به گزارش خبرگزاری مهر، رحمانی درباره پنجمین مجموعه شعرش گفت: شعرهای این مجموعه دربرگیرنده ۱۶۸ قطعه شعر سپید پیرامون زبان و رویکردهای زبانی سروده شدهاند.
وی با بیان اینکه خط شعری من سهل و ممتنع است، اظهار داشت: در شعرهای این مجموعه از نظر فرم سعی کردهام شیوهای ساده و ساختارمندتر را بهکار گیرم.
وی در تشریح ویژگیهای این مجموعه از دیدگاه خودش توضیح داد: اشعار این کتاب حسی هستند و ژانرهای اجتماعی، عاشقانه و تا حدودی سیاسی را در برمیگیرند.
در بیست و هفتمین شعر از این مجموعه میخوانیم:
فکرش را هم نمیکردم
شبی بیاید
که تو به جای قرص ماه
با قرص آه بخوابی و
صدای مرا هم نشنوی
انگار
جوانی عشق به کما رفته
و تمام مادران دنیا
لباس دامادی به دست
در پلکهای بستهاش منتظرند
پنجمین مجموعه شعر رحمانی با عنوان «آه زاده بیاسب» در برگیرنده ۱۶۸ قطعه شعر در ۲۰۰ صفحه است که توسط انتشارات سیب سرخ به چاپ خواهد رسید.
مهری رحمانی متولد سال ۱۳۲۹ در تهران است. پیشتر مجموعه شعرهای «دارم شبیه خودم میشوم»، «بیگ بنگ تردید»، «یک خوشه زن» و «تو حادثه ترین انتخاب منی» را راهی بازار نشر کرده است.
اتفاقات جدید در مسابقه کلمات علیه کرونا/ امشب؛آموزش داستان نویسی
به گزارش خبرنگار مهر، مسابقه داستانک نویسی «کلمات علیه کرونا» همزمان با شیوع بیماری کرونا از سوی نشر صاد و نشرسرای خودنویس و با همکاری خبرگزاری مهر در حال برگزاری است.
این مسابقه از این هفته با جوایزی هفتگی نیز همراه خواهد شد. بنابراعلام روابط عمومی مسابقه هر هفته سه داستان برتر از نگاه مخاطبان بر حسب تعداد لایک؛ برندهی ۲۰۰ هزار تومان بن خرید کتاب الکترونیک خواهند شد و و درنهایت سه برندهی نقدی یک میلیون تومانی، ۷۰۰ و ۵۰۰ هزار تومانی به انتخاب داورها معرفی خواهند شد
تا جمعه ۱۵ فروردین ماه فرصت برای ارسال داستانک های این هفته وجود دارد و شنبه ۱۶ فروردین ماه، به ۶ داستانِ پرطرفدار جوایزی اهدا میشود.
اما مسابقه داستان نویسی «کلمات علیه کرونا »یک هدیهی نوروزیِ نیز به خودنویسیها دارد.
پخش زنده آموزش داستانکنویسی با احسان رضایی امشب ساعت ۲۱ در صفحهی اینستاگرام خودنویس به آدرس instagram.com/khodnevis99 برقرار خواهد بود.
برای شرکت در این مسابقه، از داستاننویسان عزیز در هر نقطهی ایران، دعوت میشود که در قالب داستانک (زیر ۱۰۰ کلمه)، با موضوع ویروس کرونا آثار خود را از طریق راههای ارتباطی زیر ارسال کنند.
۴-همچنین با انتشار داستانکهای خود در اینستاگرام با هشتگ #کلمات_علیه_کرونا، در مسابقه شرکت داده خواهید شد.
مهلت ارسال داستانکها از همین امروز تا ۳۱ فروردین
همهی آثارِ تایید شده به صورت روزانه در کانال تلگرام و اینستاگرام نشرسرای خودنویس منتشر میشوند.
پس از پایان زمان مسابقه، به سه داستانک برتر، جوایز نقدی یک میلیون تومان، ۷۰۰ و ۵۰۰ هزار تومانی اهدا میشود.
برای اطلاعات بیشتر عضو کانال خودنویس شوید @khodnevis_ir
ایجاد سامانه مدیریت الکترونیکی نشر برای انتشار کتاب در کشور
به گزارش خبرگزاری مهر، زینب پاپی مدیرکل پژوهش، کتابداری و آموزش سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با اشاره به اقدامات مهم اداره کل پژوهش کتابداری و آموزش در سال گذشته گفت: این اداره کل در سه حوزه پژوهش، آموزش و انتشارات فعالیت میکند که در حوزه آموزش، سال گذشته دورههای تخصصی و عمومی (۴۶ دوره) به صورت حضوری و الکترونیکی برگزار شد.
پاپی افزود: این دورهها برای اعضای هیأت علمی، کارشناسان داخل سازمان و سایر سازمانها برگزار شد و بنا به درخواست سازمانها و مراکز تخصصی، مدرسان داخلی نیز برای تدریس دورههای تخصصی در حوزه کتابداری و اسناد معرفی شدند.
به گفته وی، از آنجا که سازمان در دو عنوان شغلی کتابدار و کارشناس اسناد و مدارک دارای مجوز از سازمان اداری و استخدامی در حوزه آموزش است، بنابراین عناوین و سرفصلهای آموزشی تخصصی در این دو حوزه نیز به روز شد و برای سازمان اداری و استخدامی نیز تدوین و نهایی شد.
مدیرکل پژوهش، کتابداری و آموزش سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران تصریح کرد: در سال گذشته نیازسنجی آموزشی را برای سال ۹۹ با رویکرد جدید و با استفاده از استاندارد ISO10015 و سایر دستورالعملها آغاز کردیم و در سال جاری، نیازسنجی آموزشی مشاغل تخصصی سازمان با رویکرد آموزشهای پایه، بازآموزی و روزآمدسازی کارشناسان و مدیران سازمان خواهد بود.
وی گفت: همچنین موضوع ارزیابی و اثربخشی دورههای آموزشی که موضوع بسیار مهمی است در سال جاری برمبنای الگوی اثربخشی کرک پاتریک در ۴ سطح واکنش، یادگیری، رفتار و نتایج در دستور کار است.
پاپی همچنین تکمیل شناسنامههای آموزشی کارشناسان سازمان در سامانه مدیریت آموزش، تکمیل بانک اطلاعاتی مدرسین سازمان به منظور ایجاد فرصتهای برابر و استفاده از ظرفیتهای تخصصی در سازمان و خارج سازمان، توسعه آموزش غیرحضوری (LMS و وبینار) سازمان و تدوین برنامه درآمدزایی آموزش سازمان با رویکرد ارائه آموزشهای تخصصی برای کارشناسان سایر سازمانها را از دیگر برنامههای پیش بینی شده در سال جدید عنوان کرد.
وی با اشاره به انتشار ۲۳ عنوان کتاب در حوزههای کتابداری، اسناد و آرشیو، ایران شناسی و تاریخ شفاهی در انتشارات این سازمان اظهارداشت: حدود ۱۳ عنوان کتاب دیگر هم در انتظار چاپ است. همچنین نشریات علمی، فصلنامه مطالعات ملی کتابداری و سازماندهی اطلاعات، دوفصلنامه تاریخ شفاهی، شماره جدید از نامه ایران و اسلام و گنجینه اسناد توسط انتشارات سازمان منتشر میشود.
وی به دیگر برنامههای بخش انتشارات کتابخانه ملی ایران در سال ۹۹ اشاره کرد و افزود: برنامهریزی و راه اندازی نشر دیجیتال سازمان، فروش آنلاین برای منابع چاپی و راه اندازی سامانه مدیریت نشر برای الکترونیکی کردن تمام فرایندهای انتشار کتاب و فروش آثار از طریق رایزنیهای فرهنگی به سایر کشورها از جمله برخی برنامههای پیش رو برای سال جدید در بخش انتشارات خواهد بود.
پاپی با اشاره به برگزاری دهمین جشنواره ملی پژوهش و فناوری در سال گذشته، ادامه داد: این جشنواره با رویکرد تحول دیجیتال برگزار شد که از آثار برتر در قالبهای کتاب، تصنیف یا تألیف، طرح پژوهشی خاتمه یافته، پایان نامههای کارشناسی ارشد، رساله دکتری خاتمه یافته در حوزههای علم اطلاعات و دانش شناسی، علوم آرشیوی، مطالعات ایران شناسی، اسلام شناسی و نسخه پژوهی، تاریخ شفاهی و تحول دیجیتال در کتابخانه و مراکز آرشیوی تجلیل شد.
مدیرکل پژوهش، کتابداری و آموزش سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران تصریح کرد: همچنین سازمان اسناد و کتابخانه ملی برای نخستین بار در دهمین جشنواره پژوهشی از ایدههای برتر در حوزه کتابخانه، فناوری و امور آرشیوی با تاکید بر تحول دیجیتال تجلیل کرد.
وی یادآور شد: از دیگر اقداماتی که در بخش پژوهش انجام شد، انجام مصاحبه جذب هیأت علمی مربوط به دو فراخوان شهریور ۹۸ و بهمن ۹۷ در رشته علم اطلاعات و دانش شناسی بود، بعد از انجام مصاحبه توسط اساتید خبره در این حوزه، صلاحیت علمی دو نفر تأیید شد. رشته کامپیوتر با توجه به گسترش کرونا و ممنوعیت جلسات، انشالله به زودی بعد از رفع این موضوع برگزار خواهد شد.
مدیرکل پژوهش، کتابداری و آموزش سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران از اعلام نیاز سازمان در رشتههای کامپیوتر (با گرایش هوش مصنوعی و بیگ دیتا) و کتابداری و تاریخ (با تاکید بر حوزه آرشیو) طی فراخوانی در بهمن ۹۸ گفت گفت: بومی سازی آیین نامههای مربوط به اعضای هیأت علمی سازمان مانند ترفیعات، آیین نامه استخدامی با توجه به فعالیتهای سازمان، ارتقا سامانه پژوهش، تشکیل دبیرخانه مشترک نشریات سازمان و تغییر نظام ارزیابی اعضای هیأت علمی سازمان از جمله برنامههای در دست اقدام در سال جاری است.
به گزارش خبرنگار مهر، جدیدترین اثر پائولو جوردانو با رعایت کپیرایت به عنوان هدیهای به خوانندگان فارسیزبان به شکل رایگان با ترجمهی محیا بیات از سوی نشر برج منتشر شده است.
کتاب «در روزگار آلودگی: یادداشتهای رماننویسی که در قرنطینه به ویروس، ریاضی، جامعه و اخلاق میاندیشد!» بهشکل رایگان در اپلیکیشنهای کتابخوانی همچون فیدیبو و طاقچه در دسترس است.
پائولو جوردانو رماننویس ایتالیایی در پیامی اختصاصی خطاب به مردم ایران خواسته است درخانه بمانند. او در این ویدئوی اختصاصی از دلایل نوشتن این جستار گفت: همان طور که میدانید ایتالیا در سومین هفتهی قرنطینهی کامل است. میدانم که ایران هم شرایط مشابهی دارد. به دلایلی ما در حال تجربهی مشترک این شرایط ناخوشایند هستیم و البته این امتیاز ناخوشایند را داریم که آیندهی نزدیکمان را قبل از خیلی کشورهای دیگر ببینیم. این یکی از دلایلی هم هست که من این جستار کوتاه «در روزگار آلودگی» را نوشتم.
جوردانو در این ویدئو از آرزوی سفر به ایران هم گفته است: امیدوارم این کار بتواند کمکی بکند تا کمی بیشتر دریابیم که در ایران نیز چه اتفاقی در حال رخ دادن است. من هرگز در کشور شما نبودهام، گرچه همیشه آرزوی این سفر را داشتهام. حالا این یکی از اولین کارهایی خواهد بود که بعد از امکان دوبارهی سفر کردن انجامش خواهم داد. پس به امید دیدار.
در روزگار آلودگی همزمان با ایران در ایتالیا، فرانسه، بریتانیا، یونان، سوئد، آلمان، اسپانیا، پرتقال، رومانی، فنلاند، ژاپن، آمریکا و…. منتشر میشود. او در ویدئویی خطاب به مردمی که قرار است این کتاب را بخوانند انگیزههای نوشتن این کتاب را شرح داده است: «من از این اوقات فراغت ناخوشایند استفاده کردم تا کتابی بنویسم دربارهی اینکه اپیدمی چطور عمل میکند. کتاب در واقع روزشمار این قرنطینه است، ولی در آن بیشتر تلاش کردهام ساده و روشن توضیح بدهم چه اتفاقی دارد میافتد. شفافیت از همان آغاز یکی از مسائل کلیدی این اپیدمی بود. اطلاعات اغلب مغشوش، غیردقیق و احساسی بود و همین یکی از دلایلی بود که مردم به هراس میافتادند. فکر کردم ارزش دارد به پیشینهام در رشتهی فیزیک متوسل شوم و بعضی از ارقام و مسائل ریاضی را که در پس همهی این اتفاقات است توضیح بدهم.»
جوردانو که یک فیزیکدان حرفهای است علاوه بر نوشتن رمانهایی همچون «تنهایی اعداد اول» که در ایران هم منتشر شده است به پژوهش دربارهی فیزیک ذرات مشغول است. او در این یادداشتها به ابعاد متفاوتی از شیوع پرداخته است. نویسندهی رمان «سایهی سنگین خانم الف «معتقد است: «طرز عمل این اپیدمی همچنین دامنهی گستردهتری از مسائل را بازتاب میدهد و عیان میکند؛ دربارهی جامعهی ما به طور خاص، و دربارهی رابطهی ما با طبیعت و محیط اطراف. این فرصت عجیبی بود برای تنظیم و پردازش این افکار. و به گمان من، وقتش همین الان بود. به همین دلیل بود که این کتاب را تقریباً یکنفس نوشتم، کاری که معمولاً انجام نمیدهم. امیدوارم این کتاب کمکی باشد برای مردمی که در کشورهای دیگر غیر از ایتالیا در شرایط مشابهی قرار میگیرند.«
پائولو جوردانو برنده جایزهی کتاب ادبی فمینا و برندهی جایزهی استراگا و رمان برتر اروپا است. این نویسندهی ۳۷ ساله را یکی از امیدهای ادبیات ایتالیا نامیدهاند. انتشارات برج بهزودی رمان «سایهی سنگین خانم الف «را با ترجمهی محیا بیات و رعایت کپیرایت منتشر میکند.
نوروز امسال شاید خاصترین نوروزی باشد که در دو سه دهه اخیر ایران به خود دیده است. نوروزی که به دلیل شیوع بیماری کرونا و بحران اجتماعی بهداشتی پیوست با آن جامعه ایرانی را در نوعی بهت و شک فرو برده است. با این همه و به روایت تاریخ شاید نه به این ابعاد اما در ساختاری متفاوتتر این اولین نوروزی نیست که ایران و ایرانیان با بحران روبرو میشوند و انسان ایرانی در گذر جبری تاریخ روزگارش را در آن سپری میکند. یادداشتهای که در بخش «روایت بحران» در خبرگزاری مهر طی روزهای اخیر منتشر میشود، نگاهی است متفاوت از سوی هنرمندان اهل قلم به زیست و زندگی خود در بحران. روایتهایی که گاه عاشقانه است و گاه تلخ. گاه گزارشگونه است و گاه کاملاً حسبرانگیز.
آنچه در ادامه میخوانید روایت خاطرهای است از ابراهیم حسنبیگی نویسنده نامآشنای معاصر ایران که به موضوع سیل پرداخته است و نوعی زیست اجتماعی در بحران سیل را نشان میدهد…
۹ سالم بود؛ توی روستای خواجه نفس در ترکمن صحرا. سال ۴۵. دو سالی بود برق آورده بودند به روستایمان. از غروب که خورشید میرفت برق داشتیم تا ۱۱ شب. آن هم فقط دوشعله. یعنی سهم هر خانه دولامپ. این مقدار هم خودش غنیمتی بود برای دیدن و دیده شدن در شب.
آن روزها، دلم میخواست یک باغچه داشته باشم. باغچهی کوچک گل و سیفیجات. چیزی که بین ترکمنها مرسوم نبود. گل و باغچه را وقتهایی میدیدم که میرفتیم گرگان خانه اقوام.
دست بهکار شدم. قسمتی از حیاط بی در و دیوار خانه مان را با بیل کندم. فکر کنم دو متر در دو متری میشد. خاکش را نرم کردم. پدرم گفت نه گل میتوانم برائت بیاورم نه تخم سبزیجات. آب پاکی را ریخت روی دستم. گفتم چکار کنم پس؟ گفت فردا فکری به حالت میکنم.
فردا پاکتی را داد دستم. توش چند تایی پیاز بود و سیب زمینی کوچک. گفت: اینها را توی باغچه ات بکار. یک روز درمیان هم آبشان بده.
با تعجب نگاهش کردم. فهمید چرا زل زدهام به او. گفت: سبزی و گل را بیخیال شو. مگر وقتی که برویم گرگان. فعلاً اینها را بکار هر سیب زمینی که بکاری چندین سیب زمینی به عمل میآید. با یک وجب فاصله بکار.
این شد یک حرفی. نمیدانستم یک سیب زمینی چقدر محصول میدهد.
دوستم حاجی نظر را صدایش زدم برای کمک. همکلاس و همسایهمان بود. آمد کمکم و سیب زمینی و پیازها را کاشتیم. بعد آب شأن دادیم. چه عشقی کردیم آن روز. دو هفتهای طول کشید تا جوانهها از خاک زدند بیرون. عصر بود که چشمم افتاد به چند جوانه سبز که از خاک بیرون زده بودند. از خوشحالی جیغ زدم و دویدم سمت مادرم که کنار تنور ایستاده بود و نان می پخت. سرم داد زد که چه خبر است هوار میکشی؟ وقتی هم شنید اهمیتی نداد. برگشتم کنار باغچهام. نشستم روی زمین و با عشق و شور خاصی به جوانهها نگاه کردم تا تنگ غروب که پدرم آمد. لبخند زد و سعی کرد در خوشحالیام شریک شود. گفت: باید دور باغچهات حصار بکشی. گاو و گوسفندها بفهمند باغچهات را خوردهاند.
ترس نشست توی دلم. به فکرم نرسید باید چکار کنم. پدرم گفت: باید حصاری دور زمینت بکشی. چگونگیاش را نگفت. دیده بودم حصارها را. فرداش با حاجی نظر رفتیم لب گرگان رود که از وسط آبادیمان میگذشت. چند ساقه نی و شاخههای درختان را کندیم و آوردیم. نیها را فرو کردیم در زمین. شاخهها را تکیه دادیم به نیها و حصارمان را ساختیم دور زمین باغچه. فردایش گوسفندها افتادند به جان شاخهها. باغچهام هنوز امنیت نداشت. باز هم دست به دامان پدرم شدم. با هم رفتیم منزل آقای ای ری که صیاد بود. یک بغل از تورهای کهنه ماهیگیریاش را داد به ما. پدرم شاخهها را از دور زمین برداشت و تورها را به جایشان گذاشت. خیالم راحت شد. حالا باغچهام امنیت داشت.
از فرداش روزی چند بار میرفتم سر باغچه و رشد بوتههای سیب زمینی و پیازها را نگاه میکردم. هرروز آب شأن میدادم. بوتههای سیب زمینی پر شاخ و برگ بودند و پیاز ساقه ی شأن دراز بود و بدون برگ. این را پدرم به من گفت تا آنها را بتوانم تشخیص بدهم.
لحظه شماری میکردم برای روزی که پدرم بگوید چه وقت باید زمین را بشکافیم و سیب زمینی و پیازها را بکشیم بیرون. نقشههای زیادی کشیده بودم برای اینکه با محصولاتم چه کنم. الان که فکر میکنم شاید حس زن بارداری را داشتم که منتظر تولد بچهاش است. بچههای من زیر خاک بودند. زیر برگهای سبز گیاهی که شاید یک هفته دیگر باید ریشه کن میشدند و من محصولاتم را برداشت میکردم.
چند روزبعد، یک روز صبح پدرم از خواب بیدارم کرد. صدای مادرم از توی حیاط می امد که هی خدا خدا میکرد که به دادمان برسد. ترسیدم. پدرم گفت برو منزل امین حاجی بگو بیل شأن را بدهند. بیل؟ ما که خودمان بیل داشتیم. بیل برای چه میخواست صبح به این زودی؟. دویدم توی حیاط که ببینم چی شده. پدر حاجی نظر کمی جلو تر از باغچهمان داشت زمین را میکند. پرسیدم چی شده. مادرم گونی آرد را از توی انباری آورد و گذاشت روی ایوان خانه. او هم نگران و مصطرب بود. پدرم گفت: بدو پسر. مگر سیل را نمیبینی؟
خانهمان آخرین خانه آبادی بود و بعد از حیاطمان دشتی بود و بعد گندمزاری که درو شده بودند و در این فصل رنگش طلایی میشد. و حالا آب گندمزار را گرفته بود و به طرف خانه ما میآمد. برای اولین بار سیل را دیدم. آبی بود که دشت را پوشانده بود. مثل یک رودخانه پهن و دراز. دویدم به طرف منزل امین حاجی. «اجوجکه» عروسش جلوی پله ایستاده بود. بهش گفتم بیل شأن را بدهد. هر چه میگفتم بیل متوجه نمیشد چه میخواهم. ادای کندن زمین با بیل را در آوردم. لبخندی زد و گفت: اها پیل… یادم آمد که که در زبان ترکمنی بیل را پیل میگویند و من به فارسی گفته بودم بیل. خنده ام گرفت.
بیل را برداشتم و دویدم سمت خانهمان. چند مرد از روستایمان آمده بودند جلوی حیاطمان و داشتند به سیلی که آرام و خزنده میآمد سمتمان نگاه میکردند. یکی شأن به پدرم گفت: این طوری نمیتوانید جلوی سیل را بگیرید. فایده ندارد. باید فرار کنیم.
فرار؟ یعنی آب میآمد و خانه مان را با خودش میبرد؟ پدرم و پدر حاجی نظر دست از کار کشیدند. فهمیدند نه میتوانند خاکریز درست کنند نه کانالی که جلوی آب را بگیرد. یعنی حالا باید فرار میکردیم؟ به کجا؟ لوازم زندگی مان چه میشود؟ باغچهام چی؟ رفتم جلوی باغچهام. زانو زدم و نشستم کنارش. پدرم خواست بلند شوم و کمکش کنم تا بعضی لوازم ضروری زندگیمان را جمع کنیم. ترسیدم. یعنی خانه و زندگی مان را آب میگیرد و با خودش میبرد؟ و باغچهام؟ تکلیف باغچهام چه میشود؟ ظاهراً چیزهای مهمتر از باغچه من وجود داشت.
ظاهراً سیل داشت کار خودش را میکرد. باید فرار میکردیم. پدرم گفت میرویم بندرشاه منزل تقی. داداش تقیام در بندرشاه کار میکرد. چند باری رفته بودیم خانهاش.
تا ما خرده لوازمان را جمع کنیم سیل خودش را رساند به خانه ما و حاجی نظر و چند همسایه پشت سری مان. حالا پاهایمان تا زانو توی آب بود. از باغچهام تنها نوک بوتههای سیب زمینی و پیازم از اب بیرون زده بود. باغچهام داشت در آب خفه میشد. مادرم دو بقچه لباس را داد دستم. بقچهها را زدم زیر بغلم و رفتیم به طرف جاده.
*****
حدود یک ماه که آبها از اسیاب افتاد، پدرم تصمیم گرفت یک سر برود روستا و ببنید با رفتن سیل خانه و زندگیمان چه شده است. من هم اصرار کردم تا مرا با خودش ببرد. دونفری رفتیم. دیگر اب نبود؛ اما زمین هنوز گل و لای بود. پدرم خدا را شکر کرد خانهمان سالم است. من اما به فکر خانه و زندگی پدرم نبودم. یکراست رفتم سمت باغچهام. بوتهها خشک شده بودند. شاخ و برگها زرد و خمیده روی زمین. با انگشت زمین گل الود را کندم که سیب زمینیها و پیازها را بکشم بیرون. پدرم ایستاد بالای سرم که لابد ببیند چه تعداد محصول به دست میآورم.
چیزی که به دستم رسید چند سیب زمینی بزرگ بود زیر یکی از بوتهها. با خوشحالی سرم را بالا گرفتم و به پدرم نگاه کردم. نگاهی پیروزمندانه. من داشتم اولین محصول کشاورزی ام را برداشت میکردم. تا خواستم سیب زمینیها را از گل و لای بیرون بکشم، انگشتهایم رفت داخل شأن و پوست شأن ترکید و بوی گندی شتک زد به صورتم. بویی مثل بوی لاشهی سگ. سیب زمینها در آب پوسیده بودند.
بغض کرده بودم. پدرم دستش را گذاشت روی شانهام وخواست دلداری ام بدهد. گفت: عیبی ندارد. ناراحت نباش.
چگونه ناراحت نباشم وقتی باغچهام را سیل از بین برده بود؟ پدرم که انگار صدای دلم را شنیده بود گفت: نگاهی به خانه و زندگی مان بینداز. ببین آب چه کرده. حالا پاشو برویم دستی به سر و گوش خانهمان بزنیم.
بماند آن روز حس آدم ورشکستهای را داشتم. حس کسانی را که سیل و زلزله همه زندگی شأن را از بین برده باشد. باغچهام شده بود همه زندگی ام. این اولین بحران زندگی ام بود. آسیبش را هم دیدم و دیدیم. اما بعدها با اینکه سیلها و زلزلهها و بحرانهای کوچک و بزرگ زیادی را تجربه کردم؛ اما بحران سیل در ۹ سالگی ام را هرگز فراموش نکردم. هیچ وقت یادم نرفت که سیل چه بلایی به سر سیب زمینی و پیازهایم آورد.
به گزارش خبرنگار مهر، دانلد ادوین وست لیک، نویسنده امریکایی، در طی شش دهه نگارش آثار زیادی را از خود به جا گذاشت. او بیش از صد رمان علمیتخیلی، جنایی، کمیک و همینطور آثار غیرداستانی نوشته و از شهرت و محبوبیت زیادی بین کتابخوانها برخوردار است. کتابهایش را با اسامی مستعار مختلفی، از جمله ریچارد استارک، چاپ میکرد. یکی از شخصیتهای مشهور رمانهای وستلیک پارکر نام دارد که دستمایه ساخت فیلمهای بسیاری شد.
کتاب تبر، اولین بار در سال ۱۹۹۷ به چاپ رسید. بورک دوور، شخصیت اصلی رمان، مردی میانسال و مدیر یک شرکت عرضه کاغذ است. اما روزی مدیران ارشد شرکت تصمیم میگیرند که هزینهها را کاهش دهند و او کارش را از دست میدهد. هجده ماه بعد، بورک که همچنان بیکار است، شکلی جدید به جست و جوی خود برای کار میدهد: او با احتیاط کامل، چند نفری را پیدا میکند که ممکن است شغلی را که به نظر خودش لیاقتش را دارد و سهم اوست، از آن خود کنند. بورک سپس با برنامهای دقیق و حساب شده، آنها را میکشد. او که حالا از مدیری آرام و متین به قاتلی بی رحم تبدیل شده، مهارتهایی را در خود کشف میکند که هیچ وقت تصورش را نمیکرد؛ مهارتهایی برای قتل و ویرانی.
د. کیت مانو، رماننویس امریکایی، برک دِوو ( شخصیت اصلی رمان تبر) را نمونه مرد ( یا انسانِ ) امریکایی هزاره میداند و او را در کنار جورج اف. ببیت ، هولدن کالفیلد و کاپیتان جان یوساریان، که هرکدام نمایانگر دوران خود بودند، قرار میدهد. میگوید: (( وستلیک رمان درجه یکی نوشته. اگر نمیتوانید با آن ارتباط برقرارکنید، بروید خدایتان را شاکر باشید.)) نام شخصیت اصلی رمان تبر، دوور ( devore) یادآور کلمه انگلیسی DEVOUR به معنی بلعیدن و نابودکردن است. از دانلد ای . وستلیک کتاب دیگری به نام زمرد نحس از سوی انتشارات نیلوفر به فارسی ترجمه شده.
انتشارات نیلوفر کتاب تبر را با ترجمه محمد حیاتی و با قیمت ۴۸,۰۰۰ تومان به بازار کتاب عرضهکردهاست.
نوروز امسال شاید خاصترین نوروزی باشد که در دو سه دهه اخیر ایران به خود دیده است. نوروزی که به دلیل شیوع بیماری کرونا و بحران اجتماعی بهداشتی پیوست با آن جامعه ایرانی را در نوعی بهت و شک فرو برده است. با این همه و به روایت تاریخ شاید نه به این ابعاد اما در ساختاری متفاوتتر این اولین نوروزی نیست که ایران و ایرانیان با بحران روبرو میشوند و انسان ایرانی در گذر جبری تاریخ روزگارش را در آن سپری میکند. یادداشتهای که در بخش «روایت بحران» در خبرگزاری مهر طی روزهای اخیر منتشر میشود، نگاهی است متفاوت از سوی هنرمندان اهل قلم به زیست و زندگی خود در بحران. روایتهایی که گاه عاشقانه است و گاه تلخ. گاه گزارشگونه است و گاه کاملاً حسبرانگیز.
آنچه در ادامه میخوانید روایتی است از نگاهی است روایی به زندگی در سایه بحران به قلم محمدرضا بایرامی نویسنده نامدار این روزهای ایران.
نوروز گویی همیشه وقتی میآید که آمادگیاش را نداری.
همیشه احساس میکنی کارهای ناتمامی باقی ماندهاند که باید تمام میکردی، همیشه به نظرت میرسد که دیر کردهای، همیشه احساس میکنی جا ماندهای؛ و از این رو، وقتی آن روز با شکوه سرانجام از دل زمستان سر بر میآورد، حسی آمیخته از شادی و غم بهت دست میدهد و گاهی برای دلداری، به خودت میگویی خب انشاءالله از سال بعد؛ سال بعدی که تأخیر نداشته باشم و حسرتی بر جای نگذارد!
شادی نوروز بیشتر وقتها با چیزی میان هیجان و بیقراری همراه بوده برای من. دچار اندوه شیرینی میشوم که هزار دلیل میتواند داشته باشد و با این حال چنان پیچیده است که هرگز به طور کامل ازش سر در نمیآورم.
در این میان، سالهایی که در خانه نبودهام، بیشتر توی ذهنم مانده است. مثل سال ۶۱ که بعد از عملیات فتح المبین، در قالب گردان تبلیغی رفتیم به مناطق اطراف کرخه و من کله شق، سر چخوف که متهم به بدآموزی شده بود با مسؤول همراه حرفم شد و برگشتم، یا سال ۶۶ که سرباز بودم در همان مناطق.
در میان یادداشتهای جنگیام، «دشت شقایقها» که اتفاقاً آخرین صفحهی آن به نوروز میرسد و با آن تمام میشود و بخشی از آن را خواهم آورد در عنوان و محتوا، به نوعی تحت تأثیر روزهای بهاری است.
کسانی که در خوزستان و به خصوص جنوب غربی آن زندگی کرده و یا بودهاند، میدانند که طبیعت منطقه به خصوص در جاهای بکر یا پرخطر دست نخوردهای که هنوز آلوده به مین است و تفحص درست و حسابی هم نشده و اجساد شهدای جنگ را در دل خود دارد، با آن مه غلیظ و و بلکه به شدت غلیظ، و انبوه گلهای بی انتهای شقایق وحشی که گاه کیلومترها و کیلومترها همهجا را میپوشاند، تا چه حد دیوانهواری، دوست داشتنی و محسور کننده است. در سرزمینی که وجب به وجبش آغشته به خون پاک جوانان وطن است، دشت یکسره سرخ میشود تا گویی ادای احترام تمام قدی کند به آنها در پایان سال قدیم و آغاز سال جدید.
*
شنبه ۲۹ اسفند ۶۶
بُنه. بچهها در حال تدارک سال نو هستند. هرکس به کاری و من عجیب احساس شادمانی میکنم. نمیدانم تأثیر طبیعت است در من، یا تأثیر شادی دیگران. هرچه هست، نیکوست. گو باد! ساعت ۱۳ و ۸ دقیقه و ۵۶ ثانیه، سال ۱۳۶۷ شروع خواهد شد و همین طور که چشم به راهش هستیم، قاصدی از راه میرسد. با خبری برای من.
بچههای سنگرتون گفتن که بری جلو.
چه خبره؟
هیچی! برای سال تحویل!
چهکار کردهید برای سال تحویل؟
هر کاری که میشد! کلی سوروسات گرفتیم از شهر. سنگر انبار رو تزئین کردیم و…
دیگه؟
دیگه اینکه چند نفرو فرستادیم و یه عالمه گل چیدهاند.
چیزی به راه افتادن ماشین غذای ظهر نمانده. میدانم که حوصله نخواهم داشت که با ماشین عصر بروم. پس ناچارم کمکم راه بیفتم و بروم آشپزخانه، برای رسیدن به ماشین.
تصمیم میگیرم بروم و سرپایی، سری بزنم بهشان.
سنگر را به بچهها میسپارم. چکمهام را میپوشم و از میان گندمزار، راه میافتم. میروم تا ببینم بهار در سرزمین شقایقها چگونه از راه میرسد.
*
نوروز امسال اما از گونهی دیگری است. نه خیلی سروصدای بچههای ترقه باز به گوش میرسد و نه خریدی آنچنانی در جریان است. بوی عزا میدهد تا عید. هر روز سراغ دوستان و عزیزان خود را در سراسر کشور و بلکه جهان میگیریم که ببنیم هنوز هم توانستهاند مقاومت کنند یا نه؟ همه قسطی زندگی میکنیم انگار. هر روز که بیدار میشویم، با خود میگوئیم اهه هنوز هم زندهام و آمار مردگان را دنبال میکنیم در حالی که نوبت خود را انتظار میکشیم، خواسته ناخواسته. میخندیدم و گریه میکنیم. حتی جوک میسازیم. اما میدانیم ما باشیم یا نباشیم، زندگی پیروز خواهد شد و ادامه خواهد داشت.
امروز بعد سه هفته خانهنشینی، ماسک و کلاه و دستکش پوشیدم و رفتم بیرون. ساعتی قدم زدم رو به بیابان. درختها همه سبز شده بودند و زمین پوشیده از گل و گیاه بود. باد بهاری وزیدن گرفته بود و بوی وسوسهانگیزی را با خودش میآورد. انگار ناگهان چشم باز کرده بودم و برای اولین بار اینها را میدیدم و برای همین بود که میتوانستم مبهوت بشوم. بیشک زندگی ادامه داشت. معطل نشده بود. طبیعت راه خودش را میرفت هرچند که کرونا شگفتانگیزترین بلای جهانی بود.
به گزارشخبرنگار مهر، نسرین ارتجایی، داستان نویس کاشانی است که این روزها به دلیل شیوعکرونا وضعیت شهرش قرمز شده است. عمده آثار او در حوزه دفاع مقدس است. از میان کتابهای منتشر شده او میتوان به این موارد اشاره کرد: «کنار رود ماین»، «سوکیاس»، «آهای صلاح … جاتامنه؟! و داستانهای دیگر» و… ارتجایی دبیر چند جشنواره داستان نویسی نیز بود که آثار برگزیده این جشنوارهها به کوشش او در مجلداتی منتشر شدند که از میان آنها میتوان به «واهایکانو»، «کارنامه رنگی» و… اشاره کرد. یادداشت او درباره کرونا در کاشان را در ادامه بخوانید:
دوستام، راحله رفت به بیمارستان. عیدی است متفاوت برای او و تمام کادر درمانی کشور و بعد از آن هفتاد درصد از مردم ایران، نه آن عده از ناقلان و مقتولان در سفر. راحله بیهوشی خوانده است و حالا مشغول رسیدگی به بیماران کرونایی بیمارستان بهشتی کاشان است. او و من در شاعرانهترین و تاریخیترین کتابخانه شهر با هم آشنا شدهایم. راحله شیفته نویسندگی من شد و من شیفته اخلاق عالی او. بعدها بین ما، تا مدتی فاصلهای بوجود آمد. آن هم به خاطر افتادن در دوران عجیب درگیری ذهنی من با درس و نوشتن و گم شدنام. راحله بیهوشی خوانده است، اما حالا در چند قدمی بیمارهای کرونایی، از نوعخطریاش است.
راحله میگوید نمیدانی که اینجا چه خبر است! نمیدانی با چه موجود خطرناک و تیزی روبرو هستیم. باید اینجا باشی تا بفهمی! نباید بگذاریم حجلههای کرونایی شهر زیاد و زیادتر شوند. راحله میگوید دلم بدجوری میسوزد برای مردم شهر! حالا که شهر را تعطیل نمیکنند چرا همه با هم در خانهها پناه نمیگیرند؟!؟ راحله میگوید دلم بدجوری میسوزد برای پزشکانی که بستریاند و دو همکارم را که کرونا گرفت، آقای خادم و خانم دهقانیان. راحله میگوید نمیدانی چقدر خوشحالم که آن زن حاملهی حال خیلی خراب، برگشت به دنیا. راحله میگوید در پایان هر شیفت و در وقت استراحتام، وجدانام عذاب سختی میگیرد. انگار که مقصر مرگ هر کدام از آنها، من هستم. انگار که کم کاری کرده باشم! راحله میگوید یک جنگ واقعی است. قاتلی بی سرو صدا افتاده است به جان آدمها. چرا مردم، همه با هم فرار نمیکنند از او و نمینشینند در خانهها؟!؟ راحله میگوید شهر با وضعیت قرمزتر از قرمز ما را تعطیل نکردهاند، اما من تا پایان گم و گور شدن کرونا، در کنار مردمام و در بیمارستان میمانم و هر چه میخواهد به سرم بیاید، بیاید!
دوستام، راحله رفت به بیمارستان. عیدی است متفاوت برای او و تمام کادر درمانی کشور و بعد از آن هفتاد درصد از مردم ایران. نه برای آن عده از ناقلان و مقتولان کرونایی در سفر. نود و هشت تاریخی ایران گذشت. بالاخره از فضای کتاب عزاداران بیل غلامحسین ساعدی آمدیم به بیرون انگار! از سرنوشت محتوم آدمهای همواره در رنج و عذاب آن. دیگر تم اصلی داستان زندگی ما، استرس و دلهره و مرگ نخواهد بود. از قاتل زنجیرهای که چالش بزرگ جهان و ایران و کاشان من شده است و اسم زیبا و دلفریبکرونا را دارد، فرار میکنیم و حالا که شهر را تعطیل نکردهاند، در خانههامان پنهان میشویم.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ: سال ۱۳۹۸ برای کتاب و ادبیات چگونه سالی بود؟ شاید نباید در ابتدای گزارشی که میخواهد برای این سوال پاسخی پیدا کند به چنین گزارهای جواب داد اما بیشک این چگونگی چیزی نبود که بتوان برایش پاسخی به سان رنگهای گرم پیدا کرد و سردی منتسب به آن را نیز بدون شک باید در سوالهای بسیاری جستجو کرد که بدون پاسخ در میان فعالان کتاب و ادبیات باقی ماند و کسی انگار عزم و جزمی برای پاسخ به آن نداشته و احتمالاً نخواهد داشت. سال ۹۸ با چنین مقدمهای از منظر کیفی سالی به رنگ سرد برای جامعه ایرانی بود، رنگی که اشتیاقی را برنیانگیخت و در نهایت کلافی سردرگم شد برای فعالان این عرصه که فعلاً ترجیح میدهند استخوان بر گلو راه خود را ادامه دهند. اما چه چالشهایی اینچنین روزگاری را برای کتاب و ادبیات در سال ۹۸ رقم زد و افقی را پیش روی آنها قرار داد؟
قاچاقچیان چاق و قانون لاغر
سال ۹۸ از منظر رسیدگی به پروندههای موسوم به قاچاق کتاب نقطه عطفی بود. تقریباً ماهی در آن نبود که کارگروه صیانت از حقوق ناشران که در اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران شکل گرفته بود خبر از کشف یک انبار یا چاپخانه نداد که به صورت قاچاق به تولید آثار محبوب و پرفروش بازار و یا آثار ممنوعه میپرداخت. آثاری که بسیاری از آنها سالها در سد ممیزی باقی مانده بودند و یا آنچنان پرفروش و خوشفروش بودند که نمیشد از حاشیه سودش گذشت. در این میان قاچاق کتاب پس از مبارزه جدی با نسخههای افست ناشران به آپدیت تازهای دست زد و به نوعی سعی کرد خود را قانونی جلوه دهد. قاچاقچیان بسیار تمیز مؤسسات نشری را در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت و نسخههای پرفروش ناشران دیگر را پس از تایپ و صفحه آرایی مجدد به نام مترجمی جعلی با همان طرح جلد پرفروش افست کرده و در کنار خیابانها و فروشگاههای پرتخفیف کتاب که به همت بسیاری از دستگاههای فرهنگی به خیال ارتقا سطح عمومی فرهنگ شکل گرفته بود به فروش میرساندند و میرسانند.
اینچنین بود که در گوشه کنار شهر تهران و حتی در محلهای عمومی شلوغی چون متروی تهران فروشگاههای ارائه کتاب با تخفیف ۵۰ درصد سر برآوردند و آثار دیگر ناشران با روکشی جعلی به فروش رسید. گرچه سال گذشته اتحادیه ناشران تهران خبر از انجام مذاکراتی برای قانونی شدن تأسیس فروشگاه کتاب در ایستگاههای مترو داد اما گوی در نهایت زور این تشکل صنفی به بروکراسی این مجموعه نرسید و ترکتازی قاچاقچیان کتاب در این ایستگاهها و نیز محلهای عمومی که معمولاً شهرداری با آنها به اسم سد معبر یاد میکند ادامه داشت و دارد.
کلاف سردرگم این مجرا چنان است که برخی از ناشران میگویند با ضرر و بدون احتساب سدی با قیمتهایی بسیار پایین کتابهایی را منتشر میکنند فقط برای مبارزه منفی با این سوداگران فرهنگی و برخی نیز پس از مدتهای پیگیری و هزینه کرد برای رهیافت حقوقی در این زمینه به این اعتراف رسیدهاند که گویا قانون لاغرتر از آن است که با این قاچاقچیان فربه بتواند برخوردی کند و اینچنین است که چرخه قاچاق کتاب در مدل تازه آن بسیار تمیز و خوش نشین قسط ترک بازار کتاب را نداشته و نامش را در در زمره مهمترین چالشهای این حوزه در سال ۹۸ نیز ثبت کرد
جایزه ادبی یا دورهمی دوستان به صرف چای و کتاب
نه این گزارش که اعتراف بسیاری از ناشران و کتابفروشان بر این است که بازار کتاب ایران در بخش آثار تألیفی واکنش بسیار خفیفی به جوایز ادبی از هر دسته و طیفی دارد. به بعارت دیگر مخطاب ایرانی کتاب به صرف جایزه گرفتن اثری دست به جیب خریدنش نمیشود کما اینکه این گزاره درباره آثار ترجمهای تقریباً برعکس است. با این همه هرساله درباره اهدای جوایز ادبی در ایران بحثهایی جدی در حال شکلگیری است و سهم سال ۹۸ نیز از این موضوع کم نبود و در صدر آن نیز بار دیگر جایزه پر سر و صدا و البته کماثر جلالآل احمد بود. جایزهای که روند برگزاری آن امسال برخی از بازماندگان خاندان آلاحمد را به صرافت این مساله انداخت که کاش نام این نویسنده عصیانگر را از این رویداد برداشته میشد.
جایزه جلال در سال ۹۸ یکی از لاغرترین دورههایش را سپری کرد. این جایزه گرچه در بخشهایی از خود به آثاری جایزه داد که آثار مهمی در حوزه کاری خود بودند اما در بخش اصلی یعنی رمان و داستان بلند با نادیده گرفتن بسیاری از آثار مهم سال ۱۳۹۷ و نیز انتخاب داورانی که به باور بسیاری برای این دوره ترکیبی موزون نداشتند و عدم ارائه هر نوع پاسخی از سوی آنها درباره انتخابهایشان، جنجالهای بسیار را به همراه آورد. در عرصه غیر دولتی اما دو جایزه مهم این سالهای ایران شامل مهرگان و احمد محمود در انتخاب فهرست نهایی خود نشان از پختگی و شمول بیشتری نشان دادند و البته به دلیل شرایط خاص کشور در ماههای پایانی سال این دو جایزه در نهایت برگزیدگان خود را معرفی نکردند.
اتفاق مهم دیگر اما در سال ۹۸ رقم خوردن جوایز ادبی تخصصی با موضوعات مختلف همچون ادبیات در ژانر وحشت و فانتزی و یا عاشقانه بود که نشان از تشکیل جوامع ادبی و مخاطبان خاص پیرامون ژانرهای تازه و نیز افزایش کمی و کیفی تولید کتاب پیرامون آن بود، اتفاقی که میتواند طی سالهای آتی اتفاقاتی بدیع را در فضای ادبیات ایران شکل بدهد
ذرهبینهای قطور ممیزان کتاب
سال ۹۸ سال پرخبری در حوزه ممیزی کتاب به شمار میرفت. گرچه در طلیعه سال محمود دولت آبادی در مقالهای در نشریه زد دویچه سایتونگ نوشت که وضعیت ممیزی کتاب در ایران بسیار بهتر شده است اما اتفاقات عجیبی که اداره کتاب در سال جاری آن را رقم زد نشان داد که گویا کشتیبان این کشتی را سیاست دیگری آمده است. سوال اصلی اما درباره ممیزی کتاب عدم شفافیت و پاسخگویی به افکار عمومی درباره تصمیمات در این زمینه است. اینکه چرا باید رمانی درجه دوم بعد از بیست نوبت انتشار لغو مجوز شود و یا چرا باید متن تقدیمی اول رمانی که نویسنده در آن اثر را به همسرش تقدیم کرده است مورد ممیزی قرار بگیرد. رسانههای در سال ۹۸ کمترین پاسخی را در این زمینه از مسئولان ابلاغ کننده این دست تصمیمات دریافت کردند و در مقابل ناشران رفته رفته معترف این شدند که سیاستهای ساکنان طبقه دوم ساختمانی سیمانی بهارستان در حوزه مجوز پیش از نشر تغییراتی اساسی کرده است. در این میان برخی همچو سیدعلی صالحی با انتشار لیست عجیب ممیزی کتاب شعر تازهاش عنوان کردند که آن را بر نتافته و از خیر انتشار کتاب میگذرند و برخی نیز بیسر و صدا و با رایزنی سعی کردند تا اثری را که در وضعیت بغرنج فعلی به دستگاه چاپ سپردهاند و یا به انبار، تا زمان فروش نسخههای موجود زنده نگاه دارند و از محاق توقیف خارج کنند.
گرچه ممیزی کتاب و موافقان و مخالفانش در سالهای گذشته بر سر این مساله به توافقی دست پیدا نکردهاند اما مصداقیابی و نیز فضاسازی پیرامون مصوبه موجود درباره بررسی کتاب پیش از انتشار و تفسیرهای مختلف از آن در نهایت به نظر میرسد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را به سمت محافظه کاری بیشتر در این حوزه سوق داده است.
این محافظه کاری زمانی خود را عجیبتر نشان میدهد که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال گذشته و در جریان انتشار فهرست مخارج خود در قالب شفافسازی اعلام کرد که چهار میلیارد تومان را طی هفت ماه از مبدا مرداد ماه ۹۷ برای بررسی کتاب پیش از انتشار هزینه کرده است.
کاغذ؛ آتشی که خاکسترش سرد شد
در بدنه ناشران ایران در سالهای اخیر کمتر کسی را میشود پیدا کرد که با توزیع یارانهای کاغذ از سوی دولت همانند آنچه در دهه هفتاد رخ میداد موافق باشد اما سازوکار فعلی شبه دولتی اهدای کاغذ دولتی چطور؟ آیا این مساله نیز مشمول همین اظهارنظر میشود؟ این مساله را میتوان اینگونه دید که شمول کاغذ در زمره کالاهای اساسی و الزام توزیع آن توسط بخش خصوصی با نظارت دولت (آنطور که روایت شده این موضوع خواست صریح معاون اول رئیس جمهوری بوده است) سازوکاری بهتر از آنچه در سال ۹۸ دیدیم به خود نخواهد دید. کارگروهی متشکل از نمایندگان بخش دولتی و خصوصی پرونده متقاضیان واردات را بررسی و در نهایت پس از تأیید راهی وزارت صمت و بانک مرکزی برای سایر موارد میکنند. کاغذ وارد شده با سود معینی از تاجر خریداری و در سیستم شبه دولتی نشر فروش میرود. در ادامه با نسخه شماری بر روند مصرف آن نیز نظارت میشود. نسخه شفابخشی است اما تا کی؟ درست مساله همین است. تا زمانی که مُسَکِن قرار داشت در زمره کالاهای اساسی بر بدن مصرف کننده و وارد کننده کاغذ و تزریق میشود. در نتیجه اگر بحرانهای اقتصادی کشور طی سالهای آتی این مُسُکِن را راهی بخش دیگری از کشور کند، سرنوشت بازار مصرف این کالای استراتژیک فرهنگی چه خواهد بود. سال ۹۸ سالی بدون پاسخ برای این مساله از سوی همه نهادهای مرتبط بود. گرچه رهبر معظم انقلاب اسلامی در جریان بازدیدشان از نمایشگاه کتاب طی سالهای اخیر همواره به مساله تولید داخلی کاغذ تاکید داشتند اما گویا در میان برنامههای دولت اعتدال، تولید داخلی آن هم برای کاغذ گم است و معدود تولید کنندگان موجود نیز حتی حریف مصرف کنندگان عمده داخلی برای خرید نیستند و ناچار از تغییر روند تولید خود هستند.
نوروز امسال شاید خاصترین نوروزی باشد که در دو سه دهه اخیر ایران به خود دیده است. نوروزی که به دلیل شیوع بیماری کرونا و بحران اجتماعی بهداشتی پیوست با آن جامعه ایرانی را در نوعی بهت و شک فرو برده است. با این همه و به روایت تاریخ شاید نه به این ابعاد اما در ساختاری متفاوتتر این اولین نوروزی نیست که ایران و ایرانیان با بحران روبرو میشوند و انسان ایرانی در گذر جبری تاریخ روزگارش را در آن سپری میکند. یادداشتهای که در بخش «روایت بحران» در خبرگزاری مهر طی روزهای اخیر منتشر میشود، نگاهی است متفاوت از سوی هنرمندان اهل قلم به زیست و زندگی خود در بحران. روایتهایی که گاه عاشقانه است و گاه تلخ. گاه گزارشگونه است و گاه کاملاً حسبرانگیز.
آنچه در ادامه میخوانید روایتی است از مصطفی محمدی نویسنده معاصر درباره زایش و تولد یک رمان در یک قرنطینه خودخواسته و اجباری …
روزهایی که حتی پیامهای تبلیغاتی هم به یادآوری بهداشت و رعایت نظافت شخصی میپردازد، من نمیدانم آلودگیها دیگر به چه رویی میتوانند خودشان را از بستهبندیهای بهداشتی و رسیدگیهای استاندارد برای پیشگیری و جلوگیری از باروری ویروسها و میکروبها جاساز کنند؟! آدم میماند دوستان را توی این اوضاع چگونه بییند… چهطوری باهاشان قرار دیدار بگذارد… به چه بهانهای صدایشان کند و در را به روی خودش نبندد؟! مگر بهانهای به بزرگی ویروس کوفتی کرونا!
مگر میشود فاصلهها را ندید گرفت؟! آنان نمک سرسفره روزهای زندگی ما هستند؛ آن هم توی این روزمرگیهای روزگار قهر و هجرانهای خلقالساعه و فراز و فرودهای سیاسی و اجتماعی! آنان تنها دوستان ما نیستند؛ شرکای غم و همنفسهای روزهای سخت ما هستند. کوهکندن از دورساختن و دورشدن از دوستان آسانتر است.
«راسکلنیکوف» هم باشیم، نمیتوانیم دو روز بیشتر توی چاردیواریها دوام بیاوریم. خریدها را میشود یک کاری کرد. سرکار هم نرفت و انداخت گردن روزهای پیشبهار و خانهتکانی. گرانیها و بیصفتی کرونا را هم بهانه چشمپوشی از سفرهای نوروزی کرد.
و حالا که دوستان بهصلاح و جبر دورۀ قرنطینههای خانگی نزدمان نیستند، جایشان را به چه میشود واگذار کرد. نمیشود؛ مگر اینکه آدم تجربۀ جایگزینشان را داشته باشد.
دارم به این چیزها فکر میکنم؛ و کتاب «هر روز زاده میشوم» که میافتد دستام، بیشتر پی میبرم که دوستی نیست که بتواند جای دوستان دیگر را بگیرد، مگر کتاب!
یکی از همین روزها داشتم میخواندماش که رسیدم به این صفحهاش:
«عبده وازن: گفتی سه روز است که از خانه بیرون نیامدهای؟
محمود درویش: گاهی بیشتر هم میمانم.
عبده وازن: خانه برای تو چه معنایی دارد؟
محمود درویش: خانه برای من یعنی همنشینی با خود، با کتاب، موسیقی و کاغذ سپید؛ شبیه گوشدادن به ندای درون و تلاش برای بهرهگیری درست از فرصت. در شصتسالگی انسان فکر میکند دیگر وقت چندانی ندارد. اعتراف میکنم فرصت فراوانی را در کارهای بیهوده، در سفر، روابط و…. از این گونه کارها هدر دادهام. اکنون هم حریصانه تلاش میکنم وقتام را صرف یک کار مهم کنم؛ بخوانم و بنویسم. بسیاری از مردم از عزلت مینالند؛ ولی من معتاد شدهام، خودم را پرورش دادهام و با آن پیمان دوستی صمیمانهای بستهام. گوشهنشینی یکی از آزمایشهای بزرگ انسان برای داشتن قدرت خویشتنداری است. توان چیرگی بر دلتنگی و خستگی، نشانه قدرت روحی بسیار والایی است. احساس میکنم اگر گوشهنشینی را از دست بدهم، خودم را از دست میدهم. من علاقهمند به ماندن در این عزلت هستم؛ ولی این بهمعنای بریدن از زندگی، واقعیت و مردم نیست….»
تفکر و اندیشه اگرچه خاموش است، ولی نیرویی بزرگ و عظیم دارد.
بهیاد دارم پیشتر هم ناچار شده بودم درها را به روی خودم ببندم… خودم را قرنطینه کنم… از محیطهای آشنا فاصله بگیرم… عزلت گزینم و بهجای عافیت، تن به بلا دهم. چندان دور نیست آن تجربه، یکی از روزهای همین زمستان بود؛ واپسین نفسهای بهمنماه سال هشتادوهشت: توی سفر شیراز بودم. ناشر گیر داده بود که پس سفارش ما چه شد؟! فرصتها داشت پیش رویم میسوخت و مانند گلولههای برف زیر آفتاب تموز آب میشد. میدانستم که اگر به خانه بازگردم، بایست تلفنهای پیدرپی ناشر را پاسخگو باشم که این هم بهنوعی انرژی مرا خواهد گرفت. که البته توی کوچهپسکوچههای مغزم داشتم رمان را مینوشتم؛ ولی ناشر از من برگههای سیاه میخواست، نه ردپاهایی لای سلولهای پنهان جمجمهام.
تا پایام را از هواپیما پایین گذاشتم، توی همان فرودگاه مهرآباد دستبهکار شدم. ساعتی نکشید که دیدم بلندگو صدا میزند: «مسافران پرواز تهران به مشهد…» و تا به خودم بیایم، چندصدمتری حرم امامرضا علیهالسلام از تاکسی فرودگاه پیاده شدم.
خورشید، نمیدانم از کجای مشهد، بالا آمده بود. روز داشت روشن و نیمهگرم میشد. دکانها نصفهونیمه گشوده بودند. از میانشان، خواروبارفروشی زیر پاشنه نزدیکترین هتل، گویی خواب مانده باشد. دو بسته نان باگت بهقاعده بشکههای صدلیتری پشت کرکره تکیه داشت. رفتم و یکیشان را سپردم به پنجه دست راستام. آمدم آن یکی را هم بردارم که دیدم کیسهای از شیراز تا آنجا چسبیده به انگشتان دست چپام. سوغاتی و سفارش خواهرها بود؛ دو یا شاید هم سه کیلو ترشی هفتمیوه شیرازی که دهان زنها را آب میاندازد. پول نانها را امانت گذاشتم توی دکان کناری و راهام را کج کردم سوی همان هتل. نجسته، اتاقی نیمهروشن و تکتخته نصیبام شد. دریغ نداشتم به مستخدم بگویم کلید را از پشت در بردار و تا هفته دیگر سراغام نیا! روی لبۀ تخت نشستم و به خودم گفتم: «خب، اینم یه جای دنج، حالا که چی؟» یکی از سلولهایام پرسید و توی همان خاموشی میلیاردها سلول دیگر پاسخاش را دادند. دیدم بیحوصله هستم و دستتنها و خالی از انرژیهای اولیه؛ و همچنان خسته از سفر شیراز. بهنظرم، مغز فرمانده بدن نیست؛ بلکه ستاد و محل فرماندهی است. و هیچ چیزی بهاندازه چشم نمیتواند مغز را سرکار گذاشته و یا حتی فریب بدهد. چشم میتواند حواس مغز را از پیچیدهترین و سختترین افکار پرت کند. کافی است شما درحال گرفتاری ذهنی و در باتلاق مشکلات و مسائلی که نمیتوانید رویشان متمرکز شوید چه رسد حلشان کنید چشمتان را به چیزهای دمدستی و ناچیز سرگرم سازید. مثلاً بنا کنید وسایل اتاق را شمردن… فاصله اشیا پیشپایتان را با چشم و وجب و پا اندازه گرفتن و… مغز بهناچار دست از افکار پیچیده و پراکنده برمیدارد و فریب چشم را میخورد و… میرود سرکار. و همانطور که ناچار بوده به افکار پرت و پیچیدهتان بپردازد، چیزهایی که چشم برایاش آناً میفرستد را با اولویت بالایی پردازش خواهد کرد.
نانها را درآوردم و شمردم: بیستوهفت قرص نان باگت چهل سانتیمتری فرانسوی. سپس خرد و وعدهبندیشان کردم تا ببینم با اینها چند روز میشود دوام آورد. ترشیها را هم توی هر چه ظرف دمدستام بود تقسیم کردم. خوب بود. کارها همانطور که میخواستم داشت پیش میرفت. تا به خودم آمدم، ظهر شده بود. این را میشد از صدای اذان که مشهد را برداشته بود پی برد. از دور و نزدیک میآمد. شاید هم میشد صدای مأذنه حرم را هم تشخیص داد. کمی میز و صندلی را میزان کردم. حالا میشد گفت شده است میز کار یک دانشجو یا من که میخواستم ساعتها و بلکه روزها از پشت آن تکان نخورم. روز نخست سخت بود. مغز همچنان شلاق میزد و رام نمیشد. بارها بهش گفتم خفه و مطیع شو! سرانجام فرمان معده را به رویام آورد. بلند شدم و نخستین وعده ترشی با نان باگت را خوردم. چیزی درونام انباشته شد ولی سوزش داشت. محلاش ندادم. دیگر داشتم حال «راسکلنیکوف» را به خودم اهدا میکردم؛ ولی نه آنجا محله میدان «سننایا» بود و نه من چون او مالیخولیایی. صدای کیبورد، مانند قالیبافهای حرفهای، آنی سکوت اتاق را تنها نمیگذاشت. صدای در آمد. بیوقفهای در کار، فقط لب جنباندم: «بذارید و برید». ساعتی که گذشت، دوباره صدا آمد: «آقا! نخوردید، ببرمش؟ سرد شده.» گفتم: «ببرش». لهجهاش زیادی شرقی بود؛ بهگمانام تایبادی. حدس زدم سینی چای را برداشته ولی مکث کرده. اینبار گفت: «اگه دوباره اوردم، میخورید؟» گفتم: «بله، میریزم.» یک ربع بعد باز تقه به در زد: «آقا! این یکی رو گرم بنوشید.» دلام میخواست بکشماش داخل، بنشانماش روی تخت و بگویم: «حالا هر چی دلت خواست با من حرف بزن!» تنهایی گریبانام را گرفته بود؛ و من که میدانستم شب، روز نویسندگان است، میخواستم پای حرفام بمانم. پیش خودم گفتم شکنجه بس است، پس صدایاش کن، بلکه کلماتاش توی رمان بهِت کمک کند. اصلاً بگذار باهات درددل کند، از زناش، از غربت، از هتلدار، از هر چی و هر چه. ولی میدانستم که این ندا را هم باید آرام سازم. اسپیکر لپتاپ را راه انداختم. به ترتیب خوانندگانی که صدایشان بازۀ صوتی تِنور دارد و بیشتر نغمههایشان از سعدی و آن ابیات توفنده وصال و فراق است، آهنگشان گوشنواز شد. گاهی لبام نیز همراهی میکرد… «من و تو قصه یک کهنهکتابیم مگه نه؟ … یک سوالیم یه سوال بیجوابیم مگه نه؟ … عقرب زل کجت با قمر قرینه… تا قمر در عقربه کار ما چنینه….»
سحر بود که از جا بلند شدم. تازه داشتم میرسیدم به روز دوم. تبآلوده بودم. سینی دستخورده چای پای در مانده بود. این بار پیاش نیامده بود. انگاری ذهن مرا خوانده باشد؛ انگاری بگوید که این بابا دیوانه است، ولاش کنم به حال خودش!
روز دوم و روز سوم و روز چهارم و روز پنجم آمدند و رفتند. ترشیها ته کشیده و باگتها چیزی ازش توی بخش پایینی یخچال نمانده بود؛ مگر نیمخوردهها و خردهریزها؛ رمان ولی از کوچهپسکوچههای مغزم پایین آمده بود. سرریز شده بود. واژهها اکنون مانند نوزادان در زایشگاه، گریان و خندان بودند. نهآرام، بهیکباره کلمات از دالانهای مغز باریده بودند. همه وعدههای سهگانه آن شش شب و پنج روز را تنها با ترشی هفتمیوه و نان باگت سر کرده بودم و پایام را از اتاق بیرون نگذاشته بودم؛ دروغ چرا، تنها یکبار دستام به دستگیره در خورد که آن هم برای بیرونراندن سینی چای بود. گویی از همه روزنهها افکار پریشانکننده و مسموم به داخل بیاید؛ و یا پشت در میلیاردها ویروس برای خفتکردنام کمین کرده باشند؛ که البته این خیالی بیش نبود. چه حبس دلنشنیی بود. برای شکستدادن خودم، بایست همینگونه هم میپنداشتم تا بتوانم آن قابلیت انجام یک کار سخت را بالفعل سازم. شایدم امکاناش نبود و نباشد که باز این تجربه را با خودم بیازمایم؛ و یا حتی آن را برای پسرم یا دیگران تجویز کنم ولی واقعاً میتوانم بگویم یکی از شیرینترین روزهای تنهاییام ازآب درآمد تا رمان «بلند بگو آزادی» را سزارین کنم. آن روزها، بهمانند همین روزهای سخت و دشوار، نوشتن و کتاب تنها دوست و همنشین من بود. «نوشتن» حتی در بستهترین بسترها و تنگترین دالانها، میتواند هر چه دیوار است میتوانست و میتواند نادیده بگیرد. نوشتن، یکی از قویترین مخدرهاست. نوشتن، حتی از پس دلهای تنگ هم برمیآید. گویی هنگامی که برای خواندن و نوشتن به نقطه نامعلومی از دیوارها خیره میشوی، دورترین افقها و چشمانداز آن سوی هستی را بتوانی بنگری؛ و واقعاً اگر قابل نگریستن نبود، هرگز نمیتوان نگریست. که میشود. تجربه که میگوید میشود…