برچسب: دین و اندیشه>اندیشمندان و اندیشکده ها

  • فلسفه، ابزار حل مسائل اجتماعی و سیاسی نیست/ گوش دادن به ندای هستی

    فلسفه، ابزار حل مسائل اجتماعی و سیاسی نیست/ گوش دادن به ندای هستی

    خبرگزاری مهر، گروه دین و اندیشه- سارا فرجی: رضا داوری اردکانی، فیلسوف، چهره ماندگار کشور در سال ۱۳۸۱، متفکر ایرانی و استاد بازنشستهٔ گروه فلسفهٔ دانشگاه تهران از جمله فیلسوفانی است که درباره بسیاری از مسائل روز می اندیشد و قلم می زند. در سال های اخیر داوری راجع به مسائلی چون توسعه یافتگی، علم دینی، غرب، آینده پژوهی و وضعیت ایران امروز نظریاتی را مطرح کرده و برخی از آرای او واکنش های گسترده ای به دنبال داشته است. داوری اردکانی از سال ۱۳۷۷ تاکنون ریاست فرهنگستان علوم را به عهده دارد.

    به بهانه روز جهانی فلسفه به دفتر رضا داوری اردکانی در فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران رفتیم و با این چهره شناخته شده فلسفه به گفتگو نشستیم؛

    *به نظر می رسد این سخن شما که اگر جامعه اسلامی ساخته شود، آن گاه علم اسلامی بنا می شود (در جای دیگر هم گفته اید که این دو همزمان پدید می آیند) نسبتی دارد با این سخن‌تان که تفکر بدون تعلق حاصل نمی‌شود. منتقدان این سخن شما می پرسند اگر بتوان به بنای جامعه اسلامی بدون پیش زمینه علم اسلامی قائل بود، دیگر اساساً چه نیازی به علم اسلامی وجود دارد؟ این سخن شما به شرح بیشتری نیاز دارد.

    من به این نتیجه رسیده ام که بیهوده وارد این بحث شدم. فقط می خواستم تذکر بدهم که علوم انسانی و اجتماعی برای ما معضل بزرگی شده است و با طرح علوم اجتماعی اسلامی قضیه پیچیده تر و مبهم تر می شود و درخواستم این بود که بیشتر درباره اش فکر کنند. من قصد مباحثه و مجادله با کسی نداشتم (و چه جای مجادله بود؟)، بلکه یادآوری کردم که اگر علم اسلامی و نظر و تفکر اسلامی می خواهید که وجود دارد و در جهان اسلام صاحب‌نظرانی در این زمینه بوده اند و هستند. اخیراً بعضی به من گفته اند که تو روشن نکرده ای منظورت از علم چیست. من که دعوی ندارم. آنان که نمی دانم چرا و با چه بضاعت علمی داعیه و دعوی تأسیس علم دارند، باید بگویند از علم چه مراد می کنند. من نباید معنی علم را روشن کنم، زیرا اولاً معنی علم تا حدودی روشن است. ثانیاً من مدعی تأسیس علم نبودم که موظف باشم معنی آن را روشن کنم. مدعیان می بایست اگر می توانستند این معنی را روشن می کردند.

    من از دهها سال پیش می­‌گفتم که حساب علم و دین را باید از هم جدا کرد، چون دو چیز متفاوت هستند که مقصود و راهشان از هم جداست. دو گروه ظاهراً مخالف با یکدیگر، اما در حقیقت نزدیک به هم. به من می گویند چرا نظرت تغییر کرده است. من راجع به فلسفه و علم و تجدد و تاریخ و غرب و شرق و … از جوانی نظرهایی داشته ام که همچنان به آنها پایبندی دارم. تنها تغییری که در نظر من پدید آمده مربوط به توسعه است. آن هم به این جهت که در شرایط کنونی توسعه به یک ضرورت مبدل شده است. اگر کسی راه دیگری جز آن می شناسد بگوید و آن را پیشنهاد کند. دیگر نمی دانم در کجا رأی و نظرم تغییر کرده است. آیا درباره حوادث هم باید یک نظر کلی داشت؟ حوادث همیشه تازه اند و من نمی توانم حرف های سی سال پیش خود را در مورد حوادث امروز تکرار کنم و نمی دانم کدام حرف دیروز را در مورد حادثه امروز بزنم.

    من از ده ها سال پیش می­‌گفتم که حساب علم و دین را باید از هم جدا کرد چون دو چیز متفاوت هستند که مقصود و راهشان از هم جداست

    *خب پس همچنان به گفته سی سال پیشتان راجع به علم و دین پایبند هستید؟

    بله به همه اصولم پایبندم و کارم این است که اکنون را نقد کنم. این اکنون دیروز نبود و من درباب آن نظری نداشتم. من که دیروز نمی توانستم راجع به امروز حرف بزنم. آخرین نظر تازه ام این است که نمی بایست وارد این بحث می شدم و امیدوارم که این گفتگو راجع به علوم انسانی اسلامی آخرین سخنی باشد که در این باب می گویم. البته به اعضای هم اندیشی دینی قول داده ام که جواب سؤالاتشان را بدهم و پس از آن دیگر این بحث را ادامه نخواهم داد.

    متأسفانه بعضی از دوستان و همکاران دانشگاهی ام نیز گفته اند که علم اسلامی باید مقدم بر جامعه اسلامی باشد. یا دقیق‌تر بگویم فرموده اند جامعه اسلامی نمی تواند مقدم بر علم اسلامی باشد. اصلاً بحث من در تقدم و تأخر و سبق و لحوق نبوده است. دو چیزی که وجود ندارند چگونه و چرا بگوییم که کدام مقدم و کدام مؤخرند؟ بلکه می‌­گویم وقتی از جامعه شناسی اسلامی می­گویید، اگر مرادتان تأمل و تحقیق در شأن و مقام دین در جامعه است، بهتر است این کار را به جامعه شناسان واگذارید و البته اگر نظری هم در باب کارشان دارید به آنان بگویید، اما اگر مقصود از جامعه شناسی اسلامی درک و شناخت مناسبات اجتماعی است، مناسبات اجتماعی کنونی که در یک‌صدسال اخیر به وجود آمده است، ربطی به دین ندارد.

    نمی دانم منظورشان از علم چه علمی است. وقتی می گویند علم اجتماعی باید مقدم باشد، شاید منظورشان این است که جامعه دینی باید با درک و فهم و طراحی ساخته شود. این درک و فهم و طراحی به قلمرو عقل عملی تعلق دارد و باید سراغ خانه آن را بگیرند و چه سعادتمندند اگر آن را بیابند وگرنه علم اجتماعی دینی با توجه به معنی متداول علم اجتماعی علم به چیزی است که هنوز وجود ندارد.

    جامعه شناسی می تواند مبنای آینده نگری باشد ولی نمی تواند هر آینده ای را طراحی کند، من دعوت به تأمل کردم زیرا فکر می کردم و فکر می کنم که کارهای آسانتر و ضروری تر و مقدم بر تأسیس علم داریم که اگر به آنها بپردازیم مقدمات کارهای بزرگتری فراهم می شود

    توجه کنند که اگر بر اساس علم بتوان پیش بینی کرد، علوم به طور کلی و علم اجتماعی علی‌­الخصوص هیچ کدام علم پیش بینی نیستند. جامعه شناسی علم مناسبات اجتماعی در زمان یا علم روابط و مناسبات موجود است. علم که بدون معلوم نمی شود. لابد می گویند باید عالم بود تا جامعه اسلامی را ساخت، اما عالم به چه چیز؟ من هم می گویم که اگر می توانید اول به اطراف خود و اوضاع اجتماعی نگاه کنید و امکانات را ببینید و تأمل کنید که چه می خواهید و می توانید بکنید و بعد قدم در راه بگذارید. مسافر راه نشناخته و ناگشوده، چرا و چگونه خود را به مقصد نزدیک و حتی واصل می داند؟ جامعه شناسی می تواند مبنای آینده نگری باشد ولی نمی تواند هر آینده ای را طراحی کند. من دعوت به تأمل کردم زیرا فکر می کردم و فکر می کنم که کارهای آسانتر و ضروری تر و مقدم بر تأسیس علم داریم که اگر به آنها بپردازیم مقدمات کارهای بزرگتری فراهم می شود.

    *فرموده اید با ابن سینا و فارابی  و ملاصدرا نمی توان مسائل امروز را حل و فصل کرد. با این سخن میراث فلسفه اسلامی امروز به چه درد ما می خورد و واجد چه شأن و جایگاهی است؟

    این قضیه قدری پیچیده است. ارسطو گفته است الهیات، اشرف علوم است، زیرا بی سودترین آنهاست. فلسفه، علم سودمند به معنی بازاری لفظ نیست، اما باید باشد تا سود و زیان با هم خلط نشود. فلسفه ره آموز خرد است. مقصود از آنچه گفتم این بود که از فلسفه نباید توقع داشت که راه حل مشکل های اجتماعی-سیاسی را به ما نشان دهد، چون کار فلسفه این نیست.

    هیچ مسئله و مشکل سیاسی- فرهنگی و اجتماعی را نمی توان نه با رجوع به مسائل و تفاصیل فلسفه ملاصدرا و فارابی و نه با فلسفه دکارت و هگل حل کرد. فلسفه به عقل و فهم و درک روح می­‌بخشد و راه را روشن می کند و از این راه مردمان را قادر به طرح و حل مسائل می کند. بنابراین اگر با ملاصدرا و ابن سینا همدل و همزبان شویم راه تفکر را از ایشان یاد می گیریم و می‌­توانیم طرح مسائل کنیم. اتفاقاً اگر اروپایی به فارابی و ابن سینا نیاز ندارد، ما به آنها نیاز داریم، زیرا هم سخنی با آنان ما را به گذشته ای که به آن تعلق داریم آشنا می سازد، ولی اگر بخواهیم مستقیماً از کتاب این سینا و ملاصدرا راه حل مسائل امروز مثل مسئله آب، برق و سیل و خشکسالی و مدیریت را بجوییم، آنها پاسخی ندارند.

    من هرگز منکر اهمیت و ره‌­آموزی فلسفه نبوده ام و حرف من این است که در متون گذشتگان راه حل مسائل امروز را نمی‌­توان یافت، ولی راه تفکر را از ایشان می­‌توان آموخت و با آن مسائل را یافت و حل کرد.

    هیچ مسئله و مشکل سیاسی- فرهنگی و اجتماعی را نمی توان نه با رجوع به مسائل و تفاصیل فلسفه ملاصدرا و فارابی و نه با فلسفه دکارت و هگل حل کرد، فلسفه به عقل و فهم و درک روح می­‌بخشد و راه را روشن می کند و از این راه مردمان را قادر به طرح و حل مسائل می کند

    *یعنی از متن فیلسوفان امروزی می‌­توانیم این استفاده را بکنیم؟

    از متن هیچ فلسفه ­ای حتی از متون هگل و هوسرل و فیلسوفان معاصر هم نمی­‌توانیم چنین استفاده‌­ای کنیم. مثلاً از وجود و زمان هایدگر چه استفاده‌­ای برای حل مسائل امروز می‌­توان کرد؟ مگر اینکه به عمق مطلب فیلسوفان پی ببریم و بر اثر روشن شدن خرد و فهم مسائل برای‌مان طرح و روشن شود. وگرنه از کتاب و متن فلسفه نمی­‌توان راه حل مسائل اجتماعی و سیاسی را استنتاج کرد. این مطلب را بر رد و نفی و ناچیز انگاشتن فلسفه حمل نباید کرد. من همه عمرم به دفاع از فلسفه گذشته است. چگونه می­‌توانم منکر اهمیت و عظمت و ره آموزی آن بشوم؟

    *فلسفه اسلامی در دوران اوج و شکوفایی خودش چگونه و چه تأثیراتی بر مناسبات اجتماعی داشته است؟

    من کتاب کوچکی درباره مقام فلسفه در دوره اسلامی تاریخ ایران نوشته ام که در آن به مطلب سؤال شما پرداختم. نظرم این بود که شاید فلسفه در متن تاریخ دوره اسلامی وارد شده باشد. با این نظر مخالفت­های زیادی شد و موافقتی با آن ندیدم، البته با کسانی چون مرحوم استاد شهیدی که مشورت کردم با آن موافق بودند، ولی مرحوم فردید با آن به شدت مخالفت کرد.

    در آن کتاب کوچک گفته ام که فلسفه در متن تاریخ اسلام وارد شده است، در حالی‌که مخالفان می­‌گفتند فلسفه همواره در حاشیه تاریخ اسلام بوده است. بعضی شرق ­شناسان حتی این مقام را هم برایش قائل نبودند. من  برای حرف ­هایم دلایلی داشتم. آنها هم برای مخالفتشان دلایلی داشتند. نه اینکه به قصد مخالفت، مخالفت کنند. وقتی این را می­‌گفتم، هنوز سخنم در باب تازگی تفسیر فارابی از فلسفه یونانیان چندان مورد توجه قرار نگرفته بود. اکنون هم درباره آن چنانکه باید تأمل نشده است.

    فارابی فلسفه یونانی را چنان تفسیر کرد که بتواند با دین جمع شود و این کوشش در طی هزار سال ادامه یافت، چنانکه فلاسفه متأخر ما، فقیه فیلسوف بودند

    کسانی می‌­گویند فلسفه اسلامی یک‌سره یونانی است و کسانی نیز آن را اسلامی خالص و بی­‌ارتباط با یونان می­‌دانند. به عقیده من فارابی، فلسفه را طوری بنا کرد که بتواند با دین متحد و یگانه شود. فلسفه یونانی به صورتی که بود نمی­‌توانست این وظیفه را انجام بدهد. بنابراین فارابی فلسفه یونانی را چنان تفسیر کرد که بتواند با دین جمع شود و این کوشش در طی هزار سال ادامه یافت. چنانکه فلاسفه متأخر ما، فقیه فیلسوف بودند.

    بنابراین من اعتقاد داشتم فلسفه در متن جامعه اسلامی وارد شده است. عقیده مخالفانم این بود که فلسفه نتوانسته است قانونگذار جامعه باشد. سیاست فارابی هم رنگ باخته و هیچ اثری در تدبیر سیاسی و اداره امور نداشته و کارساز زندگی نشده است. در حالی که من معتقد بودم که فلسفه لااقل در تدوین و بسط اصول فقه و تفسیر و حتی در تلقی احکام شریعت تأثیر داشته است. این بحث به نتیجه نرسید و به نتیجه هم نمی­‌رسد. من هم امروز دیگر خیلی اصرار ندارم که بگویم فلسفه وارد متن تاریخ دوره اسلامی شده است، ولی به هر حال اگر در حاشیه تاریخ اسلام هم بوده است، حاشیه خیلی پررنگی بوده است.

    من هم امروز دیگر خیلی اصرار ندارم که بگویم فلسفه وارد متن تاریخ دوره اسلامی شده است، ولی به هر حال اگر در حاشیه تاریخ اسلام هم بوده است حاشیه خیلی پررنگی بوده است

    *برخی مانند دکتر پورجوادی، فلسفه اسلامی را فلسفه ­ای متعلق به قرون وسطی می‌­دانند. آیا شما هم چنین دیدگاهی به فلسفه اسلامی دارید؟

    من دکتر پورجوادی را خوب می­‌شناسم. ایشان استاد صاحب‌­نظر و خوش­‌ذوقی است. فلسفه اسلامی متعلق به قرون وسطی نیست. دکتر پورجوادی هم این را نمی­‌گوید. ما که قرون وسطی نداشته ایم. منظور دکتر پورجوادی این بوده است که فلسفه اسلامی ما در قیاس با فلسفه اروپا چیزی از سنخ فلسفه قرون وسطی است و این درست است. مگر نه اینکه آلبرت کبیر در سوربن عمامه گذاشت و شفای ابن­ سینا را درس داد؟ در قرون وسطی بعضی کتاب­های فلسفه فیلسوفان ما و از جمله کتاب مقاصد الفلاسفه غزالی خوانده می شد.

    بنابراین بین فلسفه دوره اسلامی و فلسفه قرون وسطی لااقل یک رابطه یک طرفه وجود داشته است. یک طرفه از این جهت که ما با غرب حتی مغرب اسلامی ارتباط نداشتیم. ما ابن رشد و ابن­ خلدون و آثارشان را تا این اواخر نمی­‌شناختیم، ولی ابن­ خلدون در آثارش مدام به ایران اشاره می‌­کند. اروپای قرون وسطی هم  به ایران و فلسفه اسلامی توجه داشته است. مگر می‌­توان گفت که توماس آکویینی تحت تأثیر فلسفه اسلامی نبوده است؟ ما مخصوصاً از قرن دوم هجری به بعد به غرب یعنی یونان توجه کردیم. پس از این توجه و با قوام یافتن فلسفه در ایران، قرون وسطی به ما توجه کرد و علم و فلسفه ما را تا حدودی آموخت.

    *آیا همان گونه که فلسفه قرون وسطی تبدیل به فلسفه مدرسی و اسکولاستیک شد و فلسفه آگوستین  و آکویناس، فلسفه رسمی مسیحیت تلقی شدند، فلسفه اسلامی هم چنین سرنوشتی پیدا کرد یا ممکن است پیدا کند؟

    ما که کلیسا نداشتیم و نداریم. در قرون وسطی، مسائل فلسفه ارسطو را وارد کلیسا و مذهب کاتولیک کردند، ولی در جهان اسلام حدود و مرزها تا حدودی حفظ شد. البته ما کلام شیعی داریم که از شیخ مفید یا از شاگردان امام جعفر صادق(ع) شروع شده ولی وجه فلسفی ­ترش در زمان خواجه نصیرالدین طوسی و در آثار او پدید آمد.

    فلسفه ما و حتی علم کلام اشعری که در اقطار عالم اسلام مورد استقبال قرار گرفت و از آن پیروی شد، اسکولاستیک نشدند

    در واقع علم کلام ما دفاع فلسفی از دین است، ولی فلسفه ما و حتی علم کلام اشعری که در اقطار عالم اسلام مورد استقبال قرار گرفت و از آن پیروی شد، اسکولاستیک نشدند. در این اواخر رابطه دین و فلسفه قدری تغییر کرده است. تا این اواخر فقهایی که با فلسفه آشنایی داشتند، مقام مرجعیت پیدا نمی­‌کردند، اما در ۲۰۰ سال اخیر شمار فقهای فیلسوف کم نیست و فلسفه و دین به هم نزدیکتر شده اند.

    *اگر ممکن است در نظام فکری خود نسبتی که میان «فلسفه»، «علم»، «فرهنگ» و «تمدن» قائل هستید را تبیین بفرمایید.

    فلسفه دیر به وجود آمده است. شاید این سخن مایه تعجب شود، زیرا معمولاً فلسفه را با فکر یکی می‌­گیرند. کسانی هستند که وقتی می­‌گویی فلسفه در یونان به وجود آمده است، ناراحت میشوند، زیرا فکر می‌­کنند که با این سخن فکر و حکمت به یونان اختصاص داده می­‌شود. همیشه فکر و حکمت همه جا بوده است، اما فلسفه یا مابعدالطبیعهT علم بحثی و بحث در ماهیات است. اسم و عنوانش هم یونانی و تاریخش ۲۵۰۰ ساله است.

    افلاطون و ارسطو که در صدر تاریخ فلسفه قرار دارند، فلسفه را ره‌­آموز مدینه فاضله و شرط لازم قوام مدینه دوستی و درستی می­‌دانسته‌­اند

    افلاطون و ارسطو که در صدر تاریخ فلسفه قرار دارند، فلسفه را ره‌­آموز مدینه فاضله و شرط لازم قوام مدینه دوستی و درستی می­‌دانسته‌­اند. این دو فیلسوف، فلسفه را برای مدینه و متعلق به مدینه می‌­دانستند و این یعنی فلسفه در نظم مدینه دخیل است. فیلسوفان، قانونگذاران مدینه اند. وقتی سقراط گفت من حکم قانون را می پذیرم و جام شوکران را می نوشم، منظورش صرفاً بیان یک امر اخلاقی نبود. سقراط به قانون احترام کرد، زیرا که اقتضای فلسفه این بود که قانون محترم دانسته شود.

    بنابراین فلسفه و زندگی اگر نظم سالمی داشته باشد به هم پیوسته­‌اند؛ هرچند که دخالت مستقیم فلسفه در امور اجتماعی و معیشتی وجهی ندارد. فلسفه چنانکه اشاره شد، راه نشان می­‌دهد و درک و فهم را روح می‌­بخشد و به حرکت می‌­آورد. اگر بگویند فلسفه نظری به اینجا و اکنون کاری ندارد، توجه کنند که عقل عملی با مدد گرفتن از عقل نظری است که به درک و حل مسائل نائل می‌­شود. سیاست و اخلاق از طریق عقل عملی به فلسفه نظری مربوط می­‌شوند. اگر این معانی درست باشد، فلسفه با تاریخ نسبتی بالنسبه روشن دارد.

    تفکر به طور کلی که یک جلوه آن نیز فلسفه است، به قوام فرهنگ مدد می رساند و راهش از فرهنگ به تمدن می­‌رسد. البته سبق زمانی در این نسبت منظور نیست. آغاز هر دوره تاریخی مثل بهار است. وقتی بهار می‌­شود، زمین و هوا و همه چیز تغییر می­‌کند. آغاز دوره تازه تاریخ، مثل آمدن بهار است. مثلاً وقتی رنسانس شد، تحول در ارواح و جانها پدید آمد و کسی نمی داند که این تحول از کجا بود، نه اینکه یک چیزی علت بود و چیزهای دیگر به ترتیب و در پی آن آمدند، بلکه همه چیز با هم دگرگون شد و اتفاقاً فلسفه در صف مقدم دگرگونی‌ها نبود، بلکه تحول ابتدا در هنر و ادبیات سیاسی و فلسفه سیاست ظاهر شد و سپس نوبت بیکن و دکارت و گالیله فرا رسید.

    تمدن ظاهر فرهنگ است و فرهنگ باطن تمدن، تاریخ، باطن فرهنگ است و فرهنگ، ظاهر تاریخ و بالاخره تاریخ، ظهور خداست و خدا باطن تاریخ

    فلسفه برای جهان غربی جدید لازم بود، اما علت حوادث نبود. به عبارتی فلسفه نمی توانست در رنسانس نباشد، اما دیدیم که اول فلسفه به وجود نیامد. مع هذا به طور کلی می توان رتبه بندی کرد و گفت که تحول از تفکر به فرهنگ و از فرهنگ به تمدن روی داد. شئون یک جامعه به هم پیوسته است، چنانکه گویی جامعه روح دارد و مثل یک ارگانیسم زنده است و همه شئون آن با هم همکاری می کنند.

    اگر بخواهم نظرم را خلاصه کنم می گویم: «تمدن ظاهر فرهنگ است و فرهنگ باطن تمدن. تاریخ، باطن فرهنگ است و فرهنگ، ظاهر تاریخ و بالاخره تاریخ، ظهور خداست و خدا باطن تاریخ». این سخن را نمی دانم از که شنیده یا کجا خوانده ام ولی بسیار به آن اندیشیده ام و آن را نظر مهمی می دانم.

    *با توجه به اینکه بهانه ما برای این گفتگو روز جهانی فلسفه بود؛ اگر بخواهیم پیامی از شما که در تمام سالهای عمرخود به نوعی درگیر با فلسفه بوده اید و به قول خودتان عمرتان را برای فلسفه گذاشته اید درباره این علم داشته باشیم چه می گوئید؟

    معمولاً در ایام و روزهایی مثل روز فلسفه مراسمی برگزار می شود. مراسم و مناسک، شرط حفظ اعتقادات و حرمت ها و دلبستگی هاست، به شرط اینکه مایه تذکر باشد؛ یعنی یادآوری کند که چرا این روز به چنین نامی نامیده شده است و این نام چه شأن و مقامی دارد.

    فلسفه علم کلی است و با یک یافت اجمالی آغاز می شود و سپس صورت تفصیلی پیدا می کندروز جهانی فلسفه فرصتی است که اهل فلسفه در هر جای جهان از خود بپرسند که با فلسفه چه نسبتی دارند و فلسفه در نظام زندگی آنان چه شأن و اهمیتی دارد. در ظاهر فلسفه مجموعه گفتارهایی است که به کار نمی­‌آید و مردم هم به آن کاری ندارند، زیرا در فهم و خرد همگانی نمی­‌گنجد. در اینکه فلسفه را نمی­‌توان در جایی برای رسیدن به مقصودی به کار برد، تردید نمی­‌توان کرد. فلسفه وسیله نیست. حتی علم را هم که گمان می­‌کنیم کاربردی است یا باید کاربردی باشد، نمی­‌توان وسیله دانست. علم در جامعه انسانی جایگاه دارد و زمانی منشأییت اثر پیدا می‌­کند و فایده می رساند که جای خاص خود را در نظام زندگی داشته باشد، اما فلسفه را علم به معنای امروزی‌اش نمی‌­توان دانست. فلسفه علم به اعراض ذاتی وجود است و با مسائل و قضایا و استدلال­هایش به حوزه و منطقه­‌ای خاص از وجود تعلق ندارد که بتوان آن را در آنجا به کار برد.

    در اینکه فلسفه را نمی­‌توان در جایی برای رسیدن به مقصودی به کار برد، تردید نمی­‌توان کرد، فلسفه وسیله نیست

    فلسفه علم کلی است و با یک یافت اجمالی آغاز می شود و سپس صورت تفصیلی پیدا می کند. تعبیر دیگرش این است که عقل، دو عقل است؛ عقل بسیط و عقل تفصیلی. عقل بسیط پیدا نیست و معمولاً در مسائل و مباحث و بحث­های تفصیلی پوشیده می شود و چه بسا که برای بسیاری کسان پدیدار نشود چنانکه دانشجویان فلسفه بیشتر مسائل و مباحث و استدلال­ها را می آموزند و از باطن و وجه اجمالی فلسفه غافل می مانند و این غفلت تا حدودی طبیعی است، اما اگر وجه اجمالی فلسفه که باطن است به کلی از یاد برود، فلسفه سرد و بی‌­روح و کسالت‌­آور می‌­شود.

    یکی از نشانه‌­های این غفلت، تبدیل فلسفه به مجموعه‌­ای از احکام و قضایای جزمی و غیرتحقیقی است. این چنین فلسفه ای به کار نمی­‌آید، اما اگر عقل بسیط زنده و در کار باشد نه فقط به عقل تفصیلی مدد می‌­رساند، بلکه فضای زندگی و علم و عمل را روشن می­‌کند و مایه بیداری عقل­های خفته و پریشان مردمان می­‌شود و اگر نباشد زمان، زمان کدورت و خستگی و تفرقه و کندی فهم و ادراک خواهد بود.

    فلسفه نه اشرافیت فکر است و نه مشغول شدن به اصطلاح­ها و استدلال­ها و ردّها و اثبات­ها، بلکه گوش دادن به ندای هستی و سکنی گزیدن در قرب حقیقت و وفاداری به آن است

    پس فلسفه نه اشرافیت فکر است و نه مشغول شدن به اصطلاح­ها و استدلال­ها و ردّها و اثبات­ها، بلکه گوش دادن به ندای هستی و سکنی گزیدن در قرب حقیقت و وفاداری به آن است. من از سیری که فلسفه در طی قرن­های بسیار داشته است و از هیچ مرحله ­ای از مراحل این سیر و از حوزه های گوناگون آن دفاع نمی­‌کنم. این فلسفه ­ها هر چه باشند ظهور و جلوه تفکر و تفصیل یافته عقل بسیط در هر دوران‌اند. اینها همه حاصل تفکرند، اما هیچ یک عین تفکر و تمام آن نیستند، بلکه تفکر در آغاز و باطن آنهاست و آن را در ورای ظواهر الفاظ و عبارات و استدلال­ها باید جست.

    در همه فلسفه ­ها به هر دورانی که متعلق باشند، جوهر عقل بسیط و تفکر هست. روز جهانی فلسفه مخصوصاً از آن جهت اهمیت دارد که صاحب‌نظران، بیشتر به چیستی فلسفه و چرایی وجود و دوام آن علی‌­رغم مخالفت­ ها و دشمنی‌­های دشمنان قدرتمند در طی قرون بیندیشند. فلسفه به عنوان تفکرِ بحثی یا صورت بحثی تفکر، در طی دوهزار و پانصد سال با اینکه مدتی در سرگردانی به سر برده، از پا نیفتاده تا در دوره جدید قوام­‌بخش نظام زندگی و ره­ آموز علم و سیاست و فرهنگ شده و اثرش را در طرح مسائل دوره جدید و مخصوصاً توجه به مقام انسان و آزادی او نمی‌­توان انکار کرد.

  • فلسفه ابزار حل مسائل اجتماعی و سیاسی نیست/ گوش دادن به ندای هستی

    فلسفه ابزار حل مسائل اجتماعی و سیاسی نیست/ گوش دادن به ندای هستی

    خبرگزاری مهر، گروه دین و اندیشه- سارا فرجی: رضا داوری اردکانی، فیلسوف، چهره ماندگار کشور در سال ۱۳۸۱، متفکر ایرانی و استاد بازنشستهٔ گروه فلسفهٔ دانشگاه تهران از جمله فیلسوفانی است که درباره بسیاری از مسائل روز می اندیشد و قلم می زند. در سال های اخیر داوری راجع به مسائلی چون توسعه یافتگی، علم دینی، غرب، آینده پژوهی و وضعیت ایران امروز نظریاتی را مطرح کرده و برخی از آرای او واکنش های گسترده ای به دنبال داشته است. داوری اردکانی از سال ۱۳۷۷ تاکنون ریاست فرهنگستان علوم را به عهده دارد.

    به بهانه روز جهانی فلسفه به دفتر رضا داوری اردکانی در فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران رفتیم و با این چهره شناخته شده فلسفه به گفتگو نشستیم؛

    *به نظر می رسد این سخن شما که اگر جامعه اسلامی ساخته شود، آن گاه علم اسلامی بنا می شود (در جای دیگر هم گفته اید که این دو همزمان پدید می آیند) نسبتی دارد با این سخن‌تان که تفکر بدون تعلق حاصل نمی‌شود. منتقدان این سخن شما می پرسند اگر بتوان به بنای جامعه اسلامی بدون پیش زمینه علم اسلامی قائل بود، دیگر اساساً چه نیازی به علم اسلامی وجود دارد؟ این سخن شما به شرح بیشتری نیاز دارد.

    من به این نتیجه رسیده ام که بیهوده وارد این بحث شدم. فقط می خواستم تذکر بدهم که علوم انسانی و اجتماعی برای ما معضل بزرگی شده است و با طرح علوم اجتماعی اسلامی قضیه پیچیده تر و مبهم تر می شود و درخواستم این بود که بیشتر درباره اش فکر کنند. من قصد مباحثه و مجادله با کسی نداشتم (و چه جای مجادله بود؟)، بلکه یادآوری کردم که اگر علم اسلامی و نظر و تفکر اسلامی می خواهید که وجود دارد و در جهان اسلام صاحب‌نظرانی در این زمینه بوده اند و هستند. اخیراً بعضی به من گفته اند که تو روشن نکرده ای منظورت از علم چیست. من که دعوی ندارم. آنان که نمی دانم چرا و با چه بضاعت علمی داعیه و دعوی تأسیس علم دارند، باید بگویند از علم چه مراد می کنند. من نباید معنی علم را روشن کنم، زیرا اولاً معنی علم تا حدودی روشن است. ثانیاً من مدعی تأسیس علم نبودم که موظف باشم معنی آن را روشن کنم. مدعیان می بایست اگر می توانستند این معنی را روشن می کردند.

    من از دهها سال پیش می­‌گفتم که حساب علم و دین را باید از هم جدا کرد، چون دو چیز متفاوت هستند که مقصود و راهشان از هم جداست. دو گروه ظاهراً مخالف با یکدیگر، اما در حقیقت نزدیک به هم. به من می گویند چرا نظرت تغییر کرده است. من راجع به فلسفه و علم و تجدد و تاریخ و غرب و شرق و … از جوانی نظرهایی داشته ام که همچنان به آنها پایبندی دارم. تنها تغییری که در نظر من پدید آمده مربوط به توسعه است. آن هم به این جهت که در شرایط کنونی توسعه به یک ضرورت مبدل شده است. اگر کسی راه دیگری جز آن می شناسد بگوید و آن را پیشنهاد کند. دیگر نمی دانم در کجا رأی و نظرم تغییر کرده است. آیا درباره حوادث هم باید یک نظر کلی داشت؟ حوادث همیشه تازه اند و من نمی توانم حرف های سی سال پیش خود را در مورد حوادث امروز تکرار کنم و نمی دانم کدام حرف دیروز را در مورد حادثه امروز بزنم.

    من از ده ها سال پیش می­‌گفتم که حساب علم و دین را باید از هم جدا کرد چون دو چیز متفاوت هستند که مقصود و راهشان از هم جداست

    *خب پس همچنان به گفته سی سال پیشتان راجع به علم و دین پایبند هستید؟

    بله به همه اصولم پایبندم و کارم این است که اکنون را نقد کنم. این اکنون دیروز نبود و من درباب آن نظری نداشتم. من که دیروز نمی توانستم راجع به امروز حرف بزنم. آخرین نظر تازه ام این است که نمی بایست وارد این بحث می شدم و امیدوارم که این گفتگو راجع به علوم انسانی اسلامی آخرین سخنی باشد که در این باب می گویم. البته به اعضای هم اندیشی دینی قول داده ام که جواب سؤالاتشان را بدهم و پس از آن دیگر این بحث را ادامه نخواهم داد.

    متأسفانه بعضی از دوستان و همکاران دانشگاهی ام نیز گفته اند که علم اسلامی باید مقدم بر جامعه اسلامی باشد. یا دقیق‌تر بگویم فرموده اند جامعه اسلامی نمی تواند مقدم بر علم اسلامی باشد. اصلاً بحث من در تقدم و تأخر و سبق و لحوق نبوده است. دو چیزی که وجود ندارند چگونه و چرا بگوییم که کدام مقدم و کدام مؤخرند؟ بلکه می‌­گویم وقتی از جامعه شناسی اسلامی می­گویید، اگر مرادتان تأمل و تحقیق در شأن و مقام دین در جامعه است، بهتر است این کار را به جامعه شناسان واگذارید و البته اگر نظری هم در باب کارشان دارید به آنان بگویید، اما اگر مقصود از جامعه شناسی اسلامی درک و شناخت مناسبات اجتماعی است، مناسبات اجتماعی کنونی که در یک‌صدسال اخیر به وجود آمده است، ربطی به دین ندارد.

    نمی دانم منظورشان از علم چه علمی است. وقتی می گویند علم اجتماعی باید مقدم باشد، شاید منظورشان این است که جامعه دینی باید با درک و فهم و طراحی ساخته شود. این درک و فهم و طراحی به قلمرو عقل عملی تعلق دارد و باید سراغ خانه آن را بگیرند و چه سعادتمندند اگر آن را بیابند وگرنه علم اجتماعی دینی با توجه به معنی متداول علم اجتماعی علم به چیزی است که هنوز وجود ندارد.

    جامعه شناسی می تواند مبنای آینده نگری باشد ولی نمی تواند هر آینده ای را طراحی کند، من دعوت به تأمل کردم زیرا فکر می کردم و فکر می کنم که کارهای آسانتر و ضروری تر و مقدم بر تأسیس علم داریم که اگر به آنها بپردازیم مقدمات کارهای بزرگتری فراهم می شود

    توجه کنند که اگر بر اساس علم بتوان پیش بینی کرد، علوم به طور کلی و علم اجتماعی علی‌­الخصوص هیچ کدام علم پیش بینی نیستند. جامعه شناسی علم مناسبات اجتماعی در زمان یا علم روابط و مناسبات موجود است. علم که بدون معلوم نمی شود. لابد می گویند باید عالم بود تا جامعه اسلامی را ساخت، اما عالم به چه چیز؟ من هم می گویم که اگر می توانید اول به اطراف خود و اوضاع اجتماعی نگاه کنید و امکانات را ببینید و تأمل کنید که چه می خواهید و می توانید بکنید و بعد قدم در راه بگذارید. مسافر راه نشناخته و ناگشوده، چرا و چگونه خود را به مقصد نزدیک و حتی واصل می داند؟ جامعه شناسی می تواند مبنای آینده نگری باشد ولی نمی تواند هر آینده ای را طراحی کند. من دعوت به تأمل کردم زیرا فکر می کردم و فکر می کنم که کارهای آسانتر و ضروری تر و مقدم بر تأسیس علم داریم که اگر به آنها بپردازیم مقدمات کارهای بزرگتری فراهم می شود.

    *فرموده اید با ابن سینا و فارابی  و ملاصدرا نمی توان مسائل امروز را حل و فصل کرد. با این سخن میراث فلسفه اسلامی امروز به چه درد ما می خورد و واجد چه شأن و جایگاهی است؟

    این قضیه قدری پیچیده است. ارسطو گفته است الهیات، اشرف علوم است، زیرا بی سودترین آنهاست. فلسفه، علم سودمند به معنی بازاری لفظ نیست، اما باید باشد تا سود و زیان با هم خلط نشود. فلسفه ره آموز خرد است. مقصود از آنچه گفتم این بود که از فلسفه نباید توقع داشت که راه حل مشکل های اجتماعی-سیاسی را به ما نشان دهد، چون کار فلسفه این نیست.

    هیچ مسئله و مشکل سیاسی- فرهنگی و اجتماعی را نمی توان نه با رجوع به مسائل و تفاصیل فلسفه ملاصدرا و فارابی و نه با فلسفه دکارت و هگل حل کرد. فلسفه به عقل و فهم و درک روح می­‌بخشد و راه را روشن می کند و از این راه مردمان را قادر به طرح و حل مسائل می کند. بنابراین اگر با ملاصدرا و ابن سینا همدل و همزبان شویم راه تفکر را از ایشان یاد می گیریم و می‌­توانیم طرح مسائل کنیم. اتفاقاً اگر اروپایی به فارابی و ابن سینا نیاز ندارد، ما به آنها نیاز داریم، زیرا هم سخنی با آنان ما را به گذشته ای که به آن تعلق داریم آشنا می سازد، ولی اگر بخواهیم مستقیماً از کتاب این سینا و ملاصدرا راه حل مسائل امروز مثل مسئله آب، برق و سیل و خشکسالی و مدیریت را بجوییم، آنها پاسخی ندارند.

    من هرگز منکر اهمیت و ره‌­آموزی فلسفه نبوده ام و حرف من این است که در متون گذشتگان راه حل مسائل امروز را نمی‌­توان یافت، ولی راه تفکر را از ایشان می­‌توان آموخت و با آن مسائل را یافت و حل کرد.

    هیچ مسئله و مشکل سیاسی- فرهنگی و اجتماعی را نمی توان نه با رجوع به مسائل و تفاصیل فلسفه ملاصدرا و فارابی و نه با فلسفه دکارت و هگل حل کرد، فلسفه به عقل و فهم و درک روح می­‌بخشد و راه را روشن می کند و از این راه مردمان را قادر به طرح و حل مسائل می کند

    *یعنی از متن فیلسوفان امروزی می‌­توانیم این استفاده را بکنیم؟

    از متن هیچ فلسفه ­ای حتی از متون هگل و هوسرل و فیلسوفان معاصر هم نمی­‌توانیم چنین استفاده‌­ای کنیم. مثلاً از وجود و زمان هایدگر چه استفاده‌­ای برای حل مسائل امروز می‌­توان کرد؟ مگر اینکه به عمق مطلب فیلسوفان پی ببریم و بر اثر روشن شدن خرد و فهم مسائل برای‌مان طرح و روشن شود. وگرنه از کتاب و متن فلسفه نمی­‌توان راه حل مسائل اجتماعی و سیاسی را استنتاج کرد. این مطلب را بر رد و نفی و ناچیز انگاشتن فلسفه حمل نباید کرد. من همه عمرم به دفاع از فلسفه گذشته است. چگونه می­‌توانم منکر اهمیت و عظمت و ره آموزی آن بشوم؟

    *فلسفه اسلامی در دوران اوج و شکوفایی خودش چگونه و چه تأثیراتی بر مناسبات اجتماعی داشته است؟

    من کتاب کوچکی درباره مقام فلسفه در دوره اسلامی تاریخ ایران نوشته ام که در آن به مطلب سؤال شما پرداختم. نظرم این بود که شاید فلسفه در متن تاریخ دوره اسلامی وارد شده باشد. با این نظر مخالفت­های زیادی شد و موافقتی با آن ندیدم، البته با کسانی چون مرحوم استاد شهیدی که مشورت کردم با آن موافق بودند، ولی مرحوم فردید با آن به شدت مخالفت کرد.

    در آن کتاب کوچک گفته ام که فلسفه در متن تاریخ اسلام وارد شده است، در حالی‌که مخالفان می­‌گفتند فلسفه همواره در حاشیه تاریخ اسلام بوده است. بعضی شرق ­شناسان حتی این مقام را هم برایش قائل نبودند. من  برای حرف ­هایم دلایلی داشتم. آنها هم برای مخالفتشان دلایلی داشتند. نه اینکه به قصد مخالفت، مخالفت کنند. وقتی این را می­‌گفتم، هنوز سخنم در باب تازگی تفسیر فارابی از فلسفه یونانیان چندان مورد توجه قرار نگرفته بود. اکنون هم درباره آن چنانکه باید تأمل نشده است.

    فارابی فلسفه یونانی را چنان تفسیر کرد که بتواند با دین جمع شود و این کوشش در طی هزار سال ادامه یافت، چنانکه فلاسفه متأخر ما، فقیه فیلسوف بودند

    کسانی می‌­گویند فلسفه اسلامی یک‌سره یونانی است و کسانی نیز آن را اسلامی خالص و بی­‌ارتباط با یونان می­‌دانند. به عقیده من فارابی، فلسفه را طوری بنا کرد که بتواند با دین متحد و یگانه شود. فلسفه یونانی به صورتی که بود نمی­‌توانست این وظیفه را انجام بدهد. بنابراین فارابی فلسفه یونانی را چنان تفسیر کرد که بتواند با دین جمع شود و این کوشش در طی هزار سال ادامه یافت. چنانکه فلاسفه متأخر ما، فقیه فیلسوف بودند.

    بنابراین من اعتقاد داشتم فلسفه در متن جامعه اسلامی وارد شده است. عقیده مخالفانم این بود که فلسفه نتوانسته است قانونگذار جامعه باشد. سیاست فارابی هم رنگ باخته و هیچ اثری در تدبیر سیاسی و اداره امور نداشته و کارساز زندگی نشده است. در حالی که من معتقد بودم که فلسفه لااقل در تدوین و بسط اصول فقه و تفسیر و حتی در تلقی احکام شریعت تأثیر داشته است. این بحث به نتیجه نرسید و به نتیجه هم نمی­‌رسد. من هم امروز دیگر خیلی اصرار ندارم که بگویم فلسفه وارد متن تاریخ دوره اسلامی شده است، ولی به هر حال اگر در حاشیه تاریخ اسلام هم بوده است، حاشیه خیلی پررنگی بوده است.

    من هم امروز دیگر خیلی اصرار ندارم که بگویم فلسفه وارد متن تاریخ دوره اسلامی شده است، ولی به هر حال اگر در حاشیه تاریخ اسلام هم بوده است حاشیه خیلی پررنگی بوده است

    *برخی مانند دکتر پورجوادی، فلسفه اسلامی را فلسفه ­ای متعلق به قرون وسطی می‌­دانند. آیا شما هم چنین دیدگاهی به فلسفه اسلامی دارید؟

    من دکتر پورجوادی را خوب می­‌شناسم. ایشان استاد صاحب‌­نظر و خوش­‌ذوقی است. فلسفه اسلامی متعلق به قرون وسطی نیست. دکتر پورجوادی هم این را نمی­‌گوید. ما که قرون وسطی نداشته ایم. منظور دکتر پورجوادی این بوده است که فلسفه اسلامی ما در قیاس با فلسفه اروپا چیزی از سنخ فلسفه قرون وسطی است و این درست است. مگر نه اینکه آلبرت کبیر در سوربن عمامه گذاشت و شفای ابن­ سینا را درس داد؟ در قرون وسطی بعضی کتاب­های فلسفه فیلسوفان ما و از جمله کتاب مقاصد الفلاسفه غزالی خوانده می شد.

    بنابراین بین فلسفه دوره اسلامی و فلسفه قرون وسطی لااقل یک رابطه یک طرفه وجود داشته است. یک طرفه از این جهت که ما با غرب حتی مغرب اسلامی ارتباط نداشتیم. ما ابن رشد و ابن­ خلدون و آثارشان را تا این اواخر نمی­‌شناختیم، ولی ابن­ خلدون در آثارش مدام به ایران اشاره می‌­کند. اروپای قرون وسطی هم  به ایران و فلسفه اسلامی توجه داشته است. مگر می‌­توان گفت که توماس آکویینی تحت تأثیر فلسفه اسلامی نبوده است؟ ما مخصوصاً از قرن دوم هجری به بعد به غرب یعنی یونان توجه کردیم. پس از این توجه و با قوام یافتن فلسفه در ایران، قرون وسطی به ما توجه کرد و علم و فلسفه ما را تا حدودی آموخت.

    *آیا همان گونه که فلسفه قرون وسطی تبدیل به فلسفه مدرسی و اسکولاستیک شد و فلسفه آگوستین  و آکویناس، فلسفه رسمی مسیحیت تلقی شدند، فلسفه اسلامی هم چنین سرنوشتی پیدا کرد یا ممکن است پیدا کند؟

    ما که کلیسا نداشتیم و نداریم. در قرون وسطی، مسائل فلسفه ارسطو را وارد کلیسا و مذهب کاتولیک کردند، ولی در جهان اسلام حدود و مرزها تا حدودی حفظ شد. البته ما کلام شیعی داریم که از شیخ مفید یا از شاگردان امام جعفر صادق(ع) شروع شده ولی وجه فلسفی ­ترش در زمان خواجه نصیرالدین طوسی و در آثار او پدید آمد.

    فلسفه ما و حتی علم کلام اشعری که در اقطار عالم اسلام مورد استقبال قرار گرفت و از آن پیروی شد، اسکولاستیک نشدند

    در واقع علم کلام ما دفاع فلسفی از دین است، ولی فلسفه ما و حتی علم کلام اشعری که در اقطار عالم اسلام مورد استقبال قرار گرفت و از آن پیروی شد، اسکولاستیک نشدند. در این اواخر رابطه دین و فلسفه قدری تغییر کرده است. تا این اواخر فقهایی که با فلسفه آشنایی داشتند، مقام مرجعیت پیدا نمی­‌کردند، اما در ۲۰۰ سال اخیر شمار فقهای فیلسوف کم نیست و فلسفه و دین به هم نزدیکتر شده اند.

    *اگر ممکن است در نظام فکری خود نسبتی که میان «فلسفه»، «علم»، «فرهنگ» و «تمدن» قائل هستید را تبیین بفرمایید.

    فلسفه دیر به وجود آمده است. شاید این سخن مایه تعجب شود، زیرا معمولاً فلسفه را با فکر یکی می‌­گیرند. کسانی هستند که وقتی می­‌گویی فلسفه در یونان به وجود آمده است، ناراحت میشوند، زیرا فکر می‌­کنند که با این سخن فکر و حکمت به یونان اختصاص داده می­‌شود. همیشه فکر و حکمت همه جا بوده است، اما فلسفه یا مابعدالطبیعهT علم بحثی و بحث در ماهیات است. اسم و عنوانش هم یونانی و تاریخش ۲۵۰۰ ساله است.

    افلاطون و ارسطو که در صدر تاریخ فلسفه قرار دارند، فلسفه را ره‌­آموز مدینه فاضله و شرط لازم قوام مدینه دوستی و درستی می­‌دانسته‌­اند

    افلاطون و ارسطو که در صدر تاریخ فلسفه قرار دارند، فلسفه را ره‌­آموز مدینه فاضله و شرط لازم قوام مدینه دوستی و درستی می­‌دانسته‌­اند. این دو فیلسوف، فلسفه را برای مدینه و متعلق به مدینه می‌­دانستند و این یعنی فلسفه در نظم مدینه دخیل است. فیلسوفان، قانونگذاران مدینه اند. وقتی سقراط گفت من حکم قانون را می پذیرم و جام شوکران را می نوشم، منظورش صرفاً بیان یک امر اخلاقی نبود. سقراط به قانون احترام کرد، زیرا که اقتضای فلسفه این بود که قانون محترم دانسته شود.

    بنابراین فلسفه و زندگی اگر نظم سالمی داشته باشد به هم پیوسته­‌اند؛ هرچند که دخالت مستقیم فلسفه در امور اجتماعی و معیشتی وجهی ندارد. فلسفه چنانکه اشاره شد، راه نشان می­‌دهد و درک و فهم را روح می‌­بخشد و به حرکت می‌­آورد. اگر بگویند فلسفه نظری به اینجا و اکنون کاری ندارد، توجه کنند که عقل عملی با مدد گرفتن از عقل نظری است که به درک و حل مسائل نائل می‌­شود. سیاست و اخلاق از طریق عقل عملی به فلسفه نظری مربوط می­‌شوند. اگر این معانی درست باشد، فلسفه با تاریخ نسبتی بالنسبه روشن دارد.

    تفکر به طور کلی که یک جلوه آن نیز فلسفه است، به قوام فرهنگ مدد می رساند و راهش از فرهنگ به تمدن می­‌رسد. البته سبق زمانی در این نسبت منظور نیست. آغاز هر دوره تاریخی مثل بهار است. وقتی بهار می‌­شود، زمین و هوا و همه چیز تغییر می­‌کند. آغاز دوره تازه تاریخ، مثل آمدن بهار است. مثلاً وقتی رنسانس شد، تحول در ارواح و جانها پدید آمد و کسی نمی داند که این تحول از کجا بود، نه اینکه یک چیزی علت بود و چیزهای دیگر به ترتیب و در پی آن آمدند، بلکه همه چیز با هم دگرگون شد و اتفاقاً فلسفه در صف مقدم دگرگونی‌ها نبود، بلکه تحول ابتدا در هنر و ادبیات سیاسی و فلسفه سیاست ظاهر شد و سپس نوبت بیکن و دکارت و گالیله فرا رسید.

    تمدن ظاهر فرهنگ است و فرهنگ باطن تمدن، تاریخ، باطن فرهنگ است و فرهنگ، ظاهر تاریخ و بالاخره تاریخ، ظهور خداست و خدا باطن تاریخ

    فلسفه برای جهان غربی جدید لازم بود، اما علت حوادث نبود. به عبارتی فلسفه نمی توانست در رنسانس نباشد، اما دیدیم که اول فلسفه به وجود نیامد. مع هذا به طور کلی می توان رتبه بندی کرد و گفت که تحول از تفکر به فرهنگ و از فرهنگ به تمدن روی داد. شئون یک جامعه به هم پیوسته است، چنانکه گویی جامعه روح دارد و مثل یک ارگانیسم زنده است و همه شئون آن با هم همکاری می کنند.

    اگر بخواهم نظرم را خلاصه کنم می گویم: «تمدن ظاهر فرهنگ است و فرهنگ باطن تمدن. تاریخ، باطن فرهنگ است و فرهنگ، ظاهر تاریخ و بالاخره تاریخ، ظهور خداست و خدا باطن تاریخ». این سخن را نمی دانم از که شنیده یا کجا خوانده ام ولی بسیار به آن اندیشیده ام و آن را نظر مهمی می دانم.

    *با توجه به اینکه بهانه ما برای این گفتگو روز جهانی فلسفه بود؛ اگر بخواهیم پیامی از شما که در تمام سالهای عمرخود به نوعی درگیر با فلسفه بوده اید و به قول خودتان عمرتان را برای فلسفه گذاشته اید درباره این علم داشته باشیم چه می گوئید؟

    معمولاً در ایام و روزهایی مثل روز فلسفه مراسمی برگزار می شود. مراسم و مناسک، شرط حفظ اعتقادات و حرمت ها و دلبستگی هاست، به شرط اینکه مایه تذکر باشد؛ یعنی یادآوری کند که چرا این روز به چنین نامی نامیده شده است و این نام چه شأن و مقامی دارد.

    فلسفه علم کلی است و با یک یافت اجمالی آغاز می شود و سپس صورت تفصیلی پیدا می کندروز جهانی فلسفه فرصتی است که اهل فلسفه در هر جای جهان از خود بپرسند که با فلسفه چه نسبتی دارند و فلسفه در نظام زندگی آنان چه شأن و اهمیتی دارد. در ظاهر فلسفه مجموعه گفتارهایی است که به کار نمی­‌آید و مردم هم به آن کاری ندارند، زیرا در فهم و خرد همگانی نمی­‌گنجد. در اینکه فلسفه را نمی­‌توان در جایی برای رسیدن به مقصودی به کار برد، تردید نمی­‌توان کرد. فلسفه وسیله نیست. حتی علم را هم که گمان می­‌کنیم کاربردی است یا باید کاربردی باشد، نمی­‌توان وسیله دانست. علم در جامعه انسانی جایگاه دارد و زمانی منشأییت اثر پیدا می‌­کند و فایده می رساند که جای خاص خود را در نظام زندگی داشته باشد، اما فلسفه را علم به معنای امروزی‌اش نمی‌­توان دانست. فلسفه علم به اعراض ذاتی وجود است و با مسائل و قضایا و استدلال­هایش به حوزه و منطقه­‌ای خاص از وجود تعلق ندارد که بتوان آن را در آنجا به کار برد.

    در اینکه فلسفه را نمی­‌توان در جایی برای رسیدن به مقصودی به کار برد، تردید نمی­‌توان کرد، فلسفه وسیله نیست

    فلسفه علم کلی است و با یک یافت اجمالی آغاز می شود و سپس صورت تفصیلی پیدا می کند. تعبیر دیگرش این است که عقل، دو عقل است؛ عقل بسیط و عقل تفصیلی. عقل بسیط پیدا نیست و معمولاً در مسائل و مباحث و بحث­های تفصیلی پوشیده می شود و چه بسا که برای بسیاری کسان پدیدار نشود چنانکه دانشجویان فلسفه بیشتر مسائل و مباحث و استدلال­ها را می آموزند و از باطن و وجه اجمالی فلسفه غافل می مانند و این غفلت تا حدودی طبیعی است، اما اگر وجه اجمالی فلسفه که باطن است به کلی از یاد برود، فلسفه سرد و بی‌­روح و کسالت‌­آور می‌­شود.

    یکی از نشانه‌­های این غفلت، تبدیل فلسفه به مجموعه‌­ای از احکام و قضایای جزمی و غیرتحقیقی است. این چنین فلسفه ای به کار نمی­‌آید، اما اگر عقل بسیط زنده و در کار باشد نه فقط به عقل تفصیلی مدد می‌­رساند، بلکه فضای زندگی و علم و عمل را روشن می­‌کند و مایه بیداری عقل­های خفته و پریشان مردمان می­‌شود و اگر نباشد زمان، زمان کدورت و خستگی و تفرقه و کندی فهم و ادراک خواهد بود.

    فلسفه نه اشرافیت فکر است و نه مشغول شدن به اصطلاح­ها و استدلال­ها و ردّها و اثبات­ها، بلکه گوش دادن به ندای هستی و سکنی گزیدن در قرب حقیقت و وفاداری به آن است

    پس فلسفه نه اشرافیت فکر است و نه مشغول شدن به اصطلاح­ها و استدلال­ها و ردّها و اثبات­ها، بلکه گوش دادن به ندای هستی و سکنی گزیدن در قرب حقیقت و وفاداری به آن است. من از سیری که فلسفه در طی قرن­های بسیار داشته است و از هیچ مرحله ­ای از مراحل این سیر و از حوزه های گوناگون آن دفاع نمی­‌کنم. این فلسفه ­ها هر چه باشند ظهور و جلوه تفکر و تفصیل یافته عقل بسیط در هر دوران‌اند. اینها همه حاصل تفکرند، اما هیچ یک عین تفکر و تمام آن نیستند، بلکه تفکر در آغاز و باطن آنهاست و آن را در ورای ظواهر الفاظ و عبارات و استدلال­ها باید جست.

    در همه فلسفه ­ها به هر دورانی که متعلق باشند، جوهر عقل بسیط و تفکر هست. روز جهانی فلسفه مخصوصاً از آن جهت اهمیت دارد که صاحب‌نظران، بیشتر به چیستی فلسفه و چرایی وجود و دوام آن علی‌­رغم مخالفت­ ها و دشمنی‌­های دشمنان قدرتمند در طی قرون بیندیشند. فلسفه به عنوان تفکرِ بحثی یا صورت بحثی تفکر، در طی دوهزار و پانصد سال با اینکه مدتی در سرگردانی به سر برده، از پا نیفتاده تا در دوره جدید قوام­‌بخش نظام زندگی و ره­ آموز علم و سیاست و فرهنگ شده و اثرش را در طرح مسائل دوره جدید و مخصوصاً توجه به مقام انسان و آزادی او نمی‌­توان انکار کرد.

  • اظهارات رئیس‌جمهور مغالطه تاریخی است/ عملکرد پیامبر مقتدرانه بود

    اظهارات رئیس‌جمهور مغالطه تاریخی است/ عملکرد پیامبر مقتدرانه بود

    به گزارش خبرنگار مهر: حجت الاسلام حسن روحانی، رئیس جمهور که به تازگی برای افتتاح پروژه فولاد در شهرستان بافت حضور یافته بود در سخنان خود به مواردی اشاره کرد که نه تنها از منظر سیاسی که البته جای خود دارد، بلکه از نقطه نظر تاریخی جای بحث و اِن قُلت فراوان داشت. او گفت: «خط قرمز ما این است حقوق ما محفوظ بماند و در مسیری که حرکت می کنیم عزت ملی ما محفوظ بماند و اینکه بنشینیم و برای منافع ملی در چارچوب عزت ملی حرف بزنیم، چیزی است که خداوند به ما امر کرده و راه ما بوده و پیامبر ما با همه حرف می زد و پیمان می بست و با کفار پیمان می بست و پیمان را می شکستند، دوباره پیمان می بست؛ راه این است و کسی که پیمان می شکند، ضرر می‌کند».

    این اظهارات از سوی روحانی در حالی مطرح شده است که تورقی ولو سطحی در تاریخ اسلام و سیره نبی مکرم اسلام نشان می دهد که حضرت(ص) متناسب با اقتضاء و شرایط بهترین تصمیم را اتخاذ کرده و با گروهی هم اگر وارد صلح می شدند با دوراندیشی و در نظر گرفتن صلاح جامعه مقتدر اسلام بوده است.

    درباره سیره حضرت محمد(ص) در باب عهد بستن، نوع برخورد با عهدشکنان و تعامل حضرت با اقشار مختلف با حجت الاسلام عبدالحسین خسروپناه، رئیس سابق موسسه حکمت و فلسفه ایران و معاون علوم انسانی و هنر دانشگاه آزاد اسلامی گفتگویی انجام داده ایم که در ادامه می خوانید؛

    حجت الاسلام عبدالحسین خسروپناه در گفت وگو با خبرنگار مهر، با بیان اینکه پیامبر گرامی اسلام در سیره و عملکرد خود هم صلح داشت و هم جهاد، اظهار کرد: برای مثال در صلح حدیبیه شرایطی وجود دارد. اگر پیامبر(ص) در برابر یک عهدشکنی، مجدد پیمانی را می بندد از سر اقتدار حضرت است نه از سر ضعف چرا که رسول گرامی اسلام می خواهد اسلام را با اقتدارش توسعه دهد که زمینه فتح مکه فراهم شود که شد. قیاس مع‌الفارق جناب روحانی این است که با وجود عهدشکنی آمریکا ما هم دوباره بیاییم و پیمان ببندیم. آمریکا در صورتی پیمان می بندد که ما کار علمی و بسیاری از فعالیت ها را تعطیل کنیم. در واقع حرف آمریکا همین است. آمریکا که با این ادبیات مستکبرانه حرف می زند و از این طرف شما با ادبیات ذلیلانه حرف می زنید، در حالی که روابط خارجی زمانی با توفیق همراه می شود که حکمت و اقتدار و عزت و مصلحت با هم جمع شوند و این روال اگر باشد سیره و رویکرد اسلام و نبی مکرم(ص) است. اینکه ما فقط بگوییم که مصلحت جامعه است و هیچ توجهی به عزت ملت نکنیم که عین ذلت است. کجا پیامبر(ص) چنین بود؟

    اگر پیامبر(ص) در برابر یک عهدشکنی، مجدد پیمانی را می بندد از سر اقتدار حضرت است نه از سر ضعف چرا که رسول گرامی اسلام می خواهد اسلام را با اقتدارش توسعه دهد که زمینه فتح مکه فراهم شود که شد

    وی با تأکید بر اینکه باید بستر تاریخی هر واقعه را به درستی مطالعه کنیم، افزود: به قول اعراب «حفظت شیئا و غابت عنک الاشیا». آقای روحانی گوشه ای از تاریخ را می گیرد بدون اینکه در کل بستر تاریخی آن مطالعه کند، مثل اینکه بگوییم قرآن فرمود تا می توانید بخورید و بیاشامید! در حالی که خداوند در این آیه قرآن فرموده است: « کُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا» (بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید). لا اله الا الله نفی بر ایجاب است. من می خواهم بگویم تاریخ را این گونه نقل کردن و استفاده ابزاری از آن بدون زمینه سازی و بسترسازی که در کل آن پدیده تاریخی اتفاق افتاده در واقع یک مغالطه تاریخی است و از نظر متدولوژی تاریخی غلط است، من حمل بر این گرفتم که آقای روحانی مشغله اش زیاد است و این مشغله اجازه مطالعه را به او نمی‌دهد.

    رئیس سابق موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران ادامه داد: عهد شکنی دو قسم دارد؛ یک قسم از عهد شکنی آن است که در واقع نه تنها یک پیمان شکسته شده است، بلکه یک ظلم و یک جنبه استکبارگرایانه ای نسبت به یک ملت حاکم می شود، پیامبر اکرم(ص) در برابر این نوع عهدشکنی‌ها از سوی منافقین یا خیبریان سکوت نمی‌کردند، اما مواردی هم که پیامبر(ص) دوباره پیمان می بست از باب اقتدار بود و بعد زمینه ای برای فتح مکه. 

    معاون علوم انسانی و هنر دانشگاه آزاد تصریح کرد: در طول تاریخ کسانی را داشتیم که رفتار منافقانه داشته و با اینکه اظهار مسلمانی می‌کردند پیامبر دستور اعدام آنها را صادر کرد، چراکه نقاب دین داری داشتند. خوب است کمی تاریخ بخوانیم، سوال من این است آیا پیامبر(ص) جنگ با کفار داشت یا نداشت؟ چرا به جای این جنگ ها عهدنامه و پیمان نبست؟ پاسخ آن است که در مواردی جنگ به نفع جامعه اسلامی بود و آن هم جهاد دفاعی بود که شکل گرفت، مثل این است که ما در جنگ با رژیم صدام هشت سال مقاومت کردیم و بعد هم عهدنامه ای را بستیم، اما مقتدرانه بستیم. بنابراین ما مخالف با عهد و پیمان بستن نیستیم و اصلاً یکی از کتاب های فقهی ما «صلح» است، اما عهد و پیمانی که نتیجه اش پیروزی جامعه اسلام باشد و البته با اقتدار و نَه با شکست، خواری و ذلت اقتصادی مردم. 

    تاریخ را این گونه نقل کردن و استفاده ابزاری از آن بدون زمینه سازی و بسترسازی که در کل آن پدیده تاریخی اتفاق افتاده در واقع یک مغالطه تاریخی است و از نظر متدولوژی تاریخی غلط است

    حجت الاسلام خسروپناه گفت: آیا آقای روحانی تاریخ نخوانده است؟ سوال این است که پیامبر چه طور در جنگ بدر، احد، خندق، خیبر حضور داشت؟ این مبارزات نظامی حضرت در برابر کفار چه معنایی دارد؟ سخن رئیس جمهور تفسیر ظالمانه ای از سیره پیامبر است ضمن اینکه این نص قرآن است که فرمود: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ». جناب روحانی وقتی نسبت به استکبار جهانی می خواهد صحبت کند مداوم از پیمان و مذاکره دم می زند و می گوید ما ارتباط برقرار می کنیم در حالی که آنها مداوم طرد می‌کنند اما ایشان همچنان می گوید می خواهم ارتباط برقرار کنم اما با خودی ها و کسانی که قبل از انقلاب و بعد از انقلاب همراهش بودند با خشونت و تندی رفتار می‌کند. من نمی دانم این همدلی و مذاکره با رحما باید باشد یا با عهدشکنانی که مرتب عهدشکنی می کنند؟

    وی افزود: یک مورد از موارد درخواست ایران اجابت نشده است، حال زمانی که طرف مقابل یک سانت به طرف شما نیامده چرا باید این قدر سینه خیز به سویشان بروید؟ می خواهم بگویم که اگر روحانی بداند که مثلا با یک پیمان بستن دیگر می تواند امتیازاتی را از غرب بگیرد ایرادی ندارد اما چه قرینه ای دیده است که بتواند امتیازاتی برای ایران بگیرد؟ هرچه قرینه است خلاف چیزی است که رییس جمهور ادعا می‌کند و این نشان دهنده شکست در سیاست داخلی و خارجی است. این وضع داخل است که مردم با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته اند و تجار ورشکست شده اند و این وضع بین المللی که ولو به اندازه یک سانت امتیاز دریافت نکردیم، این ایده پیامبر نبوده است. رئیس جمهور اگر مقداری تاریخ اسلام بخواند می بیند که حضرت با اقتدار رفتار کرد.

  • المیزان، جامع ترین تفسیر در میان شیعه و سنی است/ نهضت فلسفی علامه

    المیزان، جامع ترین تفسیر در میان شیعه و سنی است/ نهضت فلسفی علامه

    به گزارش خبرنگار مهر، سالروز درگذشت علامه محمدحسین طباطبائی، فرصتی است برای بازخوانی اهمیت کار علمی و فلسفی این اندیشمند و مفسر قرآن معاصر که شاگردان زیادی نزد او تربیت یافتند و تأثیرات فکری و فلسفی او همچنان ادامه دارد.

    مهدی گلشنی، استاد بازنشسته فلسفه علم دانشگاه شریف، در مورد اهمیت کار فکری و فلسفی علامه طباطبائی به خبرنگار مهر گفت: زمانی که در دهۀ ۱۳۲۰ علامه طباطبائی کارشان را در قم شروع کردند فلسفه رونقی نداشت. گرچه در آن زمان چند استاد زبدۀ فلسفه در ایران بودند. در آن زمان شبهات ضدّ دین فراوان بود. هم مارکسیست ها قوی بودند و هم تفکر پوزیتیویستی در محیط های علمی رایج بود. علامه زنده کنندۀ حکمت و فلسفه و تفسیر بعد از دورۀ صفویه بودند. اهمیت کار فلسفی علامه توجه به نیازهای روز بود.

    وی ادامه داد: ایشان به نقد و بررسی فلسفه های غربی خصوصاً ماتریالیسم دیالکتیک پرداختند. همچنین ایشان تعدادی شاگردان برجسته تربیت کردند. آن ها یک نهضت فلسفی به راه انداختند که آثار خیر آن هنوز هم دیده می شود. برای ادامۀ راه علامه، حوزه های علمیه باید به نیازهای فکری روز توجه کنند و صرفاً به ادامه کار گذشتگان اکتفا نکنند. الان شبهات فلسفی در دانشگاه ها، مدارس و جامعه به شدت مطرح هستند و نهضتی جدید در ادامۀ کار علامه لازم است.

    تفسیر المیزان هم جامعیتی بیشتر نسبت به تفاسیر قبلی دارد، هم از نظر توجه به منابع روائی غنی است و هم از لحاظ توجه به اصول متافیزیکی سازگار با قرآن

    گلشنی در پاسخ به این سوال که آراء فلسفی علامه طباطبایی برای درک صحیح از فلسفۀ علم با مبانی دین، چه کمکی می تواند بکند، گفت: علامه علاوه بر تفسیر قرآن به روشی تازه چند کتاب فلسفی هم نوشتند، که مخصوصاً کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» ایشان با شرح مرحوم استاد مطهری(ره) و همچنین «بدایه الحکمه و نهایه الحکمه»، جزو بهترین منابع برای هستی شناسی و معرفت شناسی است. تفسیر المیزان هم جامعیتی بیشتر نسبت به تفاسیر قبلی دارد، هم از نظر توجه به منابع روائی غنی است و هم از لحاظ توجه به اصول متافیزیکی سازگار با قرآن. در واقع تفسیر المیزان شامل بحث های روائی، تاریخی، اجتماعی، کلامی و فلسفی است. استاد مطهری (ره) تفسیر المیزان را بهترین تفسیر در میان تفاسیر شیعه و سنی تا عصر حاضر می دانستند. ایشان معتقد بودند که بسیاری از مطالب المیزان از الهامات غیبی است و ایشان کلید بسیاری از مسائل اسلامی را در آن یافته اند.

    وی با تأکید بر جایگاه شهود و اشراق در کار علمی، گفت: نه تنها فلاسفۀ ما نظیر ابن سینا به شهود (Intuition) اعتقاد داشتند، بلکه بسیاری از عالمان معاصر (اعم از سکولار و متدین) به آن اعتقاد دارند و شهودگرا هستند. بسیاری از ایده های فلسفی و علمی از طریق شهود به ذهن دانشمندان خطور کرده است. چارلز تاونز، برنده جایزۀ نوبل در فیزیک صریحاً اذعان دارد که کشف لیزر توسط او یک امر الهام گونه بود. او شهود را یک درجۀ نازله از وحی می داند.

    بسیاری از ایده های فلسفی و علمی از طریق شهود به ذهن دانشمندان خطور کرده است

    گلشنی ادامه داد: بسیاری از افرادی که امروزه در انجمن آثار و مفاخر از آن ها تجلیل می شود در زمان حیات شان مورد توجه کافی نبودند. این اهل علم هستند که باید بزرگان و نقش آن ها را برای جامعه تبیین کنند و متأسفانه در کشور ما حسادت بین اهل علم بسیار رایج است. باید اهل علم، بزرگان را در زمان حیات شان به جامعه بشناسانند تا بهره برداری بیشتری از آن ها بشود و این وظیفۀ دانشگاهیان و رسانه ها است. بعد از حیات بزرگان نیز باز عالمان و رسانه ها هستند که می توانند در معرفی بزرگان و آثار آن ها و معرفی نوآوری های شان نقش اساسی ایفا کنند.

    وی در پاسخ به این سوال که اگر علامه طباطبائی امروز بودند، چه اولویتی داشتند، گفت: درست است که در جامعۀ ما عمدتاً به بازخوانی آراء بزرگان اکتفا می شود و در شناساندن و بازکردن آراء آن ها به جامعۀ علمی کمتر اقدامات صورت می گیرد؛ امّا این کاری است که بر دوش اهل علم و رسانه ها است. به نظر من اگر علامه طباطبائی امروز حاضر می بودند، باز توجه شان به مقتضیات روز و معرفی هر چه بیشتر اسلام می بود. جلسات مکرر ایشان با هانری کُربن شاهد واضحی بر این ادّعا است.

    مرحوم علامه طباطبایی، معاد مرحوم صدرالمتألهین را قبول نداشت؛ چون با ظواهر آیات تطبیق نمی کرد

    گلشنی افزود: متأسفانه من توفیق مجالست با ایشان را نداشتم، امّا غالب آثار ایشان را مطالعه کرده ام و از آرا و سلوک عارفانۀ ایشان لذت می بردم. من به علت عدم مجالست با حضرت استاد خاطرۀ زنده ای از ایشان ندارم، امّا آن چه را که بعضی از شاگردان مبرّز ایشان، نظیر استاد مطهری(ره) و آیت الله سبحانی در کتاب های شان خاطره گونه از ایشان نقل کرده اند خوانده ام. مثلاً در مورد معاد جسمانی استاد مطهری می فرمایند: «من وقتی بعضی از مسائل را از آقای طباطبائی سؤال می کردم، می دیدم ایشان به بعضی از آیات قرآن که می رسند به اجمال می گذرند و حرفی نمی زنند. می گفتند حقیقتش این است که من در بعضی موارد غیر از این که بگویم تسلیم مقاصد واقعی قرآن هستم، راه دیگری ندارم. بحث راجع به مسأله معاد و این قبیل چیزها بود. یعنی برای خودم آن قدرها مطلب مکشوف نیست و حالتی که برای خودم احساس می کنم این است که باید تسلیم مقاصد قرآن باشم.

    همین طور آیت الله العظمی سبحانی می فرمودند: «ایشان [علامه طباطبایی] هیچ وقت معاد را تدریس نمی کرد. به خاطر دارم هنگامی که خدمت شان اسفار می خواندیم، وقتی به مبحث معاد رسیدیم درس را تعطیل کردند. علَت را هم هیچ وقت بیان نکردند. فقط تنها چیزی که ما توانستیم کشف کنیم این بود که مرحوم علامه طباطبایی، معاد مرحوم صدرالمتألهین را قبول نداشت؛ چون با ظواهر آیات تطبیق نمی کرد.»

  • وحدت، رکن دین است/ مذاهب اسلامی مکمل یکدیگرند

    وحدت، رکن دین است/ مذاهب اسلامی مکمل یکدیگرند

    خبرگزاری مهر – گروه دین و اندیشه: دوازدهم تا هفدهم ربیع الاول و ایام ولادت نبی مکرم اسلام(ص) به عنوان هفته وحدت نامگذاری شده است. مسأله وحدت از دیرباز در امت اسلامی مطرح بوده و تلاش های فراوانی برای تقریب و همگرایی میان کشورهای اسلامی صورت گرفته است. اگرچه در این بین شاهد چالش هایی در تحقق امر وحدت داشته ایم و به لحاظ عملی این مهم تحقق کاملی نیافته است، اما تلاش های صورت گرفته نیز تا حدی رو به جلو و مثمر ثمر بوده است. در موضوع وحدت اسلامی با مولوی نذیراحمد سلامی، عضو اهل سنت مجلس خبرگان رهبری از استان سیستان و بلوچستان به گفتگو نشستیم که در ادامه می خوانید؛

    در عصر اخیر یعنی تقریبا ۱۲۰ سال گذشته دو موج برای وحدت اسلامی شکل گرفته که آغاز آن با فعالیت های سیدجمال الدین اسدآبادی بود که اولویت ایشان آگاهی دادن به امت اسلامی و احیای وحدت اسلامی بود با پیروزی انقلاب اسلامی، امام خمینی دوباره مقوله وحدت را احیا کردند

    مولوی سلامی در مورد جایگاه وحدت اسلامی در روند بیداری اسلامی عصر معاصر گفت: وحدت امت اسلامی یک اصل اساسی و یکی از آموزه های قرآن و سنت رسول اکرم(ص) است. وحدت درسی است که در طول زمان در برهه هایی مورد غفلت قرار گرفته است. در برهه هایی از زمان هم افرادی پیدا شدند که این درس و این آموزه دینی مغفول را احیا کنند. در عصر اخیر یعنی تقریباً ۱۲۰ سال گذشته دو موج برای وحدت اسلامی شکل گرفته که آغاز آن با فعالیت های سیدجمال الدین اسدآبادی بود که اولویت ایشان آگاهی دادن به امت اسلامی و احیای وحدت اسلامی بود. ایشان برای این منظور و در این راستا به کشورهای اسلامی مسافرت کردند و مقاله نوشته و مجلاتی مثل عروه الوثقی را تأسیس کردند. ایشان تا حدی موفق بودند که شاگردانشان محمدعبده و رشید رضا و در امتداد این خط، حسن البنا و جماعت اخوان المسلمین همه برای وحدت امت اسلامی تلاش کردند تا اینکه نوبت به جامعه الازهر و فردی مثل شیخ شلتوت رسید. علمای نامداری در تشیع هم برای این امر تلاش داشتند. مجله رساله الاسلام هم در جهت احیای وحدت تأسیس و منتشر شد.

    نماینده مردم سیستان و بلوچستان در مجلس خبرگان رهبری گفت: بعد از مدتی این سلسله منقطع شد و این درس به فراموشی سپرده شد تا اینکه با پیروزی انقلاب اسلامی، امام خمینی دوباره مقوله وحدت را احیا کردند. تلاش امام تا حدی موفق شد و این امر تا الان هم استمرار دارد. کنفرانس وحدت اسلامی و تأسیس مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی و تلاش های دیگری نیز برای وحدت امت اسلامی انجام شد.

    وی ادامه داد: آگاهی دادن نسبت به امت اسلامی و بیداری امت اسلامی بود که بعد از پیروزی انقلاب، در غرب آسیا و غرب آفریقا و شرق اوسط تحولاتی به وجود آورد. انقلاب هایی در این میان رخ داد که نتیجه بیداری اسلامی بود، اما خیلی به موفقیت نرسیدند به این دلیل که این تحولاتی که در چند کشور به وجود آمد، رهبر با کفایتی نداشت و نتوانستند به پیش بروند.  

    مولوی سلامی افزود: در شکل گیری انقلاب، عناصر متعددی نقش داشت، اما عنصر مهم آن وجود عناصر مذهبی و وجود خود حضرت امام(ره) بود. ولی در سایر انقلاب های منطقه پس از پیروزی انقلاب، به دلایلی جریان مذهبی کنار زده شدند و این انقلاب ها مصادره شد. در انقلاب ایران هم خیلی تلاش شد که جریان انقلاب منحرف شود، اما کفایت و رهبری داهیانه حضرت امام موجب شد که امکان انحراف انقلاب و تصاحب آن توسط عناصر بیگانه، مسدود شود.

    وی در مورد الگوی مطلوب تقریب از منظر اهل سنت گفت: به لحاظ نظری همان مطالبی که ما در قرآن و سنت رسول الله و سیره ائمه داریم، مطالبی گفته شده و اینها کفایت می کند به شرطی که ما به سراغ آن برویم و این آموزه هایی که از قرآن و سنت پیامبر و ائمه داریم را بیاموزیم. به لحاظ نظری ما مستغنی هستیم یعنی نیازی به چیز دیگری نداریم. به لحاظ نظری به اندازه کافی بحث و توصیه داریم و آیات و روایاتی داریم که هیچ نیازی به مطالب دیگر یا جدیدی نداریم.

    مولوی سلامی گفت: اما به لحاظ عملی الگویی که ما در نظر داشتیم، باشد شکل اجرایی به خود بگیرد و این توصیه ها و آیات و سیره، شکل اجرا شود. من معتقدم ما در این موضوع هنوز در نیمه راه هستیم و هنوز نتوانسته ایم این آموزه ها را در رفتار و کردار خود، تحقق ببخشیم. لذا نیاز است برای اینکه ما جنبه عملی وحدت را به اکمال و اتمام برسانیم، به این آموزه ها عنایت و توجه بیشتری داشته باشیم و سعی کنیم اینها را در عرصه عمل، اجرایی کنیم.

    کفر اساساً مخالف با اسلام و پیشرفت امت اسلامی است لذا وحدت که یکی از عناصر موثر پیشرفت امت اسلام است با مخالفت و سنگ اندازی دشمنان همراه است

    وی در مورد چالش هایی که مانع تحقق عملی وحدت می شود، گفت: من معتقدم در تحقق عملی وحدت دو سطح چالش های درونی و بیرونی داریم؛ چالش های بیرونی دشمنان امت اسلامی هستند. هر عاملی که موجب رشد و بقا و استمرار امت اسلامی باشد، دشمنان با آن مخالفت می کنند و نمی گذارند امت اسلام به جایی برسد که بتواند ایده و نظریه عملی خود را محقق کند. آنها همیشه با عناوین و انحای مختلف در تلاش هستند و نمی گذارند امت اسلامی عملاً به وحدت برسد. کفر، اساساً مخالف با اسلام و پیشرفت امت اسلامی است، لذا وحدت که یکی از عناصر موثر پیشرفت امت اسلام است با مخالفت و سنگ اندازی دشمنان همراه است.

    نماینده مردم سیستان و بلوچستان در مجلس خبرگان رهبری ادامه داد: در بُعد داخلی هم تنگ نظری ها و افراطی گرایی ها، عدم وسعت دید، عدم سعه صدر و تفریط و افراطی که میان مذاهب اسلامی وجود دارد، عواملی هستند که نمی گذارد امت اسلامی عملاً به وحدت مطلوب برسد.

    وی افزود: راه عملی برای رسیدن به تقریب و وحدت این است که ما از طریق کلیه کسانی که می توانند در این زمینه نقش آفرینی کنند، مانند روحانیون، مراکز دانشگاهی، حوزه های علمیه، اساتید دانشگاه، منبری ها و… به جامعه در دو عرصه آگاهی دهیم؛ یکی در ارتباط با انتقال آموزه ها و گنجینه دینی در رابطه با وحدت به توده مردم تلاش کنیم؛ دوم اینکه باید به امت اسلامی در رابطه با توطئه دشمنان آگاهی بدهیم. به تعبیر دیگر باید دشمن شناسی را به جامعه منتقل کنیم. ما باید این دو مسئله را به نسل های بعدی انتقال بدهیم.

    همه مذاهب اعم از حنفی، شافعی، حنبلی، شیعه و… سعی کنند مکمل یکدیگر باشند. باید با حفظ تشخص ها و تفاوت ها مکمل هم باشیم. می توانیم تفاوت ها را حفظ کنیم اما تلقی ما این باشد که این مذاهب مکمل هم هستند

    مولوی سلامی گفت: پس از دو مسئله آگاهی دادن در مورد آموزه های دین در مورد وحدت و دشمن شناسی، باید سعی کنیم که همدیگر را تحمل کنیم. همه مذاهب اعم از حنفی، شافعی، حنبلی، شیعه و… سعی کنند مکمل یکدیگر باشند. باید با حفظ تشخص ها و تفاوت ها مکمل هم باشیم. می توانیم تفاوت ها را حفظ کنیم، اما تلقی ما این باشد که این مذاهب مکمل هم هستند. اگر ما تفاوت ها را حمل بر عداوت و دشمنی نکنیم و در مواردی که با هم اتفاق داریم، معاون و مساعد و کمک یکدیگر باشیم، شرایط دیگری رقم خواهد خواهد. اگر در موارد اختلافی یکدیگر را معذور بدانیم و اختلافات را به نحو احسن طبق موازین دینی و سنت پیامبر و ائمه مدیریت کنیم می توانیم سریع تر و بهتر به وحدت مطلوب برسیم.

    وی در مورد وضعیت سیاسی کشورها در مقوله وحدت و سیاست های اتخاذ شده در قبال مسئله وحدت گفت: سیاست ها معمولاً تابع و نتیجه تصورات مذهبی هستند. دشمن در این زمینه هم طوری طراحی و برنامه ریزی کرده است که منافع امت اسلامی را به طبقات متفاوت تقسیم کرده است. دشمن طوری برنامه ریزی کرده که مصالح یک کشور اسلامی را در مضار یک کشور اسلامی دیگر طراحی کرده است. مسیر را چنان پیش برده که بعضی کشورهای اسلامی مصلحت خود را در ضرر کشورهای اسلامی دیگر می بینند. این طراحی دشمن است وگرنه آنچه برای یک کشور اسلامی مصلحت است برای سایر کشورها هم مصلحت خواهد بود. ما باید از این منظر نگاه کنیم که مصلحت یک کشور اسلامی عین مصلحت همه کشورهای اسلامی است. لذا اختلاف در سطوح سیاست تابع این برنامه دشمن است.

    مولوی نذیر احمد سلامی ادامه داد: تنها راه برون رفت از این بحران و مقابله با این توطئه این است که ما باید به تمام توده ها این آگاهی را بدهیم که مصلحت امت اسلام مسئله ای واحد است. چیزی که مصلحت است برای همه مصلحت است و آنچه ضرر و زیان دارد برای همه امت اسلام ضرر دارد. دشمن می خواهد این امر را برای امت اسلامی مبهم کند.

    وی افزود: مسئله وحدت یک مصلحت آنی و یک مصلحت سیاسی نیست، بلکه یک رکن و یک اصل دینی است. مردم باید بدانند که وحدت یک امر دینی است و به نفع امت اسلام است. عملاً ما هرگز این مسئله را به اجرا در نیاورده ایم.

    مولوی سلامی در ارزیابی راهکارهای اجرایی تحقق وحدت مانند کنفرانس وحدت اسلامی گفت: راهکارهایی متعددی برای امر وحدت اندیشیده شده که یکی از آنها برگزاری کنفرانس وحدت و تأسیس مجمع جهانی تقریب است. متأسفانه این کار را فقط ایران دنبال می کند. دیگر کشورها در این رابطه بی تفاوت هستند و اقدامی در این زمینه ندارند. NGOها و احزاب سیاسی و… در کشورهای اسلامی، مسئله وحدت را می پذیرند و بعضی از آنها در کنفرانس وحدت هم شرکت می کنند، اما اینکه خودشان متصدی این امور باشند، اینگونه نیست.

    ما باید اهل سنت را در این کنفرانس مشارکت دهیم تا اینکه بیایند و ببینند که مسائلی که پایگاه های شایعه پراکنی و شبکه های معاند، مطرح می کنند، دروغ است. آنچه که این شبکه ها در مورد ایران تبلیغ می کنند، در داخل ایران اینگونه نیست

    نماینده مردم سیستان و بلوچستان در مجلس خبرگان رهبری گفت: زمانی ما می توانیم موفق شویم و در امر تقریب به مطلوب نهایی برسیم که بقیه احزاب و جریان ها در کشورهای اسلامی، به این نتیجه برسند که خودشان امر وحدت را جدی بگیرند و همچنان که مردم ایران برای کنفرانس وحدت هزینه می کنند، در کشورهای اسلامی مثل پاکستان، مصر، ترکیه، کشورهای خلیج فارس و… کنفرانس وحدت با تصدی گری احزاب دینی آن کشور انجام شود. تا زمانی که این کشورها خودشان متصدی این اقدام نباشند فکر نمی کنم ما خیلی به نتیجه برسیم.

    وی ادامه داد: در مورد کنفرانس وحدت پیشنهاد من این است که افرادی که در این کنفرانس شرکت می کنند و دعوت می شوند، تکراری نباشند. ما دیده ایم علمایی که در کنفرانس شرکت می کنند، اکثراً از سوریه، لبنان و عراق اند و علمای اهل سنت کمتر بوده و شیعیان بیشتر هستند. باید سعی کنیم اهل سنت را هم مشارکت دهیم و آنها را دعوت کنیم. از علمای کشورهایی مثل شبه قاره هند، بنگلادش، پاکستان و ترکیه و… دعوت کنیم و اهل سنت را در این کنفرانس مشارکت دهیم تا اینکه بیایند و ببینند که مسائلی که پایگاه های شایعه پراکنی و شبکه های معاند، مطرح می کنند، دروغ است. آنچه که این شبکه ها در مورد ایران تبلیغ می کنند، در داخل ایران اینگونه نیست.

    نماینده مردم سیستان و بلوچستان در مجلس خبرگان رهبری افزود: من معتقدم اگر ما افرادی را که پایگاه مردمی هم دارند، دعوت کنیم از اینکه هر سال افراد تکراری را دعوت کنیم، کنفرانس موثرتر خواهد شد.

    مولوی سلامی در پایان گفت: دعای ما این است که کنفرانس وحدت موفق شود و هر چه زودتر به مطلب نهایی برسد تا هر چه زودتر ما یک وحدت الگویی را از اینجا به جهان صادر کنیم و کشورهای اسلامی از ما در امر وحدت الگو بگیرند.