برچسب: فرهنگ>کتاب

  • پرفروش‌های روزهای قرنطینه مشخص شد؛ از «سفر فراعنه» تا «آینه و نور»‌

    پرفروش‌های روزهای قرنطینه مشخص شد؛ از «سفر فراعنه» تا «آینه و نور»‌

    رمان «آینه و نور»‌ که سومین جلد از سه‌گانه «تالار گرگ» نوشته هیلاری مانتل محسوب می‌شود، داستان وقایع پس از اعدام آن بولین را روایت می‌کند. مانتل، پیش از این رمان‌های «تالار گرگ» و «مجرمان را بیاورید» را  منتشر کرده بود که به روایت پیشرفت توماس کرامول، صدر اعظم هنری هشتم و توطئه و دسیسه‌هایی که در نهایت منجر به اعدام آن بویلن شدند، پرداخته بودند.

    تاکنون در مجموع بیش از ۵ میلیون نسخه از کتاب‌های «تالار گرگ» و «مجرمان را بیاورید» در سراسر جهان به فروش رفته است و حالا رمان «‌آینه و نور» در نخستین هفته از حضورش در فهرست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز رتبه نخست را از آن خود کرده است.

    مانتل برای خلق دو جلد نخست این سه‌گانه، دو مرتبه موفق به کسب جایزه بوکر شد. رمان «تالار گرگ»‌ این نویسنده از سوی نشریه گاردین به عنوان رتبه نخست فهرست برترین رمان‌های قرن ۲۱ انتخاب شد.

    ۸۰ هفته از حضور رمان «جایی که خرچنک‌ها آواز می‌خوانند» در فهرست پرفروش‌های این نشریه می‌گذرد و این اثر این‌بار در رتبه دوم فهرست به چشم می‌خورد. «‌جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند» اثر «دلیا اوئنز که نخستین تجربه این نویسنده در حوزه کتاب‌های داستانی محسوب می‌شود، داستان دختری به نام «کیا» و حوادث پیچیده‌ای را که به دنبال کشف جنازه مرد جوانی در شهر محل زندگی این دختر مشهور به «دختر مرداب» به وقوع می‌پیوندد، روایت می‌کند.

    رتبه سوم این فهرست اما به رمان تازه وارد «سفر فراعنه» نوشته کلایو کاسلر و گراهام براون اختصاص یافته است. این رمان که هفدهمین جلد از سری داستان‌های پرونده‌های «NUMA» محسوب می‌شود، داستان تیم نظامی «NUMA» را روایت می‌کند که به کمک سازمان «ام آی ۵» بریتانیا سعی دارند روند ربوده شدن آثار باستانی توسط دلالان عتیقه را متوقف کنند.

    رمان «غبار آمریکایی» نوشته جنین کامینز پس از گذشت ۸ هفته، این بار در جایگاه چهارم قرار گرفته است. این رمان درباره داستان زنی مکزیکی است که پس از کشته شدن همسرش توسط یک باند توزیع مواد مخدر، به همراه پسرش به سمت مرز ایالات متحده فرار می‌کند.

    «محله خوب» نوشته ترزا آن فولر، دیگر اثر جدید فهرست پرفروش‌های داستانی بخش «hard cover» نشریه نیویورک‌تایمز است که در رتبه پنجم قرار گرفته است.

    ۵۷۵۷

  • «خارج از ساعت اداری»؛ مجموعه اشعاری از جانباز مدافع حرم «محمد توکلی»

    «خارج از ساعت اداری»؛ مجموعه اشعاری از جانباز مدافع حرم «محمد توکلی»

    شاعر «خارج از ساعت اداری» که خود از جانبازان مدافع حرم حضرت زینب(س) است کتاب خود را این گونه آغاز کرده است:

    تقدیم به شهیدان خیلی زنده؛ جانبازها.

    این اثر که در نهایت صراحت لهجه سروده شده در دو فصل چیپس خاک و خون و مدادجنگی با سوژهای ملتهب روز روبرو شده است.

    در شعری از این اثر می‌خوانیم:
    اگر در لباس بسیج شعر بگویم‌
    می‌گویند مزدور است
    اگر در لباس شخصی شعر بگویم‌
    می‌گویند لباس شخصی است
    مردمی که در تختخواب کتاب می‌خوانند
    شعر لخت دوست دارند

    اشعار این مجموعه عموما در ژانرهای سیاسی، اجتماعی، انقلابی و موضوعات مرتبط با جنگ است؛ اشعاری با نقدهای مستقیم که تیغ ممیزی ارشاد هم تعدادی از صفحاتش را تراشیده است.

    این شاعر دلیجانی که اخیرا به جهت درمان مجروحیت پنجاه درصدی اش به قم مهاجرت کرده، عبور از کلیشه‌ها، خشونت کلمات، و صراحت لهجه اش را مدیون تجربیات زیستی خود می‌داند.

    همانطور که در جایی از کتاب سروده است:
    سالی چند بار بستری می‌شوم
    و چند بار کمتر شعر می‌گویم
    ارشاد می‌گوید:
    با کتاب‌های چاپ نشده ات بیمه نمی‌شوی
    راستی شاعری که بجنگد به چه دردی می‌خورد؟
    شاید تقدیرهای پنجاه هزار تومانی
    راستی شاعری که از آمریکا نمی‌ترسد
    چرا باید از چاپ نشدن بترسد؟

    توکلی که در کارنامه‌ی ادبی خود، بیش از بیست عنوان و رتبه برتر کشوری و بین المللی را دارد با چاپ کتابی سیال بین شعر سپید، شعر آزاد و شعر روایت، خود را با چالشی جدید روبرو کرده است، با همه این اوصاف باید دید آیا خارج از ساعت اداری مورد توجه مخاطبین شعر و منتقدین ادبی قرار می‌گیرد یا خیر.

    کتاب شعر خارج از ساعت اداری به قلم محمدتوکلی در قطع پالتویی و ۶۰ صفحه توسط انتشارات شهید کاظمی روانه بازار شد.

    ۲۵۸۲۵۸

  • پیام تبریک نوروزی مدیر عامل موسسه خانه کتاب

    پیام تبریک نوروزی مدیر عامل موسسه خانه کتاب

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، نیکنام حسینی‌پور، مدیر عامل موسسه خانه کتاب در پیامی فرا رسیدن نوروز ۱۳۹۹ را تبریک گفت.

    پیام تبریک حسینی‌پور به این شرح است:

    «نوبهار است در آن کوش که  خوش‌دل باشی

    سال ۱۳۹۸ را در حالی به پایان می‌بریم که آغازش با سیل در تعدادی از استان‌ها شروع شد و سرانجامش با ویروس کرونا که گستره جهانی پیدا کرده و کشور ما هم درگیر این ویروس شده به پایان می‌بریم. 

     جهاد بزرگی توسط جهادگران عرصه سلامت در بیمارستان‌ها اعم از پزشکان،  پرستاران و همه کادر بیمارستانی شروع شده تا بتوانیم از این گردنه تاریخی هم عبور کنیم، همچنان که در طول تاریخ، ایران بزرگ از گردنه‌های بزرگتر از این عبور کرده است. امیدوارم با همت همه مردم عزیز و با یادآوری این نکته که پیام‌هایی که از طرف فرماندهی حوزه سلامت صادر می‌شود و گیرنده آن مردم عزیز هستند پیام‌ها را دریافت و در خانه بمانند تا بتوانیم این ویروس را شکست دهیم.

    در خانه ماندن شاید در بهار امسال فرصتی برای همه ایرانیان بزرگ باشد تا کرونا را تبدیل به یک فرصت کتابخوانی کنیم.  زیرا هر چه مردمی آگاه‌تر داشته باشیم می‌توانیم قطعا با مشکلات بزرگتر از کرونا مبارزه کنیم و خودمان را قوی‌تر کنیم. هر چه ایران قوی‌تر باشد از مشکلاتی که در آینده گریبان ما را خواهد گرفت بهتر عبور خواهیم کرد. 

    قطعا کرونا تبدیل به یک فرصت کتابخوانی خواهد شد تا کتاب‌هایی که در قفسه کتابخانه خانه‌ها است و همه را فرا می‌خواند که آن‌ها را ورق بزنیم و مطالعه کنیم.  شاید فرصت مهمی باشد که در خانواده به گفت‌وگو بپردازیم، شاید در طول سال که همه ما با توجه به مشغله‌های کاری که داریم فرصت گفت‌وگو با اهالی خانواده را نداشته باشیم اما کرونا این فرصت گفت‌وگو را به ما می‌دهد.  حتی کودک درون خود را آزاد کنیم و با فرزندان خود بازی‌های کودکانه انجام دهیم.

     امیدوارم سال ۱۳۹۹ با عبور از کرونا سال خوب و پر از نعمت و فراوانی برای همه ایرانی‌ها در سراسر جهان باشد و بهار برای اهالی قلم، فرهنگ، فکر و اندیشه سالی نیکو به همراه  بهروزی و سلامتی باشد و قلم‌هایشان همچنان  بر الواح سفید به رقص درآید و جان‌های شیفته را سیراب کند. امیدوارم با تراوش‌ها و زایش‌های جدید و کتاب‌های جدیدی که می‌نویسند جان‌های تشنه را سیراب کنند. 

    سال ۱۳۹۹ به همه ایرانیان، اصحاب قلم، فکر و اندیشه تبریک می‌گویم و امیدوارم سال خوبی برای همه ایرانیان باشد. در بهار امسال،  فرصت زیادی برای دور هم نشستن داریم. عید امسال را استثناء قائل شویم.  مناسبت‌های ملی و مذهبی زیادی داریم و بعد از عید نوروز اولین فرصت، عید فطر را به عنوان بزرگترین  عید مسلمان پیش‌رو داریم؛ امیدوارم این عید روزی باشد که ویروس کرونا در کشور وجود نداشته باشد و آن را تبدیل به عید بزرگی کنیم که همه ایرانیان و همه مسلمانان هم جسم و روح خود را پالایش کنند و آن را جشن بگیریم و دور هم جمع شویم.

    گرچه این روزها حس می‌کنم حالم پرشان است، اما باید حال خوش را خودمان ایجاد کنیم؛ با فعالیت‌های فرهنگی و تجربه زیست جدیدی که ایجاد شده است.»

    ۵۷۲۴۵

  • دونالد ترامپ و کاخ‌سفیدش را بهتر بشناسیم/هیزترین مرد دنیا

    دونالد ترامپ و کاخ‌سفیدش را بهتر بشناسیم/هیزترین مرد دنیا

    خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ _ صادق وفایی: پس از ۸ مقاله از سلسله‌مقالات «قاتل سردار سلیمانی را بهتر بشناسیم»، در قسمت نهم به شخصیت دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا و صادرکننده دستور ترور سردار سلیمانی می‌رسیم. البته در قسمت‌های پیشین پرونده مانند «ترامپیسم چه مولفه‌هایی دارد؟ / کلک‌های ترامپ برای رسیدن به قدرت» (قسمت هفتم)، به ترامپ و چگونگی کسب‌وکار و قدرت‌گرفتنش پرداخته‌ایم، اما در این‌قسمت بنا داریم با استفاده از کتاب «آتش و خشم (کاخ سفید ترامپ از درون)» این‌فرد و دولتش را در آمریکا از نزدیک بشناسیم.

    کتاب «آتش و خشم» برای اولین‌بار، سال ۲۰۱۸ یعنی دو سال پس از آغاز ریاست‌جمهوری ترامپ منتشر شد. مایکل وولف نویسنده این‌اثر، خبرنگار و نویسنده آمریکایی است که روایت‌ها و مطالب کتاب را در مصاحبه و گفتگو با نزدیکان و اطرافیان ترامپ نوشته است. او هم که مانند بسیاری از مردم جهان با اعلام ریاست‌جمهوری ترامپ، دچار تعجب و حیرت شده بود، مراسم تحلیف ترامپ در ۲۰ ژانویه ۲۰۱۷ را پس از رسوایی واترگیت، عجیب‌ترین توفان سیاسی آمریکا می‌داند. مایکل وولف هم با نااومی کلاین نویسنده کتاب «نه گفتن کافی نیست» همصدا و همداستان است که نوآوری بنیادین ترامپ در حکومت‌کردن، از این‌قرار است: انفجارهای مهارنشدنی و دائمی از خشم و غضب.

    کتاب «آتش و خشم» اثری است که رهبر انقلاب آیت‌الله خامنه‌ای در بازدید خود از سی‌ویکمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران در اردیبهشت ۹۷ آن را به دست گرفته و تورق کردند. تصویر این تورق و بررسی هم در بسیاری خبرگزاری‌ها و رسانه‌های غربی مانند نیوزویک انعکاس داشت. این‌کتاب همچنین باعث شد ترامپ ضمن شکایت از نویسنده و ناشرش، هزاران دلار برای جلوگیری از توزیع آن هزینه کند که البته شکایت از کتاب، راه به جایی نبرده و باعث شهرت بیشتر این اثر شد.

    آن‌چه مایکل وولف در کتاب «آتش و خشم» از کاخ سفید دولت ترامپ به تصویر می‌کشد، نشان‌گر هرج‌ومرج، بی‌برنامگی، جنگ درونی و دوطرفه درون کاخ سفید و یک رئیس‌جمهور بی‌سواد، خودرای، احساسی، غیرمعقول و مترسک‌وار است به‌شدت تحت تأثیر اطرافیانش است چون خودش برنامه و استراتژی خاصی خود ندارد. وولف در این‌کتاب تمرکز زیادی روی نقش پررنگ و تاثیرگذار استیو بنن در تصمیم‌گیری‌های ترامپ، دارد؛ همین‌طور تاثیرات جراد کوشنر و ایوانکا ترامپ که وولف سیاست تلفیقی آن‌ها را «جروانکا» می‌نامد. بنن همان‌مردی است که باعث تحریک ترامپ برای خروج آمریکا از پیمان پاریس شد. کوشنر نیز داماد اوست و در ادامه به نقش هر دو در کاخ سفید، به‌طور مبسوط خواهیم پرداخت. بنن در ابتدای امر سعی کرد ترامپ را طوری بسازد که پیرو سیاست‌های مدنظر خودش باشد. او بر این‌باور بود که عده بسیاری از مردم با انتخاب ترامپ، ناگهان پذیرای یک پیام جدید شده بودند: این‌که دنیا نیاز به مرز دارد و یا این‌که جهان باید به زمانی برگردد که مرز داشت؛ یعنی وقتی آمریکا بزرگ بود. و ترامپ سکویی برای آن پیام بود.

    در مجموع برای جمع‌بندی مقدمه؛ این‌که ترامپ به‌عنوان رئیس‌جمهور آمریکا معرفی می‌شود، به این معنی است که او نخبه و نماینده مردم آمریکا برای اجرای سیاست‌های این‌کشور است و این‌که چنین چهره‌ای که حتی در آمریکا مسخره‌کنندگان زیادی دارد، سکان قوی‌ترین قدرت جهان را به دست می‌گیرد، احتمالاً باید معانی زیادی را در خود داشته باشد. مایکل وولف هم با اشاره به پدیده ترامپیسم که نویسندگان دیگر هم به آن اشاره کرده‌اند، این‌پدیده را ساخته دست استیو بنن می‌داند و از نوشته‌هایش چنین برمی‌آید که در برهه‌ای این‌نگرانی به وجود آمد که ترامپیسم به دست خود ترامپ نابود شود.

    در ادامه تصویری را که مایکل وولف در کتابش از ترامپ به‌عنوان چهل‌وپنجمین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا و کاخ سفید تحت فرمانش ارائه کرده، در ۶ بخش «ویژگی‌های شخصیتی ترامپ»، «برنده‌شدن با استفاده از باختن»، «ورود آقای تاجر به کاخ سفید»، «جنگ دو جبهه در کاخ سفید؛ بنن یا کوشنر؟»، «برخی از سیاست‌های خارجی ترامپ» و «جمع‌بندی» مورد بررسی قرار می‌دهیم.

    تصویر و توضیح کوتاهی که نیوزویک از تورق کتاب به دست رهبر انقلاب منتشر کرد

    * ۱- ویژگی‌های شخصیتی ترامپ

    ۱-۱ هیزترین مرد دنیا

    یکی از صفات و القابی که مایکل وولف در کتاب «آتش و خشم» برای اشاره به ترامپ استفاده کرده، «میلیاردر خانم‌باز» است. یکی از اتهامات وارده به ترامپ هم که زمان مبارزات انتخاباتی برایش هزینه‌ساز شد، تجاوز به ۱۶ زن است که نویسنده کتاب مورد اشاره هم، مطالبی درباره این‌اتهام نوشته است؛ از جمله این‌که ترامپ در پاسخ به طرح این‌اتهام در مناظره ملی مبارزات انتخاباتی‌اش گفت: «من به‌طور ناخودآگاه نسبت به زیبایی کشیده می‌شوم _ فقط دوست دارم آن‌ها را ببوسم. مثل یک آهن‌رباست. فقط بوسیدن. حتی منتظر نمی‌شوم. و وقتی شما یک‌ستاره هستید، آن‌ها به شما اجازه این‌کار را می‌دهند. می‌توانید هر کاری بکنید… با دست شرمگاهشان را بگیرید. می‌توانید هر کاری بکنید.» (صفحه ۳۴)

    «هیزترین مرد دنیا» هم از دیگر القابی است که وولف در کتابش برای ترامپ به‌کار برده است. در همین‌زمینه او می‌نویسد ترامپ، زن‌باره‌ای بدنام بود و طی مبارزه انتخاباتی احتمالاً به هیزترین مرد دنیا تبدیل شده بود. در حالی‌که کسی هرگز نمی‌گفت ترامپ در مورد زنان حساس است، او دیدگاه‌های بسیاری در رابطه با کنار آمدن با آن‌ها داشت. اصولاً بحث رابطه با زنان و چگونگی کام‌جویی از آنان یکی از مؤلفه‌های اساسی شخصیت ترامپ است که هیچ‌گونه ابایی هم از بیانش ندارد. یکی از کشفیات او در این‌زمینه هم این بوده که هرچه اختلاف سنی بین مردی مسن‌تر و زنی جوان‌تر بیشتر باشد، زن جوان‌تر کمتر خیانت مرد مسن‌تر را جدی می‌گیرد. مایکل وولف در دومین فصل کتاب «آتش و خشم» با عنوان «برج ترامپ» چنین جمله‌ای دارد: «ترامپ همان بود که بود. هوس‌رانی در چشم‌هایش، دزدی در وجودش.» (صفحه ۴۴) اما با کمی فاصله‌گرفتن از مساله ارتباط با زنان، در همین‌فصل از کتاب، وولف در فرازهایی که ترامپ را از دید دوستان و آشنایانش توصیف می‌کند، می‌گوید: «ترامپ، اصلاً وجدان نداشت. او یک یاغی بود، یک مخل نظم که خارج از قوانین زندگی می‌کرد و قوانین را با تحقیر می‌نگریست.» چنین توصیفی به‌طور صریح و مشخص، مخاطب را به یاد دوران غرب وحشی یا کمی متاخرتر، دوران قانون‌گریزی گانگسترهای شهری می‌اندازد؛ گانگسترهای کت‌شلواری و شیک‌پوش که هدف اصلی‌شان کسب پول و قدرت بیشتر بود و ظاهراً ترامپ هم یکی از اخلاف آن‌هاست. یکی از دوستان نزدیک ترامپ که از دوستان بیل کلینتون نیز بوده، این دو را به‌طرز عجیبی شبیه به هم دانسته است؛ جز این‌که کلینتون ظاهری محترم داشت و ترامپ نداشت. از دید همان‌دوست مشترک، هم ترامپ هم کلینتون، زن‌باره و آزارگر جنسی بوده‌اند. بنابراین در این‌مقایسه، دو گانگستر قدرت‌طلب امروزی آمریکایی را شاهدیم که تنهانقطه اختلاف‌شان داشتن یا نداشتن ظاهر محترم است. درباره ساختار ظاهری سازمان کسب و کار ترامپ هم نکته جالبی در روایت‌ها وجود دارد و آن‌هم این است: مردان مثل ترامپ کت‌وشلوار به تن با کروات، و زنان هم همان‌گونه که ترامپ می‌پسندد پوتین‌های بلند، دامن کوتاه و گیسوانی تا سر شانه‌ها دارند.

    یکی از کلی‌ترین جملاتی که درباره رویکرد لذت‌طلبانه و زیاده‌خواهی ترامپ نسبت به زنان در کتاب «آتش و خشم» وجود دارد، در صفحه ۲۵۳ و از این‌قرار است: «وقتی موفق می‌شد، خرسند و وقتی موفق نمی‌شد، بی‌خیال» آن‌طور که مایکل وولف به‌نقل از دوستان ترامپ روایت می‌کند، چهل‌وپنجمین رئیس‌جمهور آمریکا دوست داشته بگوید یکی از کارهایی که زندگی را سزاوار زیستن می‌کند، این است که همسر دوستت را به رختخواب ببری! برای پوشاندن جامه عمل به‌چنین‌باوری، ترامپ سعی کرده بود برای به‌دام‌انداختن همسر یکی از دوستانش، او را متقاعد کند که شوهرش، شاید آن‌چه او خیال می‌کند، نیست.

    درمجموع، هرچند ترامپ در بسیاری جهات یک زن‌ستیز متعارف بوده و هست، اما به گواه نزدیکانش، در محل کار، به زن‌ها بیشتر نزدیک است تا مردها. به قول دوستانش، «او با زن‌ها درد دل می‌کرد و مردها را از خود دور نگه می‌داشت. همسران دفتری‌اش را دوست داشت و به آن‌ها نیاز داشت و مهم‌ترین مسائل شخصی را با آن‌ها در میان می‌گذاشت.» خود ترامپ هم در جایی گفته زن‌ها فقط وفادارتر و قابل اعتمادتر از مردان هستند.

    ۱-۲ یک‌رئیس‌جمهور بی‌سواد و خود رأی

    وقتی ترامپ و تیم همراهش وارد کاخ سفید شدند، هیچ‌گونه سابقه کار سیاسی نداشتند و چهره‌های تاجر مآب بودند؛ همچنان که هنوز هم هستند. اما خود ترامپ ظاهراً جز پول‌درآوردن و بودن با زنان، کار دیگری در زندگی نیاموخته است. مایکل وولف در این‌زمینه از کلیدواژه‌های «یک پوپولیست» یا «یک تلویزیون تمام‌عیار» برای ترامپ استفاده کرده و او را به‌عنوان شخصیتی ترسیم می‌کند که به گواه دوستانش «نه تنها نمی‌خواند، گوش هم نمی‌داد.» همچنین برخی باور داشتند که به‌دلایل مختلف، او بیش از یک آدم نیمه‌بی‌سواد نیست.

    یکی از روایت‌های مساله بی‌سوادی ترامپ، مربوط به میک مالوینی مدیر اداره دفتر مدیریت و بودجه ایالات متحده آمریکاست. او در روایت خود درباره حضور ترامپ در جلسات و تصمیم‌گیری‌های کلان گفته است: «قاتی‌پاتی‌تر از آن بود که بتواند کمک زیادی بکند، و اکثراً با سوالات نامربوط برنامه‌ریزی را متوقف می‌کرد؛ سوالاتی که ظاهراً از لابی‌گری اخیر کسی یا حاصل تداعی آزاد خودش بود. اگر ترامپ به چیزی اهمیت می‌داد، معمولاً دیدگاهی ثابت مبتنی بر اطلاعات محدود درباره آن داشت. اگر اهمیت نمی‌داد، یعنی دیدگاه یا اطلاعاتی نداشت.» یکی از نمونه‌های جدید و متاخر بی‌سوادی ترامپ و سخنان بیهوده‌اش، در بحبوحه مبارزات بهداشتی علیه ویروس کرونا بود که پرسید: نمی‌شود با واکسن آنفولانزا این ویروس را درمان کرد؟

    اما بی‌سوادی، صفتی است که در ترامپ با خودرای‌بودن قرین است. در کتاب «آتش و خشم» چندمرتبه به این‌مساله اشاره شده که ترامپ واقعاً به حرف کسی گوش نمی‌داد و هرچه بیشتر صحبت می‌کرد، کمتر گوش می‌داد. در همین‌زمینه، «نابغه‌ها» یکی از اصطلاحات او، برای مسخره‌کردن هرکسی بوده و هست که او را می‌رنجاند یا فکر می‌کند از او باهوش‌تر است. در جای دیگری از کتاب هم آمده که ترامپ «تقریبا هیچ‌تجربه‌ای در سیاست خارجی نداشت، اما هیچ‌احترامی هم برای کارشناسان قائل نبود.» دولتمردان و افرادی که از نزدیک با ترامپ کار کرده‌اند، می‌گویند از هرچیزی که بوی کلاس درس یا آموزش داشت، متنفر است و اگر احساس کند چنین فضایی بر جلسه یا گفتگو حاکم شده، اتاق یا محل را ترک می‌کند. به‌علاوه، «استاد» هم یکی از کلماتی است که از آن نفرت دارد و افتخار می‌کند که هرگز به کلاس نرفته، هرگز کتاب درسی نخریده و هرگز یادداشت برنداشته است.

    در مجموع، درباره تصمیم‌گیری‌های ترامپ در کاخ سفید باتوجه به حضور و تأثیر افراد خانواده‌اش، مایکل وولف در «آتش و خشم» نوشته است: ترامپی که از سوی خانواده‌اش در کاخ سفید تحت فشار بود، آدمی وسواسی بود نه یک استراتژیست. یکی از جملات دیگر وولف هم درباره بی‌سوادی و علم کم ترامپ، که توجیه‌گر کنش‌ها و واکنش‌های دولت اوست، به‌این‌ترتیب است: «ترامپ خیلی کم می‌دانست ولی ترامپی‌ها یا همان طرفداران ترامپ تلاش می‌کردند باور کنند که شاید بتوانند از طریق دیوانه‌ای، امیدی تازه به نظام بدهند.»

    ۱-۳ عطش ارتباط با رسانه‌ها و دیده‌شدن

    همان‌طور که در فصل «رسانه‌ها» ی کتاب «آتش و خشم» آمده، مهم‌ترین نگرانی ترامپ، شهرت رسانه‌ای است بوده است. ترامپ همیشه خواستار تائید رسانه‌ها بوده و تاریخچه فعالیت‌ها و سرمایه‌گذاری‌هایش در زمینه تلویزیون‌های کابلی و همچنین حضور در شوهای تلویزیونی به‌خوبی این‌مساله را تائید می‌کنند. به‌هرحال ترامپ خواستار تائید رسانه‌ها بوده اما همان‌گونه که استیو بنن گفته، هرگز نمی‌خواسته واقعیت‌ها را به‌درستی درک کند و بپذیرد که واقعیت‌ها را اشتباه متوجه شده است. به‌همین‌دلیل هم بوده که نمی‌توانسته تائید رسانه‌ها را به دست آورد و همیشه با نوعی طنز و مسخرگی به او نگاه شده است. به این‌ترتیب، ترامپ مجبور بوده برابر مساله عدم تائید رسانه‌ها از خودش دفاع کند.

    ترامپ همیشه فکر کرده از نظر مردم آدمی خواستنی است و ایده‌آلش درباره ارتباط با رسانه‌ها این بوده که او را جدی بگیرند. بیرون‌بودن از دایره توجه رسانه‌ها هم همیشه برایش باعث رنج و عذاب بوده است. اما رسانه‌ها از مدت‌ها پیش از رئیس‌جمهوری ترامپ، به او به چشم یک آدم حسرت‌به‌دل و بی‌اهمیت نگاه می‌کردند؛ چیزی شبیه به همان‌نگاهی که ولادیمیر پوتین هم پیش از ریاست‌جمهوری ترامپ نسبت به او داشت. شهرتی هم که ترامپ در رسانه‌ها داشت، به‌قول مایکل وولف، شهرتی وارونه است یعنی او معروف بود اما به‌خاطر بدنامی‌هایش. وولف در صفحه ۱۲۳ کتابش می‌گوید مدت‌ها پیش از آنکه ترامپ برای مبارزه در انتخابات ریاست‌جمهوری اقدام کند، او و کوشنر، داماد صمیمی‌اش را «نه‌تنها به‌خاطر جهل‌شان می‌شناختند بلکه به خاطر شکنجه تدریجی از طریق استهزا، تحقیر و خوش‌طبعی سرگرم‌کننده معروف بودند. این‌آدم‌ها هیچ بودند.» اما نویسنده کتاب «آتش و خشم» مانند نااومی کلاین نویسنده کتاب «نه گفتن کافی نیست» [که می‌گفت چرا هیچ اتهامی به ترامپ کارگر نیست؟]، معتقد است با چنین وضعیتی، ترامپ و خانواده‌اش به سطحی از موفقیت غایی و حتی نامیرایی دست پیدا کرده‌اند که ورای هر کابوس وحشتناکی است و وارد قلمرو یک شوخی جهانی شده‌اند. راهی هم که ترامپ برای رسیدن به این‌وضعیت طی کرده، چنین است: «ترامپ در اقدامی هوشمندانه، شهرت رسانه‌ای خود را به دست آورد و آن را از نیویورک عیب‌جو به هالیوود که مستقل از ارزش‌های اخلاقی بود، منتقل کرده و به ستاره شوی تلویزیونی خود به نام شاگرد تبدیل شد و به نظریه‌ای چسبید که در مبارزه انتخاباتی‌اش خیلی برایش چاره‌ساز بود: در سرزمین زیر پرواز (Flyover country)سرمایه‌ای بزرگ‌تر از شهرت وجود دارد. معروف‌بودن یعنی محبوب بودن _ یا دست‌کم اینکه دیگران از تو چاپلوسی کنند.» در همین‌بحثِ روئین‌تن‌بودن ترامپ برابر اتهامات و رویکرد منفی رسانه‌ها، بحث گسترده‌ای درباره رسوایی‌های اخلاقی و مالی ترامپ وجود دارد که اشاره کوچکی به آن، در این‌فراز از مطلب چنین است: «هیچ نامزد معقولی نمی‌توانست حتی در بررسی یکی از این معاملات کثیف قسر در برود.» که منظور وولف از معاملات کثیف، فساد اقتصادی و قانون‌گریزی‌های ترامپ در این‌زمینه است.

    به‌هرحال یکی از مسائلی که بارها و بارها درباره ارتباط ترامپ و رسانه‌ها مطرح شده و می‌شود، این است که او همه‌جا در جستجوی لطف رسانه‌ها بوده است. او که پیش از رئیس‌جمهور شدن هم کارهای زیادی برای دیده‌شدن در رسانه‌ها انجام داده بوده، ارزش زیاد رئیس‌جمهوربودن را در این می‌بیند که معروف‌ترین آدم دنیا باشد و این‌که شهرت همیشه از طرف رسانه‌ها مورد تمجید و تحسین قرار می‌گیرد.

    اما ترامپ با وجود همه علاقه‌ای که به دیده‌شدن در رسانه‌ها داشته و دارد، آن‌ها را در جایگاه دشمن خود دیده و سعی کرده در فوج رسانه‌های فعال، متحدانی هم برای خود داشته باشد. دیدگاه کلی ترامپ درباره رسانه‌ها این است که هیچ‌خبر اتفاقی وجود ندارد و تمام اخبار دست‌کاری و طراحی می‌شوند. یعنی رسانه‌ها روی اخبار نقشه می‌ریزند و آن‌نقشه را عملی می‌کنند. مایکل وولف با استفاده از روایت دوستان و نزدیکان ترامپ به این‌مساله اشاره کرده که او ذاتاً به اخبار کذب تمایل داشته چون خودش بارها در حرفه‌اش به دروغ پناه برده است. بنابراین ترامپ ضمن بهره‌برداری از تاکتیک دروغ، این‌مساله معتقد است تمام اخبار تا اندازه‌ای کذب هستند.

    کتاب «آتش و خشم»

    ۱-۴ یک پیرمرد لوس و دیکتاتور

    اگر با اصول و چارچوب‌های نقد روانشناختی و علم روان‌شناسی، مورد دونالد ترامپ را بررسی کنیم، رفتار پُر های‌وهوی بیرونی او، پوششی برای مخفی‌کردن درون آشفته و پُر کمبود اوست. کیتی والش یکی از مدیرانی است که ابتدای کار ترامپ، در کاخ سفید با او همکاری کرد و سپس توسط او اخراج شد. او در نقل قولی که در صفحه ۴۲۹ کتاب «آتش و خشم» آمده، درباره شخصیت ترامپ می‌گوید: «رئیس‌جمهور اصولاً می‌خواهد دوستش بدارند. اصولاً چنان نیاز به محبت دارد که همیشه همه‌چیز برای او یک نوع تقلا و تلاش است.» در همین‌زمینه می‌توان به توئیت‌های ترامپ در فضای مجازی اشاره کرد که می‌توانیم از حرف‌ها، مواضع مربوط به آن‌ها و پشت‌پرده مسائل به این نتیجه برسیم که این‌توئیت‌ها در واقع واکنش‌های عاطفی و غیرعقلانی ترامپ نسبت به اتفاقات، حوادث یا واقعیت‌ها هستند.

    خواست قلبی ترامپ این بوده که برابر ترس‌های خود سر تعظیم فرود بیاورد؛ ترس از اینکه چه‌قدر در مورد ریاست‌جمهوری کم می‌داند. ترامپ، به گواه نزدیکان و کسانی‌که با او کار کرده‌اند، شخصیتی عجول دارد و از تصمیم‌گیری خوشش نمی‌آید. او همیشه تلاش کرده از زیر بار چیزی که اصلاً از آن سر در نمی‌آورد، فرار کرده و امیدوار بوده تصمیمات سخت، خودشان اتفاق بیافتند. مایکل وولف می‌گوید به نظر می‌رسید ترامپ با هر کسی که ظاهراً در مورد موضوعی که او اهمیتی به آن نمی‌داد بیشتر می‌دانست، موافقت می‌کرد؛ و یا به زبان ساده با کسی که نمی‌توانست به سهولت جزئیاتی را که شرح می‌دهد، درک کند. می‌گفت: عالیه! (صفحه ۲۴۷)

    در مجموع، رفتار هنجارشکنانه ترامپ در واکنش با پدیده‌ها و افراد، فرار به جلو است. به روایت اطرافیانش، او نه‌تنها وقتی به او می‌تازند، آشفته می‌شود بلکه وقتی به آدم‌های پیرامونش هم حمله شود، پریشان می‌شود. یکی از فرازهای کتاب «آتش و خشم» که باز هم شبیه نوشته‌های نااومی کلاین است، درباره خودمداری ترامپ است که می‌توانیم آن را کنار این‌مولفه شخصیتی او قرار دهیم که دائماً حرف خودش را تکرار می‌کند و به حرف کسی گوش نمی‌دهد: «شاید ترامپ در خودمداری بنیادینش با دیگر ثروتمندانی که اکثر عمرشان را در محیطی کنترل‌شده زندگی کرده‌اند، آن‌قدرها فرق نداشته باشد؛ اما یک اختلاف آشکار این بود که او فاقد هرگونه نظم اجتماعی بود _ حتی تلاش نمی‌کرد از نزاکت تقلید کند.»

    اما در ادامه بحث خودمداری ترامپ یا همان عشق آتشین و همیشگی‌اش به رئیس‌بودن [در کتاب‌های دیگر هم به آن اشاره شده] که به دیکتاتوری می‌انجامد، باید به این‌فراز از کتاب «آتش و خشم» اشاره کنیم که ترامپ «شبیه یک هنرپیشه بسیار موفق و لوس و ناآموخته بود. همه یا نوکر بودند که دستور او را اطاعت می‌کردند یا یک‌متصدی عالی‌رتبه در فیلم که می‌کوشید با چاپلوسی توجه او را به خود جلب کند.» سال‌ها کار مالی و اقتصادی و فعالیت در کسب‌وکار ساخت‌وساز، باعث شده ترامپ دارای این‌مولفه شخصیتی باشد که دوست دارد به او التماس کرده و از او چیزی بخواهند. طبق شهادت جیمز کومی مدیر سابق اف‌بی‌ای که ترامپ اخراجش کرد، رئیس‌جمهور آمریکا احتمالاً یا احمق است یا یقیناً یک‌دروغ‌گو. او در شهادت خود درباره ترامپ گفت: «او به دنبال چیزی است که در من عوض آن، تقاضا کنم و در مقامم باقی بمانم.»

    ترامپ می‌خواست با مدیر اف‌بی‌آی برخورد کند و او را تحقیر کند. در روایت‌های مربوط به اخراج کومی، راویان، بی‌رحمی را هم از دیگر صفات ترامپ برمی‌شمارند. اخراج کومی توسط ترامپ، به‌طور علنی و برابر خانواده‌اش انجام شد؛ یعنی وقتی مشغول سخنرانی در کالیفرنیا بود، همان‌حین جلسه سخنرانی خبر اخراجش را به او دادند. جالب است که نمونه چنین‌رفتاری را در برخی سیاستمداران ایرانی هم دیده‌ایم! ترامپ مدیر اف‌بی‌آی را اخراج کرد چون به قول راویان، با جدیت، او دولتش را مورد تحقیق قرار داده بود. سم نانبرگ هم که زمانی در جرگه داخلی ترامپ بود و مانند خیلی‌های دیگر اخراج شد، درباره او گفته است: «یکی از بدترین چیزها وقتی است که فکر کند تو به ضرر او به موفقیت دست یافته‌ای. اگر پیروزی تو، در هرحال، ضرر او تلقی شود، دیگر واویلا.» (صفحه ۳۴۲) نکته و واقعیت مهمی که در این‌زمینه وجود دارد و ریشه در شخصیت تاجرمآب ترامپ دارد، این است که او منفعت دیگران را دوبرابر ضرر محسوب می‌کند.

    در همان اوایل راه ریاست‌جمهوری و زمانی که رسانه‌ها و سیاستمداران آمریکا و جهان، هنوز ترامپ را جدی نمی‌گرفتند، او برای برگزاری باشکوه مراسم تحلیف خود به دوستان و آشنایاش به‌تعبیر مایکل وولف «التماس می‌کرده» تا از نفوذشان برای دعوت ستارگان به مراسم استفاده کنند. در نهایت هم از بی‌توجهی و بی‌تفاوتی ستارگان نسبت به مراسم رنجیده می‌شود و تصمیم می‌گیرد خودش اداره امور را به دست بگیرد. در نتیجه با خشم به دستیارانش می‌گوید خودش می‌تواند از هر ستاره‌ای برتر باشد. این‌واقعیت را می‌توان در امتداد بحث «چهره گلف‌ای» ترامپ دنبال کرد که مایکل وولف در کتابش به آن اشاره کرده است. او از لفظ «چهره گلفی» یا چهره اجتماعی ترامپ (ترامپِ تندخو) استفاده کرده و این‌گونه تشریحش کرده است: «خشمگین و دمغ، با شانه‌های قوزکرده، دستان آویزان، ابروان درهم‌کشیده و لب‌های ورچیده.» سخنرانی تحلیف ترامپ توسط استیو بنن نوشته شد و همان‌طور که مایکل وولف می‌گوید، بیشتر حجم این‌سخنرانی ۱۶ دقیقه‌ای حاوی سخنان روزمره و خصمانه بنن بود؛ دیدگاه‌هایی مثل این‌که «اول کشور آمریکا را دوباره پس بگیریم» و یا «در همه جا کشتار». اما مواضع بنن که در ادامه بیشتر به او خواهیم پرداخت، در این‌سخنرانی سیاه‌تر و شدیدتر ارائه شدند چون از فیلتر نومیدی ترامپِ چهره‌گلفی عبور کردند.

    رویه کلی ترامپ در برخورد با دیگران این بوده که اگر به چاپلوسی جواب ندهند، احتمالاً به توهین و افترا پاسخ می‌دهند. این‌رفتارش را در کنش و واکنش‌های سیاسی و بین‌المللی این‌شخص شاهد بوده‌ایم. یکی از تحلیل‌های اطرافیان ترامپ هم از او و شیوه مدیریتش این بوده که «متغیری بود که از منظر مدیریتی نمی‌شد به‌سادگی مهارش کرد. او رفتاری مانند کودک دوساله‌ای بدقلق و ناسازگار داشت. اگر سعی می‌کردی مهارش کنی، فقط نتیجه عکس داشت» (صفحه ۴۱۰)

    یکی از واقعیت‌های دیگر شخصیت ترامپ که از همان شخصیت رئیس و گانگسترمآبش ریشه می‌گیرد، توهم خودبزرگ‌پنداری و دردانه خداوند بودن است. که البته خیلی از ثروتمندان، دیکتاتورها و قدرتمندان جهان چنین توهمی را داشته و دارند. یکی از مواردی که ترامپ در آن خودش را خیلی جدی گرفت، مربوط به سخنانش درباره عنایت خدا به مراسم سخنرانی‌اش در ابتدای راه ریاست‌جمهوری بود. این‌جملات هم مانند خیلی از جملات دیگر ترامپ، بی‌سروته و عاری از معنی هستند [واقعیتی که مایکل وولف هم به آن اشاره کرده است] اما این‌معنی از آن‌ها استخراج می‌شود که او بارش باران و قطع‌شدنش را نشان از عنایت خدا و توجه ویژه‌اش به خود می‌داند: «اما خدا به پایین نگاه کرد و گفت ما هنگام سخنرانی تو باران نازل نخواهیم کرد و در واقع وقتی شروع کردم، گفتم آه نه، همان خط اول چند قطره باران بارید و من گفتم آه خیلی بد شد اما ادامه می‌دهیم. حقیقت این است که باران فوراً بند آمد…» چنین سخنانی، به‌خوبی تصویر یک آمریکایی قلدر را نشان می‌دهد که آینه‌دار امروزی هفت‌تیرکش آدم‌کشی است که پس از ورود به کافه یا باری در غرب وحشی، به طبقه بالا رفته، کام‌جویی‌ها و عیش‌ونوش‌هایش را با زنان داشته و سپس دوباره به آدم‌کشی و هفت‌تیر کشی می‌پردازد؛ خدا هم پشتیبان اوست تا ناجی جهان باشد.

    ۱-۵ اخراج؛ واکنش غریزی و اولیه به هر اتفاق

    به گفته دوستان و آشنایان ترامپ، واکنش غریزی و اولیه او نسبت به هرمساله‌ای، این است که افراد را به‌سرعت اخراج کند. به‌خاطر همین واکنش هم هست که خیلی از اطرافیان ترامپ، در انتظار اخراج مدیران مختلف او نشسته بودند. کیتی والش که به او اشاره کردیم، یکی از اخراجی‌های ترامپ بود؛ و یا جیمز کومی رئیس اف‌بی‌آی. ترامپ ۱۰ هفته پس از تشکیل دولتش، کیتی والش را که وظیفه سروسامان دادن به اوضاع کاخ سفید را داشت، اخراج کرد. در حالی‌که چندهفته پیش‌تر مایکل فلین مشاور امنیت ملی خود را اخراج کرده بود. فلین فردی نظامی بود که ایران را سرچشمه همه مشکلات و گرفتاری‌های آمریکا می‌دانست.

    در همین‌زمینه اطرافیان ترامپ معتقدند او فکر می‌کند آدمی است صاحب تاکتیک غایی و همیشه هم می‌داند طرف مقابل چه می‌خواهد. استیو بنن مشاور و استراتژیک ترامپ که او هم یکی از اخراجی‌های ترامپ است، معتقد بود ترامپ همه‌چیز را شخصی می‌کرد و نمی‌توانست این‌کار را نکند.

    ۱-۶ ترامپ و یهودیان

    یهودیان و اسرائیل دو کلیدواژه‌ای هستند که به قول وولف، معنای نهفته عجیبی برای ترامپ دارند. نویسنده کتاب «آتش و خشم» در کندوکاو گذشته رئیس‌جمهور آمریکا، برای اشاره به پدر دونالد ترامپ از لفظ «پدر حیوان‌صفت ترامپ» استفاده کرده و می‌گوید در کلام، اغلب یک یهودستیز بود. اما یک‌نکته مهم درباره خود ترامپ این است که استاد و مرادش، روی کوهن یک یهودی (به قول وولف سرسخت، موذی و مرموز) بود. ترامپ حتی بیشتر از پدرش یک آدم عامی محسوب می‌شود. یکی از تذکرهای وولف در این‌زمینه این است که نباید فراموش کرد که ترامپ، نام خودش را روی یک ساختمان گذاشته (همان برج ترامپ) که کاری کاملاً عامیانه و بی‌کلاس است.

    ترامپ در کارهای تجاری، به‌تعبیر مایکل وولف یک صفت ویژه «عموی یهودی دهه پنجاه» را دارد. دخترش ایوانکا هم که پس از ریاست‌جمهوری پدرش، عملاً بانوی اول آمریکا بود، (با تشویق شوهر یهودی‌اش جراد کوشنر) به یهودیت گرویده و اولین یهودی در کاخ سفید محسوب می‌شد. اما خود ترامپ، یهودی نیست. در این‌زمینه یک‌جمله بسیاری مهم از هنری کسینجر وزیر پیشین امور خارجه وجود دارد که استاد سیاست جراد کوشنر محسوب می‌شود و گفته است: «در کاخ سفید ترامپ، جنگ میان یهودیان و غیریهودیان است.» به این‌مساله در بخش‌دیگری از این‌مطلب خواهیم پرداخت.

    کتاب «آتش و خشم» در کتابفروشی‌ها

    * ۲- برنده‌شدن با استفاده از باختن

    همان‌طور که آلن بدیو و نااومی کلاین هم گفته و نوشته‌اند، برای خیلی از سیاستمداران و مرد دنیا، رئیس‌جمهورشدن ترامپ عجیب‌وغریب بود و همان‌طور که دیده‌ایم بسیاری از نویسندگان و افرادی که به این‌مساله واکنش نشان دادند، از عبارت «شوک» برای توصیف مواجهه‌شان با این‌واقعیت استفاده کردند. برای دوستان، نزدیکان و کسانی‌که ترامپ را می‌شناختند، کنار آمدن با این‌واقعیت، سخت بود و به قول مایکل وولف‌، در حالی‌که تیم انتخاباتی و دولت ترامپ، هیچ‌کس سابقه سیاسی نداشت، رئیس‌جمهورشدنش برای خیلی از نزدیکانش غریب بود. کسانی‌که ترامپ فعالیت‌های انتخاباتی‌اش را با آن‌ها پیش برد، پشتوانه سیاسی و قانون‌گذاری نداشتند. خود ترامپ هم فاقد هرگونه سابقه کار سیاسی بود. به‌عنوان مثال یکی از واقعیت‌های مربوط به تیم ترامپ در کتاب «آتش و خشم» که نااومی کلاین هم نمونه‌های مشابهش را در «نه گفتن کافی نیست» آورده، این‌چنین است: «لواندوسکی و هوپ هیکس، دستیار روابط‌عمومی که از سوی ایوانکا ترامپ منصوب شده بود، روابط نامشروعی داشتند که به دعوای عمومی در خیابان منجر شد…» (صفحه ۳۳)

    خلاصه این‌که همان‌طور که اشاره کردیم، پیش از ریاست‌جمهوری، پوتین هم که ترامپ برای دیدار و گفتگو با او اظهار تمایل زیادی کرده بود، اصطلاحاً ترامپ را به حساب نمی‌آورد و در مجموع، همه نظرسنجی‌ها و نتیجه‌گیری‌ها تا پیش از اعلام نتیجه انتخابات سال ۲۰۱۶ این بود که ترامپ «نه‌تنها رئیس‌جمهور نمی‌شود بلکه شایسته این منصب هم نیست.» فقط استیو بنن با دیدگاه عجیب‌وغریبش اصرار داشته که آمار و ارقام نظرسنجی‌ها به نفع آن‌ها (تیم ترامپ) تمام خواهد شد. البته به‌جز بنن، ملانیا همسر ترامپ هم از معدود کسانی بوده که فکر می‌کرده ترامپ شانس پیروزی داشته باشد. تحلیلی که مایکل وولف از پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا دارد (در حالی‌که ۳ میلیون رأی هم از هیلاری کلینتون کمتر داشته)، چنین است: «مبارزه انتخاباتی ترامپ شاید ناخواسته به نسخه‌ای از فیلم تهیه‌کنندگان به کارگردانی مل بروکس شباهت داشت. در این‌اثر قهرمانان دزد و شیاد فیلم تصمیم می‌گیرند بیش از ۱۰۰ درصد سهام مالکیت را در فیلمی که برای برادوی تهیه می‌کنند، بفروشند. چون زمانی دستشان رو می‌شود که فقط این‌فیلم با موفقیت روبرو شود. همه‌چیز این‌فیلم بر این‌اساس قرار می‌گیرد که شکست بخورد. در نتیجه، آن‌ها چنان فیلم عجیب و غریبی می‌سازند که واقعاً موفق می‌شود.» اما مایکل وولف معتقد است محاسبات ترامپ کاملاً خودآگاه بوده است. اگر تیم ترامپ، نامزد خود را به‌دقت زیر ذره‌بین گذاشته بودند، یقیناً به این نتیجه می‌رسیدند که اگر صلاحیت اخلاقی آن‌ها بررسی شود، به آسانی به خطر می‌افتند. ضمن این‌که وقتی احتمال برنده شدنش وجود ندارد، چرا باید چنین بررسی دقیق و تهدیدآمیزی را بپذیرد؟ منظور وولف امتناع ترامپ از ارائه حساب‌های مالیاتی‌اش است: «اگر قرار نبود برنده انتخابات باشد، چه دلیلی داشت این کار را بکند؟» ترامپ اهمیتی هم به مشکلات معاملات تجاری و شرکت‌های معاملات املاکش نمی‌داده است. یکی از جملات و کنایه‌های مهم وولف درباره برنده‌شدن ترامپ در انتخابات این است که «او قرار نبود برنده شود! یا اینکه باختن، در واقع برنده‌شدن بود.»

    ترامپ و گروه کوچک جنگاوران انتخاباتی‌اش آماده بودند با آتش و خشم ببازند و آماده بردن نبودند. وولف در صفحه ۳۱ کتابش می‌گوید «ترامپ در لحظه یاس و استیصال، مبارزه باخت خود را به شکلی اساسی فروخت. باب مرسر میلیاردر راست‌گرا، حامی تد کروز حمایتش را با تزریق ۵ میلیون دلار به نفع ترامپ سوق داد.» وقتی خانواده مرسر نقشه‌شان را برای به‌عهده‌گرفتن مبارزه انتخاباتی ترامپ و به‌کارگیری نیروهایشان یعنی استیو بنن و کلین کانوی ارائه دادند، ترامپ مقاومت نکرد و این مقاومت‌نکردن به‌عبارتی به‌معنای این است که ترامپ، برابر امر برنده‌شدن مقاومت نکرد. اولین فصل کتاب «آتش و خشم»، «روز انتخابات» نام دارد که به‌نظر می‌رسد یک‌جمله آن مربوط به همین مقاومت‌نکردن ترامپ باشد: «ناگهان دونالد ترامپ مردی شد که باور داشت لیاقت آن را دارد و کاملاً قادر است رئیس‌جمهور آمریکا شود.»

    تحول ترامپ از یک دلقک انتخاباتی به نجواگری برای مردم ناراضی آمریکا، تا نامزدی پوچ و تهی، و سپس تا رئیس‌جمهوری، در او هیچ حسی از تأمل هوشمندانه به‌وجود نیاورد. اما پس از این‌که مقاومت نکرد و ظاهراً بر او مسجل شد که می‌شود پیروز انتخابات بود، به‌سرعت شروع به بازنویسی شخصیت خود به‌عنوان رئیس‌جمهوری ناگزیر پرداخت؛ یعنی همان‌کابوی یا هفت‌تیرکش بی‌شرم‌وحیایی که می‌تواند با بی‌پروایی‌اش دنیا را نجات بدهد. تا جایی‌که می‌دانیم توهم نجات‌دادن دنیا در برخی رئیس‌جمهورهای آمریکا مثل بوش یا ترامپ و نمونه‌های دیگر وجود داشته است.

    مایکل وولف نویسنده کتاب «آتش و خشم»

    * ۳- ورود آقای تاجر به کاخ سفید

    تاجری که به‌عنوان چهل‌وپنجمین رئیس‌جمهور آمریکا قدم به کاخ سفید گذاشت، آگاهی کمی و یا به قول وولف هیچ‌گونه اطلاعی از تاریخ نقش و جایگاه رئیس ستاد در کاخ سفید نداشت. او در عوض، تجربه و سبک مدیریتی خود را جایگزین آن کرد و برای پست‌های دولتی و کاخ سفید، سراغ داماد و دوستان نزدیکش رفت. تجمیع روایات مایکل وولف در کتاب «آتش و خشم» این‌چنین است که فرض اساسی تقریباً تمام کسانی که به کاخ سفید ترامپ وارد شدند، این بود: «می‌تواند کارساز باشد. ما می‌توانیم به موفقیت این‌کار کمک کنیم.» اما با گذشت سه‌چهارم راه در سال نخست تصدی ترامپ، حتی یک عضو هم از ستاد ارشد نمانده بود که بتواند نسبت به این‌فرض مطمئن باشد. وولف می‌گوید: «بدون شک در بسیاری از روزها، اکثر اعضای ارشد ستاد باور داشتند که نکته مثبت ماندن در کاخ سفید این بود که کمک کنی اوضاع از این‌بدتر نشود.» ۷ هفته پس از شروع ریاست‌جمهوری ترامپ، او خود را به‌شدت در مخمصه می‌دید. چون دشمنانش آماده بودند او را به دام بیاندازند. به‌علاوه نظام حکومتی آمریکا هم علیه او شده بود.

    پس از ورود ترامپ به کاخ سفید و قراردادن دوست و آشناهایش در سمت‌های حیاتی، یک شکاف مهم بین کارمندان ترامپ و کارمندان حرفه‌ای دولت به‌وجود آمد. خود ترامپ نیز که امتیاز رئیس‌جمهور بودن (به‌دلیل زندگی مرفه پیشین‌اش در برج ترامپ) برایش چندان مشخص نبود، وصله ناجوری در کاخ سفید محسوب می‌شد. جالب است که بیشتر رئیس‌جمهورهای پیشین آمریکا، از رفاه زندگی در کاخ سفید و مجلل‌بودن این‌مکان شگفت‌زده می‌شدند اما ترامپ دچار چنین حالی نشد. یکی از اولین‌جلسات کاخ سفیدِ ترامپ هم، نشست گروهی با مدیرعامل‌های برجسته و تجّار مهم بود که با عنوان «نشست سیاسی و استراتژیک رئیس‌جمهور» برگزار شد و در واقع نشان از همان ساختار شرکتی حکومت آمریکا دارد که در سخنان چامسکی، بدیو و کلاین به آن اشاره کردیم.

    ترامپ که طی مبارزه انتخاباتی‌اش با اتهام تجاوز به ۱۶ زن دست‌به‌گریبان بود و البته مانند رئیس‌جمهور شدنش، هیچ‌کس فکر نمی‌کرد از پس این‌اتهام بر آید، پس از ورود به کاخ سفید با اتهام رسوایی دیگری روبرو شد که مربوط به روسیه و دستکاری انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا توسط این‌کشور بود. در این‌اتهام گفته شد روس‌ها ضمن مذاکره با ترامپ و تبانی در انتخابات، او را به قدرت رسانده‌اند. درهمین‌زمینه، ال فرانکن کمدین سابق و سناتور دموکرات از مینه‌سوتا گفت: طبق اسناد می‌گویم طی مبارزه انتخاباتی، تبادل دائمی اطلاعات بین نمایندگان ترامپ و واسطه‌های دولت روسیه وجود داشته است. مایکل وولف هم می‌گوید دولت ترامپ در نتیجه ماجرای روسیه، درگیر کش‌وقوس‌های دیوان‌سالاری خطرناکی شد.

    کاخ سفیدی که ترامپ ساخت، هیچ‌گونه ساختار بالا به پایینی نداشت. یعنی فقط یک‌شخص در بالا قرار داشت و افراد دیگر هم دنبال جلب توجهش بودند. در همین‌زمینه در ادامه مطلب به دو جبهه‌ای که در کاخ سفید به وجود آمد، (به گفته کسینجر یهودیان و غیریهودیان _ یا همان جبهه بنن و کوشنر) خواهیم پرداخت اما به‌طور خلاصه اشاره می‌کنیم که همین دوجبهه هم سعی می‌کردند ترامپ را به سمت خود بکشانند و سیاست‌های موردنظر خود را با استفاده از ترامپ، به مرحله اجرا برسانند. مسئولین دولت ترامپ، به قول مایکل وولف خود را در دولتی می‌دیدند که از هرجهت دشمن اصول اولیه فرماندهی بود. و نداشتن یک‌سازمان، هم در واقع مؤثرترین شیوه برای دور زدن آدم‌ها در سازمان و تسلط یافتن بر آن‌هاست. نویسنده کتاب «آتش و خشم» به این‌مساله اشاره دارد که در اکثر دوره‌های کاخ سفید، سیاست و عمل از بالا به پایین منتقل می‌شد اما در کاخ سفیدِ ترامپ، سیاست‌گذاری از اولین نمونه فرمان اجرایی مهاجرت بنن، از پایین به بالا جاری شد.

    ورود ترامپ به کاخ سفید، همچنین موجب شد اخبار مربوط به عملکرد داخلی این‌نهاد حکومتی آمریکا وارد جریان آزاد اطلاعات شود؛ به‌این‌ترتیب که کسانی‌که ترامپ با آن‌ها تماس می‌گرفت، چون اکثرشان مکالمات او را عجیب، ترسناک یا کاملاً مغایر با منطق و عقل سلیم می‌دانستند، به ماهیت محرمانه این تماس‌ها اهمیت نمی‌دادند و محتوای آن‌ها را با دیگران در میان می‌گذاشتند.

    استیو بنن و جراد کوشنر

    * ۴- جنگ دو جبهه در کاخ سفید؛ بنن یا کوشنر؟

    از وقتی ترامپ وارد کاخ سفید شد، جنگ دو جبهه بنن و کوشنر هم در این‌مکان آغاز شد. استیو بنن به‌عنوان یکی از مردان مهم ترامپ، متولد سال ۱۹۵۳ تفنگدار سابق ارتش آمریکا و یک مدیر رسانه‌ای و اقتصادی بود که در زمان شروع رقابت‌های ریاست‌جمهوری، به‌عنوان مدیرعامل ارشد اجرایی کمپین ریاست‌جمهوری ترامپ آغاز به کار کرد و سپس با رئیس‌جمهورشدن ترامپ، به‌عنوان مشاور ارشد او فعالیتش را ادامه داد. اما بالاخره با همان رویکرد غریزی ترامپ، او نیز روزی اخراج شد. اما به‌هرحال تا پیش از اخراج، جنگ او و جریان کوشنر (داماد ترامپ) به‌طور دائم در کاخ سفید ادامه داشته است؛ همان‌جنگی که کسینجر آن را جنگ یهودیان (کوشنر) و غیریهودیان (بنن) عنوان کرد. به‌هر روی، در روزهای اول کاخ سفیدِ ترامپ، «هیچ‌کس سرش به کاری گرم نبود، چون هیچ‌کس کاری بلد نبود.» و مایکل وولف در ادامه توصیف این‌وضعیت، نوشته است: «بنن، کوشنر، کانوی و دختر رئیس‌جمهور هیچ مسئولیت مشخصی نداشتند. هر کاری پیش می‌آمد انجام می‌دادند. هرکاری دلشان می‌خواست، انجام می‌دادند….» (صفحه ۱۰۶) در مجموع، استیو بنن که در روزهای ابتدایی کاخ سفید ترامپ، قدرت بیشتری از کوشنر داشته، سیاست بی‌نظمی و هرج‌ومرج را برای آن‌دوران در نظر داشته است.

    پیش‌تر به‌این‌مساله اشاره شد که ترامپ و نه حتی یک‌نفر از اطرافیانش پیش از ورود به کاخ سفید، فعالیت سیاسی نداشته‌اند. حتی استیو بنن که مقابل جراد کوشنر خود را عقل‌کل می‌دانسته، «در سن شصت و سه‌سالگی، وقتی به مبارزه انتخاباتی ترامپ ملحق شد، اولین شغل رسمی‌اش را در سیاست به دست آورد.» (صفحه ۹۳) اما به‌هرحال، بنن چند پیراهن بیشتر از کوشنر جوان پاره کرده و تجربیات بیشتری داشته است. وولف، برای توصیف بنن و تشریح گذشته‌اش، فصلی از کتاب را با نام «بنن» به او اختصاص داده و در بخشی از آن نوشته است: «بنن با اینکه باهوش بود و شخصیتی جذاب داشت، با اینکه فضیلت، صداقت و شجاعت را ستایش می‌کرد، لزوماً مرد خوبی نبود. چندین دهه به‌عنوان کارآفرینی که نتوانسته بود موفقیت چندانی کسب کند، نمی‌توانست ویژگی کاسب‌کارانه‌اش را در پشت شخصیت شیادش بپوشاند و از بین ببرد.» دیدگاه استراتژیک بنن هم در مورد دولت، تهدید و ارعاب بوده است و در واقع او این‌باور سیاسی را به ذهن ترامپ تزریق کرده که: «به‌جای آن‌که مذاکره کنی، غالب شو» تمام سابقه سیاسی استیو بنن در رسانه‌های سیاسی و اینترنتی خلاصه می‌شود؛ یعنی رسانه‌هایی که به قول وولف، تحت سلطه واکنش سریع هستند. یکی از کنایه‌های نویسنده کتاب «آتش و خشم» درباره بنن و آمریکا این‌چنین است: «بنن عمیقاً به ماهیت فرمان‌های اجرایی پی برده بود. در آمریکا نمی‌توانی براساس قانون حکومت کنی، مگر اینکه واقعاً بتوانی» این‌کنایه را می‌توان با همان حکومت بی‌قانونی کابوی‌های غرب وحشی و گانگسترهای کت‌شلوارپوش آمریکایی تفسیر کرد که بدنه جامعه آمریکا را در برهه‌های مختلف تشکیل می‌دادند و هنوز هم به‌طور مستتر در روح این‌جامعه نفس می‌کشند.

    اولین قدم مهم دولت ترامپ، همان قانون مهاجرتی بود که در واقع تحت القای استیو بنن انجام شد. بنن این‌مساله را پیش کشید چون خارجی‌ها، جنون اصلی ترامپ بودند. نتیجه امضای فرمان مهاجرتی ترامپ هم، راه‌افتادن سیل عاطفی مردم آمریکا و جهان بود و مایکل وولف واکنش بنن را درقبال این‌سیل، این‌چنین توصیف می‌کند: «اما استیو بنن خشنود بود. نمی‌توانست امیدوار باشد که تفرقه‌ای آشکارتر از این را میان دو آمریکا ایجاد کند _ آمریکای ترامپ و آمریکای لیبرال‌ها _ و بین کاخ سفید خودش و کاخ سفید کسانی که در آن ساکن بودند و دلشان نمی‌خواست آن را در آتش بسوزانند و نابود کنند.» ورود ترامپ و بنن به کاخ سفید، باعث شد کاخ سفید حرفه‌ای، علیه کاخ سفید تازه‌کار جبهه بگیرد.

    وولف، طبق روایاتی که در کتاب دارد، بنن را معادل رادیوی شخصی ترامپ می‌داند که تا زمانی‌که دوباره روشن نشده، به‌طرز زیرکانه‌ای خاموش می‌ماند. اما جراد کوشنر در جناح مقابل، نه تجربه بنن را داشته نه روابط سازمانی راینس پریبِس (دوست بنن و رئیس ستاد کارکنان کاخ سفید) را. بد نیست اشاره کنیم که پریبس هم بعداً توسط ترامپ اخراج شد. کوشنر امتیازات بنن را نداشت اما جایگاه خانوادگی خود یعنی دامادی ترامپ را داشته که ظاهراً اقتدار و قدرت زیادی برایش به ارمغان آورده است. یکی از نکات جالب کتاب «آتش و خشم» این است که نویسنده ضمن اختصاص صفحات زیادی از آن برای رقابت‌های بنن و کوشنر، در نهایت در یک جمله نوشته است: «و در این‌میان هم ترامپ حضور داشت.» یعنی همان‌طور که ابتدای مطلب اشاره شد، ترامپ مترسکی بین دو جریان و جبهه قوی کاخ سفید بود که باید نظر یکی از آن‌ها را اجرا می‌کرد. وولف در جایی از کتابش، برای جناح کوشنر از لفظ «جناح نگران دیگرِ کاخ‌سفید» استفاده کرده است. اعضای این‌جناح عبارت بودند از جرد و ایوانکا، دینا پاول، گری کوهن، هوپ هیکس و اچ. آر. مک‌مستر که نگران کارهای بنن بودند و در برهه‌ای هم که موفق به کنار زدنش شدند، نگران بازگشتش. این‌جبهه در تهیه و تدارک توطئه‌هایی بودند تا بنن و سیاست‌هایش را از چشم ترامپ بیندازند.وولف در جایی از کتابش، برای جناح کوشنر از لفظ «جناح نگران دیگرِ کاخ‌سفید» استفاده کرده است. اعضای این‌جناح عبارت بودند از جرد و ایوانکا، دینا پاول، گری کوهن، هوپ هیکس و اچ. آر. مک‌مستر که نگران کارهای بنن بودند و در برهه‌ای هم که موفق به کنار زدنش شدند، نگران بازگشتش. این‌جبهه در تهیه و تدارک توطئه‌هایی بودند تا بنن و سیاست‌هایش را از چشم ترامپ بیندازند.

    در ابتدای کار دولت ترامپ، بنن در رویای پیاده‌سازی یک‌سلسله فرمان‌های اجرایی (مثل همان فرمان مهاجرتی) بود که بدون گذشتن از کنگره اجرا شوند. وولف در صفحه ۲۶۱ کتاب از استیو بنن، با استعاره «کرامول ترامپ» یاد می‌کند و همان‌طور که مشخص است، این‌استعاره و کنایه، اشاره به توماس کرامول در دوران سلطنت هنری هشتم در انگلستان دارد؛ همان شخصی که با توطئه باعث اعدام سِر توماس مور شد و در نهایت خودش نیز به فرمان هنری هشتم اعدام شد. وولف در ادامه کنایه‌اش، جمله معنادار دیگری هم دارد که در واقع فکرخوانی و کندوکاو افکار استیو بنن است: «بنن فکر کرد حالا می‌فهمم کار کردن در دربار تئودورها چگونه است.» اشاره‌اش هم به مقطعی است که دو ماه از دولت ترامپ گذشته بود و رسانه‌ها برای اخراج قریب‌الوقوع بنن گمانه‌زنی می‌کردند. در مقابل بنن، جبهه جراد کوشنر بر این‌باور بوده که بنن یا بننیسم، ترامپ را به چنان خشونتی کشانده که به توانایی‌های طبیعی فروشندگی او برای جذب و نزدیکی مشتری آسیب رسانده است. کوشنر معتقد بوده بنن و دارودسته‌اش ترامپ را به یک‌هیولا تبدیل کرده‌اند. همان‌طور که مشخص است ترامپ بین دو جبهه‌ای گیر افتاده بوده که ایده‌آل یکی، سیاستمداریِ بی‌رحم و مروت (بنن) و دیگری ادامه روند تاجرمآبی و منفعت‌طلبی شخصی (کوشنر) بوده است. برای معرفی بیشتر جبهه بنن، می‌توان به دوستانی مثل جان بولتون اشاره کرد که مایکل وولف هم به سیاست‌های تند و جنگ‌افروزانه او در کتاب اشاره دارد: «جان بولتون، سفیر سابق آمریکا در سازمان ملل و گزینه همیشگی بنن، همان حرف‌های تکراری‌اش را می‌گفت که دنیا را به آتش بکشید و جنگ افروزی کنید…»

    جراد کوشنر با جمع‌بندی‌های مایکل وولف، راهبر دکترین ترامپ است. دکترین ترامپ هم در واقع از این‌قرار بوده که میدان سیاست خارجی آمریکا به ۳ عامل تقلیل داده شود: قدرت‌هایی که می‌توانیم با آن‌ها کار کنیم، قدرت‌هایی که نمی‌توانیم با آن‌ها کار کنیم و آن‌هایی که قدرت کافی ندارند و عملاً می‌توانیم آن‌ها را نادیده بگیریم یا قربانی کنیم. زمانی که جبهه کوشنر موفق شده بود، استیو بنن و جبهه‌اش را کم‌محل و منزوی کند، ترامپ و دامادش به این‌باور و اشتیاق رسیده بودند که می‌توانند صلح را در خاورمیانه حاکم کنند. در همین‌زمینه بود که سفر ترامپ به خاورمیانه طراحی شد و او به عربستان و اسرائیل رفت. ترامپ پیش از سفر به خاورمیانه، خطاب به مردم آمریکا گفت سعودی‌ها قصد دارند هزینه حضور نظامی کاملاً جدیدی را در عربستان بپردازند و حتی جای مقر فرماندهی آمریکا در قطر را هم قبول کنند. او همچنین درباره بن سلمان شاهزاده سعودی گفته بود: «ما آدم خودمان را آن بالا قرار دادیم!» وقتی هم از ریاض به بیت‌المقدس رفت، پس از دیدار با نتانیاهو و محمود عباس، با استفاده از ضمیر سوم‌شخص برای اشاره به خودش، گفت: «ترامپ صلح ایجاد خواهد کرد.» جالب است که تفاوت رفتاری ترامپ را می‌توان تا این‌حد مشهود مشاهده کرد؛ یعنی تفاوت زمانی‌که تحت تأثیر بنن است و زمانی‌که از دامادش خط می‌گیرد. در مجموع می‌توان وضعیت فعلی عربستان، سیاست‌های اصلاحاتی و تعاملی را که سعودی‌ها امروز با آمریکا دارند، نتیجه همان چیزی دانست که مایکل وولف، آن را «معامله بزرگ ترامپی» می‌داند. و به نظر می‌رسد این معامله بزرگ نتیجه تلفیق شخصیت فروشندگی و تاجرمآب ترامپ با دکترین جراد کوشنر باشد!

    اما پیش از آن‌که بحث تقابل‌های بنن و کوشنر را به پایان ببریم، بد نیست دلیل و چگونگی سخنرانی‌های ترامپ را در ابتدای راهش بررسی کنیم. وولف معتقد است استیو بنن وارد تیم مبارزاتی ریاست‌جمهوری ترامپ و سپس کاخ سفید شد تا تحریف ترامپ از حقیقت یا مثله‌کردن واقعیات را عقلانی جلوه دهد. در همین‌زمینه، برای نوشتن سخنرانی‌های ترامپ و رفتاری که باید داشته باشد، احتمالاً بنن از این‌الگوی آمریکایی پیروی کرده که جذابیت شخصیتی در سیاست آمریکا به تعریفی از نظم، جذابیت، هوش و سبک اطلاق می‌شود _ یک نوع خونسردی. اما یک نوع دیگر از جذابیت شخصیتی آمریکایی بیشتر در رگ و پی واعظان مسیحی دیده می‌شد، نمایشی احساسی و تجربی. که البته ترامپ در پیاده‌کردن هیچ‌کدام از این‌دو الگو موفق نبود و فرجام کارش با بنن هم به اخراج او انجامید.

    جلد کتاب «آتش و خشم» و ترجمه فارسی علی سلامی از آن

    * ۵- برخی از سیاست‌های خارجی ترامپ

    همان‌طور که اشاره شد، سیاست خارجی موردنظر کوشنر که به ترامپ هم القا شد، تقلیل میدان حضور آمریکا به ۳ بخش بود که شامل قدرت‌هایی بود که آمریکا می‌تواند با آن‌ها کار کند، نمی‌تواند با آن‌ها کار کند و همچنین آن‌هایی بود که قدرت کافی ندارند و می‌توان آن‌ها را نادیده گرفت یا قربانی‌شان کرد. همان‌طور که مایکل وولف و دیگران، بنن را عامل اصلی ترامپیسم دانسته‌اند، رکن اصلی این‌شیوه یا همان ترامپیسم، چین بوده است. ترامپ یا بهتر است بگوییم بنن، معتقد بود داستان نسل بعدی آدم‌ها (احتمالاً یعنی آمریکایی‌ها) نوشته شده و مضمون این‌داستان هم جنگ با چین است؛ جنگ‌های تجاری، بازرگانی، فرهنگی و دیپلماتیک که مورد آخری، یک جنگ همه‌جانبه است و تعداد اندکی در آمریکا هستند که ضرورتش را درک کنند. هیچ‌کس هم برای آن آماده نیست.

    بنن معتقد بود، چین دشمن واقعی آمریکا است. این‌کشور در جنگ سرد جدید، نخستین جبهه محسوب می‌شد و در سال‌های ریاست‌جمهوری اوباما، تمام این‌مساله اشتباه فهمیده شده بود. به عقیده استیو بنن، چین در جایی قرار داشت که آلمان نازی در سال‌های ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۰ قرار داشت و چینی‌ها مثل آلمانی‌ها معقول‌ترین مردم دنیا هستند.

    در ادامه به بخش‌های دیگری از سیاست ترامپ می‌پردازیم که کمی پس از جا افتادنش در کاخ سفید درباره کشورهای دیگر اتخاذ شدند.

    ۵-۱ سیاست ترامپ در قبال عربستان:

    شاهزاده خاندان آل سعود، محمد بن سلمان بن عبدالعزیز آل سعود که بین آمریکایی‌ها با اسم مخفف MBS شناخته می‌شود، یکی از چهره‌هایی است که در دوران دولت ترامپ، بسیار مطرح و شناخته شد. او این‌شانس را داشت که پدرش در حال باختن بازی بود و خاندان سلطنتی آل سعود هم به این اجماع رسیده بود که نیاز به نوگرایی در عربستان به شدت احساس می‌شود. به‌این‌ترتیب بنا شده بود MBS سلطنتی نو داشته باشد و تلاش داشت شکاف بین رهبران سعودی را پر کند. مایکل وولف می‌نویسد «رهبری لیبرال جهانی با انتخاب دونالد ترامپ _ در حقیقت با وجود دونالد ترامپ _ کاملاً فلج شده بود. اما در خاورمیانه دنیایی وارونه وجود داشت. خشونت و دلیل‌تراشی‌های اغراق‌آمیز و مدیریت ریزبه‌ریز اوباما که پس از نظامی‌گری اخلاقی و اختلال‌های دائمی بوش پدیدار شده بود و قبل از توافق‌های پایاپای و سیاست از پشت خنجر زدن کلینتون رخ داده بود، راه را برای تفسیر سیاست صریح و بی‌رودربایستی ترامپ هموار کرد.»

    تحت تأثیر آموزه‌های مایکل فلین، (البته پیش از اخراجش)، این‌معنی به ترامپ القا شده بود که ایران، شخصیت بد قصه، و تمام کسانی که با ایران مخالف‌اند، آدم‌های خوب قصه‌اند. آگاهی و اطلاعات کم یکی از موارد تشابه ترامپ و شاهزاده سعودی است که وولف درباره‌اش می‌گوید عاملی بود که آن‌ها را درباره یکدیگر بی‌اعتماد می‌کرد. در نتیجه و پس از این‌که ترامپ کمی در کاخ سفید جا افتاد، به‌سرعت فرضیات پیشین را در مورد خاورمیانه دور انداخت و به این شکل تغییرشان داد: اصولاً ۴ بازی‌گردان اصلی وجود دارد: اسرائیل، مصر، عربستان سعودی و ایران. سه بازیگردان اول را می‌توان علیه چهارمی متحد کرد. و مصر و عربستان سعودی با توجه به آنچه از ایران می‌خواهند، و هرچیز دیگری که با منافع آمریکا تضاد نداشته باشد، فلسطینی‌ها را مجبور می‌کنند با اسرائیل توافق کنند.

    ۵-۲ سیاست ترامپ در قبال افغانستان

    ترامپ پیش از رئیس‌جمهورشدنش جنگ افغانستان را یک‌جنگ نفرین‌شده می‌دانست و پس از این هم که رئیس‌جمهور شد، نیازی برای بیشتر دانستن درباره آن احساس نکرد. او اشتباهات شکل‌گرفتن و ادامه‌دار شدن این‌جنگ را گردن دو نفر یعنی جرج بوش و باراک اوباما انداخت. شورای امنیت ملی آمریکا هم در دوران ریاست‌جمهوری ترامپ، درباره افغانستان، ۳ راه حل پیشنهاد کرد: ۱- عقب‌نشینی، ۲- ارتش پیمانکاری اریک پرینس و ۳- افزای مرسوم نیروها البته به‌صورت محدود. وولف می‌گوید همه نظامیان انتظار داشتند ترامپ گزینه سوم را انتخاب کند اما او در نشست تیم امنیت ملی در کاخ سفید، فرصت را از دست داد.

    * ۶- جمع‌بندی

    به‌نظر می‌رسد همه‌مباحث و موضوعات مربوط به ترامپ که می‌توان از کتاب «آتش و خشم» استخراج کرد، بیان شده باشد و در قدم آخر، فقط لازم است به جمله پایانی کتاب اشاره کنیم که نقل قولی از استیو بنن است: «بنن که آن صبح ماه اکتبر روی پله‌های برایتبارت ایستاده بود، لبخندی زد و گفت: “اوضاع بسیار بسیار خراب خواهد شد.”» و این بد شدن اوضاع، همان‌چیزی است که ظاهراً به‌جز طرفداران ترامپ، همه درباره‌اش متفق‌القول هستند.

  • کتابخانه نادر ابراهیمی صاحب ۴ هزار کتاب شد

    کتابخانه نادر ابراهیمی صاحب ۴ هزار کتاب شد

    محمد مهدی رضازاده، رئیس خانه شعر و ادبیات فارسی با اشاره به افتتاح کتابخانه نادر ابراهیمی پس از ۱۵ سال، درباره منابع موجود در کتابخانه نادر ابراهیمی گفت: حدود ۴۰۰۰ جلد کتاب از سوی خانواده نادر ابراهیمی در اختیار خانه شعر و ادبیات فارسی قرار گرفته است. به‌دلیل اصرار خانواده او بر روند چیدمان، کتاب‌ها توسط خانواده ابراهیمی جانمایی شد و این کار نزدیک به دو ماه زمان برد. البته به‌دلیل دسته‌بندی نشدن کتاب‌ها، نتوانستیم آن‌ها را به‌لحاظ تحلیلی ارزش‌گذاری کنیم.

    وی ادامه داد: کتابخانه با تمام منابع موجود باقی‌مانده از نادر ابراهیمی افتتاح شده است؛ اما مرحله ورود اطلاعات کتاب‌ها همچنان انجام نشده و در تلاش هستیم تا قبل از استفاده رسمی عموم، اطلاعات کتاب‌ها را ثبت کنیم.

    رضازاده عنوان کرد: به‌دلیل هم‌جواری موزه و کتابخانه نادر ابراهیمی در خانه شعر و ادبیات فارسی، باید از لحاظ امنیتی، فعالیت‌های خوبی صورت بگیرد و کنترل کتاب‌ها راحت باشد. مجموعه باید دارای یک سیستم امنیتی خوبی باشد. البته در تفاهمی که با خانواده نادر ابراهیمی انجام شد، بخش عمده‌ای از کتاب‌ها که از لحاظ ارزشی در درجه بالایی قرار دارند، نباید امانت داده شوند. 

    وی افزود: کتاب‌ها در صورتی امانت داده می‌شوند که عضوگیری و سطح‌بندی اعضا انجام شود و باتوجه به سطوح مختلف عضویت، کتاب‌ها به مراجعه‌کنندگان امانت داده شود.

    ۲۴۱۲۴۱

  • بازگشت جیمز پترسون به فهرست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز

    بازگشت جیمز پترسون به فهرست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز

    به گزارش نیویورک‌تایمز، این مجله هر هفته فهرستی از آثار پرفروش خود در بخش‌های داستانی، غیرداستانی، و کودک و نوجوان در هفته پیش رو را منتشر می‌کند. در این مطلب نگاهی به پرفروش‌ترین آثار داستانی چاپی و الکترونیک این هفته خواهیم داشت.
     
    «نقطه کور» نوشته جیمز پترسون و جیمز اُ. بورن در هفته نخست انتشار در جایگاه نخست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز قرار گرفت که نشان‌دهنده علاقه و اعتماد خوانندگان به جیمز پترسون است. دوازدهمین کتاب از مجموعه جنایی کاراگاه بنت درباره قاتل زنجیره‌ای است که امنیت ملی کشور را به خطر انداخته است.

    پترسون برای خلق شخصیت الکس کراس معروف است. اَلکس کراس، نام شخصیت اصلی داستان‌های پترسون است که در واقع شرلوک هولمز قاره آمریکا محسوب می‌شود؛ شخصیتی که دریافتن پاسخ سوال‌هایش تنها به توانایی‌های خاصش به عنوان یک کاراگاه تکیه نمی‌کند و روانشناس ماهری است که با تحلیل آگاهانه خود از انسان‌ها و شرایط اطرافش به گونه‌ای به سوی کشف حقیقت قدم برمی‌دارد و به قصه شاخ و برگ می‌دهد که خواننده تا آخرین فصل کتاب نمی‌تواند پایان قصه را حدس بزند و این عنصری است که نویسندگان معدودی به آن دست یافته‌اند. شاید به همین دلیل است که کتاب‌های پترسون بیشتر از نویسندگان دیگری که در این ژانر می‌نویسند مورد استقبال طرفداران داستان‌های معمایی و جنایی قرار گرفته و سال‌ها در صدر جدول پرفروش‌ترین آثار مانده است و نویسنده را تبدیل به پرفروش‌ترین نویسنده دنیا کرده است.
     
    «پروتکل ورشو» نوشته استیو برری در هفته اول انتشار در رده دوم پرفروش‌های نیویورک‌تایمز قرار گرفت. پانزدهمین کتاب از مجموعه کاتون مالین درباره تلاش مالوت کاتلین برای به دست آوردن نیزه‌ای مقدس است اما در میانه راه متوجه مذاکراتی سیاسی می‌شود که اگر به وقوع بپیوندد موازنه قدرت در اروپا به هم می‌ریزد.
     
    «غبار آمریکایی» نوشته جنین کامینز پس از حضور شش هفته‌ای در فهرست پرفروش‌ها، این هفته با یک پله نزول در جایگاه سوم قرار گرفت. در یکی از جذاب‌ترین داستان‌های این فصل لیدیا، شخصیت اصلی کتاب زندگی عادی دارد، مدیر یک کتابفروشی در مکزیک است، با یک خبرنگار ازدواج کرده و فرزند پسری دارد. یک روز مردی وارد کتابفروشی می‌شود و چند کتاب می‌خرد. موضوعی ساده که عواقب فاجعه‌باری به همراه دارد. مرد در واقع مدیر یک گروه تولید و فروش مواد مخدر است و لیدیا تصمیم می‌گیرد کتابی درباره او بنویسد اما اتفاقات بدی که در نتیجه این تصمیم رخ می‌دهد لیدیا و پسرش را رهسپار ایالات متحده می‌کند.
     
    «غبار آمریکایی» در فهرست آثار برتر ماه ژانویه به انتخاب مجله تایم قرار داشت و طی هفته‌ای گذشته حواشی زیادی پیرامون این کتاب بود. نویسندگان مکزیکی به کامینز برای توهین به مردم مکزیک انتقاد کردند و ۱۵۰ نویسنده مکزیکی از اُپرا وینفری برای انتخاب «غبار آمریکایی» برای گروه کتابخوانی و همچنین تبلیغات ویژه‌اش انتقاد کردند و از او خواستند این کتاب را کنار بگذارد. البته اُپرا پیشنهادشان را نپذیرفت و کتاب شهرت بیشتری هم به دست آورد.
     
    «جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند» نوشته دِلیا اُوِنز ۷۷ هفته است که در فهرست پرفروش‌ها قرار دارد که رکوردی کم‌نظیر به حساب می‌آید. این هفته کتاب خانم اُونز در جایگاه چهارم پرفروش‌های نیویورک‌تایمز قرار دارد. داستانی هیجان‌انگیز از روابط انسانی و عشق و تقلای انسانی تنها برای حیات. زنی که سال‌ها به تنهایی در جنگل زندگی کرده است ناگهان متهم به قتل می‌شود و سرنوشتی نامعلوم در انتظارش است. ریس ویتراسپون، ستاره هالیوود با معرفی این کتاب در فهرست آثار گروه کتابخوانی‌اش نقش زیادی در محبوبیت داستانِ اُونز داشت. این کتاب با ترجمه آرتمیس مسعودی و همکاری نشر آموت رخت واژگان فارسی را به تن کرد و وارد بازار کتاب ایران شد.
     
    «آتش در همه جا» نوشته سلست نگ در جایگاه پنجم پرفروش‌های نیویورک‌تایمز این هفته قرار دارد. کتابی که ۵۵ هفته پیش منتشر شد و در میان پرفروش‌ها ها هم قرار گرفته بود اما به نظر می‌رسد اکران اقتباس سینمایی این اثر در هفته‌های گذشته با بازی ریس ویتراسپون موجب استقبال دوباره خوانندگان از این کتاب شد. سلست نگ، نویسنده آمریکایی- چینی در کتاب دوم خود به موضوع خانواده، اتفاقات زندگی نوجوانان، احساسات مادرانه، و روابط انسانی می‌پردازد.
     

    ۵۷۵۷
     
     
     

  • رضا امیرخانی: در ایام ناخوشی باید کنار مردم باشیم

    رضا امیرخانی: در ایام ناخوشی باید کنار مردم باشیم

    تازه‌ترین اثر رضا امیرخانی با عنوان «نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ» از سه‌شنبه گذشته از سوی نشر افق منتشر شده است. این نویسنده در یادداشتی کوتاه که برای انتشار در اختیار مهر قرار داده است درباره این کتاب و علت تألیف و انتشارش توضیحاتی ارائه کرده است.

    «نیم‌دانگ، چرا الان!؟

    در روزگاری که مردم به مصیبتی سترگ گرفتارند، چرا باید کتاب منتشر کرد؟ تلاش خواهم کرد که موضوع را در نگاه خودم باز کنم.

    پرروشن است که در این شرایط به توصیه‌ی پزشکان گرد هم نمی‌آییم، پس کتاب هیچ مراسمی نخواهد داشت. در به‌ترین حالت بسیار امیدوارم که از درگاه‌های مجازی کتاب را بتوانیم بدون نیاز به تردد در خانه به دست مخاطب برسانیم؛ اگر نه در نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی…

    سال‌ها پیش در شرمی مبهم اولین کتاب را برای اولین مخاطب پی‌گیر امضا کردم… و بعدتر مثل بسیاری از شرم‌های نخستین، آن شرم فروریخت و در رسم امضا هم شرکت کردم، چرا که آن را فرصتی برای هم‌نفسی با مخاطب می‌دانستم. حالا در این شرایط به طور طبیعی موضوع هم‌نفسی هم منتفی است. به امضای اینرنتی هم به همین دلیل بی‌اعتقادم و آن را بلاوجه می‌دانم.

    پس کتاب در سکوت متولد می‌شود.

    قبل‌تر هر که سر در حساب و کتاب داشت، توصیه کرد که حالا وقت انتشار نیست. در این بلاروزگار که فروش کتاب نصف و کم‌تر از نصف شده است، باید دست به عصا حرکت کرد.

    باید صبر کرد تا بازار رونق بگیرد و کتاب جان بگیرد. از آن سو نمی‌توان رونمایی گرفت و مراسم گرفت و دانش‌گاه رفت و…

    من اما به این نتیجه رسیدیم که کتاب منتشر شود به رغم نصیحت ناصحان… در روزگارِ خوشی صنعت نشر، میهمان سفره‌ی کتاب‌فروشی‌ها و خلوت مردم بودیم، حالا هم در ایام ناخوشی باید کنارشان باشیم… والا مبتکر مناسک نشر ۹۹ چه تفاوت دارد با محتکر ماسک اِن ۹۵!

    اگر همین «نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ» بتواند فقط برای دقایقی خواننده‌ای را از هراسِ بیماری دور نگه دارد، من و ناشر سود خود را برده‌ایم…»

    ۲۴۱۲۴۱

  • حقایقی که سیاهپوست بودن آدم(ع)، حوا و حضرت مسیح را اثبات می‌کند

    حقایقی که سیاهپوست بودن آدم(ع)، حوا و حضرت مسیح را اثبات می‌کند

    به گزارش خبرنگار مهر، متنی که در ادامه می‌خوانید توسط بخش پژوهش رایزنی فرهنگی ایران در غنا تولید شده و مروری است بر دو کتاب «آداب و رسوم سنتی گا-دانگمه غنا» نوشته جوزف نای آبکار منشاه و «آفریقایی‌هایی که کتاب مقدس را نوشتند؛ اسرار باستانی آفریقا و ناگفته‌های مسیحیت» نوشته نانا بانچی دارکواه، که متاسفانه تاکنون هیچکدام از این دو کتاب به فارسی ترجمه نشده‌اند. این رایزنی پیشتر نیز در گزارش ارسالی پیشین خود به مهر به معرفی قبیله Ga-Dangme پرداخته بود که می‌توانید آن را از اینجا مطالعه کنید.

    مختصری از تاریخ باستانی گادانگمه

    در نگاهی به تاریخ آفریقا همواره با پدیده‌هایی روبه‌رو می‌شویم که می‌توانند برای ما خوشایند یا ناخوشایند باشند. اما تاریخچه «گادانگمه» خوشایند است، زیرا برای کسانی که آن را می‌خوانند و می‌پذیرند قابل فهم است اما برای کسی که فقط اطلاعات را آن گونه که هست دریافت کرده و از پذیرش آن امتناع می‌کند، مشکل ساز است.

    زمانی که آفریقا در مرکز امور جهان بود، هیچ آدم و حوایی، هیچ یهوه‌ای و هیچ کتاب پیدایشی وجود نداشت، بعدها عبری‌ها ۵ کتاب موسی، شش و هفت کتاب عرفانی و جادوگری را نوشتند. به ما گفته شده که اولین فرد عبری مردی بود به نام ابراهیم (ع). او در شهری به نام اور در کلده در سال ۱۷۰۰ پیش از میلاد به دنیا آمد. این بدان معنا است که وی از یک زن و مرد متولد شده است.

    در همسایگی قوم ابراهیم (ع) اقوام و همسایگان دیگری نیز حضور داشتند. بنابراین، همانطور که مشهود است، هنوز ملتی مانند اسرائیل وجود نداشته است. یعنی سلیمان نبی هنوز به دنیا نیامده است. در آن زمان آفریقا از سلسله استفاده می‌کرد، و ما به گفته کتاب «آخرت» (در اروپا از آن به عنوان کتاب مردگان نام برده می‌شود) حدود ۲۵ سلسله را تجربه کردیم که ابراهیم همزمان با چهاردهمین سلسله متولد شده است.

    قبایلی در آفریقا وجود دارند که تاریخ شفاهی و برخی آداب و رسوم عبری آنها می‌تواند شاهدی بر این مدعا باشد که آنها از فرزندان اسرائیل هستند. گا- دانگمه یک گروه قومی در غنا و توگو است در طول و امتداد دره نیل هیچ سلسله آسیایی یا اروپایی وجود نداشت. بنابراین، اگر ما سلسله داشتیم، بدان معنا است که ما فرعونی نیز داشتیم. آفریقا تا زمان ورود آسیایی‌ها در سلسله چهاردهم، دارای فرعونی حاکم بر این سرزمین بود. یعنی اولین گروه از آسیایی‌ها در سلسله چهاردهم به منظور تسخیر بخش‌هایی از آفریقا به این سرزمین آمدند.

    آفریقا لژهای ماسونی را ایجاد کرد و برای حفظ تمدن خود، در سومین سلسله، به ساختن ساختار تمدنی در مصر ادامه داد.

    مصر آخرین سلسله از سلسله‌های آفریقا بود. اولین کشور آفریقایی که در امتداد دره نیل ساخته شد، در مرکز آفریقای شرقی قرار داشت، امروزه از این منطقه تحت عنوان اوگاندا نام برده می‌شود. این بخشی از پادشاهی «باکونگو» بود. این پادشاهی ۴۱۰۰ سال قبل از دوران مسیحی وجود داشته است. سلیمان در حدود هزار سال قبل از میلاد مسیح زمانی که یونان بوجود آمد، ظهور یافت. رم و یونان اولین کشورهای اروپایی بودند که در این زمان به رسمیت شناخته شدند، مگر آنکه دانشمندان لاتین افسانه گرگی را که «رموس و رومولوس» را پرورش داده است، به عنوان خالقان روم یعنی اولین کشور اروپایی شناخته شده، بپذیرند.

    بنابر شواهد تاریخی، نخستین شخصیت ادبی در سرتاسر اروپا نویسنده «ایلیاد و اودیسه» بود. هومر کتابی را برای همه اروپاییان نوشت تا بخوانند. تا آن زمان، هیچ کار دیگری به غیر از آن ۲ کتاب دراروپا نوشته نشده بود. حتی هومر در «ادیسه» می‌گوید، خدایانی که یونانیان پذیرفته‌اند از اتیوپی بیرون آمده‌اند. اتیوپی یا «آبیسینیان» در اروپا نیست بلکه در آفریقا است. پدر تاریخ یعنی هرودوت اظهار می‌گوید که در آفریقا آموزش دیده است اما هرگز مجاز به ورود به داخل معابد آفریقا نبوده است. «اسکیپیو افریکانوس »‌(۱) رسماً گفته است که ذهن آفریقایی به سرقت رفته است.

    «گاآدانگبه» که بخشی از اعضای نسل‌های باستانی نوبی (نوبین‌ها) بودند، زمانی در مناطق متعلق به مردمان اوبایدان واقع در منطقه باستانی ساما شینا مستقر شدند. شینا سرزمین رودخانه‌های دجله و فرات است، منطقه‌ای که گمان می‌رود محل استقرار بهشت باستانی (باغ عدن) باشد. یک سرزمین مقدس با اعمال مقدس نوبین‌های باستان، در دوران اوراکل کینگ واریور و قبل از آن، نیمروید (نیملو)، پسر «کوشی» (کوش) و نوه «نوبیان» (نوح) وارث سیل عظیم است، که بعدها به بین النهرین معروف شد.

    زبان «نوبیانی» با پایبندی به میراث معنوی خود، اصالت‌اش را حفظ کرده است. این مسئله در زبان آدا که از زیر مجموعه‌های قوم «گاآدانگبه» به شمار می‌رود، مشهود است؛ که به منظور حفظ نام اجدادی، «نیملور» بوسیله عبری مدرن، یونانی یا لاتین به «نیمروید» هجی شده است. بنابراین، یک عبارت در زبان آدا نور چاپی نیملو یا نوملو عیناً به معنای این عبارت است «این شخص نیمروید (نیملو) نیست.» در واقع این بیان خطاب به شخصی است که مشخصات و خصوصیات نیملو جنگجو، پادشاه، پیشگو یا شخصیتی معنوی نیست. به عبارت دیگر، به فردی که وجاهتی ندارد، یا هر فرد بدکردار، ممکن است با عنوان «نور چاپی نیملو» مورد خطاب قرار بگیرد.

    به گفته نانا بانچی دارکواه، نویسنده و محقق غنایی، سیاهان آفریقایی مصر باستان کتاب مقدس را نوشتند و کلیسای کاتولیک این حقیقت را پنهان و سرکوب می‌کند هزاران سال قبل از میلاد مسیح «آدا / کروبو»، «گا»، «گبه» و سایر ملل وابسته بخشی از ملت «یوهابا» (یوربا)، سپس بخشی از «سوما / اوبایدا» بودند که از سوی سرزمین‌های مجاور مورد حمله و ویرانی قرار گرفتند. پس از این حملات برخی از نوبین‌ها در درون کشور و سرزمین‌های خود به بردگی گرفته شدند و بسیاری از آنان به سرزمین‌های دیگر در قاره نوبین که هم اکنون آفریقا نامیده می‌شود، نقل مکان کردند.

    بیشتر این اقوام به دلایل امنیتی نام کشورهای خود را تغییر دادند و برخی دیگر نیز به دلیل ورود استعمار اروپا، علاوه بر نام کشور، دین و زبان خود را نیز تغییر دادند.

    امروزه بسیاری از مردم «ایبادا» (اوبایدان) متعلق به قلمروی سوما را می‌توان در میان بسیاری از بخش‌های آفریقا، بویژه در «یوروبا» ی نیجریه یافت.

    برخی دیگر که توانستند نام «سوما» را حفظ کنند، هم اکنون در شمال شرقی نوبیا، یا به عبارت دیگر شمال شرقی آفریقا، استقرار دارند. آنها قوم سوما هستند که هم اکنون کشورهای سومالی و اریتره را تشکیل می‌دهند.

    همچنین این قوم پیش از آنکه تحت تأثیر فنقی‌ها و زبان فنقی قرار بگیرند، برخی از آنان به سرزمین‌های فعلی آفریقای غربی مهاجرت کردند. در آن زمان، دو برادر دوقلو از سوما به نام‌های «فو» و «فو-لا» که نسل‌ها بعد به عنوان فولانی معروف شدند، به مناطق مختلفی مهاجرت کردند. گروه‌های عظیمی از اعقاب فو / فولا در مناطق وسیعی از آفریقای غربی زیر صحرا به نام کشور مالی مستقر شدند و سپس با برخی از اقوام نسبی خود در آمیخته‌اند.

    سپس نام فو یا فولا که در زبان یونانی تفنو یا تفونو خوانده می‌شود، به رودخانه‌ای که بعدها نام رود فرات را به خود گرفت، داده شد. در حالی که خواهر دوقلوی آن یعنی دجله با اقتباس از قبایل سوما این نام را به خود اختصاص داده بود.

    پاره‌ای از مردمان «نو» که امروزه به صورت آوایی به عنوان نوبین‌ها گروه بندی شده‌اند با ملتی به نام گاآدانگبه (گاآداگبه) ادغام شدند که از سواحل مناطق فوقانی رودخانه نیل و قلمرو وسیع دریاچه نیانزا به سمت سرزمین‌های سوما مهاجرت کردند. در این منطقه آنها با سایر قبایل نسبی نوبی در آمیختند.

    گرچه تولد نام «گاآدانگبه» اندکی قبل از استعمار انگلیس در غنا مدرن رخ داد، اما اقلیت‌های زیر مجموعه گادانگبه قبل از حضور انگلستان و به طور کلی اروپا، وجود داشتند. با این حال، از زمان استعمار آفریقای غربی توسط اروپایی‌ها، بسیاری از سرزمین‌های آفریقای غربی تحت تأثیر آنها قرار گرفته بودند و بیشتر آنان یک نگرش اروپایی را به تصویر می‌کشیدند، که این امر با صحبت کردن به زبان‌های اروپایی بیش از زبان خودی، همچنین ترجیح استفاده بیشتر از لباس‌های مد اروپایی تا لباس‌های بومی، مشهود است.

    گا دانگبه: اعقاب عبریان در آفریقا؟

    قبایلی در آفریقا وجود دارند که تاریخ شفاهی و برخی آداب و رسوم عبری آنها می‌تواند شاهدی بر این مدعا باشد که آنها از فرزندان اسرائیل هستند. گا- دانگمه یک گروه قومی در غنا و توگو است. افراد «گا» و «دانگمه» به لحاظ قوم‌شناسی به ترتیب به عنوان بخشی از گروه «گا- دانگمه» طبقه‌بندی می‌شوند. گا- دانگمه‌ها یک گروه قومی هستند که در درجه اول در منطقه آکرای بزرگ در غنا زندگی می‌کنند. نام قومی و نژادی آنها مانند لارتی، نورتی، آریایی، پوکو، لمپتی، تیتا، آنکرا، تتیفیو، لاریا، آیتی، اوکین، بورتی، کوایه، کواینور، آشانگ و کوتی، از کلمه «گا» استفاده می‌شود.

    بر اساس برخی افسانه‌ها، مردم «گا» از نیجریه مهاجرت کرده‌اند، برخی دیگر نیز بر این عقیده هستند که آنها بخشی از اسرائیل بودند که از طریق اوگاندای امروزی به سمت جنوب، سپس در امتداد رودخانه کنگو و از جانب کامرون، نیجریه، بنین، توگو حرکت کرده و سرانجام به آکرای بزرگ مهاجرت کرده‌اند. در فرهنگ و تاریخ قبیله «گا- دانگمه» غنا شواهد محکمی وجود دارد که نشان می‌دهد، آنها نوادگان مستقیم اسرائیلی‌های عبری هستند که از طریق مصر، اتیوپی، سودان، دریاچه چاد، ایل الیف، داهوم، توگو و گلد کاست (غنای امروزی) به غرب آفریقا مهاجرت کرده‌اند. فرهنگ، آداب و رسوم، قوانین و حتی برخی از نام‌های آنها با آنچه در کتاب مقدس ذکر شده بسیار یکسان است. بنابراین، تنها نتیجه گیری منطقی که حاصل می‌شود این است که آنها، همانطور که ادعا می‌شود فرزندان عبری بنی‌اسرائیل هستند.

    افراد ذکر شده در کتاب مقدس سیاهپوست بوده و در تصاویر قدیمی کلیسای کاتولیک اولیه اروپا «خدای مسیح و مادرش» به مردمانی سیاهپوست توصیف شده‌اند. خدای شیرخوار در آغوش مادر سیاه خود، چشمانش و رنگ سفید پارچه‌ای، کاملاً سیاه هستند با این حال، بحث در مورد ریشه‌های واقعی «گا- دانگمه» همچنان ادامه دارد. بسیاری از مورخان، انسان شناسان، متخصصان ژنتیک و… تلاش می‌کنند تا با استفاده از روش‌های مختلف تحقیق به این سوال درباره منشأ «گا- دانگمه» پاسخ دهند. جوزف نای آبکار منشاه در ««آداب و رسوم سنتی گا-دانگمه غنا» سعی کرده تا از طریق بررسی تاریخ کتاب مقدس، تاریخ شفاهی، استدلالات علمی یا منطقی به این سوال پاسخ دهد.

    اگر کتاب مقدس را در نظر بگیریم، برخی اسامی گا- دانگمه، آداب و رسوم و معاملات آنها را می‌بینیم، مانند جشنواره «هومووو»، نام برخی از شهرها و روستاهای آنها (مانند تما، آدا، هبرون، لا، اوسو و…)، ضرب المثل‌ها و قوانین گا- دانگمه (که شبیه به ده فرمان است) و بسیاری از موارد دیگر که با آنچه در کتاب مقدس وجود دارد، یکسان است، این موارد به همراه تاریخ شفاهی آنها، تنها نتیجه گیری منطقی که ممکن است دست دهد، این است که گا- دانگمه، همانطور که ادعا می‌کنند فرزندان عبری بنی اسرائیل بر اساس کتاب مقدس هستند.

    بر اساس تاریخ شفائی این قوم، چنین روایت شده که مردم گا- دانگمه در حدود قرن ششم قبل از میلاد از اسرائیل و از طریق مصر و سپس اتیوپی مهاجرت کرده، یا توسط آشوریان تبعید شده‌اند (مکاشفات کتاب مقدس عبری، ژوئیه ۲۰۰۸). این مهاجران در استان گوندر در شمال اتیوپی، جایی که سرچشمه رود نیل آبی است، مستقر شدند. این منطقه همان جایی است که نام «نای ولومو» به معنای مقام برتر نیل از آن گرفته شده است. در ۴۶۰ سال پیش از میلاد آشوریان در حالی که در اتیوپی حضور داشتند، مجدداً به گا- دانگمه حمله می‌کنند، در نتیجه آنها از اتیوپی به سودان جنوبی مهاجرت کرده و برای مدتی در سامه‌ی نیجر اقامت می‌کنند و سپس به ایلیف در نیجریه مهاجرت کرده و ساکن می‌شوند. قوم دانگمه در مهاجرتی دیگر، مجدداً در سال ۱۱۰۰ پس از میلاد به داهوم و بعد به هاتسی در توگو رفته و به مدت کوتاهی سکنی گزیدند و سرانجام با ترک این منطقه به آکرای بزرگ مهاجرت کرده‌اند.

    مصریان باستان کتاب مقدس را نوشتند

    به گفته نانا بانچی دارکواه، نویسنده و محقق غنایی، سیاهان آفریقایی مصر باستان کتاب مقدس را نوشتند و کلیسای کاتولیک این حقیقت را پنهان و سرکوب می‌کند. این نویسنده در کتاب «آفریقایی‌هایی که کتاب مقدس را نوشتند: اسرار باستانی آفریقا و ناگفته‌های مسیحیت» که در سال ۲۰۰۲ به رشته تحریر در آمده است، بر این نکته تأکید دارد که بدترین دروغ و گناه کلیسا، دگرسازی هویت‌های نژادی و قومی عیسی مسیح، مادرش و افراد سیاه‌پوست درون کتاب مقدس با سفیدپوستان بوده و این امر با قصد قبلی و به منظور جلب رضایت احساسات نژاد پرستانه نوظهور اروپایی‌ها علیه مردمان سیاه‌پوست صورت گرفت است.

    ابتدا، برای اینکه حقیقت گفته‌های فوق را دریابیم و آن را به عنوان این واقعیت که سیاه‌پوستان آفریقایی مصر باستان کتاب مقدس را نوشتند بپذیریم، لازم است، برداشت‌های غلط و دروغ‌های ساختگی اروپای مسیحی، بویژه کلیسای کاتولیک روم و اعمالی را که آنها با نقاشی‌های باستانی مصر به عنوان بت پرست، شیطان، کافر و مشرک انجام داده‌اند، برطرف کنیم.

    همچنین باید درک کرد که انگیزه اروپای مسیحی و کلیسای کاتولیک برای حمله به مصر باستان با چنین پیشینه منفی بر این حقیقت بوده که کاهنان اعظم مصر باستان همان نسخ خطی را نوشتند که ما امروز آنها را به عنوان کتاب مقدس می‌شناسیم.

    اعقاب این مصریان باستان امروزه در سراسر صحرای آفریقا بویژه در کشورهای غنا، نیجریه و ساحل عاج زندگی می‌کنند.

    اولین «کتاب مقدس» یا طومار به ثبت رسیده توسط انسان، – ضمن احترام و پاسداری از حرمت «خالق عالم بشریت» – مربوط به مردمان آفریقای ساکن دره نیل در کمت (مصر)، دریاچه‌های بزرگ مناطق مرکزی، شرق و شمال آفریقا بوده است.

    این کتاب توسط خالقان و توسعه دهندگان آفریقایی خود، به عنوان کتاب «آینده پیش رو با طی شب‌ها و روزها» نام نهاده شده بود. این نام از «متن اصلی مدا نتچر »(۲) توسط اروپاییان در اواخر قرن نوزدهم به انگلیسی ترجمه شده است. ساده‌ترین کتاب خواندنی که «کتاب مصری مردگان» نام دارد.

    این اثر توسط مصر شناس انگلیسی، «سر ارنست ا. والیس بودج» ترجمه شده است. این کتاب مقدس اصیل تقریباً ۳۴۰۰ سال قبل از عهد عتیق و بیش از ۴۲۰۰ سال قبل از عهد جدید توسط سیاه پوستان آفریقایی تولید و نسخه‌های بی شماری از آن نوشته و منتشر شده است. به گفته «دارکواه» صلیب مصر باستان اولین و مقدس‌ترین نماد دین است.

    مصر شناسانی که به باور خود کتاب «مدا نتچر» مصر باستان را با موفقیت رمزگشایی کرده‌اند، می‌گویند که نام آن «آنخ» نهاده شده که به معنای زندگی است. این معنا درست است با این وجود، دقیقاً آن چیزی نیست که مصریان باستان آن را صدا می‌زدند. زبانی که این کلمه از آن سرچشمه گرفته «آکان» است و در واقع به معنای زندگی است. این نماد، سمبل مقدس مذهبی مصریان باستان بود که صلیبی را که بر روی آن مسیح را مصلوب کرده‌اند، به عنوان یک نماد مسیحی مقدس تقویت می‌کرد. این اتفاق چگونه رخ داده است؟

    کلیسای اولیه مسیحی مصر باستان نماد «انکوا »(۳) را به عنوان سمبل کلیسای خود به تصویب رساند و آن را «کراکس آنساتا» نامید. از اینجا آن را به رم بردند و با تغییری اندک در طراحی به یک نماد مسیحی تبدیل کردند. نماد انکوا در حفاری‌های مقبره «توتو آنکوما» پادشاه آکان پسر پادشاه مصر باستان که نام اروپایی آن به «توتونخامون» تغییر یافت، کشف شد.

    شواهد و مدارک بسیار زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد «مسیح ناجی» فردی سیاهپوست یا حداقل مردی سیه چرده بوده است، همانطور که ذکر شده، وی فرزند مریم باکره است و در دوره‌ای زندگی کرده یا بر روی زمین استقرار داشته است وی از سال ۱۳۲۷ – ۱۳۳۶ پیش از میلاد حکومت می‌کرد. به گفته نانا دارکواه، روشنفکران مصر باستان تحت هدایت گروه‌های قومی مانند آکان، ایو، گاآندانگبه، هوسا و ایبو قرار داشتند. با این حال وی ادعا می‌کند که «آکان» طبقه اصلی حاکم در مصر باستان بودند و اکثر پادشاهان مصر باستان نام‌های آکان داشتند. او همچنین نوشته که پدران روحانی اولیه مسیحی و کلیسا چیزهای زیادی را می‌دانستند اما نمی‌خواستند توده‌های مسیحی درباره تاریخ، پیشینه، محتوای و افراد ذکر شده در کتاب مقدس اطلاع داشته باشند.

    نژادپرستی کلیسا در نادیده گرفتن تبار سیاه قدیسین

    در نتیجه، نقشه مسیحیت مبتنی بر محافظت از کتاب مقدس در برابر توده‌های مردم و افراد غیر روحانی بود. بنابراین، تا زمان اصلاحات در قرن ۱۵ میلادی از کتاب مقدس به صورت محرمانه‌ای حفاظت می‌شد و محتوای آن فقط برای معدود کلیساها شناخته شده بود. به همین دلیل، برای حفاظت از دسترسی توده‌ها به کتاب مقدس، نقشه عملی مسیحیت این بود تا کادری از کشیشان واسط بین کتاب مقدس و توده‌های مردم قرار بدهند.

    خاستگاه آفریقایی مسیحیت دانش مشترک بین دانشمندان غربی و پدران اولیه کلیسای «آپولیستیک» مدت‌ها قبل از رنسانس اروپا بود. این دانش به طور متداول در گذشته توسط سفیدپوستان آریایی مورد استفاده قرار می‌گرفت و امروزه نیز رایج و متداول است.

    در اروپا بودند دانشمندان زیادی که از خطاها، جعل‌های صورت گرفته و مفروضات دروغین در مبانی مسیحیت آگاهی داشته و درباره این موضوعات بنویسند. جرالد مسی، یکی از این محققان و نویسندگان اروپایی آمریکایی بود که برخی از این حقایق را در کتاب خود با عنوان «دلایل طبیعی: کتابی درباره مبتدا» (۱۸۸۳)، به نام داستان و عملکرد مسیحیت اروپایی: «عشق دروغین افسانه‌ای» آورده است.

    علاوه بر این، در «اسطوره آریایی: تاریخچه نژادپرستی و اندیشه‌های قومی اروپا»، لئون پولیاکوف فاش کرد که دانسته‌های مربوط به افراد درون کتاب مقدس، بر سیاهپوست بودن آنها تأکید می‌کند و این امر در اروپا و نزد خداپرستان اولیه اروپایی نیز رایج و معمول بوده است. جیمز کاول، مشهورترین مردم شناس نیمه اول قرن نوزدهم، در حدود سال ۱۸۱۰ شرح داده است که «آدم و حوا سیاهپوست بودند» و در سال ۱۸۳۶، یک مستشرق مشهور انگلیسی، «سر گودفری هیگینز» این مطلب را در «آناکلیپسیس» یا تحقیقی در خصوص منشأ زبان‌ها، ملل و مذاهب ذکر کرده است.

    وی در این کتاب خاطرنشان کرده که افراد ذکر شده در کتاب مقدس سیاهپوست بوده و در تصاویر قدیمی کلیسای کاتولیک اولیه اروپا «خدای مسیح و مادرش» به مردمانی سیاهپوست توصیف شده‌اند. خدای شیرخوار در آغوش مادر سیاه خود، چشمانش و رنگ سفید پارچه‌ای، کاملاً سیاه هستند. در سال ۱۸۷۵، کرسی گریوز کتابی با عنوان «شانزده نجات دهنده مصلوب جهان» را به رشته تحریر در آورد. وی در این کتاب اثبات کرده که «مسیح و مردمان ذکر شده در کتاب مقدس در اصل مردمانی سیاهپوست بودند.»

    وی در بخش دیگری از این کتاب نوشته است: شواهد و مدارک بسیار زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد «مسیح ناجی» فردی سیاهپوست یا حداقل مردی سیه چرده بوده است، همانطور که ذکر شده، وی فرزند مریم باکره است و در دوره‌ای زندگی کرده یا بر روی زمین استقرار داشته است. همچنین این شواهد گواهی بر شاگردان ایشان است که تقریباً فرصت خوبی برای شناختن چهره او به عنوان بشارت دهنده داشتند، مانند مبلغانی که از گفتن هر چیزی در مورد وی چشم‌پوشی می‌کردند. در تصاویر و پرتره‌های مسیح توسط مسیحیان اولیه، او به طور یکنواخت به عنوان سیاهپوست نشان داده شده است.»

    وی بحث را این‌چنین ادامه داده است: «مجسمه سنت پیتر در داخل کلیسای سنت پیتر در رم ایتالیا، تصویر مردی سیاهپوست است. بدین معنا که سنت پیتر مردی سیاهپوست بود. بنابراین، آخرین سخنان عیسی قبل از اعدام این بود که یک مرد سیاهپوست کلید بهشت را دارد.

    به گفته «اچ. ام مولانا» حاکمیت اشرافی اروپا همواره نفرت خود را در برابر مردم به اصطلاح یهودی نشان داده است، زیرا در محافل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آنها، به خوبی نشان داده می‌شود که خاستگاه این افراد از سیاهان آفریقایی بوده که از مصر باستان به اروپا تغییر مکان داده‌اند. باید توجه داشت که عقاید و نظریه‌های منفی دانشمندان اولیه انسان شناسی اروپایی همواره در تقابل با سیاهپوستان آفریقایی قرار داشته است، بنابراین، دانش و واقعیت مبتنی بر فلسفه و حکمت الهی به طور یقین موجبات خجالت اجتماعی و سیاسی را برای عملکرد اروپاییان به همراه خواهد داشت.

    پی‌نوشت‌ها

    ۱. یک ژنرال رومی بود که اکنون به عنوان یکی از بزرگترین فرماندهان نظامی و استراتژیست‌های تمام دوران شناخته می‌شود. دستاورد اصلی وی در طول «جنگ دوم پونیک» (Second Punic War) بود. وی به دلیل شکست دادن هانیبال Hannibal در نبرد زما Zama (نزدیک زمای جدید در تونس) در سال ۲۰۲ پیش از میلاد شناخته شده است. این پیروزی یکی از شاهکارهایی بود که وی را در کسب این لقب کمک کرد.

    ۲. زبانی است که مردمان «کمت» و دانشمندان آفریقایی برای ابراز تفکرات خود از آن استفاده می‌کردند.

    ۳. بنابر اعتقاد مردم غنا و ساحل عاج، Nkwa مرجع مشخص زندگی است. انکوا به طور انتزاعی به زندگی اشاره نمی‌کند، بلکه به زندگی در قابل لمس‌ترین شکل خود می‌پردازد. معمولاً از انکوا به عنوان فراوانی یا کامل بودن زندگی یاد می‌شود. تجلی کامل انکوا شامل زندگی طولانی، باروری، قدرت، سلامتی، ثروت، خوشبختی، برتری و صلح است.

  • تیپ ۲۷ چگونه با هیچ ساخته شد/ماجرای پرواز محسن رضایی باF5

    تیپ ۲۷ چگونه با هیچ ساخته شد/ماجرای پرواز محسن رضایی باF5

    خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ _ صادق وفایی: بررسی آثار مستند مربوط به حضور لشگر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) در دوران دفاع مقدس، یکی از پرونده‌هایی بود که سال ۹۷ با نام «جنگ بی‌تعارف» در سرویس فرهنگ خبرگزاری مهر باز شد و تا امروز ادامه داشته است. در این‌پرونده، به‌ترتیب کتاب‌های «شراره‌های خورشید» و «ضربت متقابل» را بررسی کردیم و حالا نوبت به کتاب «همپای صاعقه» رسیده است.
    در واقع مسیری که در این‌پرونده طی شد، از انتها به ابتدا بود. یعنی کتاب‌های یادشده که کارنامه‌های عملیاتی لشگر ۲۷ در عملیات‌های مختلف دوران جنگ را شامل می‌شدند، از آخر به اول، مورد بررسی قرار گرفتند. در این‌زمینه کتاب «شراره‌های خورشید» که کارنامه عملیاتی لشگر ۲۷ در عملیات آبی‌خاکی خیبر را شامل می‌شد، با ۲ مقاله و یک‌میزگرد ۳ قسمتی مورد بررسی قرار گرفت که مقالات به این‌ترتیب: «تکرار “آمریکن استانچ” در دهه ۹۰/ سابقه تاریخی تهدید تنگه هرمز» و «چرا شهیدهمت سیدالشهدای جنگ شد؟ / روایت آه کشیدن‌های خیبر» و میزگرد نیز با این‌ترتیب منتشر شد: «نوبت اعلام واقعیات جنگ است / نگوییم، “جام زهر”ها با تحریف می‌گویند» و «بانی باقیات صالحات جنگ ناشناس است / ماجرای درگیری همت و اکبر گنجی» و «همه تیرهای بلا به شهید همت خورد / تجربه مواجهه مستقیم با مرگ».
    قدم بعدی در پرونده، بررسی کتاب «ضربت متقابل» بود که کارنامه عملیاتی لشگر ۲۷ در عملیات برون‌مرزی رمضان را در بر می‌گرفت. تا این‌جای کار با مسیر آخر به اولی که طی کردیم، کارنامه عملیاتی این‌لشگر در سال‌های ۶۲ و ۶۱ و زمان فرماندهی شهید محمدابراهیم همت مورد بررسی قرار گرفتند. در زمینه کتاب «ضربت متقابل» هم ۲ مقاله «بررسی”ضربت متقابل”و نبرد رمضان / چرا جنگ پس از فتح خرمشهر تمام نشد؟» و «عرفان و تدبیرجنگی در هدایت نیروها / سپاه فرماندهی باشد یا شورایی؟» در قالب پرونده «جنگ بی‌تعارف» منتشر شدند و سپس میزگرد بررسی این‌کتاب در قالب ۳ قسمت «“صلح بعد از خرمشهر”، هدیه دادن ۱۰۰۰ کیلومتر از کشور به دشمن بود» و «دسیسه اسرائیل پس از فتح خرمشهر / عتاب همت به فرماندهی گردان حبیب» و «مشکل صفوی و همت شخصی نبود / صیاد شیرازی از بسیجی‌ها بسیجی‌تر بود» در اختیار مخاطبان قرار گرفت.
    پیش از بازکردن فصل‌های «شراره‌های خورشید» و «ضربت متقابل» که سال ۹۷ انجام شد، سال ۹۶ میزگرد بررسی نشر ۲۷ بعثت (وابسته به لشگر ۲۷) را در خبرگزاری مهر برگزار کردیم که مطالبش در قالب ۲ قسمت «چاپ تاریخ شفاهی فرماندهان از دغدغه‌ها و توصیه‌های رهبرانقلاب بود» و «روایت‌هایی از عاشوراییان لشگر ۲۷/ پیکر “همت” چگونه کشف شد؟» منتشر شدند.
    اما حالا که در سالگرد ایام اجرای عملیات خیبر و شهادت شهید همت (۱۷ اسفند ۶۲) پرونده «جنگ بدون تعارف»، به قسمت یازدهم خود رسیده، دومین مقاله بررسی کتاب «همپای صاعقه» را منتشر می‌کنیم. مقاله اول بررسی این‌کتاب، کمی پیش‌تر در قالب یکی از عناوین پرونده «قاتل سردار سلیمانی را بهتر بشناسیم» منتشر شد: «رویکردتاریخی آمریکادرباره شکست / وقتی نزدیک بود صدام اسیر ایرانیها شود» در این‌مطلب به وضعیت ایران، عراق و قدرت‌های غربی در اولین سال جنگ هشت‌ساله پرداختیم و رویکرد تبلیغاتی دشمنان ایران را در آن برهه مورد بررسی قرار دادیم. همچنین به ماجرای مهم اما مغفول‌مانده امکان اسارت صدام به دست نیروهای ایرانی در پایان عملیات فتح‌المبین اشاره کردیم. بنابراین در این‌قسمت از پرونده «جنگ بدون تعارف» و بررسی کتاب «همپای صاعقه» ۳ بحث مهم ویژگی‌های اخلاقی احمد متوسلیان و محمدابراهیم همت به‌عنوان بنیان‌گذاران تیپ ۲۷، چگونگی تشکیل این‌تیپ با امکاناتِ صفر و اتفاقات مهم تاریخی که تا پیش از عملیات فتح‌المبین رخ دادند، می‌پردازیم.
    پیش‌تر درباره شهید همت، مطالب زیادی در گفتگوها و مقالات یادشده منتشر کرده‌ایم و در فصل مربوط به کتاب «همپای صاعقه» با توجه به این‌که این‌کتاب، مربوط به پیشینه و زمان تشکیل تیپ ۲۷ با فرماندهی احمد متوسلیان، عملیات‌های فتح‌المبین، بیت‌المقدس و در نهایت اسارت (شهادت) او در لبنان است، در این‌مطلب و مطالب بعدی، حضور پررنگ‌تری دارد.
    مشروح دومین مقاله بررسی کتاب «همپای صاعقه» در ادامه می‌آید:
    *۱- شروع یک‌دوستی_ ویژگی‌های اخلاقی و شخصیت متوسلیان و همت
    تیپ ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) در زمستان سال ۶۰ با توجه به همبستگی نظری و عملی احمد متوسلیان و محمدابراهیم همت در فرماندهی نبرد کوهستانی محمدرسول‌الله (ص) تشکیل شد. در دیداری که محسن رضایی در اثنای انجام عملیات مذکور از مناطق پاوه و مریوان داشت، تصمیم او و دیگر فرماندهان رده‌بالای سپاه بر این شد که با توجه به شایستگی‌های متوسلیان و همت در فرماندهی، از توانایی‌های این‌دو برای تشکیل یک‌تیپ رزمی در نیروی زمینی سپاه برای انجام عملیات کربلای ۲ یعنی فتح‌المبین استفاده کنند. همان‌طور که پیش‌تر توضیح داده‌ایم، با عزل بنی‌صدر و در نظر گرفتن تاکتیک جدید رزم ایران، سلسله‌عملیات‌های مشترک کربلا توسط ارتش و سپاه طراحی شده بودند. رضایی هم سال‌ها بعد در سال ۷۷ در مصاحبه‌ای درباره سفر دی‌ماه سال ۶۰ خود که برای زمینه‌سازی تشکیل تیپ به مریوان و پاوه داشته گفت، به متوسلیان و همت چنین گفته است: «وقت آن رسیده است تا شما بیایید و یگان‌های رزمی بیشتری برای نیروی زمینی سپاه تشکیل بدهید.» رضایی در همین‌زمینه به متوسلیان می‌گوید «شما باید یک‌تیپ برای سپاه تشکیل بدهید.» و در خاطراتش درباره آن‌دوران گفته است: «متوسلیان خیلی انسان باعاطفه و پاکی بود.»
    همان‌طور که می‌دانیم در برهه زمانی مورد اشاره، فرماندهی سپاه مریوان با متوسلیان و فرماندهی سپاه پاوه با همت بوده است. همچنین تذکر این‌نکته نیز بی‌لطف نیست که عملیات محمدرسول‌الله براساس طرح عملیاتی کربلای ۱۰ در منطقه عمومی مریوان _پاوه انجام شد و هدف اصلی از طراحی آن، انحراف اذهان فرماندهان ارتش عراق از جبهه طریق‌القدس و کمک به تثبیت فتح بستان (در عملیات طریق‌القدس) بود. رقم ۱۰ برای پسوند عملیات کربلا هم، همان‌طور که پیش‌تر توضیح داده شده، مربوط به طرح‌های عملیاتی جدید ایران پس از شروع همکاری ارتش و سپاه و طراحی سلسله‌عملیات‌های کربلای ۱ تا ۲۰ بوده است. شیوه اجرای این‌عملیات‌ها هم هجوم سراسری با اتکا به تاکتیک نفوذ نیروی شهادت‌طلب پیاده در عمق و عقبه خطوط دشمن بود که همین شیوه رزم در عملیات‌های فتح‌المبین و الی‌بیت‌المقدس هم به کار گرفته شد. حرف فرماندهان مشترک این‌عملیات (یعنی متوسلیان و همت) این بود که ضرورت دارد بر روی مقولاتی مثل جذب، آموزش و سازماندهی نیرو و همچنین هماهنگی در طراحی، هدایت و اجرای عملیات سرمایه‌گذاری بیشتری صورت بگیرد. حسین الله‌کرم نیز یکی از راویان خاطرات آن‌برهه، گفته متوسلیان، برنامه‌ریزی دقیق و نظارت دلسوزانه را مورد تاکید داشته است.
    پس تا این‌جای کار، به‌گواه محسن رضایی و حسین الله‌کرم، احمد متوسلیان فرمانده‌ای با عاطفه و البته فردی جدی در امر آموزش و سازماندهی نیروهای رزم بوده است.
    یکی از تصاویر به‌جامانده از متوسلیان و همت در عملیات محمدرسول‌الله (ص)
    عملیات محمدرسول‌الله در شرایطی انجام شد که به گفته شاهدان و حاضران، ۹ متر برف روی کوه‌های کردستان نشسته بود و طی آن، تلفات هزار کشته و زخمی به ارتش عراق وارد شده و همچنین ۱۹۱ نفر از نیروهای دشمن اسیر شدند. آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هم در مجموعه‌یادداشت‌های روزانه خود، در بخش روز یکشنبه ۱۳ دی ۶۰ نوشته این‌عملیات مرحله جدیدی در جنگ است. عراق و کشورهای حامی‌اش به وحشت افتاده‌اند. شهید علی صیاد شیرازی هم در روایت خود از آن دوران گفته است: «کربلای ۱ عملیات طریق‌القدس بود. کربلای ۲، فتح‌المبین بود ولی پیش از این‌که کربلای ۲ شروع شود، ما زودتر سراغ بعضی از کربلاها رفتیم؛ مثل کربلای ۷ که مطلع‌الفجر نامگذاری شد. شماره‌ها را همین‌طور داده بودیم و هرکدام زودتر آماده می‌شد، انجام می‌گرفت. عملیات کربلای ۱۰ همان‌نبرد محمدرسول‌الله در منطقه طُوَیله بود.» او همچنین درباره عملیات محمدرسول‌الله گفته است: «زمانش چقدر طول کشید؟ یک روز. یعنی ساعت شش‌ونیم صبح روز دوازدهم دی ماه سال ۶۰ آغاز شد و ساعت چهار بعد از ظهر روز بعد تمام شد.»
    عباس کریمی در بیان خاطراتش درباره حضور همت در پاوه گفته است: «همت همه‌چیز خودش را برای نجات مردم کردستان فدا کرد و وقتی درباره مهم‌ترین ویژگی زندگی‌اش سوال می‌کردیم، می‌گفت: زندگی من توأم است با جنگ. زندگی انسان، یک مبارزه دائمی است. و مبارزه هم یعنی جنگ.» همکاری و دوستی متوسلیان و همت، از عملیات مشترک محمدرسول‌الله در کوه‌های کردستان شکل گرفت اما به‌گفته راویان و نزدیکان این‌دو، مهم‌ترین عاملی که در افزایش شناخت متقابل و شکل‌گیری رابطه مستحکم بین آن‌ها تأثیر داشت، سفر مشترک‌شان به عربستان در پاییز ۱۳۶۰ برای حج بود. به این‌مساله خواهیم پرداخت اما خلاصه این‌که چه شد متوسلیان سر از مریوان درآورد، در بیان شهید یوسف کابلی یکی از نیروهای مهندسی رزمی تیپ ۲۷ این‌چنین است: «ایشان در اوایل خرداد ۱۳۵۹ به همراه یک گروه سی‌چهل نفره، از سنندج که تقریباً ۱۲۰ کیلومتر با شهرستان مریوان فاصله دارد، به مریوان هلی‌برن شدند و با یک درگیری برق‌آسا، این شهر را آزاد کردند.» از طرف دیگر، همزمان همت مشغول فعالیت در سپاه پاوه بوده که شهید عباس کریمی با ذکر خاطراتش از آن‌دوران گفته است: «همت برای ما فرمانده و مولا بود.» شهید همت در کلام و خاطرات کریمی، بارها به این‌جمله اشاره کرده بوده است: «مردم کردستان، مردمی ستم کشیده‌اند.» خلاصه کلام آن‌که رویکرد متوسلیان و همت در مریوان و پاوه، به‌گونه‌ای بوده که گویی نه برای جنگ، بلکه برای آبادانی و رساندن امکانات به مردم زجرکشیده، به این‌مناطق محروم رفته بودند. عباس کریمی در بیان خاطراتش درباره حضور همت در پاوه گفته است: «همت همه‌چیز خودش را برای نجات مردم کردستان فدا کرد و وقتی درباره مهم‌ترین ویژگی زندگی‌اش سوال می‌کردیم، می‌گفت: زندگی من توأم است با جنگ. زندگی انسان، یک مبارزه دائمی است. و مبارزه هم یعنی جنگ.» در همین‌زمینه، شهید محمدرضا دستواره از مسئولان تیپ ۲۷، در برهه‌ای که مسئول واحد پرسنلی تیپ بوده، گفته متوسلیان زمانی که به غرب اعزام شد، در اصل با هدف کار فکری و تبلیغاتی به آن‌جا رفته بوده اما با حضور در منطقه غرب، می‌بیند برای کار فرهنگی در آنجا زمینه و فرصت به‌هیچ‌وجه فراهم نیست.» میزان علاقه مردم ستم‌دیده مناطق غربی کشور (پس از سال‌های محرومیت پیش از انقلاب) نسبت به فرماندهانی چون متوسلیان، همت‌، بروجردی، کاظمی و … به‌قدری بوده که متوسلیان و همت پس از دریافت دستور برای تشکیل تیپ ۲۷ و حرکت‌شان به سمت جبهه‌های جنوب، به‌زحمت توانستند مردم دو شهر مریوان و پاوه را راضی کنند تا به رفتن‌شان رضایت بدهند. در همین‌زمینه عکس‌ها و تصاویر مستند جالبی وجود دارد که نشان‌دهنده گریه و بی‌قراری مردم بومی دو شهر یادشده برای جدایی از متوسلیان و همت هستند. در روایت راویانی هم که در کتاب «همپای صاعقه» حضور دارند، این‌اشاره وجود دارد که «همت به زحمت توانست مردم پاوه را که مقابل ساختمان سپاه این شهر تحصن کرده بودند، راضی کند تا به او و یارانش اذن سفر بدهند.»
    یکی از مشترکاتی که متوسلیان و همت در شرایط مریوان و پاوه با آن روبرو بوده‌اند، فقر امکانات و کمبود تجهیزات بوده که البته این‌وضعیت در روزگار تشکیل تیپ ۲۷ هم وجود داشته و این‌دو را رنج می‌داده است. اما در کردستان، بیشترین امکانات در دسترس برای رزم، اسلحه‌های ژ ۳ و کلاشنیکف بوده که همین امکانات اندک هم با کارشکنی‌های برخی عناصر نفوذی و ضدانقلاب، به‌سختی در دسترس نیروهای سپاه و مردمی قرار می‌گرفته است. یکی از نمونه‌های بارز کارشکنی در این‌زمینه این بوده که برای تفنگ‌های ژ ۳، فشنگ‌های کلاشنیکف و یا برای کلاشنیکف، فشنگ ژ ۳ ارسال می‌کرده‌اند. در همین‌زمینه، نام عنصر مرموزی به‌نام سرهنگ هوشنگ عطاریان در صفحات تاریخ به چشم می‌خورد که شاید نامش زیاد به گوش مخاطبان امروزی نخورده باشد. این‌سرهنگ نیروی زمینی ارتش، آن‌روزها یعنی زمان عملیات مطلع‌الفجر، کار توزیع مهمات به واحدهای سپاه غرب کشور را به‌عهده داشته که کارشکنی‌های زیادی در این‌زمینه انجام داده است. حسین الله‌کرم درباره فعالیت‌های ضربه‌زننده عطاریان در سال ۶۰ و عملیات مطلع‌الفجر هم روایاتی دارد که مساله توزیع فشنگ‌های اشتباهی، بخشی از آن است. به‌هرحال این‌فرد در سال ۶۲ به اتهام عضویت در حزب توده، دستگیر و اعدام شد. اعدام عطاریان، همراه با اعدام ناخدا بهرام افضلی از چهره‌های نیروی دریایی انجام شد که او نیز عضو حزب توده و متهم به طراحی کودتای کمونیستی علیه جمهوری اسلامی ایران بود.
    متوسلیان و همت در سفر حج سال ۶۰
    اما همان‌طور که اشاره شد، یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌گیری دوستی و همکاری بیشتر بین متوسلیان و همت، سفر حج‌شان در سال ۶۰ بوده که البته این‌سفر موجب تشکیل یک‌مثلث مهم در فرماندهی تیپ ۲۷ می‌شود؛ یعنی مثلث متوسلیان، همت و محمود شهبازی. حسین شریعتمداری که آن‌زمان، عضو دفتر سیاسی ستاد کل سپاه بوده، خاطراتی از آن‌سفر حج دارد و در برخی عکس‌های دسته‌جمعی آن‌دوران حضور دارد. او در خاطرات و مصاحبه‌هایش گفته بین نیروهای سفر مکه از جمله متوسلیان، شهبازی و همت؛ همت سابقه کار فرهنگی بیشتری داشته است. راویان دیگر هم گفته‌اند همت روحیه روان‌شناسی خوبی داشته است. عباس برقی یکی از راویان خاطرات تیپ ۲۷ به نقل از احمد متوسلیان گفته در سفر حج، همت در خیابان سمت پلیس‌های سعودی رفته، دست در گردن آن‌ها می‌انداخت و با آن‌ها روبوسی می‌کرده است. پس از چند دقیقه از خداحافظی‌شان، مردم به خنده می‌افتاده‌اند چون همت هنگام دیده‌بوسی با مأموران، عکس‌های امام خمینی (ره) را پشت کلاه‌کاسکت این‌پلیس‌ها می‌چسبانده است. شریعتمداری هم در خاطره دیگری گفته یک‌بار یک پلیس سعودی در خیابان جلو آمد و به‌سرعت تصاویر و پوسترهای امام‌خمینی را از دست همت قاپید. همت هم سریع دست‌انداخت و آن‌قدر مچ پلیس را فشار داد تا دستش باز شد و پوسترها را از دست مأمور بیرون کشید. پس از تشکیل تیپ ۲۷ هم در پادگان دوکوهه، در کنار نماز جماعت و برنامه‌های جمعی، متوسلیان برای نیروها سخنرانی می‌کرده و همت، کلاس‌های توجیهی امور سیاسی برگزار می‌کرده است. فن خطابه، یکی از توانایی‌هایی است که دوستان و همسنگران متوسلیان برای او برمی‌شمارند. راویان آن‌سال‌ها همچنین می‌گویند همت به پشتوانه سواد بالای سیاسی و تجارب مبارزات انقلابی و فرهنگی، نیروهای تیپ را تا حد امکان نسبت به وضعیت سیاسی کشورهای همسایه و خاورمیانه، تحرکات شوروی در افغانستان و اقدامات آمریکا و دولت‌های عربی منطقه، وضعیت سیاسی و امنیتی و اقتصادی کشور توجیه می‌کرده است.
    شما شهادت را انتخاب کرده‌اید؛ ولی عزیزان، یک‌نکته را فراموش نکنید و آن اینکه هدف ما اعتلای اسلام است و شهادت صرفاً در حکم مزد جهاد در راه این هدف است. از همان ابتدا، دنبال مزد نروید و هدف را فراموش نکنید! متوسلیان در مقام فرمانده تیپ ۲۷، برای بحث و تبادل نظر و مشورت جایگاه ویژه‌ای قائل بوده است. جالب است که در یک‌مقایسه جالب، این‌مساله تقریباً در تقابل با رویکرد نیروهای ارتشی مثل علی صیاد شیرازی، فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش قرار داشته است. صیاد شیرازی هم در بیان خاطراتش گفته رویکرد نیروهای سپاه که خیلی مشورتی بودند، نسبت به نیروهای ارتشی که دستور را گرفته و بدون بحث اجرا می‌کردند، متفاوت بود. با این‌حال درباره متوسلیان گفته می‌شود وقتی تصمیم نهایی اتخاذ می‌شده، با قاطعیت تمام آن را به مرحله اجرا می‌گذاشت و فرمانش برای همه واجب‌الاطاعه بود. متوسلیان تحمل بی‌نظمی را هم نداشته و از این‌که در روزهای ابتدایی تشکیل تیپ ۲۷ در پادگان دوکوهه، افرادی از حضور در مراسم صبحگاه فرار کنند، بیزار بوده است. به‌همین‌دلیل به‌قول راویان و شاهدان آن‌دوران، یک‌بار برای همیشه با جدیت به این‌مساله خاتمه داد و از آن‌پس، همه نیروها در صبحگاه دوکوهه حاضر شدند.
    ۱-۱ مواضع عقلانی حاج احمد؛ شهادت مُزد است نه هدف
    درباره اتخاد مواضع عقلانی و پرهیز از احساس‌گرایی، متوسلیان نمونه‌رفتارهای جالبی دارد. یکی از این‌نمونه‌ها را می‌توان در خاطره‌ای از مجتبی صالح‌پور مسئول وقت تدارکات سپاه پاوه پیدا کرد که می‌گوید در جلسات سخنرانی متوسلیان، قرآن با ترجمه‌اش قرائت می‌شده است. در یکی از همین‌سخنرانی‌ها، متوسلیان موضعی عاقلانه و منطقی درباره مفهوم شهادت و شوق آن مطرح کرده است. متوسلیان در جایی از سخنرانی مورد اشاره می‌گوید: «شما برادرهای عزیز من، سلاح مدرنی را در اختیار دارید که هیچ‌قدرتی در این‌عالم، قادر به خلع آن از کف شما نیست؛ سلاحی که هرگز از شما جداشدنی نیست و بر تمام‌تجهیزات زمینی و هوایی و شرقی و غربی مزدوران بعثی فائق است. این سلاح، الله اکبر؛ کلید و رمز فتح قدس است.» و سپس در بخشی دیگر با پرهیز از بروز عواطف و بحث احساسی، درباره شهادت اضافه می‌کند: «این راه، را تمامی انبیا، اولیا و پیشوایان ما پیموده‌اند و اکنون نیز ادامه‌دهندگان راه آنان، ماییم….. شما شهادت را انتخاب کرده‌اید؛ ولی عزیزان، یک‌نکته را فراموش نکنید و آن اینکه هدف ما اعتلای اسلام است و شهادت صرفاً در حکم مزد جهاد در راه این هدف است. از همان ابتدا، دنبال مزد نروید و هدف را فراموش نکنید!» متوسلیان در سخنرانی‌هایش، مواضع عقلانی و متعادلی هم درباره مفهوم شیعه دارد و گفته: «شیعه کسی است که از دل یک شکست تاکتیکی، بزرگ‌ترین پیروزی‌های استراتژیکی را بیرون می‌کشد. شیعه نه از مشاهده نقاط قوت خودش دچار غرور می‌شود و نه با دیدن نقاط ضعف خودش، دستخوش یأس و وادادگی می‌شود.»
    بعد که تنبیه آن‌برادر تمام شد، حاج‌احمد جلو رفت، او را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و گفت: برادرجان، تمام این‌سختگیری ما، به این‌خاطر است که می‌خواهیم در عملیات، حتی‌المقدر کمتر تلفات داشته باشیم. من هم شما را تنبیه نکردم، کمی تمرین دادم. بعد هم که وقت نماز شد، دیدم حاج احمد وضو گرفت و آمد پشت‌سر همین بچه بسیجی ایستاد، به او اقتدا کرد و نمازش را خواند در زمینه دادوفریاد و توبیخ نیروها، یک‌نکته جالب درباره رفتار متوسلیان که مشابه با دیگر فرماندهان سپاه هم بوده، استفاده از لفظ «برادر» یا «برادرهای من» برای همه نیروها بوده است. این‌فرمانده، هنگام تنبیه یا توبیخ نیروهای زیردست، هم از چنین‌جملاتی استفاده می‌کرده است: «بدو برادر، غرغر موقوف. بدو برادر…» که شیوه فرماندهی وی و فرماندهان مشابه ایرانی را در تقابل با فرماندهان عراقی قرار می‌داده است. در همین‌زمینه، در آموزش‌های اولیه تشکیل تیپ، متوسلیان در برهه‌ای، یک جوان بسیجی را از بین نیروها بیرون کشیده و می‌گوید: «برادر جان شما بیا جلو بگو تا به حال چه آموزش‌هایی دیده‌ای.» اما چون جوان بسیجی از هیبت فرمانده به لکنت می‌افتد، متوسلیان برای تنبیه به او می‌گوید روی زمین سیمانی، سینه‌خیز برود. نصرت‌الله قریب جانشین وقت گردان حمزه‌سیدالشهدا از تیپ ۲۷، درباره این‌خاطره گفته است: «بعد که تنبیه آن‌برادر تمام شد، حاج‌احمد جلو رفت، او را در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و گفت: برادرجان، تمام این‌سختگیری ما، به این‌خاطر است که می‌خواهیم در عملیات، حتی‌المقدر کمتر تلفات داشته باشیم. من هم شما را تنبیه نکردم، کمی تمرین دادم. بعد هم که وقت نماز شد، دیدم حاج احمد وضو گرفت و آمد پشت‌سر همین بچه بسیجی ایستاد، به او اقتدا کرد و نمازش را خواند.» (صفحه ۱۶۲)
    ۱-۲ ماجرای اخلاق تند حاج‌احمد و جروبحث‌اش با محسن وزوایی
    در گفتگویی که پیش‌تر درباره کتاب «ضربت متقابل» داشتیم، جعفر جهروتی به این‌نکته اشاره داشت که اخلاق متوسلیان و همت، با یکدیگر متفاوت بود. متوسلیان در مواقعی عصبانی و برافروخته بود اما همت حتی وقتی عصبانی بود، خشمگین و عصبی نبود. به‌هرحال متوسلیان هم با وجود امتیازات و نکات مثبت، دارای این‌ویژگی بوده که به‌قول همرزم‌هایش، اخلاق تندی داشته است. از جمله‌افرادی که به‌این‌مساله اشاره مستقیم داشته، شهید محمود شهبازی است که در خاطرات به‌جامانده، جملاتی در این‌باره دارد. یکی از خاطرات و روایت‌های معروفِ مربوط به خُلق تند متوسلیان، اتفاقی است که در بحث آموزش، بین او و محسن وزوایی فرمانده گردان حبیبِ تیپ ۲۷ در کمپ بلتا رخ داد. این‌ماجرا راویان مختلفی دارد که یکی از آن‌ها شهید حسین همدانی است. همدانی آن‌زمان، مسئول ارشد شناسایی محور عملیاتی بلتا (برای عملیات فتح‌المبین) بوده و در روایتش هم به این‌مساله اشاره دارد که «محمود شهبازی از قبل به احمد گفته بود فکری به حال اخلاق تند خود بکن. مصیبت آن روز هم، این بوده که شهبازی آن‌روز آن‌جا نبوده که آتش را خاموش کند.» به‌هرحال شهبازی که برای کاری به پادگان دوکوهه رفته بوده، در دقایق جروبحث متوسلیان و وزوایی در کمپ بلتا حضور نداشته تا آتش بحث بین متوسلیان و وزوایی را خاموش کند. اما به‌هرحال باید به این‌جمله مهم حسین همدانی هم توجه داشته باشیم که وقتی متوسلیان به نیروهای گردان حبیب فرمان خیز می‌دهد، «متاسفانه بچه‌ها نتوانستند آن را خوب اجرا کنند.» از طرفی با درنظر گرفتن طرف دیگر ماجرا، یعنی محسن وزوایی، به این‌جملات شهید همدانی برمی‌خوریم که وزوایی پس از تمرد و تسلیم‌نکردن اسلحه‌اش، حال بسیار بدی داشته است: «رنگ به صورتش نمانده بود و از فرط عصبانیت، دست‌هایش می‌لرزید.» وزوایی در گفتگو با همدانی که برای آرام‌کردنش تلاش می‌کرده، می‌گوید: «این برادر ما اگر اخلاق‌اش تند است، مشکل خود اوست. همین‌قدر گفته باشم که دیگر با این‌تیپ کاری ندارم. بچه‌ها را برمی‌گردانم دوکوهه، یک‌امشب را آنجا مهمان شما هستیم و صبح زود، می‌ریم سمت غرب. جبهه که فقط خوزستان نیست!»
    محسن وزوایی (وسط) فرمانده گردان حبیب‌ابن‌مظاهر تیپ۲۷
    در ادامه مشاجره و تلاش فرماندهان تیپ برای خاموش‌کردن آتش، همدانی، محمود شهبازی را پیدا می‌کند و اولین‌جمله شهبازی درباره متوسلیان چنین است: «امان از خلق تند این‌بشر!» طبق جمع‌بندی روایت‌ها در کتاب «همپای صاعقه» ماجرای آشتی متوسلیان و وزوایی، با روایت تصویری فیلم سینمایی «ایستاده در غبار» تفاوت‌هایی دارد. طبق روایت کتاب و مستندات، حسین همدانی برای گفتگو و آرام‌کردن متوسلیان، نزد او رفته و شهبازی هم برای آرام‌کردن وزوایی اقدام می‌کند. از جمله ویژگی‌های جالب اخلاقی متوسلیان که در همین بحث و گفتگویش با همدانی، نمود پیدا می‌کند، این است که در نیم‌ساعت ابتدایی گفتگو، می‌گفته «من با آدم بی‌نظم کاری ندارم» و همدانی را به‌عدم دخالت تشویق می‌کرده است اما پس از شنیدن توضیحات همدانی، می‌گوید: «واقعا برادر محسن از من رنجیده؟» همدانی در روایت خود می‌گوید: «(متوسلیان) سرش را پایین انداخت و گفت: “برادر همدانی، به‌خدا دست خودم نیست. دل‌ام می‌سوزد برای این‌بچه‌ها که امانت‌اند دست من.” یکی از تفاوت‌های روایت‌های مستند و خاطرات، با فیلم «ایستاده در غبار» در این است که سخنرانی آشتی‌کنان متوسلیان و وزوایی در سوله‌ای در دوکوهه انجام شده نه در فضای باز بین ساختمان‌ها؛ و متوسلیان هم به‌سمت وزوایی نرفته و دست او را نکشیده تا همراه او روی سکویی بلند قرار بگیرد. بلکه نیروها همگی وارد سوله شده‌اند و متوسلیان و وزوایی هم ضمن ورود، برای یکدیگر سر تکان داده و به هم لبخند زده‌اند. متوسلیان هم به‌قول راویان، وزوایی را خیلی قرص و محکم بغل کرده و سپس سخنرانی‌اش را شروع کرده است. حین سخنرانی هم همت، وزوایی و همدانی دو طرف او ایستاده‌اند. یکی از فرازهای صحبت متوسلیان در این‌سخنرانی هم که مغفول واقع شده، این است که او برخورد اولیه‌اش را هنگام ورود نیروهای گردان حبیب به دوکوهه یادآوری می‌کند و می‌گوید: «مگر روز اولی که آمدید، قول و قرار نگذاشتیم که نظم و انضباط را رعایت کنید؟» ادامه سخنان متوسلیان هم مربوط به رعایت نظم و ترتیب در کلام امام علی (ع) در نهج‌البلاغه و مسئولیت فرماندهی‌اش برای حفظ جان نیروهاست.
    ۱-۳ تدبیر جنگی همت و هدر رفتن پنج‌هزار گلوله توپ عراقی‌ها
    به‌دلیل کمبود امکانات و تسلیحات، همت از تمهید فریب رادیویی دشمن استفاده می‌کند و به‌طور مرتب، از پشت بی‌سیم بدون استفاده از کدهای رمز، به گردان‌هایی که وجود خارجی نداشته‌اند، فرمان پیشروی می‌دهد. در نتیجه توپخانه سنگین سپاه چهارم عراق مواضعی را که همت فرمان پیشروی در آن‌ها را داده بود، به‌طور مرتب می‌کوبد. در نتیجه کوبیدن آن‌مواضع خیالی، پراکندگی و قدرت آتش توپخانه سپاه چهارم عراق مشخص می‌شود و همچنین به قول راویان خاطرات، همت توانست حدود ۵ هزار گلوله توپ عراقی‌ها را هدر بدهد اما اگر دوباره به سمت ویژگی‌های اخلاقی شهید همت برگردیم، باید به تمهیدات و حیله‌های جنگی او بپردازیم که نمود موفقیت‌آمیزش در عملیات فتح‌المبین بوده است. به‌دلیل کمبود امکانات و تسلیحات، همت از تمهید فریب رادیویی دشمن استفاده می‌کند و به‌طور مرتب، از پشت بی‌سیم بدون استفاده از کدهای رمز، به گردان‌هایی که وجود خارجی نداشته‌اند، فرمان پیشروی می‌دهد. در نتیجه توپخانه سنگین سپاه چهارم عراق که بنا بوده مواضعش در فتح‌المبین شناسایی و تسخیر شود، مواضعی را که همت فرمان پیشروی در آن‌ها را داده بود، به‌طور مرتب می‌کوبد. در نتیجه کوبیدن آن‌مواضع خیالی، پراکندگی و قدرت آتش توپخانه سپاه چهارم عراق مشخص می‌شود و همچنین به قول راویان خاطرات، همت توانست حدود ۵ هزار گلوله توپ عراقی‌ها را هدر بدهد. در کنار چنین تدابیری، باید به حضور پررنگ و تأثیرگذار فرماندهان تیپ ۲۷ از جمله مثلث متوسلیان، همت و شهبازی در شناسایی‌های عملیات فتح‌المبین اشاره کرد. در خاطرات عباس برقی (که یکی از راویان خاطره مشاجره متوسلیان و وزوایی است) آمده است: «اصولا در عرف نظامی، کار فرمانده تیپ، شرکت در مأموریت شناسایی نیست.» (صفحه ۱۹۵) اما با این‌حال متوسلیان که روی آموزش دقیق بسیجی‌ها خیلی تاکید داشته و کمترین تسامحی را هم در این‌زمینه روا نمی‌دانسته، همزمان با رسیدگی به نظارت بر سازماندهی و پیشبرد مراحل آموزشی ۹ گردان تیپ ۲۷، هر روز در شناسایی حضور داشته است. یعنی ماجرای مشاجره متوسلیان و وزوایی زمانی رخ می‌دهد که او به‌خاطر شناسایی‌های مستمر و گزارش به فرماندهان بالایی، به‌شدت تحت فشار روحی روانی بوده است.
    همان‌طور که می‌دانیم، طرح عملیاتی کربلای ۲ یعنی فتح‌المبین، انهدام موجودیت سپاه چهارم ارتش عراق در سرزمین‌های اشغالی شمال خوزستان بود و شناسایی‌های این‌عملیات، اواخر بهمن ۶۰ شروع شد. نظارت عالی بر شناسایی‌ها هم زیر نظر حسن باقری فرمانده قرارگاه نصر بود. باقری هم شناسایی ارتفاعات شرقی دشت عباس را به تیپ ۲۷ داد که تحت فرماندهی متوسلیان عمل می‌کرد. در نتیجه، در ابتدای امر، متوسلیان خود با یکی از چوپان‌های بومی به اسم کریم به شناسایی منطقه بلتا می‌رود و برای ۴ شبانه‌روز برنمی‌گردد. نکته مهمی هم که در روایت راویان و خاطرات مربوط به تیپ ۲۷ وجود دارد، این است که طریقه شناسایی منطقه جنگ، بین جبهه‌های غرب و جنوب بسیار متفاوت بوده است؛ طوری که در غرب باید مناطق کوهستانی و پر از عارضه‌های طبیعی شناسایی می‌شدند اما در جنوب، دشت‌های صاف و بی‌عارضه‌ای که هیچ جان‌پناه طبیعی برای نیروهای رزمنده نداشته‌اند. تفاوت دیگر هم درباره شناسایی و توجیه نیروهای رزمی در جنوب و غرب کشور، در این بوده که وضعیت توجیه منطقه در جنوب، متکی بر نقشه بوده است.
    محمدابراهیم همت، پشت بی‌سیم
    پیش از ورود به بحث بعدی، بد نیست به شخصیت محمود شهبازی و وجوه عرفانی وی هم اشاره‌ای داشته باشیم. شهبازی که همراه با حسین همدانی از سپاه همدان، مأمور به حضور و مشارکت در تشکیل تیپ ۲۷ شده بود، در دو عملیات فتح‌المبین و بیت‌المقدس، از خودگذشتگی و ایثار زیادی به یادگار؛ و وصیت‌نامه جالبی هم به جا گذاشته که مطالعه آن به مخاطبان توصیه می‌شود. به‌هرحال به قول حسین همدانی، اگر تدبیر محمود شهبازی در (عملیات فتح‌المبین) سه‌راهی امامزاده عباس نبود، و اگر استقامت و ایمان او نبود، معلوم نمی‌شد چه می‌شد؟ منظور همدانی همان مقطع زمانی و مکانی است که فردای آن، دشت عباس با سختی و مرارت به تصرف نیروهای ایرانی درآمد.
    به‌این‌ترتیب و در یک‌جمع‌بندی، به گواه روایت‌های شهیدان علی صیاد شیرازی، یوسف کابلی، عباس کریمی، محمدرضا دستواره، محمود شهبازی، حسین همدانی؛ و راویانی چون حسین شریعتمداری، حسین الله‌کرم، عباس برقی، جعفر جهروتی‌زاده، نصرت‌الله قریب و مجتبی صالح‌پور، احمد متوسلیان و محمدابراهیم همت، فرماندهانی بودند که با وجود تفاوت‌های اخلاقی، مانند قطعات صحیح یک پازل، کنار یکدیگر قرار گرفته و تیپ ۲۷ را بنیان گذاشتند که البته نقش مؤثر و ایثار محمود شهبازی به‌عنوان جانشین این‌تیپ را نمی‌توان نادیده گرفت.
    *۲- تشکیل یک‌تیپ نظامی از هیچ
    طبق روایت راویان شهیدشده و زنده سال‌های جنگ، پس از عملیات‌های موفق مطلع‌الفجر و محمدرسول‌الله در جبهه‌های غرب، تیپ ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) به صلاح‌دید فرماندهان رده‌بالای سپاه برای حضور و اقدام در جبهه‌های جنوب تشکیل شد. اما روایت همه راویان مبنی بر این است که تشکیل تیپ مذکور با فقر شدید امکانات همراه بوده است. فصل سوم کتاب «همپای صاعقه» به مساله تشکیل این‌تیپ اختصاص دارد و اطلاعات جزئی زیادی را در این‌باره شامل می‌شود. تیپ مذکور، تحت فرماندهی قرارگاه عملیات نصر (با فرماندهی حسن باقری) قرار گرفت و جا دارد به این‌نکته تاریخی هم اشاره شود که این‌قرارگاه، توسط سرگرد مسعود منفرد نیاکی که در عملیات ثامن‌الائمه فرمانده محور دارخوین بود، همراه با سرهنگ حسنی سعدی تأسیس شد و یکی از قرارگاه‌های مشترک عملیاتی ارتش و سپاه محسوب می‌شد.
    کشته‌شدن موسی خیابانی و ضربه به خانه تیمی مهم منافقین، روز ۱۹ بهمن ۶۰ رخ داد؛ یعنی زمانی‌که تیپ ۲۷ داشت پا می‌گرفت و چند روز پیش از آن‌هم، روز سه‌شنبه ۶ بهمن ۶۰، نیروهای اتحادیه کمونیست‌ها به شهر آمل حمله کردند. یعنی در حالی که تهران در آتش آشوب و هرج‌ومرج‌های ناشی از ترورهای مجاهدین خلق می‌سوخت، مناطق شمالی، غربی و مرزی کشور هم وضعیت خوبی نداشتند… تیپ ۲۷، بهمن‌ماه سال ۶۰ تشکیل می‌شود؛ یعنی زمانی که به‌قول راویان، زمان آغاز تثبیت نظام جمهوری اسلامی ایران بوده و تا پیش از آن، هرج‌ومرج‌های زیاد از جمله آشوب‌های منافقین در داخل کشور، باعث شده بود ساختار نظام به‌طور کامل بر مسائل و اتفاقات تسلط نداشته باشد. به‌عنوان مثال در شهریور همان‌سال که محاصره آبادان توسط نیروهای ایرانی شکست، نیروهای رده‌بالای گروهک مجاهدین خلق، دستور ایجاد یک‌رشته راهپیمایی مسلحانه را در تهران و چند شهر بزرگ کشور صادر کردند. این شورش‌ها هم از مسئولان نظام ایران، زمان و انرژی گرفت. سال ۶۰، به‌قولی دیگر، سال ترورها بود تا زمانی‌که موسی خیابانی نفر دوم سازمان مجاهدین خلق و مسئول ترورهای این‌سازمان، توسط نیروهای اطلاعات سپاه در خانه‌ای تیمی در محله زعفرانیه کشته شد. کشته‌شدن موسی خیابانی و ضربه به خانه تیمی مهم منافقین، روز ۱۹ بهمن ۶۰ رخ داد؛ یعنی زمانی‌که تیپ ۲۷ داشت پا می‌گرفت و چند روز پیش از آن‌هم، روز سه‌شنبه ۶ بهمن ۶۰، نیروهای اتحادیه کمونیست‌ها به شهر آمل حمله کردند. یعنی در حالی که تهران در آتش آشوب و هرج‌ومرج‌های ناشی از ترورهای مجاهدین خلق می‌سوخت، مناطق شمالی، غربی و مرزی کشور هم وضعیت خوبی نداشتند و شهرهای شمالی کشور هم مانند کردستان و غرب کشور، درگیر جنگ و خونریزی داخلی بودند. از طرفی، در همان‌برهه، ۴ عملیات موفق ثامن‌الائمه، طریق القدس، مطلع‌الفجر و محمدرسول‌الله توسط نیروهای ایرانی انجام شده و به فرجام مثبت رسیده بودند. در همان‌زمان، خرمشهر و مناطق زیادی از خوزستان، هنوز در اشغال نیروهای عراقی بود و ماهواره‌های روسی و آمریکایی هم به عراق اطمینان داده بودند ایران پس از ۴ عملیات موفق خود، در تهیه و تدارک عملیات‌های بزرگ‌تر در خوزستان است.
    جالب است که همان‌زمان، صدام حسین اقدام به تشکیل نیروی بسیج مستضعفین در عراق کرده بود که واکنشی تقلیدی نسبت به تشکیل چنین‌نهادی در ایران بود. به‌این‌ترتیب صدام با انتشار فراخوانی سراسری و البته اجباری، یگان‌های بسیج مستضعفین را در عراق تشکیل داد. خالد حسین نقیب یکی از پژوهشگران عراقی است که در این‌زمینه توضیحاتی دارد و بخشی از این‌توضیحات در کتاب «همپای صاعقه» آمده‌اند. او می‌گوید: «شبه‌نظامیان حزبی پیش‌تر تحت فرمان طه یاسین رمضان با عنوان «جیش الشعبی» (ارتش خلقی) گردآوری شده بودند و تجربه تلخی را در شکست‌های مفتضاحانه خورده بودند. رژیم عراق پس از شکست در بستان، تشکیلات شبه نظامی جدیدی با نام «تیپ‌های مأموریت ویژه» تأسیس کرد و از کلیه عناصر حزبی به ویژه نظامیان شاغل در رسته‌های غیر رزمی ارتش خواست داوطلبانه ملحق شوند.» در همان‌زمان صدام، یکی دیگر از اعمال استالین‌گونه خود را انجام داد. به‌این‌ترتیب که هر فردی که به این‌فراخوان پاسخ مثبت نمی‌داد، ضمن انفصال از خدمت، مورد بدترین اهانت‌ها قرار می‌گرفت؛ تا حدی که صدام از این‌گونه افراد گروهانی با نام توهین‌آمیز «گروهان ترسوها» تشکیل داد و آنها را با خفت به جبهه اعزام کرد. فیلمی هم از اعزام تحقیرآمیز آنان تهیه کرد تا به افراد حزبی و غیرحزبی نشان داده و سرنوشت ترسوها را به‌عنوان درس عبرت، پیش چشم کسانی بگذارد که از اعلام پیوستن داوطلبانه به این تیپ‌ها امتناع می‌کردند. نکته مهم و تاریخی درباره تشکیل نیروهای ضدایرانی تیپ‌های مأموریت ویژه، این است که چنین‌کاری هزینه می‌خواست که عربستان، کویت و شیخ‌نشین‌های خلیج فارس برای این‌هزینه‌ها اقدام کرده و مبالغ هنگفتی هزینه کردند. ادامه این‌روند هم، تشکیل واحدهای کماندویی داوطلب جنگ علیه ایران، موسوم به قوای یرموک از طرف ملک حسین بن طلال پادشاه وقت اردن بود. پس از این‌اتفاقات، نبرد چذابه رخ داد که در آن ۱۵ تیپ مأموریت ویژه صدام مقابل تیپ‌های ۱۴ امام حسین و ۲۵ کربلای ایران ایستاده و نابود شدند. صدام در این‌زمان از جوخه‌های سیار اعدام صحرایی در خطوط پشت جبهه استفاده می‌کرد که فراریان از جبهه نبرد را تیرباران می‌کردند. بد نیست به این‌مساله هم توجه داشته باشیم که جوخه‌های سیار اعدام صحرایی هم اقدامی دیگر در زمینه اقدامات مشابه صدام با استالین است که در جنگ جهانی دوم و هنگام نبرد استالین‌گراد، سربازان روسی را که به جبهه پشت می‌کردند، به گلوله می‌بست. صدام در کنار این‌جوخه‌های اعدام، از ارعاب و تطمیع همزمان هم بهره می‌برد تا باقی قوای عراقی و ضدایرانی عربی را سازماندهی کند.
    موسی خیابانی هم چند روز پیش از کشته‌شدنش، گزارش مفصلی درباره آخرین وضعیت سیاسی، اجتماعی و نظامی ایران، همراه با بیلان تحرکات تروریستی سازمان خود، روی چند نوار کاست ضبط کرد و آن را به اقامتگاه بنی‌صدر و رجوی در فرانسه فرستاد خلاصه آن‌که تشکیل تیپ ۲۷ در چنین‌شرایطی در دستور کار قرار می‌گیرد و قرار می‌شود این یگان رزمی، متعلق به سپاه استان تهران باشد و نیروی آن هم از تهران تأمین شود. اما در نهایت، تیپ مورد اشاره به‌صورت مجموعه‌ای مرکب از نیروهای چندمنطقه درمی‌آید و همین‌ساختار مرکب هم باعث می‌شود گردش کار جمعی در مناسبات نیروهای تیپ ۲۷ نسبت به استانداردهای رایج در یگان‌های رزمی متعارف ارتش‌های حرفه‌ای جهان، وضعیت متفاوتی پیدا کند. به گفته راویان آن‌سال‌ها، حضور کادرهای زبده سپاه مریوان، پاوه و همدان در جبهه‌های غرب به حدی حائز اهمیت بود که بقایای جبهه متحد ضدانقلاب به‌سرعت خبر خروج آن‌ها را از منطقه (غرب) به اطلاع رابطین خود در خارج از کشور رساندند. موسی خیابانی هم چند روز پیش از کشته‌شدنش، گزارش مفصلی درباره آخرین وضعیت سیاسی، اجتماعی و نظامی ایران، همراه با بیلان تحرکات تروریستی سازمان خود، روی چند نوار کاست ضبط کرد و آن را به اقامتگاه بنی‌صدر و رجوی در فرانسه فرستاد.
    پس از هماهنگی‌های اولیه، قرار می‌شود تیپ ۲۷ به پادگان دوکوهه منتقل شود که تا پیش از آن، تقریباً متروکه و خالی بوده است. چون نیروهای عراقی مرتب این‌منطقه را با توپخانه و بمباران، هدف قرار می‌داده‌اند. نام تیپ هم «محمدرسول‌الله (ص)» در نظر گرفته می‌شود چون به‌قول متوسلیان، پیامبر (ص) شاخص وحدت بین تمام مسلمانان است. محمود امینی فرمانده گردان مسلم بن‌عقیل (ع) در عملیات خیبر که در میزگرد مربوط به کتاب «شراره‌های خورشید» با او صحبت کردیم، یکی از شاهدان اعزام اولین نیروهای بسیجی از سپاه تهران به پادگان دوکوهه بوده است. این‌اتفاق روز چهارشنبه ۲۸ بهمن ۶۰ رخ می‌دهد و در ابتدای کار تیپ ۲۷، متوسلیان به‌عنوان فرمانده، محمود شهبازی به‌عنوان جانشین و همت به‌عنوان رئیس ستاد پشتیبانی منصوب می‌شوند. با توجه به فقر امکانات و کمبودی که به آن اشاره کردیم و همیشه گریبانگیر نیروهای ایرانی در جنگ با عراق بوده، همت به‌عنوان رئیس ستاد پشتیبانی، از همان روز اول تشکیل تیپ، روی مساله گرفتن نیرو، لجستیک و مسلح‌کردن نیروهای تیپ متمرکز بوده است. به بیان مکرر راویان و همرزمان همت و متوسلیان، فقر سلاح و امکانات آن‌موقع، باعث می‌شود همت ضمن نامه‌نگاری‌های بعضاً بی‌نتیجه، بارها فاصله دوکوهه تا اهواز را در رفت‌وآمد باشد.
    یکی از ساختمان‌های پادگان دوکوهه، پس از جنگ
    تیپ ۲۷ پس از جذب نیروهای بسیجی و سازماندهی آنان در ۸ گردان، وارد مرحله آموزش می‌شود. سپس گردان حبیب بن‌مظاهر (ع) به‌فرماندهی محسن وزوایی به‌عنوان نهمین گردان، به تیپ اضافه می‌شود. این‌میان خاطره انتصاب برخی نیروهای سپاهی به‌عنوان فرمانده گردان هم جالب است. به‌عنوان مثال نیروی عارف و مخلصی مانند شهید حسین قجه‌ای که به‌عنوان فرمانده گردان سلمان انتخاب شده بود، از شرم و خجالت این‌انتصاب تا چندروز خود را از نیروهای زیردست مخفی می‌کرده و تا جایی ماخوذ به حیا بوده که در نهایت، یکی از دوستانش با صدای بلند و به‌شوخی به او می‌گوید: «حسین‌جان فرمانده گردان‌شدن که ترس نداره.» البته مخاطب این‌سطور از تاریخ تیپ ۲۷ با مطالعه خاطرات مربوط به قجه‌ای و حس مسئولیت‌شناسی او، می‌تواند علت چنین‌رفتار و امتناعی را متوجه شود. قجه‌ای فرمانده‌ای بود که تا آخرین لحظه عمرش، نیروهای خود را تنها نگذاشت و همراه با آنان کشته شد. از دیگر ویژگی‌های اخلاقی او هم به این‌واقعیت اشاره شده که ماندن پیکر شهدا یا زخمی‌ها در معرکه نبرد، بسیار آزارش می‌داده و تا همه را به پشت خط درگیری منتقل نمی‌کرده، آرام نمی‌شده است.
    به‌دلیل کمبود وسایل نقلیه هم، چون ایران در زمان جنگ، در تحریم غرب بود، از ماشین‌های بیابانی توریستی ژاپنی به‌عنوان وسایل نقلیه سپاه و تیپ ۲۷ استفاده شد یعنی تویوتاهای کالسکه‌ای و لندکروز که براساس ماشین انگلیسی رنجرور کپی شده بود. به‌همین‌دلیل هم بوده که اولین سری تویوتاهای وارداتی به ایران، عموماً رنگ‌های غیرنظامی مثل سفید یخچالی، خردلی و یا سرخِ جگری داشته‌اند به‌هرحال، هر گردان، از ۳ گروهان تشکیل می‌شود و در مجموع، ۳۱۶ نفر نیرو دارد. یکی از نمودهای بارز کمبود امکانات و سلاح در بدو تشکیل تیپ ۲۷ این بوده که برای هر نیروی رزمی، باید ۵ عدد خشاب اسلحه کلاشنیکف درنظر گرفته می‌شد اما با مشکلات بسیار، تنها یک خشاب برای نیروها فراهم می‌شود. و یا تسلیحاتی هم که از طرف واحد تدارکات سپاه منطقه ۸ خوزستان به تیپ ۲۷ داده می‌شود، مستعمل و از رده خارج بوده‌اند. به روایت برخی از راویان و شاهدان، «بعید نبود با شلیک یک خشاب ۳۰ تایی، لوله بعضی از کِلاش‌ها بترکد.» در زمینه فعالیت‌های بخش امداد و بهداری تیپ هم کمبود امکانات باعث می‌شود کیسه‌های کوچک امداد برای کمک به زخمی‌های معرکه جنگ، با استفاده از پارچه‌های اضافی کارگاه‌های تولید لباس فرم سپاه تولید شود. همچنین در ابتدای امر، نیروهای تیپ ۲۷ به‌دلیل نداشتن جیب خشاب اسلحه، ناچار بوده‌اند خشاب اسلحه‌ها را در جیب شلوار خود گذاشته و در نبرد شرکت کنند. به‌دلیل کمبود وسایل نقلیه هم، چون ایران در زمان جنگ، در تحریم غرب بود، از ماشین‌های بیابانی توریستی ژاپنی به‌عنوان وسایل نقلیه سپاه و تیپ ۲۷ استفاده شد یعنی تویوتاهای کالسکه‌ای و لندکروز که براساس ماشین انگلیسی رنجرور کپی شده بود. به‌همین‌دلیل هم بوده که اولین سری تویوتاهای وارداتی به ایران، عموماً رنگ‌های غیرنظامی مثل سفید یخچالی، خردلی و یا سرخِ جگری داشته‌اند و رزمندگان ایرانی برای استفاده از آن‌ها در جبهه، ناچار به گِل‌مالی و استتار خاکی‌شان بوده‌اند. دیگر کمبودهای تیپ ۲۷ را می‌توان در کلام مجتبی صالح‌پور از راویان و بازماندگان آن‌سال‌ها مشاهده کرد: «عملا تا شروع عملیات، ما حتی یک قبضه توپ ضدهوایی نداشتیم.» جعفر جهروتی‌زاده هم که مسئولیت بخش تخریب تیپ را به‌عهده داشته، تا شروع عملیات فتح‌المبین، چندعدد بیشتر مین در اختیار نداشته است. با این‌حال طبق روایت خود جهروتی‌زاده، تیپ ۲۷ که در بدو تشکیل، عاری از امکانات بود، پس از پایان عملیات فتح‌المبین، با غنایمی که از نیروهای عراقی گرفت، دیگر از نظر امکانات مهندسی تخریب، دچار فقر و کمبود نبود.
    *۳- اتفاقات مهم تا پیش از نبرد فتح‌المبین
    پس از موفقیت و ثمربخشی ۴ عملیات موفق ثامن‌الائمه، طریق القدس، مطلع‌الفجر و محمدرسول‌الله توسط ایران، پیش از وقوع عملیات فتح‌المبین، هیأتی از کمیته صلح سازمان کنفرانس اسلامی وارد بغداد و ۲ روز بعد وارد تهران شد. این‌اتفاق روز ۱۶ اسفند سال ۶۰ رخ داد. آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هم در خاطرات روزانه‌ای که دوشنبه ۱۷ اسفند نوشته، درباره فشارهای خارجی بر ایران، برای پذیرش صلح با صدام و توقف پیشروی برای ادامه آزادسازی مناطق خوزستان، آورده است: «می‌گفتند آتش‌بس را بپذیرید و با مذاکره درباره اروندرود موافقت کنید. مرزهای زمینی همان باشد که در قرارداد الجزایر است. صدام می‌گوید: پس از آتش‌بس، مذاکره و سپس خروج نیروهای عراق از سرزمین‌های اشغالی. ما روی شرط‌های قبلی پافشاری کردیم: خروج بی‌قید و شرط، پرداخت خسارت، کیفر متجاوز و برگشت آوارگان عراقی.» همان‌زمان محسن رضایی فرمانده وقت سپاه هم در یک‌سخنرانی در صبحگاه دوکوهه به نیروهای تیپ ۲۷ گفت آمریکا با تمام قدرت می‌خواهد صدام را نجات بدهد و اضافه کرد که دشمنان می‌خواهند با هیأت‌ها و کنفرانس‌ها و مذاکره‌ها، جلوی عملیات بعدی شما را بگیرند.
    در ادامه روند این‌اتفاقات، نخستین لشگر نیروی زمینی سپاه با نام لشگر ۵ نصر تشکیل شد و بنا، بر این قرار شد که با استعداد ۲ تیپ مکانیزه تیپ ۲۷ محمدرسول‌الله و تیپ ۷ ولی‌عصر با فرماندهی حسن باقری فعالیت کند. قرارگاه مرکزی مشترک سپاه و ارتش یعنی کربلا هم اعلام کرد برای عملیات پیش‌رو یعنی فتح‌المبین، در هر یک از قرارگاه‌های قدس، نصر، فجر و فتح باید یک‌لشگر از نیروی زمینی سپاه با یک‌لشگر از نیروی زمینی ارتش ادغام و وارد عمل شوند. شاید بد نباشد برای برخی از علاقه‌مندان و اهالی پژوهش، این‌توضیح ارائه شود که سطح تقسیم مسئولیت سپاه و ارتش در همکاری‌شان در دو عملیات فتح‌المبین و بیت‌المقدس چگونه بوده است. در این‌تقسیم‌وظیفه و همکاری مشترک، مسئولیت فرماندهی در سطح پشتیبانی یعنی کاتیوشا، توپخانه، بهداری و ارکان اداری به‌عهده ارتش؛ و مسئولیت مدیریت عملیاتی یگان‌های ادغامی در خط نبرد، با سپاه بود.
    محسن رضایی نیز که به‌دلیل تحمل فشار بالای پرواز هواپیمای جنگنده، بعد از رفت و برگشت، ناچار به استراحت و بستری‌شدن می‌شود، در دیدار با امام خمینی (ره) ضمن درخواست استخاره گفته بود وضع نیروهای ایرانی، بسیار خراب است و با وجود کمبود مهمات و امکانات، واقعاً درمانده‌ایم که چه کنیم؟ دشمن به ما حمله کرده (منظور تک بازدارنده عراقی‌هاست) و نیروهای ما کم‌اند که امام (ره) در پاسخ می‌گوید این‌مساله مورد استخاره نیست و شما باید با امید به خدا و معیارهای عقلانی، عمل کنید پیش از نبرد فتح‌المبین، عراق باعنوان قدرت عظیم دفاعی عراق، اقدام به تک بازدارنده‌ای در جبهه شوش کرد که هدفش به تأخیر انداختن عملیات تهاجمی ایران بود. اما این‌تک شکست خورد. در ادامه همین‌اتفاق، مشابه با تشکیل قوای یرموک که توسط اردن انجام شده بود، حاکمان کشورهای عرب منطقه هم تحت عنوان رسالت قومیت عربی خود، اعلام کردند حاضر به کرایه‌دادن نیروهای خود به عراق هستند.
    یکی از خاطرات مهم مربوط به روزهای پیش از فتح‌المبین که جزو نقل‌های شنیده‌شده هم هست، سوارشدن محسن رضایی به هواپیمای جنگنده F5 برای رسیدن به تهران و دیدار با امام خمینی (ره) است. نیروهای ارتش و سپاه که از هرطرف تحت فشار بودند، با توجه به فشارهای بین‌المللی و محدودیت امکانات، برای انجام عملیات فتح‌المبین که طرح اصلی آن، اصل غافلگیری برای تصرف توپخانه‌های عراق بود، به‌شدت مردد بودند. به‌همین‌دلیل سرهنگ صیاد شیرازی فرمانده نیروزی زمینی ارتش و محسن رضایی فرمانده سپاه در نهایت تصمیم می‌گیرند برای کسب تکلیف و دریافت نظر نهایی، با امام خمینی (ره) مشورت کنند اما چون زمان باقی‌مانده تا شروع عملیات بسیار اندک بوده و رفت و آمد با هواپیمای مسافربری هم به کشتن زمان منجر می‌شده، در نهایت با اظهار آمادگی یکی از خلبانان نیروی هوایی ارتش به‌نام حق‌شناس که بعداً شهید می‌شود، محسن رضایی در یکی از دو کابین هواپیمای جنگنده F5 می‌نشیند و فاصله دزفول تا تهران را ۲۰ دقیقه‌ای طی می‌کند. صیاد شیرازی در این‌باره در خاطراتش گفته است: «آخرین بررسی مشترک من و فرمانده سپاه به این نتیجه رسید که باید این مطلب را به حضرت امام منتقل کنیم که وضع ما نگران‌کننده است.» رضایی نیز که به‌دلیل تحمل فشار بالای پرواز هواپیمای جنگنده، بعد از رفت و برگشت، ناچار به استراحت و بستری‌شدن می‌شود، در دیدار با امام خمینی (ره) ضمن درخواست استخاره گفته بود وضع نیروهای ایرانی، بسیار خراب است و با وجود کمبود مهمات و امکانات، واقعاً درمانده‌ایم که چه کنیم؟ دشمن به ما حمله کرده (منظور تک بازدارنده عراقی‌هاست) و نیروهای ما کم‌اند که امام (ره) در پاسخ می‌گوید این‌مساله مورد استخاره نیست و شما باید با امید به خدا و معیارهای عقلانی، عمل کنید. اما به دستور امام (ره) در آن‌جلسه، قرآن به طلب خیر باز شده و سوره فتح می‌آید. رضایی در آن‌دیدار به امام خمینی (ره) گفته بود: «اصلا منطقه عجیب و غربی است. خواهش می‌کنیم حداقل استخاره کنید که حمله کنیم یا نه.»
    به‌هرحال در حین همه اتفاقات خارجی و داخلی، پیش از این‌دیدار نهایی با امام خمینی (ره) شناسایی‌های عملیات فتح‌المبین توسط فرماندهی و نیروهای اطلاعات عملیات تیپ ۲۷ انجام گرفت و متوسلیان قصد داشت از همان‌روش عملیات‌های محمدرسول‌الله و مطلع‌الفجر یعنی تک احاطه‌ای استفاده کند. در جبهه مقابل، شیوه کار عراقی‌ها هم به‌بیان خود متوسلیان این‌گونه بوده است: «روش کار ارتش عراق هم از این‌قرار بود که می‌آمد و نیروهای غیرکیفی خودش را در حجمی محدود، جلو می‌گذاشت و به‌اصطلاح در خط مقدم روبروی ما می‌چید و بعد از آن هم که ما حمله می‌کردیم، درگیر می‌شدیم و خط دشمن را می‌گرفتیم، ارتش عراق با حجم انبوه آتش توپخانه و حملات مستمر واحدهای تانک خودش، دست به کار می‌شد، پشت سر هم به ما پاتک می‌زد و مواضع‌مان را داغان می‌کرد.» این‌توضیحات پس از اجرای عملیات فتح‌المبین توسط فرمانده تیپ ۲۷ بیان شدند.
    با برگشت به بحث تیپ ۲۷، بحث و مجادله متوسلیان و وزوایی فرمانده گردان حبیب، در همان‌روزگار تمرین، آموزش، شناسایی و آمادگی برای عملیات فتح‌المبین رخ داده است. وزوایی در همان‌روزها مصاحبه‌ای با مجله امید انقلاب داشته و سخنانی گفته که به نظر خیلی از مخاطبان امروزی، افسانه می‌رسند. او در این‌گفتگو از شور و شوق نیروهای رزمنده برای قرارگیری در جلوی صف حمله گفته است: «در بین برادران ما دعوا بود و هرکس می‌آمد و تقاضا می‌کرد که شب حمله در جلوی ستون گردان قرار بگیرد و …» یکی از سخنان مهم وزوایی هم در این‌مصاحبه که بیانگر نیروی ایمان چهره‌های انقلابی مثل او هستند، درباره یکی از سنت‌های الهی است: «در هر صورت این‌وعده الهی است که هرگاه انسان‌ها در جهت اراده الله قدم بردارند و در این راه از جان و مال هرآنچه در اختیار دارند، بگذرند، خداوند نیز در عوض، پیروزی را به آنها خواهد داد، ان‌شاالله.» البته نباید از استفاده قید «ان‌شاالله» که به‌کرات توسط فرماندهانی چون متوسلیان، وزوایی، همت و… استفاده می‌شده هم چشم پوشید. یکی از ویژگی‌های دیگر محسن وزوایی، رک و راست بودن با نیروهای تحت امرش بوده است. مسعود مرادی جانشین گردان حبیب در آن‌برهه درباره سخنانی که فرماندهان گردان حبیب به نیروهای خط‌شکن خود داشته‌اند، می‌گوید: «در عرف نظامی از پیش گفته نمی‌شود شما از ماموریت‌تان زنده برنمی‌گردید. اما مسئولین گروهان به برادران رزمنده می‌گفتند در این‌ماموریت مراجعتی در کار نیست.» وزوایی هم پیش از شروع آموزش در بلتا به نیروها گفته بوده اگر کسی احتمال می‌دهد هنگام آموزش یا حمله بِبُرد، صادقانه بیاید به خودم بگوید تا او را به گردان دیگری بفرستم. علت همه این‌حرف‌ها و اتمام‌حجت‌ها هم مأموریت مهم و حساس گردان‌های حبیب، سلمان و حمزه در عملیات فتح‌المبین بوده است.
    در همان‌زمان، شناسایی‌های شبانه و باز کردن معابر حرکت نیروها در میدان‌های مین عراق، ادامه داشته است. جعفر جهروتی‌زاده که ابتدای تشکیل تیپ ۲۷ از کمبود امکانات تخریب و آموزش به تخریب‌چیان صحبت کرده و در انتهای فتح‌المبین از برطرف شدن فقر امکانات تیپ گفته، آن‌شب‌ها درگیر خنثی‌کردن مین و بازکردن راه پیشروی نیروها برای شب عملیات بوده است. او در این‌زمینه تدبیری به کار گرفته و طوری مین‌ها را خنثی می‌کرده که نیروهای عراقی درصورت بازرسی میدان‌های مین خود، متوجه تغییر در وضعیت مین‌ها و خنثی‌شدنشان نشوند. جهروتی‌زاده در روایتش از آن‌شب‌ها، اشاره دارد که که چاشنی‌های انفجاری مین‌ها را خارج کرده و سپس چاشنی‌های خالی یا غیرانفجاری به‌جایشان می‌گذاشته تا در صورت بازرسی مین‌ها توسط نیروهای عراقی، مین‌ها ظاهر مین خنثی‌نشده را داشته باشند. او در خاطراتش گفته: «مواظب بودیم چیزی هم به منطقه اضافه نکنیم که یک‌وقت موجب شک و شبهه دشمن بشود.»
    جعفر جهروتی‌زاده، مسئول وقت بخش تخریب تیپ ۲۷ و یکی از راویان امروز
    اما یکی از خاطرات جالب رزمندگان تیپ ۲۷ در شب‌های شناسایی فتح‌المبین، کاری است که حسین قجه‌ای فرمانده خجالتی گردان سلمان در خطوط عراقی‌ها انجام می‌دهد. او و جمعی از رزمندگان، بین نیروهای عراقی، مشغول شناسایی مواضع و استحکامات دشمن بوده‌اند که قجه‌ای با آرامش و خونسردی تعدادی از قمقمه‌های نیروها را گرفته و آن‌ها را کنار سنگرهای عراقی پر می‌کند. نیروهای عراقی هم که او را می‌بینند، تصور می‌کنند یکی از نیروهای خودشان است و مزاحمش نمی‌شوند.
    یکی از نکات و تفاوت‌های متمایز شناسایی‌های نیروهای ایرانی و عراقی در طول جنگ ۸ ساله، این است که شناسایی‌های نیروهای ایرانی و تطبیق واقعیات با نقشه، توسط نیروهای اطلاعات عملیات و حتی خود فرماندهان رده‌بالا انجام می‌شد اما نیروهای عراقی از امکانات جاسوسی و نقشه‌های ماهواره‌ای آماده که آمریکا، شوروی و دیگر قدرت‌های غربی در اختیارشان قرار می‌دادند، بهره می‌بردند و از نظر صرفه‌جویی در زمان شناسایی، از ایران جلوتر بودند.
    ادامه دارد…
  • نامزدهای نهایی جایزه لاک‌پشت پرنده معرفی شدند

    نامزدهای نهایی جایزه لاک‌پشت پرنده معرفی شدند

    به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، اگرچه برگزاری هشتمین دوره‌ اهدای نشان‌های طلایی و نقره‌ای لاک‌پشت پرنده به دلیل شیوع کرونا به‌تعویق افتاده است، اما نامزدهای نهایی دریافت این نشان معرفی شدند.

    ۹ کتاب پس از بررسی آثاری با امتیاز ۶ و ۵ به فهرست‌های فصلی «لاک‌پشت پرنده» در سال ۱۳۹۷ راه پیدا کرده بودند و بعد از ساعت‌ها بحث و گفت‌وگو، به عنوان نامزد نهایی اعلام شدند. برگزیدگان برای دریافت نشان از بین این کتاب‌ها انتخاب و معرفی خواهند شد:

    ۱. این کتاب را ممنوع کنید/ نویسنده: الن گرتز/ مترجم: سارا عاشوری/ ناشر: پرتقال

    ۲. پسری که با پیراناها شنا کرد/ نویسنده: دیوید آلموند/ تصویرگر: الیور جفرز/ مترجم: ریحانه جعفری/ ناشر: هوپا

    ۳. جنگل برای همه/ ایده‌پرداز و تصویرگر: نازنین عباسی/ طراح و سازنده اوریگامی: علیرضا علاءالدینی/ عکاس: بهداد شیرمحمدی/ ناشر: فاطمی(کتاب طوطی)

    ۴. دشمن/ نویسنده: دیوید کالی/ تصویرگر: سرژ بلوک/ مترجم: رضی هیرمندی/ ناشر: کتاب چ (چشمه)

    ۵. شکارگاه عجیب/ نویسنده: سمیرا آرامی/ تصویرگر: معصومه صحبتی/ ناشر: شرکت انتشارات فنی ایران

    ۶. قبرستان عمودی (از مجموعه‌ دروازه‌ مردگان)/ نویسنده: حمیدرضا شاه‌آبادی/ ناشر: افق

    ۷. گفت‌وگوی جادوگر بزرگ با ملکه‌ جزیره‌ رنگ‌ها/ نویسنده: جمشید خانیان/ ناشر: افق

    ۸. ماجراهای ریگو و رزا/ نویسنده: لورنتس پائولی/ تصویرگر: کاترین شرر/ مترجم: الهام مقدس/ ناشر: ایران‌بان

    ۹. من پنیرم/ نویسنده: رابرت کورمیر/ مترجم: رویا زنده بودی/ ناشر: آفرینگان

    گروه داوری «لاک‌پشت پرنده» در هشتمین دوره‌ اهدای نشان‌های طلایی و نقره‌ای شامل حمید اباذری، معصومه انصاریان، محمود برآبادی، جعفر توزنده‌جانی، شکوه حاجی‌نصرالله، مینا حدادیان، شیوا حریری، شادی خوشکار، فاطمه زمانی، علی‌اصغر سیدآبادی، رودابه کمالی، گیسو فغفوری، نلی محجوب، مریم محمدخانی، فرمهر منجزی، رویا میرغیاثی و سیدمهدی یوسفی هستند.

    ۵۷۵۷