برچسب: رمان

  • محفل شعر «نگین سلیمانی» برگزار می‌شود

    محفل شعر «نگین سلیمانی» برگزار می‌شود

    به گزارش خبرگزاری مهر، همزمان با هفتمین روز شهادت سردار و قهرمان بزرگ ایران «سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی»، دبیرخانه جشنواره بین‌المللی شعر فجر با همکاری اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی کرمان، محفلی با عنوان «نگین سلیمانی» با حضور شاعران مطرح کشور در جوار آرامگاه این شهید والامقام برگزار خواهد کرد.

    بنابر این گزارش، سعید بیابانکی، سیدعلی میرافضلی، نادر بختیاری، علی محمد مؤدب، حامد عسکری، امید مهدی‌نژاد، زهیر توکلی، حامد حسین‌خانی، سید احمد علوی، محمدحسن نعمتی، محسن کاویانی، احمد شهریار و سید سکندر حسینی شاعرانی هستند که در گلزار شهدای شهر کرمان شعرخوانی خواهند کرد.

    محفل نگین سلیمانی، جمعه ۲۰ دی‌ماه ساعت ۸:۳۰ صبح در گلزار شهدای کرمان برگزار می‌شود.

  • شب شعر «سردار دلها» برگزار می‌شود

    شب شعر «سردار دلها» برگزار می‌شود

    به گزارش خبرگزاری مهر، شب شعر به مناسبت شهادت حاج قاسم سلیمانی با عنوان «سردار دل‌ها» با حضور جمعی از شعرا در نخلستان سازمان هنری رسانه‌ای اوج برگزار خواهد شد.

    این برنامه با شعر خوانی شاعرانی چون مرتضی امیری اسفندقه، محمدحسین ملکیان، محسن کاویانی، محمدرضا سهرابی، سیدفاطمه موسوی، سیدعلی رکن دین، محمدتوکلی و میلاد عرفانپور همراه خواهد بود.

    بر اساس این گزارش، این مراسم امروز سه شنبه ۱۷ دی ماه و از ساعت ۱۵ در نخلستان سازمان هنری رسانه‌ای اوج با حضور هنرمندان و شعرا برگزار می‌شود.

  • زیباترین شهید جهان به روایت محمدرضا بایرامی

    زیباترین شهید جهان به روایت محمدرضا بایرامی

    به گزارش خبرنگار مهر، محمد رضا بایرامی نویسنده ایرانی که پیش از این آثار متعددی را با موضوع جنگ و دفاع مقدس در کارنامه کاری خود ثبت کرده که برخی از آنها با زبان‌های متعددی نیز ترجمه شده است به مناسبت شهادت سردار قاسم سلیمانی یادداشتی را تنظیم و برای انتشار به خبرگزاری مهر داده است.

    این یادداشت روز گذشته نیز در قالب ویژه‌نامه‌ای منتشر و در میان تشییع کنندگان تهرانی پیکر سردار سلیمانی توزیع شد.

    در ادامه مشروح متن این‌یادداشت را می‌خوانیم:

    گفت: باید راه ما را ادامه بدهید. من تا پای دژ بیشتر با شما نیستم. آن‌جا می‌افتم و شهید می‌شوم.

    همه با تعجب نگاهش کردند….

    گفت: عملیات سختی خواهد بود. من زیر دژ خواهم افتاد. شما بر جنازه‌ام پا خواهید گذاشت و دژ را فتح خواهید کرد….

    گفت: حسین، برادرم، چه بخواهد و چه نخواهد، شهید خواهد شد…

    گفت: نجمیان، سید کاظم و برادرش، مهدی امراللهی و غلام نهویی هم شهید می‌شوند….

    گفت: جواد کامرانی و عباس علیزاده زخمی می‌شوند….

    گفت: رضا قربانی، محمود حسن زاده، دو دوست با وفا، با هم شهید می‌شوند….

    گفت: ثمره نه شهید می‌شود و نه مجروح!….

    سه دهه پیش بود. داستان زندگی حاج علی محمدی پور را می‌نوشتم. (که اکنون در «سه‌گانه‌ای برای یگانه» ی نیستان باز نشر شده) شهیدی از روستای دقوق آبادِ نوقِ رفسنجان. از بچه‌های تیپ و بعد هم لشکر ۴۱ ثارالله. حاج علی آدم عجیبی بود. نه تنها چگونگی شهید شدن خود که عاقبت برخی از دوستان دیگرش را هم پیش بینی کرده بود. ریز به ریز. و همان هم روی داده بود.

    آن‌وقت‌ها، رئالسیم جادویی در اوج خود بود. هنوز یک دهه از نوبل گرفتن مارکز نمی‌گذشت. من هم صد سال تنهایی را خوانده بودم. بدم نمی‌آمد برخی کارهایم رگه‌هایی از این سبک را داشته باشد. برای همین هم وقتی مثلاً داستان زندگی مصعب بن عمیر یعنی همان اشراف‌زاده قهرمانِ مکّی را می‌نوشتم (با عنوان «به کشتی نشسته»)، تاکید می‌کردم روی صحنه‌ای که در منابع کمی نقل شده بود اما برای من جذاب بود آن وقتی که می‌خواهند بر جنازه‌اش نماز بخوانند و لکه ابری می‌آید و سایه می‌اندازد روی جمع و مراسم. مصعب مردی بود که در «اُحد» گولِ مال دنیا را نخورده و به جمع‌آوری غنایم مشغول نشده و مسؤولانه سعی کرده بود تنگه را نگهدارد. ابن قمیئه نامی اما حمله کرده و دست راست پرچمدار را قطع کرده بود. مصعب پرچم را با دست چپ و بعد هم با سینه نگه داشته بود تا زمان شهادت و با آخرین توان خود. مردی چنان رشید و برومند که وقتی سعی می‌کردند با عبا، روی و موی او را بپوشانند، پاهایش بیرون می‌ماند و وقتی بر آن می‌شدند پا را کفن کنند، سر! گویی سرداری بود از داستان دیگر مارکز، یعنی «زیباترین غریق جهان»؛ مردی با غرور به استقبال مرگ رفته، در حالی که چنان رشید و بزرگ و عظیم است که نه روی تختی جای می‌گیرد و نه توی اتاقی. مردی که زنان دهکده، تمام گل‌های پیرامون را جمع کرده و روی جنازه‌ی او می‌ریزند تا باشکوه‌ترین سوگواری جهان را برایش بگیرند و چون حتی نامش را هم نمی‌دانند، برایش اسم گذاشته و از آنِ خودش می‌کنند مردی را که ” گناه او نیست که آن‌قدر زیباست”!

    باری، بر اساس اسناد و مدارک و گفته‌ها و خاطره‌ها، زندگی شهید را مرور می‌کردم تا داستانم را بنویسم. رسیدم به کربلای ۵. گفته شده بود که حاج علی ۷۰ تانک عراقی را در طول عملیات شکار کرده! من تجربه‌ی سربازی را داشتم و هرچند به سوی تانکی تیراندازی نکرده بودم اما به عنوان اسلحه‌دار، آن‌قدری آر. پی. جی زده بودم که بدانم شلیک پی در پی، چگونه بعد از مدتی، نه تنها گوش که مغز را هم تا حدودی از کار می‌اندازد. علاوه بر آن، به نظرم می‌آمد باید به ۷۰۰ تانک شلیک کنی تا بتوانی ۷۰ تای آن‌ها را منهدم کنی. به هرحال، گاه گلوله به هدف نمی‌رسید و یا به شنی می‌خورد و کمانه می‌کرد و… و. کل ده لشکر زرهی آن موقع عراق هم نمی‌توانست این همه تانک وارد شلمچه کرده باشد. مطلب را کنار گذاشتم. ولی با کمال تعجب دیدم در خاطرات دیگر هم به همین موضوع اشاره شده! عجب شانسی! آیا می‌توانست واقعیت باشد؟ بعید بود! به هیچ وجه طبیعی به نظر نمی‌رسید. در نهایت اما، از آن استفاده کردم. تاکید راوی‌ها، گویی تکلیف را از من ساقط کرده بود. استفاده کردم، هرچند ناراضی! متولی چاپ و نشر کتاب، کنگره کرمان بود. داستان رفت آن‌جا، اما گیر کرد، معطل شد! دور از انتظار! دلیلش را از آقا مرتضی که به نوعی دبیر مجموعه بود پرسیدم. گفت کار کمی به مشکل خورده!

    پرسیدم چه نوع مشکلی!؟

    گفت از لحاظ داستانی اشکال‌هایی گرفته‌اند.

    پرسیدم کی گرفته؟

    گفت سردار سلیمانی!

    باور نکردم. احتمالاً دوستان کنکره از منظر تفویض و برای محکم‌کاری و از رو بردن من، اسم ایشان را به میان آورده و به آقا مرتضی هم گفته بودند. مردی که یک سر داشت و هزار سودا، کی می‌رسید که داستان مرا بخواند؟

    آن موقع‌ها گمانم سردار هنوز فرمانده‌ی نیروی قدس نشده بود، اما بسیار محبوب و مقبول بود به خصوص در کرمان؛ طوری که به قول آقا مرتضی، استان روی کاکلش می‌چرخید. اما به هرحال، نظامیان، در مورد ادبیات و نوع نوشتن من نه تنها «نظر» که «نقد» داشتند!

    این قابل قبول نبود. حتی از سوی خود سردار!

    جوان بودم و سرکش. برای همین هم سریع گارد گرفتم: همان‌طور که اگه حرف جنگ باشه، ما پشت سر ایناییم و چون و چرا نمی‌کنیم؛ اینا هم باید بدونن داستان و داستان‌نویس حریم و حرمت داره و رعایت کنن و احترام بذارن به تخصص ما. اگه فرمانده اون عرصه اونا هستن، فرمانده این عرصه ماییم! به کارشون احترام می‌ذاریم و اونا هم باید به کار ما احترام بذارن و خرده فرمایش نکنن!

    گمانم چنان تند رفته بودم که آقا مرتضی دیگر از منتقل کردن جزئیات اشکال‌ها منصرف شد و یا آن را به وقتی دیگر گذاشت. اما مدتی بعد نامه‌ای رسید. این بار به راستی، از خود سردار. پیامی بود بسیار صمیمی و با این مضمون:

    من این شهیدی را که در باره‌اش نوشته‌ای، از سالیان سال پیش می‌شناسم. با هم بزرگ شده‌ایم، با هم به جنگ رفته‌ایم، با هم در منطقه بوده‌ایم، با هم در عملیات شرکت کرده‌یم…

    من شب تا صبح نشستم و کتاب تو را خواندم و گریه کردم و گریه کردم. من دست شما را می‌بوسم، اما شهدای ما خودشان به اندازه‌ی کافی بزرگ هستند. لازم نیست در موردشان اغراق کنیم…

    به یک‌باره شرمنده شدم. به دلایل مختلف. یکی این‌که برخلاف تصورم، سردار نه تنها کارم را به دقت خوانده بود که مرا با الفاظ بسیار متواضعانه هم مورد خطاب قرار داده بود. در همان موقع هم او به عنوان یکی از قهرمانان جنگ، بسیار نامی بود و من به عنوان نویسنده، گمنام گمنام. نه برخی از آثارم به زبان‌های دیگر ترجمه شده بود و نه جایزه‌ی مهمی گرفته بودم. هیچ هیچ!

    دیگر این‌که به اشکالی اشاره کرده بود بسیار به جا و اساسی! و همه‌ی این‌ها با زبانی درست و غیر برخورنده، به نویسنده منتقل می‌شد. لحن نامه، به شدت مرا به فکر فرو برد. کم‌کم به چیز مهمی پی می‌بردم. پیش از آن، همواره برایم سوال بود که راز قدرت و موفقیت مردانی مثل قاسم سلیمانی در چیست؟ او نه به دانشگاه جنگ رفته بود و نه مطالعات عمیقی کرده بود در این زمینه؛ با این حال، توان سازماندهی بسیار بالایی داشت و حرفش را همه می‌خواندند. آن هم با جان و دل! اما چرا؟

    اگر به عنوان متولی زندگی داستانی شهید محمدی‌پور، به من دستور داده بود که باید فلان اصلاحات را انجام بدهی، بعید نبود که جواب تندی بدهم. اما ایشان حتی خواهش هم نکرده بود. بلکه گوشه‌ای از دلش را در نگاه به موضوع، به روی من گشوده بود.

    به زودی و با نقل قول‌هایی دیگر دریافتم راز موفقیت سردار در برخورد ساده، صمیمی و بی‌تصنع اوست. دیگر شک نداشتم در این مورد. او با رفتارش که گمانم روان‌شناسی بسیار عمیقی در بطن آن نهفته بود همه را به نوعی نمک‌گیر عاطفی می‌کرد. باب دوستی را باز می‌کرد و نه رابطه‌ی کاری را.

    دست از لجبازی و یک‌دندگی برداشته بودم. به دوستان گفتم «اصل خبر» را به من برگردانند.

    پرسیدند برای چه؟

    گفتم اصلاح می‌کنم، حتی اگر موافق هم نباشم.

    دور موارد مشکل‌دار، خط کشیده بودند. به سرعت همه را درست کردم و بازگرداندم. کار به زودی چاپ شد. از همه بیشتر، صحنه‌ی پایانی‌اش را دوست داشتم:

    نفرات گردان به سختی از شیب دژ بالا می‌رفتند و گاهی لیز می‌خوردند و برمی‌گشتند سر جای اول‌شان. یکی داشت نزدیک می‌شد. مهدی کلاه غواصی‌اش را کشید روی صورت علی تا او شناخته نشود.

    «این کیه افتاده؟»

    مهدی و محمدی نسب نمی‌دانستند در جواب سیدکاظم چه بگویند. سیدکاظم کنار جنازه نشست. به سختی گفت:

    «این حاجی نیست!؟»

    دیگر نمی‌شد موضوع را پنهان کرد. مهدی گفت: «خودش است.»

    سیدکاظم خیره شد به علی. گفت: «پس، از من جلو زد!»

    و برگشت طرف مهدی و محمدی نسب.

    «شما بروید جلو! من کمی همپای حاجی می‌مانم. تنهایمان بگذارید!»

    هر دو راه افتادند. زمین زیر پایشان می‌لرزید. صدای انفجار گلوله‌های مختلف، لحظه‌ای قطع نمی‌شد. منورها «کوکو» می‌کردند. انگار کسی را صدا می‌زدند؛ گلوله‌های توپ غرش‌کنان هوا را می‌شکافتند و از بالای سرشان می‌گذشتند؛ خمپاره‌ها سوت می‌کشیدند؛ تیربارها چه‌چه می‌زدند؛ اما هیچ‌کدام نمی‌توانستند صدای ضعیفی را که لحظاتی پیش شنیده بودند، بپوشانند.

    «یا مهدی! یا مهدی!»

    انگار همه چیز داد می‌زد یا مهدی، انگار همه جا داد می‌زد یا مهدی انگار هر صدا، تنها انعکاسی بود از صدای علی.

    «یا مهدی!»

    مهدی بی‌اختیار داد زده بود. نه، نمی‌توانست پیش از یک خداحافظی جانانه، از علی دور بشود. باید راه را ادامه می‌داد. باید می‌رفت به سوی کانال پرورش ماهی؛ خط سومی که علی آن همه روی تسخیر آن تأکید داشت. این‌ها را می‌دانست. خوب هم می‌دانست. اما چگونه می‌توانست به این راحتی‌ها از یار چندین ساله‌اش دور بشود؟ تصمیم گرفت، پیش از ادامه‌ی راه، یک‌بار دیگر علی را ببیند. برگشت طرف دژ. از مقابل نفرات مختلفی گذشت و خودش را رساند بالای دژ. چشم دوخت به آن سو و از صحنه‌ای که می‌دید، برجا خشک شد: جنازه‌ای زیر پا افتاده بود. آن‌هایی که از آب بیرون می‌آمدند، برای این‌که لیز نخورند، پا می‌گذاشتند روی جنازه و خود را می‌کشیدند بالای دژ. این همان صحنه‌ای بود که علی همیشه حرفش را زده بود.

    «یاشار کمال» نویسنده توانای ترکیه، رمانی دارد به نام «ارباب‌های آقچاساز». در این رمان او از چیزهایی سخن می‌گوید که زمانی بوده‌اند و بعد از بین رفته‌اند. نویسنده در پایان هر فصل، با جملات حسرت‌بار و تکرار شونده‌ای همچون ترکیب‌بند و یا موتیو، تاسفش را از این فقدان ابراز می‌دارد: آن مردان نیک بر آن اسب‌ها نشستند و رفتند و رفتند و رفتند!

    باری، همواره مردان خوب می‌روند و مردان باقی‌مانده را گاه برق جذاب غنایم می‌فریبد.

    غنیمت شیرین است و یا مفت! ناگهان به دست می‌آید و می‌تواند وضع و حال آدم را از این رو به آن رو بکند. از برند حضور در احد هم می‌توان استفاده کرد و خیلی چیزها به دست آورد و گاه حتی اسیر شهوت بی‌پایان مال و قدرت و مکنت شد و به هیچ کس و هیچ چیز فکری نکرد. بی‌شک دل ما از این افراد خونین است. وضع و حال فعلی و ناامیدی و بی‌آیندگی خود را حاصل عملکرد بخشی از این افراد می‌دانیم. فساد اداری، سیاسی، فرهنگی، برکشیدن هم باندی‌ها و اقوام و فرو کوبیدن و راندن شایسته‌گان و …اما علمدار دست بریده را نباید از یاد برد و نباید قربانی اختلاف و دل‌چرکینی از برخی دیگر کرد، به خصوص در وقتی که پای اصل و منافع ملی به میان می‌آید، آن هم در مقابل شقی‌ترین و نفرت‌انگیزترین آدم‌های روی زمین؛ سرخ‌روی («قان‌اوزلی» یا شرور به تعبیر «مردگان باغ سبز») زشت خوی دروغ‌گویی که حتی به «کودکان پروانه‌ای» هم رحم نمی‌کند و از رسیدن دارو به بیماران بد حال هم جلوگیری می‌کند همانند آن‌هایی که راه آب را بستند!

    نظام بی‌شک بی‌تدبیری‌ها و اشکال‌های متعدد دارد که بخشی از حال و روز فعلی ما نتیجه‌ی آن است. اما یادمان باشد، همان‌گونه که بر بخش‌های دارای اشکال می‌آشوبیم، باید از بخش‌های درست هم دفاع کنیم تا مبادا از بغض معاویه، حب علی را هم فراموش کنیم و نگاه به منافع ملی را.

    اکنون زیباترین شهید ما و بلکه جهان، همچون مصعب ابن عمیر، با دست و پایی قطع شده به خون خود غلتیده. ترور شده و عجبا که تروریست هم خوانده می‌شود با وقاحت تمام! همه سوگواریم برای قهرمانی ملی و فراملی و تکرار ناپذیر، مردی اسطوره‌ای که بدون آلودگی و ابتلاء، همچون برخی دیگر، به دنبال جمع‌آوری غنایم نرفت و تنگه‌ی احد را رها نکرد و مردانه و حماسی و اساسی، بر سر پیمان و مرزداری ماند. نگهبانی چنان زلال و بزرگوار و عاطفی و دوست داشتنی که سه دهه پیش برای نویسنده‌ی گمنامی نوشت من دست تو را که درباره شهیدی قلم زده، می‌بوسم و کاش حالا می‌دانست آن نویسنده خیلی دوست دارد بر دست و پای این «آخرین نسل برتر» بوسه بزند، اگر که بشود، اگر که بتوان! افسوس!

  • چهار داستان از رستاخیز زمستانی تهران

    چهار داستان از رستاخیز زمستانی تهران

    خبرگزاری مهر -گروه فرهنگ- حمید نورشمسی

    قصه‌اول: اشک

    می‌دانستم که قصه امروزمان قصه شکستن است. اما نمی‌دانستیم که قرار است فقط یکبار نشکستیم. اول بارش صبح بود. صبح سرد دوشنبه تهران. صبحی که انگار مانند رستاخیر از دل زمین تهران آدم می‌جوشاند به روی خیابان‌ها تا همه حلقه شوند دور دانشگاه مادر، مادری که فرزندش را برای آخرین بار در آغوش گرفته برای بدرقه. و بعد درست وقتی که نوبت به آخرین تکبیر شد که «ره‌بر» بر پیکر فرزند وطن خواند، با او شکستیم. صدایمان بلند شد. یخ صورتمان گرم شد و کاممان شور از اشک.

    بار دیگرش را هر کس طوری به تجربه کرد. ما هم. یکبار دیگرش وقتی بود که قطره‌های اشک نشسته بر گونه‌های پیرزنی را دیدیم که همسرش روی صندلی چرخدار به سمت دانشگاه می‌راندش. نمی‌خواست که ببینیمش و ببینندش تا اینکه سرش را ناغافل از روی کتابچه دعایش بلند کرد و ناغافل چشم در چشم هم شدیم. چشم در چشم پر اشکی که دعای بدرقه می‌خواند برای فرزند سرزمینش

    دیگر نوبتش برای وقتی بود که چشممان خورد به نوجوانی که اول خیابان کارگر ایستاده بود وسط خیابان. یله و تنها. کاغذی دستش گرفته بود و نوحه بلند کرده بود. رجز می‌خواند و در خودش می‌شکست و ما را هم مانند جمعیت ایستاده به دورش شکست.

    بار دیگرش برای وقتی که آن پیرزن را دیدیم. خیلی اتفاقی. ساده بخواهم بگویم پیرزنی بود معمولی. خیلی معمولی. خیلی‌معمولی‌تری از آن‌چیزی که فکرش را بشود کرد. کنار خیابان انقلاب رو به میدان آزادی. چشم دوخته بود به کاروان و شهدا بر صورتش می‌زد. اشک می‌ریخت و فرزند وطنش را یاد و بدرقه می‌کرد.

    بار دیگرش پیرمرد ساکتی بود که با موتورش مردم را جابجا می‌کرد. تمام طول راه را که با او بودیم عجیب ساکت بود. وقت خداحافظی چشم در چشم که شدیم، گل اشک در چشمش شکفت و جانش شکست. بی‌آنکه چیزی برای گفتن میانمان باشد او شکست و ماهم. چه بهتر از این و چه روشن‌تر از این. امروز یکبار نشکستیم. امروز هیچ کس یکبار نشکست.

    قصه دوم: حیرت

    پیرزن تنها نشسته است. کنار جوی خیابان. لای انبوه جمیعت. بعد از نماز است که «ره‌بر» بر پیکر فرزند وطن خوانده است. چادرش را جا به جا گل‌مالیده است. صورتش را هم. چشم‌هایش خیره به جایی است. جایی انگار دور. جایی خیلی دور یا شاید هم خیلی نزدیک در صبحگاه سرد زمستانی تهران. جلوترش پیرمردی بود با همان شمایل. با سر و صورت گل مالیده شده که خود را گم می‌کند لای جمعیت وقتی که می‌بیند چشممان دنبالش است و زود پیغام می‌دهد که دوست ندارد دیده شود. حیرت می‌کنیم از این دو اما بهت و حیرت تنها برای چهره‌های به گل نشسته نیست. آن را در صورت جوانی هم می‌شد دید که تنهای تنها در کنار خیابان وصال، در حالی که همه آهنگ بدرقه و تشییع دارند. ایستاده و تکیه زده به تیر برق و گردنش را سخت خم کرده پایین و به چیزی می‌اندیشد. نگاهش می‌کنیم. سرش را بالا می‌آورد. خشمگین نه، نادم است و مغموم. صدایی را می‌شود درونش شنید که از جاماندنش چنین در هم شکسته است. مثل اویی را باز هم می‌شد دید. در کوچه پس کوچه‌های خلوت‌تر خیابان انقلاب. فکرش را می‌توانی بکنی. در تهران سال ۱۳۹۸ میان این همه زرق و نور و برق، نوجوانی بیابی سرزنده و چالاک که رستاخیز بدرقه فرزند وطن چنان تکانش داده که گوشه‌ای خلوت از خیابان‌های حاشیه مسیر راهپیمایی را پیدا کرده و روی زمین نشسته و زانوانش را جمع کرده به روی سینه‌اش و آرام در خلوتش اشک می‌ریزد. از کنار رد می‌شویم. سرش را بالا می‌آورد. سربند قرمزی روی پیشانی‌اش بسته است: لبیک یا حسین.

    قصه سوم: کودک

    داستان کودکان در رستاخیز تهران داستان دیگری است. داستانی بس عجیب. چه کسی فکرش را می‌کرد سردار ایرانی در مراسم بدرقه‌اش از زمین میزبان کودکانش سرزمینش نیز باشد. کودکانی که سرمای برف روز گذشته تهران را فراموش و دل به آغوش گرم پدر سپرده، به آخرین میهمانی فرزند وطنشان می‌روند. هر کدام را که نگاه می‌کنی صورت‌شان آرام است. چشم بر دست‌های کوچکشان دارند وزدل خوش به آبی آرام آسمانی که ارمغان جهاد مردی است که برای همیشه از کنارشان می‌رود و برای همیشه میهمان قصه‌هایشان می‌شود.

    فکرم می‌رود روی تیتری که یکی از رسانه‌های داخلی انتخاب کرده بود: رستم از ایران رفت. این عبارت را مزه مزه می‌کردم و چشم در آرامش کودکان؛ به خودم می‌گویم رستم تازه در داستان کودکان این سرزمین متولد شده است. تهمتنی که اینبار نه با کشتن خصم که با ریختن خونش به پای خصم او را می‌شِکَند.

    حالا او قهرمان داستان‌های آنهاست. دیگر شب‌های می‌توانند با قصه سرداری بخوابند که نمازش را برای دریافت برگ گلی از فرزند سربازی شهید شکست. قصه سرداری که آغوش گرم پدر را برای تمام فرزندان پدر به خون نشسته ایران باز داشت. قصه سربازی که در زمانه زر و تزویر سینه‌اش را به جای سیاست کاندیدای گلوله کرد و اصلاً از کجا چه معلوم که خواب شیرین صبحگاه سرد و محشرگون تهران را نیز قصه‌ای تازه برای آنها نداشته باشد

    قصه چهارم: مُشت

    قدیم‌ترها وقتی عصرهای گرم تابستان به غروب می‌چسبید و دل آسمان قرمز می‌شد، پای بساط چای و هندوانه عصرها، پدران ایرانی داستانی عجیب برای فرزندانشان داشتند. از آنها می‌خواستند تا دست‌هایشان را مشت کنند و می‌گفتند دلت اندازه همین مشت توست. و بع با خنده می‌گفتند حالا که دلت را در دستت داری دوست داری برایش چه آرزویی کنی؟ و بعد از آن بود که آرزوهای کوچک و شیرین آن عصرهای عجیب کم کمک برآورده می‌شد. قصه دست‌ها و دل‌ها حالا همان است. دل‌های همه امروز در دستشان بود. درست به اندازه مشتشان. به اندازه پنج انگشت گره شده به هم که بر یکدیگر خود را می‌فشردند و به سوی آسمان پرتاب می‌شدند. دست‌هایی که آرزوی دل‌ها را به آسمان می‌بردند. آرزویی که غریب نبود و قریب است که محقق شود.

    مشت‌های ایرانی داستان‌های زیادی از دل‌های صاحبانشان دارند. از حلقه شدن دور دست‌افزار کشاورزی برای آباد کردن زمین خداوند تا چرخیدن دور مداد برای آموختم. از پیچیدن دور کتاب و دفتر برای بیشتر و بیشتر فهمیدن تا پیچیدن به تاب اسلحه برای خون ریختن به پای وطن. از تابیدن سنگ و فلز برای ساختن نمادی از فرهنگ تا تابیدن میان بدن حریفان در میدان نبرد برای نشاندن گل لبخند روی لب جوانک سبزروی شمالی و غربی یا گندم روی جنوبی و شرقی.

    قصه مشت‌های ایرانی امروز هم شنیدنی بود. قصه‌ای کوتاه، یکدست، روشن و بی‌حاشیه. مشت‌ها صدای دل‌هایی را به آسمان بلند می‌کردند که تقاص خون فرزند سرزمینشان را تمنا می‌کرد. فرزندی که مشتش جز خصم آنها گره کرده نشد. مشت‌های ایرانی صدای مرگ را صدای خونخواهی را برای فرزندی از وطن بلند آرزو کردند داستان بودنش، ماندنش، شدنش و رفتنش تا ابد افسانه و لالایی مادران ایرانی خواهد ماند.

    آخر قصه

    هزار داستان ننوشته از رستاخیر تهران در صبح سرد ۱۶ دی ماه می‌توان نوشت. هزار شعر شاید بتوان سرود. هزار ترانه، هزار موسیقی، هزار نت شاید بتوان ساخت اما از همه این هزاران هزار، یک تابلو بیشتر نمی‌شود کشید. تابلویی از دو چشم آرام، یک دست نشسته بر سینه و یک لبخند که هر چه بیشتر نگاهش می‌کنی بیشتر آرامت می‌کند. لبخندی که می‌ماند سال‌ها برای این خاک و فرزندانش تا آنها بگویند که خداوند هرگاه بخواهد رحمتی برای بندگانش عنایت کند آن را در شمایل یک لبخند می‌فرستد و در شمایل یک لبخند نیز بازش می‌ستاند.

  • سروده قائم مقام ستاد اقامه نماز در وصف حاج قاسم سلیمانی

    سروده قائم مقام ستاد اقامه نماز در وصف حاج قاسم سلیمانی

    به گزارش خبرگزاری مهر، ستاد اقامه نماز کشور، سید احمد زرهانی، قائم مقام ستاد اقامه نماز شعری در وصف شهید سردار حاج قاسم سلیمانی سرودند.

    ای فخر مسلمانی آزاده سلیمانی

      هم پیرو پیغمبر هم تابع قرآنی

    ***

    شیطان بزرگ اینک در وحشت و با دهشت

    باید بچشد جامی از زهر پشیمانی

    ***

    بودی چه صمیمانه با رهبر فرزانه

    آسان نرود از دل آن طلعت ربانی

    ***

    فرمانده بیگانه چون سنگ بیابان است

    تو گوهر در دانه چون لعل بدخشانی

    ***

    در نزد فرودستان مانند نسیمی خوش

    در پیش تبهکاران چون آتش سوزانی

    ***

    دشمن شود آشفته، سرگشته و درمانده

    هرگز نرسد پایان این قصه به آسانی

    ***

    در این شب ظلمانی جغدان همه میدانند

    تو صبح دل انگیزی، خورشید درخشانی

    ***

    ماوای سلیمانی در بزم شهیدان  است

    بنهاده لوا رهبر بر شانه قاآنی

    ***

    آزادی قدس آری برنامه یاران است

    رو سوی درک دارد آن دولت سفیانی

    ***

    سردار خردپیشه، سرچشمه  اندیشه

    با نور خداوندی روشنگر یارانی

    ***

    این داغ نمی گردد بیرون ز دل مردم

    آنگونه که میماند در سینه زرهانی

  • مراسم شعرخوانی «سردار آسمانی» برگزار می‌شود

    مراسم شعرخوانی «سردار آسمانی» برگزار می‌شود

    به گزارش خبرگزاری مهر،  شاعران نام آشنای کشور در حوزه هنری  گرد هم می آیند تا اشعار تقدیم شده خود به سردار شهید حاج قاسم سلیمانی را بخوانند.   «سردار آسمانی» عنوان این مراسم شعر خوانی است که روز سه شنبه ۱۷ دی ماه در حوزه هنری برگزار خواهد شد.

    در این مراسم شاعرانی همچون یوسفعلی میرشکاک، افشین اعلا، مرتضی امیری اسفندقه، سعید حدادیان، ناصر فیض، محمود اکرامی فر، علی محمد مودب، اسماعیل امینی، فریبا یوسفی، محمد مهدی سیار، علیرضا رجبعلی زاده، علی داودی، محمود حبیبی کسبی، محمدرضا طهماسبی، محمد حسین ملکیان، حسنا محمدزاده علی فردوسی، نغمه مستشار نظامی و برخی شاعران دیگر به شعرخوانی می پردازند.

    گفتنی است این مراسم روز سه شنبه  ۱۷ دی ماه در تالار اندیشه حوزه هنری واقع در خیابان سمیه برگزار می شود.  حضور در این جلسه شعرخوانی برای تمام ارادتمندان به این شهید بزرگوار آزاد است.

  • با دم شیر، این چنین بازی آن چنان مکن

    با دم شیر، این چنین بازی آن چنان مکن

    به گزارش خبرگزاری مهر، در پی اظهارات پوچ و بی‌اساس رئیس‌جمهوری آمریکا، افشین علا  خطاب به ترامپ سروده‌ای را در کانال تلگرامی‌اش منتشر کرد. این اثر را که در استقبال از یکی از غزلیات مشهور مولاناست، در ذیل بخوانید:

    هر علفی که می‌جوی، مزمزه کن، بیان مکن
    یا که اگر غلط کنی، گنده‌تر از دهان مکن

    می‌دهی از زبان سبز آن سر سرخ را به باد
    قلقلک خیال را لقلقه زبان مکن

    از وطنم بگو ولی جانب احتیاط گیر
    با دم شیر، این چنین بازی آن چنان مکن

    نام خلیج فارس را چون که ز یاد برده‌ای
    بیش مگو و خویش را مضحکه جهان مکن

    حامی خاص داعشی، اصل و اساس داعشی
    پس سخن از ترور نگو خنده ما عیان مکن

    شیخ خمیده‌ای اگر رقص کند به ساز تو
    خشم خداست در کمین تکیه بر این کمان مکن

    تیر به سنگ خورده‌ای، کاکل رنگ خورده ای
    آب فرنگ خورده ای، میل به شوکران مکن

    دنبه صهیونیست را بوی کباب یافتی
    گاوچران خیره سر! سیخ در استخوان مکن

    وهم سراب دیده‌ای پنبه به خواب دیده‌ای
    چون شتران بی خرد لف لفِ بی امان مکن

    خاور عشق زان ما، صور و دمشق جان ما
    کابل، هم زبان ما، هلهله چون زنان مکن

    شام و عراق رام شد، خواب یمن تمام شد
    سکه دین به نام شد، گیس مکش، فغان مکن

    فارس، شکوه یافته، سوی فلک شتافته
    قلب اتم شکافته، خشم من امتحان مکن!

  • سروده شاعر افغانستانی در رثای شهید سلیمانی

    سروده شاعر افغانستانی در رثای شهید سلیمانی

    به گزارش خبرنگار مهر شهادت سردار شهید سپهبد سلیمانی موجی از احساسات پاک در افکار عمومی ملت های منطقه و جهان به راه انداخته است. افغانستانی‌ها نیز که در تمام این سالها  در همه حوادث  پیش روی انقلاب اسلامی همراه با ملت ایران بوده‌اند از این به خروش آمدن احساسات مستثناء نبوده‌اند. سید حکیم بینش شاعر افغانستانی در رثای شهید سلیمانی شعری سروده است.

    شکسته‌باد دوپایی که رفت پاورچین
    بریده باد دو دستی که کرده‌ات گلچین

    پس از تو ما همگی آی نخل کرمانی!
    بدل شدیم به یک قاسم سلیمانی

    مبارک است تو را ای شهید پیش از پیش
    که در رکابت اجل می‌دوید پیش از پیش

    بیا بنوش گوارایت، آب کوثر را
    خدا برای همین آفرید پیش از پیش

    تمام عقده‌ی خود را به نهر ریخته‌اند
    به حلق تشنه‌ی ما آب زهر ریخته‌اند

    دوباره سایه به قصد مصاف با خورشید
    خزیده در پس دیوار مرگ بی‌تردید

    رسیده است غم از راه و مقتدر شده‌است
    درون سینه‌ی ما بمب منفجر شده‌است

    شکسته‌ایم ولی غم بغل نمی‌گیریم
    جز از نگاه ولایت عسل نمی‌گیریم

    مجال گریه‌ نداریم وقت ما تنگ است
    دگر به خانه نشستن برای ما ننگ است

    «علی» بگویدم امروز رقص شمشیرم
    میان معرکه‌شان با کدام آهنگ است

    عقاب‌های ستیغ و بلند پروازیم
    بدا به حال شمایی که بال تان لنگ است

    مباد وقت بیفتد به دست آنانی
    که موقع حرکت سخت پای شان سنگ است

    پس از تو ما همگی آی نخل کرمانی!
    بدل شدیم به یک قاسم سلیمانی

  • روایتی از زندگی شهید قاسم سلیمانی به قلم رضا رسولی نگارش می‌شود

    روایتی از زندگی شهید قاسم سلیمانی به قلم رضا رسولی نگارش می‌شود

    به گزارش خبرنگار مهر، رضا رسولی با اعلام این خبر تصریح کرد شهید سلیمانی در بین فرماندهان دفاع مقدس و جبهه مقاومت از ویژگی‌های خاصی برخوردار بود که وی را نسبت به همرزمانش متمایز می‌کرد. حاج قاسم سلیمانی علاوه بر اینکه در تمام طول دوران دفاع مقدس از جمله رزمندگان و فرماندهان جان بر کف خط مقدم دفاع از اسلام و انقلاب و ایران بود، در دهه اخیر به عنوان فرمانده نیروی قدس سپاه، نقش کلیدی در هماهنگ کردن محور مقاومت برای مبارزه با جریانات تکفیری، داعش و حامیان آنها در منطقه غرب آسیا و پاسداری از حریم اهل بیت در عراق و سوریه و همچنین مرزبانی قهرمانانه از مرزهای ایران را بر عهده داشت.

    خدمات این فرمانده شهید به امور نظامی و امنیتی محدود نبوده و این شهید سرافراز در بزنگاه‌های اجتماعی، مددرسان مردم ایران بوده است. در جریان زلزله بم، مبارزه با اشرار و همچنین در ماجرای سیل ابتدای سال ۹۸ او از جمله مددرسانان به مردم بود و در یک کلام هرجا که خدمت برای مردم، معنا پیدا می‌کرد حاج قاسم حضور داشت.

    به عنوان یک نویسنده وظیفه خود می‌دانم که برای آشنایی بیشتر نسل جوان و نوجوان، با این الگوی ایمان و مردانگی، فرازهایی از زندگی این شهید بزرگوار را در قالب داستان بلند روایت کنم.

    گفتنی‌ست رضا رسولی پیش از این زندگی‌نامه سپهبد شهید صیاد شیرازی، امیر شهید منصور ستاری فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و همچنین کتاب شناسایی ویژه‌ی خاطرات و خدمات اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران را در دوران دفاع مقدس، به رشته تحریر درآورده است.

    گفتنی‌ست اثر این نویسنده توسط نشر ستاک به زیور طبع آراسته خواهد شد.

  • ببین دو مرتبه قاسم فدای زینب شد…

    ببین دو مرتبه قاسم فدای زینب شد…

    به گزارش خبرنگار مهر، پیمان طالبی، شاعر جوان معاصر در پاسداشت سردار سپهبد قاسم سلیمانی اشعاری را سروده است.

    خبر بده به زمین، آسمان شهید شده ست
    سیه بپوش که خورشیدمان شهید شده ست

    به غنچه تسلیتی و به سرو تعزیتی
    خبر رسیده ز باغ، ارغوان شهید شده ست

    چقدر خاطره از بدر یا حنین و جمل
    چقدر خاطره از نهروان شهید شده ست

    چراغ روشن آن آشیانه کن خاموش
    که آن قناری بی آشیان شهید شده ست

    بگو رقیه بداند که برنخواهد گشت
    بگو به زینب قامت کمان: شهید شده ست

    به دوش ماست کنون بار ای گران‌جانان!
    که آن برنده بار گران شهید شده ست

    علم ز دست علمدار ما نمی‌افتد
    چقدر پیر شهید و جوان شهید شده ست

    *

    کجاست صور بشارت؟ بشیر را کشتند
    سیه بپوش که ماه منیر را کشتند

    خبر رسید که با کشتن کریم آنک
    فقیر را و یتیم و اسیر را کشتند

    نگاه کن به سندهای روشن تاریخ
    که این قبیله صغیر و کبیر را کشتند

    فغان که اهل سقیفه به پشت آن در باز
    به قصد کشتن حیدر، غدیر را کشتند

    همان مجاهد هر راه صعب و دور و دراز
    همیشه حاضرِ هر دور و دیر را کشتند

    یگانه مرد کویری! نواده کرمان!
    به کشتن تو نه ما را! کویر را کشتند

    قرار بود اگر راه گم شود، می‌شد
    چقدر راهنمای دلیر را کشتند

    *

    مگر به دست حسن واقعه مرتب شد
    ببین دو مرتبه قاسم فدای زینب شد

    چنان که خون تو بر خاک ریخته هر سو
    ز خون پیاله تو گوییا لبالب شد

    خبر رسید که تقصیر گندم ری بود
    شریح قاضی اگر فکر مال و منصب شد!

    چه خون دمید به پیکر مرا؟ که می‌جوشد
    چنان که آخر سر رشک هر مرکب شد

    به صبح واقعه گفتم نبارمت ای مرد!
    چنان به گریه نشستم غروب شد، شب شد

    سرم فدای سر روی نی مقیمِ حسین
    فدای آنکه فدایی راه زینب شد

    ***

    به گریه می‌نگرم بر حیات بعد از تو
    شهادت است برایم ممات بعد از تو

    زکات خون مرا داده است شریانت
    که فرق کرده برایم زکات بعد از تو

    تفاوت است برای هر آدمی بینِ
    حیات قبل از تو با حیات بعد از تو

    بهل به مرگ به بستر بمیرد آن‌کس که
    نکرده است به خون التفات بعد از تو

    نمی‌رود دگر آب خوش از گلو پایین
    اگر که باز شود هم فرات بعد از تو

    قلم به خون من آغشته می‌شود زین پس
    مگر که رنگ بگیرد دوات بعد از تو

    الا که سوی خدا صبح جمعه پر زده‌ای!
    نشسته‌ام به دعای سمات بعد از تو

    پس از تو اشک یتیمانه جانگدازتر است
    قسم به اشک غم بچه‌هات بعد از تو