمت پسرعمویم بوده لابد، که می‌دانستم اکثر فرهنگیان را می‌شناخت و از قدیم، بین‌شان حرمتی داشت.

    چند ساعتی که آن‌جا بودم، همه را دیدم و با خیلی‌ها نشستم به صحبت. بسیاری از خویشان دور و نزدیک، آمده بودند و خیلی‌ها هم در راه بودند و خیلی‌ها هم هر چه تماس می‌گرفتم در دسترس نبودند.

    کمی که گذشت، دیدیم آب تمام کوچه‌ها و خیابان‌ها را گرفته و حرف از آوردن قایق برای تردد مهمانان و اهالی آن محله است! اگر برنامه‌ای برای بازگشت داشتم، نباید درنگ می‌کردم و باید می‌رفتم. با همه خداحافظی کردم و حرکت کردم. تا خودم را برسانم به پل ابتدای شهر، با دیدن آن همه آب در خیابان‌ها، سخت ترسیدم. انگار تمام خیابان‌های شهر، رفته رفته داشت می‌رفت زیر آب و همه چیز داشت گم می‌شد.

    بعد از پل، داشتم از شهر می‌رفتم بیرون که چشمم افتاد به خیابان بدون آسفالتی که می‌رفت سمت آرامستان. اگر باران به آن شدت نمی‌بارید، قطعاً سری به آن‌جا می‌زدم تا فاتحه‌ای بخوانم که نشد. رسیدم به محلی که وانت حامل اسب را دیده بودم. ماشین یکهو افتاد روی برآمدگیِ سرعت‌گیر و تکان شدیدی خوردم. تصویر یال زیبای اسب ترکمن، افتاده بود روی شیشه ماشین مقابل. نمی‌دانم چرا همان موقع صدای شیهه اسب شنیدم و ناله غمگین تارهای دوتار، که در دست‌های لرزان دوتارزنِ ترکمن به خودش می‌لرزید.

    اگر هم قبل از آن شک داشتم، دیگر هیچ شکی برایم نمانده. می‌فهمم بارانی که دارد می‌بارد، غیرعادی است و مثل دفعات پیش نیست. باران یک‌ریز می‌بارید و من داشتم به همه همشهریانم فکر می‌کردم. به لبخندها و اندوه‌های عریان از شدت سادگی‌شان، به رمه‌هایشان، اسب‌هایشان، به قالیچه‌هایشان و دارهای قالی‌شان فکر می‌کردم و اینکه با آن همه آب، چه خواهند کرد؟

  • چند رباعی با طعم کرونا

    چند رباعی با طعم کرونا

    به گزارش خبرنگار مهر، رضا اسماعیلی شاعر معاصر همزمان با ایام سال نو و شیوع بیماری کرونا اقدا به سرایش چند رباعی با موضوع این بیماری کرده است. این رباعی‌ها که برای انتشار در اختیار مهر قرار گرفته است به این شرح هستند:

    ۱

    با شادی عاشقانه‌ها می‌مانیم
    با بوی خوش جوانه‌ها می‌مانیم
    تا شاهد حال خوب مردم باشیم
    «نوروز» درون خانه‌ها می‌مانیم

    ۲
    تهران و قم و شمال زیبا، قرمز
    حال زن و مرد و پیر و بُرنا، قرمز
    آمد «کرونا» و جز درونِ خانه
    شد وضعیت تمام دنیا قرمز!

    ۳
    هشدار! به دوستان خود غم ندهی
    بیماری و درد، جای ماتم ندهی
    «نوروز» مرو ز خانه ات بیرون، تا
    عیدی «کرونا» به خلق عالم ندهی!

    ۴
    عید است، ز عهد خود گسستن، ممنوع
    در محفل و انجمن نشستن، ممنوع
    روی لب ما تا «کرونا ویروس» است
    لب را به گلاب بوسه بستن، ممنوع

    ۵
    پشت در خانه‌ی شما می چرخد
    یک جانور هزار پا می چرخد
    در خانه قرنطینه بمان، محبوبم
    در شهر، بلای «کرونا» می چرخد

    ۶
    «سعدی» که هوای باغ و بستان می‌کرد
    در روی زمین سفر فراوان می‌کرد
    گر از «کرونا» شنیده بود اوصافی
    خود را به حصار خانه زندان می‌کرد!
     

  • یک تبریک متفاوت هنرمندان ایران به فارسی زبان افغانستان

    یک تبریک متفاوت هنرمندان ایران به فارسی زبان افغانستان

    یک تبریک متفاوت هنرمندان ایران به فارسی زبان افغانستان

    یک تبریک متفاوت هنرمندان ایران به فارسی زبان افغانستان
    یک تبریک متفاوت هنرمندان ایران به فارسی زبان افغانستان

    به گزارش خبرنگار مهر، جمعی از هنرمندان، نویسندگان و روزنامه‌نگاران ایرانی و افغانستانی در اقدامی قابل توجه با تولید قطعات تصویری کوتاهی به هموطنان فارسی زبان افغانستان سال نو را تبریک گفتند.

    این اتفاق با ایده و اجرای سید مجید سلطانی رقم خورد است و در آن بخشی از نویسندگان و هرنمندان ایرانی در پیام‌هایی متفاوت به فارسی‌زبانان کشور همسایه سال نو را تبریک و برای آنها آرزوی سالی شاد و پر برکت کرده‌اند.

    لازم به توضیح است مجموعه این ویدئوهای تصویری برای انتشار از سوی آقای سلطانی در اختیار مهر قرار گرفته است.

    برای دیدن این ویدئوها لطفاً روی تصویر بالای خبر کلیک کنید

  • تبریک متفاوت هنرمندان وفرهیختگان ایرانی‌ها و افغانستانی به دو ملت

    تبریک متفاوت هنرمندان وفرهیختگان ایرانی‌ها و افغانستانی به دو ملت

    تبریک متفاوت هنرمندان وفرهیختگان ایرانی‌ها و افغانستانی به دو ملت

    تبریک متفاوت هنرمندان وفرهیختگان ایرانی‌ها و افغانستانی به دو ملت
    تبریک متفاوت هنرمندان وفرهیختگان ایرانی‌ها و افغانستانی به دو ملت

    به گزارش خبرنگار مهر، جمعی از هنرمندان، نویسندگان و روزنامه‌نگاران ایرانی و افغانستانی در اقدامی قابل توجه با تولید قطعات تصویری کوتاهی به هموطنان فارسی زبان افغانستان سال نو را تبریک گفتند.

    این اتفاق با ایده و اجرای سید مجید سلطانی رقم خورد است و در آن بخشی از نویسندگان و هرنمندان ایرانی در پیام‌هایی متفاوت به فارسی‌زبانان کشور همسایه سال نو را تبریک و برای آنها آرزوی سالی شاد و پر برکت کرده‌اند.

    لازم به توضیح است مجموعه این ویدئوهای تصویری برای انتشار از سوی آقای سلطانی در اختیار مهر قرار گرفته است.

    برای دیدن این ویدئوها لطفاً روی تصویر بالای خبر کلیک کنید