

۶۱۲۶۶
فرهنگ و اداب رسوم فرهنگ بشری



جلال مقامی دوبلور پیشکسوت سینمای ایران که با اجرای برنامه دیدنی ها از تلویزیون شهرت بسیاری درمیان هنردوستان پیدا کرد به دلیل شکستگی پا در بیمارستان بستری شد.
صفحه رسمی ایران دوبلاژ این خبر را تایید کرده و عنوان شده که به دلیل سکته مغزی که چندی پیش استاد مقامی داشته عمل جراحی وی کمی دشوار خواهد بود.
استاد مقامی در سال ۱۳۴۴ در ۲۴ سالگی با فیلم من مادرم اولین تجربه بازیگری خود را بدست آورد و تا شروع نقلاب اسلامی در ۴ کار سینمایی ایفای نقش کرد. وی بعد از انقلاب نیز در ۳ فیلم بازی کرد اما عمده شهرت وی به اجرای برنامه تلویزیونی دیدنی ها بود.
مقامی از سال ۱۳۶۲ در ۴۲ سالگی با اجرای برنامه تلویزیونی دیدنی ها به تلویزیون آمد و بمدت ۱۲ سال در روزهای جنگ و پس از آن در قاب تلویزیون های سیاه و سفید چهره متفاوتی به نمایش گذاشت.
جلال مقامی مدیریت دوبله آثاری نظیر؛ «معصوم» (۱۳۷۷) و «تعقیب سایهها» (۱۳۶۹)، را برعهده داشتهاست.
وی همچنین سرپرستی گویندگان آثاری نظیر؛ «لانهی عقابها» (۱۳۷۸)، «خلبان» (۱۳۷۶)، «مرد نامرئی» (۱۳۷۴)، «سفر بخیر» (۱۳۷۳)، «هبوط» (۱۳۷۲)، «بدوک» (۱۳۷۰)، «آهوی وحشی» (۱۳۶۹)، «باد سرخ» (۱۳۶۷)، «شب حادثه» (۱۳۶۷)، «تشکیلات» (۱۳۶۵)، «گمشده (۱۳۶۴) و «قصه خیابان دراز» (۱۳۵۷)، را در کارنامه دارد.
جلال مقامی بهجای شخصیتهای سریالهایی نظیر؛ «لبهی تاریکی» (ران کریون) با بازی باب پک، «ارتش سری» (سرگرد آروین برانت)، «پوآرو» (آرتور هستینگز/ دستیار پوآرو) با بازی هیو فریزر، «شرلوک هولمز» (دوبله اول/ دکتر واتسون)، «شرلوک هولمز» (دوبله دوم/ شرلوک هولمز) با بازی جرمی برت و «هشدار برای کبرا ۱۱» (سمیر) و راوی اصلی مجموعه مستند «شاهد عینی»، صداپیشگی کردهاست.
وی همچنین بهجای بازیگران فیلمهایی نظیر؛ «نیش»، «بوچ کسیدی»، «ساندنس کید» و «پابرهنه در پارک» با بازی رابرت ردفورد، «دکتر ژیواگو» و «لورنس عربستان» با بازی عمر شریف، «بانی و کلاید» و «شکوه علفزار» با بازی وارن بیتی، «بربادرفته» (اشلی) با بازی لزلی هاوارد، «شورش در کشتی بونتی» با بازی ریچارد هریس، «کابوی نیمهشب» با بازی داستین هافمن و «غزل» مسعود کیمیایی با بازی فرامرز قریبیان، صداپیشه بودهاست.
مقامی در آثاری نظیر؛ «راز گل شب بو» (۱۳۷۲)، «گالان» (۱۳۶۹)، «زنگ اول» (۱۳۶۳)، «آلونک» (۱۳۴۷)، «گردباد زندگی» (۱۳۴۷)، «ایستگاه ترن» (۱۳۴۵) و «من مادرم» (۱۳۴۴)، به نقشآفرینی پرداختهاست.



ساعات پایانی شب همیشه باکس برنامههای پربیننده تلویزیون بوده است و ساعت ۲۳ به تعبیری گلدن تایم یا زمان طلایی تلویزیون برای نمایش بهترین آثارش محسوب میشوود. پیک تماشای تلویزیون به همین آخر شب برمیگردد که خانوادهها در روزهای عادی سال به خانه برمیگردند و در کنار هم میتوانند به یک کار دسته جمعی بپردازند و معمولا این اتفاق دسته جمعی تماشای تلویزیون در منازل است. به همین دلیل است که معمولاً بهترین برنامهها و پربینندهترین تولیدات سیما در این باره زمانی پخش میشوند.
برنامهای مثل «خندوانه» هم تا مدتها رکورد برنامه پربیننده تلویزیون را در همین بازه زمانی به خود اختصاص داد و پخش آن از شبکه نسیم در این بازه زمانی بارها دیگر برنامهها در دیگر شبکهها را تحتالشعاع قرار داد.
حالا و در شبهای نوروز ۹۹ و دوران سفارش به خانهنشینی مخاطبان، دو برنامه پربیننده سیما هر شب و در همین ساعت به پخش میرسند و مخاطب قاعدتاً باید برای تماشای یکی از این دو، دست به انتخاب بزند.
برنامه «عصر جدید» در شبکه سه با اجرا و کارگردانی احسان علیخانی و برنامه «دورهمی» در شبکه نسیم با اجرا و کارگردانی مهران مدیری دو برنامه پربیننده تلویزیونی شبهای نوروز هستند که پخششان با یکدیگر همپوشانی دارد.
پیش از نوروز هر کدام از این برنامهها هم حاشیههای فراوانی برای تولید در فضای کرونایی و برای حفظ تماشاگرانشان در استودیو داشتند که در نهایت «عصر جدید» دو قسمت را بدون تماشاگر ضبط کرد و «دورهمی» تماشاگرانش را از تصاویر آرشیوی برنامههای قبلی به ضبطهای جدید اضافه کرد.
این دو برنامه که هر دو در ساعت پیک تماشای تلویزیون در کنداکتور قرار گرفتهاند بیشتر از اینکه به تماشای بیشتر تلویزیون توسط مخاطب کمک کنند، به رقابتی میان دو شبکه تبدیل شده است و این مخاطب است که ناگزیر باید یکی را انتخاب کند.
قطعاً این انتخاب کنداکتور و این بازه زمانی حق شبکهها است اما بالاتر از شبکهها معاونت سیما میتوانست با جانمایی بهتر دو برنامه پربیننده تلویزیونی در کنداکتور، این رقابت شبکهای را در نگاهی کلانتر به فضایی برای جذب مخاطب بیشتر در بازه زمانی طولانیتر برای تلویزیون تبدیل کند و از آن سود ببرد.
هرچند هر دو برنامهها روز بعد دو بار بازپخش دارند با این حال این خلا جانمایی درست اولین نوبت پخش در کنداکتور شبکهها نکتهای است که پیش از این هم باعث شده گاهی بهترین برنامههای تلویزیونی تحت الشعاع پخش دیگری قرار بگیرند.
با این نگاه سریال «پایتخت» نیز که جزو سریالهای پربیننده تلویزیون است ساعت ۲۲ با برنامه «هشتگ عصر جدید» همزمان است و باز هم مخاطب باید دست به انتخاب بزند.


خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ:
نوروز امسال شاید خاصترین نوروزی باشد که در دو سه دهه اخیر ایران به خود دیده است. نوروزی که به دلیل شیوع بیماری کرونا و بحران اجتماعی بهداشتی پیوست با آن جامعه ایرانی را در نوعی بهت و شک فرو برده است. با این همه و به روایت تاریخ شاید نه به این ابعاد اما در ساختاری متفاوتتر این اولین نوروزی نیست که ایران و ایرانیان با بحران روبرو میشوند و انسان ایرانی در گذر جبری تاریخ روزگارش را در آن سپری میکند. یادداشتهای که در بخش «روایت بحران» در خبرگزاری مهر طی روزهای اخیر منتشر میشود، نگاهی است متفاوت از سوی هنرمندان اهل قلم به زیست و زندگی خود در بحران. روایتهایی که گاه عاشقانه است و گاه تلخ. گاه گزارشگونه است و گاه کاملاً حسبرانگیز.
آنچه در ادامه میخونید بخشی از روایت خاطره یک روز حضور یوسف قوجق از نویسندگان شناخته شده معاصر ایران و ترکمن صحرا در ماجرای بحران سیل نوروز سال ۹۸ در استان گلستان است. این روایتی است مستند از نگاه یک نویسنده از بحران
… لابد میپرسید مگر به گردنم گذاشته بودند که یک روز مانده به عید نوروز، یعنی درست روز ۲۸ اسفند ۱۳۹۷ بروم گنبد و همان روز بخواهم برگردم؛ آن هم به شهری که در نبود پدر و مادرم، برایم جالب نیست؟
حالا … لطفاً کمی حوصله کنید، تا به شما بگویم آن روز چی شد.
… از آزادشهر که گذشیتم و سر ماشین را که کج کردیم سمت گنبد، تقریباً مطمئن شدم. مطمئن شدم که بهقول همشهریهایم، آن ابرها را نباید کشکی دید! ندیده بودم. ابرهایی که بین راه، درست مقابلمان، یعنی سمت گنبد دیده بودیم، حالا خزیده بودند و آمده بودند بالای سرمان. همان موقع، شستمان خبردار شده بود که این ابرها را نباید الکی گرفت. نباید کشکی گرفت. نگرفته بودیم یعنی.
«لابد میکائیل جان، تهدیگ زیاد خورده!»
این را با خنده، گفتم به خودم، توی دلم، که وقتی رسیدم به گنبد، با پسرعمویم دُردی سر شوخی را باز کنم که سالها بود ندیده بودمش. بگویم بهش که «نشنیدهای مگر، که قدیمیها گفتهاند تهدیگ اگر بخوری، روز عروسیات برف خواهد بارید!» بگویم بهش که «اگر از همان سالهای نوزادی میکائیل، (یعنی چند سالی قبل از سال ۱۳۷۰)، کنارش بودم و بزرگشدنش را میدیدم، نمیگذاشتم تهدیگ بخورد!» به شوخی از همسرش «جمیله گلجه» هم گله کنم که چرا گذاشته آن همه تهدیگ بخورد که در عروسیاش برف که نه، سیل راه بیفتد!

یاد آن سالها که میافتم، مزه شیرین همبازی شدنهایم با میکائیلِ کودک، مقابل چشمانم زنده میشود. میکائیل حالا دیگر خیلی بزرگ شده. حالا شده دندانپزشک خانواده قوجقها و من نمیدانم از کودکیهایش با من، آیا چیزی به یادش مانده یا نه، از زمانی که پسرعمویم دُردی در تهران، در خوابگاه دانشگاه تربیت مدرس زندگی میکرد و میکائیل نوزاد بود و من دانشجوی دانشگاه علامه. پس بیدلیل نیست که با شنیدن خبر عروسیاش در ۲۹ اسفند، یک روز مانده به آخرین روز سال، از تهران حرکت کرده بودم تا همان شب هم بتوانم برگردم.
برای من، سیلوی گنبد، نقطه آغاز شهر گنبد است. چند صد متر نرسیده به پل ابتدای گنبد، کمی از سرعتم میکاهم. مثل هربار، به آنجا که میرسم، مسیر نگاهم ناخودآگاه به سمت راست جاده میرود. محوطهای که زمانی محل نگهداری کپسولهای گاز شرکت «ایرانگاز» بود و پدرم سالها نگهبان آنجا بود. دو سالی میشود پدرم در آرامستان آن سوی جاده، نزدیک انبار کپسولهای گاز، آرمیده است. جایی که سالهای قبل از بازنشستگیاش، لابد خودش بارها از کنار همانجا میگذشته است.
تا برسم به سیلوی گنبد، بارش کمتر شده. باران میبارد و نمیبارد اما آسمانغرنبهای هم نیست. حالا هم ایستادهام در صف ماشینهای ورودی به شهر گنبد. چهار پنچ ردیف ماشین کنار همیم. نه اینکه بعد از رفتن پدر و مادرم به دیار باقی، خیلی کم به گنبد میآیم، هربار که میآیم، به شدت حسرت دیدن همشهریانم را دارم. با لذت، نگاه به ماشینها و سرنشینهایش میکنم.
ماشین سمت چپ، وانت است. رانندهاش مردی میانسال است که کلاهی پشمی سرش کرده. مرد کنار دستش از آن مردان جافتاده و سرد و گرم روزگار چشیده ترکمن است. این را چشمهای بادامی و پفکردهاش، محاسن سفیدش، عرقچین خوشنقش و نگار بالای سرش و چشمان مهربان و ابروهای پُرپشتش میگوید. کمی که جلوتر از من میروند، چشمم میافتد به اندام کشیده اسبی که پشت وانت است. افسارش را به باربند وانت بستهاند. نمد روپوش اسب، خیس آب است و سر اسب، بیرون روپوش، با گوشهایی که نوکشان رو به جلو است و انگار که حاضر و قبراق. لابد صاحبش دارد میبرد به دشتی بیرون از گنبد تا آمادهاش کند برای مسابقات اسبدوانی کورس بهاره.
عبور از پل، خیلی کند پیش میرود. کمی که میگذرد، موبایلم زنگ میخورد. نوشته روی صفحه را میخوانم. پسرعمویم است. دکترای بیوشیمی بالینی دارد و محل کارش در بابل و خانهاش در گنبد است و … حالا هم دارد عروسدار میشود. نگران جاده و باران است.
به هر شکلی بود، از پل گذشتم و رسیدم به میدان اول که سه راه داشت. خیابانی که مستقیم میرفت به سمت مرکز شهر که ماشین پلیس لابد به خاطر بالاآمدن آب، آنجا را بسته بود. خیابان سمت راست، جاده کمربندی بود که میرفت به سمت مینودشت و خیابان سمت چپ هم میرسید به «چایبویی»، منطقهای که همانطور که از اسمش پیداست، کناره رود بود و معلوم بود با آن همه آبی که روی خیابان را پوشانده بود، مردم آنجا چه وضعی داشتند.
از جاده کمربندی، خودم را رساندم به میدان اصلی و رفتم سمت خانه پسرعمویم که نزدیک میل گنبد بود. نشانی سرراستی داشت. تا به آنجا برسم، شدت بارش بیشتر شده بود و خیابانها و کوچهها، همه پر از آب شده بودند و ماشینها اغلب تا سینه، در آب بودند. به هر شکلی که بود، رسیدم به خانه پسرعمویم. همه در تدارک برپایی جشن بودند و مهمانها را به داخل خانه هدایت میکردند. کمی آنطرفتر حیاط مدرسهای را هم برای مراسم جشن، تهیه دیده بودند. به حرمت پسرعمویم بوده لابد، که میدانستم اکثر فرهنگیان را میشناخت و از قدیم، بینشان حرمتی داشت.

چند ساعتی که آنجا بودم، همه را دیدم و با خیلیها نشستم به صحبت. بسیاری از خویشان دور و نزدیک، آمده بودند و خیلیها هم در راه بودند و خیلیها هم هر چه تماس میگرفتم در دسترس نبودند.
کمی که گذشت، دیدیم آب تمام کوچهها و خیابانها را گرفته و حرف از آوردن قایق برای تردد مهمانان و اهالی آن محله است! اگر برنامهای برای بازگشت داشتم، نباید درنگ میکردم و باید میرفتم. با همه خداحافظی کردم و حرکت کردم. تا خودم را برسانم به پل ابتدای شهر، با دیدن آن همه آب در خیابانها، سخت ترسیدم. انگار تمام خیابانهای شهر، رفته رفته داشت میرفت زیر آب و همه چیز داشت گم میشد.
بعد از پل، داشتم از شهر میرفتم بیرون که چشمم افتاد به خیابان بدون آسفالتی که میرفت سمت آرامستان. اگر باران به آن شدت نمیبارید، قطعاً سری به آنجا میزدم تا فاتحهای بخوانم که نشد. رسیدم به محلی که وانت حامل اسب را دیده بودم. ماشین یکهو افتاد روی برآمدگیِ سرعتگیر و تکان شدیدی خوردم. تصویر یال زیبای اسب ترکمن، افتاده بود روی شیشه ماشین مقابل. نمیدانم چرا همان موقع صدای شیهه اسب شنیدم و ناله غمگین تارهای دوتار، که در دستهای لرزان دوتارزنِ ترکمن به خودش میلرزید.
اگر هم قبل از آن شک داشتم، دیگر هیچ شکی برایم نمانده. میفهمم بارانی که دارد میبارد، غیرعادی است و مثل دفعات پیش نیست. باران یکریز میبارید و من داشتم به همه همشهریانم فکر میکردم. به لبخندها و اندوههای عریان از شدت سادگیشان، به رمههایشان، اسبهایشان، به قالیچههایشان و دارهای قالیشان فکر میکردم و اینکه با آن همه آب، چه خواهند کرد؟



در روزهای ابتدایی شیوع کرونا در ایران در یکی از بخشهای خبری صداوسیما عاطفه میرسیدی از مجریان و خبرنگان این سازمان در ویدیویی که بعدها جنجال زیادی به پا کرد مدعی شد که کرونا ترس ندارد و او خودش علائم این بیماری را همین چند روز پیش داشته و به سرعت درمان شده است.
ماجرایی که با انتقادات فراوانی روبهرو شد و بسیاری این سادهانگاری را در جهت معکوس کنترل بیماری کرونا میپنداشتند. حالا مدیر روابط عمومی صداوسیما خبر داده که میرسیدی واقعا به این بیماری مبتلا شده است و در قرنطینه به سر میبرد.
بیماریای که نشان میدهد بسیار جدیتر از آن است که بتوان به شوخیاش گرفت.
۲۵۸۲۵۸



به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، محمدحسین مهدویان، کارگردان و فیلمنامهنویس سینمای ایران، که در سی و هشتمین جشنواره فیلم فجر موفق به دریافت سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی برای فیلم سینمایی«درخت گردو» شد، شب گذشته (یکشنبه ۳ فروردین) مهمان برنامه «دورهمی» با اجرای مهران مدیری بود. مهدویان، در این برنامه درباره موضوعات مختلفی از قبیل علاقهاش به ساخت فیلمهای تاریخ معاصر صحبت کرد.
مهدویان، درباره ساخت فیلمی با موضوع کرونا گفت: «من دوست دارم اگر درباره موضوعی فیلم میسازم از آن واقعه فاصله گرفته باشیم، شاید یکی از دلایلی که فیلمهایی درباره تاریخ معاصر میسازم، همین مورد باشد. چون یک فاصلهای از آن واقعه تاریخی گرفتهایم و میتوانیم درباره آن یک قضاوتی انجام دهیم و آن را بفهمیم و یک قصه سر و ته داری از آن خارج کنیم، چون کرونا این معیارها را ندارد بعید میدانم که تصمیم بگیرم درباره آن فیلم بسازم.»
این کارگردان درباره علت ساخت فیلم با موضوع تاریخی گفت: «این یک علاقه شخصی است که من از دوران دبیرستان آن را با خود به همراه دارم و همین علاقه باعث شده تا به سمت ساخت چنین فیلمهایی بروم و معمولا هم افرادی که سمت ساخت چنین موضوعاتی میروند، متهم به تحریف تاریخ میشوند اما اینگونه نیست، هرکسی برداشت خودش از موضوع را میسازد و مورد پردازش قرار میدهد.»
در بخش دیگری از این گفتوگو، مهران مدیری از سختیهای ساخت فیلم سینمایی «درخت گردو» گفت و مهدویان در پاسخ گفت «به شما که خوش گذشت.»، مهران مدیری هم با تایید این صحبت، گفت: «بله، بسیار خوش گذشت، یک روز با من تماس گرفتند و از من خواستند به دفترشان در نیاوران بروم، آنجا پذیرایی عالی، شیرینی، میوه، چایی، قهوه، دمای اتاق ایدهآل همه چیز متناسب، من هم گفتم جانم؟ چه کار باید بکنم؟ موضوع فیلم را تعریف کردند و گفتند ما دوتا لوکیشن داریم، یکی دارآباد، یکی نیاوران، من هم گفتم عالیست… اما زمان فیلمبرداری، من با دو متر برف در سرمای زمستان بانه بودم.»
مدیری در ادامه گفت: «قرار بود، یک درخت گردو پیدا کنند و فیلمبرداری آنجا انجام شود. یک روز با من تماس گرفتند و گفتند برویم بانه با یک هواپیما که چه عرض کنم؟ با یک مینیبوس بالدار رفتیم سنندج و در یک برف شدید، پنج ساعت با ماشین طول کشید تا به بانه برسیم، وسط فیلمبرداری به من گفتند پشت این کوهها کشور عراق است. خلاصه که خیلی به من خوش گذشت، محمدحسین جان، یک کلاه گنده سرمن گذاشت، من آنجا حتی پدربزرگم را هم جلوی چشمانم دیدم.(با خنده)»
مجری «دورهمی» در پایان گفت: «اصلا نمیتوان به محمدحسین اعتماد کرد، آن سکانسی هم که قرار بود در دارآباد بگیریم، با همان مینیبوس بالدار رفتیم در ارومیه گرفتیم. شبها هم که در اتاق خواب بودم، میآمدند زنگ را میزدند و فرار میکردند. خلاصه که بسیار به من خوش گذشت (با خنده).»
مهدویان هم در پاسخ گفت: «میخواستیم یک درخت گردو پیدا کنیم، فقط آنجا پیدا کردیم، جای دیگری نبود، ولی مطمئنم، آقای مدیری دیگر به من اعتماد نمیکنند.»
۵۷۲۴۵



۲۵۸۲۵۸



اکبرخان در نامه خود، ایران را یک کشور بزرگ با سابقه تمدنی، تاریخ غنی و میراث فرهنگی از ۷۰۰۰ هزار سال قبل از میلاد مسیح معرفی میکند که در کنار هند به عنوان یکی از قدرتهای معاصر و بزرگترین دموکراسی، جهان، میتوانند از طریق همکاریهای چند جانبه اقتصادی آینده بزرگی را رقم بزنند.
وی با ابراز تاسف از کاهش مبادلات تجاری و اقتصادی ایران و هند ظرف سالهای اخیر، تصریح میکند که این امیدواری وجود دارد که دوکشور ظرفیتهای اقتصادی و تجاری کار با یکدیگ را به دو برابر افزایش دهند. وی معتقد است همکاری دو ملت بزرگ ایران و هند میتواند توازن رادر جنوب آسیا در ارتباط با شرق و غرب این قاره برقرار کند.
این کارگردان هندی با این تعبیر که تحریمهای ناعادلانه آمریکا علیه ایران، بیشترین تحریمهای اعمال شده علیه یک کشور در جهان است، خاطرنشان کرد: «این وضعیت کار ایران برای مبارزه علیه کرونا را سختتر می کند و حتی ایران نمیتواند ازمنابع خود برای تجارت مشروع و حتی خرید دارو و تجهیزات پزشکی استفاده کند.»
وی افزود: «حتی کشورهایی که مخالف این تحریمها هستند نیز مجبور به اعمال تحریمهای غیر انسانی آمریکا شدهاند.»
اکبرخان در این نامه تاکید کرد: «هند براساس اصول و آموزههای خود باید با بی عدالتی علیه انسانها مقابله کند و برای برابری انسانها تلاش نماید و از اینرو این کشور باید از ایران در این شرایط حمایت کند تا در تحریمهای غیرعادلانه علیه ایران تجدید نظر شده و کاهش یابد.»



وَ لَقَدْ کَانَ فِی رَسُولِ اللَّهِ کَافٍ لَکَ فِی الْأُسْوَهِ؛
برای تو کافی است که راه و رسم زندگی پیامبر اسلام را الگوی خود قراردهی
وَ دَلِیلٌ لَکَ عَلَی ذَمِّ الدُّنْیَا وَ عَیْبِهَا؛
و – این راه و رسم- راهنمایی است برای تو در نکوهش و عیب دنیا
وَ کَثْرَهِ مَخَازِیهَا وَ مَسَاوِیهَا؛
و بی اعتباری و بدیهای بسیارش
إِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا؛
چه، دنیا را از هر سو از هر سو از پیامبر گرفتند
وَ وُطِّئَتْ لِغَیْرِهِ أَکْنَافُهَا؛
و به غیر او سپردند
وَ فُطِمَ عَنْ رَضَاعِهَا؛
و او از شیر این مادر-دنیا- ننوشید
وَ زُوِیَ عَنْ زَخَارِفِهَا؛
و از زیورها و زینتهای آن فاصله گرفت
….
فَتَأَسَّ بِنَبِیِّکَ الْأَطْیَبِ الْأَطْهَرِ؛
پس به پیامبر پاکیزهات اقتدا کن
فَإِنَّ فِیهِ أُسْوَهً لِمَنْ تَأَسَّی؛
که راه و رسم او الگویی است برای آنها که در پی الگویی هستند
وَ عَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّی؛
و موجب فخر و عزت است برای کسی که خواهان عزت باشد
وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَی اللَّهِ الْمُتَأَسِّی بِنَبِیِّهِ وَ الْمُقْتَصُّ لِأَثَرِهِ؛
و محبوبترین بندگان نزد خدا، آنهایی هستند که به پیامبرشان اقتدا کنند و در راه او گام بردارند
قَضَمَ الدُّنْیَا قَضْماً؛
به اندازه ضرورت از دنیا بهره گرفت
وَ لَمْ یُعِرْهَا طَرْفاً؛
و هرگز تمایلی به آن نشان نداد
أَهْضَمُ أَهْلِ الدُّنْیَا کَشْحاً؛
پهلویش از همه مردم لاغرتر
وَ أَخْمَصُهُمْ مِنَ الدُّنْیَا بَطْناً؛
و شکمش از همه خالیتر بود
عُرِضَتْ عَلَیْهِ الدُّنْیَا؛
دنیا بر او عرضه شد
فَأَبَی أَنْ یَقْبَلَهَا؛
ولی آن را نپذیرفت
وَ عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَیْئاً فَأَبْغَضَهُ وَ حَقَّرَ شَیْئاً فَحَقَّرَهُ وَ صَغَّرَ شَیْئاً فَصَغَّرَهُ؛
چیزی را که میدانست مبغوض خداست، مبغوض می شمرد، چیزی را که نزد خدا حقیر است، حقیر میدانست. و چیزی را که نزد او خرد و بیمقدار است، کوچک میشمرد
وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِینَا إِلَّا حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ تَعْظِیمُنَا مَا صَغَّرَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ لَکَفَی بِهِ شِقَاقاً لِلَّهِ وَ مُحَادَّهً عَنْ أَمْرِ اللَّهِ؛
برای مخالفت ما با خدا و سرپیچی از فرمانش همین کافی است که در ما چیزی جز محبّت به آن چه مورد خشم خدا و رسولش است، و بزرگ شمردن آنچه خدا و رسولش آن را کوچک شمردهاند وجود نداشته باشد
وَ لَقَدْ کَانَ (صلی الله علیه وآله) یَأْکُلُ عَلَی الْأَرْضِ؛
و همانا پیامبر «که درود خدا بر او و خاندانش باد» بر روی زمین مینشست و غذا میخورد
وَ یَجْلِسُ جِلْسَهَ الْعَبْدِ؛
و چون بندگان مینشست
وَ یَخْصِفُ بِیَدِهِ نَعْلَهُ؛
با دست خود پارگی کفشش را وصله میزد
وَ یَرْقَعُ بِیَدِهِ ثَوْبَهُ؛
جامه خود را به دست خود میدوخت
وَ یَرْکَبُ الْحِمَارَ الْعَارِیَ؛
بر خر بی پالان سوار میشد
وَ یُرْدِفُ خَلْفَهُ.
و دیگری را بر پشت خود سوار میکرد
وَ یَکُونُ السِّتْرُ عَلَی بَابِ بَیْتِهِ فَتَکُونُ فِیهِ التَّصَاوِیرُ، فَیَقُولُ یَا فُلَانَهُ لِإِحْدَی أَزْوَاجِهِ غَیِّبِیهِ عَنِّی، فَإِنِّی إِذَا نَظَرْتُ إِلَیْهِ ذَکَرْتُ الدُّنْیَا وَ زَخَارِفَهَا؛
پردهای بر در خانه او آویخته بودند که نقشها و تصویرهایی در آن بود، به یکی از همسرانش فرمود، این پرده را از برابر چشمان من دور کن که هرگاه نگاهم به آن میافتد به یاد دنیا و زینتهای آن میافتم
فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْیَا بِقَلْبِهِ؛
قلباً از دنیا روی برگردانده بود
وَ أَمَاتَ ذِکْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ؛
و یاد دنیا را در وجود خود میرانده بود
وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِیبَ زِینَتُهَا عَنْ عَیْنِهِ؛
و دوست داشت زینت دنیا از برابر چشمش پنهان بماند
لِکَیْلَا یَتَّخِذَ مِنْهَا رِیَاشاً وَ لَا یَعْتَقِدَهَا قَرَاراً؛
تا از آن – دنیا – لباس فاخری تهیه نکند و آن – دنیا – را قرارگاه دائمی خود نداند
وَ لَا یَرْجُوَ فِیهَا مُقَاماً؛
و در آن امید درنگ نداشت
فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ وَ أَشْخَصَهَا عَنِ الْقَلْبِ وَ غَیَّبَهَا عَنِ الْبَصَر؛
پس علاقه به دنیا را از خود بیرون کرد، و دل از دنیا بر کند، و چشم از دنیا پوشاند
وَ کَذَلِکَ مَنْ أَبْغَضَ شَیْئاً أَبْغَضَ أَنْ یَنْظُرَ إِلَیْهِ وَ أَنْ یُذْکَرَ عِنْدَهُ؛
و چنین است کسی که چیزی را دشمن دارد، خوش ندارد به آن بنگرد، یا نام آن نزد او بر زبان آورده شود
وَ لَقَدْ کَانَ فِی رَسُولِ اللَّهِ مَا یَدُلُّکَ عَلَی مَسَاوِئِ الدُّنْیَا وَ عُیُوبِهَا؛
در سیرت زندگانی رسول خدا نکاتی وجود دارد که رهنمای تو به زشتیها و عیبهای دنیا است
إِذْ جَاعَ فِیهَا مَعَ خَاصَّتِهِ؛
آنگاه که با نزدیکان خود گرسنه به سر میبرد
وَ زُوِیَتْ عَنْهُ زَخَارِفُهَا مَعَ عَظِیمِ زُلْفَتِهِ؛
و با آن که مقام و منزلت بزرگی داشت، زینتهای دنیا از دیده او دور ماند
فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ أَکْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) بِذَلِکَ أَمْ أَهَانَهُ؟
پس هر انسان بصیر و آگاهی باید بر مبنای خرد خویش بیندیشد که آیا خدا محمد «که درود خدا بر او و خاندانش باد» را به داشتن این سیرتها گرامی داشته یا خوار کرده؟
فَإِنْ قَالَ أَهَانَهُ فَقَدْ کَذَبَ وَ اللَّهِ الْعَظِیمِ بِالْإِفْکِ الْعَظِیمِ؛
اگر بگوید که او را خوار کرده، سوگند به خدای بزرگ که دروغ میگوید و بهتانی بزرگ میزند
وَ إِنْ قَالَ أَکْرَمَهُ فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَهُ وَ زَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ؛
و اگر بگوید گرامیش داشته، پس بداند خدا کسی را خوار شمرده که دنیا را به او ارزانی داشته؛ درحالی که از نزدیکترین مقربان به خودش دور نگهداشته است
فَتَأَسَّی مُتَأَسٍّ بِنَبِیِّهِ؛
پس، هر که باید به پیامبرش تأسی جوید
وَ اقْتَصَّ أَثَرَهُ وَ وَلَجَ مَوْلِجَهُ؛
و پای بر جای پای او نهد و از هر جا او داخل شد، داخل شود
وَ إِلَّا فَلَا یَأْمَنِ الْهَلَکَهَ؛
در غیر اینصورت از هلاکت ایمن نباشد
فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) عَلَماً لِلسَّاعَهِ وَ مُبَشِّراً بِالْجَنَّهِ وَ مُنْذِراً بِالْعُقُوبَهِ؛
خدای متعال محمد «که درود خدا بر او و خاندانش باد» را نشانه قیامت، مژده دهنده بهشت و ترساننده از عقوبت قرار داد
خَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا خَمِیصاً وَ وَرَدَ الْآخِرَهَ سَلِیماً؛
با شکمی گرسنه از دنیا رفت و با سلامت جسم و جان وارد آخرت شد
لَمْ یَضَعْ حَجَراً عَلَی حَجَرٍ حَتَّی مَضَی لِسَبِیلِهِ وَ أَجَابَ دَاعِیَ رَبِّهِ؛
سنگی بر سنگی ننهاد تا به راه خود رفت و دعوت پروردگارش را اجابت کرد
فَمَا أَعْظَمَ مِنَّهَ اللَّهِ عِنْدَنَا حِینَ أَنْعَمَ عَلَیْنَا بِهِ سَلَفاً نَتَّبِعُهُ وَ قَائِداً نَطَأُ عَقِبَهُ؛
چه نعمت بزرگی است از سوی خداوند بر ما وجود او، رهبری که باید از او پیروی کنیم و پیشوایی که باید راه او را تداوم بخشیم
وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِی هَذِهِ حَتَّی اسْتَحْیَیْتُ مِنْ رَاقِعِهَا؛
به خدا سوگند که این جبّه خود را چندان وصله زدهام که دیگر از وصله زننده آن شرم دارم
وَ لَقَدْ قَالَ لِی قَائِلٌ أَلَا تَنْبِذُهَا عَنْکَ؟
یکی به من گفت: «آیا آن را دور نمی افکنی»؟
فَقُلْتُ اغْرُبْ عَنِّی؛ فَعِنْدَ الصَّبَاحِ یَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَی.
گفتم: از من دور شو که صبحگاهان رهروان شب ستایش میشوند.


فاطمه پاقلعهنژاد: شاید کمتر پیش بیاید که طرفداران برنامههای عروسکی نام صداپیشه یک عروسک را بدانند و او را بشناسند. اما «جنابخان» مانند همه عروسکها نبود. او که در ۵ فصل، بخش جدانشدنی «خندوانه» بود، به خاطر دغدغههایش برای مسائل اجتماعی، کل کل شیرینش با رامبد جوان و البته اطلاعات فوتبالی فوقالعادهاش جای خود را در دل مخاطبان باز کرده بود و محبوبیت زیادی داشت. برای همین هم کنجکاوی برای شناختن صداپیشهاش زیاد بود و همین باعث شد تا مخاطبان چهره محمد بحرانی را هم مانند صدایش بشناسند.
بحرانی که خاستگاهش صحنه تئاتر است، در چند فیلم و سریال و با کارگردانهای بزرگی مثل کیومرث پوراحمد و ایرج طهماسب کار کرده و در «کلاه قرمزی» هم برای دو شخصیت محبوب «ببعی» و «آقوی همساده» صدا ساخته بود.
محمد بحرانی این شبها در سریال نوروزی شبکه سه با نام «دوپینگ»، نقش یکی از کاراکترهای اصلی را ایفا کرده است. به همین بهانه با او گفتوگویی انجام دادهایم که در ادامه میخوانید.

کمدی فانتزی سریال «دوپینگ» میتواند مخاطب را جذب کند؟
البته کمدی این سریال، فرم کمدی مرسومی در تلویزیون نیست. در این سالها برای ساخت کمدی خیلی سعی شده و بیشتر آنها ناتورالیستی بودند و من خودم طرفدار آنها بودم. مثلا خیلی «پایتخت» را دوست دارم و تمام آن را دنبال میکنم و هر وقت هم میبینم میخندم. «دوپینگ» هم سبک کمدی متفاوتی دارد و حداقل من متن مشابه آن را تابهحال نخوانده بودم.
بازیگران متفاوتی هم در این سریال مشغول هستند.
همه گروههایی که کار میکنند حرفهای هستند اما بازیگران این سریال تیمی هستند که شاید ترکیب غریبهای باشد و از این نظر جذاب است.
«دوپینگ» اولین تجربه کارگردانی آقای مقصودی در زمینه سریال است.
بله. حرفه اصلی آقای مقصودی در تمام این سالها فیلمنامه بوده و همه هم در سینما او را به عنوان فیلمنامهنویس میشناسند. فیلمنامههای گردن کلفتی داشته و در هیات انتخاب جشنواره بوده ولی بعد از فیلم «خجالت نکش» که در سینما موفق بود، الان هم با اولین سریالش آمده.
امسال «خندوانه» را نداشتیم. دلمان برای جناب خان تنگ شده.
من هم خیلی زیاد هم برای رفقا در «کلاه قرمزی» و هم برای جناب خان دلم تنگ شده. هم من و هم اکیپی که در عروسکگردانی و ایدهپردازی با هم کار میکردیم. واقعا ای کاش میشد در این روزها حضور داشته باشیم ولی از طرف دیگر شاید واقعا الان جمع نشدن عاقلانهترین کار باشد. دوستانی که استندآپ و کارهای فردی انجام میدهند خیلی خوب است که این روزها فعال هستند و از خانه و در فضای مجازی برای مردم کار میکنند، کار درست و ارزشمندی است. یک مقدار ولی این روزها برای تیمهای عروسکی سخت است. چون بالاخره برای یک کار عروسکی باید چندین نفر دور هم جمع شویم و این خلاف توصیههایی است که این روزها میشود. برای همین فکر میکنم جناب خان هم این روزها خودش را در خانه قرنطینه کرده.
و یک رابطه لانگ دیستنس را با احلام تجربه میکند.
جناب خان که همه عمرش با احلام رابطه لانگ دیستنس بوده.
پس با تصمیم آقای جوان درباره نساختن «خندوانه» موافق بودید؟
کار عاقلانهای بود. من درباره اتفاقات مدیریتی و اینکه «خندوانه» باشد یا نباشد اصلا نه صاحبنظرم و نه نظری میدهم ولی اینکه این جمع نشدن با هر دلیلی و به هر بهانهای، به نظرم اتفاق عاقلانهای است.
شما یک طرفدار سرسخت فوتبال هستید. از فوتبال چه خبر؟
این روزها که همه لیگها تعطیل شدند و عملا فوتبالدوستها باید منتظر باشند. من بازی آخر یونتوس را دیدم و بعد از گلهای یوونتوس بازیکنها برای شادی گل روی سر و کله هم میپریدند من همانجا گفتم که همه بازیکنها در شهر رفتوآمد دارند و این خطرناک است. دو روز بعد خبر آمد که یکی از بازیکنهای یوونتوس مبتلا به کرونا شده است.
امسال تقریبا اغلب مربیهای خارجی که به ایران آمدند، بعد از چند هفته رفتنی شدند.
استراماچونی برای استقلال فوقالعاده بود و البته من کالدرون را به اندازه برانکو دوست نداشتم و معمولی بود ولی باز جایگاه پرسپولیس بد نبود. خیلی جالب میشد اگر این دو تیم، استقلال با استراماچونی و پرسپولیس با برانکو در لیگ میماندند و لیگ ادامه پیدا میکرد. دو تیم خیلی قوی بودند و رقابت جذابی میشد. ولی در شرایط مالی که الان کشور ما دارد و هر مربی و هر بازیکنی ۶ماه بعد در فیفا از ما شکایت دارد، نمیدانم شاید الان وقش نیست. عملا هر خارجی که وارد فوتبال ایران میشود چندماه بعد یک شکایت و چندصدهزار یورو از ما میگیرد.
بعضی میگویند نگه داشتن این مربیها خسارت کمتری دارد.
متاسفانه بله. آنها که پولشان را میگیرند در هر صورت؛ خیلی هم قانونی. مثل ویلموتس که ۱۹۰روز کار کرد و اندازه همه مربیهای ایرانی پول گرفت.
چالشهای متفاوتی برای بهتر کردن حال مردم در این روزها راه افتاده. به عنوان کسی که سالها مردم را خندانده فکر میکنید چه میشود کرد که حال مردم خوب شود؟
سوال سختی است. چون خودمان هم با این حال درگیریم و رطب خورده منع رطب چه کند. خودمان هم در خانه هستیم و یک ساعتهایی در روز آدم بیحوصله و کلافه میشود. و از طرف دیگر خیلیها در ایران روزمزد هستند و باید کار کنند. اگر بخواهم توصیه کنم مثلا فیلم ببینند یا کتاب بخوانند، این برای کسانی نیست که روزمزد هستند و نیاز دارند سر کار بروند، برای همین گفتم سوال سختی است. کسانی که چنین توصیههایی میکنند شاید حواسشان نباشد خیلیها اصلا امکان مالی این کارها را ندارند.
امیدوارم غول مرحله آخر باشد.
من یک چیزهایی خواندم که این کرونا احتمالا سبک زندگی آدمها را به صورت جدی عوض خواهد کرد. نوع سفرهایشان، ارتباطاتشان، وسواسهای بیش از حد و بیمارگونه آدمها درباره لباس و تفریح و … من امیدوارم چیزی که از این اتفاق باقی میماند چیز خوبی باشد و شاید نوع نگاه مسوولانهای که کرونا در بعضی از اقشار ایجاد کرده، اگر بماند میتواند یادگار درستی از این روزهای بد باشد.
۲۵۸۲۵۸