برچسب: فرهنگ>فرهنگ عمومی

  • در محاصره کرونا، در محاصره رسانه/ جوجه‌کُشی در عصر ساک‌پاپت‌ها

    در محاصره کرونا، در محاصره رسانه/ جوجه‌کُشی در عصر ساک‌پاپت‌ها

    خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ: حمیدرضا بوالی – سال ۱۹۴۶، قبل از ظهور تلفن همراه، تلویزیون‌های بزرگ، کامپیوتر و…. کارل پوپر فیلسوف اتریشی نوشت: “هم اکنون می‌توانیم جامعه‌ای را تصور کنیم که در آن انسان‌ها عملاً با هم رودررو نمی‌شوند و همه کسب و کارها با افرادی پیش می‌رود که در گوشه‌های عزلتشان نشسته‌اند و از طریق تلگراف یا نامه‌های تایپ شده با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و وقتی هم می‌خواهند از جایی به جایی بروند، درون خودروهای سربسته می‌نشینند. می‌توانیم این جامعه خیالی را جامعه تماماً انتزاعی یا جامعه فردزدایی شده بنامیم.”
    لحن پیشگویانه پوپر تکان‌دهنده است. آیا او روزگار کرونای ما را دیده بود؟
    بیل‌گیتس، جوجه‌کشی و فرار از کلان‌داده‌ها؟
    چند سال پیش چالشی به نام «سطل آب و یخ» در فضای رسانه‌های رسمی و غیررسمی به شدت رونق گرفت. آدم‌ها بر روی خودشان سطلی از آب و یخ می‌ریختند و با این کار وجهی پرداخت می‌کردند و به درمان یک بیماری مرموز به نام ASL کمک می‌کردند. خیلی زود، ستاره‌های مشهور دنیای رسانه‌ها به این کمپین پیوستند و سرانجام در فاز اول چیزی در حدود ۱۰۰ میلیون دلار با این حرکت به این بیماران کمک شد.
    یکی از جالب‌ترین ویدئوهای منتشر شده در «چالش سطل آب یخ»، متعلق به «بیل گیتس» مالک سابق مشهور و سوپرمیلیاردر شرکت «مایکروسافت» بود. بیل گیتس با یک مهندس ساده، و با استفاده از ابزارآلاتی ساده، سطل آب یخ را جوری تنظیم می‌کرد که بدون کمک کسی به صورت خودکار با کشیدن یک طناب به رویش خالی شود. این حرکت بیل‌گیتس که سابقه‌ای طولانی از کمک‌های مردمی به خیریه‌های مختلف جهان دارد با استقبال وسیعی از سمت مردم در شبکه‌های اجتماعی مواجه شد.
    بیل گیتس قهرمان آن دوره از تاریخ کره زمین بود. این چیزی بود که رسانه‌ها به ما می‌گفتند. با پوشش رسانه‌ای گسترده‌ای هر چند ماه یک بار اخبار متناوبی پخش می‌شد از اینکه او صدها میلیون دلار از درآمد شخصی خودش را صرف امور خیریه کرده است. فقط در یک فقره او ۹۵۷ میلیون دلار به توسعه واکسیناسیون در دنیا کمک کرده است و ۷۵۰ میلیون دلار نیز بابت کمک به ریشه‌کن کردن بیماری سل، ایدز و مالاریا پرداخته است. جمله بسیار مشهوری از «بیل گیتس» هم نقل شده است که منش او را نشان می‌دهد. او اعتقاد دارد: ” چه فایده‌ای دارد که همه مردم کامپیوتر داشته باشند، وقتی گرسنه‌ای در جهان وجود دارد و مردم آفریقا بر اثر اسهال خونی در حال مرگ‌اند”
    این همه آن چیزی بود که رسانه‌ها به ما می‌گفتند. اما حقایق دیگری هم وجود داشت که پشت پرده همه رسانه‌های جریان اصلی و شبکه‌های اجتماعی پنهان شده بود. بیل گیتس برای اینکه بتواند کمک‌های بیشتری به بیچاره‌ها دهد نیاز داشت که پول بیشتری هم به دست آورد. بر مبنای همین منطق طنزآلود بیل گیتس فرد فوق‌العاده بی‌رحمی بود. او و شرکتش نمونه واضح و حاضر و آماده‌ای از انحصارطلبی در دنیای شرکت‌های تکنولوژیک‌اند. بیل گیتس به وقتش که برسد با بی‌رحمی همه رقبا را از پای درمی‌آورد، آنها را می‌خرد، با بی‌رحمانه‌ترین روش‌های نوین انحصار در دنیای برنامه‌نویسی کار می‌کند، پیچیده‌ترین روش‌های استفاده از نیروی انسانی و فکری کشورهای پیرامون و غارت منابع فکری و طبیعی آنها را به کار می‌گیرد و در مقابل در اتیوپی دست در گردن یک کودک رنجور و قحطی‌زده سیاهپوست می‌اندازد و زندگی او را با کمک‌هایش دگرگون می‌کند.
    آیا این ماجرا شباهت زیادی به ماجرای اخیری که در ایران به نام جوجه کشی مشهور شد ندارد؟ با منتشر شدن تصاویر معدوم کردن جوجه‌های یکروزه به یکباره فریادهای واحسرتای بلندی در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها بلند شد. آنها به زنده به گور کردن جوجه‌های بیچاره معترض بودند؛ برایشان اشک می‌ریختند و دلسوزی می‌کردند. اما آیا بخش عمده‌ای از کسانی که این گونه به معدوم کردن جوجه‌ها حمله می‌بردند می‌دانستند که این همان چیزی است که منطق زندگی و کسب و کار جدید آنها را شکل می‌دهد: سود بیشتر به قیمت جان؟
    آیا بخش عمده‌ای از کسانی که این گونه به معدوم کردن جوجه‌ها حمله می‌بردند می‌دانستند که این همان چیزی است که منطق زندگی و کسب و کار جدید آنها را شکل می‌دهد: سود بیشتر به قیمت جان؟
    آیا صفحات روشنفکران و پیروان آنها که در این روزها پر شده بود از واکنش به واقعه جوجه کشی چیزی در این باره هم می‌گفت که این روش دقیقاً شبیه به روش سیاستمدارانی است که آنها عاشقشان هستند و دنبالشان می‌کنند؟ آیا آنها با علم به اینکه این اتفاق ترفند ساده‌ای در دنیای سرمایه محور غربی است به این اتفاق اعتراض می‌کردند؟
    آنها چاره دیگری نداشتند و و رسانه‌ها هم کار خودشان را خوب بلد بودند. به خصوص در شرایطی که کرونا، سبک زندگی آدم‌ها را تغییر داده بود و بیش از پیش به رسانه‌ها وابسته‌شان کرده بود. در محاصره کرونا ما هم اکنون در محاصره رسانه‌ها هم قرار گرفته‌ایم و این تنها یک مورد از انحصار توسط رسانه‌هایی است که رویه ظاهرین، هیجان انگیز و عوام‌پسند ماجرا را به هر چیز دیگری از جمله حقیقت ترجیح می‌دهند.
    در فضای رسانه زده امروز در ایران جوجه‌کشی جرم بزرگی است و باید به آن اعتراض کرد. اما جرم‌های به مراتب سنگین‌تری دیده نمی‌شود و رویه پنهان جوجه کشی اتفاقاً به صورت مداومی تحسین و تأیید می‌شود. چرا؟ به دو دلیل کاملاً واضح. اول اینکه اعتبار زندگی حقیقی هم اکنون برای ما در دسترس نیست؛ ما به شدت وابسته هستیم به آنچه که در اینستاگرام می‌بینیم و در توئیتر و تلگرام می‌خوانیم؛ زندگی حقیقی حالا دورتر از ما ایستاده است و افق زندگی‌مان محدود شده است به آنچه که در عریان‌ترین شکل ممکن در رسانه‌ها می‌بینیم. و دوم اینکه ما هم اکنون توسط انبوهی از کلان‌داده‌های برساخته و نه حقیقی محاصره شده‌ایم. کلان‌داده‌هایی که امکان فاصله گرفتن و از بیرون نگاه کردن به خودمان و دنیایی که مشغول آن هستیم را نمی‌دهند و ما را نیز به همراه موج‌هایی که خود تولید می‌کنند پیش می‌برند. با وقوع شیوع کرونا و با وابسته‌تر شدن زندگی ما به فضای مجازی و اینترنت، حالا امروز مقاومت در برابر آنجه در فضای مجازی تبدیل به موضوعی داغ شده است بسیار سخت و تا حدی ناممکن شده است. ابزار دیگری برای بحث و گفتگویی متفاوت با آنچه در این فضاها جاری است وجود ندارد و دسترسی به داده‌های فراتر از زندگی روزمره نیز بسیار سخت و از لحاظ ذهنی تشویش‌آمیز شده است.
    مسیر جامعه ایران البته به همین سمت بود. در دوران پیش از کرونا نیز از این نمونه‌ها می‌توان یافت. اما ماجرا اینجاست که به دلیل وابستگی تام و کمال به فضای مجازی در این دوران مسئله مقاومت در برابر رسانه‌ها به یکباره با افت شدید قوا و انرژی مواجه شده است. این اتفاق می‌توانست برای جامعه ایران کمی دیرتر و در حالتی خوش‌بینانه با آمادگی بیشتری رخ بدهد و وقوع کرونا باعث پرتاب یکباره جامعه ایران به فضایی دست و پا بسته شد. فضای برساخته‌شدن حقیقت که دیگر کسی گوش به انتزاعیاتی چون آرمان و هدف مشترک و… نمی‌دهد. مسئله‌های جامعه به تدریج همه همه عینی شده؛ روی زمین نشسته و ظاهرین می‌شوند و دیگر هر چیزی بیرون از این سپهر رسانه‌ای گفته شود محل اعتنا نخواهد بود. این سرنوشت نهایی ماست.
    به دلیل وابستگی تام و کمال به فضای مجازی در این دوران مسئله مقاومت در برابر رسانه‌ها به یکباره با افت شدید قوا و انرژی مواجه شده است. این اتفاق می‌توانست برای جامعه ایران کمی دیرتر و در حالتی خوش‌بینانه با آمادگی بیشتری رخ بدهد و وقوع کرونا باعث پرتاب یکباره جامعه ایران به فضایی دست و پا بسته شد به عصر ساک‌پاپت‌ها خوش آمدید
    جولای ۲۰۱۲ رسانه‌های غربی گزارش دادند که حقیقت از اینترنت چین حذف شده است! بنا به روایت وبلاگ‌نویس‌های چینی اگر در شبکه اجتماعی محبوب WEIBO که چیزی شبیه به توئیتر است معادل چینی کاراکتر حقیقت را جستجو می‌کردید این پیام ظاهر می‌شد: «بنا بر قوانین، تنظیمات و سیاست‌های مربوط، نتایج جستجوی حقیقت قابل نمایش نیست.»
    نکته طنز ماجرا اما اینجا بود که این خبر از سوی گزارشگران غربی روایت می‌شد. همان‌هایی که در معرض اتهام مداوم انحراف حقیقت در عرصه‌ها و بازه‌های زمانی مختلف هستند حالا درباره توقیف حقیقت صحبت می‌کنند. تفاوتی نمی‌کند؛ این سرنوشتی است که با رسانه‌ها برای زندگی همه ما رقم خورده است. پروپاگاندایی علیه پروپاگاندا شاید بهترین تعبیر برای این گزارش رسانه‌های غربی بود و این؛ اتفاق جدیدی نبود. رسانه‌ها تمام قد وارد زندگی ما شده‌اند و حالا تبدیل به ابزارهایی برای نمایش حقیقت، تحریف حقیقت و وارونگی در حقیقت شده‌اند.
    بهار عربی، بهار شبکه‌های اجتماعی از جمله توئیتر نیز بود. قدرت‌های بزرگ استبدادی با قدمت‌های چنددهه‌ای در مقابل سازماندهی‌هایی توئیتری جمیعت دست ناتوانی بالا برده بودند و توئیتر در اوج نمایش قدرت خویش بود. قدرت تحمیل حقیقت به قدرت. به همین ترتیب گزاره‌های بسیار تکرارشونده درباره اینکه اینترنت ابزاری است که به آدم‌ها اجازه می‌دهد که خودشان دنبال حقیقت بیفتند در فضای سپهر رسانه‌ای دنیا به مراتب مطرح و تکرار شد. اینترنت غولی بود که غول‌های مستبدی چون قذافی و حسنی مبارک را سرنگون کرده بود و حالا با صراحت بیشتری از چیزی به نام حقیقت صحبت می‌کرد. این؛ اما ماه عسلی کوتاه بود. این گزاره‌ها به تدریج با وقوع اتفاقات اجتماعی دیگر مثل جنگ سوریه؛ رسوایی‌هایی رسانه‌ای مربوط به پرونده ایران و… جای خودش را به گزاره‌های موثق‌تری داده است که معتقد است همان طور که اینترنت می‌تواند ابزار کشف حقیقت باشد؛ قدرتمندترین ابزاری است که با آن می‌توان حقیقت را کنترل یا حتی منحرف کرد و اینترنت به دلایل ویژگی‌های مختلفش؛ محملی عالی برای پروپاگانداست و حالا با وجود کرونا و محدود کردن راه‌های دسترسی آدم‌ها به حقیقت این گزاره وثوق بیشتری هم پیدا می‌کند.
    یکی از نمونه‌های قابل‌توجه محاصره ما توسط اینترنت و تلاش برای تحریف حقیقت در دوران کرونا؛ رونق گرفتن ساک‌پاپت‌ها هستند. در دورانی که همه گزاره‌های ارزشی قضاوت‌کننده درباره پدیده‌های مختلف توسط اینترنت شکل می‌گیرد، ترسیم می‌شود و به وجود می‌آید ساک‌پاپت‌ها به شدت رونق می‌گیرند. ساک‌پاپت یک اصطلاح اینترنتی است که برای اشاره به یک هویت جعلی آنلاین که کارش این است که مردم را به پذیرش اطلاعاتی خاص وادار کند استفاده می‌شود. در دوران کرونا؛ در دورانی که کسب و کارها به فضای مجازی منتقل شده است و سود و بهره‌وری اقتصادی تا اندازه زیادی به بازخوردهای مخاطبین بستگی دارد؛ ساک‌پاپت‌ها خودش تبدیل به یک تجارت می‌شود.
    فرض کنید که صاحب یک رستوران بیرون‌بر چند ساک‌پاپت بسازد و آنها در صفحه‌های عمومی نظرسنجی مربوط به رستوران‌ها دعوت کند تا از این رستوران تعریف و تمجید کنند. یا سوپرمارکت‌هایی که ساک‌پاپت‌ها آنها را در رساندن محصول بسیار سریع معرفی می‌کنند و یا حتی نویسندگان و فیلمسازان که با اسم مستعار زیر محصول خودشان در سایت‌های پخش اینترنتی نظر مثبت می‌گذارند تا مخاطبان را ترغیب به خرید محصول کنند و… اینها همه و همه نمونه جالب انحراف‌دهنده حقیقت در این دوران هستند.
    در روزگاری که خرید و فروش اجناس مختلف توسط ایرانی‌ها دیگر به صورت آنلاین صورت می‌گیرد کار ساک‌پاپت‌هاست که به میدان بیایند و گزاره‌ها را به نفع سود بیشتر تغییر دهند. هر چند این اتفاق تنها به یک حرکت فردی هم محدود نمی‌شود. پیش از ما قبل از دوران کرونا؛ آمریکا فکر اینجا را هم کرده بود. سال ۲۰۱۱ گاردین گزارش داد که آمریکا طراحی کرده است که به یک شرکت کالیفرنیایی میلیون‌ها دلار پرداخت کند تا ربات‌هایی طراحی کند که مقاصد آمریکا را به زبان‌هایی مثل عربی تولید کند! توئیتری‌ها احتمالاً با این فضا و مقصدی به نام آلبانی بیشتر آشنا باشند.
    آیا ما تنهاتر و تکه‌تکه‌تر شده‌ایم؟
    در ابتدای متن گفته شد که پوپر معتقد بود که ما به زودی با جامعه‌ای تمام انتزاعی و فردزدایی شده مواجه خواهیم بود. آیا این اتفاقی نیست که در دوره کرونا در ایران در حال مشاهده آن هستیم؟ در این دوران ما یاد گرفتیم که شبکه جهانی اینترنت به ما اجازه می‌دهد که منابع و گونه‌های مختلف ارتباطات را بررسی کنیم و خیلی سریع علایقمان را از دل آنها استخراج کنیم. در دوره کرونا متوجه شدیم که زندگی اینترنتی آنقدر ساده است که می‌توان روی مبل لم داد و همه کارهایی که سر کار انجام می‌دادیم را همین‌جا از منزل بدون کوچک‌ترین تفاوتی صورت دهیم. یاد گرفتیم که اینترنت به ما اجازه می‌دهد که هر آنچه می‌خواهیم را زودتر از آنچه تصور می‌کنیم به دست آوریم و مهمتر از همه اینها اینترنت در دوره کرونا به ما یاد داد که دیگر لازم نیست از حبابی که دورتادورمان ساخته‌ایم خارج شویم. دیگر لازم نیست خودمان را با زندگی فیزیکی شلوغ و پرهیاهو وپردردسر بیرون از فضای مجازی آلوده کنیم. نیاز نیست همه جا با هویت واقعی مان ابراز نظر کنیم. می‌توانیم دوستانی داشته باشیم که نمی‌شناسیمشان اما با افکار و آرا ما هم نظرند و نیاز به تأیید ما را تأمین و افزون می‌کنند. و این به معنای انزوای خالص در عین قطبی‌سازی گروهی بود.
    وقت بیرون آمدن آدم‌ها از خانه‌ها در دوران پساکرونا به این ترتیب ترسناک‌تر می‌شود. ما در این دوران روز به روز تکه‌تکه‌تر شدیم و گروه‌های علایق خودمان را پیدا کردیم و با همان‌ها زندگی کردیم. حالا دیگر غیرهم قبیله‌ای‌هایمان را پذیرش خواهیم کرد؟ ما به تدریج به دلیل فشارهای روانی دوره کرونا به این نتیجه رسیدیم که بهتر است اکانت‌های توئیتر و اینستاگرام کسانی را دنبال کنیم که با آنها هم نظریم. توان ذرهای استرس یا فشار بیشتر را نداشتیم. و در مقابل یاد گرفتیم که همه کسانی که مانند ما فکر نمی‌کنند را نادیده بگیریم و به جای وارد بحث شدن با آنها از مقابلمان دورشان کنیم. این توصیه‌ای روانشناسی بود که هر روز در رسانه‌ها به طور متناوبی تکرار می‌شد و از ما درخواست می‌کرد که با انجام این کارها از استرس دوری کنیم و این دقیقاً همان چیزی است که قطبی سازی گروهی نام می‌گیرد. این قطبی سازی گروهی بلافاصله منجر به قطبی‌تر شدن بیشتر آدم‌ها می‌شود. آدم‌هایی که محافظه‌کارانه فکر می‌کردند با تأیید آرای محافظه کارانه‌شان توسط آدم‌ها و صفحه‌ها و شبکه‌های هم نظر، آرایشان تقویت می‌شد؛ دیدگاه‌های فردگرایانه آدم‌ها تقویت می‌شود و نهایتاً ما با جامعه‌ای با هزاران کلونی بسته مواجه خواهیم شد.
    وقت بیرون آمدن آدم‌ها از خانه‌ها در دوران پساکرونا به این ترتیب ترسناک‌تر می‌شود. ما در این دوران روز به روز تکه‌تکه‌تر شدیم و گروه‌های علایق خودمان را پیدا کردیم و با همان‌ها زندگی کردیم. حالا دیگر غیرهم قبیله‌ای‌هایمان را پذیرش خواهیم کرد؟
  • بطالت جدید کارمندی در ایام قرنطینه/ کرونا و بیلان‌کاری جدید!

    بطالت جدید کارمندی در ایام قرنطینه/ کرونا و بیلان‌کاری جدید!

    بطالت جدید کارمندی در ایام قرنطینه/ کرونا و بیلان‌کاری جدید!
    بطالت جدید کارمندی در ایام قرنطینه/ کرونا و بیلان‌کاری جدید!

    خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ؛ زندگی کارمندی یعنی گذران عمر با یک «آب باریکه»؛ به باریکی کالیبر شیر سماور که باید حجمی به اندازه ابعاد یک استخر را با آن پر کرد. هر چند این آب باریکه جوابگوی نیازهای زندگی شهری در شرایط کنونی اقتصاد ایران را نمی‌دهد ولی به هر حال خاصیت «آب باریکه» آن است که همیشه هست و این حضور مداوم معمولاً از هراس آدمی از «روز مبادا» می‌کاهد. خوبی آب باریکه به همین کاستن هراس و دلهره و تشویش از آینده‌ای که هنوز نرسیده و تقریباً همه کسانی که زندگی کارمندی را انتخاب کرده و به اشکال مختلفی در پی تن دادن به «کارمند شدن» به مثابه نوع خاصی از «محافظه‌کاری بوروکراتیک» هستند، به سودای همین زندگی بی‌هراس از آینده چنین کرده و می‌کنند.

    زندگی کارمندی با همین بی دلهره زیستن گره خورده؛ بی دلهره زیستن در دل دلهره‌آمیزترین وضعیتی که آدمی در طول تاریخ می‌توانست در آن زیست کند. دوره‌ای که با آب و تاب «مدرن» خوانده می‌شود و «کارمند بودن» به دلیل تن دادن به بوروکراسی آهنین آن، نه‌تنها جزو لاینفک آن محسوب می‌شود، بلکه آن‌گونه که نیچه به آدمیان اصطلاحاً مدرن‌شده روزگارش طعنه می‌زد، گویی به عنوان «انسان کامل» بودن، تجربه می‌شود. او در «غروب بت‌ها» خاطر نشان کرده بود که انسان کامل در چنین موقعیتی (دوران نو) «کارمند دولت» است. از همین روست که همه در دوران ما به دنبال نوعی زندگی کارمندی هستند که به دور از دلهره و دغدغه، حضور مداوم «آب باریکه» را تضمین کند و در حیات دلهره‌آور کنونی لااقل اندیشناکی روز مبادا را تا حدی بزداید.

    از این نظر، کارمندی تجربه نوع خاصی از پناهجویی در دل زندگی پرهراسی‌ست که خیال کم کردن شرش را از سر آدمی ندارد. از قضا تازه‌ترین شر زندگی جدید که آدمی با آن مواجه شده، در قالب یورش سهمگین موجوداتی خُرد و ویروس‌هایی به‌روز شده و جهش‌یافته در حال تجربه است؛ در این نوشته تلاش شده نسبت این یورش سهمگین با زندگی پناه‌جویانه کارمندی در گفت‌وگو با برخی از کارمندان، این پناهندگان کمال‌یافته دوران نو که اگر سنگ هم از آسمان ببارد گزندی به آب باریکه‌شان نخواهد رسید، مورد واکاوی و بحث قرار بگیرد.

    از کارمندانی که در این گزارش مشارکت کرده‌اند خواسته شده تا تمایز زندگی کارمندی در دوران پساکرونا را با پیش از آن بازگو کنند و تا حد ممکن روایتی روشن و یکدست از زیستن و کار کردن در مجاورت با یک هراس مبهم که از بیرون ما را می‌نگرد، به دست دهند. عموم آنها حرف‌های مشابه بسیاری در خصوص تجربیات هستی‌شناختی‌شان در زندگی پساکرونایی زدند که شاید جالب‌تر از تجربیات بوروکراتیک کارمندی‌شان بود و ما به جای سانسور آنها اتفاقاً بر آنها انگشت گذاشتیم و به بهانه غیرمرتبط بودن با حیات کارمندی در دوران نو حذفشان نکردیم؛ شاید به این دلیل که «انسان کامل نمادین» در حیات مدرن نمی‌تواند رویکردهای هستی‌شناختی‌اش را کنار بگذارد، هر چند نیچه به این حیات مدرن‌شده به دیده تحقیر نگریسته باشد.

    دیدار با آنچه به چشم نمی‌آمد!

    احتمالاً ظهور کرونا در همه مشاغل و صنوف به درک عامتر و وسیع‌تری از زندگی اجتماعی دامن زده است و این از قضا در بین کارمندان هم قابل ردیابی است. «محسن» ۳۸ ساله و مجرد است. او نمی‌خواهد محل کارش خارج شود. می‌گوید «مهمترین تغییری که پس از شیوع ویروس کرونا در من ایجاد شد، عمیق شدن در ارتباطم با دیگرانی بود که به نوعی در محل کارم همواره با آنها درگیر بودم ولی به عمق این درگیری واقف نبود. فکر می‌کنم به ما یاد داد که دیگران را یک بار دیگر و از یک فاصله معنادار ببینیم و نسبتمان را با آنها بازسازی کنیم».

    او فارغ التحصیل رشته حقوق است و بیش از ۸ سال است که زندگی کارمندی دارد. معتقد است کارمندی آدم را نسبت به خیلی از امور بی‌تفاوت می‌کند و من در این هشت سال متوجه این بی‌تفاوتی نبود. اما کرونا باعث شد به دیگران به طور جدی‌تری نگاه کنم. می‌خواهم منظورش را روشن‌تر بیان کند، می‌پرسم «دقیقا چه تغییری در نگاهت به اطرافیانت شکل گرفته است؟» با لحنی شبیه به کسانی که نمی‌خواهند احساساتشان را لو بدهند می‌گوید: «مثلا در محل کار ما نیروهای خدماتی هر روز به ما سرویس می‌دادند و ما خیلی طبیعی و عادی با این قضیه مواجه می‌شدیم، پس از شیوع ویروس به یکباره برخی از این خدمات حذف شد و ما جای خالی آن خدمات را به طرز شدیدی احساس کردیم. همچنین گویی نسبتی که با آن نیروهای خدماتی داشتیم به یکباره تغییر کرد».

    محسن همچنان سعی می‌کند در قالب مثال‌ها و نمونه‌ها حرفش را بزند؛ «فرض کنید من هر روز از خانه‌ام تا محل کار با یک بی‌توجهی خاصی نسبت به اطرافم و آدم‌های حاضر در خیابان و مترو و… به سر کارم می‌آمدم ولی در این چند روز هر کسی را می‌بینم سعی می‌کنم چه در سرش می‌گذرد، بویژه کسانی که در این شرایط مجبورند در بیرون باشند. هر کسی را می‌بینم از خودم می‌پرسم چه اجباری این آدم را به بیرون از خانه کشانده و طبیعتاً فکر می‌کنم این‌ها هم مجبورند مثل من برای انجام کاری که احتمالاً معیشتشان به آن وابسته است بیرون بیایند. به دستفروش‌ها توجه می‌کنم، به مأموران نظافت معابر در شهر و مغازه‌داران و… که اصلاً در دورانی که از کرونا خبری نبود به آن توجهی نداشتم».

    کرونا و بیلان‌کاری جدید!

    «صبا» ۴۲ سال سن دارد و متأهل است. او کارمند یکی از وزارتخانه‌ها است و با ارباب رجوع سر و کار دارد. از نوع مدیریت مسئولانشان در وزارتخانه دلخور است و می‌گوید که شیوع کرونا مناسبات کاری ما را به شدت تغییر داده و عملاً ما کاری برای انجام دادن نداریم، ولی مسئولان اصرار دارند در این شرایط که عملاً بیکار هستیم باید سرکار برویم و ساعت پر کنیم. او می‌گوید «حضور ارباب رجوع تقریباً به صفر رسیده و در روزهایی که سر کار می‌رویم هیچ کاری برای انجام دادن نداریم. نگرانی من این نیست که چرا بیکارم، بلکه بیشتر نگران این هستم که با بیرون آمدن از خانه ممکن است روند شیوع و ابتلاء را بیشتر کنم.»

    او به انجام کارهای صوری و بی کارکرد در ایام شیوع کرونا در ادارات دولتی اشاره می‌کند و می‌گوید «از طرف دولت از ما خواسته شده که به طور مداوم گزارش‌هایی درباره حضورمان در محل کار و کارهایی که برای مقابله با کرونا انجام داده‌ایم بنویسیم و برایشان ارسال کنیم. در همین راستا هم مسئولان برای اینکه چیزی برای گزارش دادن داشته باشند کارهایی انجام می‌دهند که نه تنها کارکردی ندارد بلکه شاید به روند شیوع کمک هم بکند. مثلاً همین احضار کارمندان که خودش خطرساز است، یا مثلاً توزیع ماسک و دستکش و… بین کارمندان که به شیوه غیر بهداشتی صورت می‌گیرد که تازه این اقلام محدود هستند و به یک عده می‌رسد و به یک عده نمی‌رسد و خود این موضوع در محل کار ما مسئله‌ساز شده است».

    تعارضات درونی کارمندان در دروان پساکرونا

    «قاسم» کارمند یکی از مراکز شهرداری است و به آنها گفته شده در این شرایط بحرانی در شهر حتماً باید سر کار بیایند تا بحران موجود در شهر حل شود. او هم به مسئله بیکاری‌اش در محل کار اشاره می‌کند و می‌گوید از صبح تا عصر پشت میز کارم می‌نشینم و عملاً کاری برای انجام دادن ندارم. قاسم که ۴۰ سال دارد اظهار می‌کند که مهمترین تغییر در دوران شیوع کرونا تجربه نوعی هراس همراه با بطالت بوده است.

    او می‌گوید: «مهمترین احساسم در این چند وقت این بوده که اگر کاری نباشد انجام بدهم تا چه حد می‌تواند بد و دیوانه‌کننده باشد. چند وقت پیش داستانی می‌خواندم درباره نگهبان یک بانک که از کار بی‌کار شده بود و همه عذابش از این بود که چرا کسی نیست به او دستور بدهد که چه کاری انجام بدهد» قاسم می‌خندد و می‌گوید «من هم امروز به چنین وضعی دچار شده‌ام. تا پیش از کرونا احساس می‌کردم که برده‌ای بودم که باید اوامر ارباب‌ها را اطاعت می‌کردم، ولی امروز دارم عذاب می‌کشم که چرا اربابی نیست تا به من دستور بدهد که چه کنم!».

    هراس از اخلاق محافظه‌کارانه کارمندی!

    ظهور کرونا شاید بیش از هر احساسی، درکی از حیات طبقاتی را در جوامع مختلف برجسته کرد و این چیزی است که «مریم» که حدود ۳۵ سال سن دارد تلاش دارد آن را توضیح دهد. او مهندس و کارمند اداره‌ای است که کارهای مرتبط با عمران و توسعه شهری در آنجا انجام می‌گیرد. مریم دختر مجردی است که می‌گوید خیلی از هم‌سن و سال‌های من آرزو دارند شرایطی مشابه من داشته باشند. تا پیش از این روزها خودم هم خیلی از وضعیتی که دارم خوشحال و راضی بودم، ولی دوران شیوع کرونا خیلی از معادلات را در ذهن من به عنوان یک مهندس که خیلی درگیر مسائل اجتماعی و انسانی و… نبوده است، تغییر داد.»

    مریم که گویا روح لطیفی دارد خاطرنشان می‌کند که در این روزها نسبت به کارش شدیداً بی‌انگیزه شده و با اینکه همواره فکر می‌کرده باید پله‌های موفقیت را با اراده و عزم فردی‌اش طی کرده و با این موفقیت جامعه‌اش را بسازد، حالا به این فکر می‌کند «تو کز محنت دیگران بی‌غمی / نشاید که نامت نهند آدمی»! او هم مانند محسن تاکید می‌کند که کرونا بیش از هر زمان دیگری به ما متذکر شد که ما در دل یک جامعه زندگی می‌کنیم و موفقیت فردی در دل یک زندگی کارمندی که احتمالاً ما را از نگرانی درباره خودمان حفظ می‌کند، نمی‌تواند احساس شاد بودن و حال خوب را در دل یک جامعه برایمان به ارمغان بیاورد».

    این مهندس راه و ساختمان ادامه می‌دهد: «بیش از هر زمان دیگری به حاشیه‌های شهری فکر کردم که ما مدام در حال ساخت و سازها در مرکز آن هستیم. به خانه‌ها و محله‌های اطراف شهرها که چیزی به معنای قرنطینه و بهداشت در آنجا معنایی ندارد. مدام به کارگران روزمزد فکر کردم که خودمان قبلاً با آنها درگیر بودیم و می‌دانم که اگر یک روز کار نکنند نمی‌توانند خرج خانواده‌شان را درآورند».

    مریم در حال سخن گفتن احساساتی می‌شود و بغض می‌کند و من فکر می‌کنم باید مسیر گفت‌وگو را تغییر دهم. ولی او حرفش را ادامه می‌دهد: «این ویروس لعنتی بیش از اینکه مرا از نسبت به سلامتم دچار هراس کند، نسبت به سبک زندگی و اخلاقیات اجتماعی‌ام هراسان کرد». از او درباره تغییراتی که در کار کارمندی‌اش ایجاد شده پرسیدم و او گفت «مثل همیشه است، با کمی تغییرات در ساعات کاری و رعایت برخی موارد بهداشتی و… همان چیزی که ترسناک است همین است، اینکه همیشه همه چیز به همین منوال است کسانی که می‌توانند با شرایط وفق پیدا کنند می‌مانند و کسانی هم که نمی‌توانند احتمالاً می‌میرند. دوران پساکرونا برای من یعنی درک این قضیه. اینکه منِ کارمند و مهندس و چه و چه با همان وضعیت محافظه‌کارانه‌ای که شما گفتید ادامه می‌دهد و آب باریکه‌ای هست، ولی بسیاری از کارگران روزمزد و دستفروشان و حاشیه‌نشین‌ها…»

  • سلبریتی‌های کوچک؛ کودکان کار دوران جدید/مورد بعدی بازیگر پایتخت؟

    سلبریتی‌های کوچک؛ کودکان کار دوران جدید/مورد بعدی بازیگر پایتخت؟

    سلبریتی‌های کوچک؛ کودکان کار دوران جدید/مورد بعدی بازیگر پایتخت؟
    سلبریتی‌های کوچک؛ کودکان کار دوران جدید/مورد بعدی بازیگر پایتخت؟

    خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ: زمانه عجیبی است. صفحه اینستاگرام خود را که باز می‌کنید بچه‌های کوچکی به چشم می‌خورند که وارد این اپلیکیشن شده‌اند و صفحه اختصاصی ساخته‌اند و یا ابزاری برای به نمایش گذاشتن اصطلاحاً استعدادها و توانایی‌هایشان هستند یا وسیله‌ای برای سرگرمی و خنداندن دیگران. این بچه‌ها نه سیاستمدار هستند، نه بازیگر و نه خواننده. حتی سواد خواندن و نوشتن نیز ندارند که بتوانند صفحه‌های خود را مدیریت کنند. کودک اند، محبوبیت و معروفیت چندانی هم ندارند اما تعداد فالوئرهایشان تعجب برانگیز است. والدین این کودکان به فکر مطرح کردن فرزندانشان در بین مردم هستند.

    آرات حسینی نمونه‌ای از این کودکان است. کودکی که از یک سالگی بدون آموختن فنون اصولی ژیمناستیک حرکت‌های عجیبی اجرا می‌کند. تعداد فالوئرهای او ۷/۲ میلیون نفر است که ۸۰ درصد آن خارجی هستند. این اعداد برای یک کودک عجیب به نظر می‌رسد. به راستی آیا واقعاً انجام چنین حرکاتی که گاهی یک فرد بزرگسال از اجرای آن باز می‌ماند از یک کودک چهارساله قابل درک است؟ هدف و منطق خانواده او از انتشار اینگونه کلیپ‌ها دیده شدن و جذب فالوئر بالاست یا تقویت استعداد فرزندشان آن هم از راه مجازی؟

    امیرعباس رجبیان یکی دیگر از سلبریتی های کوچک اینستاگرام است که فقط ۱۰ سال دارد. کودکی که با دست به دست شدن یک ویدئو به نام «کچلیک» خیلی زود مورد توجه عموم قرار گرفت و به دنبال آن با حضور در برنامه‌های تلویزیونی مختلف مشهور شد. او که به امیرعباس کچلیک معروف است، به انتشار کلیپی که به دلیل خوردن کچلیک (کدو سبز مازندرانی) دچار دندان درد شده بود شناخته شد. امیرعباس در یکی از برنامه‌های تلویزیونی گفته بود که برای اجرا در هر برنامه پنج میلیون می‌گیرد و تعداد برنامه‌هایش هم در ماه به ۱۰ عدد می‌رسد، یعنی در هر ماه ۵۰ میلیون درآمد دارد. او حتی مدعی است که مدیر برنامه نیز دارد و همه کارهایش را با او هماهنگ می‌کند.

    ساحل بکرانی بازیگر کوچکی که در هفت ماهگی خود پس از بازی در سریال «دردسرهای عظیم ۲» به شهرت رسید. او اکنون ۶۹ هزار فالوئر دارد و اغلب عکس‌هایش را بیش از بیست هزار نفر می‌پسندند. کمتر کسی را می‌توان یافت که با دیدن یا شنیدن تعداد لایک ها و فالوئرهای بالای این کودک شگفت زده نشود. کودکی که فاصله زیادی از دنیای کودکی تا دنیای مجازی دارد. طبق نظر برخی، معروفیت و کسب محبوبیت آن هم از طریق نمایش زیبایی منصفانه و اخلاقی نیست.

    ابوالفضل رجبی ۱۳ ساله که با بازی در پایتخت ۶ شناخته شد نیز دارای پیج خصوصی در اینستاگرام است. او با انتشار عکس‌هایی از خود در این صفحه و هم چنین استوری ها و لایوهایی که با چندین بازیکن فوتبالی داشت نظر بسیاری را به خود جلب کرده است. ابوالفضل در یکی از لایوهای خود که با سعید عزت اللهی داشت، بخش‌هایی از دیالوگ‌های سریال پایتخت را با این فوتبالیست اجرا می‌کرد. جدای از اینکه او علاقه مند به فوتبال است، بعید به نظر نمی‌رسد که به دنبال جذب فالوئر بیشتری نیز باشد.

    اگرچه فضای مجازی در کسب اطلاعات روز دنیا تأثیر انکارناپذیری دارد اما عدم استفاده صحیح از این ابزار و نداشتن اطلاعات و آگاهی کافی می‌تواند برای همه گروه‌های سنی به خصوص کودکان خطرآفرین باشد. اینستاگرام یکی از این برنامه هاست که علاقه مندان زیادی به خود جذب کرده است. استفاده از این برنامه و اشتراک گذاری عکس‌ها و فیلم‌ها از سراسر دنیا در بیشتر کاربران وابستگی افراطی بوجود می‌آورد. برخی پدر و مادران نیز از این فرصت برای دیده شدن کودکان خود استفاده می‌کنند. در گذشته والدین از حداقلی ترین امکانات استفاده می‌کردند و آلبوم‌های عکس در ثبت خاطرات خوش کودکی نقش به سزایی داشتند. اما امروزه اینستاگرام جای آلبوم‌های دیروز را گرفته است و نظر دیگران برای این خانواده‌ها مهم است. اینکه چگونه دیده شوند نیز خود به دغدغه‌ای برای این دسته از والدین تبدیل شده است. غافل از اینکه استفاده اینگونه از این برنامه هم سواستفاده از کودک است و هم آسیب‌ها و مشکلاتی کودکان را تهدید کند.

    کودک کار اینستاگرامی مرا دنبال کنید

    میان پدر و مادرهایی که کودکان خود را در چهارراه‌ها یا خیابان‌ها می‌گذارند تا دستفروشی کنند، گل بفروشند، کفش واکس بزنند یا شیشه ماشین‌ها را تمیز کنند و پدر و مادرهایی که از طریق کودکانشان در صفحه‌های اینستاگرامی درآمدزایی می‌کنند شباهت‌هایی هست. یکی از این شباهت‌های بارز، کسب درآمد از طریق کودکان است. در حقیقت نه پدر و مادرهای این کودکان و نه فالوئرهای آنان به آسیبی که به آنها از این طریق وارد می‌شود نمی‌اندیشند. از بدو تولد کودک والدین صفحه‌ای اختصاصی برایش باز می‌کنند و لحظه به لحظه بزرگ شدن کودک را به اشتراک می‌گذارند. اولین لبخند، اولین گریه، اولین دندان، اولین تلاش برای حرکت، اولین…. اما مسئله دردناک اینجاست که اینگونه والدین هیچ گونه حریم خصوصی برای فرزندان خود قائل نیستند. زمانیکه کودک نیز ببیند همه اطلاعات و عکس‌های او با دیگران به اشتراک گذاشته شده است یاد می‌گیرد تا اطلاعات زندگی اش را با دیگران در میان بگذارد. آن زمان خانواده به خود می‌آید و می بیند که تمامی اسرار درون خانوادگی شأن در این برنامه موجود است. وقتی تعداد فالوئرها بالا می‌رود، پیشنهادات تبلیغاتی نیز به دنبال آن افزایش می‌یابد. برخی پدر و مادرها از کودک خود عکس می‌گیرند و منتشر می‌کنند و عملاً کودک خود را به یک کودک کار اینستاگرامی تبدیل می‌کنند. بسیاری از افراد نیز به دلیل زیبایی و جذابیتشان صفحه آنان را دنبال می‌کنند. حقیقتاً پدر ومادرهایی که از این طریق برای خود کسب درآمد می‌کنند در دراز مدت آسیب‌های جدی به دلبندانشان می‌زنند. این کودکان معصوم بی خبر از همه جا که شباهتی هم به دنیای کودکی ندارند، آسیب پذیر می‌شوند و تلاش می‌کنند برای بهتر دیده شدن، نقش خود را به بهترین شکل ممکن ایفا کنند. حتی کار به جایی رسیده که برخی عکاس نیز استخدام می‌کنند و هزینه‌های گزافی متحمل می‌شوند تا از وی یک سلبریتی بسازند. وقتی یک کودک را می‌آرایند و لباس‌های آنچنانی می‌پوشانند، توسط چیزهای بی ارزش به فرزند خود ارزش می‌گذارند. در واقع کودک یاد می‌گیرد که چیزهای کم‌ارزش دنیا را ارزشمند ببیند و از طرفی انتظار دارد که همه‌جا با او این‌طور رفتار شود. والدین نا خواسته و بدون اطلاعات وآگاهی کافی کودکی با شخصیت پوشالی می‌پرورانند و حس رقابت با همسن و سال خودشان در درون کودک نهادینه می‌شود. به راستی برای تبلیغ محصولات اختصاصی کودک چه کسی مناسب‌تر از خود این کودک می‌تواند عمل کند؟

    آیا کودک واقعاً ابزار خنده است؟

    برخی از خانواده‌ها نیز کلیپ‌هایی از فرزند خود ساخته و او را تبدیل به سوژه خنده می‌کنند. این کلیپ‌ها را انتشار داده و دست به دست می‌چرخند. غافل از اینکه این حرکت می‌تواند لطمات جبران ناپذیری به کودک و جامعه وارد کند. کودک آزاری همیشه چشمان کبود و تن زخمی نیست. بلکه حرکاتی از این قبیل نیز کودک آزاری انگاشته می‌شود. کودکی که از نظر روانی آزار می‌بیند از خود رفتارهایی بروز می‌دهد که برای آنها دلیل پزشکی یا دلیل موجهی پیدا نمی‌شود. رشد کافی از جنبه‌های مختلف ندارد که ظهور این رفتارها باعث ایجاد تناقض با سن او می‌شود. کودکان کار فضای مجازی علاوه بر تأمین مادی، نیاز روحی خانواده را نیز ارضا می‌کنند. برهمین اساس باید مانند بسیاری از کشورها، قانونی برای جلوگیری از این سودجویی گذاشته شود تا جلوی آسیب‌های وارد شده به کودک گرفته شود.

    آسیب‌ها جدی گرفتنی است

    قابلیت‌های فراوانی که برنامه اینستاگرام دارد غیر قابل انکار است و در جذب مخاطب نیز توانسته فوق العاده عمل کند. کاربران این برنامه اغلب از بازه سنی ۱۴ تا ۲۴ سال هستند. این یعنی زنگ خطری برای والدین که آسیب‌های آن به فرزندانشان را بهتر و بیشتر بشناسند. یکی از بزرگترین معایب اینستاگرام ایجاد نگرش منفی نسبت به زندگی است. تماشا زندگی‌های زرق و برق دار و اصطلاحاً لاکچری باعث بروز حس حسادت و خودکم بینی می‌شود. ذهن کنجکاو کودکان و نوجونان با جستجو در صفحات مبتذل و غیراخلاقی دائماً درگیر خواهد بود و باعث ضربه‌های جدی روحی و روانی به آنها می‌شود. از طرفی این برنامه به قدری گسترده است که به راحتی ساعت‌ها زمان صرف جستجو در صفحه‌های گوناگون اتلاف می‌شود. در نتیجه زمان استراحت شأن هم کاهش می‌یابد. یکی دیگر از جنبه منفی این برنامه رواج آزار و اذیت‌های اینترنتی است. از آنجا که دسترسی به پروفایل دیگران کار سختی نیست، روابط خارج از عرف نیز بسیار شایع است. اینجاست که خانواده‌ها با اندک مطالعه و کسب آگاهی بیشتر می‌توانند از ظهور و بروز چنین آسیب‌هایی جلوگیری نمایند.

    وجه تشابه کودکان خیابانی و کودکان کار اینستاگرامی

    سو استفاده از کودک فقط به فضای مجازی اطلاق نمی‌شود. در بین ما کودکانی که کار می‌کنند و نان آور خانواده هستند زیاد است. کودکانی که در متروها دست فروشی می‌کنند. در چهارراه‌ها گل می‌فروشند یا پشت چراغ قرمز شیشه ماشین‌ها را تمیز می‌کنند. کودکان کار از آسیب پذیرترین قشرهای جامعه محسوب می‌شوند و به آسیب‌های جدی تری از نظر جسمی، روحی و اجتماعی نسبت به سایر مردم دچار می‌شوند. ترک تحصیل، از دست دادن فرصت تحصیلی، محروم شدن از امکانات مطلوب زندگی، مشکلات سلامتی در فصول مختلف سال و… جملگی از آسیب‌های وارده بر این کودکان است.

    خبرنگار مهر با مصطفی اقلیما جامعه شناس و رئیس انجمن علمی مددکاران اجتماعی ایران (پدر مددکاری ایران) از آسیب‌های روانی که کودکان کار چه در اینستاگرام چه در خیابان‌ها و چهارراه‌ها با آن مواجه می‌شوند گفت وگویی داشت. به عقیده وی کودکانی که لباس زیبا می‌پوشند و والدینشان با گرفتن عکس و انتشار آن در صفحات مجازی سوءاستفاده می‌کنند زمانی که در آینده بزرگ شده و وارد جامعه و محیط کار می‌شوند بدون شک با مشکلات فراوانی مواجه خواهند شد. مقصر اصلی این موضوع نیز خانواده هایشان هستند. او افزود: «در خانه‌ای که کودکی متولد می‌شود باید شرایط مناسب تربیتی و زندگی ایجاد شود و بستر مناسب رشد فراهم باشد. این کودک نه معتاد، نه دزد و نه حتی آدمکش و جانی متولد شده است بلکه آینده ساز جامعه است. این شرایط و زیرساخت‌های مناسب در کشور نیز باید فراهم شود. اگر کودکی در آینده مرتکب قتلی شد فقط خود او محکوم نیست بلکه یک کشور محکوم است».

    وی مدعی است: «باید یک قانون دقیق و نظام مندی وجود داشته باشد تا حافظ امنیت روانی کودک و جایگاه اجتماعی او در دوران بزرگسالی باشد».

    او همچنین از این که این گونه کودکان اغلب مورد تمسخر و ابزاری برای خندیدن می‌شنود گفت: «وقتی کودکی سوژه خنده می‌شنود و کلیپ‌های منتشرشده آنها دیگران را می‌خنداند، به این شیوه عادت کرده و خو می‌گیرد. دوست دارد هرکاری که انجام می‌دهد نظر دیگران را به خودجلب کند و همه به او توجه کنند و به کارهایش بخندند. در این صورت فکر می‌کند کاراهایی که انجام می‌دهد همگی درست هستند. اگر در جایی کاری کند و مورد تمسخر قرار گیرد، زمانی که به بلوغ عقلی می‌رسد عصبی و عقده‌ای می‌شود. می‌خواهد برای عقده گشایی به هر وسیله و روشی روی آورد و اینجاست که تن به هرکاری می‌دهد. در نهایت ممکن است فدایی جامعه نیز شود».

    به مراتب کودک هر چه رشد می‌کند و بزرگ‌تر می‌شود نیازهای روحی و روانی او هم همراه با او بزرگ‌تر می‌شود. اینجاست که والدین باید وقت مفید بیشتری برای گذراندن با امورات کودک صرف کنند و از آن به بهترین نحو ممکن بهره برند. با آگاهی از خطرات احتمالی تهدیدکننده کودکان و نوجوانان می‌توان اقدامات لازم و پیش گیرانه برای حفظ امنیت آنان چه در فضای مجازی و چه در فضای حقیقی به عمل آورد و به شکل درستی بر آنان نظارت کرد.

  • برگزاری جشنواره ۳۱۳ ثانیه انتظار/دو آلبوم موسیقی رونمایی می‌شود

    برگزاری جشنواره ۳۱۳ ثانیه انتظار/دو آلبوم موسیقی رونمایی می‌شود

    به گزارش خبرگزاری مهر، سیدعلیرضا فاطمیان‌پور معاون فرهنگی سازمان فرهنگی هنری در تشریح برنامه‌های این سازمان در ایام نیمه شعبان گفت: با توجه به شرایط موجود و جلوگیری از شیوع ویروس کرونا و لزوم در خانه ماندن، برنامه‌ها در فضای مجازی برگزار می‌شود تا مردم بتوانند با ماندن در خانه نیز در برنامه‌ها هم مشارکت داشته باشند.
    وی افزود: از جمله برنامه‌های نیمه شعبان می‌توان به جشنواره فیلم‌های «۳۱۳ ثانیه‌ای انتظار» اشاره کرد. این جشنواره با مشارکت شبکه قرآن و مسجد مقدس جمکران و با شعار «برای ظهور، همدل باشیم» برگزار می‌شود. علاقه‌مندان برای شرکت در این جشنواره می‌توانند با موضوع مهدویت، فرهنگ انتظار، عدالت، مقاومت، شهدا، اقتصاد و… در دو بخش اصلی و رقابتی و جنبی شرکت کنند. در بخش اصلی می‌توانند فیلم، مستند و پویانمایی و در بخش جنبی نیز نماهنگ در ۳۱۳ ثانیه تولید و برای جشنواره ارسال کنند.
    فاطمیان‌پور در ادامه گفت: پویش مجازی «هدیه‌ای به امام زمان (عج)» با همکاری بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج) برگزار می‌شود. برای شرکت در این پویش مردم می‌توانند تصویر آذین‌بندی و چراغانی خانه و در منازل خود را در فضای مجازی به اشتراک بگذارند. همچنین می‌توانند در بخش‌های؛ نقاشی، طرح گرافیکی، عکس‌نوشت، شعر و داستان شرکت کنند. ضبط شعرخوانی، مداحی، قرائت دعای سلامتی و دعای فرج، ضبط ویدئوی یک دقیقه‌ای و بیان دل‌گویه با امام زمان (عج)، تقدیم یک کار خوب در ایام نیمه‌شعبان به امام زمان (عج) با ثبت تصویر یا ضبط ویدئو، برگزاری جشن خانگی و جشن مجازی با ثبت تصویر یا ضبط ویدئو از دیگر بخش‌های این پویش است. این پویش محدودیت سنی ندارد فقط شرکت‌کنندگان باید آثار خود را در اینستاگرام و با هشتک # بهیاداو و # بهسویآسمان همراه با تگ کردن صفحه بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج) chashmbe_rahe۱۲@ و فرهنگ‌سرای مترو farhangsarametro@ منتشر کنند.
    وی بیان کرد: همچنین با همکاری و مشارکت شبکه پنج سیما برنامه «عطر عاشقی» که یک مجله تلویزیونی است، تولید و پخش می‌شود. مسابقه کتابخوانی «طاووس اهل بهشت» با محوریت کتاب «خورشید مغرب» اثر محمدرضا حکیمی به صورت مجازی از دیگر برنامه‌های نیمه شعبان است. ویدئوهای تصویری با عنوان «کلیپ انتظار» توسط سازمان فرهنگی هنری تولید و در فضای مجازی منتشر می‌شود. همچنین پرچم‌هایی برای نصب در تاکسی‌ها و اتوبوس‌های شهر تهران توسط این سازمان تولید می‌شود.
    وی به برپایی نگاه‌گذر در ۱۶ ایستگاه مترو اشاره کرد و گفت: طرح‌های گرافیکی با موضوع نیمه شعبان و با عنوان «در انتظار روز نو» در ایستگاه‌های متروی تهران به نمایش گذاشته می‌شود. همچنین کلیپ‌های تصویری صامت با موضوع «ظهور منجی» برای نمایش در مانیتورهای واگن‌های مترو تولید و منتشر می‌شود.
    فاطمیان پور در ادامه تصریح کرد: مانند سال‌های گذشته «پویش دعای فرج» در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی همزمان با میلاد حضرت مهدی (عج) برگزار می‌شود. همچنین در شب میلاد حضرت مهدی (عج) با همکاری سازمان زیباسازی و ستاد نیروهای مسلح، مراسم نورافشانی در ۱۰۸ نقطه تهران اجرا می‌شود.
    معاون فرهنگی سازمان فرهنگی هنری به رونمایی از دو آلبوم و یک قطعه موسیقی با موضوع انتظار اشاره کرد و گفت: آلبوم «شرق آدینه» به خوانندگی محمد معتمدی، آلبوم «شادمانه‌ها» مجموعه‌ای از قطعات موسیقی از خواننده‌های مختلف با موضوع مهدویت و قطعه موسیقی به خوانندگی وحید تاج و آهنگسازی مهران مهرنیا توسط مدیریت امور موسیقی سازمان فرهنگی هنری تولید و در ایام نیمه شعبان در فضای مجازی منتشر می‌شود.
    فاطمیان‌پور در پایان گفت: همزمان با شب میلاد مهدی موعود برنامه‌ای با همکاری امور مساجد و بسیج مناطق انجام می‌شود. ساعت ۲۰:۴۵ نور افشانی داریم. از ساعت ۲۰:۵۵ تا ۲۱ همزمان با پخش دعای فرج از تلویزیون از بلندگوی همه فرهنگ‌سراها و مساجد دعای فرج پخش می‌شود و بعد از آن ساعت ۲۱ ذکر یا مهدی با مردم گفته می‌شود. ساعت ۲۱:۱۰ بالن‌هایی به صورت نمادین با عنوان «به سوی آسمان» از مجموعه فرهنگ‌سراها به اهتزاز در می‌آید. همچنین طرح نذر «۳۱۳ هزار شاخه گل صلوات نذر قدوم مبارکش» با مراجعه شهروندان به این لینک در حال اجراست. علاقه‌مندان در این طرح ضمن نذر صلوات، می‌توانند خطاب به امام زمان (عج) دلنوشته بنویسند.
  • میدان به‌ جای منبر؛ مردم‌ به جای سیاست/قهرمان‌های جدید گام دوم

    میدان به‌ جای منبر؛ مردم‌ به جای سیاست/قهرمان‌های جدید گام دوم

    خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ: اولین روزهایی است که کرونا وارد ایران شده است. محل حادثه فعلاً قم است. مشهورترین شهر مذهبی ایران. قم به شهر روحانیون مشهور است و طلاب و روحانیون زیادی در آن تحصیل و زندگی می‌کنند. ورود کرونا به این شهر مذهبی در عین حال که حرم مطهر حضرت معصومه (س) را با احتمال تعطیلی روبرو کرده است (اتفاقی که سوابق تاریخی نشانی از تعدد و تکرار آن ندارد) مردم قم را نیز به شدت هراسان کرده است. اخبار سراسری هر روز اخباری از افزایش مبتلایان به کرونا در این شهر اعلام می‌کند.هراس بر شهر سایه انداخته است. خیابان‌های قم چنین خلوتی را به خود ندیده‌اند؛ مغازه‌ها بسته‌اند و سایه ترسناک کرونا؛ این بیماری اپیدمیک بر شهر سنگینی می‌کند. مبتلاشده ها، پرستارها، پزشکان و همه کسانی که این روزها در بیمارستان‌ها هستند در ناامیدترین حالت ذهنی و روحی به سر می‌برند. بیماری جدید است و میزان درگذشتگان روزانه آن هراس را به دل هر مبتلاشده و پزشک و پرستاری که در معرض این آلودگی قرار گرفته است انداخته است.

    شهر همچنان خلوت است و در سکوت؛ هراسناک و ترسیده. اخبار دفن کشته شدگان کرونا بدون برگزاری مراسم تغسیل و کفن و دفن شرعی در شهری همانند قم به شدت دلهره آور است و این هراس اجتماعی هولناک تازه آغاز شده است.

    در همین حوالی و در میانه اخبار هولناک شدت گرفتن بیماری و افزایش تعداد کشته شدگان، اتفاق جالب‌توجهی در شهر قم رخ می‌دهد که به زودی شهرهای درگیر دیگر را نیز دربرمی‌گیرد. طلبه‌ها و روحانیون جوان به طرز غافلگیرکننده و بی سابقه‌ای برمی‌خیزند و وارد بیمارستان‌ها و مراکز درمانی می‌شوند. عبا از تن بیرون می‌کنند؛ لباس‌های مختص حفاظت در برابر بیماری را به تن می‌کنند؛ عمامه‌های سفید و سیاه را بر سر می‌گذارند و در بیمارستان‌ها، روحیه مردمانی می‌شوند که به شدت ترسیده‌اند و امیدشان را از دست داده‌اند. گل می خرند و به بیمارستان‌ها می‌برند و از پزشکان و پرستارانی که ساعت‌ها بدون وقفه کار کرده‌اند و خسته شده‌اند؛ این‌گونه قدردانی می‌کنند. لباس خدمت به تن می‌کنند و از جارو کردن زیر تخت بیماران تا غذا دادن به بیماران مسن و همه کارهایی که پرستاران خسته به آنها نمی‌رسند را بر عهده می‌گیرند و با روی باز و شوق انجام می‌دهند.

    طلبه‌ها و روحانیون جوان به طرز غافلگیرکننده و بی سابقه‌ای برمی‌خیزند و وارد بیمارستان‌ها و مراکز درمانی می‌شوند. عبا از تن بیرون می‌کنند؛ عمامه‌های سفید و سیاه را بر سر می‌گذارند و در بیمارستان‌ها، روحیه مردمانی می‌شوند که به شدت ترسیده‌اند و امیدشان را از دست داده‌اند

    آنها روح تازه‌ای هستند که در شهر قم دمیده شده است. روح نزدیکی به مردم؛ کمک به مردم؛ بودن در کنار مردم آسیب دیده و علاوه بر همه آنها حمایت از مردمانی که روزگاری ولی نعمت همه انقلابیون و به ویژه روحانیون بودند. حضور طلاب و روحانیون در بیمارستان‌ها و مراکز درمانی شهر قم به عنوان یکی از مؤثرترین حرکات آرمانگارایان ایران به زودی ثبت و ضبط می‌شود و با استقبال گسترده مردم دیگر مناطق ایران مواجه می‌شود. آنها خطر کردند و مزد خطر کردن‌شان را با همراهی مردم گرفته‌اند.

    میدان به‌ جای منبر؛ مردم‌ به جای سیاست/قهرمان‌های جدید گام دوم
    میدان به‌ جای منبر؛ مردم‌ به جای سیاست/قهرمان‌های جدید گام دوم

    چندی بعد اتفاقی جالب توجه که به افسانه‌ها می‌ماند حضور طلاب و روحانیون در قم را به شدت تاثربرانگیز می‌کند. یک طلبه جوان که برای کمک‌رسانی و همیاری به مبتلایان به کرونا در بیمارستان‌های قم حضور پیدا کرده است همسر و فرزند هنوز متولد نشده‌اش را از دست می‌دهد. در همان روز تصویری مبهم از او منتشر می‌شود که به بیرون بیمارستان آمده است و تنها و آرام گریه می‌کند تا روحیه خدمه بیمارستان و بیماران را مکدر نکند.

    این تصویر شاید از لحاظ رسانه‌ای بردی یک هفته‌ای داشت و به زودی از صدر رسانه‌ها به ذیل آمد؛ اما برای تاریخ روحانیت و انقلابیون در ایران تصویری به شدت تاریخ ساز است. روحانیون، طلاب، انقلابی‌ها، آرمانگرایان و … وارد مرحله جدیدی از تاریخ حیات خود شده‌اند. آنها در مرحله‌ای که به تعبیر رهبرشان گام دوم انقلاب لقب گرفته است بار دیگر بعد از چند ده سال حاشیه‌روی تعداد زیادی از آنها وارد فاز خدمت به مردم شده اند. آنها با مردم یکی شده اند و تصور کلیشه‌ای و رنگ و رورفته جدایی روحانیون و حزب‌اللهی‌ها از مردم را به همین سادگی از بین برده‌اند.

    در میان همه شلوغی‌های این روزها و آن روزهای ورود کرونا به ایران؛ به دلایلی طبیعی مثل ترس و وحشت سراسری از فراگیری مردم به این اتفاق مهم تاریخ حضور آرمانگرایان و انقلابی‌ها در ایران توجه چندانی نشد. مذهبی‌ها، حزب‌اللهی‌ها، بسیجی‌ها، روحانیون و طلاب از امتحان برگ کرونا سر بلند بیرون آمدند. اگر قائل به این باشیم که وظیفه اصلی آرمانگرایان در دوران جدید توجه به مردم است. از بیمارستان‌ها و غسال‌خانه‌ها و درمانگاه‌ها تا اماکن عمومی و خیابان‌ها و کوچه‌ها در تمام این روزها مردمی آدم‌هایی را می‌دیدند که به حزب‌اللهی‌ها مشهور بودند و حالا به این نتیجه رسیده بودند که ایدئولوژیک ترین کار ممکن، مفیدترین اتفاق حاضر و پرنتیجه‌ترین اقدام ممکن توجه به مردم است. این راه اما آسان به دست نیامده است…

    مذهبی‌ها، حزب‌اللهی‌ها، بسیجی‌ها، روحانیون و طلاب از امتحان برگ کرونا سر بلند بیرون آمدند. اگر قائل به این باشیم که وظیفه اصلی آرمانگرایان در دوران جدید توجه به مردم است.

    ***

    «میلیون‌ها ماهی در یک ماه گذشته در خشکی دریاچه‌های کشور تلف شدند»؛ «موج مهاجرت از روستاها به تدریج در حال افزایش است و تعدادی از روستاهای مناطق مختلف کشور بدون سکنه رها شده‌اند»؛ «دومین کودک سیستانی و بلوچستانی در تابستان اخیر زیر آوار مدرسه فرسوده‌ای جان داد»؛ «بیش از هزاران تن از کودکان جنوب کشور همچنان در مدارس کپری تحصیل می‌کنند»؛ «زنان روستایی در بخش جنوبی کرمان همچنان در دریاچ روستا استحمام می‌کنند»؛ «میزان رشدیافتگی استان سیستان و بلوچستان، کماکان در رده آخر ۳۲ استان کشور است» و…

    اخباری از این دست به شکل مرتب و متناوبی در رسانه‌های ایرانی تکرار می‌شود و طرفداران بی‌شماری دارد. بمبارانی از اخبار تلخ و تکان‌دهنده درباره مصائب کشور که متضمن به وجود آوردن نوعی خشم اخلاقی بی‌پیرایه است. چیزی که به طور ضمنی حاوی نوعی تأمل ضدنظری هم است؛ فکر کردن را رها کنید. بس است دیگر. اما این تأمل، جدای از ضدنظری بودنش سویه دیگری هم دارد که مدنظر ماست. آرمانگرای داستان ما، سهم خود از محرومیت در ایران را در فرایندی شیک، سریع و بی‌دردسر، با سرپرستی یک کودک درمانده در روستاهای محروم منطقه، ماه به ماه بدون این‌که حتی یک روز به تأخیر بیفتد پرداخت می‌کند و حالا دیگر وجدانش آسوده است. گویی حق‌السکوتی برای دیگر نشنیدن صدای کودکان درمانده و تضمینی برای وجدان آرام گرفته بعد از این… این سرنوشت تعداد زیادی از مذهبیونی بوده است که این سال‌ها به قصد انجام یک عمل خیر وارد این عرصه شده اند.

    این شکل از توجه به مردم و ورود به عرصه خدمات اجتماعی و رسیدگی به آسیب‌های اجتماعی دچار یک آسیب اصلی بود.طلبه و دانشجوی بسیجی، دو هفته در سال را به سیستان و بلوچستان اختصاص می‌دهد و بقیه سال را روزگار می‌گذارند، با این تفاوت که از کشیدن بار دیدن و شنیدن محرومیت منطقه‌ای در نظام اسلامی، چون سهم خودش را پرداخت کرده، آسوده شده است. کاهش‌دهند سریع و تضمینی رنج برخوردار بودن خود و برخوردار نبودن دیگری؛ یک معامله دو سر سود.

    این مسیر ادامه پیدا می‌کند تا به بزرگ‌ترین خیرین ایرانی می‌رسد. عجیب نیست که خیلی‌ها وقتی از نزدیک با بزرگ‌ترین خیرین ایرانی برخورد می‌کنند که سالانه صدها میلیون تومان صرف امور خیریه می‌کنند، متعجب می‌شوند. بازاریان بی‌رحمی که برای رسیدن به سود بیشتر هر مانعی را از سر راه خود برمی‌دارند و بخشی از این سود سالانه که رقم اندکی هم نیست را به طور منظم و بی‌تأخیر به نیازمندان می‌بخشند؛ سبک جدید زندگی متمولانه در ایران. واقعیت‌های دردناک اجتماعی بیرون حالا دیگر انکار نمی‌شود.

    این بخشی از تاریخ توجه آرمانگرایان به مسئله ویژه و خاص مردم است و این البته یک سر ماجراست.

    **

    کمی آن طرف‌تر ماجرای دیگری هم در جریان است. «غر زدن» و «تقدیس بی‌عملی» ارزش‌های نوظهوری بودند که بی‌رویه در حال پاگرفتن در طیف‌های فکری و فرهنگی مذهبی جامعه ایرانی بودند. ارزش پررونقی که علاوه بر این‌که نشانه‌ای سخیف برای نمایشی برتری‌جویانه بر توده‌های عادی مردم بدل شده بود دوباره خدمت اجتماعی و رسیدگی به مردم در قشرهای مذهبی را دچار سوءتفاهم کرده بود.

    به چند نمونه از گزاره‌های عامه‌پسندانه ای که در این سر ماجرا تکرار می‌شود توجه کنیم.

    *صد جفت کفش امروز به کودکان روستایی در منطقه محرومی اهدا شد.

    – فقط صد جفت؟ می‌دانید چند کودک در این منطقه وجود دارد که در کپرها از گرسنگی در حال مرگ هستند. اصلاً کفش می‌خواهند چه کار؟ وقتی نانِ خوردن ندارند.

    *یک مسجد در روستایی از مناطق دورافتاده ساخته شد.

    – ما نان نداریم بخوریم این‌ها به فکر مسجد هستند. خدا راضی است؟

    *یک مستندساز برجسته ایرانی، مستند جدیدش را با موضوع محرومیت در ایران کلید زد.

    – چه چیزی می‌خواهد بگوید؟ چیزی هم مگر باقی مانده است که ندانند. همه می‌دانند این‌جا چه خبر است. نمی‌خواهند بشنوند.

    *طرح فراخوان سرمایه‌های خرد برای ساخت کارخانه‌ای در مناطق محروم آغاز شد.

    – ۳۰ سال کجا بوده‌اند که الان پیدایشان شده است؟

    این انفعال و بی‌عملی فقط به توصیه‌ای ضمنی درباره بی‌عملی محدود نمی‌شود، در لوای خود به کاهش شدید انگیزه‌ها تا سطح صفر دلزدگی و نهایتاً رها شدن در این وضعیت بغرنج می‌انجامد. جدای از جنبه‌های اغراق در عمق فاجعه که با لذت بردن دیوانه‌واری از خودمفلوک‌بینی مداوم همراه است و معلوم نیست از کی و کجا دامنگیر حزب اللهی‌ها شده است؛ این غر زدن‌های مداوم به هر نوع تلاش برای رهانیدن آدم‌ها از وضعیت رهاشده ایران نشانه خوبی برای نبود همبستگی میان شاخص‌های نمادین رشد فکری مثل رفتن به دانشگاه و دسترسی به رسانه‌ها و … با رشد واقعی در کشور است.

    واقعیت این است که در فضای ابتذال‌آمیز سالیان پیش، چیزی به نام اصالت «مکتب غر» به وجود آمده است. هر دستگاهی که وارد میدان می‌شود، توهم توطئه‌ای سریع طرح می‌شود و کل پروژه برچسب بی‌اعتمادی می‌خورد و فرصت‌ها به همین راحتی از دست می‌رود. کسی تکانی نمی‌خورد، مطالبه‌ای وجود ندارد و هر حرکت اصلاحی برای رشد با واکنش‌های ناشیانه‌ای مواجه می‌شود و همین چرخه دوباره تکرار می‌شود.آنها نام خود را عدالتخواهان می‌گذارند اما هر تلاش واقعی هر چند مختصر برای عدالت جویی را به شدت به حاشیه‌های مأیوس کننده می‌برند. فضا را انقدر بد و سیاه نمایش می‌دهند که هر روزنه نوری را به سان نوری قطاری تعریف می‌کنند که در حال رد شدن از روی ماست.

    این وضعیت از این هم پیچیده‌تر می‌شود وقتی ما در موضع یک انقلاب مذهبی متکی بر مردم قرار می‌گیریم. انقلابی که به دست روحانیون مذهبی شکل گرفته است؛ در شرایطی که هیچ رسانه رسمی و هیچ قدرت اجرایی و هیچ نهاد حکومتی مؤثری در دست آن‌ها نبوده است. روحانیون مذهبی توانستند در ایران یک انقلاب زیر و زبرکننده اجتماعی به راه بیندازند که رمز موفقیتش در به میدان آمدن مردم و استفاده از یک سرمایه اجتماعی عظیم بود و حالا رهبران انقلاب، روحانیون و طلاب و وابستگان به نهاد روحانیت که بر مصدر امور نشسته‌اند و بخش عظیمی از سرمایه مادی و اجرایی کشور به دست آنان است، در سالهای گذشته در حال از دست دادن این سرمایه اجتماعی بی‌سابقه بودند و مجموعه قریب‌به‌اتفاق اتفاقات اجتماعی معاصر امروز ایران، کاملاً در غیاب آن‌ها در در سالهای گذشته در حال شکل گرفتن بود.

    کرونا اما در حال تغییر دادن این وضعیت است. هر چند این وضعیت فقط به کرونا هم محدود نمی‌شود. مجموعه‌ای از کارهای جهادی و خدمت رسانی و رسیدگی به آسیب‌های اجتماعی در سالهای اخیر همه نمایشی بر تاکید دوباره بر توجه به مردم در منظومه جدید انقلابیون جوان است کرونا اما در حال تغییر دادن این وضعیت است. هر چند این وضعیت فقط به کرونا هم محدود نمی‌شود. مجموعه‌ای از کارهای جهادی و خدمت رسانی و رسیدگی به آسیب‌های اجتماعی در سالهای اخیر همه نمایشی بر تاکید دوباره بر توجه به مردم در منظومه جدید انقلابیون جوان است.

    پرونده جدید مهر قصد دارد تا ورود آرمانگرایان ایرانی به فاز توجه به مردم را مورد توجه قرار دهد. در این پرونده قرار است درباره این صحبت شود که چگونه در گام دوم انقلاب انقلابیون و مذهبی‌ها و روحانیون و طلاب به این نتیجه رسیده‌اند که غفلت از مسائل عینی مردم و بی‌اهمیتی به مسائل روزمره آنها نه تنها به اصل انقلاب صدمه و آسیب زده است بلکه یکی از کارکردهای اصلی انقلاب یعنی رسیدگی به محرومین را هم زیر سوال برده است. به انتخابات برسیم به تجمع‌های سیاسی، به تجمع علیه بی‌حجابی، به بحث و نزاع‌های حاشیه‌دار عالم سیاست، دغدغه انقلابی را به منع ورود روشنفکری به فضای دانشگاه محدود کنیم و… آرمانگرایان جدید اینگونه فکر نمی‌کنند.

  • این «پایتخت» شماست آقایان وزیر و مدیر!/این بار هم سیاه‌نمایی است؟

    این «پایتخت» شماست آقایان وزیر و مدیر!/این بار هم سیاه‌نمایی است؟

    این «پایتخت» شماست آقایان وزیر و مدیر!/این بار هم سیاه‌نمایی است؟

    خبرگزاری مهر – گروه فرهنگی

    در جریان جنگ جهانی دوم، یک افسر آلمانی از کارگاه نقاشی پیکاسو در پاریس بازدید کرد. در آنجا به تابلوی «گرونیکا» برخورد کرد و از آشوب نوگرایانه‌ای که در آن بود به شدت یکه خورد. از پیکاسو پرسید: این کار شماست؟ و پیکاسو پاسخ داد: خیر، کار شماست..

    کنایه‌ای به وضعیتی که آلمان‌ها برای آن روز اروپا به وجود آورده بودند و تأثیر آن بر وضعیت همه مردمان، که حالا اینجا از یک نقاشی بیرون زده بود.

    دیروز وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در توئیتی رندانه از ۵ قسمت ابتدایی مجموعه پایتخت تقدیر می‌کند و به طور تلویحی به فصل ششم سریال طعنه‌ای می‌زند. او وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران است و در خوشبینانه‌ترین حالت یکی از سه مقام بلندبالای کنترل و هدایت فرهنگ در جامعه ایران.

    این اولین واکنش رسمی بزرگترین نهاد فرهنگی کشور به سریال پرماجرا و جنجالی پایتخت است. اما واکنش‌های غیررسمی به این مجموعه از قسمت‌های میانی پایتخت اوج گرفت و در قسمت‌های پایانی ماجرا شدت گرفت. فصل مشترک انتقادات به فصل ششم پایتخت به تصویر غیرواقعی و در عین حال غیراخلاقی سریال از فرهنگ عمومی جامعه برمی‌گردد. اینکه در سریال همه دروغگو شده‌اند، کوچکترها با بزرگترها بد و تحقیرآمیز برخورد می‌کنند؛ همه به دنبال منفعت شخصی خودشان هستند؛ از هیچ تلاشی برای دستیابی به هدف خاصی که معمولاً شخصی و انفرادی است مضایقه نمی‌کنند و در نهایت اینکه همه پایتختی‌ها که در فصل‌های پیشین خاطره خوشی از مهربانی؛ همیاری و همگرایی آنها با خانواده و جامعه محل زندگی خود وجود داشت حالا تبدیل به موجوداتی غیرقابل تحمل شده‌اند که با هیچ معیار اخلاقی و اجتماعی خاصی به دل نمی‌نشینند. آدم‌هایی که به فردیت محض رسیده‌اند، کاملاً اتمیزه شده‌اند و این داستان تمایلات فردگرایانه آنهاست که پایه‌های پیشرویی سریال را می‌سازد و قصه‌های فصل ششم را می‌سازد.

    جدا از اینکه سریال در مجموعه ششم ساختار کیفی به شدت پایینی دارد و جدا از اینکه شیطنت‌های واضح مغز سازنده سریال در انتقام‌گیری از برخی از موارد خاص و متلک‌پراکنی به برخی مفاهیم و مصادیق کاملاً واضح و مشخص است؛ اما ما حالا در مواجهه با سریال پایتخت با یک سوال اساسی، مهم و حیاتی برای زندگی اجتماعی دهه ۹۰ ایرانی‌ها روبرو هستیم: اگر دوز اغراق‌آمیز موقعیت‌ساز فردگرایی شخصیت‌های «پایتخت ۶» را به تناسب تمایز واقعیت و داستان به موقعیت‌های واقعی کاهش دهیم و زندگی آدم‌های پایتخت را با آدم‌های پیرامون‌مان مقایسه کنیم و اگر خوش‌خیالی‌های رسمی و و کارتابلی را کنار بگذاریم آیا با جامعه‌ای جز آنچه پایتخت روایت می‌کند در سال‌های جاری روبرو بوده‌ایم؟

    پاسخ به این سوال ما را ما در معرض سه سوءتفاهم یا نکته اساسی در مطالعه نسبت پایتخت با فرهنگ عمومی امروز جامعه مان مواجه می‌کند. به آنها می‌پردازیم.

    اول اینکه همه انتقاداتی که در تمام این روزها به پایتخت شده است با خطر تعویق رسیدگی به این فردگرایی همه گیر و در حال گسترش روبروست. بسیار ساده است که دوباره انتقادات از پایتخت را با شعارهای دهان پرکن اخلاقی جواب دهیم و دوباره برای هزارمین بار تکرار کنیم که جامعه ما؛ جامعه‌ای اخلاقی، دلنشین و پر از زیبایی‌های نادیده است و پایتخت فقط بدی‌ها را دیده است و با اصطلاح محبوب مدیران فرهنگی در تمام سالهای اخیر سیاه‌نمایی کرده است. تذکری به مدیران صداوسیما بدهیم؛ اسنادی از مراوده مالی محسن تنابنده با یکی از بدنام‌های عرصه تجاری فرهنگ بلافاصله بعد از آخرین قسمت منتشر کنیم و دوباره رسیدگی به اینکه بالاخره آمارهای وحشتناک فردگرایی و آسیب‌های اجتماعی در جامعه ایرانی واقعی است یا خیر را به تعویق بیندازیم و هشدارهایی حتی نازلی مانند پایتخت را نادیده بگیریم و زندگی‌مان را ادامه دهیم در انتظار فاجعه‌ای که دیگر پایتخت و غیر پایتخت نمی‌شناسد.آیا همین زمان انتشار مراودات مالی پایتخت با یکی از متهمین عرصه‌های مالی نشانی از این وضعیتی که پایتخت تصور می‌کند نیست؟

    دومین سوءتفاهم؛ ندیدن نقش همه آنهایی است که امروز در قالب منتقد مثلاً منصف پایتخت فرو رفته‌اند و خیال می‌کنند که نقش‌شان در به وجود آوردن وضعیتی که پایتخت نمایش می‌دهد با ژست‌های انتقادی قابل فراموش است. خیر! همه مدیران فرهنگی تمام این سال‌ها که وظیفه تنظیف و تنظیم روابط اخلاقی فرهنگی جامعه را بر عهده داشته‌اند مثلاً جناب وزیر ارشاد امروز باید به جای انتقادات طعنه‌آمیز و رندانه از پایتخت خود را در جایگاه یک متهم واقعی بدانند که حالا به هشداری کج و معوج به نام پایتخت رسیده‌اند و شاید الان وقت خوبی باشد برای آنها که پاسخ دهند که آنها در تمام این سال‌ها چه کار کرده‌اند و با اصلی‌ترین وظیفه قانونی و شرعی آنها که اخلاقی‌تر کردن فرهنگ اجتماعی ایران بوده است چه‌گونه مواجه شده‌اند که سریال شیرین و دلچسبی مانند پایتخت که چیزی در حدود ده سال سعی می‌کرد؛ این کج‌رفتاری‌ها را به حداقل نمایشی‌اش تقلیل دهد و بیشتر از زیبایی‌ها صحبت کند هم به چنین وضع مفتضحی افتاده است.

    اما سومین سوءتفاهم موردنظر ما امروز به وضعیتی برمی‌گردد که سازندگان پایتخت تلاش پنهان فراوانی برای جاانداختن این گزاره انجام می‌دهند که ما صدای فروخفته و فراموش شده جامعه‌ای هستیم که حالا در رسانه سفارش‌دهنده سریال هم سانسور می‌شویم؛ صدای مردم هستیم که روزگاری چنین نمایش می‌دادیم و روزگاری این‌چنین. واقعیت این‌است که پایتخت به دلیل ساده بی‌مایه بودن و نداشتن صلاحیت‌های مسئولیت‌ساز لازم برای قضاوت اخلاقی (مثلاً اینکه در رقابت بین دو کفه سنگین جذابیت و اخلاق؛ حالا به انتخاب جذابیت روی آورده‌اند؛ یا اینکه همواره سعی) شرایط لازم برای گرفتن ژست قهرمانانه در شرایط فعلی جامعه ما را ندارند. پس بنابراین بهتر است به نقش هشدار غیرعامدانه خود راضی شوند و تصور نکنند که پایتخت در موقعیت فعلی می‌تواند نقش یک مصلح اخلاقی هشداردهنده را پیدا کند. چنانچه پایتخت در روزگار نمایش شیرینش می‌توانست پرچمدار اخلاق اجتماعی در جامعه در حال خطر ایران باشد؛ اما امروز چنین ادعای به دلیل بی‌دقتی‌های فراوان پایتخت در نمایش آدم‌ها، سردرگمی و نامعلومی کاری که خودشان در حال انجام هستند و نهایتاً به جهت مسئله بسیار مهم انباشته شدن از حاشیه‌های فرامتنی گزنده سازندگان نمی‌تواند چنین ادعایی داشته باشد. پایتخت خود یکی از محصولات دورانی است که توصیف می‌کند.

    در نهایت باید تکرار کرد کرد که پایتخت اگر چه در پنج فصل گذشته با نگاهی کارکردگرایانه کاملاً در قامتی متفاوت با فصل ششم آن قرار می‌گیرد و در حال دعوت ما به زندگی بهتری بود که با هزاران شرایط و اما و اگر در یک جامعه کوچک قابل‌تحقق بود؛ اما واقعاً از این باب که پایتخت (البته ندانسته و فکر می‌کنم غیرعامدانه) حالا به تصویر تلخ‌تری از جامعه ایران که بنابرمدعای خیلی‌ها تصویر واقعی‌تری نیز هست نزدیک شده است قابل انتقاد است؟ شاید صرفاً به جهت ملامت از بین بردن یکی از نوستالژی‌های دلپذیر دوران جوانی ما.پایتخت البته تا دلتان بخواهد مشکلات بنیادین دیگر دارد؛ چنانچه گفته شد بی‌مایه و در مواقعی هرز ساخته شده است و در مجموع بازی خطرناکی با یکی از خوش‌ترین خاطره‌های تصویری ایرانیان آغاز کرده است اما آنچه که امروز در انتقاد از پایتخت گفته می‌شود به نظر گزافه می‌آید. به ابتدای متن برمی‌گردیم؛ سازندگان پایتخت البته آنقدر باهوش نیستند اما به راحتی می‌توانند همان جواب پیکاسو به افسر آلمانی را تکرار کننند: آیا این پایتخت را شما ساخته‌اید؟ خیر کار شماست؛ آقای وزیر و همه مسئولین فرهنگی دیگر که در تمام این سال‌ها به اتمیزه شدت و فردگرایی بی‌حد و حصر جامعه ایران واکنشی نشان ندادید؛ در مواجهه با پایتخت‌های دیگر از انگ سیاه‌نمایی استفاده کردید؛ هیچ تلاشی در جهت دگرگون کردن این وضعیت انجام نداده‌اید و حالا اگر چه با اغراق اما با وضعی مشابه مواجه شده‌اید که دوباره می‌توانید با انتخاب شعارهای اخلاقی دهان پرکن رسیدگی به آن را به تعویق بیندازید. سالهاست مشغول این کار هستید.

  • برای پرستاران وطن

    برای پرستاران وطن

    خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ

    حمیدرضا بیدقی، هنرمند طراح، امین قدمی، سینماگر و علیرضا بهرامی، شاعر، در تازه‌ترین اقدام هنرمندان کشور در حمایت از کادر پزشکی که با ویروس کرونا دست و پنجه نرم می‌کنند، یک مجموعه هنری خلق کردند که برای نخستین بار از طریق خبرگزاری مهر به پرستاران، پزشکان و عموم هموطنان تقدیم می‌شود.

    در این مجموعه اثر هنری، دستوطرحی با ایده‌ای از علیرضا بهرامی، طراحی هنرمندانه حمیدرضا بیدقی و تدوین امین قدمی، با استفاده از قطعه «آتش در نیستان» اثر زنده یاد جلال ذوالفنون و صدای شهرام ناظری، ارایه شده است. چند دوبیتی نیز مکمل این دستوطرح است که علیرضا بهرامی در توضیح آن، برای مهر نوشته است:

    «روزی که تصویر چشم‌های نرجس خاتون، پرستار اهل شمال کشور را روی تخت بیمارستان و در واپسین لحظه‌های زندگی دیدم، که به یاری بیماران مبتلا به ویروس دهشتناک شتافته و حالا خودش یک قربانی بود، آن قدر حالم منقلب شد که مثل همیشه، کاری جز اشک ریختن و شعر گفتن از دستم برنمی‌آمد.

    این بیت‌ها و چند شعر دیگر، حاصل چند دقیقه آغازین غلیان روح است؛ در آن لحظه‌ها که ابتدا طبق عادت، مرثیه نوشتم، بعد، فکر کردم این کادر پزشکی متعهد و ایثارگر که از سامان و سلامت خویش گذشته‌اند، هم لایق تحسینند و هم شایان روحیه‌بخشی. پس قصد کرده بودم که این چند بیت را به‌عنوان تحفه، پیشکششان کنم، شاید گاهی به دست پرستار و پزشکی بیافتد که نیمه شب، دمی در گوشه‌ای از راهرو بیمارستان نشسته تا نفسی تازه کند و با این شعرها، روحیه‌اش تازه شود.

    بعد که دیدم به شکل فزاینده‌ای، از بیلبوردهای شهری، تا اظهار لطف مقامات عالی کشور به این موضوع معطوف شد، انگار خودم را معاف از این بار مسئولیت حس کردم و چون در این‌طور موقعیت‌ها، اهالی هنر در ناخودآگاه و خودآگاه، نگران کارنامه کاری خودشان و قضاوت دیگران هم هستند، از خیر انتشارشان گذشتم.

    اما هر چه می‌گذرد، انگار این احساس شرمساری نه تنها مرا رها نمی‌کند، بیشتر و بیشتر هم می‌شود. در جایی که همه سهمشان را ادا می‌کنند، وقتی جواد خیابانی گزارشگر تلویزیون، به کادر پزشکی می‌گوید من کار شما را بلد نیستم اما حاضرم که بیایم زباله‌هایتان را جابه‌جا کنم، وقتی افشین هاشمی بازیگر، ویدیو پخش می‌کند که من به‌عنوان یک کافه‌برو قهار، چند هفته است در خانه مانده‌ام که باری بر گرفتاری پزشکان و پرستاران اضافه نکنم، وقتی حتی خواننده هنجارشکن آن‌ور آبی هم سعی می‌کند به طریق خودش کاری کرده باشد، من شرمسارم که شعر و شاعران، قدمی و سهمی را به خود اختصاص ندهند.

    شاید برای آرامش خودمان، شاید برای ادای وظیفه، یا شاید برای فریاد زدن این رجز که های! ما فقط ملت فروشنده‌ی ماسک به ۱۰ برابر قیمت، دستگاه تب‌سنج به یک میلیون تومان گران‌تر یا زنجبیل کیلویی ۱۰۰ هزار تومان و لیموی کیلیویی ۵۰ هزار تومان نیستیم، ما آن مادری هم هستیم که نیمه‌شب‌ها راه می‌افتد در خیابان و دستگاه‌های عابربانک را ضدعفونی می‌کند، آن تئاتری‌هایی که می‌گویند ما حاضر نیستیم در روزهای گذشتن از این مقطع، جا و نوبتمان را به همکاران لطمه‌خورده‌مان ندهیم، آن رضا امیرخانی که می‌گوید بی‌معرفتی بود اگر کتابم را در این اوضاع ناخوش منتشر نمی‌کردم، ما آن پزشک و پرستاری هستیم که صورتش را در نزدیک‌ترین موقعیت و فاصله از مرگ قرار می‌دهد تا دیگری زنده بماند، دست آخر هم برگه بستری شدن خودش را امضاء می کند. مثل همان ها که روزی ماسکشان را در بمباران شیمیایی هبه می‌کردند و پای برگه کمال جویی شان را خودشان به اصرار امضاء می زدند. ما آن هم هستیم. خود همان.

    کار و توان من نوشتن است؛ چه در عرصه‌ی خبر، چه در حوزه‌ی شعر. در خبر که کم نگذاشته‌ایم. پس حالا که خبر درگذشت دختر خانم دیگری از پرستاران شمال کشور نیز رسیده، این چند دوبیتی هم، که سوزناک‌هایش را کنار گذاشتم، با هر ارزش ادبی، سهم من باشد؛ تقدیمی به چشم‌ها و انگشت‌های روحانی، آرمانی و متعالی نرجس‌خاتون‌ها و تمامی برادران و خواهران هم‌کیش‌شان در مرکزهای درمانی سراسر کشور:

    خضوع دست‌هایت دلنواز است
    شکوه چشم‌هایت چاره‌ساز است
    کمک کن؛ آفتاب مهربانی!
    اذان گفتند؛ هنگام نماز است

    دو چشمان خمار و بی‌قراری
    دوباره کار و کار و بی‌قراری
    اگر چه تو خود درمان دردی
    نگاه بی‌قرار و بی‌قراری

    شکوهت کلّ دنیا را گرفته
    غمت در سینه‌ی ما جا گرفته
    پرستار و طبیب عاشقانی
    تب عشق است که بالا گرفته

    تب است و سینه مالامال درد است
    شب است و قصه‌مان احوال درد است
    ترنّم‌های الطاف بهاری‌ت
    نوید هجرت از امسال درد است

    به دنیا کیف جان بردن، حلال است
    به عشق چشم تو مردن، حلال است
    چنان که بی‌نظیر روزگاری
    به جان تو قسم خوردن، حلال است

    گلستان را برایت دوست دارم
    جهان را زیر پایت دوست دارم
    نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم
    تو را با خنده‌هایت دوست دارم

  • «مردم»، چهره سال ۹۸/ فروردین تا اسفند؛ روایت رنج و امید یک «ملت»

    «مردم»، چهره سال ۹۸/ فروردین تا اسفند؛ روایت رنج و امید یک «ملت»

    خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ- حمیدرضا بوالی: یک غافلگیری غیرمنتظره در اوایل سال ۹۸. بارش طولانی و بی‌وقفه باران به تدریج خوشحالی اولیه از کاهش خشکسالی را به ترس از سیلاب سراسری تغییر می‌دهد. چند روزی بیشتر نمی‌گذرد که سیل استان‌های شمالی و غربی را به ترتیب بهم می‌ریزد. زندگی تعدادی از ایرانی‌ها ویران می‌شود و آب با بی‌رحمی تمام آدم‌ها و خانه‌ها را از سر راه خود برمی‌دارد. همه غافل‌گیر شده‌اند و مدیریت فشل دولتی که سابقه عدم کارکرد به موقع و متناسبش؛ این اتفاقات را ترسناک‌تر نیز می‌کند تا به خودش بیاید مردم آواره شده‌اند و خانه و زندگی‌شان را آب‌های گل‌آلودی فرا گرفته است که خیال فرونشستن ندارند. اخبار تلویزیون پر می‌شود از درماندگی و مشکلات تلخ هم‌وطنان در آغاز سال جدید که بنا به سنتی بسیار قدیمی؛ طولانی‌ترین عید در ایران است وقرار است شادی جمعی بزرگی به همراه خود بیاورد. چیزی در حدود یک سوم کشور درگیر مشکلات فزاینده‌ای می‌شوند که احتمالاً تا سالهای سال طعم گس آن در هر نوروز به یاد آن‌ها می‌آید. ماجرا اما به همین شکل باقی نمی‌ماند. به زودی معادلات تغییر می‌کند.

    حیرت تحلیل‌گران اجتماعی که در سالهای اخیر از چیزی به نام واگرایی و عدم همبستگی در جامعه ایران زیاد صحبت می‌کردند؛ شاید بیش از همه باشد. اما اینجا سرزمین اتفاقات غیرقابل‌پیش‌بینی است. با وقوع سیل، ایرانی‌ها دوباره کنار هم می‌ایستند.

    حیرت تحلیل‌گران اجتماعی که در سالهای اخیر از چیزی به نام واگرایی و عدم همبستگی در جامعه ایران زیاد صحبت می‌کردند؛ شاید بیش از همه باشد. اما اینجا سرزمین اتفاقات غیرقابل‌پیش‌بینی است. با وقوع سیل، ایرانی‌ها دوباره کنار هم می‌ایستند چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ سیل در گلستان و بعدتر لرستان و خوزستان ملت ایران را به حرکت درمی‌آورد و حماسه‌ای شگفت و باورنکردنی در میان مردمانی به وجود می‌آورد که زیر رگبار تندی از شماتت اجتماعیِ بی‌توجهی به همنوع قرار دارند. با شروع اتفاقات دامنه‌دار تلخ ابتدای سال در شمال و غرب کشور فضای عمومی کشور به یکباره دگرگون می‌شود. حتی فضای شبکه‌های اجتماعی در ایران که معروف به بدبینی و ناامیدی است؛ اگرچه در مواردی آلوده به تزریقاتی یأس‌آور و ناامیدکننده می‌شود؛ اما در کلیتی قابل‌قبول برای یاری ایرانیان آسیب‌دیده هموار می‌شود. ملت ایران از هر نقطه جغرافیایی کشور با دست پر یا خالی به یاری سیل‌زدگان می‌شتابند و آنچه باقی می‌ماند برای همه آنهایی که دهه طلایی شصت را درک کرده‌اند یادآور همان روزهاست.

    اتفاقات کوچک اما حیرت‌انگیز و غرورآمیزی در این میان رخ می‌دهد که هر کدام برای ایستادن یک ملت بر دامنه افتخار کافی است. مردمان روستایی در نزدیکی «معمولان»؛ روستای کاملاً به زیرآب رفته لرستان که از آسیب سیل در امان مانده بودند؛ آذوغه بر دوش چندین و چند کیلومتر راه روستایی را می‌پیمایند تا مردمان روستای همجوارشان در فراموشی گم نشوند. مردم روستای حاجی آباد حالا دیگر به افسانه‌ها شبیه شده‌اند. افسانه‌ای از همبستگی یک روستا که از روز اول پای کار روستایشان می‌ایستند و با دست خالی و امکانات محدود غیردولتی و غیررسمی از روستایشان محافظت می‌کنند و کمی بعدتر تصاویر هوایی، روستای آنها را چون گوهری محافظت‌شده در بین انبوه شهرها و روستاهای تخریب شده از سیل نشان می‌دهد. زلزله‌زدگان سرپل ذهاب، همان‌ها که هنوز در کانکس و چادر زندگی می‌کنند؛ سیل‌زدگان را آسیب‌دیده تر از خود می‌یابند و مجموعه‌ای کوچک اما پرمهر از کمک‌های مردم سیل‌زده سرپل ذهاب روانه آق‌قلا می‌شود. در شیراز سیلی به شدت غیرمنتظره می‌آید و مسافران نوروزی این شهر با تلفات سنگینی مواجه می‌شود. سیل رعدآساست و پنج دقیقه باران به راه می‌اندازش و اتومبیل‌ها را به هم می‌کوبد و مردان و زنان و بچه‌ها را گرفتار می‌کند. یک ساعت از وقوع سیل نگذشته است که سیل مهربانی شیرازی‌ها یکی از کلان‌شهرهای اصلی ایرانی به راه می‌افتد. چیزی که تنها گوشه‌ای از آن در شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شود. پلاکاردهایی که اعلام می‌کند آماده پذیرایی از سیل‌زدگان است. هتلی که در اطراف است مایحتاج اولیه سیل‌زدگان را تأمین می‌کنند وصاحبان حرف و مشاغل گوناگون به میدان می آیند و اعلام می‌کنند که اتومبیل‌های آسیب دیده، گوشی‌های موبایل آب دیده و … را رایگان تعمیر می‌کنند تا از خاطره تلخ شیراز برای آسیب‌دیدگان کمی کاسته شود.

    روستای حاجی‌آباد با همکاری تمام مردمش دیواری به دور خود می‌کشد و از سیل محفوظ می‌ماند. این عکس بعدها مشهور می‌شود

    ایران دگرگون شده است و نشانه‌هایی جدید از خود نشان می‌دهد. نشانه‌هایی که در میان بحث‌های کارشناسی و غیرکارشناسی این سال‌ها درباره خوی فردگرایانه ایرانی‌ها، کاملاً جدید به نظر می‌رسد.

    به شیوه فیلم‌های سینمایی درست در همین نقطه، از اولین ماه سال ۹۸ به آخرین ماه سال جاری عبور می‌کنیم. اوضاع دوباره بهم ریخته است و روزگار یارای آرامش ایرانی‌ها را ندارد. بیماری ترسناکی به نام کرونا وارد ایران شده است و روز به روز اخبار مبتلایان و قربانیان این بیماری افزایش پیدا می‌کند. همه جا صحبت از این بیماری منحوس جهانی است که به سرعت سرایت پیدا می‌کند و می‌تواند منجر به مرگ شود و… اما دوباره مردم ایران به پا می‌خیزند.

    تصویر پرستاری که مدتی طولانی ماسک بر چهره‌اش بوده است و رد آن حالا بر صورتش باقی مانده است تصویر اسطوره‌ای انتهای سال ۹۸ است. پزشکان و پرستاران ایرانی که در سالهای اخیر زیر فشار اجتماعی سوداندوزی و خطاهای پزشکی قرار گرفته بودند به یکباره برپامی‌خیزند و نشان می‌دهند که تعمیم تصویر حقه‌بازانه از معدودی از جامعه پزشکی به تمام آنها ناروا است و صحت ندارد. پزشکان و پرستاران در خط مقدم مقابله با این بیماری سخت قرار می‌گیرند. در حالی که خانواده‌های آنها نگران‌ترین ایرانی‌های این روزها هستند و در حالی که هر چند روز یک بار؛ خبر شهادت یکی از آنها به دلیل تلاش و پیگیری برای مداوای بیمارانشان منتشر می‌شود.روزگار طولانی رنج تازه آغاز شده است و پرستاران و پزشکان سر عقب نشستن ندارند.

    تصور ایرانی‌ها در انتهای سال ۹۸ تصاویر دیگری هم دارد. مثل تصویر یک بسیجی نوجوان که یک بشکه ساده عطرپاشی مخصوص هیئت‌های مذهبی را به دوش گرفته است. صبح تا شب با دوستانش تلاش کرده است تا هزینه مواد بهداشتی را به قول خودش از جایی جور کند و حالا نیمه شب مشغول ضدعفونی کردن معابر و خیابان‌هایی است که فردا صبح قرار است مردم با آنها در تماس باشند. تصاویر دیگری هم وجود دارد. گروه‌های جهادی خودجوشی که چند چرخ خیاطی پیدا کرده‌اند، چند اوستاکار پیدا کرده‌اند تا یادشان دهند و حالا شب تا صبح مشغول خیاطی و ساختن ماسک برای اقشاری هستند که دسترسی به این لوازم ندارند. تصویر روحانیونی که به محض مواجه شدن با بهت و عصبیت اجتماعی مردم در بیمارستان‌ها روی عبای بلند خود لباس متناسبی می‌پوشند و به بیمارستان‌ها می‌روند و از تی کشیدن کف بیمارستان تا آب قند درست کردن برای پرستاران فعالیت می‌کنند. (چند روز قبل تصویر روحانی جوانی که همسر و فرزند متولدنشده‌اش بر اثر کرونا درگذشتند و گوشه‌ای خلوت از بیمارستان را برای غصه خوردن و زاری انتخاب کرده بود تا روحیه بقیه بیماران و پرستاران را خراب نکند حتی تصویر روحانیون در دوره ما را نیز عوض کرد.)

    این عکس غیرواضحی از آن روحانی قمی است که خود به کمک کرونایی‌ها آمده و همسر و فرزندش بر اثر این بیماری فوت می‌کنند. او بیرون از بیمارستان گریه می‌کند

    سرایت بیماری کرونا ادامه دارد. آن طور که می‌گویند ظاهراً هم اکنون در نقطه اوج آن هستیم. روزانه خبر ابتلای بالای هزارنفر منتشر می‌شود و پرستاران و پزشکان همچنان ایستاده‌اند.اخبار و تصاویر غارت فروشگاه‌های اروپایی و آمریکایی منتشر می‌شود و اینجا خبری از اینها نیست. برخی صاحب خانه‌ها و صاحب مغازه‌ها اجاره این دو ماه را می‌بخشند؛ بسیجی‌ها و جهادی‌ها همچنان پای چرخ خیاطی خوابشان می‌برد و با سطل‌های خالی از مواد ضدعفونی کننده به مساجد و هیئت‌هایشان برمی‌گردند و مردم همچنان نذر می‌کنند برای سلامت پرستارها و پزشک‌هایی که با جانشان معامله کرده‌اند و به میدان آمده‌اند؛ میدان ملت‌سازی از ایرانی‌ها در سال صعب و اندوهناک ۹۸.

    روزانه خبر ابتلای بالای هزارنفر منتشر می‌شود و پرستاران و پزشکان همچنان ایستاده‌اند. بسیجی‌ها و جهادی‌ها همچنان پای چرخ خیاطی خوابشان می‌برد و با سطل‌های خالی از مواد ضدعفونی کننده به مساجد و هیئت‌هایشان برمی‌گردند این البته همه ماجرا نیست؛ مابین فروردین واسفند نیز ایرانیان روزگار خوشی نمی‌گذرانند. اتفاقات تلخ و یاس‌آلودی که بیش از همه ملت بودن آنها را نشانه گرفته بود بر سر ایرانیان آوار می‌شود. بی‌تدبیری و افزایش یکباره نرخ بنزین و ناآرامی‌های اعتراض آمیز و البته خشونت باری که بعد از این اتفاق رخ می‌دهد؛ شهادت بزرگترین قهرمان ملی ایرانی‌ها و جریان مقاومت در سراسر دنیا در تاریخ معاصر در شبی هولناک در دی ماه تمام نشدنی، اشتباه نیروهای پدافندی کشور در مورد آسیب قرار دادن یک هواپیمای مسافربری و درگذشت تمامی ۱۷۶ مسافر آن و… هر کدام برای نابودی یک ملت حتی به بزرگی ایران کافی است و ایرانیان هنوز در کنار هم ایستاده‌اند.

    ***

    امسال سال گروه‌های جهادی؛ بسیجی‌ها، روحانیون و تمام آرمانگرای جوانی است که سالهای سال زیر بار انبوه بی‌آرمانی‌های دولتی و ساختاری به مرحله ناامیدی نزدیک شده بودند اما خودشان را نجات دادند. گروه‌های جهادی اولین پیش‌قراولان انقلاب هستند که به گلستان و لرستان و خوزستان می‌رسند و اولین کسانی هستند که به فکر کمک رسانی مردمی به بیماران کرونا و اقشار آسیب‌دیده‌ای افتاده‌اند که توانایی دسترسی به امکانات بهداشتی ندارد. در شرایط سخت و پیچیده‌ای که نهادهای دولتی و مسئولین در بهت غافلگیری و فشار همه‌جانبه فاجعه به سر می‌برند گروه‌های جهادی اولین کسانی هستند که جاده سنگلاخی و طولانی روستاهای خرم آباد را با پای پیاده طی می‌کنند و به پشت‌کوه‌ماندگانی می‌رسند که اگر در انتظار دولت می‌ماندند معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارشان می‌بود. ماسک و لوازم ضدعفونی به کوره‌های اطراف تهران می‌رسانند که مردمانش در معرض خطر مستقیم‌اند.

    این گروه‌های خودجوش مردمی بدون اینکه در ساختارهای تنگ و تاریک اداری در ایران گیر کنند؛ حالا دیگر بعد از سه تجربه زلزله سرپل ذهاب و سیل فروردین ۹۸ و بیماری کرونای اسفند ۹۸ می‌توانند به عنوان یکی از مهمترین نیروهای محرک اجتماعی به حساب آیند که در مواقع حوادث پیش‌بینی نشده مثل سیل و زلزله و بیماری‌های واگیردار به سرعت خود را سازمان‌دهی می‌کنند و در سریع‌ترین فاصله ممکن خلاء میان حکومت و مردم را پر می‌کنند.

    گروه‌های جهادی در سال ۹۸ به بلوغ رسیدند و توانایی‌های دستکم‌گرفته خود را نشان دادند

    به همان ترتیب که امسال سال بلوغ و نمایش توانایی‌های دستکم‌گرفته شده گروه‌های جهادی بود امسال اساساً سال سلبریتی ها نبود. در سه اتفاق تلخ و مستقیم یا غیرمستقیم مربوط به آنها در یکی دو سال اخیر آنها کارنامه خوبی از خود نشان ندادند و اینگونه است که حالا در آخرین بحران کشور خبری از آنها که معمولاً در این مواقع خوب سرک می‌کشند نیست.

    به فروش رفتن ۱۱ دقیقه‌ای بلیط‌های جشنواره فیلم فجری که سلبریتی‌هایی آن را تحریم کرده بودند تنها ضربه امسال به جایگاه اجتماعی سلبریتی‌ها نبود. انتقادات بی‌شماری به آنها در جریان بیانیه آبان‌ماه وارد شد و آنها به زودی با سوالات بی‌پاسخی درباره نقش‌شان در مستقر شدن دولت کنونی مواجه شدند. عکس‌ها و علائم تبلیغی آنها در حمایت از دولت کنونی بلافاصله در کنار بیانیه ضددولتی آنها قرار گرفت و نتیجه یک رسوایی سراسری برای همه آنها بود. زرنگی سلبریتی‌های ایرانی نقطه انتها داشت و آنها ظاهراً در حال نزدیک شدن به این نقطه بودند. شاید نشانه‌ای بر تغییر اساسی در فرهنگ عمومی. تناقض فوق‌العاده آشکار سلبریتی‌ها و نادیده گرفتن آشکار نقش‌شان در به وجود آمدن موقعیت فعلی برای کشور و مردم، گویا دیگر قابل‌تحمل نبود.زرنگی‌های طنازانه آنها در استوری‌ها و پست‌های صفحاتش هم دیگر خریداری نداشت و آنها در حال مشاهده روی دیگری از ایرانی‌ها بودند که تاکنون ندیده بودند.سلبریتی‌هایی که تمام توان و پتانسیل اجتماعی‌شان را بر روی رأی آوردن یک فرد گذاشته بودند حالا با شرایطی مواجه شده بودند که سیاست‌های آن فرد مردم جامعه را به زحمت انداخته بود و حالا آنها باید پاسخگوی این تعارض می‌بودند.

    همه این‌ها را اضافه کنید به سرنوشت نامعلوم کمک‌هایی که به حساب سلبریتی‌ها در جریان زلزله کرمانشاه واریز شده بود و مردم همچنان از سرنوشتش بی‌خبرند.

    ***

    در لابه‌لای سطور امیدوارکننده به آینده فرهنگی ایرانی، نقاط تیره و تاری هم در سال ۹۸ دیده می‌شود که عدم ذکر آنها، به دستیابی به شناختی کلی از فرهنگ عمومی در سال ۹۸ ضربه می‌زند. در همه روزهای بحران، در روزهای سیل و زلزله و کرونا به طور متناوب اخباری از احتکار لوازم و اجناس موردنیاز در این زمانه‌های نفس‌گیر منتشر می‌شود. سودجویان قابل‌ترحمی که با تصور دسترسی به سود نجومی یک‌شبه، این چنین با زندگی مردم بازی می‌کردند همه آدم‌هایی هستند که هر روز پیرامون ما مشغول زندگی هستند؛ مغازه دارند؛ داروخانه‌دارند، تاجر و واردکننده هستند؛ یک کارمند ساده گمرک یا وزارت هستند و حالا چه بلایی بر سر این جامعه آمده است که قیمت سودجویی آدم‌ها به اندازه جان سایرین ارزش پیدا کرده است.

    در همه روزهای بحران، در روزهای سیل و زلزله و کرونا به طور متناوب اخباری از احتکار لوازم و اجناس موردنیاز در این زمانه‌های نفس‌گیر منتشر می‌شود. سودجویان قابل‌ترحمی که با تصور دسترسی به سود نجومی یک‌شبه، این چنین با زندگی مردم بازی می‌کردند همه آدم‌هایی هستند که هر روز پیرامون ما مشغول زندگی هستند در روزهای اخبار کرونا در دو شهرستان اخباری از آتش زدن دو بیمارستان شنیده می‌شود. دو بیمارستانی که برخی از مردم آن منطقه حدس زده بودند که قرار است پذیرای بیماران کرونایی باشد و آنها نمی‌خواستند این اتفاق بیفتد. درست است؛ مردم مناطقی از کشور ایران محل درمان عمومی‌شان را آتش زدند به این دلیل که مانع از بستری شدن عده دیگری از هم‌وطنانشان شوند که به بیماری سخت و جانکاهی دچار شده‌اند. واقعیت ترسناکی که با فاصله گرفتن از روزهای کرونایی، هولناکی آن بیشتر مشخص می‌شود.

    در همه روزهای کرونایی اخبار تأیید نشده‌ای از ترک محل خدمت توسط پزشکان، پرستاران یا مسئولین درمانی بخش‌های مختلف از ترس کرونا پخش می‌شود که به شدت تاسف‌برانگیز است. تصاویری از رهاسازی دستکش‌ها و ماسک‌های آلوده در سطح شهر و سرانجام نادیده گرفتن هشدارهای بهداشتی و شکل‌گیری تجمعاتی که برای خرید یا مناسبات دیگر شکل گرفته بود همه و همه مواردی است که در مقابل قهرمانی ایرانی‌ها اندک است و با نگاه به آینده و در مقابل خوی و خصلت تاریخی و مذهبی ایرانی‌ها به شدت دلهره‌آور. ترس اینکه اگر فراگیر شوند چه؟ تا سالهای بعد دلسوزان ایران را رها نخواهد کرد.

    ***

    مشخص است که تبعات سال سخت ۹۸ در سال آینده ادامه خواهد یافت و واضح است که سال آرام و بی‌دردسری در انتظار ایرانی‌های خسته از سال قبل و سال‌های قبل نیست. اما تاریخ معاصر و منطق بی‌نقص خیر و شر روزگار نشان داده است که دوران سخت گذران است. انتهای این مسیر روشن است.

  • خرده‌روایت‌هایی از فرهنگ تحت سلطه ویروس/ در انتظار جهان پساکرونا

    خرده‌روایت‌هایی از فرهنگ تحت سلطه ویروس/ در انتظار جهان پساکرونا

    خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ؛ آنتونن آرتو، نظریه پرداز و هنرمند شوریده سر فرانسوی در «تئاتر و طاعون» به روایت یک رخداد مهم از تاریخ شهر کوچک کاگلیاری در ایتالیا هنگام شیوع ویروس طاعون در قرن هجدهم می‌پردازد. او در ادامه یک مساله مهم را طرح می‌کند: بیماری نوعی جوهره روحی و روانی در خود نهفته دارد که تنها در اثر ویروس اشاعه پیدا نمی‌کند.

    ویروس طاعون حضورش را در نقاطی از جسم و فضای بدن مشهود می‌سازد که اراده، آگاهی و تفکر انسان در آنها حضور دارد و برای تجلی خود از آن معابر گذر می‌کند. آرتو اعتقاد داشت که تئاتر نیز باید مانند طاعون قدرتی شگرف و هراسناک داشته باشد و موجب ترکیدن دمل‌ها شود. تئاتر باید مانند طاعون بی‌رحم باشد. گویا آرتو برای هرچه بهتر بهره جستن از نماد طاعون در نظریات تئاتری خود به مطالعات پزشکی سنگینی نیز روی آورده بود. اما داستان شهر کاگلیاری بسیار نمادین است و شرح آن ضروری.

    ویروس و زیرپا گذاشتن حقوق بدیهی انسان‌ها

    آرتو در «تئاتر و طاعون» رخداد شهر کاگلیاری را به این شرح روایت کرده است:

    در آرشیوهای شهر کوچک کاگلیاری نوشته است: «در سال ۱۷۲۰ شبی در اواخر ماه آوریل یا اوایل ماه مه بیست روز قبل از آنکه ناوگان سنت – آنتوان بزرگ به شهر مارسی برسد و موجب شیوه فاجعه آمیز بیماری طاعون شود، نایب الحکومه «ساردین» به نام سن رمی که دامنه محدود مسئولیت‌هایش به عنوان یک فرماندار او را به ویروس‌های حاد حساس کرده بود، خواب بسیار عجیب و دردناکی می‌بیند و آن این است که دولت کوچکش دستخوش بلای طاعون شده و خود نیز بدان دچار شده است و در اثر این بلای ناگهانی ارکان جامعه درهم ریخته و نظام مملکت سقوط می‌کند، سپس انحرافات اخلاقی و زوال و شکست روحی بر همه جا چیره می‌شود.»

    بیماری نوعی جوهره روحی و روانی در خود نهفته دارد که تنها در اثر ویروس اشاعه پیدا نمی‌کند این فرماندار از خواب بیدار شد و تصمیم گرفت تا تمام شایعات طاعون و آلودگی‌های ویروسی را از قلمرو خود دور کند. در همین هنگام ناوگان سنت آنتوان بزرگ که از یک ماه پیش از شرق یعنی از بیروت می‌آمد اجازه ورود خواست. اینجاست که او دستوری صادر می‌کند که به نظر مردم و تمامی اطرافیانش دیوانه وار، پوچ، احمقانه و مستبدانه به نظر می‌آید.

    بی درنگ قایقی به سوی آن کشتی که به تصورش آلوده است، روانه کرده و فرمان می‌دهد که هرچه سریع‌تر سواحل منطقه را ترک کند و گرنه در صورت سرپیچی از فرمان با آتش اسلحه آن را به قعر دریا خواهد فرستاد. جنگ با طاعون آغاز می‌شود و حاکم از هیچ اقدامی در این مبارزه فروگذار نمی‌کند.

    نیروی خاصی که بر اثر رؤیا بر این حاکم چیره شده آن چنان شدید است که با وجود استهزا مردم و شک و دیرباوری اطرافیان وی در اعمال دستورات وحشیانه‌اش پافشاری کرده و بدین ترتیب نه تنها حقوق مردم را زیر پا می‌گذارد بلکه کوچک‌ترین اهمیتی نه برای حیات انسانی قائل می‌شود و نه برای قراردادهای ملی و بین المللی که در مقابل مرگ اعتبار خود را از دست می‌دهند.

    به هر حال ناوگان از آن منطقه فاصله گرفت و در لنگرگاه مارسی موفق به اخذ اجازه ورود شد. حقیقت این بود که طاعون در مارسی وجود داشت اما طاعونی که از طریق ناوگان سنت آنتوان بزرگ به مارسی راه یافت از نوع طاعون مشرق زمین بود که از راه ویروس اصلی بیماری شیوع یافت و فاجعه بزرگی را رقم زد. مردم شهر کاگلیاری پس از مدتی فهمیدند که همان ناوگانی که به دستور و فرمان مستبدانه نایب الحکومه از شهر رانده شده بود، اپیدمی را در مارسی انتشار داد. این مساله و این تاریخ در اسناد این شهر هنوز هم وجود دارد.

    این طاعون توسط پزشکان مارسی توصیف شد. آرتو در ادامه این سوال را مطرح می‌کند که آیا این طاعون همان ویروسی بود که در سال ۱۳۴۷ – ۱۳۴۸ در فلورانس شیوع پیدا کرد و باعث نگارش «دکامرون» شد؟

    ویروس و «دکامرون» / وقتی فرهنگ توانایی بازتولید هویت را دارد

    اما طاعون چه بلایی را سر فلورانسی‌ها آورد که منجر به نگارش متنی انتقادی و شاهکار چون «دکامرون» شد؟ در سال ۱۳۴۸ میلادی فلورانس ایتالیا دچار مرض طاعون شد. به نوشته بوکاچیو، مردم آنقدر هراس پیدا کردند که هیچکس را پروای یکدیگر نبود. فاجعه چنان وحشتی را در دل مردم افکند که برادر برادر را ترک گفت و پدر برای دیدار فرزند سرباز می‌زد. بیماران که تعدادشان بسیار فزونی پیدا کرده بود، کسی را برای پرستاری از خود نداشتند. پرستاران یا نیروی‌های خدمتکار هم یا نبودند و یا اگر بودند بسیار خشونت داشتند و با وجود بی‌فرهنگی تمام دستمزدهای کلانی می‌خواستند.

    امور بهداشت محیط هم که کلاً متروک شده بود. از آنجا که همسایگان، خویشان و دوستان بیماران آنها را ترک می‌کردند و خدمتکاران نیز نایاب شده بودند، رسم ناپسندی گسترش یافت. بانویی اگر مبتلا می‌شد، سر و وضع و وجاهت و موقعیت اجتماعی‌اش هرچه بود دیگر مهم نبود که مردی که در خدمت اوست چگونه مردی است، پیر است یا جوان؟ آن بانو به اندک ضرورتی که بیماری‌اش ایجاب می‌کرد هر نقطه از بدن خود را به او نشان می‌داد. بعید نیست که چنین بی بند و باری نزد بانوانی که پس از آن شفا می‌یافتند منشأ لاقیدی شده باشد.

    به هر حال این رها کردن بیماران و عدم رعایت بهداشت و عدم رعایت قرنطینه باعث شده بود که طاعون از فلورانسی‌ها کشتار زیادی کند. اجساد بدون دفن در همه جا پراکنده است و افساد نعش‌ها خود باعث گستردگی بیشتر بیماری است. عمده مردم به دو دسته تقسیم شده بودند؛ نخست عده‌ای که برای مبارزه با این بیماری خطرناک طریق زندگی درویشی و چشم پوشی از هرگونه زواید و غیر ضروریات را پیش گرفتند. این طیف برای خود دسته‌هایی را تشکیل داده و جدا از سایر مردم به زیست خود ادامه دادند.

    گروهی دیگر اما با توجه به اوضاع دهشتناک و دهشت بار جامعه طریق بی قیدی و بی بندوباری را پیش گرفته و خود را به باده گساری و مسخرگی و لودگی و آوازخوانی تا سر حد هوی و هوس مشغول کردند. اینها به زعم خود خندیدن به غم انگیزترین حوادث را مؤثرترین دارو علیه چنین مرض کشنده‌ای می‌دانستند.

    در همین وضعیت است که اقلیتی به محلی در حوالی فلورانس رفته و خود را قرنطینه کرده و برای گذراندن امور برای همدیگر قصه تعریف کنند. «دکامرون» از اینجا خلق می‌شود. بوکاچیو در دیباچه متن خود با قلمی زنده به شرح شیوع ویروس و نظام اخلاقی برآمده از طاعون پرداخته است. شاید بتوان با دیدگاهی آرتویی گفت که در «دکامرون» نیروی فرار از بیماری فقط در همین راه صرف نشده است، بلکه بدل به نیرویی مولد فرهنگ می‌شود.

    فارغ از اینکه حقیقت چینِ پس از شیوع ویروس چه باشد، اما این نکته امری درخور توجه است که با نظم می‌توان بر همه عوامل برهم زننده نظام علی و معلولی جهان پیروز شد «دکامرون» متنی زنده و سراسر انتقادی است. این متن فرهنگ مسلط مردم آن دوران (که قابلیت بسط به تمامی فرهنگ‌ها در طول تاریخ را دارد و به عبارتی زمان‌مند و مکان‌مند نیست) را به شدت نقد می‌کند. نقد باورهای مذهبی، عقیدتی، نقد نظام طبقاتی حاکم بر جامعه، نقد کنش‌های فردی اشخاص در هنگام بروز مصیبت‌ها، عیان کردن روش‌های مختلف حقه بازی و… در این متن ساری و جاری است. نظام نقادانه بوکاچیو اما بیش از همه یقه کلیسای کاتولیک رم را می‌گیرد. تقریباً در تمامی طنزهای این متن، کشیشان منابع محوری برای هجو و هزل هستند.

    بنابراین مهم‌ترین ویژگی «دکامرون» در نقادی یا خودانتقادی فرهنگی است. دکامرون به عنوان متنی برآمده از کلان روایتی به نام فرهنگ مسیحی کاتولیک قرون وسطی، به شکستن آن کلان روایت می‌پردازد. هرچند بسیاری بر این عقیده‌اند که نظام ارزش گذاری تاجرانه در دکامرون تسلط کامل دارد، اما در حقیقت این متن به مقابله با اخلاقیات فئودالی برخاسته است. متونی چون دکامرون نشان می‌دهد که هرچند ممکن است بیماری و ویروس نظم را برهم بزند اما خود مولد نظمی جدید در فرهنگ خواهد بود.

    خرده روایت‌هایی از فرهنگِ تحت سلطه ویروس

    ووهان چین پس از شیوع بیماری و آغاز قرنطینه بدل به شهر ارواح شد و رفت و آمد در آن به صفر رسید. همچنین رسانه‌های چین کلیپ‌های از ساخت یک بیمارستان عظیم و مجهز در ۱۰ روز مختص بیماران کرونایی را منتشر کردند. در تصاویری که از چین پس از شیوع کرونا منتشر می‌شود، یک معنا انتقال پیدا می‌کند و آن نظم است. تصاویر به رمزگشایی این معنا در ذهن مخاطبان سراسر جهان می‌انجامند که ما (یعنی چینی‌ها) پس از شیوع ویروس کرونا نظم ساختاری و نظام اجتماعی خود را از دست نداده‌ایم؛ و چون کماکان نظم بر ما حاکم است پس بر این ویروس پیروز خواهیم شد.

    فارغ از اینکه حقیقت چینِ پس از شیوع ویروس چه باشد، اما این نکته امری درخور توجه است که با نظم می‌توان بر همه عوامل برهم زننده نظام علی و معلولی جهان پیروز شد. نظم میزان است و عدالت را موجب می‌شود. کرونا پس از ورود به ایران، بستری مناسب پیدا کرد و ما بدل به دومین کشور پرخطر در این ویروس شدیم. به باور ژیژک گسترش ویروس کرونا باعث شیوع یک اپیدمی گسترده از ویروس‌های فضای مجازی هم شد. در ایران نیز ویروس‌هایی چون اخبار کذب، تئوری‌های توطئه پارانویائی و انفجارهای نژادپرستی شیوع پیدا کردند. تصاویر حیرت آوری از مقابله اهالی یک منطقه کوچک در استانی (از بردن نام معذوریم) با مأموران و پرستاران، برای بستری کردن یک بیمار مشکوک به کرونا در بیمارستان محل زندگی‌شان منتشر شد. همچنین تولید انفجاری توییت‌ها و محتواهایی نژادپرستانه بر ضد مردم شریف قم نیز بهت آور بود. انگار که آنها خود علاقه داشتند که آلوده به ویروس شوند. همه این موارد بهت آور بود اما متأسفانه واقعیت داشتند.

    تغییر اصول کاذبی که ما را به وضعیت شیوع کرونا رساند، قطعاً سخت است، بنابراین نمی‌توان به سادگی از طرز تازه فرهنگ صحبت کرد، اما این نکته بدیهی است که ما پس از رفع ویروس خیلی کار داریم

    ما با کرونا علیه نظم شدیم و همین باعث شد تا ساختار اجتماعی ما کمی مختل شود. قرنطینه نشدن نخستین شهر آلوده شده به ویروس، نقاب‌های فرهنگی همه ما را واژگون کرد و به اثبات این نکته پرداخت که فرهنگ ما صرفاً یک رویه و ماسکی زیبا دارد. قرنطینه در شرایط عادی علیه حقوق اولیه انسان‌هاست، اما اجرای مستبدانه آن در زمان غیرعادی و برهم خوردن نظام علی و معلولی جهان، قدم گذاشتن در حفظ نظم است برای رسیدن به وضعیت تعادل یا عدالت.

    شیوع ویروس یک شرایط جنگی است اما ما اهمیت آن را جدی نگرفتیم. با عدم رعایت بهداشت محیط و رها کردن زباله‌های عفونی ناقل ویروس در سطح شهر و همچنین با مسافرت بی‌هدف و بی‌رویه به دیگر شهرها، ویروس را به همه نقاط کشور پراکنده کردیم. ما در شرایط جنگی علیه نظم شدیم و این شوریدن علیه نظم که ممکن است بدل به از دست رفتن جان ما تمام شود، بدل به یک ارزش قابل اشتراک با دیگران تبدیل شد. به یاد بیاورید هم‌وطنی را که پس از ممنوعیت سفر به شمال با لطایف الحیل از چنگ مأموران سد کننده راه، گریخت و این کار خود را با افتخار در شبکه‌های اجتماعی با دیگران به اشتراک گذاشت. هشتگ «قرنطینه خر است» پس از ممنوعیت سفر به شمال مانند ویروسی در فضای مجازی شیوع پیدا کرد.

    خرده‌روایت‌هایی از فرهنگ تحت سلطه ویروس/ در انتظار جهان پساکرونا
    خرده‌روایت‌هایی از فرهنگ تحت سلطه ویروس/ در انتظار جهان پساکرونا

    شیوع ویروس همچنین نقاط انسان دوستی و تعهد ما به آموزه‌های شرع را نیز به کناری افکند. آموزه‌هایی که در اصل هویت فرهنگی ما بودند. احتکار ماسک و لوازم ضدعفونی کننده (معلوم نیست که محتکران از چه کانالی بسیار زودتر از مردم متوجه شیوع ویروس شدند) گران شدن شدید برخی اجناس و برخی خوراکی‌های مورد نیاز مردم برای دور شدن از ویروس و… وجه کاسبکارانه ما را نشان داد. ویروس نظم ما را بر هم زد و دمل‌ها را ترکاند. اما سوال اینجاست که آیا باعث تولید متون خودانتقادی نیز خواهد شد؟ آیا پس از کرونا توانایی بازخوانی فرهنگ خود را داریم؟ آیا می‌توانیم به نظمی جدید مبتنی بر طرزی تازه برسیم؟ آیا می‌توانیم هویت‌های فرهنگی‌مان را بازتولید کنیم؟ بنابراین از یک دیدگاه کرونا برای حجامت فرهنگی ایران نیازی ضروری بود. کرونا نشان داد که اصولی کاذب به جای مؤلفه‌های اصیل فرهنگی ما نشسته‌اند و تغییر این اصول کاذب که ما را به وضعیت شیوع کرونا رساند، قطعاً سخت است، بنابراین نمی‌توان به سادگی از طرز تازه فرهنگ صحبت کرد، اما این نکته بدیهی است که ما پس از رفع ویروس خیلی کار داریم. خیلی از چیزها را باید عوض کنیم و مؤلفه‌های زیادی باید تغییر پیدا کنند. برای این تغییر، نیاز به متونی انتقادی همچون «دکامرون» داریم.

  • کرونا: پایان جهان آنگونه که ما می‌شناسیم/تحلیل ژیژک از سخن حریرچی

    کرونا: پایان جهان آنگونه که ما می‌شناسیم/تحلیل ژیژک از سخن حریرچی

    خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ: وحید میهن پرست

    متنی که در ادامه می‌خوانید ترجمه مقاله‌ای است به قلم اسلاوی ژیژک، فیلسوف شهیر اسلوونیایی. این مقاله در نشریه دی ولت به تاریخ ۱۲/‏۰۲/‏۲۰۲۰‬ منتشر شده است که می‌توانید اصل آن را از اینجا ببینید. نقد ژیژک از کنش ایرج حریرچی، معاون وزیر بهداشت ایران و همچنین ارجاع به یکی از سخنان او در این مقاله بسیار جالب است. ترجمه مقاله ژیژک را در ادامه بخوانید:

    «گسترش کنونی ویروس کرونا یک اپیدمی گسترده از ویروس‌های ایدئولوژیکی را نیز به جریان انداخته که در جوامع ما نهفته بوده‌اند: اخبار کذب، تئوری‌های توطئه پارانویائی، انفجارهای نژادپرستی و… نیاز بهداشتی معقول به قرنطینه‌ها در فشار ایدئولوژیکی برای برقراری مرزهای واضح و قرنطینه کردن دشمنانی که تهدیدی برای هویتمان ایجاد می‌کنند موافقت می‌یابد. اما شاید ویروس ایدئولوژیکی دیگری و بسیار سودمندتری شایع شود و امیدوار باشیم که ما را دچار خود کند: ویروس اندیشیدن یک جامعه جایگزین، جامعه‌ای ورای دولت- ملت، جامعه‌ای که خود را در اشکال همکاری و همبستگی جهانی متحقق می‌سازد.

    امروزه اغلب گمانه‌پردازی‌هایی شنیده می‌شود مبنی بر اینکه ویروس کرونا ممکن است به سقوط حاکمیت کمونیستی در چین ختم شود یعنی به همان طریقی که (همانطور که خود گورباچوف پذیرفته است) فاجعه چرنوبیل واقعه‌ای بود که پایان کمونیسم شوروی را به جریان انداخت. اما در اینجا یک تناقض وجود دارد: ویروس کرونا همچنین ما را وادار می‌کند که کمونیسمی را مجدداً ابداع کنیم که بر پایه اعتماد به مردم و به علم است. در صحنه نهایی فیلم «بیل را بکش ۲» اثر تارنتینو، بئاتریکس بیل شرور را از پا درمی‌آورد و با «تکنیک پنجه پنج نقطه‌کوب منفجر کننده قلب» یعنی مرگبارترین ضربه در کل هنرهای رزمی به او ضربه می‌زند. این حرکت از ترکیب پنج ضربه با نوک انگشتان به پنج نقطه فشار متفاوت بر روی بدن هدف ضربه تشکیل شده است – بعد از اینکه هدف ضربه راه می‌رود و پنج گام برمی‌دارد قلبش در بدنش منفجر می‌شود و نقش بر زمین می‌شود. (چنین حمله‌ای بخشی از اسطوره شناسی هنرهای رزمی است اما در نبردهای تن به تن واقعی امکان‌پذیر نیست.)

    گسترش کنونی ویروس کرونا یک اپیدمی گسترده از ویروس‌های ایدئولوژیکی را نیز به جریان انداخته که در جوامع ما نهفته بوده‌اند: اخبار کذب، تئوری‌های توطئه پارانویائی، انفجارهای نژادپرستی خب برگردیم به فیلم، بعد از اینکه بئاتریکس آن ضربه را می‌زند بیل با آرامش با او صلح می‌کند، پنج گام برمی‌دارد و می‌میرد… آنچه که این حمله را تا این حد جذاب می‌سازد زمان بین ضربه خوردن و لحظه مرگ است: من می‌توانم مادامی که با آرامش نشسته‌ام یک گفت‌وگوی خوب داشته باشم اما من در کل این زمان آگاه هستم که لحظه‌ای که شروع به قدم زدن کنم قلبم منفجر خواهد شد و من بی‌جان نقش بر زمین می‌شوم. بر این اساس آیا ایده آنهایی که درباره این گمانه‌پردازی می‌کنند که چگونه ویروس کرونا به سقوط حاکمیت کمونیستی در چین می‌شود این نیست که اپیدمی ویروس کرونا همچون نوعی حمله «تکنیک پنجه پنج نقطعه‌کوب منفجر کننده قلب» اجتماعی بر رژیم کمونیستی چینی عمل می‌کند: آنها می‌توانند بنشینند، بررسی کنند و اقدامات معمول قرنطیه و غیره را طبق برنامه انجام دهند، اما هر تغییر واقعی‌ای در نظم اجتماعی (مانند اعتمادکردن واقعی به مردم) سقوطشان را به بار خواهد آورد… معتدل‌ترین عقیده من در این زمینه بسیار رادیکال‌تر از این ایده است: اپیدمی ویروس کرونا نوعی حمله با «تکنیک پنجه پنج نقطه‌کوب منفجر کننده قلب» بر نظام سرمایه‌داری جهانی است- علامتی مبنی بر اینکه ما نمی‌توانیم مسیری که تا به حال آن را انجام می‌دادیم را ادامه دهیم، اینکه یک تغییر رادیکال ضروری است.

    سال‌ها پیش فردریک جیمسون توجهات را به پتانسیل یوتوپیایی در فیلم‌های دارای مضمون فاجعه کیهانی جلب کرد (یک شهاب سنگ زندگی بر روی زمین را تهدید می‌کند، یک ویروس بشریت را می‌کشد…): چنین تهدید جهانی‌ای باعث ایجاد همبستگی جهانی می‌شود، تفاوت‌های کوچک ما بی‌اهمیت می‌شوند، ما همه با هم کار می‌کنیم تا یک راه‌حل بیابیم- و ما امروز در زندگی واقعی در اینجا هستیم. نکته اساسی ما در اینجا لذت بردن سادیستیک از رنجبری شیوع یافته تا بدانجا که به آرمانمان کمک می‌کند- برعکس این نکته عبارت است از تأمل بر واقعیتی حزن‌انگیز مبنی براینکه ما نیاز به یک فاجعه داریم تا ما را قادر سازد که خود مشخصات بنیانی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم را بازاندیشی کنیم.

    نخستین مدل مبهم یک چنین همکاری جهانی‌ای سازمان بهداشت جهانی است که ما از آن درحال گرفتن هشدارهای پیچیده بروکراتیک معمول اما دقیق هستیم که بدون واهمه اعلام می‌شوند. به چنین سازمان‌هایی باید قدرت اجرایی بیشتری داده شود.

    در ساحت واقعیت مجازی و اینترنت ما باید به خودمان یادآوری کنیم که در دهه‌های اخیر اصطلاحات «ویروس» و «ویروسی» عمدتاً برای ترسیم ویروس‌های دیجیتال به کار رفته‌اند که فضای شبکه‌مان را آلوده کرده‌اند و ما از آنها باخبر نبوده‌ایم برنی سندرز به خاطر طرفداری‌اش از یک بیمه سلامت همگانی در آمریکا مورد تمسخر شکاکان نسبت به ایده‌هایش واقع شد- آیا درس اپیدمی ویروس کرونا این نیست که حتی بیشتر از این لازم است یعنی اینکه ما باید زمینه را برای نوعی شبکه بیمه سلامت جهانی مهیا کنیم؟ یک روز بعد از اینکه ایرج حریرچی معاون وزیر بهداشت ایران در یک کنفرانس مطبوعاتی حاضر شد تا گسترش ویروس کرونا را کم اهمیت جلوه دهد و تأکید کند که قرنطینه‌های توده‌ای لازم نیستند، او یک بیانیه کوتاه بیرون داد که در آن می‌پذیرد که به ویروس کرونا مبتلا شده است و خودش را از دیگران جدا کرده است (پیش از آن در خلال نخستین حضور تلویزیونی‌اش او ناگهان نشانه‌های تب و ضعف را بروز داده بود.) در بیانه مذکور حریرچی افزود: «این ویروس دموکراتیک است و بین فقیر و غنی یا بین دولت مرد و یک شهروند عادی تمایز قائل نمی‌شود.»

    در این زمینه او عمیقاً محق است- ما همگی در کشتی واحدی هستیم. این مشکل است که ریشخند اعلای این واقعیت را از قلم بیاندازیم که آنچه که همه ما را در کنار هم قرار داده است و ما را به طرف همبستگی جهانی سوق می‌دهد خودش را در سطح زندگی روزمره در قالب فرمان‌های سفت و سخت برای اجتناب از تماس‌های نزدیک با دیگران و حتی به انزوا بردن خود نمود می‌یابد. علاوه بر این ما تنها با تهدیدهای ویروسی مواجه نیستیم دیگر فجایع درانتظارمان نشسته‌اند یا از قبل در حال رخ دادن هستند: خشکسالی‌ها، امواج گرمایی، طوفان‌های عظیم و غیره. در کل این موارد پاسخ به آنها دهشت نیست بلکه کار سخت و فوری برای برقراری نوعی همکاری جهانی موثر است. نخستین تصور خلاف واقع که باید از آن خلاص شویم تصوری است که توسط ترامپ در خلال بازدیدش از هند صورت بندی شد: این اپیدمی به سرعت فروکش خواهد کرد ما تنها باید منتظر اوج پیش از افت آن باشیم و پس از آن است که زندگی به روند نرمال بازمی‌گردد…

    چین از قبل برای این لحظه آماده شده است: رسانه‌های آنها اعلام کرده‌اند که وقتی این اپیدمی به پایان برسد مردم شنبه‌ها و یکشنبه‌ها برای جبران مافات کار خواهند کرد… برخلاف این امیدهای بیش از حد ساده نخستین چیزی که باید پذیرفت این است که تهدید اینجاست تا بماند: حتی اگر این موج فروکش کند آن تهدید در اشکال جدید و شاید حتی خطرناک‌تر مجدداً ظهور می‌یابد. به همین خاطر ما می‌توانیم انتظار داشته باشیم که اپیدمی‌های ویروسی ابتدایی‌ترین تعاملاتمان با دیگر افراد و اشیاء اطرافمان که بدن‌های خودمان هم جزئی از آنها هستند را تحت تأثیر قرار خواهد داد: از لمس کردن چیزها که ممکن است (به نحوی نامشهود) «کثیف» باشند اجتناب کنید، به گیره‌ها دست نزنید، روی توالت‌های عمومی یا روی نیمکت ها در مکان‌های عمومی ننشینید، از بغل کردن دیگران و دست دادن با آنها اجتناب کنید… و حتی درباره این مواظب باشید که چگونه بدنتان و حرکات غیرارادیتان را کنترل می‌کنید. مواظب باشید: به دماغتان دست نزنید یا چشم‌هایتان را نمالید- به طور خلاصه با خودتان ور نروید. بنابراین این تنها دولت یا دیگر عوامل و سازمان‌ها نیستند که ما را کنترل می‌کنند ما باید یاد بگیریم که خودمان را کنترل و منضبط کنیم! شاید تنها واقعیت مجازی امن تلقی شود و به طور آزادانه در یک فضای باز حرکت کردن به جزیره‌هایی که در تملک افراد خرپول هستند اختصاص یابد.

    یک روز بعد از اینکه ایرج حریرچی معاون وزیر بهداشت ایران در یک کنفرانس مطبوعاتی حاضر شد تا گسترش ویروس کرونا را کم اهمیت جلوه دهد و تأکید کند که قرنطینه‌های توده‌ای لازم نیستند، او یک بیانیه کوتاه بیرون داد که در آن می‌پذیرد که به ویروس کرونا مبتلا شده اما حتی اینجا در ساحت واقعیت مجازی و اینترنت ما باید به خودمان یادآوری کنیم که در دهه‌های اخیر اصطلاحات «ویروس» و «ویروسی» عمدتاً برای ترسیم ویروس‌های دیجیتال به کار رفته‌اند که فضای شبکه‌مان را آلوده کرده‌اند و ما از آنها باخبر نبوده‌ایم، حداقل تا زمانیکه قدرت مخربشان (یعنی نابود کردن اطلاعات دیجیتال یا هارد- درایوهای ما) نمودار می‌شود. آنچه که ما اکنون با وجود کرونا می‌بینیم بازگشت عظیمی به معنای تحت‌اللفظی آغازین این اصطلاح است: آلودگی‌های ویروسی دست در دست یکدیگر در دو بعد عمل می‌کنند یعنی بعد واقعی و بعد مجازی.

    پدیده غریب دیگری که ما می‌توانیم مشاهده کنیم بازگشت پیروزمندانه آنیمیسم (جانمندانگاری) سرمایه‌دارانه است، ما شاهد تلقی پدیدارهای اجتماعی همانند بازارها و سرمایه اقتصادی به عنوان موجوداتی جاندارهستیم. اگر رسانه‌های بزرگمان مورد خوانش قرار گیرند این برداشت به دست می‌آیدکه آنچه ما باید واقعاً درباره‌شان نگران باشیم هزاران نفری نیستند که قبلاً مرده‌اند (و هزاران نفر بیشتری که خواهند مرد) بلکه این واقعیت است که «بازارها دارند عصبی می‌شوند» – ویروس کرونا بیش از پیش درحال برآشفتن عملکرد ملایم و یکنواخت بازار جهانی است و همانطور که می‌شنویم رشد ممکن است تا دو یا سه درصد سقوط کند … آیا همه این قضایا به روشنی نشان دهنده نیاز فوری برای سازمان‌دهی مجدد اقتصاد جهانی نیست که دیگر کاملاً در دست مکانیزم‌های بازار نخواهد بود؟

    بدیهی است که ما در اینجا درباره کمونیسم سبک قدیمی صحبت نمی‌کنیم بلکه درباره نوعی سازمان جهانی صحبت می‌کنیم که می‌تواند اقتصاد را کنترل و تنظیم کند و همچنین حاکمیت دولت – ملت‌ها را هنگامی که لازم است محدود کند. در گذشته کشورها قادر بودند این کار را در شرایط جنگ انجام دهند و حال همه ما عملاً درحال نزدیک شدن به وضعیت جنگ بهداشتی هستیم. علاوه بر این ما نباید از اشاره به یکی از عوارض جانبی به طور بالقوه سودمند این اپیدمی نیز هراس داشته باشیم. یکی از نمادهای اپیدمی مسافرانی هستند که بر روی کشتی‌های قاره پیمای بزرگ گیر کرده‌اند (قرنطینه شده‌اند) – من وسوسه می‌شوم که بگویم که این یک خلاصی خوب از وقاحت چنین کشتی‌هایی است. (ما تنها باید مواظب باشیم که سفر به جزایر تک‌افتاده و دیگر پاتوق‌های اختصاصی دوباره به حق انحصاری چند پولدار بدل نشود، یعنی همانطور که دهه‌ها پیش درمورد پرواز کردن شاهد آن بودیم). تولید خودرو به طور جدی تحت تأثیر این اپیدمی قرار گرفته است- خوب است چنین چیزی ممکن است ما را وادار کند تا درباره جایگزین‌هایی برای وسواس‌مان نسبت به وسایل نقلیه شخصی بیاندیشیم … این لیست می‌تواند به اراده خودتان طولانی‌تر شود. نخست وزیر مجارستان ویکتور اوربان اخیراً در یک سخنرانی گفته است: «چیزی به عنوان یک لیبرال وجود ندارد. یک لیبرال چیزی بیش از یک کمونیست با یک دیپلم نیست.»

    اگر عکس این گفته درست باشد چه؟ یعنی اگر ما آنهایی را که به آزادی‌هایمان توجه می‌کنند با عنوان «لیبرال» مشخص کنیم و آنهایی را با عنوان «کمونیست» ترسیم کنیم که آگاه هستند که ما می‌توانیم این آزادی‌ها را تنها با تغییرات رادیکال نجات دهیم چون سرمایه‌داری جهانی درحال نزدیک شدن به یک بحران است. بنابراین ما باید بگوییم که امروزه آنهایی که هنوز خودشان را به عنوان کمونیست‌ها بازشناسی می‌کنند لیبرال‌هایی با یک دیپلم هستند، لیبرال‌هایی که به طور جدی مطالعه کرده‌اند که چرا ارزش‌های لیبرالمان در معرض تهدید هستند و آگاه شده‌اند که تنها یک تغییر رادیکال می‌تواند آنها را نجات دهد.»