

۴۱۴۱
فرهنگ و اداب رسوم فرهنگ بشری



به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، برنامه پخش شبکه تلویزیونی آموزش در روز جمعه ۸ فروردین بدین شرح است.
شبکه ۷؛شبکه آموزش سیما
متوسطه دوره اول:
ساعت۹ تا۹:۳۰درس علوم اجتماعی؛ پایه۷.
ساعت۹:۳۰ تا۱۰ درس فارسی؛ پایه۹
ساعت۱۰ تا ۱۰:۳۰ درس مطالعات اجتماعی؛ پایه۸
دوره ابتدایی:
ازساعت۱۰:۳۰ تا۱۱ بازی و ریاضی؛ پایه اول.
از ساعت ۱۱ تا۱۱:۳۰ فارسی و نگارش؛ پایه دوم.
از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۱۲ پیام ها و هدیههای آسمانی؛ پایه سوم.
ازساعت۱۲تا۱۲:۳۰ فارسی و نگارش؛ پایه چهارم.
از ساعت ۱۲:۳۰ تا۱۳پیام هاوهدیه های آسمانی؛ پایه پنجم.
از ساعت ۱۳:۲۰ تا۱۳:۴۰ فارسی و نگارش؛ پایه ششم.
متوسطه دوم:
ساعت۱۵ درس ریاضی۳؛ پایه ۱۲
ساعت۱۵:۳۰ درس ریاضی؛ ۱
۲۵۸۲۵۸



رضا میرکریمی در این گفتوگو از این روند گله کرد و ضمن عذرخواهی از مخاطبان درخواست کرد که نسخه اصلی فیلم را در شبکه نمایش خانگی ببینند.
او در پاسخ به این سوال که با توجه به سابقهای که تلویزیون در پخش فیلمهای قبلیاش داشته است آیا پیشبینی میکرد که «قصر شیرین» هم دچار ممیزی شود، گفت: همانطور که اشاره کردید اولین بار نیست که در تلویزیون این اتفاق برای فیلمهای من میافتد و با توجه به این که دیگر از این روند ناامید شدم و به نظرم اعتراض به تلویزیون فایده ندارد، چون شرایط آن روز به روز بدتر می شود، ترجیح میدهم از مردم و تماشاگران فیلم عذرخواهی کنم.
این کارگردان که فیلمش ظهر امروز ۷ فروردین از تلویزیون پخش شد، یادآور شد: پس از پخش فیلم از تلویزیون، عدهای از دوستان و هنرمندانی که فیلم را پیش از این دیده بودند با من تماس گرفتند و متعجب از این اتفاق بودند که من هم توضیح دادم که این موارد عموما بدون جلب رضایت صاحب اثر انجام میشود ولی به جای صداوسیما از آنها عذرخواهی کردم.
میرکریمی همچنین با اشاره به تغییر دو قطعه از موسیقی فیلم گفت: کار ناشایستی با موسیقی فیلم شد و دو قطعه از موسیقی فیلم حذف و به جای آن موسیقی که خودشان صلاح میدانستند و موسیقی فیلم دیگری بود روی فیلم «قصر شیرین» گذاشتند و با این کار صحنههای تاثیرگذار فیلم همچون آخر فیلم را از بین بردند و به فیلم آسیب زدند. واقعا از این اتفاق متاسفم و دوباره از علاقهمندان فیلم درخواست میکنم که نسخه صحیح و کامل فیلم را در شبکه نمایش خانگی ببینند.
فیلم قصر شیرین که در آن حامد بهداد به ایفای نقش می پردازد، در سکانسی حامد بهداد به پلیس راهور رشوه میدهد که این سکانس و همچنین چند دیالوگ فیلم در پخش تلویزیونی حذف شدند.
۲۵۸۲۵۸


به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، بهرام افشاری بازیگر نقش بهتاش فریبا در «پایتخت» یکی از ستارههای محبوب این دو فصل اخیر این سریال بوده است. او پیش از این در چندین تئاتر مهم روی صحنه رفته است که با به انتشار گذاشتن تصاویر آنها روز ملی تئاتر را تبریک گفت.
اولین تصویر از نمایش «جوجهتیغی» است. نمایشی که به شیوه مونولوگ اجرا میشد و افشاری تنها بازیگر، نویسنده و کارگردان آن بود. پسرکی شهرستانی که رویای ستاره شدن در دست داشت و افشاری به نوعی قصه خودش را در قالب کمدی در این تئاتر روی صحنه برده بود و به خاطر اجرای خوب این قصه مورد تحسین قرار گرفت.

«مرد بالشی» تئاتر دیگری بود که در قالب کمدی تلخ و براساس نمایشنامهای از مارتین مکدونا روی صحنه رفت. نمایشی با بازی حمیدرضا آذرنگ، علی سرابی، نوید محمدزاده و بهرام افشاری که به کارگردانی علی سرابی اجرا شد. نوید محمدزاده و بهرام افشاری در این نمایش نقش پلیس خوب و بد را بازی میکردند که با همکاری هم در حال رمزگشایی از یک پرونده بودند.

نمایش سومی که بهرام افشاری تصویری از حضورش در آن منتشر کرده نمایش «میسیسیپی نشسته میمیرد» به کارگردانی همایون غنیزاده است. او در این نمایش با ویشکا آسایش، سجاد افشاریان، سیامک صفری، داریوش موفق و همایون غنیزاده روی صحنه تالار وحدت رفتند.

۲۵۸۲۵۸


به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، برنامه امشب «دورهمی» با حضور ریما رامینفر بازیگر سینما و تلویزیون ساعت ۲۳ از شبکه نسیم پخش میشود.
گفتنی است «دورهمی» در ایام نوروز هر شب ساعت ۲۳ پخش و در ساعتهای ۶ صبح، ۱۱ صبح و ۱۷ بعد از ظهر روز بعد باز پخش میشود.

۲۵۸۲۵۸

مدرسه ملی فیلم و تلویزیون بریتانیا با برگزاری یک مستر کلاس با حضور دیوید فینچر دانشجویانش را که در قرنطینه هستند، غافلگیر کرد.
در حالی که تقریباً همه بریتانیا برای جلوگیری از گسترش کرونا در قرنطینه به سر میبرند، برگزاری یک کلاس آنلاین با امکان گفتوگوی مستقیم از سوی دیوید فینچر برای دانشجویان مدرسه ملی فیلم و تلویزیون بریتانیا یک غافلگیری بزرگ بود.

کارگردان «زودیاک» و «دختر گمشده» مشهور است به اینکه خیلی در رویدادهای عمومی شرکت نمیکند و این به معنی این است که برگزاری مسترکلاس ویدیویی یک فرصت نادر برای رویارویی با این فیلمساز بود.
مستر کلاس کارگردان «باشگاه مشتزنی» به صورت آنلاین برای ۴۵۰ دانشجویی که در قرنطینه بودند، برگزار شد.
جان واردل مدیر این مدرسه فیلمسازی با صدور بیانیهای گفت: هفته سختی را سپری کردیم و میخواستیم کاری انجام دهیم که روحیه دانشجویان را بالا ببریم؛ به همین دلیل امروز بعد از ظهر ۴۵۰ دانشجو از طریق «زوم» در مستر کلاس دیوید فینچر شرکت کردند. دیوید یک اسطوره است.
فینچر اکنون در حال ساخت فیلم «منک» است که درامی زندگینامهای با بازی گری اولدمن در نقش هرمان جی. منکیویچ نویسنده فیلمنامه «همشهری کین» ساخته اورسون ولز است.



به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، انتقاد به ممیزی محصولات تولید داخل در تلویزیون در روزهای گذشته به اوج خود رسیده است. از سانسور بوسه تختی بر عکس مصدق در فیلم «غلامرضا تختی» تا محو کردن گوشهای از کلاهگیس پریناز ایزدیار که از کلاهش بیرون مانده بود و البته عجیبتر از همه اینها سانسور گسترده سریال «پایتخت» که محصول خود سازمان صداوسیما است.
شب گذشته هم سانسور ۱۵دقیقهای فیلم داریوش مهرجویی واکنشهایی را به دنبال داشت. یک کانال تلگرامی نوشت: در برخی از ممیزیها، یک سکانس به شکل کامل حذف شد.مثلا سکانس جروبحث حمید و مهشید در آشپزخانه که پس از آن، حمید به کاشان میرود. این سکانس نه خشونت کلامی و رفتاری دارد و نه خطوط قرمز تلویزیون را زیر پا گذاشته.
کانال ویکیسینما در ادامه اشارهای به واکنش مهرجویی دارد پس از اینکه ۱۴سال پیش هم تلویزیون «هامون» را با ممیزی پخش کرد: «۱۴ سال پیش که نسخه سانسورشده «هامون» از تلویزیون پخش شد، مهرجویی بزرگ در نامهای به ضرغامی (رئیس وقت سازمان) نوشت: این گونه سانسورها با هیچگونه معیار اخلاقی، دینی و زیباشناختی مطابقت ندارد و کاری است بیمعنا و دلبخواهی و انگار بیشتر به قصد مغشوش و نامفهوم ساختن آن صورت گرفته است.»
۲۵۸۲۵۸


خبرگزاری مهر -گروه فرهنگ:
نوروز امسال شاید خاصترین نوروزی باشد که در دو سه دهه اخیر ایران به خود دیده است. نوروزی که به دلیل شیوع بیماری کرونا و بحران اجتماعی بهداشتی پیوست با آن جامعه ایرانی را در نوعی بهت و شک فرو برده است. با این همه و به روایت تاریخ شاید نه به این ابعاد اما در ساختاری متفاوتتر این اولین نوروزی نیست که ایران و ایرانیان با بحران روبرو میشوند و انسان ایرانی در گذر جبری تاریخ روزگارش را در آن سپری میکند. یادداشتهای که در بخش «روایت بحران» در خبرگزاری مهر طی روزهای اخیر منتشر میشود، نگاهی است متفاوت از سوی هنرمندان اهل قلم به زیست و زندگی خود در بحران. روایتهایی که گاه عاشقانه است و گاه تلخ. گاه گزارشگونه است و گاه کاملاً حسبرانگیز.
آنچه در ادامه میخوانید روایتی است از مصطفی محمدی نویسنده معاصر درباره زایش و تولد یک رمان در یک قرنطینه خودخواسته و اجباری …
روزهایی که حتی پیامهای تبلیغاتی هم به یادآوری بهداشت و رعایت نظافت شخصی میپردازد، من نمیدانم آلودگیها دیگر به چه رویی میتوانند خودشان را از بستهبندیهای بهداشتی و رسیدگیهای استاندارد برای پیشگیری و جلوگیری از باروری ویروسها و میکروبها جاساز کنند؟! آدم میماند دوستان را توی این اوضاع چگونه بییند… چهطوری باهاشان قرار دیدار بگذارد… به چه بهانهای صدایشان کند و در را به روی خودش نبندد؟! مگر بهانهای به بزرگی ویروس کوفتی کرونا!
مگر میشود فاصلهها را ندید گرفت؟! آنان نمک سرسفره روزهای زندگی ما هستند؛ آن هم توی این روزمرگیهای روزگار قهر و هجرانهای خلقالساعه و فراز و فرودهای سیاسی و اجتماعی! آنان تنها دوستان ما نیستند؛ شرکای غم و همنفسهای روزهای سخت ما هستند. کوهکندن از دورساختن و دورشدن از دوستان آسانتر است.
«راسکلنیکوف» هم باشیم، نمیتوانیم دو روز بیشتر توی چاردیواریها دوام بیاوریم. خریدها را میشود یک کاری کرد. سرکار هم نرفت و انداخت گردن روزهای پیشبهار و خانهتکانی. گرانیها و بیصفتی کرونا را هم بهانه چشمپوشی از سفرهای نوروزی کرد.
و حالا که دوستان بهصلاح و جبر دورۀ قرنطینههای خانگی نزدمان نیستند، جایشان را به چه میشود واگذار کرد. نمیشود؛ مگر اینکه آدم تجربۀ جایگزینشان را داشته باشد.
دارم به این چیزها فکر میکنم؛ و کتاب «هر روز زاده میشوم» که میافتد دستام، بیشتر پی میبرم که دوستی نیست که بتواند جای دوستان دیگر را بگیرد، مگر کتاب!
یکی از همین روزها داشتم میخواندماش که رسیدم به این صفحهاش:
«عبده وازن: گفتی سه روز است که از خانه بیرون نیامدهای؟
محمود درویش: گاهی بیشتر هم میمانم.
عبده وازن: خانه برای تو چه معنایی دارد؟
محمود درویش: خانه برای من یعنی همنشینی با خود، با کتاب، موسیقی و کاغذ سپید؛ شبیه گوشدادن به ندای درون و تلاش برای بهرهگیری درست از فرصت. در شصتسالگی انسان فکر میکند دیگر وقت چندانی ندارد. اعتراف میکنم فرصت فراوانی را در کارهای بیهوده، در سفر، روابط و…. از این گونه کارها هدر دادهام. اکنون هم حریصانه تلاش میکنم وقتام را صرف یک کار مهم کنم؛ بخوانم و بنویسم. بسیاری از مردم از عزلت مینالند؛ ولی من معتاد شدهام، خودم را پرورش دادهام و با آن پیمان دوستی صمیمانهای بستهام. گوشهنشینی یکی از آزمایشهای بزرگ انسان برای داشتن قدرت خویشتنداری است. توان چیرگی بر دلتنگی و خستگی، نشانه قدرت روحی بسیار والایی است. احساس میکنم اگر گوشهنشینی را از دست بدهم، خودم را از دست میدهم. من علاقهمند به ماندن در این عزلت هستم؛ ولی این بهمعنای بریدن از زندگی، واقعیت و مردم نیست….»
تفکر و اندیشه اگرچه خاموش است، ولی نیرویی بزرگ و عظیم دارد.
بهیاد دارم پیشتر هم ناچار شده بودم درها را به روی خودم ببندم… خودم را قرنطینه کنم… از محیطهای آشنا فاصله بگیرم… عزلت گزینم و بهجای عافیت، تن به بلا دهم. چندان دور نیست آن تجربه، یکی از روزهای همین زمستان بود؛ واپسین نفسهای بهمنماه سال هشتادوهشت: توی سفر شیراز بودم. ناشر گیر داده بود که پس سفارش ما چه شد؟! فرصتها داشت پیش رویم میسوخت و مانند گلولههای برف زیر آفتاب تموز آب میشد. میدانستم که اگر به خانه بازگردم، بایست تلفنهای پیدرپی ناشر را پاسخگو باشم که این هم بهنوعی انرژی مرا خواهد گرفت. که البته توی کوچهپسکوچههای مغزم داشتم رمان را مینوشتم؛ ولی ناشر از من برگههای سیاه میخواست، نه ردپاهایی لای سلولهای پنهان جمجمهام.
تا پایام را از هواپیما پایین گذاشتم، توی همان فرودگاه مهرآباد دستبهکار شدم. ساعتی نکشید که دیدم بلندگو صدا میزند: «مسافران پرواز تهران به مشهد…» و تا به خودم بیایم، چندصدمتری حرم امامرضا علیهالسلام از تاکسی فرودگاه پیاده شدم.

خورشید، نمیدانم از کجای مشهد، بالا آمده بود. روز داشت روشن و نیمهگرم میشد. دکانها نصفهونیمه گشوده بودند. از میانشان، خواروبارفروشی زیر پاشنه نزدیکترین هتل، گویی خواب مانده باشد. دو بسته نان باگت بهقاعده بشکههای صدلیتری پشت کرکره تکیه داشت. رفتم و یکیشان را سپردم به پنجه دست راستام. آمدم آن یکی را هم بردارم که دیدم کیسهای از شیراز تا آنجا چسبیده به انگشتان دست چپام. سوغاتی و سفارش خواهرها بود؛ دو یا شاید هم سه کیلو ترشی هفتمیوه شیرازی که دهان زنها را آب میاندازد. پول نانها را امانت گذاشتم توی دکان کناری و راهام را کج کردم سوی همان هتل. نجسته، اتاقی نیمهروشن و تکتخته نصیبام شد. دریغ نداشتم به مستخدم بگویم کلید را از پشت در بردار و تا هفته دیگر سراغام نیا! روی لبۀ تخت نشستم و به خودم گفتم: «خب، اینم یه جای دنج، حالا که چی؟» یکی از سلولهایام پرسید و توی همان خاموشی میلیاردها سلول دیگر پاسخاش را دادند. دیدم بیحوصله هستم و دستتنها و خالی از انرژیهای اولیه؛ و همچنان خسته از سفر شیراز. بهنظرم، مغز فرمانده بدن نیست؛ بلکه ستاد و محل فرماندهی است. و هیچ چیزی بهاندازه چشم نمیتواند مغز را سرکار گذاشته و یا حتی فریب بدهد. چشم میتواند حواس مغز را از پیچیدهترین و سختترین افکار پرت کند. کافی است شما درحال گرفتاری ذهنی و در باتلاق مشکلات و مسائلی که نمیتوانید رویشان متمرکز شوید چه رسد حلشان کنید چشمتان را به چیزهای دمدستی و ناچیز سرگرم سازید. مثلاً بنا کنید وسایل اتاق را شمردن… فاصله اشیا پیشپایتان را با چشم و وجب و پا اندازه گرفتن و… مغز بهناچار دست از افکار پیچیده و پراکنده برمیدارد و فریب چشم را میخورد و… میرود سرکار. و همانطور که ناچار بوده به افکار پرت و پیچیدهتان بپردازد، چیزهایی که چشم برایاش آناً میفرستد را با اولویت بالایی پردازش خواهد کرد.
نانها را درآوردم و شمردم: بیستوهفت قرص نان باگت چهل سانتیمتری فرانسوی. سپس خرد و وعدهبندیشان کردم تا ببینم با اینها چند روز میشود دوام آورد. ترشیها را هم توی هر چه ظرف دمدستام بود تقسیم کردم. خوب بود. کارها همانطور که میخواستم داشت پیش میرفت. تا به خودم آمدم، ظهر شده بود. این را میشد از صدای اذان که مشهد را برداشته بود پی برد. از دور و نزدیک میآمد. شاید هم میشد صدای مأذنه حرم را هم تشخیص داد. کمی میز و صندلی را میزان کردم. حالا میشد گفت شده است میز کار یک دانشجو یا من که میخواستم ساعتها و بلکه روزها از پشت آن تکان نخورم. روز نخست سخت بود. مغز همچنان شلاق میزد و رام نمیشد. بارها بهش گفتم خفه و مطیع شو! سرانجام فرمان معده را به رویام آورد. بلند شدم و نخستین وعده ترشی با نان باگت را خوردم. چیزی درونام انباشته شد ولی سوزش داشت. محلاش ندادم. دیگر داشتم حال «راسکلنیکوف» را به خودم اهدا میکردم؛ ولی نه آنجا محله میدان «سننایا» بود و نه من چون او مالیخولیایی. صدای کیبورد، مانند قالیبافهای حرفهای، آنی سکوت اتاق را تنها نمیگذاشت. صدای در آمد. بیوقفهای در کار، فقط لب جنباندم: «بذارید و برید». ساعتی که گذشت، دوباره صدا آمد: «آقا! نخوردید، ببرمش؟ سرد شده.» گفتم: «ببرش». لهجهاش زیادی شرقی بود؛ بهگمانام تایبادی. حدس زدم سینی چای را برداشته ولی مکث کرده. اینبار گفت: «اگه دوباره اوردم، میخورید؟» گفتم: «بله، میریزم.» یک ربع بعد باز تقه به در زد: «آقا! این یکی رو گرم بنوشید.» دلام میخواست بکشماش داخل، بنشانماش روی تخت و بگویم: «حالا هر چی دلت خواست با من حرف بزن!» تنهایی گریبانام را گرفته بود؛ و من که میدانستم شب، روز نویسندگان است، میخواستم پای حرفام بمانم. پیش خودم گفتم شکنجه بس است، پس صدایاش کن، بلکه کلماتاش توی رمان بهِت کمک کند. اصلاً بگذار باهات درددل کند، از زناش، از غربت، از هتلدار، از هر چی و هر چه. ولی میدانستم که این ندا را هم باید آرام سازم. اسپیکر لپتاپ را راه انداختم. به ترتیب خوانندگانی که صدایشان بازۀ صوتی تِنور دارد و بیشتر نغمههایشان از سعدی و آن ابیات توفنده وصال و فراق است، آهنگشان گوشنواز شد. گاهی لبام نیز همراهی میکرد… «من و تو قصه یک کهنهکتابیم مگه نه؟ … یک سوالیم یه سوال بیجوابیم مگه نه؟ … عقرب زل کجت با قمر قرینه… تا قمر در عقربه کار ما چنینه….»
سحر بود که از جا بلند شدم. تازه داشتم میرسیدم به روز دوم. تبآلوده بودم. سینی دستخورده چای پای در مانده بود. این بار پیاش نیامده بود. انگاری ذهن مرا خوانده باشد؛ انگاری بگوید که این بابا دیوانه است، ولاش کنم به حال خودش!
روز دوم و روز سوم و روز چهارم و روز پنجم آمدند و رفتند. ترشیها ته کشیده و باگتها چیزی ازش توی بخش پایینی یخچال نمانده بود؛ مگر نیمخوردهها و خردهریزها؛ رمان ولی از کوچهپسکوچههای مغزم پایین آمده بود. سرریز شده بود. واژهها اکنون مانند نوزادان در زایشگاه، گریان و خندان بودند. نهآرام، بهیکباره کلمات از دالانهای مغز باریده بودند. همه وعدههای سهگانه آن شش شب و پنج روز را تنها با ترشی هفتمیوه و نان باگت سر کرده بودم و پایام را از اتاق بیرون نگذاشته بودم؛ دروغ چرا، تنها یکبار دستام به دستگیره در خورد که آن هم برای بیرونراندن سینی چای بود. گویی از همه روزنهها افکار پریشانکننده و مسموم به داخل بیاید؛ و یا پشت در میلیاردها ویروس برای خفتکردنام کمین کرده باشند؛ که البته این خیالی بیش نبود. چه حبس دلنشنیی بود. برای شکستدادن خودم، بایست همینگونه هم میپنداشتم تا بتوانم آن قابلیت انجام یک کار سخت را بالفعل سازم. شایدم امکاناش نبود و نباشد که باز این تجربه را با خودم بیازمایم؛ و یا حتی آن را برای پسرم یا دیگران تجویز کنم ولی واقعاً میتوانم بگویم یکی از شیرینترین روزهای تنهاییام ازآب درآمد تا رمان «بلند بگو آزادی» را سزارین کنم. آن روزها، بهمانند همین روزهای سخت و دشوار، نوشتن و کتاب تنها دوست و همنشین من بود. «نوشتن» حتی در بستهترین بسترها و تنگترین دالانها، میتواند هر چه دیوار است میتوانست و میتواند نادیده بگیرد. نوشتن، یکی از قویترین مخدرهاست. نوشتن، حتی از پس دلهای تنگ هم برمیآید. گویی هنگامی که برای خواندن و نوشتن به نقطه نامعلومی از دیوارها خیره میشوی، دورترین افقها و چشمانداز آن سوی هستی را بتوانی بنگری؛ و واقعاً اگر قابل نگریستن نبود، هرگز نمیتوان نگریست. که میشود. تجربه که میگوید میشود…
محنت تن تا نکشی دولت ایمان نبری