سرهنگ پاسدار جلال یارمحمدی، معاون روابط عمومی سپاه فجر با بیان اینکه اعضای این گروه تروریستی از بدو ورود به استان فارس تحت رصد اطلاعاتی این سازمان قرار داشتند، گفت: تیم تروریستی منافقین که با هدف انجام عملیات خرابکارانه سازماندهی شده بود قبل از انجام هرگونه عملیاتی به دست سربازان گمنام امام زمان (عج) در سازمان اطلاعات سپاه فجر دستگیر شدند.
تیم تروریستی منافقین در شیراز قصد عملیات خرابکارانه در کجا را داشت؟
وی با بیان اینکه دستگیری اعضای این تیم طِیِ یک عملیات پیچیده اطلاعاتی و امنیتی صورت پذیرفت، خاطرنشان کرد: این تیم برای انجام عملیات خرابکارانه در سالگرد ارتحال امام خمینی (ره) برنامهریزی کرده بود که با هوشیاری نیروهای اطلاعاتی و امنیتی سپاه فجر این طرح منافقین ناکام ماند.
سرهنگ یارمحمدی با بیان اینکه اعضای تیم تروریستی دستگیر و عناصر وابسته به این تیم نیز کاملا شناسایی شدهاند، گفت: تحرکات گروهکهای معاند کاملا تحت رصد اطلاعاتی قرار دارد و فرآیندهای قانونی در رابطه با اعضای دستگیر شده این تیم تروریستی نیز در حال انجام است.
در این پروژه منافقین با ارسال ایمیل به برخی از سایتها، خبر مرگ مریم رجوی همسر شرعی مهدی ابریشمچی را اعلام کردند تا بتوانند با پخش این خبرو سخنرانی وی در مراسم ۲۷ تیرماه از پروپاگاندای رسانهای برخوردار شوند.
پشت پرده انتشار خبر مرگ مریم رجوی /کپی پرداری مضحکانه مریم رجوی از روی دست تیم رسانه ای رهبر کره شمالی
این پروژه عاریه گرفته شده از الگوی نخ نما شده تیم رسانهای رهبر کره شمالی است.
بر اساس اطلاعات واصله،در مراسم ۲۷ تیرماه مقرر شده است مریم قجر سخنرانی دیکته شدهای را برای روحیهبخشی به عناصر منفعل و بریده فرقه ارائه کند و برای نشان داده نشدن چهره پیر و فرتوت اعضای گروهک کلاه،لباس و ماسک سفید به همراه عینک آفتابی استفاده خواهد شد و شعار اصلی تجمع «ایران-مریم» و «مریم-ایران» خواهد بود.
کیاوش حافظی: «منافقین چرا آیت الله بهشتی، را هدف ترور خود قرار دادند؟»، فردی که درباره دانش او می گویند کاپیتال مارکس را به زبان اصلی خوانده بود و آن را به همان زبان تدریس می کرد. بهشتی کسی نبود که اهل گفت و گو نبوده باشد. بعد از گذشت چهل سال از انقلاب اسلامی، وقتی جریان های سیاسی می خواهند بر گفت و گو تاکید کنند مناظره های شهید بهشتی با نورالدین کیانوری دبیر اول حزب توده را یادآوری می کنند. اما سازمان مجاهدین خلق در اولین ترورهای خود بهشتی را هدف قرار داد.
به مناسبت سی و نهمین سالروز انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت آیت الله بهشتی و یارانش خبرنگار خبرآنلاین با محسن رهامی، نماینده دوره های اول و دوم مجلس به گفت و گو نشسته است. این فعال سیاسی که در لحظه انفجار دفتر حزب در جلوی ساختمان حزب بوده است، هفتم تیرماه را معلول زمینه هایی می داند که به عزل بنی صدر نیز انجامید.
او تاکید دارد در روزهایی که مجاهدین به آشوب خیابانی رو آورده بود و تهدید می کرد برگزاری جلسه حزب با آن تعداد چهره مطرح یک خطای امنیتی بود. رهامی از نفوذ منافقین به دفتر حزب و نخست وزیری هم حرف زد. از بنی صدر روایت کرد که بنا به گفته او کیش شخصیت داشت .
آنچه می خوانید مشروح این گفتگو است؛
******
**آقای رهامی! شما یکی از شاهدان عینی واقعه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و همچنین از بازیگران عرصه سیاسی آن زمان بودید. آن روز را برایمان روایت کنید و از نگاه شما چه شد که این اتفاق رخ داد؟
ریشه اختلافات بخشی به انتخابات سال ۵۸ برمی گردد. قانون اساسی ما یک قانون اساسی نو پا بود که در چارچوب جدید و در قالب جمهوری قرار بود پیاده شود. اولین تجربه ما هم بود. برای رییس جمهور اختیاراتی پیش بینی شده است. اما این اختیارات اختیاراتی نیست که برای رئیس جمهور در کشورهایی مثل آمریکا یا فرانسه پیش بینی شده است. نکته مهم این است که ما در قانون اساسی بخش عمده ای از اختیارات اجرایی را به مقام رهبری داده ایم. این موضوع یکی از منشاهای اختلاف بین آقای بنی صدر و بقیه مسئولین شد. وقتی آقای بنیصدر رئیس جمهور شد تصورش این بود که همه مسئولیت ها را به عهده بگیرد. امام (ره) هم با شروع جنگ فرماندهی کل قوا را به ایشان تفویض کردند. چون فرماندهی کلیه قوا در قانون اساسی ما با ولایت فقیه است. فرماندهی کل قوا در نظام مشروطه قبل از انقلاب با خود شاه بود. در خیلی کشورها هم با نخست وزیر است.
بنی صدر تصور می کرد شخص اول مملکت است
برخود آقای بنی صدر طوری بود که انگار شخص اول مملکت است. اختیارات فرماندهی کل قوا هم به ایشان تفویض شده بود در نتیجه کمتر حاضر به تعامل با سایر قوا می شد. در حالی که در ایران رئیس جمهور نفر اول کشور نیست. آقای بنی صدر کمتر در فضای سیاسی ایران بود. او از یک خانواده مذهبی و روحانی بودند و امام هم از این حیث بارها از ایشان تعریف کرده بود.
بنیصدر حسن ظن به مجاهدین خلق داشت
من قبلا هم گفته ام و هنوز هم چنین برداشتی ندارم که او خائن و وابسته بود. کسی که در شرایط انقلاب و بحران های سال ۵۶ و ۵۷ در ایران بوده باشد بیشتر به جایگاه امام و روحانیت توجه می کرد. او اما تعامل کمتری با امام و ارکانی دیگر مثل قوه مقننه و قوه قضاییه داشت. عواملی مثل نزدیک شدن به سازمان مجاهدین خلق هم این موضوع را تشدید کرد. مشورت دادن آنها به بنیصدر و حسن ظنی که او به مجاهدین خلق داشت این را تشدید کرد.
بنی صدر انتظار داشت نماینده ها برای او بلند شوند
مثلا وقتی قرار بود به مجلس بیاید و سوگند یاد کند باید در کنار شهید بهشتی می ایستاد. اما از طریق کسانی از طرف ایشان با مجلس ارتباط داشتند شنیدیم که ایشان گفته این مجلس تحلیف است یا مجلس تخفیف من؟ برایش خیلی مهم بود که وقتی به مجلس می آید نماینده ها برای او بلند می شوند یا نه؟ یا آقای بهشتی با او چطور برخورد می کند.بعضا این انتقاد به او شده است که کیش شخصیت داشت. من نمی خواهم این کلمه را به کار ببرم. اما یک چنین برخوردهایی داشت. دیدش به خود به عنوان شخص اول مملکت بود.
من ۲۶ ساله بودم که برای نمایندگی مجلس کاندیدا شدم. در ۲۷ سالگی هم نماینده مجلس شدم. وقتی این بحث ها مطرح شد برخی نمایندگان که مانند من که جوان تر بودند می گفتند اینکه ما هنگام ورود آقای بنیصدر به مجلس بلند شویم یا نه،به خودمان مربوط است لازم نیست که او پیش شرط بگذارد. دوستانی که میانجی بودند توصیه می کردند که حتما احترام بگذارید و حتما براش بلند شوید. وقتی این برخورد ها دست به دست هم می دهند می تواند ریشه بحران باشند. ما گاهی ریشه ها را کمتر نگاه می کنیم.
اختلاف بنی صدر با مجلس بر سر نخست وزیر و وزرای خارجه و اقتصاد بود
در موضوع انتخاب نخست وزیر اختلاف تشدید شد. نظر بنی صدر به سمت کسانی بود که مجلس حاضر نبود زیر بار آنها برود، نظر مجلس هم بیشتر آقای رجایی بود. آقای رجایی هم مورد قبول او نبود. مجلس مدت ها کلنجار می رفت که مساله نخست وزیر را با بنیصدر حل کند. به هر حال او باید نخست وزیر را پیشنهاد میداد و ما رای میدادیم. در مورد وزیر خارجه و وزیر اقتصاد و دارایی همین اختلاف نظر های شدید وجود داشت.
رهامی: منافقین آیت الله بهشتی را کانون مخالفت با بنی صدر می دانستند
بنی صدر گفته بود با عراق مثل اشکانیان جنگ کنیم، زمین بدهیم و زمان بخریم
این مسائل تشدید شد تا اینکه ما به مساله جنگ رسیدیم. در زمان بنیصدر بخش های از خوزستان، ایلام و جاهای حساس دیگر در غرب کشور به تصرف عراق درآمد. مجلس بخشی از این قضایا را متوجه بنیصدر می دانست و می گفت که او نمی تواند فرماندهی کند. در مجلس جلساتی تشکیل شد، فرماندهان نظامی دعوت شدند که مشکل چیست؟ سپاه هم تازه تشکیل شده بود و توانایی به عهده گرفتن مسئولیت جنگ را نداشت. تعبیراتی از بنیصدر نقل می شد میگفتند که اگر عراقی ها به جلو بیاییند ما آنها را غافلگیر می کنیم. یا تعبیر دیگری که گفته بود مثل اشکانیان جنگ کنیم، زمین بدهیم تا زمان به دست بیاوریم. البته نمی دانم این حرف چقدر درست بود.
**بله این موضوع بارها بیان شده است. اما او در گفت و گو با حسین دهباشی این موضوع را تکذیب کرده است
بله.می خواهم بگویم این نقل قول از بنیصدر در مجلس به صورت وسیع پخش شد.به این ترتیب فضایی از سوء ظن و بد بینی ایجاد شد. این برخورد ها مجال گفت و گو را از ما می گرفت.اشکال بزرگی که به همه ما وارد بود و الان هم، این اشکال به سیاستمداران ما وارد هست این است که نمی توانیم با رقیب گفت و گو کنیم.چه بسا اگر ما می توانستیم خوب گفت و گو کنیم هیچ وقت قضایای هفتم تیر و هشتم شهریور یا مسائلی اول انقلاب که باعث عزل رییس جمهور شد پیش نمی آمد.
جریان بنی صدر همه را بی سواد می دانستند
**البته طرف مقابل مثل سازمان مجاهدین هم اصلا اهل گفت و گو نبوده است و…
آنها که نه تنها اهل گفت و گو نبودند بلکه غیر از خودشان همه را وابسته و مرتجع می دانستند، فکر میکردند انقلابی ها یعنی آنها. به خاطر اینکه در زمان شاه هم مبارزات مسلحانه داشتند در دوران زندان هم کسی را قبول نداشتند. ملی گراها مثل آقای بازرگان و سحابی سالم تر بودند و می شد با آنها کنار آمد، اما جریان خود آقای بنیصدر و اطرافیان شان، نیز چنین روحیه ای داشتند. چون اکثرا تحصیل کرده فرانسه بودند و سالهای سال آنجا بودند بقیه را به بی سواد بودن متهم می کردند. در سمت ما هم چون اکثرا در متن مبارزه بودند و سختی های زندان را کشیده بودند خود را محق می دانستند و می گفتند آقای بنیصدر و اطرافیانش یک روز هم سختی های زندان را نکشیده اند.
**ولی شخصیت هایی مانند آیت الله بهشتی، نسبت به دیگران، بیشتر اهل گفت و گو بود. مناظره ایشان با آقای کیانوری دبیر اول حزب توده مصداق صفت گفت و گو و تعامل بود. اما مساله اینجاست پس چرا ایشان را هدف ترور قرار دادند؟
بله آقای بهشتی اهل گفتوگو بودند. شهید بهشتی با جمعی از یاران انقلاب حزب جمهوری را تاسیس کرده بودند که فراگیرترین حزب وقت بود و خودشان هم دبیر کل آن شده بودند. اینکه ایشان هم دبیر کل حزب جمهوری اسلامی بود و هم رئیس دیوان عالی کشور، برای عده ای ذهنیت ایجاد می کرد.
رئیس دیوان عالی کشور دبیر کل حزبی بود که در انتخابات ریاست جمهوری رقیب آقای بنیصدر بود.حزب جمهوری ابتدا آقای جلال الدین فارسی را مطرح کرد اما به خاطر آنکه گفته شد ایشان اصالتا ایرانی نیست و افغانی است کنار گذاشته شد و آقای حسن حبیبی کاندیدای حزب شد. اصلا نمی گویم شهید بهشتی در منصب قضایی اش گرایش سیاسی را دخالت می داد یانه، بلکه حرفم این است که این مسائل باعث ایجاد فاصله با طرف مقابل شد.
مجلس به سمت رأی به عدم کفایت بنی صدر رفت چون…
**حرفتان ناتمام ماند، گفتید هم بنیصدر و اطرافیانش نسبت به مخالفان و هم حزب جمهوری اسلامی نسبت به بنیصدر موضع داشتند و …
بله؛ نه طرفداران بنیصدر حاضر بودند پای گفت و گو بیایند و نه از سمت ما حاضر بودندکه از مواضع خود دست بردارند. آخر کار به اینجا رسید که مجلس دید جنگ دارد طولانی می شود. ما فکر می کردیم اگر این مساله حل شود می توانیم جنگ را سریع جمع کنیم. فکر نمی کردیم جنگ قرار است هشت سال طول بکشد. فکر می کردیم فرماندهی کل قوا را حل می کنیم، رئیس جمهور می آید یک طرف،امام هم فرماندهی را به کس دیگری می سپارند،جنگ را هم می توانیم چندماهه حل کنیم. فرماندهان ما هم که به مجلس می آمدند می گفتند اگر این مسائل حل شود می توانیم سریع عراق را از کشور بیرون کنیم. لذا درمجلس فضا و ذهنیتی این چنین وجود داشت. طرف مقابل هم حاضر نبود بیاید و با نمایندگان بنشیند گفت و گو کند و مشکلات را حل کند. لذا ذهنیت ها نسبت به همدیگر تشدید شد و به تشکیل جلسه مجلس برای رای به عدم کفایت سیاسی آقای بنی صدر منجر شد.
منافقین آیت الله بهشتی را نقطه اصلی جریان مخالف با بنی صدر می دانستند
این در واقع از ریشه های ماجرا بود.حامیان آقای بنی صدر هم – منظورم مردم ایران نیست که رای دهندگان او باشند، بلکه سازمان مجاهدین خلق و امثال آن که اصلا به قانون اساسی جدید رأی ندادند، و آن را تحریم کردند اطلاعیه دادند و تهدید کردند که اگر بنی صدر را عزل کنید دست به ترور و کشتار می زنیم. آنها این تهدید را از همان عصر ۳۰ خرداد در میدان هفت تیر و بعضی از خیابان ها با آتش زدن اماکن عمومی مثل بانک ها و اتوبوس ها عملی کردند. درگیری ها شروع شد و تا شش هفت روز به صورت پراکنده وجود داشت. تهدید اصلی انتقام از خود شهید بهشتی بود. فکر می کردند ایشان نقطه اصلی جریان مخالف بنی صدر است و ایشان نماینده ها را بسیج کرده که بنی صدر عزل شود چرا که حزب جمهوری اسلامی تا حدی میدان دار قضیه بود. بخش عمده ای از نمایندگانی که به ایشان رای داده بودند نیز از اعضای حزب جمهوری اسلامی بودند. بنابراین آمدند حزب جمهوری اسلامی را نشان گرفتند.
**پس نکته اینجاست که سازمان مجاهدین فکر می کرد شهید بهشتی مسبب این وقایع هستند.
بله.
آیت الله خامنه ای را بخاطر اینکه عضو موثر حزب جمهوری بود ترور کردند
**می فرمایید سازمان مجاهدین دنبال حذف آیت الله بهشتی بودند اما چرا روز قبل آیت الله خامنه ای را ترور کردند؟
ایشان هم عضو موثر شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بودند. البته در مورد ترور آیتالله خامنهای که منجر به صدمات بدنی ایشان شد، بیشتر موضوع جریان انحرافی فرقان مطرح است، تا سازمان مجاهدین.
تشکیل جلسات حزب جمهوری اسلامی با آن تعداد افراد، خطای بزرگ امنیتی بود
**تشکیلات رجوی هشتم شهریور کابینه شهید رجایی را هم هدف قرار داد. پس نمی توانیم بگوییم مشکل آنها فقط آیت الله بهشتی یا جایگاهش در حزب جمهوری و … بوده است.
مشکل آنها عمدتا با حزب جمهوری و سایر نیروهای اصیل انقلاب بود نه فقط شخص دکتر بهشتی. شهید بهشتی را هم به عنوان دبیر کل حزب جمهوری اسلامی و عضو مؤثر نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران زدند، نه شخص آیت الله بهشتی.
اینکه چرا تروریست های خائن از آیت الله خامنه ای شروع کردند به این خاطر بود آیت الله خامنه ای هم عضو مؤثر حزب جمهوری اسلامی بود. البته اگر ترور ایشان کار گروه انحرافی فرقان باشد، آنها قبلا افراد مؤثری مثل آیت الله مطهری را هم ترور کرده بودند.
گروههای تروریستی و منافقین فکر می کردند امثال ایشان در انقلاب،گردش امور مجلس و حزب جمهوری اسلامی موثر و البته دردسترس تر هم بودند. به همین خاطر در مسجد ابوذر واقع درمیدان فلاح تهران سراغ ایشان رفتند. در مسجدها کسی بازرسی بدنی نمی شد و راحت به مسجد ابوذر میدان فلاح (میدان ابوذر کنونی واقع در منطقه ۱۷ تهران)رفتند و به راحتی ضبط صوت بمب گذاری شده را در مقابل ایشان گذاشتند.یعنی به راحتی می شد افراد رااز بین برد.بعد از آن هم آمدند سراغ حزب که محل تمرکز نیروهای انقلابی بود. به نظر من این خیلی خطای بزرگی بود که با وجود تهدیدی که مجاهدین خلق انجام داده بودند این جلسات در حزب آن هم با این تعداد تشکیل می شد. این خطای امنیتی بزرگی بود.
**احتمالا کسی انتظار آن را نداشت که این اتفاق بیفتد.
خب وقتی آنها به خیابان آمده و اتوبوس ها را آتش زده بودند و روز قبل هم، برای آیت الله خامنه ای آن حادثه پیش آمده بود، باید این احتمال را می دادیم.ما هم ساده بودیم.می خواهم بگویم شرایط کشور طوری بود که ما فکر نمی کردیم دشمن بخواهد این همه جنایت بکند و این تعداد ادم بیگناه را بکشد.
سازمان مجاهدین در تشکیلات حزب جمهوری نفوذ کرده بود
**در واقع می خواهید بگویید که این اتفاقات تک علتی نبودند؟
بله این مسائل تک علتی نیستند.ما هم ضعف امنیتی داشتیم. سازمان مجاهدین خلق درتشکیلات جمهوری اسلامی نفوذ کرده بود. معلوم بود خبر داشتند که چه کسانی آنجا می آیند. من در مصاحبه دیگری هم گفته ام که حتی قسمتی که مرحوم بهشتی حضور داشتند بیشتر متلاشی شده بود. می دانستند آقای بهشتی کجا می نشیند، کجا باید بمب را کار بگذارند. معلوم است که کلید داشتند و ورود به سالن برای آنها ممکن بوده است. بمب را به راحتی جاسازی کرده بودند که در وهله اول تشخیص داده نمیشد. سالن هم قبل از ورود مرحوم بهشتی و سایرین چک نشده بود. بالاخره سالنی که این تعداد از مسئولین سطح بالای نظام آنجا جمع می شوند باید چک می شد. سالن به راحتی در دسترس سازمان مجاهدین خلق بود که به حزب نفوذ کردند. این عوامل عدم کنترل و سهل گیری نسبت به دشمن باعث این اتفاق شد. ما قرار بود آن جلسه راجع به رئیس جمهور بعدی صحبت کنیم.
**قرار بود شما آن روز در جلسه حضور داشته باشید. لطفا یک مقدار از آنچه اتفاق افتاد روایت کنید.
ما در جلسه هفته قبل در حزب جلسه ای داشتیم که مرحوم بهشتی سخنران جلسه بودند.
آیت الله بهشتی گفت مثل بوکسورهایی نباشیم که در نبود رقیب با خودشان مبارزه می کنند
**یعنی بلافاصله بعد از عزل بنیصدر به حزب رفتید؟
دقیقا یادم نیست که همان روز بود یا فردای آن روز. شهید بهشتی درآن جلسه گفتند ما نمی خواستیم کار به اینجا برسد.ایشان کمی انذار دادند که نکند مثل بوکسورهایی شویم که درنبود رقیب با خودشان مبارزه می کنند و به جان همدیگر بیفتیم. نگران بودند که این اختلاف و دو دستگی که بین ما و ملی گراها و بعضی جریانهای سیاسی دیگر بود، حالا بین خودمان کشیده شود.
قرار بود در جلسه بعد راجع به رئیس جمهور بعدی صحبت شود. شهید بهشتی تاکید کرده بود که برای هفته بعد زودتر برویم و همه آنجا حضور داشته باشند. در همه جلسات حزب، وزرا نمی آمدند، اما در واقعه هفتم تیر می بینیم که سه چهار نفر از وزرا حضور دارند. تعداد زیادی از اعضای موثر حزب آمده بودند. بحث این بود که چه کسی را مطرح کنیم که آثار عزل بنیصدر کم شود و با مجموعه نظام و انقلاب هم هماهنگ باشد؟
**شما آن روز کجا بودید؟
آن روز من دو سه مهمان روحانی زنجانی از قم داشتم. من هنوز ازدواج نکرده بودم و جزء چند نفر مجرد مجلس بودم. به همین خاطر مجبور شدم برای پذیرایی آنها قدری در خانه معطل شدم. به این ترتیب با تاخیر کمی به سمت حزب رفتم. در اصلی حزب جمهوری که به سمت خیابان امیرکبیر (خیابان چراغ برق) بود بسته بود و ما مجبور شدیم از کوچه پشتی داخل برویم. کوچه پشتی باریک بود و وقتی وارد حزب می شدیم تعداد زیادی ماشین آنجا پارک شده بود. ماشین ها متعلق به افرادی بود که داخل حزب بودند. در نتیجه محوطه بسیار شلوغ بود. من مجبور شدم از ماشین پیاده شوم که راننده بتواند ماشین را جا به جا کند.
لحظات سخت بیرون آوردن افراد بعد از انفجار
همان لحظه صدای انفجار آمد و گرد و خاک بلند شد. کسی نمی دانست چه شده است. به سمت ساختمان اصلی محل تشکیل جلسات دویدیم، سالن اصلی بکلی خوابیده و گرد وغبار و وحشت همه جارا گرفته بود. سالن یک قسمت اصلی داشت که قبلا چندبار سقف آسفالت شده بود و به همین خاطر سنگین شده بود. سالن دارای یک قسمت دیگر هم بود که حالت پیش ساخته داشت. خیلی از کسانی که زیر این قسمت پیش ساخته بودند زنده ماندند و ما توانستیم با کمک عوامل و وسایل دم دستی تعدادی از آنها را مثل آقای محمودی نماینده قصر شیرین، آقای فردوسی پور نماینده مشهد، آقای سماورچی نماینده طرقبه و چناران، آقای کیاوش (علوی تبار) نماینده اهواز را زنده، اما زخمی بیرون بیاوریم. وقتی آقای علوی تبار و محمودی را بیرون آوردیم و روی برانکارد گذاشتیم هردو دستانشان را بالا آوردند و الله اکبر گفتند.اما برای قسمت اصلی آن امکانات کافی نبود و باید جرثقیل های بزرگتر می آمد. اما جرثقیل های بزرگ امکان نزدیک شدن به سالم را نداشتند.
**به چه علت؟
محوطه پر از ماشین بود. صاحبان این ماشین ها خود در زیر آوار بودند.اول باید خود ماشین ها با چرثقیل بیرون می آمدند تا جرثقیل ها بتوانند وارد شوند.همین باعث شد که کار یکی دو ساعت طول بکشد.حدود ساعت ۹ و ربع شب انفجار اتفاق افتاده بود و جرثقیل هایی که آمدند توانستند حدود ساعت ۱۰ و نیم کار را شروع کنند. ۱۰ و نیم وارد کار شدند و تا ساعت ۲ و نیم بعد از نیمه یعنی به مدت حدود پنج ساعت کار طول کشید. از این پنج ساعت یک ساعت و نیم نمی شد کار جدی کرد.همه کسانی هم که از ساعت ۱۰و نیم شب به بعد بیرون آوردیم بلااستثنا شهیدشده بودند. نزدیک۲ و نیم شب که فکرمی کردیم کارتمام شده و کس دیگری نیست برای شستشوی بدن و غسل مس میت به منزل رفتیم که نماز صبح را بخوانیم.
حضرت امام زمانی راجع به حادثه ۱۵ خرداد سال ۴۲ همچنین حادثه دوم فروردین ۴۲ ( روز شهادت حضرت امام صادق (ع) که عوامل رژیم شاه به مدرسه فیضیه حمله کردند)، صحبت می کردند. ایشان آن را با حادثه کربلا مقایسه کردند و گفتند بنی امیه چقدر خشن بودند که به یک طفل شش ماهه هم رحم نکردند. سپس فرمودند که در قضیه ۱۵ خرداد و دوم فروردین ۴۲ که به فیضیه حمله شد تعدادی از کشته شدگان زیر ۱۵ سال بودند. ایشان می فرمایند فرضا که بزرگترها مقصر بودند کوچکترها چه گناهی داشتند؟
در قضیه حزب جمهوری هم تعدادی از جان باختگان از معلمان، فرهنگیان، کارمندان حزب یا نمایندگانی بودند که چندان در کشمکش های سیاسی نقشی نداشتند، ولی به آتش کینه و عداوت و جهل دشمنان مردم سوختنند. در حادثه وحشتناک انفجار دفتر مرکزی حزی جمهوری، قریب به ۸۰ نفر از خدمتگذاران مردم کشته شدند، که علاوه بر شهید بهشتی، ۴ نفر از وزرای دولت، ۲۷ نفر نماینده مجلس، از جمله شهدا بودند.
جریان منافقین به نخست وزیری هم نفوذ کرده بود
بعد از این حادثه، وقتی که شکاف عمیق تر شد و دست سازمان مجاهدین خلق بیشتر رو شد، آنها به ترور افراد بیگناهی عادی دست بردند. ترورهای خیابانی شروع شد. تعدادی از نمایندگان ما مثل آقای بشارتی نماینده جهرم یا دکتر حسن آیت در خیابان ترور شدند. دو ماه بعد از این حادثه در هشتم شهریور، جریان منافقین که به نخست وزیری هم نفوذ کرده بودند، ساختمان اصلی دفتر نخست وزیری را، که مرحوم رجایی رییس جمهور وقت با دکتر باهنر نخست وزیر و تعدادی از مسؤولین دولتی در آنجا جلسه داشتند، منفجر کردند. مجاهدین خلق نشان داد که بحث آنها اختلاف نظر با شهید بهشتی و این حرفها نیست بلکه دنبال براندازی و ریشه کن کردن اصل نظام هستند.
اگر می توانستند و امکان نفوذ داشتند به حضرت امام و سایر علما و مراجع هم رحم نمی کردند، همان طوری که آنها به تدریج عملیات ترور و خشونت را به تدریج به نماز جمعه و سایر اماکن مذهبی کشاندند. ترور شهید آیت الله مدنی امام جمعه تبریز، شهید آیت الله دستغیب امام جمعه شیراز، شهید آیت الله صدوقی،امام جمعه یزد، شهیدآیت الله اشرفی اصفهانی، امام جمعه کرمانشاه، بمب گذاری در حرم امام رضا( ع) و محوطه نماز جمعه در دانشگاه تهران، که به شهادت جمعی از هموطنان ما منجر شد، نمونه هایی از جنایات جریان نفاق و حس انتقام جویی آنان از مردم ایران است.
البته،هرچه چهره منافقین بیشتر شناخته می شد، مردم از آنها بیشتر فاصله می گرفتند، خودشان هم احساس می کردند که دیگر فعالیت سیاسی و روزنامه نوشتن و انتقاد کردن فایده ای ندارد و عملا به جنگ مسلحانه علیه نظام و مردم برآمدند. سپس به صدام پناهنده شدند. صدام در پایگاه اشرف آخرین تجهیزات را به آنها می داد که بتوانند با کمک آنها کشور را به ایران حمله کنند. در عملیات مرصاد که بعد از قبول قطعنامه ۵۹۸ اتفاق افتاد، منافقین این تصور را داشتند که مردم ایران کاملا از روحانیت و نظام برگشته اند و باتجهیزاتی که از عراق گرفته اند وارد تهران می شوند و حکومت را بدست می گیرند. تصورشان این بود که ایرانی ها چنین جریان برانداز و خشنی را به عنوان مسئولین کشور تحویل می گیرند. چه بسا صدام می خواست بدین طریق از شر منافقین راحت شود که آنها را به ایران می فرستاد. شاید هم با خود فکر می کرد کشوری که در هشت سال جنگ نتوانسته آن را شکست دهد، با کمک منافقین بتواند آسیب بزند.
درخشش سیمای بهشتی را میتوان آنجا که زیر تابلوی «فبشر عبادی الذین یستمعون القول» با گروههای کمونیستی، غیرکمونیستی، منتقدین و مخالفین مناظره میکرد به تماشا نشست.
بهشتی هم مرد قضا بود و هم مرد مناظره، گفتوگو و مباحثه، اما بیان آزاد عقاید برای او یک سیاست قضایی بود. همه تلاش خود را به کار برد تا یک چتر امن حقوقی ایجاد کند بر سر میز مناظره، او تلاش زیادی کرد که حتی رجوی در مناظره حاضر شود. مناظره برای او یک راهبرد برای سلامت و مصونیت جامعه بود.
مشی و منش بهشتی شمولیت دادن به همه جناحها و جریانهای داخلی و یکپارچهسازی آنها و نیز ایجاد زمینه رشد جامعه برای انتخابهای مردم در سایه گسترش گفتوگو، جلوگیری از افراطیگری و تضارب آرا استوار شده بود به نحوی که جامعه رشد یافته بتواند به درستی تصمیمگیری کند اما جریانهایی که بقای خود را با تداوم این گونه منشها پایان یافته تلقی میکردند ادامه رفتار بهشتی و مطهری را برنمیتافتند.
سویه فکری و روانی ترور شهید بهشتی و یاران او در هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در حقیقت از مدتها قبل آغاز شده بود و تروریست بمبگذار در واقع مجری حکمی بود که سرکرده تروریستها مسعود رجوی از لحظه بازنمایی بهشتی به شکل یک شخصیت «آمریکایی» و «اشرافی» صادر کرده بود.
به طور دقیقتر، از لحظهای که رجوی در ۷ اسفند ۵۹ در گفتوگو با نشریه «مجاهد» شهید بهشتی را مخاطب سخن نفاقآلود خود قرار میدهد و میگوید: «آقای بهشتی! خودتان رابطهها را بگویید و ما را از گفتن و زحمت افشای روابط خود با امپریالیستها خلاص کنید.»
پیشتر نیز رجوی در پیام خود به مناسبت نخستین سالگرد انقلاب در طعنهای آشکار به شهید بهشتی و دیگر همفکرانش، کوشش آنان برای پرهیز از ورود به جنگ مسلحانه و تلاش برای کاهش هزینهها و تلفات انقلاب را امری «سازشکارانه» و «امپریالیستی» خوانده بود: «رهبران سازشکار و محافظهکار، زمانی که مردم فریاد میزدند «رهبران ما را مسلح کنید» در فکر این بودند که انقلاب! را بدون ریختن حتی قطره خونی از یک بینی به پیروزی برسانند.» (نشریه مجاهد، فوقالعاده شماره ۵، بیست و یک بهمن ۱۳۵۸، ص ۷)
آری جرم شهید بهشتی این بود که در کنار دیگر رهبران همفکر در کف خیابانهای تظاهرات ضد سلطنتی تلاش میکردند تا آنجایی که ممکن است از ورود به فاز نبرد مسلحانه پرهیز شود. تئوری رجوی این بود که در صورت تبدیل انقلاب به جنگ مسلحانه داخلی کسانی برصدر انقلاب تکیه خواهند زد که به تئوری «مبارزه ضد امپریالیستی» و به سلاح مجهز هستند و تلاش کامیاب و پیروزمند امثال شهید بهشتی، انقلاب را از ورود به چنین فازی خونین محروم کرد.
آنها در کنایهای آشکار به کسانی که از بروز جنگ داخلی و مسلحانه در فرآیند مبارزه ضد سلطنتی پیشگیری کردند، در پیام خود به مناسبت نخستین سالگرد پیروزی انقلاب مینوشتند: «این قیام شکوهمند و پیروز در عین حال مشت محکمی بود بر دهان سازشکاران فرصتطلبی که در خفا و بیتوجه به حرکت خونین خلق و انبوه شهیدانی که هر روزه در این میهن به دست ایادی امپریالیسم آمریکا به خاک و خون میغلتیدند، باز مشغول چانه زدن با دوستان آمریکاییشان بوده و سعی میکردند از طریق نصایح دلسوزانه امپریالیسم خوشنیت و غافل! آمریکا را سر عقل آورند، از حمایت رژیم شاه و بختیار منصرف و به حمایت از دولت آیندهای که با مرحمت آمریکا میبایست سر کار آید و چهرهآلوده خود را تطهیر نمایند.» (رجوی، ۲۱ بهمن ۱۳۵۸)
تاریخ انقلاب به طور مستند نشان میدهد مسیر فاجعه آمیزی که در نهایت سر از جنایات تروریستی هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در آورد از مسیر برچسب «امپریالیستی» و «آمریکایی» زدن به بهشتی و به طور کلی به آن بخش از کادرهای برجسته انقلاب عبور میکرد که نقشی اساسی در کاهش هزینهها و تلفات انقلاب داشتند. تلاش بهشتی همواره معطوف به این بود که این اتهامات و این مسائل از طریق گفتوگو و مباحثه و مناظره حل شود.
یک بار یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق در ۲۲ اسفند ۵۸ در اعتراض به نحوه پیشبرد مناظره گفت: «بهنام خدا و بهنام ابوذر. با توجه به دعوتنامهای که به ما داده بودند، در امضای زیر دعوتنامه نوشته شده بود گروهی از استادان دانشگاه صنعتی شریف. ما تصور میکردیم که اساتید دانشگاه هم در این مناظره شرکت میکنند و به این منظور، محور بحثی را که برادرانمان برای این مناظره در نظر گرفته بودند، محور راهگشایی و بنبستشکنی این انقلاب بود که در مبارزه ضدامپریالیستی خلاصه میشد. با توجه به اینکه در آخرین لحظات متوجه شدیم که آقای بهشتی خودشان تنها هستند و با توجه به شناختی که ما نسبت به ایشان داریم دیگر صحبت از مبارزه ضدامپریالیستی معنا پیدا نمیکند. وقتی صحبت از مناظره میشود بایستی امتیازات یکسانی به دو طرف داده شود.»
خط «امپریالیستی» و «آمریکایی» جلوه دادن شهید بهشتی توسط سازمان، در پیامد رخداد ۱۳ آبان شدت بیشتری به خود گرفت و همه تلاش سازمان در آن ایام معطوف به آن بود که همه انرژی برخاسته از آن شور و شوق ضد امپریالیستی را علیه بهشتی و یاران بهشتی کانالیزه کنند.
شهید مطهری با چرخش تاکید از پرسش «علی را که کشت؟» به پرسش «علی را چه کشت؟» بصیرت تاریخی بزرگی را به ما آموخت. او میگفت حضرت علی (ع) را ترکیبی از «جمود»، «خشک مغزی» و در عین حال «خشکه مقدسی» و عجز از تحلیل کشت. یعنی «قدرت نداشتن بر تجزیه و تحلیل، که بعد به دنبال خودش تنگ نظری و تکفیر و تفسیق میآورد و این که غیر از خودش و گروه خودش همه مردم را دشمنان خدا بداند، همه را معذب بداند، همه را گمراه بداند، که این جریان همیشه در طول تاریخ هست.» (مطهری، م. آ، ج ۱۵، ص ۹۹۶)
بهشتی سه روز قبل از شهادت خود، درحالی که منافقین پاسخ دعوت به مناظرهها را با آشوبهای خیابانی داده بودند، میگفت: «مجاهدین خلق به یک گروه قشری و مرتجع میگویند و به گروه دیگر لیبرال میگویند و مدعی هستند که اصلا اسلام حقیقی را ما شناختیم.» (بهشتی، سخنرانی ۱۳۶۰/۴/۴)
قدرت برچسبزنی «لیبرال»، «سازشکار»، «آمریکایی» و «اشرافی» در واقع پوششی بود که منافقین جهت جبران ضعف در تجزیه و تحلیل به کار میبردند.
تصادفی نیست که امروز قاتلان شهید بهشتی را در صف مخالفان تعامل با جهان میبینیم. همان دستگاه ذهنی تروریستی که دیروز توانایی انقلابی- دیپلماتیک شهید بهشتی در کاهش تلفات و هزینههای پیروزی انقلاب را نوعی «چانه زدن با آمریکا» و «سازشکاری» معرفی میکرد امروز در حاشیه لابیها و اتاق فکرهای اسرائیلی به تحریک و تشویق امثال جان بولتون مشغول است تا با تجزیه و تحلیلهای کلیشهای و القای ایرانهراسی در محافل جنگ و تحریم، منافقانه فشار بر مردم ایران را تداوم بخشد.
مسعود رجوی برای ترور صیاد شیرازی از چه کسی پول گرفت؟ /تخلیه اطلاعاتی مریم رجوی توسط سازمان سیا و اف.بی.آی
به گزارش خبرآنلاین، مسعود خدابنده، عضو اسبق سازمان مجاهدین خلق و از نزدیکترین حلقهها به مسعود رجوی، ناگفتههای بسیاری درباره سازمان منافقین و عملیات تروریستی سازمان در تابستان ۱۳۶۰ دارد. او که عضو شورای ملی مقاومت، مسئول مستقیم تیم حفاظت، استقرار و تردد مسعود و مریم رجوی و فرمانده ارتش آزادیبخش بود، در سال ۱۳۷۵ از سازمان جدا شد.
بخش هایی از گفتگوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی با این عضو جدا شده سازمان منافقین را بخوانید؛
*بعد از خروج رجوی از ایران در مرداد ۶۰، خط دهی ترورها در ایران به چه صورت بود؟ هدفگذاری ترورها و بمبگذاریها چطور صادر میشد؟
مسعود خدابنده: سازمان بعد از خروج از ایران تقریبا همهی طرفدارانش را به امان خدا ول کرد که اکثرا بخاطر عدم اطلاع از ورود سازمان به فاز نظامی (شکست کودتا) به کار علنی ادامه دادند و دستگیر شدند. سازمان تعدادی را مخفی کرد که بعدا به خارج فرستاد (مثل مهدی ابریشمچی و زنش، محمود عطایی و امثالهم) ولی خانه تیمی موسی خیابانی و زن اول رجوی (اشرف ربیعی) لو رفت و اینها کشته شدند.
مسعود رجوی بعد از این که در پاریس کمی جا افتاد بحث “زدن سرانگشتان رژیم” و بحث “هفت هفتم” را مطرح کرد. یعنی چون دستگاه ترور سازمان (مثل دستگاهی که کلاهی و کشمیری را تربیت کرده بود) از بین رفته بود بدنبال تهییج “میلیشا” رفت و این بحث که باید هر کسی را که مثلا لباس پاسداری دارد یا ریش دارد و در کمیته خدمت میکند هدف قرار بدهید. با سلاح با چاقو با دست خالی. و اگر هر هفته هفت نفر را بزنیم عملا اوضاع به حدی شلوغ میشود که “رژیم سقوط میکند”.
مسعود رجوی برای ترور صیاد شیرازی از چه کسی پول گرفت؟
در این رابطه خانهای در فرانسه خریداری شد و حدود دویست و پنجاه خط تلفن در آن تعبیه شد (علی زرکش، جانشین موسی را آن زمان از ایران احضار کرده و چون ازدواج مسعود و مریم را نپذیرفت خلع رده و زندانی کرده بودند. مریم به جانشینی علی زرکش منصوب شد و خط رهبری سازمان در داخل هم به این ساختمان و خطوط تلفن تبدیل شد که طبعا مریم به داخل کشور برنگردد.) این سیستم تلفنی هم تحت نظر چند نفر خبرهتر که به پاریس آورده شده بودند تعلیم داده شده و خطوط، سوژهها، طرز تهیه بمب و متفجرات را به تیمها آموزش میدادند. این سیستم همچنین مسئولیت رساندن سلاح و پول به تیمها را هم داشت. یعنی سیستم مالی و قاچاقچیهای سازمان سلاح و پول را با جاسازی (مثلا در یک تلویزیون یا در شکم لاشه گوسفند یا … ) از مرزهای زمینی به تیمها میرساندند.
بسیاری از تیمهای داخل بعدها رابطه خودشان را قطع کردند. یکی از دلایلی که دونالد رامزفلد (وزیر خارجه وقت امریکا) در ملاقات با صدام قبول کرد که “سلاح شیمیایی” و “مجاهدین خلق” را به او بدهند این بود که عملا تئوری تروریسم از راه دورِ سازمان به گِل نشسته بود و اصطلاحا خرج این گروه به دخلش نمیارزید. رفتن به عراق هم برای “تقویت روحیه سربازان صدام” بود و هم “کانالی برای فعال کردن تروریسم فرقه رجوی از طریق مرز”. عراقی که رجوی از آن بعنوان “جوار خاک میهن” یاد میکرد و وقت رفتنش گفت “میروم تا برافروزم آتشها در کوهستانها… هر کس بدنبال من نیاید و در اروپا بماند دیگر نفسش حرام است”. تروریسم از عراق طبعا متفاوت شد چون پشت جبهه آن، تسلیحات آن، آموزشهای آن و پشتیبانی مالی آن به سطح جدیدی ارتقاء یافته بود.
*همه ترورهای سازمان تصمیم مرکزیت بود یا از جای دیگر هم خط میگرفت؟
مسعود خدابنده: خیلی از عملیاتها را سازمان دستوری انجام میداد. مثلا ترور صیاد شیرازی با دستور صدام صورت گرفت. یعنی صدام بابت این کار به رجوی پول داد. نوارهایش هم وجود دارد. حتی رجوی سر قیمت این کار چانه میزد. زدنِ صیاد شیرازی هیچ ربطی به رجوی نداشت. او پول گرفت تا این کار را بکند. یعنی یک حرکت کاملا مزدورانه انجام داد.
مسعود رجوی برای ترور صیاد شیرازی از چه کسی پول گرفت؟
*به نظر شما، چه شد که سازمان تصمیم گرفت از ترور سران نظام به ترور و کشتار مردم عادی (از طریق بمبگذاری) یا مثلا کشتن پاسدارها رو بیاورد؟
مسعود خدابنده: اساسا ترور سران نظام در زمانی انجام گرفت که ایران سیستم و دستگاهی نداشت. سوء استفاده از شرایط اوایل انقلاب باعث شد که سازمان بتوانند نفوذیهایی را فعال کنند. این ترورهای اولیه بخش اصلیاش بخاطر اعتماد بود. مسعود رجوی کاندیدای مجلس بود. موسی خیابانی میرفت و در کنار آیتالله خمینی مینشست. ترورهای اولیه را شاید بشود به ترور درونی و خانوادگی تشبیه کرد. من اگر از اعتماد ـ فرض کنید ـ پدرم سوء استفاده کنم و بروم او را شب بکشم، نمیتوانم این را بعنوان یک “عملیات” به شما عرضه کنم. ترور آیتالله بهشتی “عملیات” نبود عین خیانت به اعتماد بود. البته وقتی شما دو تا ترور به این شکل انجام بدهی ادامهاش باید از خانهات (ایران) فرار کنی و ادامهاش دیگر “اعتمادی” هم نیست که بتوانی از آن سوء استفاده کنی. روی آوردن سازمان به بمب گذاشتن در سطل آشغال و کشتن مغازهدار و سرباز و پاسدار نه استراتژی بود و نه تاکتیک. از سر استیصال بود. امروز هم اگر نگاه کنید جیغ و دادهای آنلاین و بازنشر اطلاعات ساختگی موساد و سیا را نمیشود نه استراتژی دانست و نه تاکتیک. میخواهد بگوید من را فراموش نکنید. من هنوز قابل استفاده هستم!
*غربیها تا به حال چندین بار به تروریستی بودن سازمان اعتراف کردهاند. دلیل اعتراف آنها و حمایتهای بعدیشان چه میتواند باشد؟
مسعود خدابنده: آنهایی که در غرب در این زمینه فعال هستند هنوز هم از بیان سابقه تروریستی سازمان ابائی ندارند. کسی فراموش نکرده که اولین حرکت تروریستی سازمان قتل نظامیان امریکایی، مستشاران اقتصادی امریکایی و انگلیسی و بمبگذاری در مراکز تجاری امریکایی و انگلیسی در زمان شاه بود. ممکن است بعضیهایشان مثل رودی جولیانی، جان بولتون یا مایک پمپئو بخاطر پول لابیگری یا منافع مقطعی مزخرفاتی سر هم کنند ولی آنجایی که باید تصمیمگیری شود تاریخچه این گروه محفوظ است.
اینها نه نوابغ سیاسی بوده یا هستند، نه علمای اقتصادی یا نظامی. خاصیت چاقو این است که میبرد. خاصیت سازمان مجاهدین خلق هم این است که ترور کرده و اگر بتواند باز هم ترور میکند. کسی در غرب مدعی “تغییر ماهیت” این سازمان نیست. ولی مسئله “لیست تروریستی” بعنوان “لیست دوست و دشمن” مسئله دیگری است.
سازمان مجاهدین خلق وقتی در لیست تروریستی قرار گرفت که شروع کرد راه خودش را برود. سازمان را امریکا به صدام هدیه داده بود (چون ارتشش در حال پاشیدن بود و واقعا به یک کمک روحی نیاز داشت. کمک دیگری که به سازمان دادند گاز شیمیایی بود که هم علیه ایرانیان و هم علیه عراقیها استفاده کرد) یادم هست که رجوی بعد از شکرآب شدن رابطه امریکا با صدام، هم در عربستان و هم در بغداد ملاقاتهایی با امریکاییها داشت و اصرار بر این داشتند که از عراق خارج شود و یادم هست اصرار رجوی را که “یک جایی بهتر ازعراق به من بدهید بعد از من بخواهید بروم” و در آخرین ملاقاتی که من هم حضور داشتم، مامور امریکایی پاسخ داد که ما اول حرکت شما را نظاره میکنیم و بعد ارزیابی میکنیم و اخم کرد و رفت و حتی اجازه نداد که نفرات سازمان همراهش به فرودگاه بروند. سازمان وارد لیست تروریستی شد نه بخاطر قتل ایرانیان یا عراقیها و نه حتی بخاطر قتل امریکاییها. سازمان مجاهدین خلق وارد لیست دوست و دشمن شد بخاطر ماندن با صدام حسین بعد از این که او از چشم امریکا افتاده بود.
میدانید که جورج بوش برای حمله به عراق دو دلیل آورد: یکی سلاحهای شیمیایی (که پیدا نشد) و دیگری حمایت صدام از تروریسم و از سازمان مجاهدین بطور مشخص نام برد ( که بعدا خودشان آوردند این سازمان را در آلبانی جا دادند!) سازمان مجاهدین خلق از نظر امریکا یک “جماعت” نیست. یک “وسیله” است. وسیله را یک روز در اطاق و یک روز ممکن است در انبار نگه دارند. بعضی اوقات تیزش میکنند و بعضی اوقات غلافش میکنند. همانطور که گفتم سرویسهای امریکایی تعریف بسا جامعتری از سازمان مجاهدین خلق، مسعود رجوی، مریم عضدانلو و تک تک باقی ماندگان اینها دارند. بخاطر داشته باشید که تک تک نفرات این سازمان بارها و بارها توسط وزارت دفاع آمریکا، وزارت خارجه آن کشور، سازمان سیا و اف.بی.آی بصورت مبسوط تخلیه اطلاعاتی شدهاند. رجوی و زنش را هم سه چهار دهه از نزدیک دیدهاند. اینها نیازی به توضیح درمورد ماهیت مجاهدین خلق ندارند. شاید هم به همین دلیل است که تا امروز تعریف مشخص بینالمللیای برای کلمه “تروریسم” بدست نیامده. یعنی حاضر نیستند تعریفش کنند چون دست بستگی ایجاد میکند.
به گزارش خبرآنلاین به نقل از مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مسعود خدابنده، عضو اسبق سازمان مجاهدین خلق و از نزدیکترین حلقهها به مسعود رجوی، ناگفتههای بسیاری درباره سازمان منافقین و عملیات تروریستی سازمان در تابستان ۱۳۶۰ دارد. او که عضو شورای ملی مقاومت، مسئول مستقیم تیم حفاظت، استقرار و تردد مسعود و مریم رجوی و فرمانده ارتش آزادیبخش بود، در سال ۱۳۷۵ از سازمان جدا شد.
خدابنده به یاد میآورد که رجوی بارها در جلسات، مسئولیت انفجار دفتر حزب جمهوری و دفتر نخستوزیری را پذیرفت. مسئول مستقیم حفاظت از مسعود رجوی، اطلاعات و تحلیلهای تازهای درباره نقش رجوی در قتل کلاهی دارد. او میگوید: تنها نیرویی که از حذف وی منفعت میبرد سازمان مجاهدین خلق و شخص رجوی بوده است. به گفته وی، سرویسهای امریکایی مانع از انجام تحقیقات درمورد نقش سازمان مجاهدین خلق در قتل کلاهی شدند.
خدابنده درباره کشمیری نیز اعتقاد دارد: این که سازمان، مسعود کشمیری را هم مثل کلاهی کشته باشد یا بخواهد بکشد اصلا بعید نیست.
بخش مهمی از ناگفتههای مسعود خدابنده درباره طرح سازمان مجاهدین خلق برای ترور سران نظام در اواخر دهه ۶۰ است. او میگوید: در اواخر دهه ۶۰، سازمان منافقین با اعزام یک تیم تروریستی، قصد ترور آیتالله خامنهای را داشت. او رابط این تیم ترور را برای نخستینبار معرفی میکند و اطلاعات تازهای درباره آن عملیات ناکام ارائه میدهد.
بخش هایی از اظهارات این عضو جداشده از سازمان مجاهدین خلق را بخوانید؛
*مسعود کشمیری و محمدرضا کلاهی البته با فاصله زمانی کمی به مقر ما آورده شدند. مشخص بود که هیچکدام را بخاطر سابقه، نمیتوانستیم به اروپا بفرستیم و دستور، نگه داشتن و مراقبت از آنها بود. کلاهی (نام سازمانی: کریم رادیو) را که به لحاظ فنی در ایستگاه رادیو قابل استفاده بود در کردستان نگه داشتیم و مسعود کشمیری (نام سازمانی: باقر روابط) را که عربی بلد بود به دفتر بغداد فرستادیم.
کشمیری حتی سرود و دعاهای خاص مجاهدین را بلد نبود
*من بعنوان کسی که از نزدیک با این دو فرد در ارتباط بودم میتوانم شهادت بدهم که هیچ کدام سابقه جدی ارتباطی با مجاهدین نداشتند. بطور مشخص مسعود کشمیری حتی یک سرود سازمانی یا دعاهای خاص بعد از نماز مجاهدین را بلد نبود و من سرودهای صبحگاه و شعائر مرتبط را به وی آموزش دادم. کلاهی هم همینطور. به هیچ وجه حتی ریخت و قیافهاش به این کارها نمیخورد. رابطش ابراهیم ذاکری (نام سازمانی: کاک صالح) بود که در ایران برای ترور مجهزش کرده بود. ابراهیم ذاکری هم خودش مهندسی برق از دانشگاه تهران داشت.
*من دو سال بعد (زمانی که سپاه وارد منطقه شد و ما با گذشتن از رودخانه زاب از ایران به عراق عقبنشینی کردیم) ماموریتم در آنجا پایان یافت. (رادیو به عراق منتقل شد و نیازی به من نبود). کار رادیو را به محمدرضا کلاهی سپردم و به فرانسه رفتم. سالها بعد که با مسعود رجوی – این بار علنی – به عراق برگشتم، کلاهی بدون هیچ تغییری (شاید کمی خستهتر) هنوز مسئولیتهای صرفا فنی را بعهده داشت. (سرویس و نگهداری و تعمیرات بیسیمها و تلفنها و …) و کشمیری هم همچنان در دفتر بغداد بعنوان رابط و مترجم مشغول کار بود. هیچ کدام از این دو تا آخرین روزهایی که من آنها را در عراق دیدم به لحاظ ایدئولوژیک به سازمان نزدیک نشدند. آنها سازمان را تحمل میکردند و سازمان آنها را. هیچکدام چارهای نداشتند. مراحل مختلف انقلاب ایدئولوژیک و طلاقهای ایدئولوژیک حتی برایشان قابل فهم نبود ولی در کارهای اجرائی سر خودشان را گرم میکردند تا زمان بگذرد. مسئولین سازمانی هم از این موضوعات اطلاع داشتند، ولی همین که اینها مشکلی ایجاد نکنند برایشان کافی بود.
معرفی رابط تیم ترور آیتالله خامنهای برای اولین بار از زبان مسئول تیم حفاظت مسعود رجوی /نقشه ترور در کجا ریخته شد؟/بلایی که بر سر کلاهی و کشمیری آمد
توضیح خدابنده درباره عکس: دو نفر سمت راست من و سعید شاهسونی هستیم. رادیو به قطعات قابل حمل بستهبندی شده و درحال آمادهسازی قطعه اصلی برای حمل با دست هستیم
ماجرای تشنج و گریه کردن کلاهی بعد از یک تخلیه اطلاعاتی
یک خاطره از کلاهی دارم که بعد از عقبنشینی از ایران به عراق به مقر فیلق دوم در سلیمانیه رفتیم و آنجا سلاحها تحویل داده شد و هنوز عرق نفرات خشک نشده بود که عراقیها آمدند و تعدادی را برای تخلیه اطلاعاتی بردند. کریم (کلاهی) وقتی برگشت گریه میکرد و تشنج داشت. بعدا خصوصی به من گفت عملا بخاطر این که اطلاعاتش را آن روز به عراقیها داده بود از درون شکسته شده بود و دیگر آن آدم قبلی نبود.
رجوی بارها مسئولیت انفجار دفتر نخست وزیری و حزب جمهوری اسلامی را پذیرفت
درمورد انفجار دفتر نخستوزیری و دفتر حزب جمهوری اسلامی، فکر نمیکنم کسی در بین اعضاء، هواداران، اعضای شورا و یا جداشدگان وجود داشته باشد که نداند آن انفجارها کار سازمان بوده. بله! رجوی بارها در جلسات این مسئولیت را پذیرفته و البته آن روزهایی هم که مسئولیت را با کنایه میپذیرفت (میگفت این خشم خلق قهرمان بود که این کار را کرد) بخاطر حضورش در فرانسه بود که با رفتن به عراق این قید دیگر برایش وجود نداشت.
*محمدرضا کلاهی در هلند با نام مستعار زندگی میکرد که چند سال پیش کشته شد. متاسفانه تحقیقات درمورد مرگ کلاهی به مسئله سیاسی و متهم کردن جمهوری اسلامی تبدیل شد (طبعا به عمد) درحالیکه با وساطت سرویسهای امریکایی عملا تحقیقات درمورد سازمان و نقش آن در این قتل حتی اجازه شروع نیافت.
سازمان مجاهدین از حذف کلاهی نفع می برد و برای حذفش انگیزه داشت
با توجه به این که احتمال دستگیری کلاهی توسط پلیس بینالملل (درحالیکه حفاظ سازمانی از وی برداشته شده بود) یا حرف زدنش در مورد اطلاعاتی که داشت، برای سازمان و ایضا سرویسهای مرتبط قابل قبول نبود، شخصا فکر میکنم تنها نیرویی که از حذف وی منفعت میبرد سازمان مجاهدین خلق و شخص رجوی بود.
مسئله پیچیدهای نیست؛ سازمان مجاهدین هم انگیزه بالایی برای این کار (قتل کلاهی) داشت (پاک کردن گذشته و راحت شدن از دست کسی که میتوانست هر زمان بخواهد حرف بزند و حاضر به همراهی با آنها نبوده و جدا زندگی میکرده) و هم اطلاعات و دسترسی خوبی به وی داشت (هواداران سازمان با کلاهی در ارتباط بودند) و هم موقعیت آن را داشت. بنده در این مورد چند بار هم با مقاماتی در هلند صحبت کردم ولی متاسفانه مسیر تحقیق در رابطه با سازمان مجاهدین را از بالا بستهاند و اجازه داده نشد که حتی یک مصاحبه اولیهای با مریم رجوی بعنوان مسئول این سازمان انجام بگیرد.
*کشمیری به قولی چند سال قبل در آلمان دیده شده بود که رانندگی تاکسی میکرده است. همانطور که قبلا گفتم زندگی خارج از روابط این دو نفر چیز عجیبی نیست و برایم قابل فهم است (از اول هم وصل ایدئولوژیک نبودند و احتمالا افرادی مثل ابراهیم ذاکری سرشان کلاه گذشته و به ترور وادارشان کرده بودند) ولی این که سازمان، مسعود کشمیری را هم مثل کلاهی کشته باشد یا بخواهد بکشد اصلا بعید نیست. چراکه سازمان از زمان ورودش به آلبانی به شدت بدنبال حذف افراد شناخته شده و پاک کردن سابقهاش بوده و یکی از این تهدیدات جدی را هم همین مسعود کشمیری میدانست و میداند (اگر هنوز زنده باشد).
مسعود خدابنده پشت سر مسعود و مریم ایستاده است
وقتی منافقین آیت الله خامنه ای را سوژه ترور قرار دادند
*خاطرهای دارم از کسانی که سازمان آنها را میفرستاد برای ترور و ممکن بود خودشان هم در این جریان کشته شوند. یکی از کسانی که الان هم در انگلستان است، مسئول آموزش و انتقال تیمهای ترور از مرز پاکستان بود. او میگفت: روزی به من اطلاع دادند که این بار خودت باید بروی. میگفت: من هم تا حدودی خوشحال شدم، چون خیلیها بخاطر من و با آموزش من کشته شده بودند و خوب بود که نوبت خودم باشد. لذا نفر همراهم را انتخاب کردم و از مرز عبور کردیم و در مسافرخانهای خوابیدیم. صبح که بیدار شدم دیدم نفر همراه من بیست هزار دلار را برداشته و فرار کرده. من بیست هزار دلار داشتم و قرار بود روز بعد به زاهدان برویم تا سرقرار سلاح و موتور تحویل بگیریم. زنگ زدم به سرپل که قضیه این است. جواب دادند که خودت تنهایی برو و کار را انجام بده. او میگفت: من یک روزِ تمام نقشه و برنامه را بالا و پایین کردم که چطور یک نفره کار را انجام بدهم؟! شروع میکردم از بالا و وقتی به آخر نقشه میرسیدم میدیدم “من کشته خواهم شد” و “سوژه زنده میماند.” سوژه آیتالله خامنهای بود. این موضوع مربوط میشود به سالهای ۱۹۸۹ یا ۱۹۹۰.میگفت: در نهایت رفتم سر قرار. قاچاقچی را دیدم، آشنا درآمد. بیست هزار دلار را دادم به او که من را به طریقی خارج کند و این قاچاقچی توانست من را برساند به انگلستان.
*این شخص الان سالهاست به عنوان یک فرد پاکستانی با نام مستعار کار و زندگی میکند. من با او حدود سال ۱۹۹۵ آشنا شدم. البته پنج شش سال قبل از آن دنبال این کار بوده و بعد از فرار مدتی بصورت مخفی در بین جامعه پاکستانی کار میکرد تا که قانع شد خودش را معرفی کند. و البته از گذشته هم صحبتی نمیکند. او در سازمان در ردههای بالاتر به اسم «رئوف پاکستان» شناخته میشد و سرپل “اعزام” و رابط “رابطی” در پاکستان بود. یعنی مسئولیت آخرین آموزشها و توجیه و اعزام تیمهای ترور از مرز پاکستان را داشت.
سرهنگ صمدمحمد علیزاده در حاشیه تشییع پیکر مطهر شهدای دیوانداره اظهار داشت: حادثه ۱۶ اردیبهشت که در منطقه عمومی چهلچشمه دیواندره و ارتفاعات دوبرا و سلطان منجر به شهادت سه نفر از همکاران عزیز ما در سپاه پاسداران از جمله سرهنگ پاسدار شهید شکیبا سلیمی، بسیجی شهید جعفر نظامپور و بسیجی شهید محمد شاکری به دست عناصر ضدانقلاب و خودفروخته و ایادی استکبار در داخل کشور شد.
او افزود: نتیجه خون این شهدا که در ماه مبارک رمضان با زبان روزه به فیض شهادت رسیدند ایجاد امنیت پایدار در منطقه کردستان است.
فرمانده سپاه دیواندره ادامه داد: خون این عزیزان روحیه مضاعفی برای مدافعان امنیت و سربازان ولایت است که در انجام وظایف و تعهد خود ثابتقدم باشند.
او تاکید کرد: به امریکا و ایادی استکبار و دشمنان داخلی و عناصر ضدانقلاب اعلام میکنیم که انتقام خون این عزیزان را خواهیم گرفت و قطعا انتقام اصلی اخراج عناصر تروریستی از منطقه عمومی کردستان و انهدام آنها خواهد بود.
بعد از ظهر سهشنبه در پی درگیری نیروهای جان برکف سپاه بیتالمقدس استان کردستان با گروهک ضدانقلاب در منطقه عمومی دیواندره، سه تن از نیروهای سپاه به شهادت رسیدند.
در این درگیری، شکیبا سلیمی فرمانده سابق مریوان، جعفر نظامپور و محمد شکری دو رزمنده دیگر سپاه بیتالمقدس کردستان به فیض عظمای شهادت نائل آمدند.
امروز همزمان با مراسم تشییع پیکر شهید محمد شکری در دیواندره، پیکرهای مطهر شهیدان شکیبا سلیمی و جعفر نظامپور با حضور مسوولان استانی و شهرستانی، خانوادههای معظم شاهد و مردم ولایتمدار و شهیدپرور استان کردستان در شهرهای قروه و بیجار نیز تشییع شد.
سرانجام زنی که معاون مریم رجوی و مسئول ترور سپهبد صیاد شیرازی بود +عکس
زهره قائمی که از اعضای تراز اول سازمان مجاهدین خلق ایران بود روز یکشنبه دهم شهریورماه سال ۱۳۹۲ در جریان حمله گروهی به پادگان اشرف واقع در خاک عراق در سن ۴۹ سالگی همراه حدود ۷۰ نفر دیگر از اعضای سازمان منافقین به هلاکت رسید. او طی سالهای ۷۲ تا ۷۵ از مسئولان دفترهای مریم رجوی بود. در برخی از منابع آمده است که او از جمله «توابین» سال ۶۷ بوده، اما پس از رهایی از زندان بلافاصله برای پیوستن به گروهک تروریستی منافقین به عراق رفته است.
زهره قائمی که از ۱۲ سالگی فعالیتهای سیاسی خودش را با عضویت در سازمان مجاهدین خلق ایران آغاز کرد درباره زندگی و چگونگی عضویت در این سازمان میگوید: «سال ۱۳۴۳ در خانوادهای متوسط در تهران متولد و سال ۴۹ وارد مدرسه شدم. کلاس چهارم بودم که پدرم بهعلت بیماری سرطان فوت کرد. وضع مالیمان به نسبت وقتی که پدرم بود، سطحش پایینتر آمده بود، ولی مادرم هیچوقت نمیگذاشت به ما بد بگذرد. سه سال راهنمایی را در مدرسه علوی درس خواندم. بهعلت اینکه سعید محسن فامیلمان بود، برادرم سیاسی شده و با سازمان آشنا بود. او من را هم از سال ۵۵ یا ۵۶ با سازمان آشنا کرد. کلاس دوم و سوم راهنمایی زندگینامه شهدا را خوانده بودم. تابستان ۵۸ همراه برادرم به انجمن میثاق رفتم و از آنجا فعالیتم را که کار تبلیغاتی بود شروع کردم.
دکّه میزدیم، یا کارهای تبلیغاتی دیگر در محلات جنوب تهران، خیابان مولوی، میدان خراسان انجام میدادیم. با شروع مدارس از انجمن محلات به دانشآموزی منتقل شدم، مدرسه «شیرین» به دانشآموزی جنوب وصل بود. من مدتی در شورای مدرسه مسئول سیاسی بودم.»
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز اعدامهای خیابانی طرفداران نظام، ترورهای کور، به شهادت رساندن مردم بیگناه و ایجاد ناامنی در شهرها به دست اعضای سازمان منافقین، چهره حقیقی اعضای این سازمان برملا شد. از همین رو زهره قائمی که به عنوان میلیشیای (نیروی شبه نظامی) فعالیت داشت پیش از ۳۰ خرداد ۶۰ از سوی عناصر انقلابی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران دستگیر و به مدت پنج سال در زندان قزلحصار زندانی شد.
زهره قائمی با ادبیاتی که ویژه سازمان منافقین است درباره خروجش از ایران توضیح میدهد: «سال ۶۵ که از زندان آزاد شدم، درصدد وصل بودم که نهایتاً دیماه وصل شده و کد رادیویی گرفتم و هفتم اسفند ۶۵ اعزام شدم».
او پس از استقرار در کشور عراق، در نبردهای «آفتاب»، «چلچراغ» و «فروغ جاویدان» با دشمن همدست و همپیمان شد و در شورای رهبری منافقین به عنوان یکی از فرماندهان ارشد علیه رزمندگان جمهوری اسلامی ایران جنگید.
قائمی در یادداشتی درخواست کرده بود: «من زهره قائمی فرزند کریم، متولد ۱۳۴۳، عاجزانه درخواست دارم مرا بهعنوان پیک مریم رهایی به داخل اعزام نمایید. گواهی میدهم در این سالیانی که با سازمان بودهام، هرجا که راه باز شده، از فدا (در راه کسی یا مقصودی جان خود را دادن) و پرداخت مطلق بوده است و خدا را شکر میکنم که با انقلاب رهاییبخش خواهر مریم، به این ایمان رسیدم؛ و شب قدر از خدا خواستم که در این راه عاقبت به خیر شوم. ۱۱ بهمن ۷۵».
او که از معاونین مریم رجوی به حساب میآمد در جریان یک درگیری در مردادماه سال ۸۸ مورد هدف گلوله مستقیم قرار گرفت و با هلیکوپتر به بیمارستان ارتش آمریکا در بغداد منتقل و درمان شد.
فرجام مسئول عملیات ترور شهید صیاد شیرازی
خوشخدمتیهای او در شهریور سال ۱۳۹۰ موجب شد تا «زهره اخیانی» مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران او را بهعنوان همردیف مسئول اول سازمان معرفی کند. او دو سال مسئول پادگان اشرف بود تا اینکه روز دهم شهریورماه سال ۱۳۹۲ به دنبال یک حمله، ۷۰ تن از نیروهای اصلی منافقین از جمله هفت تن از شورای رهبری و مسئولان اطلاعات و عملیات سازمان منافقین با بیش از ۳۰ سال سابقه جنایت، به هلاکت رسیدند.
یکی از اعضای جداشده از سازمان منافقین میگوید: «از آنجا که رجوی همیشه روی پدیده ریزش و فرار و بخصوص از میان اعضای رهبری و ردههای بالای تشکیلاتیاش حساس بود و آن را مرز سرخ خود میداند، بدیهی است روی تعیین تکلیف کردن با این افراد اهمیت ویژهای قائل باشد. به زعم رجوی، انتخاب این افراد برای چنین مراحل حساسی به دلیل ماهیت خشونتآمیزش هم میتواند جلو هزینههای ناشی از جداشدن این افراد را بگیرد و از سویی با به کشتن دادن این افراد در درگیریها هزینههای آن را یکسره بر دولت عراق و یا جمهوری اسلامی و یا بر دوش جداشدگان به عنوان عوامل عراق و جمهوری اسلامی تحمیل کند.
بر این روال میتوان حدس زد کسانی که زیر پوشش حافظان منافع مجاهدین در اشرف انتخاب شده قاعدتا بایستی از میان این دو طیف پاکباختگان امتحان پس داده و یا مسئلهداران غیرقابل اعتماد باشند. میشود نتیجه گرفت رجوی واقعا روی مسئلهدار شدن و فرار اعضای شورای رهبری و امثال زهره قائمی بهطور مضاعف حساس است! دلیلش این است که آنها را جزء خالصترین فدائیان میداند و از طرفی این افراد اطلاعات دست اولی از وضعیت رجوی دارند که بازگو کردن آن هزینههای جبران ناپذیری را بر او تحمیل میکند.
کنار هم گذاشتن این کدها و نشانهها با اعلام خبر کشته شدن زهره قائمی و گیتی گیوهچیانزاده در جریان درگیری روز یکشنبه ۱۰ شهریور ۹۲ این احتمال را قوت میبخشد که اولا مسئلهدار بودن زهره قائمی و گیتی گیوهچیانزاده صحت داشته و این که نگه داشتن او در اشرف با در نظر گرفتن درگیری اجتنابناپذیر با نیروهای عراقی ادامه همان سناریویی است که حالا با کشته شدن او به تعیین تکلیف مورد نظر رجوی با یکی از اعضای مسئلهدارشده شورای رهبریاش منجر شده است. نکته دیگر اعلام تدریجی اسامی کشتهشدگان توسط سازمان مجاهدین است که سخن جداشدگان در مورد تسویهحسابهای درون تشکیلاتی سازمان را برای مخاطبینی که کمتر از اوضاع و احوال درونی باخبرند، قوت میبخشد.»