

فرهنگ و اداب رسوم فرهنگ بشری






به گزارش خبرنگار مهر، طی هفتههای گذشته مدیرعامل بنیاد شعر و ادبیات داستانی بدون برگزاری نشست خبری این جایزه و در قالب توئیتی اعلام کرد که مراسم پایانی این جایزه در دوم آذر ماه در کتابخانه ملی ایران برگزار میشود.
با توجه به وضعیت خاص کشور در هفته گذشته، در نهایت بدون اعلام رسانهای حتی از همان کانال توییتر، زمان برگزاری این مراسم در تاریخ یاد شده کنسل میشود و زمان دیگری برای این منظور در نظر گرفته میشود اما این مساله به اطلاع میهمانان و مدعوین نمیرسد.
روز گذشته برخی میهمانان مراسم پایانی این رویداد که کارت دعوتهای آئین پایانی را نیز در دست داشتند، بیخبر از این ماجرا به کتابخانه ملی سر میزنند اما با سالنهای خالی روبرو میشوند.
پیگیریهای مهر در هفته گذشته از بنیاد شعر و ادبیات داستانی حاکی از تعیین نشدن زمان جدید برای برپایی مراسم پایانی این جایزه بود اما این موضوع به طور دقیق اعلام نشد و تنها مدیرعامل بنیاد، توئیت خود در این زمینه را از فضای مجازی حذف کرد.
در همین زمینه خبرنگار مهر کسب اطلاع کرد که برگزارکنندگان این جایزه روز گذشته برای هماهنگی به منظور برپایی مراسم پایانی در کتابخانه ملی حضور پیدا کردهاند با این همه کماکان از زمان برگزاری این برنامه خبری منتشر نشده است و نیز به سبک و سیاق هر سال نشست رسانهای برای این مراسم برپا نشده است.



به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، پس از حضور نیما رئیسی، عباس غزالی و مهدی سلوکی بهعنوان اولین بازیگران سریال «شاه رگ» به کارگردانی سید جلال اشکذری و تهیهکنندگی محمدرضا شفیعی، از تست گریم سایر بازیگران این سریال که برای پخش از شبکه دوم سیما تولید می شود، رونمایی شد.
همچنین با ادامه تصویربرداری این سریال ۳۰ قسمتی، اسامی دیگر بازیگران «شاه رگ» که در حال و هوای دهه ۶۰ روایت می شود و به قلم کریم لک زاده به نگارش درآمده است، اعلام خواهد شد.
نیما رئیسی، عباس غزالی، مهدی سلوکی، سیروس گرجستانی، آزاده زارعی، امید روحانی، شادی کرم رودی، افسانه کمالی، عطا عمرانی، مژگان اخلاقی بازیگرانی هستند که تاکنون حضور آنها در «شاه رگ» قطعی شده و در این سریال به ایفای نقش می پردازند.
در خلاصه داستان «شاه رگ» آمده است: در سالهای نا آرام پس از انقلاب در سال ۶۰، گروه ویژهای برای یک عملیات بزرگ فراخوانده شدند. این گروه مسئولیت بزرگی بر عهده دارند؛ چرا که عقربههای چندین بمب در تهران در حال حرکت است…
سایر عوامل این سریال عبارتند از: مدیر تصویربرداری: رضا شیخی، مدیرتولید: سامان شعشعه، مدیربرنامه ریزی: امیر سلیمانی، دستیار اول کارگردان: ماکان رضایی پور، صدابردار: فرشید احمدی، طراح گریم: مرتضی کهزادی، طراح صحنه: علی مربی، طراح لباس: مهناز نوروزی، منشی صحنه: مژگان تمجیدی، عکاس: رز ارغوان، مشاور رسانه: زهرا دمزآبادی و مجری طرح: موسسه فرهنگی هنری وصف صبا.
۲۴۱۲۴۱



به گزارش خبرگزاری مهر، مجدالدین معلمی معاون هنری حوزه هنری وجیهه سامانی را به عنوان دبیر هنری بخش داستان و فریبا یوسفی را به عنوان دبیر هنری بخش شعر هفدهمین مهرواره شعر و داستان «جوان سوره» منصوب کرد.
در متن حکم این دو نویسنده و شاعر آمده است:
«جشنواره شعر و داستان جوان سوره که با هدف ایجاد زمینه شناسایی، جذب و پرورش استعدادهای جوان، اکنون به منزل هفدهم رسیده است، می تواند فرصتی مناسب برای تبادل یافته ها و داشته های ادبی شاعران و نویسندگان جوان باشد. به این ترتیب تمهید فضای هم افزایی ادبی از رهگذر کمرنگ ساختن بعد رقابتی آن و تقویت فضای همدلی و تعاطی تجربه و دانش یکی از ضرورت های اساسی ادامه این مسیر خواهد بود.»
هفدهمین مهرواره شعر و داستان جوان سوره به همت مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری و موسسه فرهنگی هنری سپهر سوره هنر برگزار می شود. این رویداد شامل دو بخش اصلی داستان(داستان کوتاه و داستانک) و شعر(شعر سنتی، نو و ترانه و سرود) با موضوع آزاد و بخش ویژه پاسداری از زبان فارسی است.
مهلت ارسال اثر به این رویداد ادبی به دلیل مشکلات اخیر اینترنت و محدودیت دسترسی تا دهم آذر ماه تمدید شده است.



ابراهیم معمارزاده روز گذشته (شنبه ۲ آذر) بر اثر ایست قلبی درگذشت. وی متولد سال ۱۳۱۱ بود. پیکر ابراهیم معمارزاده پس از تشییع در خانه هنرمندان ایران در قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) به خاک سپرده میشود.
۲۴۱۲۴۱



این ایرانشناس و پژوهشگر با اشاره به موفقیتهای بینالمللی اخیر صنعت نشر ترکیه افزود: در سالهای اخیر، برخی نویسندگان ترکیه به واسطه کیفیت چاپ و ترجمه آثارشان به زبانهای مختلف علاوهبر زبان فارسی، محبوبیت جهانی پیدا کردهاند؛ البته شرایط فعلی بهمعنای معرفی کامل زبان و ادب ترکیه در جهان نیست.
اورس تاکید کرد: ما مطابق با سیاستها و برنامهریزیهای مشخص، برای حضور ترکیه در این رویداد(نمایشگاه کتاب تهران)، فقط به نمایش چند عنوان کتاب در قفسههای خالی و خشک منحصر نشود؛ بلکه برنامههای مختلف فرهنگی با حضور نویسندگان ترکیه را برنامهریزی خواهیم کرد تا با نشر و ادبیات ایران آشنا شوند معرفی بیشتر زبان و ادب ترکی با محوریت داستان، شعر، پژوهشهای علمی، تئاتر و یا فیلنامهنویسی تلاش میکنیم.
اورس، درباره رویکرد ترکیه در قبال رعایت حقوق مولفان کشورهایی ازجمله ایران که به کپیرایت نپیوستهاند، بیان کرد: ناشران ترکیه باید برای ترجمه چاپ کتاب از نویسنده کشور عضو کپیرایت یا کشورهای غیر عضو، مجوز دریافت کنند؛ البته این قانون ویژه ناشران دولتی است.
مجازات حبس برای فروشندگان کتاب تقلبی در ترکیه
وی با اشاره به مجازات فروش کتاب قاچاق در ترکیه افزود: فروش کتاب قاچاق در ترکیه مجازات مالی، تحمل حبس از ۵ تا ۱۰ سال و یا محرومیت از فعالیتهای فرهنگی را درپی دارد.
۲۴۱۲۴۱


خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ: رمان «تاریکی معلق روز» تازهترین اثر منتشر شده از سوی زهرا عبدی نویسنده ایرانی است که پس از انتشار از سوی منتقدان با اقبال روبرو شده است. این رمان از سویی زاییده شرایط زندگی در عصر دیجیتال و وب است و از سوی دیگر به نوعی پیوند احساسات انسانی با تکنولوژی تاکید دارد و از همین منظر نوعی حس نوستالژیک را نیز به مخاطبان خود منتقل میکند که مزه مزه کردنش در یک رمان تجربهای دلچسب را برای مخاطب رقم میزند.
زهرا عبدی لیسانس ادبیات فارسی و همچنین لیسانس ادیان و عرفان را از دانشگاه تهران دارد. این نویسنده تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ارشد در رشته ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی به پایان برده است. مجموعه شعر «تو با خرس سنگین تر از کوه رقصیده ای» را در سال ۱۳۸۷ توسط نشر قو چاپ کرده است و پنج سال بعد، رمان«روزحلزون» را توسط نشر چشمه روانه بازار کرده است. رمان «ناتمامی» را در سال ۱۳۹۵ از سوی نشر چشمه منتشر کرد و پس از آن رمان « تاریکی معلق روز» را نوشت
در ادامه گفتگوی مهر با این نویسنده را به بهانه انتشار این رمان میخوانیم:
پیش از هرچیز باید بگویم که به عنوان یک روزنامهنگار و دانشجوی ارتباطات، از زاویه پرداخت کتاب شما لذت بردم و میخواهم در این زمینه حرف بزنیم. امروز که کتاب شما تورق و مطالعه میشود عصر شبکههای اجتماعی است و کوتاه نویسی. عصر ایموجیها و کاستن از کلام. عصر به سخن در آمدن تصویر و اینفوگرافی و موشنگرافی. در این فضا ما با رمانی روبروییم که در آن عنصر پایهای ارتباط وبلاگ و سایت و پیامک است. انتخاب این رسانههای کلاسیک و به تعبیری به تاریخ پیوسته در رمان شما از چه الزام یا حسی سخن میگوید؟
شخصیتهای اصلی این رمان در دهه سوم زندگی یعنی در اوج جوانی وبلاگنویس بودند. آنجا با هم آشنا شدند و ارتباطاتی که در زمان اکنونِ رمان دارند، بر مبنای آن آشنایی مجازی هستند. دو تن از آنها از وبلاگنویسان مشهوری بودند که هنوز وبلاگشان خواننده دارد. در همین الان که شما این سطر را میخوانید بسیاری از وبلاگها زندهاند و هنوز نقش رسانهای خود را بسیار پررنگ دارا هستند. ضمن آن که بسیاری از طریقِ همین وبلاگنویسی، جذب رسانههای دیگر شدند مانند سایتها و تلویزیون و رادیو و پادکستها و… و البته هنوز وبلاگهای پرآوازه، تاثیرگذاری خود را حفظ کردهاند. یک زمانی هم وقتی کتاب الکترونیکی منتشر شد بسیاری گفتند دوره کتابهای کاغذی سرآمده است اما دیدیم که چنین نشد. از نظر من قدرت و حجم روایت در وبلاگ هنوز قابل توجه است و به نوعی هنوز در برابر رسانههایی که دعوت به گذر و سطح و شتاب دارند، وبلاگ دعوت به درنگ و عمق و تامل دارد. در زمانهای که رییسجمهورهای دنیا در حیطه محدود کلمات توییتر همدیگر را تهدید میکنند و به سبب نارسایی پیام، مجبور به نوشتن «رشتو» میشوند تا بتوانند بگویند منظورشان چه بوده، وبلاگ هنوز توان و ظرفیت بالایی دارد. رشته توییتهایی با نام «رشتو» از نظر من شکست توانِ توییتر برای حمل بار رسانهای و میدیایی است که به مخاطبش وعده داده شده است. سیاستمداران توییتی میزنند و ده دقیقه بعد ده توییت برای اصلاح و توضیح آن در قالب رشتو ردیف میکنند. البته من منکر تواناییها و ظرفیت خبررسانی سریع توییتر نیستم ولی توییتر و اینستاگرام با قالبِ رمان هماهنگ نیستند. رمان همان جمله معروف درباره است که میگوید سفر مقصد نیست بلکه خود جاده است. رمان شبیهترین شکل روایت به زندگی است. ما با خواندنِ رمانِ «گتسبی بزرگ» در طول سفر زندگی شخصیت رمان مدتی طولانی را همروایتِ او میشویم. رمان؛ سفرِ یک روایت است. هیچ جستجوگری با شتاب به دستاورد بزرگی نرسیده است. ادبیات هم دعوت به تماشا و درنگ و معناورزی است. و من در میان قالبهای رایج با توجه به فرم روایت، وبلاگ و ایمیل و سایت و تلویزیون را به نمایندگی دنیای رسانه انتخاب کردم.
خانم عبدی عزیز، انسان امروز جامعه ایرانی ظاهرا به شدت ساکت و منفعل شده است. مصرف کننده خبر در فضای مجازی و یا هرچیزی در این فضا که او را از خودش و فکر کردن به خودش دور میکند. به خوبی میشود این را در میزان دنبال شدن صفحات در فضای مجازی و مقایسه آن با حضور اجتماعی جدی آنها پیگیری و مقایسه کرد. اما داستان شما درباره آدمهایی است که انگار جدای از این فضای واقعی زیست دارند، هنوز دنبال دیالوگ هستند و مکاشفه و زندگی از نوع آرمانخواهانه آن. اهل حرف هستند و مکاشفه. به باور شما کدام یک از این دو دسته را باید عینی و واقعی بدانیم؟ آیا قبول کنیم که آدمهای حاضر در رمان شما نه واقعیت که آرمان و آرزوی شما هستند؟
از نظر من هیچکدام. شخصیتهای داستانی تاریکی معلق روز نه واقعیت دارند و نه آرمان و آرزوی من هستند. شخصیت داستانی، یک موجود انسانی نیست بلکه یک آفرینش هنری است و از نظر من یک استعارهای است از ذات بشر و نمیشود آن را از روی یک نمونه بیرونی ساخت و از طرفی شخصیت داستانی برای من نه از روی یک نفر بلکه برآیند و همآیندِ چندین و چند شخصیتِ انسانی است که هم نمود بیرونی داشتند و هم تلفیق شدند با شخصیتهایی که حاصل تحقیق و تبیین هستند و هنگامِ نوشتن به کار آمده اند و بنابراین نمیتوانند اصلا لباس واقعیت بپوشند تا در قالب آرمان و آرزو دربیایند. اگرچه هدف من واقعیت بخشیدن به تکتکِ شخصیتهای داستانی یا همان اثر هنری که توصیفش کردم هست اما در واقع شخصیت داستانی در هر متنی که اسمش داستان باشد برای من فراتر از واقعیت است و نمیتواند به قالب آرمان و آرزو هم دربیاید چون اساسا تحقق یافتنی نیست!
این شخصیتهای داستانی در تاریکی معلق روز طوری طراحی شدند که ممکن است در ظاهر مثلا در قالبِ یک مجری تلویزیونی برای هزاران نفر حرف بزنند و از دهها نفر پاسخ دریافت میکنند اما در نهایت به تمامی تنها هستند و هیچ خلوتی ندارند.

من از منظر دانشگاهی و تحصیلیام در ارتباطات این سوال را مطرح میکنم. ما دو نوع مواجهه افراد با خبر را در رمانتان میبینیم. مواجهه اول دستهای که یا خبر آنها را در خود هضم کرده و یا خود را در خبر هضم کردهاند و دسته دوم آدمهایی هستند که خبر، پیام و اطلاع رسانی برای آنها یک منظر و یک دریچه برای کشف واقعیت و حقیقتی در زندگیشان است که نسبت به آن ابهام دارند یا نسبتشان را با آن تعریف نشده میپندارند. این تقابل و شکلمواجهه با چه استدلال و منطقی در اثر شما مورد توجه قرار گرفته است.
راستش خودم هم کمکم دارم تعجب میکنم ازاینهمه تقابل در داستانهایم. با توجه به اینکه یکی از راههای شناخت مفاهیم در جهان بر پایه تقابل هابی دوگانه است. هر کجا به گونهای از نظم ذهنی برای دریافت بهتر و واضحتر رابطههای علی-معلولی احتیاج است، اندیشه انسان از طریق تقابل های دوگانه خود را ساختار می بخشد. بله در داستانهای من انگار همیشه حرف از تقابل هست و یا شاید هم خواهد بود. در تمام آثار داستانیِ من این تمایل به نظم ذهنی که حاصلِ علاقهی من به اندیشهمحوری استَ تقابلها را روبروی هم به صف کرده است و البته نشان میدهد که ته صف هم ناتمام مانده است!
در داستان تاریکی معلق روز هم این موردی که اشاره کردید یک مورد از آن موارد بسیار تقابلهاست. بگذارید ماجرای این تقابل را از اندیشهی شکلدهندهاش برایتان بگویم. از نظر من کسانی که در چرخه خبر به دامِ نوعی از اعتیاد افتادهاند، دچار لمسشدگی ذهنی هستند. اینها در تقابل با کسانی هستند که هنوز توانایی تحلیل خبر را دارند. از نظر من کسانی که در چرخه خبر به دامِ نوعی از اعتیاد افتادهاند، دچار لمسشدگی ذهنی هستند. اینها در تقابل با کسانی هستند که هنوز توانایی تحلیل خبر را دارند.
حالا ببینیم این لمسشدگان، مسخشدگان و سِر شدگانِ خبری کیستند و چه کسانی آنها را به وجود میآورند و به چه منظوری؟
افرادی که در یک چارچوب اجتماعی کنترلگر، گیر افتادهاند، رسیدن به آگاهی نجات بخش یا هرگز برایشان اتفاق نمی افتد یا آنقدر دیر به آگاهی می رسند که رسیدن به این آگاهی تقریبا مانع نابودی شان نمی شود زیرا به نفعِ دستگاه کنترل است که رسیدن به آگاهی را مدام به تعویق بیندازند.
در داستان و زندگی واقعی تقریبا به یک اندازه صادق است. آدمی هر چیزی را به دفعات از سر بگذراند و تجربه کند، تاثیرآن برایش در تکرارها رفته رفته کم می شود. یک تجربه ی عاطفی بار اول اشک را یا شادی فراوان را به همراه دارد، ولی وقتی زیاد تکرار می شود در مواجهه با آن، واکنش درونی رفته رفته کمتر می شود. در داستان وقتی حریف ناجوانمردانه به قهرمان نارو می زند، دل خواننده فشرده می شود. بار دوم این تاثیر کمتر است و بار سوم به بعد خواننده می گوید به درک. قهرمانِ احمق لیاقتش همین است.
در یک نظام اجتماعی کنترلگر، تجربه عاطفی فرد را با تکرار و تکرار و تکرار در خبرها از حس میاندازند. مثلا اختلاس آنقدر در خبرها تکرار می شود که در اس ام اس های مکرر به شکل بیمزهترین لطیفهها دستمالی میشود و دیگر در کسی حسی برانگیخته نمیشود در برابر این حجم بی اخلاقی …
شما مادر ایما را در داستان میبینید که تمام شاخکهای حسیاش را در تکرارِ خبرها از دست داده است. او حتی از نبودنِ شوهرش توسط یک شوی تلویزیونی باخبر میشود. در تقابل با او ایما را داریم. کسی که در مرکز اخبار کار میکند اما هنوز ذهنش در خبر تحلیل نرفته است. طراحی این نمونه تقابل در داستان در راستای نشان دادنِ این اضمحلال و سِرشدگی در دنیای خبر است.
بحث دیگرم هم روی تاکید شما بر وبلاگ روی این رمان است. معتقدم که در دوره وبلاگ نویسی فضای مساعدتری نسبت به الان درباره بروز و ظهور تفکر و اندیشه و خروجی آن در قالب نوشتاری برای جامعه فراهم بود. دنیای مجازی و روز به روز در حال خلاصه شدن پیرامون ما و اصرار به کوتاهی کلام و پیام انگار تعمدی دارد برای تهی کردن مغز و حرف و محتوا از دل پیام و کلام و ارتباطات. با این تفصیل میخواهم از شما سوال کنم که این وبلاگ نگاری را با چه تفکری در دل این داستان بلند مورد توجه قرار دادید
البته من این سوال را در سوال اول مفصل جواب دادم و اینجا تنها این را میافزایم که من برای خواننده احترام بسیار قائلم اما به پسندِ کسی جز خودم نمینویسم. چرا؟ چون هر انسانی یک جهان یگانه و تکرارنشدنی است و شک ندارم خواننده از من میخواهد جهان را به شیوهای که از من عبور کرده بنویسم. پس من هم برای کسانی که قلم و نگاه مرا انتخاب کردهاند، از انتخاب خودم خواهم نوشت. انتخابِ من وبلاگ بود. چرا؟ چون از نظر من بافت روایت در این رمان به وبلاگ نزدیک است و حالا اگر شما میگویید دنیای مجازی رو به سوی خلاصهنویسی دارد، از نظر من این ربطی به بافت روایی رمان ندارد.
اگر منظورتان این است که دیگر مردم حوصله رمان خواندن ندارند و به کوتاه خوانی روی آوردهاند، خب احتمالا مخاطب من، کسانی هستند که هنوز دوست دارند رمان بخوانند. یکبار دوستی که خودش را نابغه دنیای وب میدانست گفت نمیشود رمانت را در یک صفحه خلاصه بنویسی چون من واقعا وقت ندارم رمان بخوانم. من در جواب او فقط لبخند زدم و قطعا هرگز برای چنین کسی توضیح نخواهم داد که چرا ارسطو میگوید «ضعف در داستانگویی و داستانخوانی موجب انحطاط اجتماعی است». او حوصله رمان ندارد و از بخش مهمی از حکمت بشری بیاطلاع خواهد ماند. یک سلسله نوشتار در صفحهی اینستاگرامم دارم با عنوان «خطرات داستان نخواندن در جامعه». خوانندگان شما اگر تا اینجای این مصاحبه را تاب آورده و خواندهاند، شاید به آن نوشتارها هم رجوع کنند. از نظر من داستان شبیهترین روایت به زندگی است. شبیه سفر است و سفر فقط مقصد نیست بلکه راه هم بخش مهمی از سفر است. میشود با هواپیما از بندرعباس تا قشم ظرف پنج دقیقه رسید اما قطعا در این میانبر رقصِ دلفینها و زلالِ آب و صخرههای مرجانی و تکانههای قایق را، بوی ماهیها، شیطنت موجها و دلفریبی خلیجِ همیشگی فارس را نخواهی دید.
در این رمان با آدمهای روبروییم که به شدت تنها هستند. شاید این تنهایی را باید نوعی در خود فرورفتگی شخصی ناشی از ناتوانی آنها در بیان اعتراضهایشان بدانیم و همین آنها را به نوشتن سوق میدهد به کشف آدمها و مخاطبهایی که حرفشان را بشنوند و بخوانند. من همیشه فکر میکردم و میکنم که کار ادبیات هم همین است و آمده تا حرفهای ناگفته و یا غیر قابل بیان و یا از شدت گفتن نامرئی شده را به زبانی تازه بازگویی کند. حالا برایم جالب است که با رمانی روبرو شدهام که هم در حال انجام چنین کاری است و هم داستانش درباره چنین اتفاقی. در این زمینه برایم صحبت کنید.
یک شعری دارم در مجموعه شعر «تهمتن! تو با خرس سنگینتر از کوه رقصیدهای» با عنوان: «مرا قصه پهلوان تکافتاده بس»
من عاشقِ مفهوم تکافتادگی هستم. ایما و پدرش پهلوانان تکافتاده هستند. پدرش جانباز اعصاب و روان است و خودش فرزندِ معلولیتِ حاصل از جنگ. ایما نمیداند پدرش را دوست بدارد یا نه. او با اینکه پدر دارد اما حتا برای یک روز هم پدر هم نداشته است. آیا این بیپدری تقصیر پدرش است؟ پدرش بعد از آن انفجار از روی آن پل دیگر به خانه برنگشت. آن پل یک ضدِّ استعاره است. پل اینجا مفهوم اتصال نیست و یک جداکننده است. جنگ یا به تعبیر داستان آن انفجار ِ تاخیری، هرگز نگذاشته پدر به خانه برگردد. بیشتر جانبازان و قهرمانان بعد از جنگ، همان مفهوم پهلوانان تکافتاده را دارند. ژنِ تکافتادگی از پدر به فرزند رسیده است و در تقابل با ژنِ خوب است. او هیچ فرصتی در جامعه برای ظهور و درکِ فرصتها را ندارد. همانطور که گفتید اینها امری واضح است اما از شدت وضوح و جلوی چشم بودن هرگز دیده نمیشوند. مثلِ آلودگی هوایِ تهران که میکشدت اما هرگز قدترِ نیستیاش را نمیبینی. به نظر من این نوع کوری بدترین نوعِ کوری است. یعنی دیدنی که از فرطِ وضوح قابل دیدن نیست. از قضا نوشتن از این نوع و جنسِ ندیدن به نظر من خیلی سخت است و من دوست داشتم همیشه این ندیدنیها را طوری بنویسم که بعد از خواندنِ داستان، خواننده را از دیدنش چاره نباشد.
با وجود آنچه در برخی نقدها بر داستان شما خواندم بر این باورم که «تاریکی معلق روز» اثری سیاسی و غافلگیر کننده نیست و بالعکس تلاشی است جامعه شناسانه برای برخورد با انسان و ارتباط انسانی. این تلاش بدون شک باید الزاماتی داشته باشد و پیش نیازی که شما را به این برساند که با خردهروایت و حس غافلگیری آن را روایت کنید. در این باره برایم صحبت کنید
انسان برای من چیزی بیرون از خودم نیست. من جامعهای هستم که در ان زندگی میکنم و جامعه هم بخشی از تن و بدن و جان ِ من است. شما درست میگویید انسان برای من مهمترین است و این انسان هم چیزی نیست جز بخشی از جامعهاش. برای همین پیگیری مداوم مسایل اجتماعی جاری جامعه و همینطور سیاست یکی از منابع برانگیختگی ذهنی یا همان الهام برای من هستند.من پیگیری اخبار سیاسی را یک کنش سیاسی نمیدانم بلکه آن را نوعی بلوغ اجتماعی می دانم. برای همین شاخک های حساسی دارم برای ردزنی و پیگیری نوسانات اجتماعی تاریخی و همینطور مسائل روزِ ایران و جهان که خودش عمیقا برای من، نوشتن را در پی دارد. من پیگیری اخبار سیاسی را یک کنش سیاسی نمیدانم بلکه آن را نوعی بلوغ اجتماعی می دانم. برای همین شاخک های حساسی دارم برای ردزنی و پیگیری نوسانات اجتماعی تاریخی و همینطور مسائل روزِ ایران و جهان که خودش عمیقا برای من، نوشتن را در پی دارد.
راستش شنیدهام برخی ادعا می کنند ما آدم های سیاسی نیستیم و از سیاست متنفریم زیرا این جمله را توی دهانمان مدت هاست خیساندهاند که سیاست پدر مادر ندارد و چون ما اصیل و نجیب زادهایم پس با سیاست حرامزاده! آبمان به یک جوی نخواهد رفت. اما از نظر من جامعهشناسی و سیاست درهم تنیدهاند و منظور من از سیاست را میدانم شما و خوانندگانتان حتما میدانید که منظور ایفای نقشِ یک سیاستمدار نیست. راستش من به اینکه میگویند ادبیات فقط برای ادبیات و خلق زیبایی است(یعنی همان بحث هنر برای هنر) چندان اعتقاد ندارم؛ آنهایی که چنین اعتقادی دارند جهان خودشان را خلق میکنند و لذت خودشان را میبرند من هم کار آنها را نفی نمیکنم و از کاری که آنها خلق میکنند هم طبیعتا لذت خودم را میبرم. به نظرم هر کسی که جهان متفاوتی را نفی میکند به ضرر خودش است چون بخشی از لذتجویی را از دست میدهد. منتهی من دوست دارم که ادبیات تنه بزند به سیاست و سیاست تنهای بزند به ادبیات و این تکانهها منجر به حرکتهای اجتماعی شود که من آن را دوست دارم همانطور که اول این سوال گفتم اسمش را بگذارم بلوغ اجتماعی. به قول ویرجینیا وولف واقعیت را باید در ادبیات جست و من عاشق خلقِ داستانیِ این واقعیت هستم! حالا در این واقعیتی که من از جهان بیرون در داستانم ساختم ممکن است هم کثافت باشد، هم سیاست، هم دروغ و هم زلال و عشق که برآیندش همان جهان انسانی است که بازتابش همان جامعه است. من خیلی دوست دارم ادبیات و سیاست به هم تنه بزنند و در کار هم دخالت کنند.
سوال پایانی را هم بگذارید درباره بازخورد پیام شما در رمان بپرسم. حالا و با گذشت زمانی مناسب از انتشار رمان چقدر حس میکنید که پیامتان توسط مخاطب درک و دریافت شده است؟
من موهبتی دارم که نام آن را زلالِ خوانندگان مینامم. آنها بی آنکه مرا بشناسند، مرا میخوانند و مینوازند.
سوزان سانتاگ، در نامهای به خورخه لوئیس بورخس، از لذّت و تأثیر خواندنِ آثار بورخس و به طور کلّی ادبیات مینویسد: «تو گفتی که ما تقریباً همه آنچه هستیم و آنچه بودهایم را مدیون ادبیاتایم. اگر کتابها ناپدید شوند، تاریخ سراپا ناپدید میشود، و انسانها هم ناپدید میشوند. به درستی حرفات یقین دارم. کتابها نه تنها محل جوشش رؤیاهای سحرانگیز ما، که حافظه ما نیز هستند. همینطور، آنها به ما سرمشقی برای خود-استعلائی (self-transcendence) میدهند، همان کسی که نیستیم و باید باشیماش. از نگاهِ بعضیها خواندن فقط نوعی فرار است: فرار از دنیای روزمرّه «واقعی» به عالم خیالات، عالم کتابها. ولی کتابها خیلی از این فراتر میروند. آنها شیوهای برای کاملاً انسان بودناند.»
من بخشِ مهمی از این شیوه انسان بودن را مرهون خوانندگانم هستم. برای همین در روزِ نویسنده هم تقدیم اصلی من برای این روز به خوانندگان بود. کسانی که سرنوشتِ واقعی کلمه در دست آنهاست. کسانی که در متن میدمند و از روشنای جانشان، جاناش میدهند. .
هفت ماه از انتشار رمان تاریکی معلق روز میگذرد و من آنقدر سرشارم از محبت خوانندگان که ای کاش میتوانستم چنان که درخور است، آیین سپاسگزاری را برجای آورم. چند پرونده و نقدها و یادداشتهای فراوانی نوشته شده است. آنچه برای من بسیار ارزشمند است این است که تقریبا بیش از نود درصد یادداشتها و نقدها از جانبِ خوانندگانی است که از بدنه نویسندگانِ داستان نیستند. راستش این برای من بسیار شیرین است.

با این حساب، اگر شاعران بزرگ فارسی را هم سلبریتیهای ادبی بدانیم، شاید برای هر علاقهمند به ادبیات جالب باشد که از زندگی خصوصیشان بداند؛ این که ازدواج کردهاند یا نه؟ چند فرزند داشتهاند؟ رابطه خوبی با همسرشان داشتهاند یا نه و از این قبیل اطلاعاتِ کاملاً شخصی. انگار تعدادی از شاعران بزرگ کلاسیکِ ما از این علاقه خبر داشتهاند و گهگاه، از زندگی خانوادگیشان در آثارشان گفتهاند. در این نوشته سری زدهایم به شاعرانی که در اثر خود از زندگی خصوصیشان گفتهاند.
فردوسی توسی
اطلاعات دقیقی از زندگی فردوسی در دست نیست و همان اطلاعات اندکمان را هم از شاهنامه داریم. فردوسی در جاهایی از شاهنامه، از همسر مهربان و فرزند جوانش میگوید.پژوهشگرانی مانند محمدتقی بهار و ذبیح ا…صفا، زنی را که فردوسی در ابتدای داستان «بیژن و منیژه» توصیف میکند، همسر این شاعر دانستهاند: «نبد هیچ پیدا نشیب از فراز/ دلم تنگ شد زان شب دیریاز/ بدان تنگی اندر بجستم ز جای/ یکی مهربان بودم اندر سرای/ خروشیدم و خواستم زو چراغ/ برفت آن بت مهربانم ز باغ/ مرا گفت شمعت چه باید همی/ شب تیره خوبت بباید همی». فردوسی در داستان بهرام چوبین، از جوانمرگی فرزند ۳۷ سالهاش میگوید و از خدا برایش طلب آمرزش میکند.
خاقانی شروانی
خاقانی تا دلتان بخواهد در اشعارش از زندگی خانوادگیاش گفته است. او در وصف مادرش سروده است: «ای ریزۀ روزیِ تو بوده/ از ریزش ریسمان مادر». خاقانی بعد از مرگ همسر اولش، دوباره ازدواج میکند و بعد از فوت همسر دوم هم، دوباره به سراغ تجدید فراش میرود. او بسیار به همسر اول و دومش علاقه داشته است؛ به گونهای که در وصف یکی از آنها شعری عاشقانه سروده است. اما امان از همسر سوم خاقانی که ناسازگار بوده است! او در این باره میسراید: «بود مرا خانۀ نخست و دوم خوب/ نیست سوم خانه خوب گر چه یگانه است». خاقانی در غم از دست دادن پسر ۲۰ سالهاش، رشیدالدین هم، مرثیهای سوزناک دارد با این مطلع: «صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید/ ژالۀ صبحدم از نرگس تر بگشایید».
سعدی شیرازی
گویا شاعر و نویسنده بزرگ قرن هفتم هجری زندگی مشترکِ موفقیتآمیزی نداشته است. سعدی در یکی از حکایتهای گلستان توضیح میدهد: «از صحبت یاران دمشقم ملامتی پدید آمده بود… تا وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کارِ گِل بداشتند. یکی از رؤسای حلب که سابقهای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالت است؟» این رفیق قدیمی، سعدی را با پرداخت ده دینار نجات میدهد و دخترش را با مهریه صد دینار به عقد او درمیآورد! بعد از مدتی، معلوم میشود که این خانم بداخلاق است و به او سرکوفت میزند و میگوید: «تو آن نیستی که پدر من تو را از فرنگ باز خرید؟ گفتم بلی من آنم که به ده دینار از قید فرنگم باز خرید و به صد دینار به دست تو گرفتار کرد»! از این حکایت معلوم میشود فرجامِ این ازدواج، جدایی بوده است.
مولانا جلالالدین محمد بلخی
رد پای زندگی شخصی مولانا را میتوان در یکی از غزلهای مشهورش پیدا کرد. گفته میشود این شاعر و عارف بزرگ، زمانی که در بستر بیماری بوده و آخرین روزهای حیاتش را سپری میکرده است، میبیند همسرش بر بالین او نشسته است و اشک میریزد. مولانا هم خطاب به همسرش این ابیات را بر لب جاری میکند: «رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن/ ترکِ منِ خراب شبگرد مبتلا کن/ ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها/ خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن/ … ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده/ بر آب دیده ما صد جای آسیا کن».



یک کتاب مصور متعلق به سال ۱۹۳۹ که در زمان انتشارش برای نخستینبار شخصیتهای «مارول» (ابرقهرمانی) را به جهان معرفی کرده بود در «حراجی میراث» واقع در «دالاس» به قیمت ۱.۲۶ میلیون دلار به فروش رسید و رکود گرانترین کتاب مصور «مارول» را شکست.
این کتاب مصور که در ابتدا توسط یک پستچی از یک دکه روزنامهفروشی واقع در «پنسیلوانیا» خریداری شده بود، از لحاظ سالم بودن از مقیاس ۱۰، ۹.۴ تشخیص داده شد.
این اثر در جریان مزایده چهارروزه کتابهای مصور و هنر کتابهای مصور که توسط «حراجی میراث» برگزار شده بود، فروخته شد.
رکورد گرانترین کتاب مارول پیشتر به یک کتاب متعلق به سال ۱۹۶۲ تعلق داشت که برای نخستینبار شخصیت «مرد عنکبوتی» را معرفی میکرد و در سال ۲۰۱۱ به قیمت ۱.۱ میلیون دلار فروخته شد.
در سال ۲۰۱۴، یک کتاب مصور «سوپرمن» به قیمت ۳.۲ میلیون دلار در وبسایت «ای بی» فروخته شد.