برچسب: فرهنگ

فرهنگ و اداب رسوم فرهنگ بشری

  • حرکت جالب رضا صادقی برای غافلگیر کردن مردم

    حرکت جالب رضا صادقی برای غافلگیر کردن مردم

     

    حرکت جالب رضا صادقی برای غافلگیر کردن مردم

    در این ویدئو رضا صادقی در صندلی عقب یک تاکسی نشسته و داخل تاکسی آهنگی از این خواننده پخش می‌شود. بعد صدای خود او پخش می‌شود که می‌گوید: «آیا ممکنه هنرمندان بین مردم بیان؟ یعنی ممکنه تو تاکسی به بغل‌دست‌تون یا پشت سرتون نگاه کنین و هنرمندی رو ببینید؟»

    وقتی ذهن مسافران آماده می‌شود حالا خود رضا صادقی شروع به پرسیدن همین سوال می‌کند و وقتی آن شخص صدا را می‌شنود برمی‌گردد و چهره رضا صادقی را می‌بیند.

    انتشار این ویدئو از خوشحالی مردم حین دیدن رضا صادقی حس خوبی را بین مردم به‌وجود آورده است. کاربری نوشت: «همین کارهای کوچیک می‌تونه حداقل نشاط کوچکی به جامعه بده و حال چند نفر رو هم خوب کنه. به نظرم کار جالبی کرده رضا صادقی».

    ۲۴۱۲۴۱

  • سازی افسانه‌ای که صدایش، ناله حضرت زکریا است

    سازی افسانه‌ای که صدایش، ناله حضرت زکریا است

    حسن احمدی‌فرد: دوتار همزاد مردمان دشت است. آن‌ها از وقتی چشم به دنیا باز می‌کنند تا وقتی در دل خاک آرام می‌گیرند، روز و شب‌شان با این صدای اساطیری می‌گذرد. خنیاگران، میراث‌داران جهان کهن، حکایت‌های بسیاری را با این ساز به امروزه‌روز رسانده‌اند. دوتار تربت جام اما خودش هم حکایت‌های فراوانی دارد که اسفندیار تخم‌کار آن‌ها را خوب می‌داند. او، پدرش و پدربزرگش، ساز می‌ساخته‌اند. هنر ساخت دوتار، دست‌کم سه نسل در خانواده او جریان داشته است. دوتارهایی که مُهر اسفندیار بالای دسته‌شان حک شده، در میان اهالی موسیقی مقامی، مشتاقان فراوانی دارد.

    اسفندیار تخمکار علاوه بر این، سال‌ها رییس انجمن موسیقی تربت‌جام هم بوده است. او حالا در ۵۶ سالگی در خانه باصفایش در همسایگی شیخ احمد جام زندگی می‌کند و دوتار می‌سازد. در یکی از آخرین شب‌های پاییز، به بهانه ثبت جهانی این ساز، مهمانش شدیم تا برای‌ ما هم از دوتار بگوید و هم دستی به دوتار ببرد.

    دوتار در موسیقی خراسان چه جایگاهی دارد؟

    ساز دوتار، محور موسیقی خراسان است. همه مقام‌های موسیقی، چه در شرق و جنوب خراسان و چه در شمال آن، با این ساز نواخته می‌شود. در تربت جام، همه مقام‌های موسیقی با دوتار اجرا می‌شوند. دوتار قدمتی چند هزار ساله دارد. ظاهرا اسنادی هست که تا سه هزار سال، تاریخ این ساز را نشان می‌دهد. نقلی هم هست که سینه به سینه بین بزرگان گفته می‌شود؛ این که این ساز هفت هزار سال قدمت دارد. با این حساب عمر دوتار، برابر با عمر آدمی‌زاد است، بر روی زمین.

    یعنی همین ساز با همین شکل، هفت هزار سال قدمت دارد؟

    دوتار مطمئنا از اول این ساختار را نداشته. این شکل و این وضعیت حتما حاصل تجربه‌ها و نوآوری‌های فروانی است. حتی این ساز در ابتدا یک سیم داشته. کوکی هست که در موسیقی منطقه کوک همصدا نام دارد؛ در موسیقی کلاسیک به این کوک، کوک اوکتاو می‌گویند.

    خدا رحمت کند مرحوم پورعطایی را؛ خیلی دلش می‌خواست بتواند در این کوک آواز بخواند. در این کوک درواقع هر دو سیم یک صدا تولید می‌کند و یکی می‌شود. خب این کوک مطمئنا مال همان موقعی است که این ساز، یک سیم داشته. این تغییر و تکامل در ساز، طبیعی است. اما دوتار از همان قدیم از چوب توت درست می‌شده؛ الان هم همین است. سازی هم که از چوب درخت توت ساخته شود، داستان دارد.

    دوتارنواز باید یتواند کوکش را با صدای خواننده هماهنگ کند. جنس صدا هم مهم است. موسیقی منطقه شرق خراسان، موسیقی دشت است. موسیقی فریاد است و روایت سختی‌هایی است که بر این اقوام گذشته است.

    باوری قدیمی هست که صدای سازهایی که از چوب توت ساخته می‌شوند را به ناله‌های حضرت زکریا نسبت می‌دهد. می‌گویند دشمنان در تعقیب پیغمبر خدا، حضرت زکریا بوده‌اند. حضرت زکریا همچنان که از دست دشمنانش می‌گریخته است، در وسط بیابان ناگهان چشمش به درخت توتی می‌افتد. می‌گوید: «ای درخت پناهم بده»، درخت توت، آغوش باز می‌کند، حضرت زکریا وارد درخت می‌شود و درخت دوباره به هم می‌آید. دشمنان پای درخت می‌رسند و می‌فهمند که زکریا در دل درخت پنهان شده. می‌گویند درخت را اره می‌کنیم. حضرت زکریا از داخل درخت صدای دشمنان را می‌شنود. آن جا به یاد خدا می‌افتد و می‌گوید: «خدایا کمکم کن». خدا به زکریا می‌گوید: «تو که از درخت پناه خواستی درخت هم که پناهت داد». حضرت زکریا می‌فهمد که غفلت کرده است. همان جا توبه می‌کند. خدا می‌گوید توبه‌ات را قبول می‌کنم به شرط آن که رنج اره شدن را تحمل کنی و دم بر نیاوری و حضرت زکریا می‌پذیرد. دشمنان پیغمبر خدا با اره درخت توت را تکه تکه می‌کنند و از حضرت زکریا صدایی نمی‌آید. به جای آن، ناله‌های بی‌صدای زکریا در جسم و جان توت می‌نشیند. برای همین هم، سازی که از درخت توت ساخته شود، ناله‌های زکریایی دارد. صدای دوتار هم در ذات خودش صدای حزن‌انگیزی است.

    همه اجزای دوتار هم در قدیم از توت بوده. کاسه و صفحه و دسته و خرک همه از چوب توت بوده. حتی سیمش هم از رشته ابریشم بوده که آن هم باز کرمش، برگ درخت توت خورده است.  برای همین هم می‌گویند اسم قدیم این ساز، «توت‌تار» بوده. اصلا شاید همین کلمه دوتار، عوض شده کلمه توت‌تار باشد؛ یعنی سازی که از درخت توت درست شده است. درخت توت هم در منطقه فراوان است.

    تا چند سال پیش، روی دوتارها نخ ابریشم بسته می‌شده؟

    تا حدود صد سال پیش، همه دوتارها با نخ ابریشم بوده. البته از زه تابیده هم استفاده می‌شده. روده گوسفند را به رشته‌های باریک تبدیل می‌کرده‌اند و از آن، زه ساز می‌ساخته‌اند. مرحوم پدرم دوتاری داشت که روی آن زه گوسفند بود اما می‌گفت قبل از آن تارش از ابریشم بوده. بعدها هم که سیم آمد و روی همه دوتارها سیم فلزی نشست.

    آن اوایل، پدرم سیم سازش را خودش می‌ساخت؛ آن هم از نقره. یک سکه نقره را می‌کوبید و از آن یک مفتول می‌ساخت، بعد سر مفتول را از یک سوراخ باریک رد می‌کرد و می‌کشید. بعد مفتول باریک شده را از سوراخ دیگری رد می‌کرد؛ تا سوراخ آخر که در حد سوراخ سوزن بود. از یک سکه، یک قرقره سیم نقره‌ای به دست می‌آمد که پدرم با آن، سیم‌های دوتارش را می‌بست. حتی پرده‌های دوتار پدرم از سیم نقره بود. البته استقامت این سیم‌های فولادی را نداشت اما از زه محکم‌تر بود. پدرم از نسلی بود که هم دوتار ابریشمی نواخته بود، هم دوتار زهی و هم دوتار سیمی.

    دوتارسازی را هم از ایشان یاد گرفتید؟

    بله. من دوتارسازی و دوتارنوازی را از پدرم یاد گرفتم؛ او هم از پدرش یاد گرفته بود. اگر برگردیم به چهل پنجاه سال پیش، در همه تربت جام، پنج تا دوتار هم نبود. از آن چهار پنج تا دوتار، همیشه یکی دوتایش، در خانه ما بود. بعدها بود که دوتارسازی رواج پیدا کرد و الا آن سال‌ها، کی دوتار ساختن بلد بود. الان هنرجوهایی که می‌خواهند دوتار بسازند، فراوان هستند. البته من همان اول به همه آن‌ها، سختی‌های این کار را می‌گویم تا اگر واقعا علاقه‌مند هستند، وارد این کار بشوند.

    یکی از سختی‌هایی که خیلی‌ از علاقه‌مندها چیزی درباره‌اش نمی‌دانند، حساسیت‌هایی است که کار با چوب توت ایجاد می‌کند. می‌دانید که این چوب، از همه چوب‌های دیگر، آرسنیک بیشتری دارد. آن‌هایی که با چوب توت کار کرده‌اند، می‌دانند گازی که از این چوب متصاعد می‌شود، آدم را اذیت می‌کند. بیشتر آن‌هایی که با چوب توت کار می‌کنند، گرفتار این مشکل هستند.

    همه اجزای دوتار در قدیم ازچوب  توت ساخته می‌شده است. حتی سیمش هم از رشته ابریشم بوده که آن هم باز کرمش، برگ درخت توت می‌خورده است.  برای همین هم می‌گویند اسم قدیم این ساز، «توت‌تار» بوده است

    خود من حدود هفده هجده سال پیش گرفتار این مشکل شدم. دکتر هم زیاد رفتم اما کسی تشخیص درستی نمی‌داد تا این که سفری پیش آمد که حدود یک ماه طول کشید. آن جا دیدم حالم بهتر و بهتر شد. وقتی که برگشتم، مشکل حساسیت هم برگشت. همان ایام دوباره سفر رفتم و حالم بهتر شد. فهمیدم مشکل از همین چوب‌هایی است که در کارگاه دارم. آن ایام چند تکه چوب داشتم که وقتی اره‌شان می‌کردم یا رنده می‌کشیدم، چشم‌هایم هم میسوخت. فهمیدم مشکل از همان‌هاست. اما خب نمی‌شد کار هم نکرد. این بود که به ناچار برای خودم با لوله خرطومی از راه دودکش، مسیر هوا درست کردم. توی کارگاه بودم اما هوای بیرون را تنفس می‌کردم…

    این هنرهای مقامی، همه‌اش، سینه به سینه منتقل می‌شده. من کار را از پدرم یاد گرفتم و او هم پدرش. دست‌ کم تا سی‌صد سال پیش از این را، من از نقل پدرم علی‌جمعه و پدربزرگم احمد، می‌دانم که دوتار در خانواده ما بوده.

    مرحوم پدرتان، شغلش دوتارسازی بود؟

    نه؛ پدرم بنا بود اما کار چوب هم می‌کرد. هنرش، کار با چوب بود. منبت و معرق و مشبک درست می‌کرد. دوتار، فقط یکی از چیزهایی بود که می‌ساخت.

    در قدیم، صندوق‌ها تمامش چوبی بود. بعدها که حلبی هم آمد، روکش حلبی هم به صندوق‌ها اضافه شد؛ اما تا قبل از آن، همه صندوق‌ها چوبی بود. پدرم از آن صندوق‌ها می‌ساخت. صندوق‌ها تزیینات هم داشت. پدرم همه‌اش را خودش می‌ساخت. حتی صندوقی داشتیم که برای خودمان ساخته بود. آن صندوق، یک قفل مخفی هم داشت. ته یکی از پایه‌ها سوراخی داشت که از آن‌جا با یک کلید مخصوص، در صندوق باز می‌شد.

    غمچین هم می‌ساخت. غمچین، یک دسته چوبی دارد و چند تا رشته چرمی؛ و با آن به بدن اسب می‌زنند تا حیوان حرکت کند یا تندتر برود. پدرم غمچین‌ها را از چوب عناب می‌ساخت. آن هم نه یک دسته معمولی؛ نه. مثلا غمچینی می‌ساخت که قسمت چوبی‌اش سر اسب بود، یا یک چکمه بود. آن وقت‌ها هر کسی اسب نداشت. اسب یا مال ارباب‌ها بود یا مال پیشکارها و میرزاها. برای همین هم غمچین‌ یک حالت تزیینی و تشریفاتی داشت. پدرم روی دسته غمچین‌ها منبت‌کاری هم می‌کرد و روی آن شکل می‌انداخت…  

    من دوتارساختن را از مرحوم پدرم یاد گرفتم و سعی کردم کار را ارتقا هم بدهم.

    نگاه گذشتگان ما به این ساز چه بود؟

    همان موقع هم، نگاه‌ها متفاوت بود؛ اگرچه بیشتر مردم موسیقی را دوست داشتند.

    زمان قدیم، مردم واقعا سرگرمی نداشتند، برای همین هم شب‌های بلند زمستان را دور هم جمع می‌شدند، شعر می‌خواندند، قصه می‌گفتند، آواز می‌خواندند. مردم، شب‌ها شاهنامه می‌خواندند، هزار و یک شب می‌خواندند، امیرارسلان نامدار می‌خواندند.

    من متولد صیدآباد هستم؛ روستایی در منطقه پایین جام، در بیست و چند کیلومتری تربت جام. ما از هزاره‌ها هستیم. هزاره‌ها هم شاخه شاخه هستند. ما از هزاره‌های جمشیدی هستیم. بسیاری از مقام‌های موسیقی منطقه مثل مقام «هزارگی»، «جمشیدی»، «بادغیسی» و «قلعه‌جایی» ریشه‌اش به ایل هزاره بر می‌گردد…

    دوتار، مادر سازهای زهی است. موسیقی مقامی ما هم به همین خاطر، یک موسیقی غنی و کهن است

    در روستاها و از جمله در همین صیدآباد، رسم بود که همه، در خانه کدخدا یا بزرگتر روستا جمع می‌شدند. معمولا در این شب‌نشینی‌ها، موسیقی هم بود. مردها که دور هم جمع می‌شدند، اول یک دور، همه از یک کنار، یا شعری می‌خواندند تا اوسنه‌ای می‌گفتند یا معمایی طرح می‌کردند؛ بعد، آن‌هایی که صدای بهتری داشتند یا ساز بهتری می‌زدند، شروع می‌کردند به ساز زدن و آواز خواندن. مرحوم پدرم غزل‌های حافظ را حفظ بود. اول غزل را که می‌خواندی، تا انتهایش را برایت می‌خواند. از بس که خوانده بودشان. شاهنامه را هم خیلی دوست داشت و شخصیت‌های شاهنامه را می‌شناخت. اسم من را اسفندیار گذاشت و اسم برادرم را جهانشیر؛ البته دو برادر دیگر به نام‌های ضیا و محمد هم دارم.

    او علاوه بر این، سواد ویژه‌ای داشت. دانشمندهای جهان را می‌شناخت؛ از افلاطون و سقراط و بقراط بگیرد تا نیوتن و کپلر. قصه این‌ها را برای ما تعریف می‌کرد. ما هم گوش می‌کردیم، بعدها که بزرگتر شدیم فهمیدیم که این‌ها کی هستند و هر کدام چه خدمتی به بشریت کرده‌اند. نمی‌دانم این سواد را از کجا آورده بود…

    خلاصه که ساز و آواز در زندگی مردم بود و مردم آن را دوست داشتند. 

    چه باورهایی درباره دوتار بین مردم وجود داشت؟

    خب نگاه‌های عرفانی، در منطقه ما، پررنگ است. دوتار هم با همین نگاه‌ها دیده می‌شد و دیده می‌شود. می‌گویند شکل کاسه دوتار، تداعی‌کننده یک قطره اشک است. یا می‌گویند این، یک نیمه از قلب انسان است. اگر شما دو تا دوتار را از سمت صفحه، روی هم بگذارید، کاسه‌هایشان شکل قلب را می‌سازند.

    دوتار تربت جام هفت تا پرده دارد. می‌دانید که هفت، عدد خاصی است. هفت عدد آفرینش است؛ هفت آسمان، هفت زمین، هفت دریا. دسته دوتار را هم می‌گویند نردبان رسیدن به خداست. برای همین هم دوتارنوازها، همیشه دسته را رو به آسمان می‌گیرند. آدم از طریق دلش به خدا می‌رسد. این پرده‌ها درواقع پله‌هایی است که آدم را به خدا می‌رساند. این هفت پرده، هفت مرحله سیر و سلوک هم هست. شیطان هم البته بر سر راه رسیدن انسان به آسمان قرار دارد. می‌دانید که به آن سیمگیر بالای دسته، شیطانک می‌گویند.

    دو تا سیم هم داریم که یکیش سیم همخوان است؛ یعنی همان سیمی که به آن زخمه می‌زنیم و یکی هم سیم واخوان یا ملودی. ما در تربت جام می‌گوییم این‌ها آدم و حوا، یا لیلی و مجنون هستند. سیم همخوان، آدم یا مجنون است و سیم واخوان، حوا یا لیلی. این دو تا با هم، قصه عشق را روایت می‌کنند. درواقع همه قصه‌ها از ازل تا ابد، در همین دوتار جمع شده است. هر چه هست، همین قصه‌ای است که دوتار آن را روایت می‌کند.

    همه دوتار همین است. کاسه و صفحه و دسته و پرده‌ها یا دستان. دستان یعنی همان جایی که دست قرار می‌گیرد. در طول دسته هر جایی که دست بگذارید طول سیم کوتاه‌تر می‌شود و صدای آن زیرتر. پرده‌ها هم فقط محل دست گذاشتن را مشخص کرده‌اند و الا کارکرد دیگری ندارند. سازهایی هست که اصلا پرده ندارد و نوازنده، بدون داشتن پرده، انگشت می‌گذارد روی سیم. ما در دوتار هفت پرده داریم. فاصله هر پرده تا پرده بعدی، یک نت است. یک اکتاو در این هفت پرده تمام می‌شود. دو تا پرده پایین هم داریم که تکرار دو پرده بالاست. فریادهای ما کله‌فریاد است؛ در اوج است. برای همین لازم است که پرده‌های پایین را هم ببندیم. 

    حالا در میان این هفت پرده می‌شود نیم‌پرده، ثلث‌پرده و ربع‌پرده را هم بست که بعضی از نوازنده‌ها، آن‌ها را هم روی دسته دوتار می‌بندند.

    کاسه دوتار را از کنده درخت توت می‌سازند. تکه‌های اره شده را از پهنا به سه تا چهار قسمت تقسیم می‌کنند. یعنی محیط دایره کنده را به سه یا چهار قسمت تقسیم می‌کنند و می‌برند؛ و هر قسمت می‌شود چوبی که از آن، کاسه دوتار را می‌سازند. سر و ته درخت هم مهم است. بالای کاسه، جایی که به دسته وصل می‌شود، باید همان قسمت بالاتر درخت باشد.

    دسته دوتار را الان از چوب زردآلو می‌سازند. قدیم‌ها همان را هم از چوب توت می‌ساختند. اما خب چوب توت برای دسته دوتار مناسب نبود. پرده‌ها روی دسته دوتار بسته می‌شوند و انگشت‌گذاری‌ها هم روی دسته است و این‌ها باعث فرسایش می‌شد. برای همین هم دوتارسازها سراغ چوب محکم‌تری رفتند که همین چوب زردآلو باشد؛ بویژه که این چوب همرنگ چوب توت است. چوب گردو هم هست. از چوب عناب هم برای دسته دوتار استفاده می‌شود که البته مشکلاتی دارد. دیده‌اید شیشه که وقتی سرد باشد، در هوای اتاق، بخار می‌گیرد، چوب عناب هم بخار می‌گیرد. اما بیشتر از همه، از همان چوب زردآلو استفاده می‌شود.

    الان که دوتارسازی رواج پیدا کرده، درخت کم نمی‌آید برای دوتارسازی؟

    حتی اگر درخت هم زیاد باشد، باز هم درست نیست که درخت‌ها را بخاطر ساز ساختن، برید. اگر درخت قطور باشد از هر کنده‌اش، شاید سه یا چهار تا کاسه دوتار دربیاید و باقی‌اش به کار نمی‌آید. خب این مشکلی است. همان قدیم هم که درخت توت زیاد بود و دوتار و دوتارساز کم، مرحوم پدرم هر جا که درختی بریده شده بود، در فصل نهال‌کاری، به جایش درخت می‌نشاند. می‌گفت دیگران کاشته‌اند تا ما استفاده کنیم، حالا ما باید بکاریم تا دیگران استفاده کنند.

    برای همین‌ها من از هفده هجده سال پیش، آمدم و کاسه ترکه‌ای ساختم. چندتایی ساختم و صبر کردم تا ببینم چطور می‌شود که دیدم از این دوتارها هم مثل دوتارهای دیگر، استقبال شد. الان چند سالی است که بیشتر سفارش‌هایم، سفارش دوتارهایی است که کاسه‌شان ترکه‌ای است.

    کاسه‌های بعضی از دوتارها در تربت جام، خیلی بزرگ است. چرا؟

    دوتارها در تربت جام، از همان قدیم استانداری داشت؛ یعنی مثلا اندازه کاسه دوتار معلوم بود و کسی آن را بزرگتر یا کوچکتر نمی‌ساخت. بعدها با مهاجرت‌هایی که انجام شد، کسانی دیگری هم شروع به ساختن دوتار کردند. آن‌ها بیشترشان، خیلی دوتارنواز نبودند و نگاه‌شان این بود که هرچه کاسه دوتار بزرگتر باشد، بهتر می‌شود برایش مشتری پیدا کرد. اما مساله اصلی در کاسه دوتار، طول و عرض کاسه است و عمق آن، یا همان چیزی که شما به آن می‌گویید بزرگی کاسه دوتار، تأثیری در صدادهی ساز ندارد. 

     نگاه‌های عرفانی، در منطقه تربت‌جام، پررنگ است. دوتار هم با همین نگاه‌ها دیده می‌شود. می‌گویند شکل کاسه دوتار، تداعی‌کننده یک قطره اشک است. یا می‌گویند این، یک نیمه از قلب انسان است. اگر شما کاسه دو ساز دوتار را از سمت صفحه، روی هم بگذارید، کاسه‌هایشان شکل قلب را می‌سازند

    آن وقت‌ها، یک کربلایی‌محمد بود که ما به او کَرممّد می‌گفتیم. کربلایی‌نعمت هم بود و علی‌جمعه زحمتکش. این‌ها از دوره‌گردهایی بودند که ساز می‌ساختند. نه این که هنر ساخت دوتار متعلق به دوره‌گردها باشد، نه. عمر حضور این اقوام به نسبت عمر دوتار آن‌قدرها طولانی نیست. اما این‌ها صنعتگران خوبی هستند. برای همین هم خوب می‌توانند چیزهای مختلف را بسازند. و الا دوتار، یک ساز باستانی است. در داستان پیدایش سازها، چهارمین ساز، دوتار است.

    چه داستانی؟

    می‌گویند اولین سازی که بشر ساخته، ساز پوستی بوده؛ یعنی اجداد همین دایره و دف امروزی. انسان حیوان را که شکار می‌کرده و می‌دیده پس از مدتی پوستش خشک می‌شود و از ضربه خوردن روی آن پوست خشک شده، صدا تولید می‌شود. آن‌جا اولین سازها شکل گرفته است. دومین سازها، سازهای بادی است که از استخوان پرندگان یا حیوانات ساخته شده. انسان پس از شکار، استخوان‌ها را دور می‌ریخته و می‌دیده پس از مدتی، عبور باد از درون این استخوان‌ها، صدا تولید می‌کند. از آن‌جا، سازهای بادی ساخته شده.

    اما بشر بعد از آن که یاد می‌گیرد که ابزار بسازد، کمان را می‌سازد تا هدفش را در فاصله دورتر با دقت بیشتر بزند. کمان یک زه دارد. از رها شدن تیر و ارتعاش زه، صدا تولید می‌شود. بشر این را کشف می‌کند و می‌فهمد هر چه طول زه کمتر باشد، صدایش زیرتر است؛ و بر همین اساس چنگ را می‌سازد. چنگ، اولین ساز زهی است. بعدها هم یاد می‌گیرد که این زه را روی دسته و کاسه سوار کند تا صدادهی آن بهتر و بیشتر بشود.

    دوتار، مادر سازهای زهی است. موسیقی مقامی ما هم به همین خاطر، یک موسیقی غنی و کهن است. بیشتر مقام‌های موسیقی تربت جام در دستگاه «شور» است. چند تا مقام هم داریم که در «ماهور» و «همایون» است. مقام‌های «قلعه‌جایی» و «کوهسانی» در دستگاه همایون است. مقام کوهسانی یا کوهستانی، همان «گوشه شوشتری» است در دستگاه همایون. حالا همین کوهسانی هم، باز جزیی از مقام هزارگی است؛ «هزارگی زار» است…

    طی سال‌ها و قرن‌ها، هنرمندان هر جا مانده‌اند، تغییری در این ساز داده‌اند و آن را برای منظوری که داشته‌اند، مناسب‌تر کرده‌اند. مثلا چون دوتار، ساز بزرگی است و در قدیم آن‌قدرها در دسترس همه نبوده، هنرمندها آمده‌اند و سه‌تار را ساخته‌اند که کوچک‌تر و شخصی‌تر است. بعد، سه‌تار کاسه عبایی یا کتابی را ساخته‌اند که به راحتی در زیر عبا جا می‌شده و راحت می‌شده جابجایش کرد. حتی مشهور است که مشتاق‌علی‌شاه، عارف و شاعر نامدار، یک شب در مسجدی، سعی می‌کند کوک قاری‌ای که آن جا قرآن می‌خوانده را بنوازد؛ چون نمی‌تواند متوجه نقصی در سه‌تار می‌شود و یک سیم دیگر به آن اضافه می‌کند. الان سه‌تارها چهار سیم دارند که اسم آن سیم اضافی، «سیم مشتاق» است. یا «سیم آخر». این اصطلاح زدن به سیم آخر هم از همان‌جا آمده. می‌گویند حاکم وقت که مطلع می‌شود مشتاق‌علی‌شاه همراه قرآن‌خوانی سه‌تارنوازی کرده، او را می‌گیرد و به زندان می‌اندازد. در زندان هر که از او می‌پرسیده که چرا به زندان افتادی، می‌گفته: چون زدم به سیم آخر.

    اما در دوتار ظاهرا نوآوری‌هایی از این دست کمتر شده.

    دوتار، ساختمان کاملی دارد و همین هم نیاز به نوآوری را کم کرده. با این وجود در سازهای مختلفی که از همین خانواده است، نوآوری‌هایی شده. مثلا تنبور کرمانشاه و کردستان، سه تا سیم دارد. سیم ملودی آن، دو تا سیم است. یا دمبوره که دوتار هراتی است، از نظر نوع صدادهی، با دوتار تربت جام فرق دارد. چرا؟ چون جایگاه آن ساز در موسیقی آن منطقه متفاوت از جایگاه دوتار در موسیقی تربت جام است. آنجا عمدتا رباب محور است و دمبوره کنار آن قرار می‌گیرد. برای همین هم شکل آن دوتار متناسب با آن ویژگی تغییر کرده.

    شکل دمبوره را خودشان می‌گویند از دمبه بره گرفته‌اند. اصلا دمبوره همان دم‌بره است. جالب است که تاجیک‌ها هم سازی دارند از همین خانواده که روی دسته اش دو تا شاخ هستند که می‌گویند الهام گرفته از شاخ قوچ است…

    در همین تربت جام هم این سال‌ها، کارهایی شده. مثلا آمده‌اند سیم همخوان را دوتا گرفته‌اند یا بم دوتار ساخته‌اند. خب این‌ها هم نوآوری است و اگر مناسب باشد، ماندگار می‌شود. این‌جا یک نکته وجود دارد و آن این که در همه سال‌های پیش از این، دوتارها یا از زه گوسفند بوده یا ابریشم؛ و خواه ناخواه صدای جرسی نداشته و صدایش بم‌تر از دوتارهای امروزی بوده. این، در ناخودآگاه ما هست. با آن که ما آن صدا را نشنیده‌ایم اما آن صدا جایی در ذهن و ضمیر ما هست و برای ما آشناتر است؛ برای همین هم در تجربه‌های نوآورانه سعی می‌کنیم به آن صدای بم نزدیک بشویم. این که در این سال‌ها تلاش شده دوتارهایی با صدای بم‌تر تولید شود، برای همین است.

    صدای آوازخوان‌ها چقدر در شکل‌گیری این ساز نقش داشته؟

    حتما نقش داشته. دوتارنواز باید یتواند کوکش را با صدای خواننده هماهنگ کند. جنس صدا هم مهم است. موسیقی منطقه ما، موسیقی دشت است. موسیقی فریاد است و روایت سختی‌هایی است که بر این اقوام گذشته.

    مثلا در صدای آقای غفاری (استاد غلامحسین غفاری) یک حزنی هست. این حزن، صدای او را برای مقام کوهسانی یا هزارگی زار مناسب کرده. صدای آقای شریف‌زاده (مرحوم استاد ابراهیم شریف‌زاده) ویژگی عجیبی دارد. اول که صدای او را می‌شنوی، در آن غرق می‌شوی. آن قدر جذاب است که آدم نمی‌فهمد چه شد. بعد باید دوباره اجرا را گوش کنی تا بفهمی تحریرش چه بود یا مثلا چطور از وسط بیت اوج گرفت بدون نفس‌گیری. صدای شریف‌زاده صدای اصل کویر ست. صدای سوخته است. جغرافیای منطقه در صدای او هست. صدا او را که می‌شنوی می‌فهمی این صدا مال یک جغرافیای کویری است. دوتار باید بتواند با این صدا و با این مقام همراهی کند.

    ۵۷۵۷

  • تیتر «وطن امروز» تذکر گرفت/ موافقت با صدور مجوز ۵۶ رسانه

    تیتر «وطن امروز» تذکر گرفت/ موافقت با صدور مجوز ۵۶ رسانه

    به گزارش خبرآنلاین، دبیر هیات نظارت بر مطبوعات از تذکر این هیات به روزنامه «وطن امروز» خبر داد و گفت: این نشریه به دلیل درج تیتری توهین‌آمیز و بر خلاف منافع و مصالح ملی و دستگاه دیپلماسی کشور هنگام سفر رئیس جمهور به کشور ژاپن، در صفحه یک آن روزنامه، توسط هیات نظارت بر مطبوعات تذکر گرفت.

    سیدعلاءالدین ظهوریان دوشنبه شب با اشاره به جزئیات نشست امروز هیات نظارت بر مطبوعات، گفت: در این جلسه اعضای شورا با صدور مجوز برای فعالیت شماری از رسانه مکتوب و الکترونیک موافقت کردند.

    وی ادامه در این نشست ضمن طرح موضوعات نظارتی در حوزه رسانه‌های مکتوب و برخط، شماری از تقاضاهای صدور مجوز نشریات، مورد بررسی قرار گرفت که با صدور مجوز برای ۵۶ رسانه و تغییر وضعیت ۴۳ رسانه موافقت شد.

    ۲۳۲۳

  • نظر بهرام بیضایی در باره یک مستند: از خیلی فیلم‌های مشابه بهتر است

    نظر بهرام بیضایی در باره یک مستند: از خیلی فیلم‌های مشابه بهتر است

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، آیین رونمایی از مستند «چریکه­ بهرام یا ایمان به قدرت تصویر» به کارگردانی فرشید قلی‌پور که قرار است در گروه هنر و تجربه نمایش داده شود، چهارشنبه چهارم

    دی‌ ساعت ۱۹:۳۰ در موزه سینما برگزار می‌شود.

    این مستند در هشتاد دقیقه به تحلیل سینما و تئاتر بهرام بیضایی می‌­پردازد.

    فرشید قلی‌پور، فارغ‌­التحصیل مدیریت صنعتی از دانشگاه آزاد و دانش آموخته موسسه فرهنگی هنری کارنامه است. قلی‌پور از سال ۱۳۷۱ تاکنون سابقه بازیگری، نویسندگی، کارگردانی و تهیه‌کنندگی در تئاتر، تلویزیون و سینما را در کارنامه‌اش دارد و هم‌چنین از سال ۱۳۹۴ کتاب‌هایی در حوزه‌­های سینما، تئاتر و ادبیات منتشر کرده است.از جمله آثار مکتوب این کارگردان می‌توان به چهار کتاب پژوهشی درباره­ آثار سینمایی و تئاتری بیضایی به نام‌­های «کاوش در سینما و تئاتر بهرام بیضایی»، «بهرام­‌نوشت ـ دیالوگ­‌های ماندگار بهرام بیضایی در سینما و تئاتر»، «جستاری در پژوهش­‌های بهرام بیضایی»، «از شعر تا واگویه در آثار بهرام بیضایی» اشاره کرد.

     مستند«چریکه­ بهرام یا ایمان به قدرت تصویر» مورد تایید بهرام بیضایی قرار گرفته است.

    فرشید قلی‌پور در یادداشتی انگیزه‌اش از کارگردانی این مستند را  چنین شرح می‎دهد: ««چریکه­ بهرام یا ایمان به قدرت» تصویر عنوان مستند بلندی است که به پاس کوشش­‌ها و تلاش‌­های تاثیرگذار عالیجناب بهرام بیضایی بر فرهنگ و هنر این مملکت ساخته شد. بی­‌تردید حضور همه­ بزرگانی که در مقابل دوربین ما قرار گرفتند و درباره­ یکی از شخصیت­‌های مهم فرهنگی و هنری معاصر سخن گفتند برای من بسیار مغتنم و ارزشمند است و قدر این همه مِهر و لطف را می­‌دانم. هم‌چنین از همه­ دوستان نازنین و همکاران گرانقدری که از آغاز مرحله­ پیش تولید تا آماده شدن نسخه­ نهایی از هیچ کوششی فروگذار نکردند نیز فراوان سپاسگزارم و قدردان‌شان هستم. در ساخت این مستند کوشیدیم تا در گفت‌وگو با دو گروه از بزرگان هنر و فرهنگ ایران به اندیشه­ استاد بهرام بیضایی و آثار ایشان بپردازیم؛ یک گروه عزیزانی که با ایشان کار کرده بودند و گروه دیگر عزیزانی که همکاری مستقیم با استاد نداشتند اما در زمره­­ صاحب‌نظران در حوزه­ فرهنگ و هنر هستند. این فیلم به دست استاد بهرام بیضایی هم رسید و لطف و بزرگواری ایشان شامل حال ما شد. امید آن را داریم که تماشای این اثر برای مخاطبان آن جذاب و قابل توجه باشد؛ بزرگوارانی که این شخصیت فرهیخته و بزرگ را می­‌شناسند و با آثار و اندیشه­ ایشان آشنایی دارند و هم‌چنین دانشجویان و هنرجویان عزیز که به تازگی پا در وادی هنر نهاده­‌اند».

    دیگر عوامل این فیلم عبارتند از فرشید قلی­‌پور(نویسنده‌ وکارگردان)، پیام دهکردی(راوی)، ابوالفضل سروش‌­مهر(مشاور پروژه)، وحید گلریز(مدیر فیلم‌برداری) و با حضور: شهلا لاهیجی، فاطمه معتمدآریا، پرویز پورحسینی، علی دهباشی، مجید برزگر،جهانگیر میرشکاری، مجید مظفری، فرهاد مهندس­‌پور، داوود فتحعلی­‌بیگی، رضا بابک، احمد امیری،حبیب دهقان­‌نسب، کوروش نریمانی افشین هاشمی و حسن لطفی.

    ۵۷۲۴۵

  • نغمه‌های خاطره‌انگیز موسیقی ایرانی و آذربایجانی با ارکستر ملی

    نغمه‌های خاطره‌انگیز موسیقی ایرانی و آذربایجانی با ارکستر ملی

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ارکستر ملی ایران به رهبری میهمان آقاوردی پاشایف، کنسرتی با عنوان «شب موسیقی ایرانی_آذربایجانی» را ۲۶ دی‌ ساعت ۲۱ و ۳۰ دقیقه در تالار وحدت اجرا می‌کند.

    خواننده این اجرای ارکستر ملی ایران، فخری کاظم‌‌نجات است.

    در این اجرا، سولیست تار، صحیب پاشازاده و سولیست ویلن، مازیار ظهیرالدینی است.

    در این کنسرت قطعات آذری و ایرانی چون «سن سیز»، «آریای بالاش»، «وطن نغمه سی»، «سنه ده قالماز»، «عسگرین آریاسی»، «آیریلیق»، «ائولری وارخانه_خانه»، «قرنفیل»، «راپسودی چهارگاه»، «چارداش»، «مرغ سحر و شوشتری برای ویلن و ارکستر»، «دونغمه ترک»، «به‌یاد صبا»، «سرود گل» و «سبک بال و شورآفرین» نواخته می‌شوند.

    ۵۷۵۷

  • انتشار بیش از ۱۰۰۰ تک آهنگ فقط در سه ماه

    انتشار بیش از ۱۰۰۰ تک آهنگ فقط در سه ماه

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، آمار مجوزهای صادرشده دفتر موسیقی در سه ماهه سوم سال ۹۸ برای اجرای صحنه‌ای، آلبوم موسیقی، تک آهنگ، نماهنگ، کتاب گویا، اجرای گروه‌های خارجی در ایران و تعداد شعرها و ترانه‌های ارسال شده به دفتر موسیقی، اعلام شد.

    در سه ماهه پاییز امسال، ۱۶۵ عنوان اجرای صحنه‌ای با ۳۲۸ اجرا، ۹۸ آلبوم موسیقی، یک‌هزار و ۴۸ تک‌آهنگ، ۳۷ نماهنگ، ۱۳ کتاب گویا و ۱۰ اجرای گروه‌های خارجی در ایران از دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز گرفته‌اند.

    همچنین در سه ماهه پاییز امسال سه هزار و ۶۰۰ پرونده شعر و ترانه در دفتر موسیقی تشکیل شده است. دفتر موسیقی در سه ماهه پاییز  برای ۱۵ شرکت فعال در حوزه موسیقی پروانه فعالیت صادر کرده است.

    ۵۷۵۷

  • اتفاقی جالب؛ آزادی یک زندانی نوجوان با تشویق تماشاگران/ عکس

    اتفاقی جالب؛ آزادی یک زندانی نوجوان با تشویق تماشاگران/ عکس

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در آیین شب‌چله خانه تئاتر که در سالن فرخی یزدی باغ موزه قصر برگزار شد، اجرایی کوتاه از یک نوجوان زندانی پیش بینی شده بود که پس از پایان اجرا، حکم آزادی این نوجوان در میان تشویق تماشاگران، بدون اطلاع قبلی به او اعطا شد.

    شهرام گیل‌آبادی، مدیرعامل خانه تئاتر در صحبتی کوتاه، آزادی این نوجوان دربند را به دلیل فعالیت‌های نمایشی ستود و یک زندگی جدید و افقی روشن را برای او آرزو کرد. 

    در این مراسم، اعضای هیئت مدیره مرکزی و ۱۷ انجمن خانه تئاتر از جمله بهزاد فراهانی، اصغر همت، مسعود دلخواه، نادر برهانی مرند… و تعدادی از مدیران فرهنگی همچون دکتر حق‌شناس، رییسکمیسیون فرهنگی شورای اسلامی شهر تهران، رجبی معمار، مدیرعامل خانه هنرمندان… حضور داشتند.

    ۵۷۵۷

  • اتفاقی جالب؛ آزادی یک زندانی در خانه تئاتر/ عکس

    اتفاقی جالب؛ آزادی یک زندانی در خانه تئاتر/ عکس

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در آیین شب‌چله خانه تئاتر که در سالن فرخی یزدی باغ موزه قصر برگزار شد، اجرایی کوتاه از یک نوجوان زندانی پیش بینی شده بود که پس از پایان اجرا، حکم آزادی این نوجوان در میان تشویق تماشاگران، بدون اطلاع قبلی به او اعطا شد.

    شهرام گیل‌آبادی، مدیرعامل خانه تئاتر در صحبتی کوتاه، آزادی این نوجوان دربند را به دلیل فعالیت‌های نمایشی ستود و یک زندگی جدید و افقی روشن را برای او آرزو کرد. 

    در این مراسم، اعضای هیئت مدیره مرکزی و ۱۷ انجمن خانه تئاتر از جمله بهزاد فراهانی، اصغر همت، مسعود دلخواه، نادر برهانی مرند… و تعدادی از مدیران فرهنگی همچون دکتر حق‌شناس، رییسکمیسیون فرهنگی شورای اسلامی شهر تهران، رجبی معمار، مدیرعامل خانه هنرمندان… حضور داشتند.

    ۵۷۵۷

  • شکست بزرگ یکی از پرستاره‌ترین فیلم‌های سینما

    شکست بزرگ یکی از پرستاره‌ترین فیلم‌های سینما

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، هفته گذشته مهم‌ترین و پرفروش‌ترین فیلم روی پرده سینِما «جنگ ستارگان: خیزش اسکای‌واکر» بود که در روزهای نخست اکران در گیشه جهانی بی‌رقیب تاخت و بیش از ۳۷۰ میلیون دلار روانه جیب دیزنی کرد.

    سرمایه‌گذاری پرسود دیزنی

    سال ۲۰۱۲ بود که دیزنی در یک معامله بزرگ استودیوی «لوکاس فیلم» را با قیمت ۴ میلیارد دلار خرید. دیزنی با پرداخت این پول مالک آثاری مشهور در تاریخ سینِما مثل «جنگ ستارگان» و «ایندیانا جونز» شد.

    پس از آن دوباره روزهای اوج «جنگ ستارگان» از راه رسید، و فقط در یک نمونه «جنگ ستارگان: نیرو برمی‌خیزد» به فروش ۲ میلیارد دلاری رسید. «آخرین جدای» یکی دیگر از فیلم‌های این مجموعه بود که دیزنی روی پرده برد و گیشه‌ای ۱ میلیارد و ۳۰۰ میلیون دلاری داشت.

    در سرویس آنلاین پخش فیلم دیزنی هم که اخیراً افتتاح شده است، سریالی از دنیای «جنگ ستارگان» با عنوان «ماندالورین» پخش می‌شود. دیزنی که امسال ۶ فیلم با فروش بالای یک میلیارد دلار در گیشه داشته است، امیدوار است که با «خیزش اسکای‌واکر» این رکورد را به ۷ فیلم برساند.

    «جنگ ستارگان» از آثار محبوب گیشه آمریکای شمالی و کشورهای اروپایی است اما در چین که دومین بازار بزرگ سینمای جهان است، هواخواه ندارد و این بار نیز با فروش ۱۲ میلیون دلاری افتتاحیه در جذب تماشاگران چینی ناکام ماند.

    «گربه‌ها»ی ناکام

    علاقه‌مندان هنرهای نمایشی به احتمال زیاد نام موزیکال «گربه‌ها» با آهنگسازی اندرو لوید وبر را شنیده‌اند. این تئاتر موزیکال سال‌ها در برادوی و لندن روی صحنه و مورد تحسین بود.

    حالا تام هوپر کارگردان سرشناس فیلم‌هایی چون «بینوایان» و «سخنرانی پادشاه» در پروژه گرانقیمت این موزیکال را روی پرده سینِما برده و درست برخلاف نمایشی که در برادوی تشویق می‌شد، نمایش سینمایی «گربه‌ها» را به افتضاحی تمام‌عیار بدل کرده است.

    «گربه‌ها» که ۱۰۰ میلیون دلار صرف ساختش شده، و برای تغییر ظاهر بازیگران و تبدیلشان به گربه فناوری مدرن به میدان آمده، در سه روز نخست اکران در بزرگترین بازار سینمای جهان فقط ۶ میلیون دلار فروش داشت.

    در فیلم تام هوپر تیلور سوئیفت، جودی دنچ، ادریس البا، ایان مک‌کلن، جینفر هادسن و جیمز کوردن جلوی دوربین رفته‌اند. ناگفته پیدا است که جمع ستاره‌های حاضر در فیلم هم تماشاگران را به تماشای فیلم ترغیب نکرده است.

    دلیل اصلی اقبال اندک تماشاگران را با وجود حضور این همه چهره سرشناس می‌توان در نقدهای ویرانگری دانست که پیش از اکران عمومی فیلم منتشر شد. تقریباً هیچ نشریه یا منتقد معتبری را نمی‌توان یافت که نظری منفی به فیلم نداشته باشد. افتضاح، فاجعه، شَلخته و شکست تمام‌عیار هنری برخی از صفت‌هایی است که منتقدان برای «گربه‌ها»‌ انتخاب کرده‌اند.

    فیلم‌های پرفروش

    «جومانجی: مرحله بعد» و «یخ‌زده/ فروزن ۲» به ترتیب فیلم‌های پرفروش گیشه پس از «جنگ ستارگان» بودند.

    در دومین هفته اکران، «جومانجی» با فروش ۲۶ میلیون دلاری را تجربه کرد و «فروزن ۲» با گیشه ۱۲ میلیون دلاری در پنجمین هفته اکران همچنان از آثار پرتماشاگر بود.

    فروش جهانی «فروزن۲» تا کنون به رقم یک میلیارد و ۱۰۳ میلیون دلار رسیده است و تا رسیدن به رکورد قسمت اول فیلم راه درازی پیش رو ندارد.

    نیکول کیدمن و شارلیز ترون مثل بمب آمدند

    «بمب شل/ مثل‌ بمب» روایت سینمایی رسوایی مدیر فاکس نیوز با بازی شارلیز ترون، نیکول کیدمن و مارگو رابی دیگر فیلم پرفروش بود، که به فروش ۵ میلیون دلاری بسنده کرد.

    این فیلم که از مدعیان جوایز سینمایی به ویژه در رشته‌های بازیگری است، پیش از به صورت محدود روی پرده رفته بود و هفته در نزدیک به ۱۴۰۰ سالن سینِما اکران شد.

    ۲۴۱۲۴۱

  • لطفا به نویسنده نگویید چطور باش و چطور نباش!

    لطفا به نویسنده نگویید چطور باش و چطور نباش!

    خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ: علی موذنی در سال‌های اخیر کم صحبت کرده است. جدای از زمان انتشار اثری تازه و توضیحاتش درباره آن در فضای آکادمیک ادبیات داستانی کمتر به بحث‌ها و نزاع‌های روزانه وارد شده است در حالی که او با سابقه فعالیت سینمایی، تلویزیونی و ادبی و نیز سابقه کار اجرایی خود در برخی دستگاه‌های فرهنگی و به گواه آنچه از نظر فکری در داستان‌هایش شکل می‌پذیرد یکی از نویسندگان ایرانی متفکر در حوزه داستان‌پردازی اجتماعی و دینی بوده است. به بهانه گفتارهایی درباره نسبت میان رمان و مخاطب و جامعه از او درخواست کردیم که گفتگو با خبرگزاری مهر را در این زمینه بپذیرد که با بزرگواری چنین کرد و در نهایت پس از چند نوبت رفت و برگشت ماحصل گپ و گفت ما با وی را می‌توانید در ادامه بخوانید:

    آقای موذنی عزیز بحث ما درباره نسبت میان رمان و جامعه است. اینکه چه زمانی رمان به مثابه یک اثر ادبی می‌تواند جامعه پیرامون خود را اعم از کسانی که مخاطب ادبیات هستند و یا نیستند، با خود درگیر و مسئله خود را مسئله آنها کند و یا حتی برعکس. برای مقدمه شما بفرمائید برای اثر ادبی چنین شانی قائل هستید؟

    من به یک اعتبار چنین شأنی را برای داستان و رمان قائلم، و به یک اعتبار چنین شأنی را قائل نیستم. وقتی قائلم که رمان‌نویس در خلق دنیای خودبسندۀ رمانش اختیار کافی داشته باشد و هیچ مانعی بر سر راه خود نبیند، حتی اگر اثرش با همۀ شایستگی‌ها قابل چاپ تشخیص داده نشود، و قائل نیستم وقتی رمان نویس مجبور باشد ملاحظاتی را خارج از دنیای خلاقانه‌اش مدنظر قرار دهد، به این عنوان که مثلاً چون مخاطبِ ساده پسند این شیوۀ نوشتن را نمی‌پسندد، بهتر است شیوه‌ای موافق با سطح درک و دانش او به کار گیرد تا چاپ‌های متعدد رمان تضمین شود.

    نویسنده به تعبیری که بیان کردید، آیا تنها در مقابل ذوق هنری خودش پاسخگوست یا مسئولیت دیگری هم دارد؟

    همان بحثِ عالم واقع و عالم واقع نمایی است. داستان نویس در داستانش به واقع نمایی متعهد است نه به واقعیت موجود. داستان نویس با تخیلش از آنچه در عالم واقع می‌گذرد، به عنوان دستمایه‌ای برای ساختن دنیای واقع نمای خودش استفاده می‌کند. به نظرم این یک بحث انحرافی است که تعهد نویسنده نسبت به اثرش ممکن است او را نسبت به مسائل و مشکلات جامعه بی توجه کند. او به عنوان یک شخص حقیقی مثل همۀ مردم در جامعه زندگی می‌کند و در معرض مشکلاتی است که دیگران هم هستند، و به عنوان یک شخص حقوقی داستان می‌نویسد.

    فکر می‌کنم حالا بتوانیم بر گردیم به بخش اول سوال من. به نظر شما رمان به مثابه یک اثر ادبی می‌تواند جامعه پیرامون خود را اعم از کسانی که مخاطب رمان هستند و یا نیستند، با خود درگیر و مسئله خود را مسئله آنها کند و یا حتی برعکس.

    اجازه بدهید اول تکلیف خودمان را با مخاطب روشن کنیم، بعد به ادامۀ بحث بپردازیم. مخاطب داستان از نظر من کسی است که برای خواندن داستان وقت می‌گذارد و در آن سیر و سلوک دارد. بنابراین من اصلاً موقع نوشتن دغدغۀ مخاطبی را ندارم که داستان نمی‌خواند و به آن اعتنا ندارد و با آن مأنوس نیست. مخاطبی هم که اتفاقی و توریستی وارد این دنیا شود، ماندگار نیست، مگر اینکه مقیم شود که در این صورت باید، تاکید می‌کنم، باید مراسم آئینی مطالعه را که همان سیر مطالعاتی است، طی کند و قدم به قدم با دنیاهای متفاوت داستانی و مراتب نویسندگان با زیبایی شناسی های متفاوتشان آشنا و به یک خوانندۀ حرفه‌ای داستان تبدیل شود تا به تغییر و تحول مورد نظر برسد. تعارف که نداریم. مخاطب باید سواد داستانی پیدا کند تا بتواند مراحل رشد را طی کند. سواد داستانی هم به دست نمی‌آید، مگر اینکه سیری که عرضش رفت، رعایت شود. می‌توانی در فیزیک هسته‌ای پروفسور باشی یا بهترین متخصص قلب، اما در داستان خوانی کاملاً عامی باشی. از این مقدمه که بگذریم، به عنوان نویسنده در مقابل جامعه‌ای قرار می‌گیریم که یک کل ِ هم شکل ِ همسان نیست که برای قواره اش بتوانیم یک لباس بدوزیم.هر داستان نویسی مطابق با زیبایی شناسی مورد نظر خودش است که سوژه یابی می‌کند و سوژه‌ها را مطابق با معیارهای خودش می‌پروراند.‌ جامعه تشکیل شده از جهان‌بینی‌های مختلف، دیدگاه‌های اجتماعی و فرهنگی مختلف که گاه حتی با هم در تضاد و تقابل شدیدند. رمان نویس ها هم با جهان بینی‌های مختلف و دیدگاه‌های اجتماعی مختلف مسائل متنوع جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کنند، می‌نویسند و عرضه می‌کنند.

    در نگاه شما آیا ادبیات واقعاً جزیره‌ای دور افتاده میان اقیانوس است که کسی بودن در آن را می‌پسندد و کسی نه؟

    نه داستان برج عاج است نه داستان نویس برج عاج نشین. فکر می‌کنم ادبیات مدت هاست از این جور حرف‌ها عبور کرده، مخصوصاً توی این جامعۀ بحران زده. هر داستان نویس جدی‌ای مسائل مربوط به خودش را دارد.

    اعتقاد دارید که نویسنده باید در بارۀ آنچه در پیرامونش در حال رخ دادن است و آنچه که در رمانش می‌گذرد، نسبتی برقرار کند؟ آیا اثر ادبی به منزله یک هنر نمی‌تواند نسبتی میان واقعیت جاری در بستر انتشار خود و زیست مخاطبش با هویت و حیات درونی خودش تعریف کند به شکلی که دردی از حال مخاطب با نگاه به گذشته و آینده دوا شود؟

    لوسین گلدمن، منتقد خلف لوکاچ نظریه‌ای دارد که هرچند نویسنده را تا سطح یک میرزا بنویس پایین می‌آورد، اما بخشی از واقعیت را در این خصوص مطرح می‌کند. طبق نظر او آثار ادبی زاییدۀ جهان بینی یک جمع است و نویسنده به عنوان یکی از آحاد جامعه به این جهان بینی جمعی شکل هنری می‌بخشد. این نظریه در واقع حکایت از درهم تنیدگی و تأثیر و تأثر رابطۀ نویسنده با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند، دارد. از نظر گلدمن، آفرینندۀ واقعی آثار هنری طبقات اجتماعی و گروه‌های مردمی هستند و جهان بینی آن هاست که در اثر ادبی نمود پیدا می‌کند. پس منفک کردن نویسنده از اجتماعی که در آن زندگی می‌کند، دور و بعید است. در واقع داشته‌های نویسنده همان داده‌های جامعه به اوست و اثری که توسط نویسنده به وجود می‌آید، دادۀ او به جامعه و داشتۀ جامعه از اوست…

    لوکاچ اثر ادبی را ابزاری برای فائق آمدن انسان بر ازخود بیگانگی‌اش به شمار می‌آورد. بر همین اساس است که او معتقد است که اثر ادبی که بی‌مساله و بی‌توجه به حیات تاریخی انسان نوشته شده باشد تنها نام ادبیات را بر دوش می‌کشد و کمکی برای رهایی انسان از سردرگمی‌اش و رها شدن از خود بیگانگی نمی‌دهد. به نظر شما در جغرافیای ادبیات ایران تا چه اندازه به این گزاره نزدیک شده‌ایم؟

    به نظرم هیچ رمان جدی ای نیست که بی اهمیت از کنار انسان گذشته باشد. لوکاچ مگر نمی‌گوید رمان دنیای فردی است که مسئله دارد؟ در این فرمول، مسئله می‌تواند تعمیم پیدا کند و هر مسئله‌ای را که برای او دغدغه می‌شود، در بر بگیرد. لوکاچ پدیدۀ از خود بیگانگی را مطرح کرد، چون انسان را استثمار شدۀ آن بروکراسی عظیم می‌دید. از نظر او انسان دیگر انسان نبود، بلکه شیئ بود در کنار دیگر اشیا. حالا به نظر می‌آید شما هم مثل لوکاچ قالب رمان را چارۀ بسیاری از مشکلات می‌دانید و فکر می‌کنید که در این دوران ضروری است که نویسندۀ ایرانی به سراغ موضوع‌هایی مثل فقر روز افزون مردم و اختلاس‌ها و سیاست زدگی و رانت خواری در حد تیم ملی و ژن خوب و افراط و تفریط‌های اسفبار سیاسی و فاصلۀ کلان طبقاتی و ترویج خرافات به جای عمق بخشیدن به دین و بی تدبیری‌ها و ندانم کاری‌ها برود و به این ترتیب کاری کند که مردم ادبیات را آینۀ درد و رنجی ببینند که بر زندگی شأن تحمیل شده. خیلی هم عالی. رئالیسم انتقادی بخشی از ادبیات داستانی ما را تشکیل داده. بسیاری از آثار دولت آبادی مثل سفر و جای خالی سلوچش از این دست است. چه بسا رئالیسم انتقادی هنوز هم کارکرد و کاربرد داشته باشد، نمی‌دانم. باید از کننده‌اش بپرسید. اما حتی دولت آبادی که به طور مشخص بار این نوع ادبیات را به دوش می‌کشید، بعد از کلیدر رویکرد متفاوتی را تجربه کرد و خواست که داستان مدرن بنویسد. از نظر من، داستان نویس با ساحت‌های گوناگون و متنوعی از درد رو به روست که در طول عمر داستان نویسی اش می‌تواند به آنها بپردازد، آن طور که دلش می‌خواهد، و نه آن طور که بخواهند به او تحمیل کنند. معتقدم هر داستان نویسی مطابق با زیبایی شناسی مورد نظر خودش است که سوژه یابی می‌کند و سوژه‌ها را مطابق با معیارهای خودش می‌پروراند. از نظر من مهم نیست چه نوع سوژه‌ای انتخاب می‌کند، انتخاب سوژه حق طبیعی اوست. انتظاری که من از او دارم، این است که به عنوان یک متخصص حق سوژه را خوب ادا کند و آن را درست بپرورد. ابعاد آن را خوب بررسی کند و به آن عمق ببخشد و افق‌های تازه ای از موضوع را پیش روی مخاطبانش بگذارد. پروردن مخاطب یعنی همین: تجربه‌های عمیق را به او تزریق کردن، حتی اگر تجربۀ عاشقانۀ یک دانشجو در دوره‌ای کوتاه از زندگی اش باشد. به هر حال، طبق فرمول لوکاچ، عشق هم مسئله است، اتفاقاً مسئلۀ مهمی هم هست، چون خواب و خوراک را از عاشق می‌گیرد و او را از خود بی خود و از دیگری پر می‌کند. بنابراین اگر شخصیت‌های داستانی درست پرداخت شوند، تأثیر خودشان را مستقیم و غیر مستقیم روی مخاطب می‌گذارند. چنین مخاطبی از دیالوگ‌هایی که درست و به قاعده و مطابق با شأن و شخصیت داستان نوشته شده باشند، عرصۀ دموکراسی را تجربه می‌کند، چرا که با نظرات مختلف آدم‌های متفاوت رو به رو می‌شود و در می‌یابد که افراط و تفریط هر دو روی یک بیماری مهلکند و آنچه مطلوب است، تعادل است. پس ساختار رمانی که به سامان است، خودش آموزنده است و تعادل را مستقیم و غیر مستقیم به مخاطبش منتقل می‌کند. سر ساخت یکی از فیلم‌هایم، مجری طرح که حرکات بدنش نشان می‌داد از طول کشیدن پرداخت یک صحنه اعصابش خرد شده، در گوشم گفت این همه وسواسی را که در چیدمان این صحنه به خرج می‌دهی، بیننده اصلاً نمی‌بیند و نمی‌فهمد. گفتم ممکن است نبیند یا نفهمد، اما تردید ندارم این چیدمانِ درست حس ِ تناسب را به او منتقل می‌کند، حسی که در من از دیدن ساختار درست یک فیلم منتقل می‌شود بی اینکه فرصت کرده باشم اجزای کل صحنه را ببینم…

    اگر رمان و ادبیات را شکل و شیوه‌ای از اندیشیدن و فلسفه به شمار بیاوریم که بر قلم و کاغذ جاری شده است، به واسطه‌ی حضور آگاهی‌های کاذب ایدئولوژی‌های اینجایی و آنجایی، امکان رسیدن به «تغییر» و نفی وضعیت نامطلوب کنونی را بیش از هر زمانی دور از دسترس قرار داده است، رسالت ادبیات و رمان چیست. آیا می‌تواند تغییری را پدید بیاورد؟ مثل رمان دهکدۀ حیوانات؟

    به نظر شما اگر نویسنده‌ای ایرانی رمان دهکدۀ حیوانات را در این نظام نوشته بود، امکان چاپش را پیدا می‌کرد؟ به عنوان کسی که از نوجوانی با داستان زندگی کرده، یعنی داستان خوانده و خوانده و خوانده تا زمانی که شروع به نوشتن کرده، رسالتی بالاتر از این برای داستان نمی‌بینم که موقعیت انسان را برای مخاطب تبیین کند. نقشش را در این دنیا و در این جهان به او بازنمایاند. در یافتن جهان بینی به او کمک کند تا بداند تکلیفش نسبت به خود و نسبت به همنوعش چیست. چه وظیفه‌ای در این دنیا دارد و می‌خواهد چه کند و به کجا برسد. مخاطب در دنیای داستان مدام در سیر و سلوک است. داستان‌های جدی او را از حالت یک توریست در می‌آورند که هدفش تفریح و سرگرم شدن است، و وادارش می‌کنند با شخصیت‌های مختلف داستانی همذات پنداری کند و تجربه‌های آنها را چنان تجربه کند که گویی بخشی از عمر خودش را زیسته. به نظرم همذات پنداری یکی از اصول تعیین کنندۀ زندگی انسانی است و باعث می‌شود قوۀ تخیل را طوری فعال کند که ما جای آنکه فقط خودمان باشیم و به خودمان فکر کنیم، تبدیل به دیگری بشویم و درد او را مالِ خود کنیم و چون او ریاضت بکشیم و تجربۀ زیستۀ او را به تجربه هامان اضافه کنیم. همذات پنداری باعث می‌شود در آن ِ واحد هم رستم را درک کنیم هم سهراب را. همذات پنداری لطف ِ مداومِ دیگری شدن است. شخصیت‌های داستانی را با همۀ ضعف و قوتشان در ظرف ِ وجود خودمان می‌ریزیم و تجربه مان را فربه و فربه‌تر می‌کنیم تا جایی که در مراوداتمان مدام رگه‌های شخصیت‌های داستانی را در وجود آدم‌های واقعی می‌بینیم. پس داستان ظرفیت عظیمی دارد برای ایجاد تغییر و تحول در موجودیت مخاطبانی که به آن دل می‌دهند. و این شناخت منحصر به فردی است که فقط داستان می‌تواند در اختیار مخاطبانش قرار دهد…

    و سال آخر…آیا مردمی بودن و با جامعه بودن به عنوان یک صفت برای ادبیات ناپسند است؟

    چرا ناپسند؟ اتفاقاً خیلی هم زیبنده است… برای داستان نویس موهبت است، البته در صورتی که تعریف مردمی بودن مشخص باشد…