برچسب: فرهنگ>فرهنگ عمومی

  • ۳ بعد رسانه‌ای یک «اعتراض ناکام»/ «اغتشاش» یک‌شبه نازل نمی‌شود

    ۳ بعد رسانه‌ای یک «اعتراض ناکام»/ «اغتشاش» یک‌شبه نازل نمی‌شود

    خبرگزاری مهر– گروه فرهنگ؛ حمیدرضا بوالی، تاریخ سهمیه‌بندی بنزین در ایران به چیزی حدود یک دهه قبل برمی‌گردد. فارغ از درست یا غلط بودن این طرح، ترس از شورش و ناامنی، اصلی‌ترین مانع از اجرای این طرح بود. ترس دولت از اتفاقی که به صورت رسمی با معیشت مردم در ارتباط بود چندان هم بیراه نبود. اخبار غیررسمی از صبح آن روز نشان می‌داد که ظاهرا تصمیم دولت برای سهمیه‌بندی بنزین به قطعیت رسیده است و امشب قرار است انجام شود. شب؛ اما رئیس‌جمهور وقت روبه‌روی مردم نشست و به طور زنده و مفصل برای مردم توضیح داد که این مکانیزم قرار است چگونه انجام شود و به زندگی آنها بهبود ببخشد و اعلام کرد که عواید این طرح هم اکنون در حساب شماست. ماجرا به آرامی رد شد.

    متفاوت است این وضعیت با دولتی که مردم را شبانه بدون اطلاع قبلی و با خیال خودش با زرنگی با تغییر نرخ در  شمارشگر قیمت در پمپ بنزین‌ها مواجه می‌کند. اینجا صحبت از استراتژی غلط یا درست نیست. مسئله فقدان هر نوع استراتژی رسانه‌ای است. فقدان هر نوع سرمایه‌گذاری برای مواجهه رسانه‌ای این ماجرا با مردم. به شکل واضحی دولت مستقر هیچ الگویی برای رسانه‌ای کردن یکی از مهم‌ترین و حساس‌ترین تصمیمات عمر کاری خود ندارد. واضح است که اصلا به این موضوع فکر نکرده است و واضح است که با چیزی به نام پیوست رسانه ای اساسا بیگانه است. 

    چند ساعت بعد نوبخت رئیس سازمان برنامه و بودجه و ربیعی سخنگوی دولت تازه به میدان آمدند و بعد از شوک بزرگ اولیه در کمال حیرت تازه اعلام کردند که عواید این سهمیه‌بندی و افزایش قیمت قرار است طبق فرآیندی (ظاهرا نامعلوم و هنوز قطعی نشده) به حساب یارانه‌بگیران واریز شد. چیز جدید و عجیبی نبود. مشاور رسانه‌ای دولت کماکان در توئیتر مشغول بازی با کلمات و ساخت جملات قصار است؛ سخنگوی دولت فقط خود را موظف می‌داند که در ساعاتی مشخص در مکانی مشخص به سوالاتی مشخص پاسخ دهد و رئیس دولت تازه یادش آمده است که با رقبای انتخاباتی‌اش تسویه حساب کند.

    چیز جدید و عجیبی نبود. مشاور رسانه‌ای دولت کماکان در توئیتر مشغول بازی با کلمات و ساخت جملات قصار است؛ سخنگوی دولت فقط خود را موظف می‌داند که در ساعاتی مشخص در مکانی مشخص به سوالاتی مشخص پاسخ دهد و رئیس دولت تازه یادش آمده است که با رقبای انتخاباتی‌اش تسویه حساب کند.با گذشت سه روز از اعلام این تصمیم حیاتی در معیشت اکثریت مردم ایران و بالاگرفتن دامنه اعتراض به این تصمیم رئیس‌جمهور هنوز احساس نمی‌کند که نیاز به گفتگوی مستقیم و رودررو با مردم دارد. هنوز سرنوشت عواید این طرح برای دولت مشخص نیست. برخی از اعتباری غیرنقدی صحبت می‌کنند و برخی نیز از مبلغی ماهیانه و پایدار و دولت در پایین‌ترین میزان اعتماد و اعتبار قرار گرفته است. این سرنوشت دولتی است که فقط وقت انتخابات، تکنیک‌های رسانه ای و تبلیغ جمعی را خوب بلد است و به شکلی موثر  آنها را بی‌رحمانه به کار می‌گیرد و بعد از انتخابات از پیاده کردن ساده‌ترین اصول رسانه‌ای و ارتباط با مردم عاجر است. شاید خودش را بی‌نیاز از گفتگو می‌داند و شاید هم به چیزهای دیگری جز راضی بودن مردم فکر می‌کند. این اولین بعد رسانه‌ای شکل‌گیری چیزی به نام «اعتراض ناکام» است. چیزی که چند روزی است ایران را تحت تاثیر قرار داده است منشعب از یک سیاست رسانه‌ای غلط نیست. بی‌سیاستی رسانه‌ای است که این‌گونه همه را آزار می‌دهد. چیزی برای تحلیل وجود ندارد. سه روز گذشته است و رئیس جمهور همچنان فقط در هیئت دولت حرف می زند و انتظار خوش بین ها برای پاسخگویی مستقیم و رودرروی او با مردم در حال کمرنگ شدن است. روحانی ظاهرا نیازی به حرف زدن با مردم نمی بیند.

    اعتراض اما با یک وجه رسانه‌ای دیگر ناکام می‌ماند؛ هلهله ساکنین فضای مجازی، سلبریتی‌ها و رادیو و تلویزیون‌های فارسی زبان خارجی بالای سر دغدغه مردم.

    ****

    ۵ سال پیش در صبح یکی از روزهای سرد آبان ماه ریحانه جباری اعدام شد. دختر ۲۶ ساله‌ای که ۷ سال قبل از آن مردی به نام سربندی را با ضربات چاقو به قتل رساند. داستان قتل و محاکمه ریحانه جباری داستان جالب و تاثربرانگیزی بود. از چند سال پیش که ماجرای محاکمه او رسانه‌ای شد او در مرکز توجه رسانه‌های خارجی فارسی زبان قرار گرفت. ابهام در شیوه قتل او به زعم مخالفان قصاصش، ماجرا را پیچیده‌تر کرد. انبوهی از اعتراضات رسانه‌ای به قصاص او در فضای مجازی  پخش شد و سرانجام کار به نامه‌نگاری‌ها و مصاحبه‌های سلبریتی‌ها با خانواده مرحوم سربندی برای گرفتن رضایت او کشید. طیف وسیعی از سلبریتی‌های ایرانی و رسانه‌های فارسی‌زبان با مورد خطاب قرار دادن خانواده سربندی تقاضای عفو و بخشش ریحانه جباری را با حجم وسیع و پرتعدادی اعلام کردند. درخواست‌هایی که مضمون ضمنی خیلی از آنها ناعادلانه بودن این حکم قضایی، سیستم قضایی جمهوری اسلامی، نادیده گرفتن حقوق زنان در نظام اسلامی و غرغرهای همیشگی این جور مواقع بود.

    شعبانی وکیل مدافع خانواده سربندی چند ماه قبل از اعدام ریحانه جباری در گفتگو با رسانه‌ای به صورت صریحی اعلام کرد: عمیقاً به تمام رسانه‌ها و مدعیان طرفداری از خانم جباری توصیه می‌کنم هرگونه موضع‌گیری، خصومت و تسویه حساب با حکومت جمهوری اسلامی و نهادهای مربوطه را به موضوع مجرمیت خانم جباری گره نزنند، چرا که این امر سبب می‌شود بیش از پیش؛ از موضوع اخذ رضایت و گذشت شکات فاصله بگیریم.

    و ریحانه جباری سرانجام اعدام شد. غم‌انگیزانه. وکیل خانواده می‌گفت خانواده سربندی بارها تا بخشش پیش رفته‌اند و بعد که این هجوم را دیده‌اند پشیمان شده‌اند. این همانی است که در مقیاسی بزرگتر چیزی به نام ناکامی اعتراض آرام در ایران در روزگار ما را تشریح می‌کند. بسیاری از اوقات ابهام یا اعتراض به یک مورد در جای خود منطقی است. مردم دغدغه دارند و مسئله دارند اما با خیمه زدن لشکر فضای مجازی و رسانه‌های بیکانه و سلبریتی‌ها اصل اعتراض به زودی تحت تاثیر قرار می‌گیرد و کم‌کم ناپدید می‌شود. به محض بلند شدن یک علم اعتراض در ایران، عقده‌گشایان همیشگی از جمهوری اسلامی خیلی زود دست به کار می‌شوند و انتقام شکست‌های خود از شکست‌های منطقه‌ای در غرب آسیا تا شکست عشقی از آخرین دوست‌دختر خود را روانه جمهوری اسلامی می‌کنند. با این وضعیت طبیعی است که اصل دغدغه و ماجرا خیلی زود به حاشیه می‌رود اصل ماجرا مورد ابهام و تردید قرار می‌گیرد و علاوه بر آن خشونتِ متضمن این انتقام‌گیری‌ها خیلی زود سبب واکنش‌های تامین‌کنندگان امنیت می‌شود و در نهایت آن چیزی که باقی می‌ماند خشونت، عقده‌گشایی و فراموش شدن اصلی ماجرا زیر صدای هلهله آنهایی است که ربطی به اصل انگیزه اعتراض ندارد و نه تنها برای معترضین دلی نمی‌سوزانند بلکه معمولا با تحقیر به آنها نگاه می‌کنند. 

    ****

    به محض بلند شدن یک علم اعتراض در ایران، عقده‌گشایان همیشگی از جمهوری اسلامی خیلی زود دست به کار می‌شوند و انتقام شکست‌های خود از شکست‌های منطقه‌ای در غرب آسیا تا شکست عشقی از آخرین دوست‌دختر خود را روانه جمهوری اسلامی می‌کنند. با این وضعیت طبیعی است که اصل دغدغه و ماجرا خیلی زود به حاشیه می‌رود۱۰ سال پیش در شب ۲۲ خرداد سال ۸۸؛ در شرایطی که نتایج انتخابات ریاست جمهوری نهم، خرد خرد در حال منتشر شدن بود یک توئیت تاریخی از وحید آنلاین یکی از فعالان مشهور رسانه ای  منتشر شد.

    این فعال رسانه‌ای که همچنان مشغول فعالیت سفت و سخت و با انگیزه رسانه‌ای است و در مواقع اعتراضاتی مثل اعتراض این روزها به شدت فعال می‌شود؛ در شب اعلام نتایج، این جمله را در صفحه شخصی اش در توئیتر نوشت، آمار اعلام می‌شد و رای احمدی‌نژاد لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و او و هم طیفانش نگران‌تر که او نوشت: “هر چه به تمدن نزدیک‌تر می‌شویم آرای میرحسین هم بیشتر می شود. امیدوار باشید.”

    و این درست در ساعت ابتدایی پایان رای گیری بود .زمانی که رای روستاها و شهرهای کوچک با درصد بالایی به نفع احمدی نژاد اعلام شده بود و رای شهرهای بزرگ به دلیل کثرت رای دهندگان همچنان مبهم و اعلام نشده باقی مانده بود و  مردم روستاها و شهرهای کوچک، به تعبیر این جمله تاریخی «بی‌تمدن» هایی بودند شایسته ملامت و تحقیر که نفهمیده بودند باید به چه کسی رای بدهند و از که حمایت کنند.

    به این شرایط اضافه کنید بی‌اعتمادی مردم به رسانه‌های رسمی را تا متوجه شوید که از یک بعد تاثیرگذار در انحراف اعتراضات صحبت می‌کنیم.

    اما چه اتفاقی می‌افتد که معترضان بی‌نظر با برخی از اغتشاشات و شعارهای نه تنها هنجارشکنانه بلکه ابلهانه همراه می‌شوند یا حداقل این است که اعتراض نمی‌کنند و علیه این شعارهای ضدملی و ضددینی واکنشی نشان نمی‌دهند؟ اینجاست که ضلع سوم مثلث ناکامی اعتراض کامل می‌شود آن هم با یک بی‌کارکردی دیگر از سوی مجموعه رسانه‌ای کل نظام. واقعیت صریح، بی‌واسطه و عریان ماجرا این است که تمام آن کاری که باید مجموعه رسانه‌ای و تبلیغی نظام می‌کرده است تا مثلا کسی به نام رضاشاه را به مردم بشناسد؛ حالا اینجا با عدم اعتراض به شعاری همچون «رضا شاه روحت شاد» نمایان می‌شود و بیرون می‌زند. جوان بعد از انقلاب متولد شده‌ای که  از انقلاب و نه رژیم پهلوی چیزی ندیده است اما قرار بوده است که با انواع و اقسام سیستم‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی ایران از آموزش و پرورش تا صداوسیما متوجه شود که کمک‌های در مقیاس جهانی ناچیز ایران به فلسطین، ملی‌گرایانه‌ترین فعالیت نظام ایران است؛ حالا خیال می‌کند پول بنزین به حسابی در غزه واریز می‌شود.

    مجموعه سیستم رسانه‌ای ایران از جاانداختن اینکه نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران نه تنها شعاری ضدانسانی و دموکراتیک است بلکه دقیقا منافع ملی ایران را هدف گرفته است عاجز است و حالا باید در این وضعیت پاسخگو باشد.

    در این جور وضعیت‌های بحرانی حالا دیگر کسی به این فکر نمی‌کند که چرا آن جوانک بی‌خبر از همه‌جای سال اول دانشگاهی هم شعارهای آنها را تکرار می‌کند. اما آن چیزی که دقیقا باید به آن فکر شود این است. اغتشاش یک‌شبه نازل نمی‌شود. بلکه ذهنیت خردخرد تغییریافته مردم در باب امور بسیار مهمی چون ولایت فقیه، حکومت جمهوری اسلامی، رژیم پهلوی، روابط ایران با کشورهای دیگر و… است که آمادگی روانی اغتشاش و شعارهای گمراه‌کننده را به وجود می آورد.

    حتما و حتما در چنین اعتراضاتی جاسوسان اسرائیل و آمریکا فعال می‌شوند؛ حتما ته‌مانده‌های مجاهدین خلق میدان‌گردانی می‌کنند اما تعمیم همه معترضان به آنها؛ گم کردن واضح نقطه تمرکز ماجراست. در این جور وضعیت‌های بحرانی حالا دیگر کسی به این فکر نمی‌کند که چرا آن جوانک بی‌خبر از همه‌جای سال اول دانشگاهی هم شعارهای آنها را تکرار می‌کند. غافل از آنکه آنچه دقیقا باید به آن فکر شود همان است. اغتشاش یک‌شبه نازل نمی‌شود. بلکه ذهنیت خردخرد تغییریافته مردم در باب امور بسیار مهمی چون ولایت فقیه، حکومت جمهوری اسلامی، رژیم پهلوی، روابط ایران با کشورهای دیگر و… است که آمادگی روانی اغتشاش و شعارهای گمراه‌کننده را به وجود می آورد.ساعت ها مستند و برنامه و گفتگو در شبکه من و تو و فقط دهه فجر یاد انقلاب افتادن رسانه های ایرانی به وجود آورنده چنین و ضعیتی است.

    حال به همه اینها اضافه کنید اخبار پرحجم و عصبی روزهای قبل درباره حجم اختلاس‌ها و فریب‌کاری‌های افراد داخل نظام را تا متوجه شوید که ذهنیت‌ها چگونه منجر به اغتشاش می‌شود و حالا وقت آن است که مجموعه رسانه‌ای و تبلیغاتی نظام را مورد خطاب قرار دهیم که برای ساخت ذهنیت و روایت ایرانی از اتفاقات ایران چه کرده‌اید که نتیجه آن این شده است؟ حتی اگر تعداد این جوانان از همه جا بی‌خبر یک نفر باشد.

    سه بعد رسانه‌ای نبود یک استراتژی رسانه‌ای مناسب از سوی دولت برای اعلام و اعمال این اتفاق، همگرایی رسانه‌های فارسی زبان و فضای مجازی در انحراف اتفاق بنزین و تمرکز بر انتقام‌گیری از نظام و نهایتا ناتوانی سیستم رسانه‌ای کل نظام در ساختن ذهنیت‌هایی معقول و منطقی و واقع‌بین، داستان امروز و دیروز ما نیست. داستان جدیدی هم نیست. سالهاست که در حال رخ دادن است و پیش‌بینی می‌شود که ماجرا ادامه دار باشد. 

  • ۳بعد رسانه‌ای یک اعتراض ناکام/وقتی رئیس جمهور با مردم حرف نمی‌زند

    ۳بعد رسانه‌ای یک اعتراض ناکام/وقتی رئیس جمهور با مردم حرف نمی‌زند

    خبرگزاری مهر– گروه فرهنگ؛ حمیدرضا بوالی، تاریخ سهمیه‌بندی بنزین در ایران به چیزی حدود یک دهه قبل برمی‌گردد. فارغ از درست یا غلط بودن این طرح، ترس از شورش و ناامنی، اصلی‌ترین مانع از اجرای این طرح بود. ترس دولت از اتفاقی که به صورت رسمی با معیشت مردم در ارتباط بود چندان هم بیراه نبود. اخبار غیررسمی از صبح آن روز نشان می‌داد که ظاهرا تصمیم دولت برای سهمیه‌بندی بنزین به قطعیت رسیده و امشب قرار است انجام شود. شب؛ اما رئیس‌جمهور وقت روبه‌روی مردم نشست و به طور زنده و مفصل و البته به زبان ساده برای مردم توضیح داد که این مکانیزم قرار است چگونه انجام شود و به زندگی آنها بهبود ببخشد و گفت برای اینکه خیال آنها راحت باشد یارانه آنها از قبل به حساب شان واریز شده و هرگاه که بنزین سهمیه بندی شود می توانند آنرا برداشت کنند. اگرچه یکی دو پمپ بنزین در تهران با مشکلاتی مواجه شد و چند ساعتی مردم در برخی خیابان ها حضور یافتند اما جامعه در یکی از خطیرترین تصمیم‌های ملی‌اش آرام ماند.

    متفاوت است این وضعیت با دولتی که مردم را شبانه بدون اطلاع قبلی و با خیال خودش با زرنگی با تغییر نرخ در  شمارشگر قیمت در پمپ بنزین‌ها مواجه می‌کندو مردم چندین ساعت پس از سهمیه بندی تنها تصویری و خبری کوتاه از رئیس جمهورشان می بینند که بر صدر مجلسی از مقامات دولتی جلوس کرده و می گوید سهمیه بندی به نفع مردم است، بی حرف پیش و پس! اینجا صحبت از استراتژی غلط یا درست نیست. مسئله فقدان هر نوع استراتژی رسانه‌ای است. فقدان هر نوع سرمایه‌گذاری برای مواجهه رسانه‌ای این ماجرا با مردم. به شکل واضحی دولت مستقر هیچ الگویی برای رسانه‌ای کردن یکی از مهم‌ترین و حساس‌ترین تصمیمات عمر کاری خود ندارد. واضح است که اصلا به این موضوع فکر نکرده است و واضح است که با چیزی به نام پیوست رسانه ای اساسا بیگانه است. 

    چند ساعت بعد نوبخت رئیس سازمان برنامه و بودجه و ربیعی سخنگوی دولت تازه به میدان آمدند و بعد از شوک بزرگ اولیه در کمال حیرت تازه اعلام کردند که عواید این سهمیه‌بندی و افزایش قیمت قرار است طبق فرآیندی (ظاهرا نامعلوم و هنوز قطعی نشده) به حساب یارانه‌بگیران واریز شد. چیز جدید و عجیبی نبود. مشاور رسانه‌ای دولت کماکان در توئیتر مشغول بازی با کلمات و ساخت جملات قصار است؛ سخنگوی دولت فقط خود را موظف می‌داند که در ساعاتی مشخص در مکانی مشخص به سوالاتی مشخص پاسخ دهد و رئیس دولت تازه یادش آمده است که با رقبای انتخاباتی‌اش تسویه حساب کند.

    چیز جدید و عجیبی نبود. مشاور رسانه‌ای دولت کماکان در توئیتر مشغول بازی با کلمات و ساخت جملات قصار است؛ سخنگوی دولت فقط خود را موظف می‌داند که در ساعاتی مشخص در مکانی مشخص به سوالاتی مشخص پاسخ دهد و رئیس دولت تازه یادش آمده است که با رقبای انتخاباتی‌اش تسویه حساب کندبا گذشت سه روز از اعلام این تصمیم حیاتی در معیشت اکثریت مردم ایران و بالاگرفتن دامنه اعتراض به این تصمیم رئیس‌جمهور هنوز احساس نمی‌کند که نیاز به گفتگوی مستقیم و رودررو با مردم دارد. هنوز سرنوشت عواید این طرح برای دولت مشخص نیست. برخی از اعتباری غیرنقدی صحبت می‌کنند و برخی نیز از مبلغی ماهیانه و پایدار و دولت در پایین‌ترین میزان اعتماد و اعتبار قرار گرفته است. این سرنوشت دولتی است که فقط وقت انتخابات، تکنیک‌های رسانه ای و تبلیغ جمعی را خوب بلد است و به شکلی موثر  آنها را بی‌رحمانه به کار می‌گیرد و بعد از انتخابات از پیاده کردن ساده‌ترین اصول رسانه‌ای و ارتباط با مردم عاجز است. شاید خودش را بی‌نیاز از گفتگو می‌داند و شاید هم به چیزهای دیگری جز راضی بودن مردم فکر می‌کند. این اولین بعد رسانه‌ای شکل‌گیری چیزی به نام «اعتراض ناکام» است. چیزی که چند روزی است ایران را تحت تاثیر قرار داده است منشعب از یک سیاست رسانه‌ای غلط نیست. بی‌سیاستی رسانه‌ای است که این‌گونه همه را آزار می‌دهد. چیزی برای تحلیل وجود ندارد. سه روز گذشته است و رئیس جمهور همچنان فقط در هیئت دولت حرف می زند و انتظار خوش بین ها برای پاسخگویی مستقیم و رودرروی او با مردم در حال کمرنگ شدن است. روحانی ظاهرا نیازی به حرف زدن با مردم نمی بیند.

    اعتراض اما با یک وجه رسانه‌ای دیگر ناکام می‌ماند؛ هلهله ساکنین فضای مجازی، سلبریتی‌ها و رادیو و تلویزیون‌های فارسی زبان خارجی بالای سر دغدغه مردم.

    ****

    ۵ سال پیش در صبح یکی از روزهای سرد آبان ماه ریحانه جباری اعدام شد. دختر ۲۶ ساله‌ای که ۷ سال قبل از آن مردی به نام سربندی را با ضربات چاقو به قتل رساند. داستان قتل و محاکمه ریحانه جباری داستان جالب و تاثربرانگیزی بود. از چند سال پیش که ماجرای محاکمه او رسانه‌ای شد او در مرکز توجه رسانه‌های خارجی فارسی زبان قرار گرفت. ابهام در شیوه قتل او به زعم مخالفان قصاصش، ماجرا را پیچیده‌تر کرد. انبوهی از اعتراضات رسانه‌ای به قصاص او در فضای مجازی  پخش شد و سرانجام کار به نامه‌نگاری‌ها و مصاحبه‌های سلبریتی‌ها با خانواده مرحوم سربندی برای گرفتن رضایت او کشید. طیف وسیعی از سلبریتی‌های ایرانی و رسانه‌های فارسی‌زبان با مورد خطاب قرار دادن خانواده سربندی تقاضای عفو و بخشش ریحانه جباری را با حجم وسیع و پرتعدادی اعلام کردند. درخواست‌هایی که مضمون ضمنی خیلی از آنها ناعادلانه بودن این حکم قضایی، سیستم قضایی جمهوری اسلامی، نادیده گرفتن حقوق زنان در نظام اسلامی و غرغرهای همیشگی این جور مواقع بود.

    شعبانی وکیل مدافع خانواده سربندی چند ماه قبل از اعدام ریحانه جباری در گفتگو با رسانه‌ای به صورت صریحی اعلام کرد: عمیقاً به تمام رسانه‌ها و مدعیان طرفداری از خانم جباری توصیه می‌کنم هرگونه موضع‌گیری، خصومت و تسویه حساب با حکومت جمهوری اسلامی و نهادهای مربوطه را به موضوع مجرمیت خانم جباری گره نزنند، چرا که این امر سبب می‌شود بیش از پیش؛ از موضوع اخذ رضایت و گذشت شکات فاصله بگیریم.

    و ریحانه جباری سرانجام اعدام شد. غم‌انگیزانه. وکیل خانواده می‌گفت خانواده سربندی بارها تا بخشش پیش رفته‌اند و بعد که این هجوم را دیده‌اند پشیمان شده‌اند. این همانی است که در مقیاسی بزرگتر چیزی به نام ناکامی اعتراض آرام در ایران در روزگار ما را تشریح می‌کند. بسیاری از اوقات ابهام یا اعتراض به یک مورد در جای خود منطقی است. مردم دغدغه دارند و مسئله دارند اما با خیمه زدن لشکر فضای مجازی و رسانه‌های بیگانه و سلبریتی‌ها اصل اعتراض به زودی تحت تاثیر قرار می‌گیرد و کم‌کم ناپدید می‌شود. به محض بلند شدن یک علم اعتراض در ایران، عقده‌گشایان همیشگی از جمهوری اسلامی خیلی زود دست به کار می‌شوند و انتقام شکست‌های خود از شکست‌های منطقه‌ای در غرب آسیا تا شکست عشقی از آخرین دوست‌دختر خود را روانه جمهوری اسلامی می‌کنند. با این وضعیت طبیعی است که اصل دغدغه و ماجرا خیلی زود به حاشیه می‌رود اصل ماجرا مورد ابهام و تردید قرار می‌گیرد و علاوه بر آن خشونتِ متضمن این انتقام‌گیری‌ها خیلی زود سبب واکنش‌های تامین‌کنندگان امنیت می‌شود و در نهایت آن چیزی که باقی می‌ماند خشونت، عقده‌گشایی و فراموش شدن اصلی ماجرا زیر صدای هلهله آنهایی است که ربطی به اصل انگیزه اعتراض ندارد و نه تنها برای معترضین دلی نمی‌سوزانند بلکه معمولا با تحقیر به آنها نگاه می‌کنند. 

    ****

    به محض بلند شدن یک علم اعتراض در ایران، عقده‌گشایان همیشگی از جمهوری اسلامی خیلی زود دست به کار می‌شوند و انتقام شکست‌های خود از شکست‌های منطقه‌ای در غرب آسیا تا شکست عشقی از آخرین دوست‌دختر خود را روانه جمهوری اسلامی می‌کنند. با این وضعیت طبیعی است که اصل دغدغه و ماجرا خیلی زود به حاشیه می‌رود۱۰ سال پیش در شب ۲۲ خرداد سال ۸۸؛ در شرایطی که نتایج انتخابات ریاست جمهوری نهم، خرد خرد در حال منتشر شدن بود یک توئیت تاریخی از وحید آنلاین یکی از فعالان مشهور رسانه ای  منتشر شد.

    این فعال رسانه‌ای که همچنان مشغول فعالیت سفت و سخت و با انگیزه رسانه‌ای است و در مواقع اعتراضاتی مثل اعتراض این روزها به شدت فعال می‌شود؛ در شب اعلام نتایج، این جمله را در صفحه شخصی اش در توئیتر نوشت، آمار اعلام می‌شد و رای احمدی‌نژاد لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و او و هم طیفانش نگران‌تر که او نوشت: “هر چه به تمدن نزدیک‌تر می‌شویم آرای میرحسین هم بیشتر می شود. امیدوار باشید.”

    و این درست در ساعت ابتدایی پایان رای گیری بود .زمانی که رای روستاها و شهرهای کوچک با درصد بالایی به نفع احمدی نژاد اعلام شده بود و رای شهرهای بزرگ به دلیل کثرت رای دهندگان همچنان مبهم و اعلام نشده باقی مانده بود و  مردم روستاها و شهرهای کوچک، به تعبیر این جمله تاریخی «بی‌تمدن» هایی بودند شایسته ملامت و تحقیر که نفهمیده بودند باید به چه کسی رای بدهند و از که حمایت کنند.

    به این شرایط اضافه کنید بی‌اعتمادی مردم به رسانه‌های رسمی را تا متوجه شوید که از یک بعد تاثیرگذار در انحراف اعتراضات صحبت می‌کنیم.

    اما چه اتفاقی می‌افتد که معترضان بی‌نظر با برخی از اغتشاشات و شعارهای نه تنها هنجارشکنانه بلکه ابلهانه همراه می‌شوند یا حداقل این است که اعتراض نمی‌کنند و علیه این شعارهای ضدملی و ضددینی واکنشی نشان نمی‌دهند؟ اینجاست که ضلع سوم مثلث ناکامی اعتراض کامل می‌شود آن هم با یک بی‌کارکردی دیگر از سوی مجموعه رسانه‌ای کل نظام. واقعیت صریح، بی‌واسطه و عریان ماجرا این است که تمام آن کاری که باید مجموعه رسانه‌ای و تبلیغی نظام می‌کرده است تا مثلا کسی به نام رضاشاه را به مردم بشناسد؛ حالا اینجا با عدم اعتراض به شعاری همچون «رضا شاه روحت شاد» نمایان می‌شود و بیرون می‌زند. جوان بعد از انقلاب متولد شده‌ای که  از انقلاب و نه رژیم پهلوی چیزی ندیده است اما قرار بوده است که با انواع و اقسام سیستم‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی ایران از آموزش و پرورش تا صداوسیما متوجه شود که کمک‌های در مقیاس جهانی ناچیز ایران به فلسطین، ملی‌گرایانه‌ترین فعالیت نظام ایران است؛ حالا خیال می‌کند پول بنزین به حسابی در غزه واریز می‌شود.

    مجموعه سیستم رسانه‌ای ایران از جاانداختن اینکه نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران نه تنها شعاری ضدانسانی و دموکراتیک است بلکه دقیقا منافع ملی ایران را هدف گرفته است عاجز است و حالا باید در این وضعیت پاسخگو باشد.

    در این جور وضعیت‌های بحرانی حالا دیگر کسی به این فکر نمی‌کند که چرا آن جوانک بی‌خبر از همه‌جای سال اول دانشگاهی هم شعارهای آنها را تکرار می‌کند. اما آن چیزی که دقیقا باید به آن فکر شود این است. اغتشاش یک‌شبه نازل نمی‌شود. بلکه ذهنیت خردخرد تغییریافته مردم در باب امور بسیار مهمی چون ولایت فقیه، حکومت جمهوری اسلامی، رژیم پهلوی، روابط ایران با کشورهای دیگر و… است که آمادگی روانی اغتشاش و شعارهای گمراه‌کننده را به وجود می آورد.

    حتما و حتما در چنین اعتراضاتی جاسوسان اسرائیل و آمریکا فعال می‌شوند؛ حتما ته‌مانده‌های مجاهدین خلق میدان‌گردانی می‌کنند اما تعمیم همه معترضان به آنها؛ گم کردن واضح نقطه تمرکز ماجراست. در این جور وضعیت‌های بحرانی حالا دیگر کسی به این فکر نمی‌کند که چرا آن جوانک بی‌خبر از همه‌جای سال اول دانشگاهی هم شعارهای آنها را تکرار می‌کند. غافل از آنکه آنچه دقیقا باید به آن فکر شود همان است. اغتشاش یک‌شبه نازل نمی‌شود. بلکه ذهنیت خردخرد تغییریافته مردم در باب امور بسیار مهمی چون ولایت فقیه، حکومت جمهوری اسلامی، رژیم پهلوی، روابط ایران با کشورهای دیگر و… است که آمادگی روانی اغتشاش و شعارهای گمراه‌کننده را به وجود می آورد.ساعت ها مستند و برنامه و گفتگو در شبکه من و تو و فقط دهه فجر یاد انقلاب افتادن رسانه های ایرانی به وجود آورنده چنین وضعیتی است.

    حال به همه اینها اضافه کنید اخبار پرحجم و عصبی روزهای قبل درباره حجم اختلاس‌ها و فریب‌کاری‌های افراد داخل نظام را تا متوجه شوید که ذهنیت‌ها چگونه منجر به اغتشاش می‌شود و حالا وقت آن است که مجموعه رسانه‌ای و تبلیغاتی نظام را مورد خطاب قرار دهیم که برای ساخت ذهنیت و روایت ایرانی از اتفاقات ایران چه کرده‌اید که نتیجه آن این شده است؟ حتی اگر تعداد این جوانان از همه جا بی‌خبر یک نفر باشد.

    سه بعد رسانه‌ای نبود یک استراتژی رسانه‌ای مناسب از سوی دولت برای اعلام و اعمال این اتفاق، همگرایی رسانه‌های فارسی زبان و فضای مجازی در انحراف اتفاق بنزین و تمرکز بر انتقام‌گیری از نظام و نهایتا ناتوانی سیستم رسانه‌ای کل نظام در ساختن ذهنیت‌هایی معقول و منطقی و واقع‌بین، داستان امروز و دیروز ما نیست. داستان جدیدی هم نیست. سالهاست که در حال رخ دادن است و پیش‌بینی می‌شود که ماجرا ادامه دار باشد. 

  • تتلوهای بیشتری در راهند/ توده‌های بی شکل «تیغ دو لبه» هستند

    تتلوهای بیشتری در راهند/ توده‌های بی شکل «تیغ دو لبه» هستند

    به گزارش خبرگزاری مهر، «جامعه توده‌ای» از منظر جامعه‌شناختی در برابر «جامعه مدنی» قرار می‌گیرد؛ بررسی شاخصه‌های این دو نوع جامعه و پیامدهای فرهنگی و سیاسی آنها نیازمند تحلیلی جامعه‌شناختی است. به این بهانه در قالب پرونده «فرهنگ عمومی در جامعه توده‌ای» سراغ «سعید معدنی» جامعه‌شناس و استاد جامعه‌شناسی دانشگاه رفتیم تا تحلیل او را از وضعیت فرهنگی جامعه ایرانی که در سال‌های اخیر به وضوح نشانه‌ها و نمادهای یک جامعه توده‌ای را از خود نشان داده، جویا شویم. این مدرس دانشگاه هم به پیامدهای احتمالی توده‌ای شدن جامعه در عرصه سیاست پرداخته و هم وضعیت فرهنگی در چنین جوامعی را، با تاکید بر جامعه امروز ایران بررسی کرده است.

    پرونده «فرهنگ عمومی در جامعه توده‌ای» با تاکید بر نقد ساختاری رفتارهای توده‌وار و یکدست‌کننده در جامعه ایرانی منتشر می‌شود و بیشتر هم ناظر به سبک زندگی طبقه متوسط شهری در ایران است؛ این نقد می‌تواند حوزه‌های مختلفی را در بربگیرد از حوزه‌های فرهنگ و هنر و دین بگیرید تا سیاست و مسائل اجتماعی و…؛ آنچه برای ما اهمیت داشت فرایندهای یکدست‌ساز و سطحی‌کننده و غیرانتقادی موجود در همه این حوزه‌هاست که در کل از جامعه ما چیزی ساخته که می‌توان آن را به عنوان «جامعه توده‌وار» خوانش کرد. به عنوان یک جامعه‌شناس تا چه حد با این تحلیل از جامعه ایرانی موافقید و مناسباتی که موجب بروز چنین وضعیتی شده از نگاه شما چیست؟

    ما باید جامعه ایران را با در نظر گرفتن تحولاتش در طول تاریخ ببینیم و فهم کنیم. از زمانی که ما وارد فضای موسوم به مدرنیته شدیم و اتفاقاتی که در پس این اتفاق رخ داد، تقریباً جامعه توده‌ای یا توده‌وار هم در ایران به وجود آمد. به‌ نوعی اوج این پدیده را می‌توانیم همزمان با بروز «اصلاحات ارضی» در ایران بدانیم؛ در اصلاحات ارضی، جامعه روستایی متحول شد و کم‌کم جامعه شهری به وجود آمد و بعد جامعه توده‌ای و توده‌وار به طور همزمان با این پدیده شکل گرفت، زیرا وقتی افراد از نهادهای سنتی جدا شوند و نتوانند جذب نهادهای مدرن شوند، یا حداقل نهادهای مدرنی وجود داشته باشد که به افراد شکل بدهد، جامعه وضعیت بی‌شکلی پیدا می‌کند که آن را «جامعه توده‌وار» می‌گویند.

    در گذشته جامعه سنتی در قالب‌ گروه‌های سنتی مثل طایفه و قبیله و گروه‌های ارتباطی مربوط به همان فضا، گروه‌های مذهبی و غیره معنا می‌شدند، ولی وقتی رها می‌شوند و وارد یک جامعه بی‌شکل می‌شوند این وضعیت توده‌وار شکل می‌گیرد. بویژه وقتی چنین تحولاتی در حکومت‌های دیکتاتوری انجام شود، از آنجا که این حکومت‌ها اجازه نمی‌دهند احزاب شکل بگیرند، نهادهای جدید به وجود بیایند و نخبگان فعال شوند، جامعه نمی‌تواند در بستر مدرنیته نهادسازی کند و شکل ثانویه مدرن را به خود بگیرد. به همین خاطر توده‌های بی‌شکل رها هستند و اگرچه حکومت‌ها فکر می‌کنند در مدیریت آن موفق عمل می‌کنند، اما ناخودآگاه احتمال دارد یکی از راه برسد و این افراد و توده‌های بی‌شکل را به شیوه‌ای شکل بدهد که مطلوب همین حکومت‌ها نیست. یعنی اتفاقات سیاسی و اجتماعی سهمگینی به پشتوانه همین توده‌ها شکل بگیرد و حکومت‌ها را با خطر مواجه کند.

    وقتی افراد از نهادهای سنتی جدا شوند و نتوانند جذب نهادهای مدرن شوند، یا حداقل نهادهای مدرنی وجود داشته باشد که به افراد شکل بدهد، جامعه وضعیت بی‌شکلی پیدا می‌کند که آن را «جامعه توده‌وار» می‌گویند

    شما اگر دقت کنید در دهه ۵۰ چنین اتفاقی رخ داد؛ جامعه توده‌وار و بی‌شکل رها شد و این جامعه‌ای بود که در لذایذ موجود در شهرسازی‌های مدرن و مدرن‌یزاسیون از بالا غرق شده بود؛ شاید صرفا یکسری خواننده‌ و… در آن دوره بودند که جوانان آن زمان دنبالشان می‌رفتند. بعد گروه‌های نخبه تحصیل‌کرده به‌صورت مخفی یا آشکار وارد سازمان‌ها یا ساختارهای جدی و سیاسی شدند تا اینکه یک نسلی یا تیپی از نخبگان به وجود آمد به عنوان تیپ انقلابی مسلمان که نمونه بارزش در بین روحانیت امام خمینی(ره) و… بودند و در غیرروحانی‌ها هم شریعتی و بازرگان و… بودند. اینها توانستند توده بی‌شکل را جذب خودشان کنند و احتمالاً یکی از دلایل مهم انقلاب ۵۷ همین امر بود. در چنین وضعیت کنترل از دست نهادهای حکومت خارج شد و انقلاب شکل گرفت. به عبارت دیگر در آن زمان جامعه‌ بی‌شکل، سیال و رها بود و یک گروه نخبه به وجود آمد و توانستند آنها را به خود جذب کند و انقلاب ۵۷ را رقم بزند.

    الان دوباره احساس می‌کنم ما وارد یک جامعه بی‌شکل شده‌ایم؛  مثلا ما اگر در سال ۵۳، ۷۰ درصد جمعیت روستایی و ۳۰ درصد جمعیت شهری داشتیم، در انقلاب ۵۷، این نسبت تقریبا مساوی شد و ۵۰ به ۵۰ شد. اما الآن چیزی حدود ۷۵ درصد جمعیت شهری داریم و ۲۵ درصد جمعیت روستایی؛ آن هم روستاهایی که دیگر به معنای روستایی سنتی، روستا نیست، بلکه کاملا تغییر کرده‌اند؛ آن‌ها هم همه ابزارهای مدرنی را که در شهرها موجود است دارند و استفاده می‌کنند؛ آنها هم اینترنت و تلگرام و اینستاگرام و توئیتر و باقی امکانات ارتباطی زندگی مدرن را دارند و در حال تجربه آن هستند.

    لذا اگر همان فرض پیشین را در نظر بگیریم، این جامعه‌ای که ۷۸ درصد جمعیتش شهری هستند و نهادهای لازم با اقتضائات زندگی مدرن هم در آن شکل نگرفته، یک جامعه توده‌وار و رها است. این وضعیت می‌تواند برای نهاد حاکم دشواریهایی را ایجاد کند؛ یعنی همانطور که گفتم در عین ‌حال که فقدان گروه‌ها و احزاب قدرتمند شاید برای سیستم وضعیت ظاهراً مناسبی را ایجاد کند، اما از یک منظر خطرناک است. سیلان و توده‌واری افراد در جامعه احتمال خطر را برای حکومت‌ها بالا می‌برد و حکومت باید فکری برای این وضعیت بکند.

    جامعه‌ای که ۷۸ درصد جمعیتش شهری هستند و نهادهای لازم با اقتضائات زندگی مدرن هم در آن شکل نگرفته، یک جامعه توده‌وار و رها است. این وضعیت می‌تواند برای نهاد حاکم دشواریهایی را ایجاد کند

    اما به لحاظ فرهنگی که فکر می‌کنم هدف شما بیشتر بررسی این وجه از موضوع باشد، باید بگویم افراد در جامعه توده‌وار بی‌سر و بی‌لیدر هستند و به همین دلیل هم یک مدت دنبال این سلبریتی‌ می‌روند، مدتی بعد دنبال آن یکی سلبریتی و کاملا سیال و به نوعی سرگردان هستند. مثلاً کسی باور نمی‌کرد روزی کسی مثل «تتلو» بتواند این‌همه فالور داشته باشد. یا مثلا چه کسی تصور می‌کرد که این ماهواره‌هایی که در غرب و کشورهای مختلف فیلم‌ها و قصه‌ها و گفت‌وگوهای سطحی و مبتذل پخش می‌کنند، این‌همه مردم را به دنبال خودشان بکشانند! چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ چون جامعه توده‌وار است و جامعه توده‌وار، جامعه‌ای است که تربیت نشده است.

    به همین خاطر یک فرهنگ سیال و سطحی در جامعه ما شکل گرفته است که مثلاً می‌بینید فلان موضوع سطحی ۲۰ هزار بار لایک می‌خورد یا ۲ میلیون آدم دنبال‌کننده صفحاتی هستند که شدیدا سطحی و حتی مبتذل است. بنابراین من فکر می‌کنم یک بازگشت دوباره‌ای به دهه ۵۰ در شکل نوین خودش در جامعه امروز شکل گرفته است و یک جامعه توده‌وار، بی‌شکل و رهایی در جامعه ایجاد شده است.

    منتقدان رادیکال جوامع جدید معتقدند که خود نظام‌های حاکم و نهاده‌های قدرت هستند که به توده‌ای شدن مردم و جامعه دامن می‌زنند، چون نفعشان در این است، اما تحلیل شما به نوعی است که گویی حکومت اتفاقا یا جریان هژمونیک با توده‌ای شدن جامعه متضرر می‌شود و در موضع خطر قرار می‌گیرد!

    بله، کاملاً درست است.

    حالا سوال اینجاست که آیا در کشور ما این فرایند توده‌ای کردن/شدن جامعه بر مبنای نوعی غفلت رقم خورده یا اتفاقا به‌طور مدیریت‌شده برای همراه کردن توده‌های سطحی در حال شکل‌گیری است؟

    من احساس می‌کنم در اینجا هیچ نوع فکری از قبل وجود ندارد! ولی درعین‌حال سیستم و جریان غالب از این موضوع سود می‌برد. مثلا نهادهای مسلط معتقدند یا فکر می‌کنند که به‌اصطلاح توانسته‌اند جامعه را کنترل کنند و موفق شدند کاری کنند که احزاب و افراد قدرتمند و نخبگان نتوانند گروه‌های اجتماعی و افراد جامعه را به خودشان جذب کنند.

    حکومت‌ها ممکن است فکر کنند که این جامعه سیال و توده‌وار برای‌شان مفید است، ولی درعین‌حال به‌تدریج یک جامعه عقب‌مانده از خود به جا می‌گذارد که در بزرنگاه‌ها شدیدا خطرناک هستند

    مثلا من حوادث دی ماه دو سال پیش را در همین راستا می‌بینم؛ یعنی حرکت‌های بی‌سری که در جامعه و شهرهای کوچک اتفاق افتاد و نهادهای حکومتی هم توانستند تا حدودی آن را کنترل کنند. ولی همین حرکت‌های بی‌سر اگر فراگیر شود چه اتفاقی می‌افتد؟! می‌شود مثل عراق کنونی؛ چون در عراق کنونی هم نه رهبری برای این اعتراضات وجود دارد، و نه ایدئولوژی خاصی در کار است. جامعه، جامعه سیالی است و این‌ها می‌توانند در بزنگاه‌ها، خسارت بسیاری به حکومت‌ها وارد کنند؛ یعنی اگر چه شاید اینها نتوانند حکومت‌ها را سرنگون کنند، ولی می‌توانند به جامعه آسیب‌های زیادی بزنند و مثلا اقتصاد و امنیت جامعه را به شدت تضعیف کنند و یا روند رو به رشد جامعه را متوقف کنند.

    بنابراین اشاره کردم حکومت‌ها ممکن است فکر کنند که این جامعه سیال و توده‌وار برای‌شان مفید است، ولی درعین‌حال به‌تدریج یک جامعه عقب‌مانده از خود به جا می‌گذارد که در بزرنگاه‌ها شدیداً خطرناک هستند.

    یعنی یک تیغ دو لبه است!

    همین‌طور است؛ اگر دقت کرده باشید در چنین جوامعی نخبگان در اقلیت هستند و به جای آن سلبریتی‌ها تبدیل به رهبرانی عوام‌زده می‌شوند. به‌نوعی سلبریتی‌ها تبدیل به نخبگان جامعه می‌شوند که فقط ظاهراً نخبه هستند، و در باطن خودشان شدیداً عوام‌زده‌اند. اما به هر حال این سلبریتی‌ها در یک جامعه توده‌وار بُرد و تاثیر بیشتری نسبت به نخبگان واقعی و فرهیختگان اهل فکر پیدا می‌کنند. ممکن است حکومت فکر کند که با این شیوه جامعه قابل‌کنترل است و می‌تواند توده‌ها را کنترل کند. ولی در بزنگاه‌های مهمی خود این وضعیت کاملا به ضررش تمام می‌شود! مثل دوره شاه که کنترل توده‌ها از دست رژیم خارج می‌شود یا مثل سرنگونی صدام که باز کنترل از دست رژیم حاکم خارج شد.

    در این وضعیت تحلیل شما در خصوص فعالیت‌های مطلوب اهالی فرهنگ و رسانه چیست؟ یعنی اهل فرهنگ و هنر و رسانه و حتی دانشگاهیان چطور می‌توانند از توده‌ای شدن بیشتر جامعه ایرانی جلوگیری کنند یا آن را به سمت ساختارهایی ببرند که این توده‌واری نفی شود؟

    به طبع، اگر امکانات فرهنگی و رسانه‌ای دست حاکمان و جریان‌های مسلط باشد، افرادی که شما نام بردید (اعم از اهل فرهنگ و هنر و رسانه و…) کمتر می‌توانند فراورده‌های فرهنگی خودشان را نشان دهند و با آنها بر جریان غالب تاثیر بگذارند. اما اینطور هم نیست که کاملاً بی‌دست‌وپا یا دست‌وپا بسته باشند. این‌ها هم همین امروز دارند کار خودشان را انجام می‌دهند، اما به هر حال تاثیرشان شاید چندان زیاد نباشد.

    می‌دانید، مسئله این است که در جامعه‌ای که رسانه‌ها و صداوسیما در دست حاکمیت است، بخش اعظمی از همین نخبگان نمی‌توانند وارد این سیستم رسانه‌ای بشوند و از طریق آن بتوانند کارهای هنری و فرهنگی خود را معرفی کنند و تاثیرات مثبتی بر توده‌ها بگذارند. ولی باز این‌ها دارند فعالیت خود را انجام می‌دهند یعنی از طریق نوشتن کتاب و یا در حوزه سینما و… کارهای خود را پیش می‌برند و من معتقدم ناخودآگاه و به تدریج مسائل مثبت فرهنگی پیش می‌رود؛ مثلا من فکر نمی‌کردن که صدا و سیما هیچ وقت فیلمی مانند «ورود آقایان ممنوع» را پخش کند، ولی دیدیم که پخش شد. این نشان می‌دهد که فعالیت‌های فرهنگی و هنری آرام آرام تاثیر می‌گذارند و راه خود را هم باز می‌کنند. یعنی کسانی که واقعا نخبه و فرهنگی هستند راه‌هایی برای بیان اظهارنظرها و راه‌حل‌های پیشنهادی خودشان پیدا می‌کنند و اینها هم تاثیرات خود را می‌گذارد.

    در چنین جوامعی نخبگان در اقلیت هستند و به جای آن سلبریتی‌ها تبدیل به رهبرانی عوام‌زده می‌شوند… این سلبریتی‌ها در یک جامعه توده‌وار بُرد و تاثیر بیشتری نسبت به نخبگان واقعی و فرهیختگان اهل فکر پیدا می‌کنند

    احساس می‌کنم این نوع فرهنگ‌سازی‌ها را همین نخبگان انجام می‌دهند و ناخودآگاه و به طور ضمنی دارند کار خود را پیش می‌برند؛ اما این تدریجی است و به‌اصطلاح در یک فرایند طولانی‌مدت اثربخش خواهد بود. پس به این ترتیب، اگرچه ممکن است نخبگان و اهالی فرهنگ محروم از ابزارهای مهم رسانه‌ای باشند، اما در از طریق روزنه‌هایی که وجود دارد، دارند کار خود را پیش می‌برند

    اگر بخواهیم کمی چالش به این موضوع ورود پیدا کنیم، عرض می‌کنم که تصور حقیر در خصوص همین فعالیت‌های فرهنگی و هنری که شما به بخشی از آنها اشاره کردید تا نمونه‌هایی برای نفی توده‌واری از جامعه را مورد اشاره قرار بدهید، این است که در خود نمونه‌ها و مثال‌هایی از این دست، رد پایی از توده‌ای کردن مضاعف جامعه دیده می‌شود! به این معنا که چنین تولیدات فرهنگی و هنری یا اقدامات اجتماعی، به نوعی پرت کردن ذهن مخاطب از مسائل اصلی‌تر و بنیادی‌تر است و با برساخت نوعی جذابیت برای موضوعات فرعی تلاش می‌کند توده‌ها را به این‌سو و آن‌سو بکشاند و باز به روحیه تقلید توده‌ها از سلبریتی‌ها دامن می‌زند.

    شکی در این نیست. اصلاً ۱۰۰ درصد همین است و در این مقطع نخواستم وارد این موضوع بشوم. اتفاقا ما در همان‌جا هم تشکل و احزاب فرهنگی و لیدرهای فکری و فرهنگی نداریم و نتیجه‌اش همین چیزی می‌شود که شما گفتید.

    عرضم این است که اهالی فرهنگ هم خودشان به چند قسم تقسیم می‌شوند؛ ما اهل فرهنگ و هنر توده‌وار هم داریم که اتفاقا به توده‌ای شدن جامعه دامن می‌زنند. نمونه بارز آن تتلو است. آن‌ها هم بی‌شکل هستند و لیدر ندارند و احتمال زیادی دارد که عوام‌زدگی را بیشتر کنند. پس لازم است اینجا موضوع را تفکیک کنیم. یکی اینکه خود جریان‌ها و نهادهای مسلط دارند از طریق رسانه و غیره تبلیغ می‌کند که درباره آن صحبت کردیم. ولی خارج از این سیستم، بقیه افرادی که فعالیت می‌کنند، لزوماً نخبگان فرهنگی مثبت نیستند. ممکن است نخبه فرهنگی باشند، اما نخبه لزوماً به مفهوم خوب بودن نیست. مثلا ممکن است ما دزد و قاچاقچی نخبه داشته باشیم! در جامعه‌شناسی گفته می‌شود که نخبگان لزوماً افراد خوبی نیستند مثلاً «هیتلر» هم در جایگاه خودش یک نخبه است!

    پس کسانی که این‌طرف قضیه هستند، لزوماً آدم‌های متعهد یا فرهنگ‌ساز و مثبتی نیستند و احتمال دارد فرهنگ‌سازان منفی برای جامعه باشند. از طرف دیگر دسته دومی هم هستند که در راستای ایجاد آثار فاخر گام برمی‌دارند، نه اینکه همان عوام‌زدگی را به‌نوعی غیرحکومتی پیش ببرند.

    پس قبول دارید که معتقدید در جریان‌های فرهنگی، هنری امروز، مثلا کسانی که حجم بالایی از آثار کمدی که بهتر است با عنوان «لودگی» نامیده شوند را تولید می‌کنند در حال بازتولید همان توده‌گرایی هستند که گاه به دلیل وجود ساختارهای توده‌ساز نهادهای حاکمیتی در برابر آنها ژست اپوزیسیونی می‌گیرند؟

    بله، صد درصد. اصلاً این جوک‌ها و طنزهایی که می‌بینیم، حتی برخی شبکه‌های ماهواره‌ای که از خارج پخش می‌شود هم همین هستند؛ یعنی به‌نوعی دارند سطحی‌گرایی و عوام‌زدگی را تبلیغ و ترویج می‌کنند. شکی در این نیست.

  • «تتلو»های بیشتری در راهند/ توده‌های بی شکل «تیغ دو لبه» هستند

    «تتلو»های بیشتری در راهند/ توده‌های بی شکل «تیغ دو لبه» هستند

    به گزارش خبرگزاری مهر، «جامعه توده‌ای» از منظر جامعه‌شناختی در برابر «جامعه مدنی» قرار می‌گیرد؛ بررسی شاخصه‌های این دو نوع جامعه و پیامدهای فرهنگی و سیاسی آنها نیازمند تحلیلی جامعه‌شناختی است. به این بهانه در قالب پرونده «فرهنگ عمومی در جامعه توده‌ای» سراغ «سعید معدنی» جامعه‌شناس و استاد جامعه‌شناسی دانشگاه رفتیم تا تحلیل او را از وضعیت فرهنگی جامعه ایرانی که در سال‌های اخیر به وضوح نشانه‌ها و نمادهای یک جامعه توده‌ای را از خود نشان داده، جویا شویم. این مدرس دانشگاه هم به پیامدهای احتمالی توده‌ای شدن جامعه در عرصه سیاست پرداخته و هم وضعیت فرهنگی در چنین جوامعی را، با تاکید بر جامعه امروز ایران بررسی کرده است.

    پرونده «فرهنگ عمومی در جامعه توده‌ای» با تاکید بر نقد ساختاری رفتارهای توده‌وار و یکدست‌کننده در جامعه ایرانی منتشر می‌شود و بیشتر هم ناظر به سبک زندگی طبقه متوسط شهری در ایران است؛ این نقد می‌تواند حوزه‌های مختلفی را در بربگیرد از حوزه‌های فرهنگ و هنر و دین بگیرید تا سیاست و مسائل اجتماعی و…؛ آنچه برای ما اهمیت داشت فرایندهای یکدست‌ساز و سطحی‌کننده و غیرانتقادی موجود در همه این حوزه‌هاست که در کل از جامعه ما چیزی ساخته که می‌توان آن را به عنوان «جامعه توده‌وار» خوانش کرد. به عنوان یک جامعه‌شناس تا چه حد با این تحلیل از جامعه ایرانی موافقید و مناسباتی که موجب بروز چنین وضعیتی شده از نگاه شما چیست؟

    ما باید جامعه ایران را با در نظر گرفتن تحولاتش در طول تاریخ ببینیم و فهم کنیم. از زمانی که ما وارد فضای موسوم به مدرنیته شدیم و اتفاقاتی که در پس این اتفاق رخ داد، تقریباً جامعه توده‌ای یا توده‌وار هم در ایران به وجود آمد. به‌ نوعی اوج این پدیده را می‌توانیم همزمان با بروز «اصلاحات ارضی» در ایران بدانیم؛ در اصلاحات ارضی، جامعه روستایی متحول شد و کم‌کم جامعه شهری به وجود آمد و بعد جامعه توده‌ای و توده‌وار به طور همزمان با این پدیده شکل گرفت، زیرا وقتی افراد از نهادهای سنتی جدا شوند و نتوانند جذب نهادهای مدرن شوند، یا حداقل نهادهای مدرنی وجود داشته باشد که به افراد شکل بدهد، جامعه وضعیت بی‌شکلی پیدا می‌کند که آن را «جامعه توده‌وار» می‌گویند.

    در گذشته جامعه سنتی در قالب‌ گروه‌های سنتی مثل طایفه و قبیله و گروه‌های ارتباطی مربوط به همان فضا، گروه‌های مذهبی و غیره معنا می‌شدند، ولی وقتی رها می‌شوند و وارد یک جامعه بی‌شکل می‌شوند این وضعیت توده‌وار شکل می‌گیرد. بویژه وقتی چنین تحولاتی در حکومت‌های دیکتاتوری انجام شود، از آنجا که این حکومت‌ها اجازه نمی‌دهند احزاب شکل بگیرند، نهادهای جدید به وجود بیایند و نخبگان فعال شوند، جامعه نمی‌تواند در بستر مدرنیته نهادسازی کند و شکل ثانویه مدرن را به خود بگیرد. به همین خاطر توده‌های بی‌شکل رها هستند و اگرچه حکومت‌ها فکر می‌کنند در مدیریت آن موفق عمل می‌کنند، اما ناخودآگاه احتمال دارد یکی از راه برسد و این افراد و توده‌های بی‌شکل را به شیوه‌ای شکل بدهد که مطلوب همین حکومت‌ها نیست. یعنی اتفاقات سیاسی و اجتماعی سهمگینی به پشتوانه همین توده‌ها شکل بگیرد و حکومت‌ها را با خطر مواجه کند.

    وقتی افراد از نهادهای سنتی جدا شوند و نتوانند جذب نهادهای مدرن شوند، یا حداقل نهادهای مدرنی وجود داشته باشد که به افراد شکل بدهد، جامعه وضعیت بی‌شکلی پیدا می‌کند که آن را «جامعه توده‌وار» می‌گویند

    شما اگر دقت کنید در دهه ۵۰ چنین اتفاقی رخ داد؛ جامعه توده‌وار و بی‌شکل رها شد و این جامعه‌ای بود که در لذایذ موجود در شهرسازی‌های مدرن و مدرنیزاسیون از بالا غرق شده بود؛ شاید صرفا یکسری خواننده‌ و… در آن دوره بودند که جوانان آن زمان دنبالشان می‌رفتند. بعد گروه‌های نخبه تحصیل‌کرده به‌صورت مخفی یا آشکار وارد سازمان‌ها یا ساختارهای جدی و سیاسی شدند تا اینکه یک نسلی یا تیپی از نخبگان به وجود آمد به عنوان تیپ انقلابی مسلمان که نمونه بارزش در بین روحانیت امام خمینی(ره) و… بودند و در غیرروحانی‌ها هم شریعتی و بازرگان و… بودند. اینها توانستند توده بی‌شکل را جذب خودشان کنند و احتمالاً یکی از دلایل مهم انقلاب ۵۷ همین امر بود. در چنین وضعیت کنترل از دست نهادهای حکومت خارج شد و انقلاب شکل گرفت. به عبارت دیگر در آن زمان جامعه‌ بی‌شکل، سیال و رها بود و یک گروه نخبه به وجود آمد و توانستند آنها را به خود جذب کند و انقلاب ۵۷ را رقم بزند.

    الان دوباره احساس می‌کنم ما وارد یک جامعه بی‌شکل شده‌ایم؛  مثلا ما اگر در سال ۵۳، ۷۰ درصد جمعیت روستایی و ۳۰ درصد جمعیت شهری داشتیم، در انقلاب ۵۷، این نسبت تقریبا مساوی شد و ۵۰ به ۵۰ شد. اما الآن چیزی حدود ۷۵ درصد جمعیت شهری داریم و ۲۵ درصد جمعیت روستایی؛ آن هم روستاهایی که دیگر به معنای روستایی سنتی، روستا نیست، بلکه کاملا تغییر کرده‌اند؛ آن‌ها هم همه ابزارهای مدرنی را که در شهرها موجود است دارند و استفاده می‌کنند؛ آنها هم اینترنت و تلگرام و اینستاگرام و توئیتر و باقی امکانات ارتباطی زندگی مدرن را دارند و در حال تجربه آن هستند.

    لذا اگر همان فرض پیشین را در نظر بگیریم، این جامعه‌ای که ۷۸ درصد جمعیتش شهری هستند و نهادهای لازم با اقتضائات زندگی مدرن هم در آن شکل نگرفته، یک جامعه توده‌وار و رها است. این وضعیت می‌تواند برای نهاد حاکم دشواریهایی را ایجاد کند؛ یعنی همانطور که گفتم در عین ‌حال که فقدان گروه‌ها و احزاب قدرتمند شاید برای سیستم وضعیت ظاهراً مناسبی را ایجاد کند، اما از یک منظر خطرناک است. سیلان و توده‌واری افراد در جامعه احتمال خطر را برای حکومت‌ها بالا می‌برد و حکومت باید فکری برای این وضعیت بکند.

    جامعه‌ای که ۷۸ درصد جمعیتش شهری هستند و نهادهای لازم با اقتضائات زندگی مدرن هم در آن شکل نگرفته، یک جامعه توده‌وار و رها است. این وضعیت می‌تواند برای نهاد حاکم دشواریهایی را ایجاد کند

    اما به لحاظ فرهنگی که فکر می‌کنم هدف شما بیشتر بررسی این وجه از موضوع باشد، باید بگویم افراد در جامعه توده‌وار بی‌سر و بی‌لیدر هستند و به همین دلیل هم یک مدت دنبال این سلبریتی‌ می‌روند، مدتی بعد دنبال آن یکی سلبریتی و کاملا سیال و به نوعی سرگردان هستند. مثلاً کسی باور نمی‌کرد روزی کسی مثل «تتلو» بتواند این‌همه فالور داشته باشد. یا مثلا چه کسی تصور می‌کرد که این ماهواره‌هایی که در غرب و کشورهای مختلف فیلم‌ها و قصه‌ها و گفت‌وگوهای سطحی و مبتذل پخش می‌کنند، این‌همه مردم را به دنبال خودشان بکشانند! چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ چون جامعه توده‌وار است و جامعه توده‌وار، جامعه‌ای است که تربیت نشده است.

    به همین خاطر یک فرهنگ سیال و سطحی در جامعه ما شکل گرفته است که مثلاً می‌بینید فلان موضوع سطحی ۲۰ هزار بار لایک می‌خورد یا ۲ میلیون آدم دنبال‌کننده صفحاتی هستند که شدیدا سطحی و حتی مبتذل است. بنابراین من فکر می‌کنم یک بازگشت دوباره‌ای به دهه ۵۰ در شکل نوین خودش در جامعه امروز شکل گرفته است و یک جامعه توده‌وار، بی‌شکل و رهایی در جامعه ایجاد شده است.

    منتقدان رادیکال جوامع جدید معتقدند که خود نظام‌های حاکم و نهاده‌های قدرت هستند که به توده‌ای شدن مردم و جامعه دامن می‌زنند، چون نفعشان در این است، اما تحلیل شما به نوعی است که گویی حکومت اتفاقا یا جریان هژمونیک با توده‌ای شدن جامعه متضرر می‌شود و در موضع خطر قرار می‌گیرد!

    بله، کاملاً درست است.

    حالا سوال اینجاست که آیا در کشور ما این فرایند توده‌ای کردن/شدن جامعه بر مبنای نوعی غفلت رقم خورده یا اتفاقا به‌طور مدیریت‌شده برای همراه کردن توده‌های سطحی در حال شکل‌گیری است؟

    من احساس می‌کنم در اینجا هیچ نوع فکری از قبل وجود ندارد! ولی درعین‌حال سیستم و جریان غالب از این موضوع سود می‌برد. مثلا نهادهای مسلط معتقدند یا فکر می‌کنند که به‌اصطلاح توانسته‌اند جامعه را کنترل کنند و موفق شدند کاری کنند که احزاب و افراد قدرتمند و نخبگان نتوانند گروه‌های اجتماعی و افراد جامعه را به خودشان جذب کنند.

    حکومت‌ها ممکن است فکر کنند که این جامعه سیال و توده‌وار برای‌شان مفید است، ولی درعین‌حال به‌تدریج یک جامعه عقب‌مانده از خود به جا می‌گذارد که در بزنگاه‌ها شدیدا خطرناک هستند

    مثلا من حوادث دی ماه دو سال پیش را در همین راستا می‌بینم؛ یعنی حرکت‌های بی‌سری که در جامعه و شهرهای کوچک اتفاق افتاد و نهادهای حکومتی هم توانستند تا حدودی آن را کنترل کنند. ولی همین حرکت‌های بی‌سر اگر فراگیر شود چه اتفاقی می‌افتد؟! می‌شود مثل عراق کنونی؛ چون در عراق کنونی هم نه رهبری برای این اعتراضات وجود دارد، و نه ایدئولوژی خاصی در کار است. جامعه، جامعه سیالی است و این‌ها می‌توانند در بزنگاه‌ها، خسارت بسیاری به حکومت‌ها وارد کنند؛ یعنی اگر چه شاید اینها نتوانند حکومت‌ها را سرنگون کنند، ولی می‌توانند به جامعه آسیب‌های زیادی بزنند و مثلا اقتصاد و امنیت جامعه را به شدت تضعیف کنند و یا روند رو به رشد جامعه را متوقف کنند.

    بنابراین اشاره کردم حکومت‌ها ممکن است فکر کنند که این جامعه سیال و توده‌وار برای‌شان مفید است، ولی درعین‌حال به‌تدریج یک جامعه عقب‌مانده از خود به جا می‌گذارد که در بزنگاه‌ها شدیداً خطرناک هستند.

    یعنی یک تیغ دو لبه است!

    همین‌طور است؛ اگر دقت کرده باشید در چنین جوامعی نخبگان در اقلیت هستند و به جای آن سلبریتی‌ها تبدیل به رهبرانی عوام‌زده می‌شوند. به‌نوعی سلبریتی‌ها تبدیل به نخبگان جامعه می‌شوند که فقط ظاهراً نخبه هستند، و در باطن خودشان شدیداً عوام‌زده‌اند. اما به هر حال این سلبریتی‌ها در یک جامعه توده‌وار بُرد و تاثیر بیشتری نسبت به نخبگان واقعی و فرهیختگان اهل فکر پیدا می‌کنند. ممکن است حکومت فکر کند که با این شیوه جامعه قابل‌کنترل است و می‌تواند توده‌ها را کنترل کند. ولی در بزنگاه‌های مهمی خود این وضعیت کاملا به ضررش تمام می‌شود! مثل دوره شاه که کنترل توده‌ها از دست رژیم خارج می‌شود یا مثل سرنگونی صدام که باز کنترل از دست رژیم حاکم خارج شد.

    در این وضعیت تحلیل شما در خصوص فعالیت‌های مطلوب اهالی فرهنگ و رسانه چیست؟ یعنی اهل فرهنگ و هنر و رسانه و حتی دانشگاهیان چطور می‌توانند از توده‌ای شدن بیشتر جامعه ایرانی جلوگیری کنند یا آن را به سمت ساختارهایی ببرند که این توده‌واری نفی شود؟

    به طبع، اگر امکانات فرهنگی و رسانه‌ای دست حاکمان و جریان‌های مسلط باشد، افرادی که شما نام بردید (اعم از اهل فرهنگ و هنر و رسانه و…) کمتر می‌توانند فراورده‌های فرهنگی خودشان را نشان دهند و با آنها بر جریان غالب تاثیر بگذارند. اما اینطور هم نیست که کاملاً بی‌دست‌وپا یا دست‌وپا بسته باشند. این‌ها هم همین امروز دارند کار خودشان را انجام می‌دهند، اما به هر حال تاثیرشان شاید چندان زیاد نباشد.

    می‌دانید، مسئله این است که در جامعه‌ای که رسانه‌ها و صداوسیما در دست حاکمیت است، بخش اعظمی از همین نخبگان نمی‌توانند وارد این سیستم رسانه‌ای بشوند و از طریق آن بتوانند کارهای هنری و فرهنگی خود را معرفی کنند و تاثیرات مثبتی بر توده‌ها بگذارند. ولی باز این‌ها دارند فعالیت خود را انجام می‌دهند یعنی از طریق نوشتن کتاب و یا در حوزه سینما و… کارهای خود را پیش می‌برند و من معتقدم ناخودآگاه و به تدریج مسائل مثبت فرهنگی پیش می‌رود؛ مثلا من فکر نمی‌کردن که صدا و سیما هیچ وقت فیلمی مانند «ورود آقایان ممنوع» را پخش کند، ولی دیدیم که پخش شد. این نشان می‌دهد که فعالیت‌های فرهنگی و هنری آرام آرام تاثیر می‌گذارند و راه خود را هم باز می‌کنند. یعنی کسانی که واقعا نخبه و فرهنگی هستند راه‌هایی برای بیان اظهارنظرها و راه‌حل‌های پیشنهادی خودشان پیدا می‌کنند و اینها هم تاثیرات خود را می‌گذارد.

    در چنین جوامعی نخبگان در اقلیت هستند و به جای آن سلبریتی‌ها تبدیل به رهبرانی عوام‌زده می‌شوند… این سلبریتی‌ها در یک جامعه توده‌وار بُرد و تاثیر بیشتری نسبت به نخبگان واقعی و فرهیختگان اهل فکر پیدا می‌کنند

    احساس می‌کنم این نوع فرهنگ‌سازی‌ها را همین نخبگان انجام می‌دهند و ناخودآگاه و به طور ضمنی دارند کار خود را پیش می‌برند؛ اما این تدریجی است و به‌اصطلاح در یک فرایند طولانی‌مدت اثربخش خواهد بود. پس به این ترتیب، اگرچه ممکن است نخبگان و اهالی فرهنگ محروم از ابزارهای مهم رسانه‌ای باشند، اما در از طریق روزنه‌هایی که وجود دارد، دارند کار خود را پیش می‌برند

    اگر بخواهیم کمی چالش به این موضوع ورود پیدا کنیم، عرض می‌کنم که تصور حقیر در خصوص همین فعالیت‌های فرهنگی و هنری که شما به بخشی از آنها اشاره کردید تا نمونه‌هایی برای نفی توده‌واری از جامعه را مورد اشاره قرار بدهید، این است که در خود نمونه‌ها و مثال‌هایی از این دست، رد پایی از توده‌ای کردن مضاعف جامعه دیده می‌شود! به این معنا که چنین تولیدات فرهنگی و هنری یا اقدامات اجتماعی، به نوعی پرت کردن ذهن مخاطب از مسائل اصلی‌تر و بنیادی‌تر است و با برساخت نوعی جذابیت برای موضوعات فرعی تلاش می‌کند توده‌ها را به این‌سو و آن‌سو بکشاند و باز به روحیه تقلید توده‌ها از سلبریتی‌ها دامن می‌زند.

    شکی در این نیست. اصلاً ۱۰۰ درصد همین است و در این مقطع نخواستم وارد این موضوع بشوم. اتفاقا ما در همان‌جا هم تشکل و احزاب فرهنگی و لیدرهای فکری و فرهنگی نداریم و نتیجه‌اش همین چیزی می‌شود که شما گفتید.

    عرضم این است که اهالی فرهنگ هم خودشان به چند قسم تقسیم می‌شوند؛ ما اهل فرهنگ و هنر توده‌وار هم داریم که اتفاقا به توده‌ای شدن جامعه دامن می‌زنند. نمونه بارز آن تتلو است. آن‌ها هم بی‌شکل هستند و لیدر ندارند و احتمال زیادی دارد که عوام‌زدگی را بیشتر کنند. پس لازم است اینجا موضوع را تفکیک کنیم. یکی اینکه خود جریان‌ها و نهادهای مسلط دارند از طریق رسانه و غیره تبلیغ می‌کند که درباره آن صحبت کردیم. ولی خارج از این سیستم، بقیه افرادی که فعالیت می‌کنند، لزوماً نخبگان فرهنگی مثبت نیستند. ممکن است نخبه فرهنگی باشند، اما نخبه لزوماً به مفهوم خوب بودن نیست. مثلا ممکن است ما دزد و قاچاقچی نخبه داشته باشیم! در جامعه‌شناسی گفته می‌شود که نخبگان لزوماً افراد خوبی نیستند مثلاً «هیتلر» هم در جایگاه خودش یک نخبه است!

    پس کسانی که این‌طرف قضیه هستند، لزوماً آدم‌های متعهد یا فرهنگ‌ساز و مثبتی نیستند و احتمال دارد فرهنگ‌سازان منفی برای جامعه باشند. از طرف دیگر دسته دومی هم هستند که در راستای ایجاد آثار فاخر گام برمی‌دارند، نه اینکه همان عوام‌زدگی را به‌نوعی غیرحکومتی پیش ببرند.

    پس قبول دارید که معتقدید در جریان‌های فرهنگی، هنری امروز، مثلا کسانی که حجم بالایی از آثار کمدی که بهتر است با عنوان «لودگی» نامیده شوند را تولید می‌کنند در حال بازتولید همان توده‌گرایی هستند که گاه به دلیل وجود ساختارهای توده‌ساز نهادهای حاکمیتی در برابر آنها ژست اپوزیسیونی می‌گیرند؟

    بله، صد درصد. اصلاً این جوک‌ها و طنزهایی که می‌بینیم، حتی برخی شبکه‌های ماهواره‌ای که از خارج پخش می‌شود هم همین هستند؛ یعنی به‌نوعی دارند سطحی‌گرایی و عوام‌زدگی را تبلیغ و ترویج می‌کنند. شکی در این نیست.