برچسب: داستان

  • به یاد سایه ملخ

    به یاد سایه ملخ

    خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ:

    در روزهای همه‌گیری ویروس کرونا بسیاری از صفحات مجازی آکنده از پیام‌ها و تحلیل‌هایی با موضوع این بیماری فراگیر شده است. از صفحاتی شامل دشنام و حرف‌های عصبی تا صفحاتی که دعوت به شادی می‌کند و مطالعه کتاب! در این میان معدود صفحات و افرادی را می‌توان یافت تا روایت‌هایی داستانی و کوتاه درباره وجوه اجتماعی و فرهنگی این بیماری تولید و منتشر کرده باشد. محمد رضا بایرامی نویسنده صاحب سبک معاصر در روایتی داستانی و کوتاه که به نظر می‌رسد مستند نیز هست، نگاهی به وجوه مختلف مواجهه مردمی با این بیماری انداخته است؛ نگاهی که به تعبیر خود او میان منِ خوش‌بین و بدبین راوی در حال حرکت است. متن این روایت داستانی که نسخه‌ای از آن برای انتشار در اختیار مهر قرار گرفته است را در ادامه می‌خوانید:

    یک هفته بود که دنبال اسپری ساده‌ای مثل سالبوتامول می‌گشتم. حالا و بعد بیست روزی مراقبت، معلوم شده بود تب ناگهانی فقط تب ناگهانی بوده و ربطی به چیزهای دیگر نداشته! ولی سرفه این رفیق همیشگی کم نشده بود و باید فکری برای کاهشش می‌کردم به خصوص از جهت مردم‌داری و یا به عبارت دقیق‌تر، مردم نیازاری. وقتی می‌آمد، انگار خمپاره ۱۲۰ منفجر می‌شد بین جماعت. هرکس به سویی می‌گریخت تا ترکش نگیردش. ماسک هم که نداشتم! سالبوتامول اما پیدا نمی‌شد. انگار بذرش را ملخ خورده بود، با این‌که ملخ‌ها هنوز مشغول خوزستان بودند و جلوتر یا بالاتر نیامده بودند.

    رفتم داروخانه‌ی جلوی باغ سیب محله‌مان. در میان انبوه درخواست کنندگان ماسک و “نه” شنوندگان، صدایم را بردم بالا و ضمن نشان دادن نسخه، به متصدی پذیرش که بعد فهمیدم مسؤول داروخانه هم هست گفتم: این دو تا رو دارید؟ خیلی لازمه!

    ماسک و عینک، چیزی از صورتش باقی نگذاشته بود ولی باز معلوم بود که گیج می‌زند. حسابی! چشمانش دودویی کرد و دهانش هم گویا جنبید بی آن‌که چیزی شنیده شود. به جای او اما، صدای دیگری گفت: دروغگو! می‌خوای بدم آزمایشگاه و اگه درست نگفتی با دست‌بند ببرندت دادگاه؟

    با تعجب برگشتم جوابش را بدهم. دیدم جوانی است و با من هم نیست و با مسؤول داروخانه است خطابش. چه خبر بود!؟ کم کم متوجه شدم او به عنوان مشتری وارد داروخانه شده و ضدعفونی کننده‌ی دست خریده و حالا کاشف به عمل آمده تقلبی است و داروخانه هم زیر بارش نمی‌رود و یا می‌گوید خبر نداشته! جوان هم پیازداغش را زیاد کرده بود که از کجا معلوم سرطان‌زا نباشد؟ و او را کشیده بود زیر اخیه: ” تو که دکتری! عوارض “تولوئن” رو می‌دونی! “

    به جز جناب دکتر مسؤول، سه چهار خانم نسخه‌پیچ و فروشنده هم بال بال می‌زدند تا بلکه از دست مرد که حالا معلوم می‌شد تعزیراتی است، قسر در بروند. بازخواست تشرآمیز اما تمامی نداشت.

    “ماسک‌هاتونو کجا گذاشتین؟ “

    “ماسک!؟ ماسک‌مون کجا بود آقا؟ ماسک نداریم که. “

    مرد با اطمینان گفت: “پس چرا به مردم گفتی ساعت یازده بیان!؟ “

    “کی گفته؟ “

    درهمین وقت پیرزنی مثل خروس بی‌محل وارد شد: “ببخشید ماسک اومد؟ “

    یکی از زن‌ها جواب داد نه مادر!

    خانم پیر اما دست بردار نبود: “دیر اومدم؟ تموم شد؟ “

    نه! اصلاً نیومده!

    وسط این دعوا، دوباره دفترچه را کردم تو چشم مسؤول! نگاه کرد و سرِ گیجش را تکان داد که یعنی داریم. نفس راحتی کشیدم. دوندگی خطرناکِ از تهران شروع شده، تمام شده بود. خدا را شکر. دفترچه را داد دست خانمی. خانمه رفت پشت قفسه‌ها و گم شد.

    جوان تعزیراتی بدون اجازه پیچید آن طرف پیشخوان و شروع کرد به گشتن و هم زدن. دنبال ماسک بود احتمالاً. پیدا نکرد. رفت بیرون.

    خانمه برگشت. مرا نگاه کرد.

    “مال شما بود؟ “

    “بله! “

    ” نداریم آقا! “

    ” اون آقا که چیز دیگه‌ای گفت! “

    جواب نداد. دفترچه را گذاشت جلوی مقام مسؤول که حالا به نظر می‌آمد برعکس دیالوگ آن فیلم قدیمی دوئلِ احمدرضا درویش، مقام دارد و مسؤولیت نه!

    جوان تعزیراتی برگشت. مسؤول داروخانه حواسش به او بود، اما به من گفت: “فقط یکشو داریم! آبیه! نارنجیه که اصلیه، نیست! “

    گفتم: همون یکی رو بده! “

    می‌دانستم همین فرصت نیم‌بند هم ممکن است دیگر به دست نیاید و یاد حکایت مرد به حج رفته و قاضی و حاکم می‌افتادم و ترفندی که برای رهایی امانت از خیانت اندیشیده می‌شد!

    مرد جوان باز هم رفت بیرون. معلوم نبود چرا این‌قدر بیرون‌روی دارد. برخی از مردمِ در جست‌وجوی ماسکی که مرتب داخل می‌شدند، فهمیده بودند چه خبر است. یکی‌شان یواشکی دمت گرمی گفت قبل بیرون رفتن.

    مسؤول داروخانه دفترچه‌ی مرا برگرداند: برو جای دیگه! آبیه رو اگه بدم، برگ دفترچه رو می‌کنم ها!

    گفتم: بکن! نکندی هم آزاد حساب کن!

    این بار خودش رفت پی گشتن. جوان تعزیراتی دوباره داخل شد. تازه فهمیدم چرا هی بیرون می‌رفته: ماشینت کجاست؟

    قاطع و مچ‌گیرانه پرسیده بود.

    آقای دکتر، دفترچه‌ی من به دست، یخ کرد انگار: ماشین!؟ ماشین ندارم!

    “تو ماشین نداری!؟ باور کنم؟ بازم دروغ می‌گی! “

    “منظورم اینه ماشین نیاوردم! ماشینم تو خونه ست! “

    “یعنی تو این وضعیت که همه از وسیله شخصی استفاده می‌کنن، با تاکسی اومدی!؟ ببین! به پیشونی من نگاه کن! چیزی نوشته!؟ “

    بدجوری دکتر را انداخته بود گوشه‌ی رینگ. دوباره رفت بیرون. غرق فکر شدم و آواره بین تصویر و تحلیل. “من خوش بین”، مرد جوان را حماسه‌ای می‌یافت سیمرغ‌وار که پرش را آتش زده بودند و گویی ناگهان از میان اساطیر سر رسیده بود برای نجات مردم. همان اول واگیری، تنها ماسک فیلتردارم را سر اسکندری تهران به ۴۵,۰۰۰ تومان ناقابل خریده و بعد، آن را هم نیافته بودم دیگر. حالا شاید اوضاع بهتر می‌شد.

    “من بدبین” اما می‌گفت این ترساندن فقط برای بالا بردن نرخ معامله است. آخرش می‌نشینند و تفاهم‌نامه‌ی نانوشته‌شان را امضا می‌کنند و دوتایی می‌خندند به ریش ما مردم. تازه، چه کسی قادر است جلوی مافیای با تجربه و آموزش دیده و جاافتاده‌ی دارو و اقلام پزشکی را بگیرد؟

    من خوش بین داد زد ناجی!

    من بدبین گفت کاسب و به عنوان مضاف الیه، کلماتی مثل تحریم و جنگ و سیل و زلزله و کرونا و همه چی را هم به مضاف کاسب افزود. معلوم بود عصبانی است.

    من خوش‌بین اما تسلیم بشو نبود. حضور ناگهانی مرد در این شرایط ناامیدی و در حالی که دولتمردان هی قول بهتر شدن اوضاع را می‌دادند یا دم از تولید و کشف اقلام احتکار شده می‌زدند و با این حال در سطح کشور هیچ جا ماسکی پیدا نمی‌شد، جالب بود. حس خوشایندی ایجاد می‌کرد که تا مدتی معلوم نبود از کجا می‌آید تا این‌که من خوش‌بین یاد “سایه ملخ” افتاد و دریافت به نوعی قبلاً تجربه و زندگی کرده این حس را. ملخ‌ها به عنوان نمادی از جنگ در سال ۵۹ به کشور حمله می‌کردند تا همه چیز را نابود سازند. مردم دست خالی هم هرچه‌قدر سعی می‌کردند با آن‌ها مقابله کنند، موفق نمی‌شدند. آخرش هم خسته و ناامید و درمانده، تکیه می‌دادند به دیوارها و با حسرت و اندوه بی‌پایان، نابودی مزارع‌شان را نگاه می‌کردند تا این‌که ناگهان می‌شنیدند صدای خوش پرندگانی را و سر بالا می‌آوردند و می‌دیدند دسته‌ی کاکلی‌ها از راه رسیده‌اند و مشغول شکار ملخ‌ها هستند و ورق در حال برگشتن است!

    من خوش‌بین می‌گفت در این لحظات سخت، نباید نیمه‌ی خالی لیوان را دید. حقه‌بازها، دزدها و کسانی که از مرگ بیزینس می‌ساختند، همواره وجود داشتند. اما آدم‌های شرافتمند و مسؤول هم همچنان بودند. پزشکانی که جان خودشان را به خطر انداخته بودند و پرستارانی که به راستی می‌درخشیدند. حتی آن بیمار میدان انقلاب هم قبل از این‌که کرونا از پای دربیاوردش، مسوولانه به دیگران گفته بود به من نزدیک نشوید و مریضم! و درود به شرفش!

    مرد جوان بیرون بود و من خوش‌بین می‌خواست چیزی بگوید اما من بدبین زرنگی کرد در آغاز دیالوگ بیرونی. به دکتر داروخانه گفت:

    “گیر بد گرگی افتاده‌ی داداش! این بابا اگه اهل خلاف باشه، حسابی بار خودشو می‌بنده تو همین یکی دو ماه! “

    دکتر آن‌قدر حواسش پرت بود که گمانم حتی متوجه نشد دقیق چه می‌گویم. شاید هم می‌خواست جواب بدهد که باز جوان وارد شد برای رها کردن آخرین تیر ترکشش: “ماشین نقره‌ای رو می‌گم ها! گفتم که بدونی تا کجاشو می‌دونم! “

    من خوش بین دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. داد زد ای والله!

    دکتر انگار وا رفت. دفترچه و سالبوتامول را گذاشت جلویم بی‌آنکه برگه را بکند. دو بار یادآوری کردم تا موفق بشوم هفده و پانصد هزار تومانش را بدهم.

  • تعطیلی مراکز فرهنگی هنری کماکان ادامه دارد

    تعطیلی مراکز فرهنگی هنری کماکان ادامه دارد

    به گزارش خبرگزاری مهر، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سومین اطلاعیه خود از تداوم تعطیلی مراکز فرهنگی و هنری کشور ادامه داد.

    متن اطلاعیه مرکز روابط عمومی و اطلاع‌رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به شرح ذیل است:

    «ضمن قدردانی از ملت بزرگ ایران و اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه در رعایت نکات بهداشتی و عمل به توصیه‌های بهداشتی پیشگیرانه و همچنین همراهی شایسته فعالان و صنوف فرهنگی و هنری، بدینوسیله اعلام می‌شود نظر به مصوبات ستاد ملی مبارزه با کرونا و مشورت صنوف دست‌اندرکار فرهنگی، باتوجه به پایدار بودن شرایط انتقال این بیماری، تعطیلی تمامی برنامه‌های فرهنگی، هنری و سینمایی سراسر کشور تا یک هفته دیگر (۲۲ /۱۲ / ۹۸) ادامه دارد.

    لازم به ذکر است نحوه ادامه برنامه‌ها پس از تاریخ یاد شده و بر اساس مصوبات ستاد ملی مبارزه با کرونا اطلاع‌رسانی خواهد شد.»

  • چرا کتاب‌تازه‌ام در این روزهای ایران منتشر شد

    چرا کتاب‌تازه‌ام در این روزهای ایران منتشر شد

    به گزارش خبرنگار مهر، تازه‌ترین اثر رضا امیرخانی با عنوان «نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ» از سه‌شنبه گذشته از سوی نشر افق منتشر شده است. این نویسنده در یادداشتی کوتاه که برای انتشار در اختیار مهر قرار داده است درباره این کتاب و علت تألیف و انتشارش توضیحاتی ارائه کرده است. این یادداشت که در اختیار خبرگزاری مهر قرار گرفته است به شرح زیر است:

    نیم‌دانگ، چرا الان!؟

    در روزگاری که مردم به مصیبتی سترگ گرفتارند، چرا باید کتاب منتشر کرد؟ تلاش خواهم کرد که موضوع را در نگاه خودم باز کنم.

    پرروشن است که در این شرایط به توصیه‌ی پزشکان گرد هم نمی‌آییم، پس کتاب هیچ مراسمی نخواهد داشت. در به‌ترین حالت بسیار امیدوارم که از درگاه‌های مجازی کتاب را بتوانیم بدون نیاز به تردد در خانه به دست مخاطب برسانیم؛ اگر نه در نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی…

    سال‌ها پیش در شرمی مبهم اولین کتاب را برای اولین مخاطب پی‌گیر امضا کردم… و بعدتر مثل بسیاری از شرم‌های نخستین، آن شرم فروریخت و در رسم امضا هم شرکت کردم، چرا که آن را فرصتی برای هم‌نفسی با مخاطب می‌دانستم. حالا در این شرایط به طور طبیعی موضوع هم‌نفسی هم منتفی است. به امضای اینرنتی هم به همین دلیل بی‌اعتقادم و آن را بلاوجه می‌دانم.

    پس کتاب در سکوت متولد می‌شود.

    قبل‌تر هر که سر در حساب و کتاب داشت، توصیه کرد که حالا وقت انتشار نیست. در این بلاروزگار که فروش کتاب نصف و کم‌تر از نصف شده است، باید دست به عصا حرکت کرد.

    باید صبر کرد تا بازار رونق بگیرد و کتاب جان بگیرد. از آن سو نمی‌توان رونمایی گرفت و مراسم گرفت و دانش‌گاه رفت و…

    من اما به این نتیجه رسیدیم که کتاب منتشر شود به رغم نصیحت ناصحان… در روزگارِ خوشی صنعت نشر، میهمان سفره‌ی کتاب‌فروشی‌ها و خلوت مردم بودیم، حالا هم در ایام ناخوشی باید کنارشان باشیم… والا مبتکر مناسک نشر ۹۹ چه تفاوت دارد با محتکر ماسک اِن ۹۵!

    اگر همین «نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ» بتواند فقط برای دقایقی خواننده‌ای را از هراسِ بیماری دور نگه دارد، من و ناشر سود خود را برده‌ایم…

  • خدمتکار و پروفسور چاپ سیزدهمی شد

    خدمتکار و پروفسور چاپ سیزدهمی شد

    به گزارش خبرنگار مهر، نشر آموت برا ی سیزدهمین نوبت رمان «خدمتکار و پروفسور» اثر یوکو آوگادا را روانه بازار کتاب کرد.

    داستان این رمان درباره زن جوانی است که پرستاری از پروفسور پیری که نابغه‌ی ریاضیات است را به عهده می‌گیرد. پروفسور در سانحه‌ای حدود هفده سال پیش از شروع داستان، حافظه‌اش را به طرز عجیبی از دست داده است؛ او قادر به یادآوری تنها هشتاد دقیقه است و بعد از سپری شدن این زمان همه آنچه را که پیش آمده از یاد می‌برد. تنها چیزی که به یاد می‌آورد اعداد و معادلات سخت ریاضی است و بخشی از خاطراتی که به ۱۷ سال قبل باز می‌گردد.

    «یوکو اوگاوا» ریاضی دان و نویسنده ژاپنی تاکنون بیش از سی رمان نوشته و منتشر کرده است.

    رمان «خدمتکار و پروفسور» * با نام اصلی «معادله محبوب پروفسور» در سال ۲۰۰۴ منتشر و بلافاصله مبدل به پرفروش‌ترین کتاب سال ژاپن گردید. این رمان در سال ۲۰۰۸ به انگلیسی ترجمه شد. در سال ۱۳۹۱ برای اولین بار توسط «کیهان بهمنی» به فارسی برگردانده و توسط نشر آموت منتشر شد.

    این رمان در چاپ تازه با قیمت ۳۳ هزار تومان منتشر شده است.

  • داستانی بلند برای فهم جان و جهان نوجوانان امروزی

    داستانی بلند برای فهم جان و جهان نوجوانان امروزی

    به گزارش خبرنگار مهر، رمان نوجوانانه «رونی یک پیانو قورت داده» اثر تیمور آقامحمدی به تازگی از سوی نشر سوره مهر روانه بازار کتاب شده است. مسعود فلاح از نویسندگان معاصر در یادداشتی که در ادامه می‌خوانید به این اثر نگاهی انداخته است:

    این روزها پیدا کردن یک رمان ایرانی مناسب برای نوجوان‌ها کار ساده‌ای نیست؛ ویترین کتابفروشی‌ها مملو از آثار خارجی است و داستان‌های فارسی در اقلیتند؛ اما این همه ماجرا نیست. آیا کیفیت آثار خارجی بر آثار ایرانی برتری دارد!؟ اگر همیشه به این شکل نیست، پس دلیل دشواری یافتن یک رمان ایرانی خوب برای نوجوانان چیست؟

    دوست دارم با نزدیک شدن به نوروز کتابی را معرفی کنم که شیرینی عید و تعطیلاتش را برای نوجوان‌ها و حتی پدران و مادران دو چندان کند. به تازگی رمان «رونی یک پیانو قورت داده» نوشته تیمور آقامحمدی از سوی انتشارات مهرک (سوره مهر کودک و نوجوان) برای رده سنی بالای ۱۳ سال منتشر شده که من به دلایل زیر آن را پیشنهادی ارزشمند برای این گروه سنی می‌دانم.

    این رمان روایت زندگی دختری به نام «رونی» است که دغدغه‌های مشترک بسیاری با دختران ۱۳ و ۱۴ ساله امروز ایران دارد. شخصیت جذاب و خاص رونی، او را به دختری بدل می‌کند که می‌کوشد به تنهایی از عهده مشکلات زندگی‌اش بربیاید، روی پای خود بایستد و با پذیرش شرایط جدید زندگی، آن را به درستی مدیریت کند؛ او از مسائل روزمره و پیش پاافتاده برخی از نوجوان‌ها مثل چاقی و لاغری، سبزی و سفیدی پوست و… عبور می‌کند و می‌خواهد «یک رونی واقعی» باشد. مسیر تغییر شخصیت اصلی از «اولیه» به «ثانویه»، ماجراهای جذاب با حضور شخصیت‌های مختلف و جالب در پی دارد. رونی پنجره‌ای به جهانی تازه به رویمان می‌گشاید و اجازه می‌دهد به جزئیات آن با نگاهی متفاوت بنگریم.

    شخصیت‌های گوناگون داستان به‌خوبی معرفی می‌شوند و خواننده می‌تواند ارتباطی مناسب با کاراکترهای رمان برقرار کند؛ خانواده صمیمی سه نفره (رونی، پدر و شاهرخ)، استاد جمشیدی، منشی آموزشگاه موسیقی با شال‌های رنگی که بعدها به شکلی نامحسوس به مریم، عضو چهارم خانواده تبدیل می‌شود، عمه‌ای دلسوز و شخصیت‌های خاص گروه ۴ نفره موسوم به «سه کله پوک». تنوع شخصیت‌ها و رعایت نکته «نیاز و خواسته» در روند تکوین داستان، آن‌ها را به افرادی پویا و مؤثر در روایت کل رمان تبدیل کرده است. نگاه کنید به شخصیت جالب و بامزه پدر رونی که کارهای شگفت‌انگیز و عجیب می‌کند و هر دفعه باعث غافلگیری دخترش می‌شود یا استاد جمشیدی که با حضور در زندگی رونی، او را در مسیری تازه قرار می‌دهد، یا حتی شخصیت مادر رونی که سه سال پیش درست روز تولد او از دنیا رفته با بچه‌ای در شکم.

    از دیگر نکات ارزشمند رمان «رونی یک پیانو قورت داده»، معرفی کتاب‌ها و موسیقی‌های مختلف و مناسب سن نوجوانان همراه با شناسه دقیق آنهاست؛ اما این تنها یک معرفی ساده نیست. نویسنده کوشیده در این معرفی، روند تغییر سلیقه رونی با حضور استاد جمشیدی از موسیقی‌های پاپ و راک خارجی به موسیقی سنتی ایرانی و کلاسیک اروپایی و از رمان‌های خارجی نازل به شعر و داستان خوب ایرانی نشان داده شود؛ حتی در این مسیر ما با حضور مستقیم و غیرمستقیم غلامرضا بکتاش، شاعر کودک و نوجوان روبه‌رو هستیم. او و آثارش در پسِ زندگی رونی قرار دارد و در بخشی از تغییر شخصیت او سهیم است.

    در این کتاب تکه‌های جذابی هم وجود دارد که مخاطب را درگیر خودش می‌کند: در برخی از فصل‌ها جملات قصار جالبی به کار رفته که جای تأمل دارند مثلاً «تکرار اگر تو را نکشد حتماً روحت را خواهد خورد»، «هر کاری که از تو خواستند برای اولین بار بد انجام بده تا دیگر بی خیالت شوند» و یا «یارو یک‌عمر نان و پنیر می‌خوره که مبادا روزی نون و پنیر بخوره» و… که رونی سعی می‌کند به این مفاهیم در زندگی روزمره خود بیندیشد؛ همچنین پرداختن به موضوع ملالت‌بار هدیه‌بردن و کادوآوردن‌های جبری و بی‌روح، که امروزه موجب کاهش رفت‌وآمدها شده؛ و نیز اهمیت‌دادن به نیاز و خواسته آنانی که دوستشان داریم (ترجیح‌دادن خرید پیانو به‌جای خریدن خودرو توسط پدر).

    در پایان مطالعه این کتاب را نه تنها به نوجوانان بلکه به والدین نیز توصیه می‌کنم. برای فهمِ جهان نوجوان امروز و نزدیک‌شدن به آنان، خواندن دقیق داستان‌های ایرانی از این دست می‌تواند کارساز باشد؛ چرا که «رونی یک پیانو قورت داده» فقط یک داستان نیست، بلکه یک کتاب آموزشی هم محسوب می‌شود. یکی از نکات آموزنده آن عبارت است از این‌که هر کسی باید هم غذای جسم و هم غذای روح (کتاب، موسیقی، فیلم و…) مناسب سن خود را انتخاب کند، اشتباه در انتخاب آن می‌تواند به یک فاجعه ختم شود، همان‌گونه بهار (یکی از شخصیت‌های محوری رمان) را در موقعیتی قرار می‌دهد که می‌خواهد به زندگی خود آسیب بزند. هر کس غذا و کتاب خودش را باید انتخاب کند، اگرنه «رودل» می‌کند.

    مواردی که برشمردم و آن‌هایی که مخاطب با خواندن به آن پی خواهد برد، باعث می‌شود که بگویم از انتخاب این کتاب برای مطالعه در ایام تعطیلات، پشیمان نخواهید شد.

  • غیاب و ازهم پاشیدگی معنا چاپ شد/تحلیل دو رمان از گلشیری

    غیاب و ازهم پاشیدگی معنا چاپ شد/تحلیل دو رمان از گلشیری

    به گزارش خبرگزاری مهر، کتاب «غیاب و از هم پاشیدگی معنا در شازده احتجاب و آینه‌های دردار هوشنگ گلشیری» نوشته روح اله روئین به تحلیل و بررسی دو رمان شاخص شازده احتجاب و آینه‌های دردار از زنده یاد هوشنگ گلشیری می‌پردازد.

    روح اله روئین در مقدمه‌ی این کتاب بر ضرورت پرداختن مجدد به آثار گلشیری تأکید دارد و می‌گوید: ” از میان رمان‌های ایرانی شازده احتجاب اتفاقی ناب، هم در زبان، هم در شیوه‌ی پرداخت روایت و هم در شناختی که از شخصیت‌ها از درون بر می تابانَد، بسیار هوشمندانه و هندسی است. گلشیری در این رمان، از زبان رمان فارسی و اوج‌های آن تا آن زمان و بعد از آن عبور می‌کند و شگرد پدرانه داستان‌سرایی را آنگونه که ادوارد سعید می‌گفت پس پشت می‌گذارد و بر آن می‌شود تا در آینه‌های در دار هم این تفاوت را صورت بندی کند. این دو رمان هم برای گلشیری و هم برای رمان فارسی، دو اثر متفاوتند که هنوز هم می‌توانند مورد واکاوی قرار گیرند چرا که در برهه‌ای که انبوه متون داستانی نیم بند، عرصه را بر آثار پایه، بسته است، تردیدی نیست که باید به سمت گزینش آثار و معرفی دیگر باره آنها همت گمارد و آثاری را که هنوز هم مهره‌ی پشت را تسخیر می‌کنند، به خوانندگان راستین معرفی کرد. به قول کافکا” ما می‌بایست فقط آن دسته از کتاب‌ها را بخوانیم که ما را زخمی و جریحه دار می کنند…”

    کتاب «غیاب و از هم پاشیدگی معنا در شازده احتجاب و آینه‌های دردار هوشنگ گلشیری» از پنج بخش شامل زمان شازده احتجاب، در شازده احتجاب چه کسی روایت می‌کند؟، شکل، غیاب و از هم پاشیدگی اجزا، جادوی اشیا و آینگی در آینه‌های دردار تشکیل شده است.

    کتاب دو بخش مجزا دارد، بخش اول به بررسی شازده احتجاب از چند منظرِ زمان، راوی، شخصیت‌های به حاشیه رانده و جادوی اشیا می‌پردازد و بخش دوم با عنوان «آینگی در آینه‌های دردار» به ساخت روایی در آینه‌های دردار می‌پردازد.

    بخش‌های کتاب «غیاب و از هم پاشیدگی معنا در شازده احتجاب و آینه‌های در دار هوشنگ گلشیری» هر کدام سعی در آشکار کردن معنای متن دارند. در بخشی به شخصیت‌های حاشیه‌ای مثل فخری و مراد و … می‌پردازد و در بخش دیگر به شیوه‌ی تمرکز گلشیری بر اشیا و نمود شخصیت‌ها از طریق نمای اشیا.

    در فصل آینگی در آینه‌های در دار هم به بررسی شکل و شگرد روایت پردازی و گسست و پیوست روایت اصلی از طریق خرده روایت‌های درون متن پرداخته شده و اینکه چقدر این روایت‌های تو در تو در پردازش شخصیت‌ها از اهمیت برخوردار هستند.

    شازده احتجاب را با شگرد سیلان ذهنی بی تکرار و تکینه اش و آینه‌های دردار را با سرریز و وفور راوی‌های متنوع و تودرتویش می‌توان عرصه‌ی بروز شگردها و صناعت‌های رمان نویسی در ایران به حساب آورد.

    به گفته نویسنده ی کتاب، زمان در شازده احتجاب بسیار مهم است؛ اساساً سیلان ذهن که در شازده احتجاب نمود دقیقش را یافته است نوعی نگاه ویژه به زمان درونی و حسی از یک سو و پیشاگفتاریِ زبان از دیگر سو است.

    کتاب «غیاب و از هم پاشیدگی معنا در شازده احتجاب و آینه‌های دردار هوشنگ گلشیری» نوشته روح اله روئین در ۱۳۴ صفحه و به بهای ۳۰ هزار تومان و تیراژ سیصد نسخه از سوی انتشارات سیب سرخ راهی بازار نشر شده است.

  • اثری تازه از رضا امیرخانی منتشر شد

    اثری تازه از رضا امیرخانی منتشر شد

    به گزارش خبرنگار مهر، نشر افق تازه‌ترین اثر رضا امیرخانی را با عنوان “نیم دانگ پیونگ یانگ” روانه بازار کتاب کرد.

    امیرخانی طی سال جاری از سفرش به کشور کره شمالی در سال ۹۷ و نگارش اثری در قالب سفرنامه درباره این کشور خبر داده بود.

    این سفر نخستین سفر یک نویسنده ایرانی به این کشور محسوب می‌شود

    کتاب”نیم دانگ پیونگ یانگ” را نشر افق با قیمت ۵۰ هزار تومان عرضه کرده است.

  • ششمین جلسه محفل ادبی فیض به‌صورت مجازی برگزار شد

    ششمین جلسه محفل ادبی فیض به‌صورت مجازی برگزار شد

    به گزارش خبرگزاری مهر، در پی شیوع بیماری کرونا ششمین جلسه «محفل ادبی فیض» با هدف پیشگیری از اشاعه این ویروس و ترویج فرهنگ همدلی و امیدبخشی با بهره‌مندی از گنجینه گران‌بهای شعر و ادب فارسی، با مشارکت ویدئویی ۱۷۴ نفر از اعضای این محفل و انتشار ۶۵ فایل صوتی و تصویری به شیوه مجازی برگزار شد.

    این محفل ادبی با خوانش شعر معروف فیض کاشانی با مطلع «بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم/ انیس جان غم فرسوده‌ بیمار هم باشیم» توسط مرتضی یراق‌بافان آغاز و در ادامه با انتشار ویدئوی شعرخوانی استادان و شاعران مطرح کشور ادامه یافت.

    شعرخوانی اعضای کودک و نوجوان و انتشار یادداشت همایون شاهمرادی کتابدار ویژه نابینایان کتابخانه مرکزی پارک شهر با موضوع دلتنگی برای فضای کتابخانه در ایام تعطیلی کتابخانه‌ها؛ خوانش دیباچه «گلستان» توسط نرگش بدشت، گوینده و تهیه‌کننده رادیو و یکی از اعضای محفل «فیض» که این روزها در بستر بیماری به سر می‌برد و همچنین ‌انتشار قصیده فاخر ۵۲ بیتی تازه سروده شده علیرضا قزوه با موضوع شیوع بیماری و وقایع روز جهان، شعرخوانی سرویش تریپاتی از هندوستان و سید سکندر حسینی از افغانستان، پخش نماهنگ شعرخوانی فاطمه محمدی و حسین بهزادی‌فر (از گویندگان و مجریان سرشناس صدا و سیما)، عزیز آذین‌فرد (مؤلف کتاب فارسی دانشگاهی «هم‌قافیه با باران»، محمد علی یوسفی (استاد دانشگاه‌ کیش) و فاطمه مجیدی از دیگر بخش‌های جالب‌توجه ششمین جلسه «محفل ادبی فیض» بود.

    در این محفل علاوه بر انتشار اشعار، ویدئویی از کانال علیرضا مختارپور دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در پایگاه اینترنتی آپارات نیز با موضوع معرفی کتاب «فیه ما فیه» و خوانش غزلی از مولانا پخش شد.

    در بخش دیگری از این محفل ضمن معرفی کتاب‌های «هدهد سفید»، با ارائه نشانی اینترنتی دریافت فایل‌های pdf شش شماره منتشر شده آن در پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، به عنوان هدیه‌ای فرهنگی برای پر کردن اوقات فراغت کودکان و نوجوانان تقدیم اعضاء شد که با استقبال فراوان شاعران نوجوان و خانواده‌هایشان روبرو شد.

    اسماعیل امینی، رضا اسماعیلی، مصطفی محدثی خراسانی، ساراجلوداریان، امید صباغ‌نو، بهرام مژدهی، حسن اسحاقی، حسین صیامی، فریبا یوسفی، مرضیه فرمانی، حسنا محمدزاده، ‌سمانه رحیمی، فرشته شفقت، نصیبا مرادی، الهام نجمی، بهار صدرزاده، الهام پوریونس، محمدجواد پیش‌نماز، ‌زهرا محمودی، محمود یوسفی، سمیه مؤمنی، سمانه خلف‌زاده، نازیلا نوبهاری، فاطمه قمری، مهشید موسوی، فرحناز میرزایی، نعیمه محمدی، فاطمه حبیبی، زهر امیریان‌کرمی، الهام انصافی، سمیرا یکه‌تاز، فاطمه رحمانی، مهسا ایمانی، اکرم مولاوردی و آیت‌اللهی از جمله شاعران و شرکت‌کنندگان در ششمین جلسه «محفل ادبی فیض» بودند.

    سلسله نشست‌های شعرخوانی کتابخانه مرکزی پارک شهر موسوم به «محفل ادبی فیض» توسط اداره کل کتابخانه‌های عمومی استان تهران دوشنبه‌های دوم و آخر هر ماه از ساعت ۱۵ تا ۱۷ بعدازظهر در این کتابخانه برگزار می‌شود.

  • درگذشت شاعر معاصر مازندرانی

    درگذشت شاعر معاصر مازندرانی

    به گزارش خبرنگار مهر، حجت الاسلام سید علی حسینی ایمنی از شاعران معاصر استان مازندران درگذشت.

    سید علی حسینی ایمنی در دی ماه سال ۱۳۵۱ در شهر بابل به دنیا آمد. در سال ۱۳۶۸ وارد حوزه‌ی علمیه شد و در کنار آن در رشته‌ی حقوق از دانشگاه مفید قم در مقطع کارشناسی فارغ التحصیل شد.

    مرحوم حسینی از سال ۱۳۷۴ به صورت جدی وارد عرصه شعر شد و چند سالی است که در کنار شعر بزرگسال، در هوای شعر نوجوان تنفس می‌کند، شعرهای نوجوان معمولاً با نام ایمان امین منتشر می‌شود.

    از آثار وی می‌توان به مجموعه نثر ادبی انتظار با عنوان «وقتی که تو هستی…» و مجموعه‌ی شعر نوجوان با عنوان «می شود بهار شد» از ایشان منتشر شده است.

  • قصیده‌واره کُرونا امیری اسفندقه منتشر شد

    قصیده‌واره کُرونا امیری اسفندقه منتشر شد

    به گزارش خبرنگار مهر، مرتضی امیری اسفندقه شاعر معاصر ایرانی به شیوع ویروس «کرونا» در ایران واکنش نشان داده است. متن قصیده‌واره کرونا را می‌خوانید.

    ای مردم وحشت­زده مأیوس مباشید
    بی­حوصله بازیچۀ افسوس مباشید
    با ماست خدایی که خداوند جهان است
    مأیوس مباشید، نه! مأیوس مباشید
    ترس کُرُنا تازه‌­ترین، وحشتِ قرن است
    بازندۀ این بازی منحوس مباشید
    بسته کِبِره دست و دل از کِبر بشویید
    دست و دل و درماندۀ ویروس مباشید
    بیرون زده از خانه بیایید به بازار
    اسفند فراز آمده، محبوس مباشید
    در خانه بمانید اگر نیز به ناچار
    حسرت­‌کش حاشا!  بغل و بوس مباشید
    باهم بنشینید به هم سربزنید، آی!
    دور از دل قوم و دم ناموس مباشید
    بیرون نتوان رفت ولی نصف‌­العیش است
    بی‌­وصفِ شبِ جادۀ چالوس مباشید
    گفتند دگرگون شده‌­اید ازغمِ قحطی!
    باور نتوان کرد، نه! افسوس مباشید
    نَه نَه بنترسید بخوانید، خدا را
    افتادۀ این بختک و کابوس مباشید
    بی­‌باد به غبغب به در و دشت بیایید
    در جلوه چنان ابرِ کومولوس مباشید
    پَر در پَر هم، صف به صف و شانه به شانه
    یعنی که به جز پهنۀ سیروس مباشید
    *
    این جنگِ جهانی­‌ست رسیده است به ایران
    در وحشتِ طبلِ جدل و کوس مباشید
    جز با غزلِ مولوی و حافظ و سعدی
    جز با دمِ فردوسی مأنوس مباشید
    خاقان شده با توران همدست مگر باز
    همسفرۀ این جانیِ جاسوس مباشید
    خاقان نه وُ توران نه وُ منشور نه وُ … نه
    در حیرت از هیبتِ فرطوس مباشید
    از اسب به یک حمله پیاده شود اشبوس
    در تاب از این لُعبت سالوس مباشید
    رستم رسد از راه به دلداریِ ایران
    وحشت­زدۀ کل کلِ کاموس مباشید
    بی­تابِ فریبرز و پریشان­دلِ گودرز
    دلواپسِ تنهاییِ شیدوس مباشید
    رُهّام اگر زد به دلِ برف هماون
    در قلبِ سپه بی­خبر از طوس مباشید
    نشناخته، سهراب نمی­میرد، این­بار
    دارو را، منّت‌کش کاووس مباشید
    *

    از دستِ ریا هرچه کشیدیم، کشیدیم
    کافی‌ست دگر، بنده سالوس مباشید
    بیگانۀ فرهنگ وطن، مسخِ خوارج
    دور از خود و پیشینۀ قاموس مباشید
    در قالبِ بی­قالبیِ خویش گریزید
    یعنی که نه معقول و نه محسوس مباشید
    نه شرقی و نه غربی و بَل نورالهی
    با تازی و نازی و بلاروس مباشید
    آیا چه به دست آمده از مکرِ اجانب
    با آنگِل و با ساکسون و با روس مباشید
    هستید اگر با همه باشید ولی پا
    جز زیرِ پرِ حضرتِ طاووس مباشید
    *
    باد سحر و صبح خراسانِ رضا، آه!
    یعنی که به جز معتکفِ طوس مباشید
    اینجاست شفا، در پیِ دارو به تقلّا
    در خاک اورانوس و مرینوس مباشید
    تا می­‌رسد از بامِ رضا بانگ اذان، هیچ
    از بهرِ شفا گوش به ناقوس مباشید
    آن گنبد و گلدسته و آن نورِ شفابخش
    دلخوش به چراغِ دو سه فانوس مباشید
    از دور بر آن صحن و سرا بوسه فرستید
    شُد شُد، بِنَشد پیلۀ پابوس مباشید
    بگذار به قافیه، «تیِ» دوست بیفتد
    با هیچ‌کسی غیرِ رضا دوس مباشید
    *

    از حضرتِ ایشان خبرِ خوب رسیده است
    ای مردمِ وحشت­زده مأیوس مباشید