دسته: فرهنگ و هنر

  • حسین علیزاده «آقای اشمیت کیه؟» را افتتاح می‌کند

    حسین علیزاده «آقای اشمیت کیه؟» را افتتاح می‌کند

    به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابط عمومی نمایش، مراسم افتتاح «آقای اشمیت کیه؟» چهارشنبه ۴ دی ساعت ۱۹.۳۰، با حضور حسین علیزاده برگزار می شود. سهراب سلیمی این نمایش را در سالن عباس جوانمرد خانه تئاتر روی صحنه می‌برد.

    سباستین تیری این نمایشنامه را نوشته و شهلا حائری مترجم آن است.

    ایرج راد، شهره رعایتی، میثم رازفر، سینا خدابخشی به‌عنوان بازیگران این نمایش معرفی شده‌اند.

    صبا علیزاده نیز  موسیقی و طراحی افکت این نمایش را برعهده دارد. به گفته سلیمی کارگردان اثر، موسیقی در این نمایش مانند سایر کاراکترها صاحب شخصیت بوده و طراحی مخصوصی در هر صحنه از نمایش دارد.
    دیگر عوامل این نمایش عبارتند از امیرحسین قدسی طراح صحنه، شهره رعایتی مشاور کارگردان و طراح لباس، رضوان عباسی منشی صحنه، معصومه علی‌نژاد مدیر صحنه، مصطفی حمیدی‌فر هماهنگی گروه، بهزاد مرتضوی مدیر روابط‌عمومی و تبلیغات.

    «آقای اشمیت کیه؟» در تماشاخانه جوانمرد به نشانی خیابان سمیه، بعد از نجات‌اللهی، پلاک ۲۶۰، خانه تئاتر اجرا خواهد شد.

  • اجرای نمایش برگزیده جشنواره تئاتر فتح خرمشهر در تماشاخانه سرو

    اجرای نمایش برگزیده جشنواره تئاتر فتح خرمشهر در تماشاخانه سرو

    به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابط عمومی انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس، نمایش «حال همه ما خوب است» براساس نمایشنامه ای از باقر سروش و به کارگردانی علیرضا همتیان در تماشاخانه سرو انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس از فردا سه شنبه سوم دی ماه روی صحنه می رود.

    رضا یاوری، پریسا دوستی، نازنین رفیعی و امیرحسین محمدی بازیگران این نمایش هستند.

    این نمایش ۴ جایزه شامل جایزه تقدیر ازبازیگری زن، جایزه دوم بازیگری مرد، جایزه سوم نویسندگی و جایزه سوم کارگردانی را از بیست ودومین جشنواره تئاتر فتح خرمشهر کسب کرده است.

    حمید مرادویسی طراح صحنه و لباس، علیرضا همتیان طراح نور، امیررضا مرادی طراح پوستر و بروشور و متین شفیعی مقدم اجرای نور و موسیقی این نمایش را برعهده دارند.

    این نمایش از سه شنبه سوم دی ماه تا ۱۳ دی ماه ۹۸ از ساعت ۱۹.۳۰ در تماشاخانه سرو انجمن تئاترانقلاب و دفاع مقدس پذیرای عموم علاقه مندان خواهد بود.

    تماشاخانه سرو انجمن تئاتر انقلاب و دفاع مقدس به عنوان مرکز تخصصی نمایش‌های ارزشی با مضامین انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و مقاومت، با ظرفیت ۱۵۰ نفر در خیابان آیت الله طالقانی، نرسیده به تقاطع خیابان شهید مفتح، جنب ایستگاه مترو طالقانی قرار دارد.

  • معرفی راه‌یافتگان به مرحله نهایی مسابقه و نمایشگاه عکس تئاتر فجر

    معرفی راه‌یافتگان به مرحله نهایی مسابقه و نمایشگاه عکس تئاتر فجر

    به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابط عمومی سی و هشتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر، سیامک زمردی مطلق مدیر بخش مسابقه و نمایشگاه عکس سی و هشتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر به همراه هیات داوران این بخش متشکل از محمود کلاری، سیف الله صمدیان و آتیلا پسیانی از میان ۸۰۷ اثر رسیده از ۱۷۰ عکاس،۷۰ اثر را شایسته حضور در بخش پایانی دانستند.

    بخش مسابقه عکس سی و هشتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر، از میان۱۷۰ عکاس و ۸۰۷ عکس ارسال شده، شاهد مشارکت ۱۲۴ عکاس و ۶۰۹ عکس از تهران و مشارکت ۱۷ شهرستان، ۴۶ عکاس و ۱۹۸ عکس از آن ها بوده است.

    اسامی عکاسان راه یافته به مرحله پایانی به ترتیب حروف الفبا به این شرح است :

    پریناز آل اقا (۲عکس) از شهر تهران

    نیلوفر آستا (۲عکس) از شهر تهران

    شهریار اکبریه (۲عکس) از شهر تهران

    رز ارغوان (۲عکس) از شهر تهران

    پیام احمدی کاشانی (۱عکس) از شهر تهران

    علی اصغر اظهاری خوشکار (۱عکس) از شهر تهران

    حسین اسماعیلی(۱عکس) از شهر تهران

    کیمیا بیونقی(۱عکس) از شهر مشهد

    مرجانه پورحسین(۱عکس) تهران

    همایون تمدن (۱عکس) از شهر تهران

    مونا تهرانی مؤید (۱عکس) از شهر تهران

    جمال الدین تیموری (۱عکس) از شهر تهران

    مونا توانایی (۱عکس) از شهر تهران

    رضا جاویدی (۲ عکس) از شهر تهران

    محبوبه جندقی (۱عکس) از شهر قم

    مریم جعفری نمین (۱عکس) از شهر تهران

    نیلوفر جوانشیر (۱عکس) از شهر تهران

    کامران چیذری (۱عکس) از شهر تهران

    حسین حاجی بابایی (۱عکس) از شهر تهران

    شیوا خدابخش (۱عکس) از شهر تهران

    کیومرث خوش صفت (۱عکس) از بندر عباس

    تینا دلنوازی (۱عکس) از شهر تهران

    شهریار دبیری (۱عکس) از شهر تهران

    عماد دولتی (۱عکس) از شهر تهران

    حسین دادش زاده(۱عکس) از شهر رشت

    بهناز دستجردی (۱عکس) از شهر تهران

    حمید رضایی (۱عکس) از شهر تهران

    تایماز رضوانی(۱عکس) از شهر تهران

    سامان رحمت آبادی (۱عکس) از شهر تهران

    عماد الدین رحمتی (۱عکس) از شهر مشهد

    سلاله رویدشتی (۲ عکس) از شهر اصفهان

    مریم رحمانی (۱عکس) از شهر تهران

    پریچهر ژیان (۲عکس) از شهر تهران

    شیدا شکوهی دولت ابادی (۱عکس) از شهر تهران

    محمدصادق عباسی (۲ عکس) از شهر تهران

    لیلی صدیق (۱عکس) از شهر تهران

    صالحه صادق زاده (۱عکس) از شهر تهران

    سهیل صحرانورد (۱عکس) از شهر تهران

    نفیسه صادقیان (۱عکس) از شهر تهران

    زهره ضیائی (۱ عکس) از شهر تهران

    علیرضا عقبایی(پارسا تاک) (۱ عکس) از شهر تهران

    مریم قهرمانی زاده (۲عکس) از شهر تهران

    ساینا قادری تفرشی (۱ عکس) از شهر تهران

    سیده الهه قاسمی (۱عکس) از شهر مشهد

    فائزه کرمی نوری (۱عکس) از شهر تهران

    کاوه کرمی (۱عکس) از شهر تهران

    آرمین کرمی (۱عکس) از شهر تهران

    محبوبه کریمی (۱عکس) از شهر اصفهان

    مهسا کمالی (۱عکس) از شهر تهران

    کیارش مسیبی (۳عکس) از شهر تهران

    مریم ملک مختار (۲عکس) از شهر تهران

    سید علی میرعمادی(۱عکس) از شهر اصفهان

    مهدی مصباحی (۱ عکس) از شهر مشهد

    جمال میرزایی (۱عکس) از شهر تهران

    وحید مشایخی (۱عکس) از شهر تهران

    گلدیس نمازیان (۱عکس) از شهر تهران

    بهاره نیک پور (۱عکس) از شهر تهران

    جعفر واله (۱عکس) از شهر مشهد

    برندگان این بخش در مراسم افتتاحیه جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر معرفی می‌شوند.

    سی و هشتمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر به دبیری نادر برهانی مرند از ۱۰ تا ۲۰ بهمن ماه امسال برگزار می‌شود.

  • «خاکستری متمایل» نامزد جایزه منتخب تماشاگران جشنواره اروگوئه شد

    «خاکستری متمایل» نامزد جایزه منتخب تماشاگران جشنواره اروگوئه شد

    به گزارش خبرنگار مهر، انیمیشن کوتاه «خاکستری متمایل» به نویسندگی و کارگردانی اقبال شیرزائی در جشنواره بین المللی فیلم Montevideo اروگوئه پذیرفته و نامزد جایزه منتخب تماشاگران شد.

    این جشنواره از ۱۱ دسامر برابر با ۲۰ آذرماه آغاز به کار کرده است و تا ۲۸ دسامبر برابر با ۷ دی ماه ادامه دارد.

    عوامل «خاکستری متمایل» عبارتند از نویسنده، کارگردان و تهیه‌کننده:‌ اقبال شیرزائی‌ثانی، انیماتور: حمید محمدی، فیلمبردار: محمدرضا خوشحال‌سرمست، اصلاح رنگ و نور و جلوه‌های ویژه: مهدی شرکت‌معصوم، صداگذار: حسین قورچیان.

  • لطفا به نویسنده نگویید چطور باش و چطور نباش!

    لطفا به نویسنده نگویید چطور باش و چطور نباش!

    خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ: علی موذنی در سال‌های اخیر کم صحبت کرده است. جدای از زمان انتشار اثری تازه و توضیحاتش درباره آن در فضای آکادمیک ادبیات داستانی کمتر به بحث‌ها و نزاع‌های روزانه وارد شده است در حالی که او با سابقه فعالیت سینمایی، تلویزیونی و ادبی و نیز سابقه کار اجرایی خود در برخی دستگاه‌های فرهنگی و به گواه آنچه از نظر فکری در داستان‌هایش شکل می‌پذیرد یکی از نویسندگان ایرانی متفکر در حوزه داستان‌پردازی اجتماعی و دینی بوده است. به بهانه گفتارهایی درباره نسبت میان رمان و مخاطب و جامعه از او درخواست کردیم که گفتگو با خبرگزاری مهر را در این زمینه بپذیرد که با بزرگواری چنین کرد و در نهایت پس از چند نوبت رفت و برگشت ماحصل گپ و گفت ما با وی را می‌توانید در ادامه بخوانید:

    آقای موذنی عزیز بحث ما درباره نسبت میان رمان و جامعه است. اینکه چه زمانی رمان به مثابه یک اثر ادبی می‌تواند جامعه پیرامون خود را اعم از کسانی که مخاطب ادبیات هستند و یا نیستند، با خود درگیر و مسئله خود را مسئله آنها کند و یا حتی برعکس. برای مقدمه شما بفرمائید برای اثر ادبی چنین شانی قائل هستید؟

    من به یک اعتبار چنین شأنی را برای داستان و رمان قائلم، و به یک اعتبار چنین شأنی را قائل نیستم. وقتی قائلم که رمان‌نویس در خلق دنیای خودبسندۀ رمانش اختیار کافی داشته باشد و هیچ مانعی بر سر راه خود نبیند، حتی اگر اثرش با همۀ شایستگی‌ها قابل چاپ تشخیص داده نشود، و قائل نیستم وقتی رمان نویس مجبور باشد ملاحظاتی را خارج از دنیای خلاقانه‌اش مدنظر قرار دهد، به این عنوان که مثلاً چون مخاطبِ ساده پسند این شیوۀ نوشتن را نمی‌پسندد، بهتر است شیوه‌ای موافق با سطح درک و دانش او به کار گیرد تا چاپ‌های متعدد رمان تضمین شود.

    نویسنده به تعبیری که بیان کردید، آیا تنها در مقابل ذوق هنری خودش پاسخگوست یا مسئولیت دیگری هم دارد؟

    همان بحثِ عالم واقع و عالم واقع نمایی است. داستان نویس در داستانش به واقع نمایی متعهد است نه به واقعیت موجود. داستان نویس با تخیلش از آنچه در عالم واقع می‌گذرد، به عنوان دستمایه‌ای برای ساختن دنیای واقع نمای خودش استفاده می‌کند. به نظرم این یک بحث انحرافی است که تعهد نویسنده نسبت به اثرش ممکن است او را نسبت به مسائل و مشکلات جامعه بی توجه کند. او به عنوان یک شخص حقیقی مثل همۀ مردم در جامعه زندگی می‌کند و در معرض مشکلاتی است که دیگران هم هستند، و به عنوان یک شخص حقوقی داستان می‌نویسد.

    فکر می‌کنم حالا بتوانیم بر گردیم به بخش اول سوال من. به نظر شما رمان به مثابه یک اثر ادبی می‌تواند جامعه پیرامون خود را اعم از کسانی که مخاطب رمان هستند و یا نیستند، با خود درگیر و مسئله خود را مسئله آنها کند و یا حتی برعکس.

    اجازه بدهید اول تکلیف خودمان را با مخاطب روشن کنیم، بعد به ادامۀ بحث بپردازیم. مخاطب داستان از نظر من کسی است که برای خواندن داستان وقت می‌گذارد و در آن سیر و سلوک دارد. بنابراین من اصلاً موقع نوشتن دغدغۀ مخاطبی را ندارم که داستان نمی‌خواند و به آن اعتنا ندارد و با آن مأنوس نیست. مخاطبی هم که اتفاقی و توریستی وارد این دنیا شود، ماندگار نیست، مگر اینکه مقیم شود که در این صورت باید، تاکید می‌کنم، باید مراسم آئینی مطالعه را که همان سیر مطالعاتی است، طی کند و قدم به قدم با دنیاهای متفاوت داستانی و مراتب نویسندگان با زیبایی شناسی های متفاوتشان آشنا و به یک خوانندۀ حرفه‌ای داستان تبدیل شود تا به تغییر و تحول مورد نظر برسد. تعارف که نداریم. مخاطب باید سواد داستانی پیدا کند تا بتواند مراحل رشد را طی کند. سواد داستانی هم به دست نمی‌آید، مگر اینکه سیری که عرضش رفت، رعایت شود. می‌توانی در فیزیک هسته‌ای پروفسور باشی یا بهترین متخصص قلب، اما در داستان خوانی کاملاً عامی باشی. از این مقدمه که بگذریم، به عنوان نویسنده در مقابل جامعه‌ای قرار می‌گیریم که یک کل ِ هم شکل ِ همسان نیست که برای قواره اش بتوانیم یک لباس بدوزیم.هر داستان نویسی مطابق با زیبایی شناسی مورد نظر خودش است که سوژه یابی می‌کند و سوژه‌ها را مطابق با معیارهای خودش می‌پروراند.‌ جامعه تشکیل شده از جهان‌بینی‌های مختلف، دیدگاه‌های اجتماعی و فرهنگی مختلف که گاه حتی با هم در تضاد و تقابل شدیدند. رمان نویس ها هم با جهان بینی‌های مختلف و دیدگاه‌های اجتماعی مختلف مسائل متنوع جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کنند، می‌نویسند و عرضه می‌کنند.

    در نگاه شما آیا ادبیات واقعاً جزیره‌ای دور افتاده میان اقیانوس است که کسی بودن در آن را می‌پسندد و کسی نه؟

    نه داستان برج عاج است نه داستان نویس برج عاج نشین. فکر می‌کنم ادبیات مدت هاست از این جور حرف‌ها عبور کرده، مخصوصاً توی این جامعۀ بحران زده. هر داستان نویس جدی‌ای مسائل مربوط به خودش را دارد.

    اعتقاد دارید که نویسنده باید در بارۀ آنچه در پیرامونش در حال رخ دادن است و آنچه که در رمانش می‌گذرد، نسبتی برقرار کند؟ آیا اثر ادبی به منزله یک هنر نمی‌تواند نسبتی میان واقعیت جاری در بستر انتشار خود و زیست مخاطبش با هویت و حیات درونی خودش تعریف کند به شکلی که دردی از حال مخاطب با نگاه به گذشته و آینده دوا شود؟

    لوسین گلدمن، منتقد خلف لوکاچ نظریه‌ای دارد که هرچند نویسنده را تا سطح یک میرزا بنویس پایین می‌آورد، اما بخشی از واقعیت را در این خصوص مطرح می‌کند. طبق نظر او آثار ادبی زاییدۀ جهان بینی یک جمع است و نویسنده به عنوان یکی از آحاد جامعه به این جهان بینی جمعی شکل هنری می‌بخشد. این نظریه در واقع حکایت از درهم تنیدگی و تأثیر و تأثر رابطۀ نویسنده با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند، دارد. از نظر گلدمن، آفرینندۀ واقعی آثار هنری طبقات اجتماعی و گروه‌های مردمی هستند و جهان بینی آن هاست که در اثر ادبی نمود پیدا می‌کند. پس منفک کردن نویسنده از اجتماعی که در آن زندگی می‌کند، دور و بعید است. در واقع داشته‌های نویسنده همان داده‌های جامعه به اوست و اثری که توسط نویسنده به وجود می‌آید، دادۀ او به جامعه و داشتۀ جامعه از اوست…

    لوکاچ اثر ادبی را ابزاری برای فائق آمدن انسان بر ازخود بیگانگی‌اش به شمار می‌آورد. بر همین اساس است که او معتقد است که اثر ادبی که بی‌مساله و بی‌توجه به حیات تاریخی انسان نوشته شده باشد تنها نام ادبیات را بر دوش می‌کشد و کمکی برای رهایی انسان از سردرگمی‌اش و رها شدن از خود بیگانگی نمی‌دهد. به نظر شما در جغرافیای ادبیات ایران تا چه اندازه به این گزاره نزدیک شده‌ایم؟

    به نظرم هیچ رمان جدی ای نیست که بی اهمیت از کنار انسان گذشته باشد. لوکاچ مگر نمی‌گوید رمان دنیای فردی است که مسئله دارد؟ در این فرمول، مسئله می‌تواند تعمیم پیدا کند و هر مسئله‌ای را که برای او دغدغه می‌شود، در بر بگیرد. لوکاچ پدیدۀ از خود بیگانگی را مطرح کرد، چون انسان را استثمار شدۀ آن بروکراسی عظیم می‌دید. از نظر او انسان دیگر انسان نبود، بلکه شیئ بود در کنار دیگر اشیا. حالا به نظر می‌آید شما هم مثل لوکاچ قالب رمان را چارۀ بسیاری از مشکلات می‌دانید و فکر می‌کنید که در این دوران ضروری است که نویسندۀ ایرانی به سراغ موضوع‌هایی مثل فقر روز افزون مردم و اختلاس‌ها و سیاست زدگی و رانت خواری در حد تیم ملی و ژن خوب و افراط و تفریط‌های اسفبار سیاسی و فاصلۀ کلان طبقاتی و ترویج خرافات به جای عمق بخشیدن به دین و بی تدبیری‌ها و ندانم کاری‌ها برود و به این ترتیب کاری کند که مردم ادبیات را آینۀ درد و رنجی ببینند که بر زندگی شأن تحمیل شده. خیلی هم عالی. رئالیسم انتقادی بخشی از ادبیات داستانی ما را تشکیل داده. بسیاری از آثار دولت آبادی مثل سفر و جای خالی سلوچش از این دست است. چه بسا رئالیسم انتقادی هنوز هم کارکرد و کاربرد داشته باشد، نمی‌دانم. باید از کننده‌اش بپرسید. اما حتی دولت آبادی که به طور مشخص بار این نوع ادبیات را به دوش می‌کشید، بعد از کلیدر رویکرد متفاوتی را تجربه کرد و خواست که داستان مدرن بنویسد. از نظر من، داستان نویس با ساحت‌های گوناگون و متنوعی از درد رو به روست که در طول عمر داستان نویسی اش می‌تواند به آنها بپردازد، آن طور که دلش می‌خواهد، و نه آن طور که بخواهند به او تحمیل کنند. معتقدم هر داستان نویسی مطابق با زیبایی شناسی مورد نظر خودش است که سوژه یابی می‌کند و سوژه‌ها را مطابق با معیارهای خودش می‌پروراند. از نظر من مهم نیست چه نوع سوژه‌ای انتخاب می‌کند، انتخاب سوژه حق طبیعی اوست. انتظاری که من از او دارم، این است که به عنوان یک متخصص حق سوژه را خوب ادا کند و آن را درست بپرورد. ابعاد آن را خوب بررسی کند و به آن عمق ببخشد و افق‌های تازه ای از موضوع را پیش روی مخاطبانش بگذارد. پروردن مخاطب یعنی همین: تجربه‌های عمیق را به او تزریق کردن، حتی اگر تجربۀ عاشقانۀ یک دانشجو در دوره‌ای کوتاه از زندگی اش باشد. به هر حال، طبق فرمول لوکاچ، عشق هم مسئله است، اتفاقاً مسئلۀ مهمی هم هست، چون خواب و خوراک را از عاشق می‌گیرد و او را از خود بی خود و از دیگری پر می‌کند. بنابراین اگر شخصیت‌های داستانی درست پرداخت شوند، تأثیر خودشان را مستقیم و غیر مستقیم روی مخاطب می‌گذارند. چنین مخاطبی از دیالوگ‌هایی که درست و به قاعده و مطابق با شأن و شخصیت داستان نوشته شده باشند، عرصۀ دموکراسی را تجربه می‌کند، چرا که با نظرات مختلف آدم‌های متفاوت رو به رو می‌شود و در می‌یابد که افراط و تفریط هر دو روی یک بیماری مهلکند و آنچه مطلوب است، تعادل است. پس ساختار رمانی که به سامان است، خودش آموزنده است و تعادل را مستقیم و غیر مستقیم به مخاطبش منتقل می‌کند. سر ساخت یکی از فیلم‌هایم، مجری طرح که حرکات بدنش نشان می‌داد از طول کشیدن پرداخت یک صحنه اعصابش خرد شده، در گوشم گفت این همه وسواسی را که در چیدمان این صحنه به خرج می‌دهی، بیننده اصلاً نمی‌بیند و نمی‌فهمد. گفتم ممکن است نبیند یا نفهمد، اما تردید ندارم این چیدمانِ درست حس ِ تناسب را به او منتقل می‌کند، حسی که در من از دیدن ساختار درست یک فیلم منتقل می‌شود بی اینکه فرصت کرده باشم اجزای کل صحنه را ببینم…

    اگر رمان و ادبیات را شکل و شیوه‌ای از اندیشیدن و فلسفه به شمار بیاوریم که بر قلم و کاغذ جاری شده است، به واسطه‌ی حضور آگاهی‌های کاذب ایدئولوژی‌های اینجایی و آنجایی، امکان رسیدن به «تغییر» و نفی وضعیت نامطلوب کنونی را بیش از هر زمانی دور از دسترس قرار داده است، رسالت ادبیات و رمان چیست. آیا می‌تواند تغییری را پدید بیاورد؟ مثل رمان دهکدۀ حیوانات؟

    به نظر شما اگر نویسنده‌ای ایرانی رمان دهکدۀ حیوانات را در این نظام نوشته بود، امکان چاپش را پیدا می‌کرد؟ به عنوان کسی که از نوجوانی با داستان زندگی کرده، یعنی داستان خوانده و خوانده و خوانده تا زمانی که شروع به نوشتن کرده، رسالتی بالاتر از این برای داستان نمی‌بینم که موقعیت انسان را برای مخاطب تبیین کند. نقشش را در این دنیا و در این جهان به او بازنمایاند. در یافتن جهان بینی به او کمک کند تا بداند تکلیفش نسبت به خود و نسبت به همنوعش چیست. چه وظیفه‌ای در این دنیا دارد و می‌خواهد چه کند و به کجا برسد. مخاطب در دنیای داستان مدام در سیر و سلوک است. داستان‌های جدی او را از حالت یک توریست در می‌آورند که هدفش تفریح و سرگرم شدن است، و وادارش می‌کنند با شخصیت‌های مختلف داستانی همذات پنداری کند و تجربه‌های آنها را چنان تجربه کند که گویی بخشی از عمر خودش را زیسته. به نظرم همذات پنداری یکی از اصول تعیین کنندۀ زندگی انسانی است و باعث می‌شود قوۀ تخیل را طوری فعال کند که ما جای آنکه فقط خودمان باشیم و به خودمان فکر کنیم، تبدیل به دیگری بشویم و درد او را مالِ خود کنیم و چون او ریاضت بکشیم و تجربۀ زیستۀ او را به تجربه هامان اضافه کنیم. همذات پنداری باعث می‌شود در آن ِ واحد هم رستم را درک کنیم هم سهراب را. همذات پنداری لطف ِ مداومِ دیگری شدن است. شخصیت‌های داستانی را با همۀ ضعف و قوتشان در ظرف ِ وجود خودمان می‌ریزیم و تجربه مان را فربه و فربه‌تر می‌کنیم تا جایی که در مراوداتمان مدام رگه‌های شخصیت‌های داستانی را در وجود آدم‌های واقعی می‌بینیم. پس داستان ظرفیت عظیمی دارد برای ایجاد تغییر و تحول در موجودیت مخاطبانی که به آن دل می‌دهند. و این شناخت منحصر به فردی است که فقط داستان می‌تواند در اختیار مخاطبانش قرار دهد…

    و سال آخر…آیا مردمی بودن و با جامعه بودن به عنوان یک صفت برای ادبیات ناپسند است؟

    چرا ناپسند؟ اتفاقاً خیلی هم زیبنده است… برای داستان نویس موهبت است، البته در صورتی که تعریف مردمی بودن مشخص باشد…

  • «رفتم سیگار بخرم، دَه سال طول کشید» در تالار مولوی

    «رفتم سیگار بخرم، دَه سال طول کشید» در تالار مولوی

    به گزارش خبرگزاری مهر، باقر سروش به‌زودی جدیدترین نمایش خود با نام «رفتم سیگار بخرم، دَه سال طول کشید» را در تالار مولوی روی صحنه خواهد بُرد.

    سروش پیش از این، نویسندگی و کارگردانی نمایش‌های «زمستان» (تئاتر شهر و تالار مولوی)، «اپراتور نسل چهارم» (تئاتر مستقل تهران) و نویسندگیِ نمایش‌های «رؤیای نیمۀ شب تابستان» و «رومئو و ژولیت» (اقتباس از شکسپیر، به کارگردانی مصطفی کوشکی در تئاتر مستقل تهران)، «مغازۀ خودکشی» (پردیس تئاتر شهرزاد) و «سرحدات لیر» (تئاتر مستقل تهران) را در کارنامه هنری خود دارد. او همچنین تقدیر نمایشنامه‌نویسی از سی‌وسومین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر و تقدیر و تندیس از سه دوره جشنوارهۀ بین‌المللی تئاتر دانشگاهی را دریافت کرده است.  

    «رفتم سیگار بخرم، دَه سال طول کشید» جدیدترین اثر باقر سروش است که وی درباره آن نوشته است: «اجرای تئاتر، هیچ معنایی ندارد. ترکیب لجاجت و مقاومت، در وضعیت آب و هوایی موجود، ریه‌هایی مشحون از ستاره و گلوله می‌طلبد. کار ما اختراع هواسازِ درون‌سوز است. اجرای تئاتر، هیچ معنایی ندارد. صرفاً با لجاجت از درون نفس می‌کشیم و حمله آخر را تمرین می‌کنیم. تئاتر بی‌معناست؛ اما تئاتر ما نفس‌نکشیدن از بیرون است.»

    اطلاعات تکمیلی در رابطه با این نمایش، متعاقباً اعلام خواهد شد.

  • حکایت صداپیشگی یک اخراجی آموزش و پرورش!/ نوبت نسل میانی رسیده است

    حکایت صداپیشگی یک اخراجی آموزش و پرورش!/ نوبت نسل میانی رسیده است

    خبرگزاری مهرگروه هنر-صادق وفایی: در ادامه گفتگوهای تفصیلی و دیدارهایی که طی سال‌های گذشته با چهره‌های مهم هنر دوبله از جمله هوشنگ لطیف‌پور، منوچهر والی‌زاده، خسرو خسروشاهی، سعید مظفری، مینو غزنوی، پرویز ربیعی، شهروز ملک‌آرایی، تورج نصر، پرویز بهرام، حمید منوچهری و … داشتیم؛ این‌بار سراغ یکی از چهره‌های مهم نسل میانی دوبله ایران رفته‌ایم؛ علی‌همت مومیوند از جمله‌گوینده‌هایی است که اواخر دهه ۶۰ وارد کار دوبله شد و در اولین گروهی قرار داشت که دوبله را به‌طور کلاسیک و نظام‌مند زیرنظر اساتید قدیمی این فن آموزش دید.

    طی سال‌های دهه‌های ۷۰، ۸۰ و ۹۰ صدای مومیوند را در سریال‌ها و فیلم‌های سینمایی مختلفی شنیده‌ایم. گویندگی در انیمیشن‌ها و فیلم‌های مستند مختلف در کنار برخی تبلیغات تلویزیونی از دیگر مواردی هستند که در کارنامه این‌گوینده نسبتا قدیمی به چشم می‌خورند. بررسی تجربیات زندگی و چگونگی ورود مومیوند به عرصه دوبله و سپس تثبیت‌اش در این‌کار، می‌تواند برای علاقه‌مندان جوانی که این‌روزها به حضور در دوبله فکر می‌کنند، کمک بزرگی کند. مطالعه این‌گفتگو به این‌نتیجه‌گیری منتهی می‌شود که انسان به سمت و سویی کشیده می‌شود که دلش می‌رود.

    گرفتاری و پر بودن ساعات روزانه مومیوند یکی از موانع مهم مصاحبه و گفتگو بود. تا این‌که در یکی از شب‌های آذرماه، امکان این گفتگو در یکی از کافه‌های خیابان پیروزی تهران فراهم شد. کافه کوچک مورد اشاره با دکور عجیب و غریبش، مکانی خلوت و مناسب برای حدود دو ساعت گپ و گفت و ورق‌زدن تاریخ دوبله بود. مومیوند نیز با روی گشاده و لبخند همیشگی‌اش خود را به کافه رساند و به سوالاتمان پاسخ داد.

    مشروح متن این‌گفتگو در دو قسمت در اختیار مخاطبان خبرگزاری مهر قرار می‌گیرد؛ قسمت اول، به خاطرات سال‌های دهه‌های ۶۰ و ۷۰ و چگونگی ورود مومیوند به دوبله اختصاص دارد؛ همچنین برخی از بزرگان و قدیمی‌های هنر دوبله که برخی از آن‌ها هنوز در قید حیات هستند. در بخش دوم، هم گویندگی در انیمیشن و بخش دیگری از خاطرات این‌گوینده را ورق می‌زنیم.

    اولین بخش گفتگو با علی‌همت مومیوند در ادامه می آید:

    * می‌خواستم از موضوع دیگری شروع کنم اما درگذشت دوست نزدیک‌تان بیژن علیمحمدی و دیگر دوبلورهایی که طی دو سال گذشته از دنیا رفته‌اند، باعث می‌شود با یاد و خاطره آن‌ها بحث‌مان را شروع کنیم.

    خب، واقعا مرگ حق است و هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید من تا کِی زنده هستم…

    * در این‌ دو سال متاسفانه ضربه‌های سنگینی به پیکر دوبله وارد شد!

    بله. به‌خصوص سال گذشته؛ مهره‌های ارزشمندی از دست رفتند. امسال هم که نور علی نور شد!

    * دیگر دارد از نسل میانی دوبله کم می‌شود…

    بله. من و آقای علیمحمدی هم‌دوره‌ای بودیم. تازه ایشان یک‌سال هم از من کوچک‌تر بود. منتهی…

    * ایشان متولد ۱۳۳۹ بود دیگر!؟

    نه. من متولد ۳۹ هستم و ایشان ۴۰. واقعاً یکی از مهره‌های تأثیرگذار بود؛ هم به‌لحاظ اخلاقی هم کاری. منظورم از کار، دوبله نیست. مهره بسیار فعالی در انجمن گویندگان بود. چندسالی کار خزانه‌داری را به عهده داشت. تمام کارهای همکارها چه نامه‌نگاری، معرفی‌نامه، بیمه و همه این‌کارها را یک‌تنه انجام می‌داد. همکارهای ما خیلی ناراحت هستند که ایشان را از دست داده‌اند. ضمن این‌که خیلی هم دوست‌داشتنی بود. باور کنید اصلا دوبله سوت و کور شده است.

    * این را درباره حسین عرفانی هم می‌گفتند.

    آقای عرفانی که رفت، من گفتم دوبله خاموش شد؛ بیژن علیمحمدی که رفت گفتم «دیگه بدتر!» اصلا دوبله سوت و کور شده است.

    * یعنی خیلی شوخ بود؟

    خیلی؛ خیلی. اصلا چیز عجیب و غریبی بود.

    * آقای علیمحمدی اصالتا شمالی بود؟

    نه. آبا و اجادی برای اطراف بوئین‌زهرا بود.

    * این‌قدر به جای محمدرضاشاه و دیگر شخصیت‌هایی که لهجه‌های شمالی داشتند حرف زده‌اند، آدم فکر می‌کند خودش شمالی است!

    (می‌خندد) لهجه‌ها را خیلی خوب می‌گفت و تقلیدصدایی خوبی داشت. به‌خصوص در سریال معمای شاه که دیگر به قول امروزی‌ها ترکاند!

    * در آن‌کار که به‌جای همه حرف زده بود!

    نقش امام خمینی(ره) را در این سریال، خیلی‌ها فکر می‌کردند سخنرانی‌ و صدای خودشان است ولی کار، کار آقای علیمحمدی بود.

    * نقش آقای هاشمی رفسنجانی را هم در این سریال او گفت.

    بله. هاشمی رفسنجانی، شهید مفتح و…

    * چرا؟ گوینده‌های دیگر نبودند که همه این نقش‌ها را آقای علیمحمدی گفت؟

    نه. می‌خواستند صدا نزدیک باشد. چون علیمحمدی لحن‌ها را خوب می‌گرفت.

    * کارگردان این‌ انتخاب را داشت یا مدیر دوبلاژ؟

    نه. خود آقای محمدرضا ورزی کارگردان سریال انتخاب کرد. ولی به هرحال بیژن علیمحمدی خیلی حیف شد!

    * مشکل قلبی‌اش به‌خاطر فشارهای کاری انجمن بود یا به‌طور طبیعی مبتلا شد؟

    نه. اصلا مشکلی نداشت. خودش نمی‌دانست مشکلی دارد. ایشان هفته‌ای دوسه‌روز به استخر می‌رفت و شنای حرفه‌ای می‌کرد. ما که استخر می‌رویم، آب‌بازی می‌کنیم. اما او مثلا ۲۵ بار طول استخر را یک‌نفس می‌رفت و می‌آمد. غافل از این‌که ۳ تا از رگ‌های قلبش گرفته بود و خبر نداشت. اصلا فکر نمی‌کرد مشکلی داشته باشد. فشار خون داشت و قرص می‌خورد ولی دیگر روز آخری که برایش اتفاق افتاد، اصطلاحا با یک‌جوان کورس گذاشته بوده و داشته مسابقه می‌داده.

    * پس دیگر ورزش هم راه قابل اعتمادی برای سلامتی نیست.

    بله (می‌خندد)! خانم آقاجانی آمده بود بیمارستان بالای سرش و خیلی گریه می‌کرد. علیمحمدی به او و دیگر دوستان دوبلور گفت بچه‌ها دیگر هیچ‌کدامتان ورزش نکنید! بروید سراغ دخانیات و دود!

    * خب بحث این‌ماجرای دود و مواد افیون، درباره گوینده‌ها و کسانی که با صدا کار دارند، خیلی شایع است.

    الان خیلی کمتر شده است. واقعاً کمتر شده است. نسلی که الان آمده‌اند و در حال جایگزین‌ شدن هستند، خیلی کمتر اهلش هستند.

    * بعید می‌دانم شما سیگار بکشید!

    نه. من سیگار هم نمی‌کشم.

    * از جنس صدایتان معلوم است. ولی یکی‌دیگر از گویندگان جوان‌تر از شما بود که از تُن صدایش تشخیص دادم که نه سیگار، که قلیان می‌کشد. وقتی از او پرسیدم گفت بله. ولی صدای شما جزو آن صداهای بمی است که بدون سیگار بم هستند…

    (می‌خندد) نه من نمی‌کشم.

    * اخیراً داشتم دوبله سریال امام علی(ع) را بررسی می‌کردم. امام علی(ع) سال ۷۵ از تلویزیون پخش شد. ۷۰ تا ۷۵ هم داشت ساخته می‌شد. پس…

    دوبله‌اش یا سال ۷۴ انجام شد یا همان سال ۷۵. ولی فکر می‌کنم ۷۴ بود.

    * بیرون از تلویزیون هم دوبله شد.

    در استودیوی حوزه هنری.

    * شما در آن‌ سریال چند نقش فرعی را گفتید و پسر اباقطام را…

    بله؛ حبیب دهقان‌نسب را گفتم. چندتا فرعی و یکی هم به‌جای کامران فیوضات صحبت کردم.

    * بله؛ حدیث معروف «پیاز عکه..!» آن‌ کارتان تیپ‌سازی بود.

    بله. سعی کردم شبیه خودش بگویم.

    * امام علی(ع) اولین همکاری‌تان با آقای زند (مدیر دوبلاژ کار) بود یا پیش‌تر با ایشان همکاری کرده بودید؟

    نه. پیش‌تر با ایشان کار کرده بودم. آن‌سال‌های اولی که به دوبله آمده بودم، درآموزش و پرورش هم کار می‌کردم.

    * معلم بودید؟

    آن‌ موقع ویدئو و دستگاه‌های پخش امروزی نبود. من کار را این‌گونه شروع کردم. یکی از کارهایم این بود که آپارات را پشت موتورسیکلت می‌گذاشتم و به مدارس می‌بردم تا برای بچه‌ها فیلم پخش کنمنه. در اداره بودم؛ بخش امور فرهنگی. کارهای سمعی‌بصری و هنری انجام می‌دادم. من پیش از این‌که به دوبله بیایم، کار گویندگی را از آن‌جا شروع کردم.

    * یعنی نریشین می‌گفتید؟

    آن‌جا همکاری داشتیم که خودش تئاتری بود و خیلی به این‌کارها علاقه داشت. هم‌او بود که باعث شد من به دوبله بیایم؛ آقای مسلم قاسمی. خدا حفظش کند الان در کار نشر کتاب کودکان است. البته فکر کنم آلمان است و گاهی می‌آید و می‌رود.

    من حقیقتاً شناخت زیادی از دوبله نداشتم. پای تلویزیون می‌نشستم و ادای همه کارتون‌ها را درمی‌آوردم ولی اصلاً به دوبله فکر نمی‌کردم. ما با آقای قاسمی یک استودیو در همان بخش امور هنری آموزش و پرورش درست کرده بودیم.

    * چه سالی بود؟

    سال ۶۳ یا ۶۴. کتاب قصه‌های بچه را به‌صورت نمایش رادیویی اجرا می‌کردیم. بعد رویشان افکت و موسیقی می‌گذاشتیم. بعد از عکس‌های کتاب‌ها اسلاید تهیه می‌کردیم و دستگاه اسلاید را به مربیان مدارس می‌دادیم که برای بچه‌ها پخش کنند. به‌این‌ترتیب قصه گفته می‌شد و تصاویر عوض می‌شدند. آن موقع ویدئو و دستگاه‌های پخش امروزی نبود. من کار را این‌گونه شروع کردم. یکی از کارهایم این بود که آپارات را پشت موتورسیکلت می‌گذاشتم و به مدارس می‌بردم تا برای بچه‌ها فیلم پخش کنم.

    * پشت موتور؟

    بله، آپارات ۱۶ میلی‌متری بود. می‌گذاشتم ترک موتور و پول استودیو را از این‌طریق درآوردیم. از بچه‌ها نفری یک تومان می‌گرفتیم؛ هزار ریال. (می‌خندد) نه. صد ریال؛ می‌شود یک‌تومان. فیلم‌هایی هم که می‌خریدم و برای بچه‌ها پخش می‌کردیم، فیلم‌های حوزه هنری و فیلم‌های جنگی بودند. در نتیجه از پول این‌کار، رفتم یک ضبط و یک میکسر خریدم؛ یک میکروفن…

    * از همین میکروفن‌های حرفه‌ای که در استودیو استفاده می‌شود؟

    نه. از این‌ها نبود ولی بد هم نبود. جالب بود که استودیوی ما آن‌قدر خوب شده بود که سید جواد هاشمی هم که آن‌ موقع همکار ما در آموزش و پرورش بود، سرودهای منطقه‌شان را می‌آورد در استودیوی ما ضبط می‌کرد.

    * سیدجواد هاشمی آن‌ موقع تئاتر کار می‌کرد.

    همه‌چیز کار می‌کرد. در کانون حُر؛ و خیلی هم فعال بود. تئاتر، سرود، نمایشنامه‌نویسی و واقعا خیلی زحمت می‌کشید.

    * منطقه شما کجا بود و منطقه آن‌ها کجا بود؟

    ما منطقه ۱۲ یعنی همین میدان شهدا، چهارراه آب‌سردار بودیم و ایشان منطقه ۱۱. در کل،‌ من کار گویندگی را از این‌جا شروع کردم. مثلا برای مناسبت‌های مختلف مثل بازگشایی مدارس، مطلب تهیه می‌کردم. بعد ضبطش می‌کردم و موسیقی هم رویش می‌گذاشتیم. پیام‌های مختلف را می‌خواندم، مطالب تربیتی و…

    * اسم استودیوتان چه بود؟

    اسم نداشت. در همان آموزش و پرورش منطقه بود.

    * هنوز هست؟

    نه دیگر. (می‌خندد) وقتی از آن‌جا رفتیم تبدیل شد به تعاونی مصرف‌ منطقه ۱۲. خلاصه مشغول این‌کارها بودیم که یک‌روز آقای قاسمی آمد و گفت بچه‌ها، واحد دوبله دارد تست می‌گیرد. پیشنهاد می‌کنم بروید یک تستی بدهید! من گفتم آقا ول کن! ما را چه به این‌حرف‌ها!

    * این بچه‌ها که گفت، شما بودید و …

    چندنفر دیگر از همکارها؛ مثلا مجید لیاقت که الان گاهی بازیگری می‌کند و یکی‌ آقای عظیمی‌ نام. خود آقای قاسمی هم بود. در کل پنج‌-شش نفر در بخش سمعی‌بصری و امور هنری بودیم. این‌ آقای عظیمی خیلی من را قسم داد که بیا با هم برویم. من می‌ترسم اگر تو بیایی من هم می‌آیم. گفتم ول کن مرد حسابی! ما را چه به دوبله؟ ولی آن‌قدر اصرار کرد، یک‌روز سرد زمستانی با موتورسیکلت راه افتادیم و رفتیم جام‌جم. آن‌جا پرسیدند چندسال در زمینه سینما تجربه داریم؟

    * در همین واحد دوبلاژ فعلی با همین شکل و وضعیت‌اش؟

    بله.

    * سال ۶۳ و ۶۴؟

    بله. ساخته شده بود. مدیر واحد دوبلاژ آقای جواد صغیرا بود که بعداً فوت کرد. آقایی به نام علیخانی هم با ما صحبت کرد که آن‌موقع گوینده خبر و برنامه‌های سیاسی بود. آقای علیخانی گفت نه. اگر در زمینه سینما کار نکردید، نمی‌توانید در کلاس‌های سخت ما شرکت کنید. من خواستم به دوستم بگویم بلندشو برویم!

    * آن‌ موقع به جنس صدای شما توجه نکردند؟

    خب، صدایم از آن‌موقع تا امروز پخته‌تر شده.

    * کاملاً درست است. ولی خب بالاخره جوهرش که همین‌طور بوده!

    بله ولی روندی را هم طی کرده و به وضعیت فعلی رسیده. خلاصه آقای عظیمی ناگهان گفت نه آقا، این‌طورها هم نیست که ما با فضا بیگانه باشیم. ما اصلاً کارمان در آموزش و پرورش همین‌ است و خلاصه شروع کرد به خالی‌بندی (می‌خندد)! در نهایت آقای علیخانی به آقایی به اسم کمالی گفت از ما تست بگیرد. وارد استودیو شدیم و چند متن جلوی ما گذاشتند. یادم است کتاب «داستان راستان» شهید مطهری بود، یک متن صنعتی که باید به‌صورت نریشن خوانده می‌شد و یک شعر.

    وارد استودیو شدیم و چند متن جلوی ما گذاشتند. یادم است کتاب داستان راستان شهید مطهری، یک متن صنعتی که باید به‌صورت نریشن خوانده می‌شد و یک شعر بود. آقای کمالی گفت اول خودتان را معرفی کنید، شماره تلفن‌تان را بگوید، بعد این‌متن‌ها را بخوانید و از استودیو بیایید بیرون! من آن‌قدر هول بودم شماره‌تلفن را اشتباه گفتم. آقای کمالی گفت اول خودتان را معرفی کنید، شماره تلفن‌تان را بگوید، بعد این‌متن‌ها را بخوانید و از استودیو بیایید بیرون! من آن‌قدر هول بودم شماره‌ تلفن را اشتباه گفتم. بعد از من هم، آقای عظیمی رفت داخل استودیو و خواند. وقتی آمدیم بیرون گفتم ای‌بابا! عجب کاری کردیم آمدیم‌ها! ۱۰ روز بعد آقای قاسمی خبر داد که تو قبول شدی و آقای عظیمی را رد کردند. (می‌خندد)

    این‌گونه بود که شروع شد و ما در واقع اولین‌ گروهی بودیم که دوبله را به‌صورت کلاسیک آموزش دید. تا پیش از آن به‌صورت سنتی بود.

    * بله. یعنی شفاهی و سینه‌به‌سینه منتقل شده بود!

    بله. کسانی که صدای خوب داشتند، آمده بودند؛ و یا آشنای کسی بودند. می‌آمدند و چند ماهی را در استودیو می‌نشستند…

    * بعضاً چند سال حتی…

    بله به قول شما چند سال می‌نشستند؛ رل‌های کوچک و سلام قربان و بفرمائید را می‌گفتند تا آرام‌آرام بالا بیایند. بعضی‌ها هم که استعداد خوبی داشتند، زودتر رشد می‌کردند.

    * پس شما اولین‌ گروهی بودید که آموزش رسمی دوبله دیدید!

    بله. اولین گروه بودیم و حدود یک‌سال برایمان کلاس گذاشتند. بعدازظهرها می‌رفتیم و اساتید خیلی خوبی هم داشتیم. مثلا فن بیان را مرحوم سمندریان با ما کار می‌کرد.

    فن بیان را مرحوم سمندریان با ما کار می‌کرد. بازیگری را استاد شنگله به ما یاد می‌داد. کارگردانی را مرحوم پرویز تائیدی درس می‌داد؛ ادبیات فارسی را دکتر صفوی درس می‌داد. درس پدیده‌شناسی هم داشتیم که نام استادش را فراموش کرده‌ام. تحلیل نمایشنامه هم بود. آقای دکتر جابر عناصری هم از اساتید گروه ما بودند.* حمید سمندریان؟ یعنی به سازمان می‌آمد؟

    بله. بازیگری را استاد شنگله به ما یاد می‌داد. کارگردانی را مرحوم پرویز تائیدی درس می‌داد؛ ادبیات فارسی را دکتر صفوی درس می‌داد. درس پدیده‌شناسی هم داشتیم که نام استادش را فراموش کرده‌ام. تحلیل نمایشنامه هم بود. آقای دکتر جابر عناصری هم از اساتید گروه ما بودند. اما عمده چیزی که ما یاد گرفتیم در کلاس‌های عملی و کار دوبله روی فیلم بود.

    من از این‌جا شروع کردم و با آقای علیمحمدی در آن‌دوره آشنا شدم. رفاقت‌مان از همان‌موقع شروع شد و تا این‌اواخر ادامه داشت.

    * عکس‌های آن‌دوره را هم که دیده‌ام، چهره‌ها خیلی انقلابی و به قول امروزی‌ها سازمانی بودند!

    بله دیگر!‌ (می‌خندد)

    * شما بودید، آقای علیمحمدی، حمیدرضا آشتیانی‌پور ….

    سعید مقدم‌منش، حسین خدادادبیگی، حسین یاری…

    * حسین یاری بازیگر…؟

    بله. هم‌دوره ما بود. خوب هم بود. خیلی‌جوان بود. منتهی راهش را پیدا کرد و در کار تصویر موفق شد.

    * شما یک‌سال به کلاس‌های نظری رفتید تا به‌عنوان دوبلور تربیت شوید. اما اساتید آن بخش عملی چه کسانی بودند؟

    وقتی وارد بحث عملی شدیم، مرحوم استاد مهدی علیمحمدی آموزش‌مان دادند.

    * بعضی‌ها سوال دارند که ایشان با بیژن علیمحمدی نسبتی داشته یا نه؟

    نه. نسبتی نداشتند.

    * ولی پسرشان الان در دوبله است.

    بله. بهروز. البته ایشان پسری هم به اسم بیژن دارند که در کار دوبله نیست. از اساتید آن موقع‌مان آقای علیمحمدی، آقای مقبلی و آقای کسمایی بودند.

    * آقای کسمایی آن‌ موقع تدریس می‌کرد؟

    بله. می‌آمد سر کلاس می‌نشست. فیلم را می‌گذاشت. رل‌ها را تقسیم می‌کرد و ما می‌گفتیم.

    * کار صوری بود؟ ضبط که نمی‌شد!

    نه. فقط جنبه آموزشی داشت. این‌ها گذشت تا سال ۶۴؛ که من در یک تصادف کتف‌ام شکست. آن‌موقع با موتور رفت و آمد می‌کردم و در میدان هفت‌تیر تصادفی کردم که به‌واسطه آن، کتف‌ام شکست. مدتی را بیمارستان بودم و در آن‌ فاصله یک‌فیلم دوبله شد که مرحوم مقبلی آن را کار کرد: شاهزاده و گدا. و بیژن علیمحمدی آن‌جا خوش درخشید. بیژن یکی از نوابغ دوره ما بود.

    * که آقای مقبلی کشفش کرد؟

    اصلا وقتی به کلاس می‌آمد، همه می‌دانستند که درس را خوب می‌گیرد و استعداد بسیار خوبی هم در تقلید صدا داشت. اصلا دوبله را خیلی بهتر از ما می‌شناخت. مثلا خانم شوکت حجت هم از همان روزهای اول خودش را نشان داد و وقتی حرف می‌زد، همه می‌گفتند این‌کاره است.

    * خانم حجت را گفتید، بین خانم‌های گوینده، دخترهای آقای (محمد) یاراحمدی هم هم‌دوره‌ای شما محسوب می‌شوند؟

    نه. با ما نبودند. از پیش‌تر یا همان حول و هوش شروع کرده بودند. ولی در دوره ما نبودند. از دوره ما، خانم (ژیلا) اشکان بود که الان کمتر می‌آید. خانم (فاطمه) نیرومند و خانم حجت بودند.

    * خانم صفی‌خانی چه‌طور؟

    نه. ولی خانم فلاحت‌رفتار بود که رفت و نماند. خانم جهان خادم‌المله بود که الان فیلمساز است. همسرش هم فیلمساز بود که درگذشت.

    *  تا پیش از دوبله امام علی(ع)، در سریال «جنگجویان کوهستان» هم با آقای زند همکاری داشتید؟ چون نقش خاصی از آن با صدای شما به یادم نمانده.

    بله. بودم ولی به قول شما نقش فرعی می‌گفتم. آن‌ موقع من هنوز رسمی آموزش و پرورش بودم. خیلی هم سختم بود که هر روز مرخصی بگیرم و به دوبله بیایم. خدا آقای زند را رحمت کند. در همان‌ دوران، من را برای یک‌کار دو روزه در جام‌جم دعوت کرده بود. روز اول رفتم و تا ۴ بعد از ظهر هیچ‌جمله‌ای نگفتم. حالا در اداره، کلی کار روی سرم ریخته و با بیچارگی مرخصی گرفته بودم. ساعت ۴ آقای یاراحمدی که گوینده‌ها را برای کار خبر می‌کرد…

    * دستیار مدیر دوبلاژ که دست‌خط خوبی هم داشت و دیالوگ‌ها را می‌نوشت…

    بله. ایشان آمد و گفت عزیزم امروز دیگر کاری نداریم. برو فردا بیا! گفتم یعنی چه آقای یاراحمدی؟ من کلی کار داشتم و آمدم. از صبح تا ۴ بعد از ظهر هیچی؟ خلاصه پررویی کردم و این‌حرف‌ها را زدم. ایشان گفت عزیزم این‌کار این‌جوری است دیگر! الان دختر من رزیتا هم از صبح این‌جاست و هیچ‌چیز نگفته!

    * در این وضعیت، که گاهی دوبلورهای جوان‌تر از صبح تا شب هیچ‌جمله‌ای نداشتند، تعمدی در کار بود؟ یعنی می‌خواستند صبر را یادشان بدهند یا نه واقعاً نوبت‌شان نرسیده بود که جمله را بگویند؟

    نه. تعمدی در کار نبود. به گروه می‌گفتند باید ساعت ۹ صبح بیایید؛ تا هر وقت که فیلم تمام شود. واقعاً کار ما این‌طور است. برای مصاحبه امروز هم بلاتکلیف بودم که چه ساعتی بیایم. چون نمی‌دانیم کار چه‌زمانی تمام می‌شود. خلاصه به‌خاطر آن‌اتفاق من گفتم من دیگر فردا نمی‌آیم!

    در حال حرکت در راهروهای واحد دوبلاژ بودم که دیدم آقای زند دارد از روبرو می‌آید. به هم رسیدیم. گفتم سلام آقا! گفت «سلام عزیزم، من یک‌ معذرت‌خواهی به شما بدهکارم!» من اصلا آب شدم و رفتم به زمین.* جرات نکردید به خود آقای زند بگویید؟

    نه. خود آقای زند که با من صحبت نکرده بود. من با آقای یاراحمدی طرف بودم. به همین‌خاطر حرفم را به خود ایشان زدم. ایشان گفت نه عزیزم بیا! گفتم نه من نمی‌آیم، خداحافظ! رفتم و فردایش هم نیامدم.

    * یادتان می‌آید چه فیلمی بود؟

    نه راستش. فردایش نیامدم و گذشت. دوسه‌هفته بعد برای کار دیگری رفته بودم و در حال حرکت در راهروهای واحد دوبلاژ بودم که دیدم آقای زند دارد از روبرو می‌آید. به هم رسیدیم. گفتم سلام آقا! گفت «سلام عزیزم، من یک‌ معذرت‌خواهی به شما بدهکارم!» من اصلا آب شدم و رفتم به زمین. ایشان گفت به‌خدا کار ما این‌جوری است و خدای‌نکرده نمی‌خواهیم شما را اذیت کنیم. می‌دانم که شما هم گرفتارید ولی شد دیگر!

    * این‌که می‌گویند آدم بااخلاق دوبله بوده، ظاهرا خاطره همین اخلاقش بوده است!

    واقعا! من هم گفتم ببخشید! به‌خدا من هم که این‌طور کردم به‌خاطر این است که گرفتارم. خلاصه دیدم این‌طور دوشغله نمی‌شود. یعنی بُعد مذهبی و اخلاقی‌اش را هم کنار بگذاریم، وجدان خود آدم هم ناراحت است که کارش را رها کند و دنبال کار دیگری برود. مرتب با خودم درگیر بودم که چه کنم؟ آموزش و پرورش را رها کنم؟ آیا ممکن بود در دوبله جا بیافتم؟

    شانسی که آوردم این بود که همان حین خدمت، دوره کارشناسیِ ضمن خدمت را در رشته علوم تربیتی قبول؛ و از آموزش و پرورش مامور به تحصیل شدم. یعنی هفته‌ای سه روز به کلاس می‌رفتم و سه روز آزاد بودم. این‌ چند روز آزادی در هفته خیلی به من کمک کرد و واقعاً یک امر خدایی بود. مامور به تحصیل شده بودم، خیلی روزها هم که کلاس‌ها تشکیل نمی‌شد سریع گازش را می‌گرفتم و می‌آمدم دوبله.

    * بیشتر کارهایتان هم آن‌موقع در تلویزیون بود؟

    نه. استودیوهای بیرون هم بود.

    * آن‌قدر شناخته شده بودید که بیرون هم به شما کار بدهند؟

    نه ولی رل می‌دادند. رل‌های کوچک بود یا مثلا همهمه و مَردی‌ها.

    از صبح تا ۴ بعدازظهر من به جای یک کفاش حرف زدم که چند جمله و تکه داشت. غروب دیدم آقای کسمایی پول نقد به عوامل کار می‌دهد. به من گفت بیا داخل اتاق. خدا خانم (مهین) بزرگی را رحمت کند؛ آن‌موقع کمک آقای کسمایی بود. آقای کسمایی گفت همت‌جان، این دستمزد امروزت است. گرفتم و آمدم بیرون دیدم ۲ هزار تومان است.* دستمزدشان آن‌قدر چشمگیر بود که بخواهید از آموزش و پرورش چشم‌پوشی کنید؟

    به‌هرحال بهتر از حقوق آن‌ موقع آموزش و پرورش بود. در همان‌ دوران یک‌روز مرحوم کسمایی من را برای یک‌کار دعوت کرد. حقوق آموزش و پرورش من در سال ۶۵ یا ۶۶، با اضافه‌کار می‌شد ۳ هزار و ۲۰۰ تومان. آقای کسمایی من را به استودیوی کنکاش دعوت کرده بود؛ پشت میدان فردوسی. یک فیلم کوتاه سینمای تجربی را کار می‌کرد.

    از صبح تا ۴ بعدازظهر من به جای یک کفاش حرف زدم که چند جمله و تکه داشت. غروب دیدم آقای کسمایی پول نقد به عوامل کار می‌دهد. به من گفت بیا داخل اتاق. خدا خانم (مهین) بزرگی را رحمت کند؛ آن‌موقع کمک آقای کسمایی بود. آقای کسمایی گفت همت‌جان، این دستمزد امروزت است. گرفتم و آمدم بیرون دیدم ۲ هزار تومان است.(می‌خندد) خیلی ذوق کردم. اصلا در خیابان می‌دویدم!

    * خب آموزش و پرورش را رها می‌کردید!

    چنین وضعیتی دائمی نبود. عمده درآمد همکاران ما در قدیم، فیلم‌های فارسی بود. یعنی نسبت به فیلم‌های فرنگی اصلاً چیز دیگری بود و دستمزدش هم فرق می‌کرد. خلاصه من بعد از این‌که دیدم دارم در دوبله جا می‌افتم، یک روز برای مشورت سراغ آقای (منوچهر) اسماعیلی رفتم. گفتم استاد شما چه فکر می‌کنید؟ خب، من زن و بچه هم داشتم. گفت «نمی‌دانم چه بگویم! خطرناکه! چون این‌کار واقعا معلوم نمی‌کند. یک روز کار هست بعد می‌بینی چندماه کار نیست.»

    با این‌وجود یک استخاره هم کردم ولی باز هم ریسک نکردم که ناگهان از آموزش و پرورش جدا شوم. رفتم و گفتم من یک‌سال مرخصی بدون‌حقوق می‌خواهم! و جالب است که خیلی راحت پذیرفتند. آمدم یک‌سال در دوبله و جا افتادم. در این‌دوره دوستان و اساتیدی که خیلی مدیون‌شان هستم، خیلی به من لطف کردند.

    * این‌ یک‌سالی که جا افتادید، چه‌سالی بود؟

    ۶۸ و ۶۹ بود. دیدم بد نبود و دارم زندگی‌ام را می‌کنم. رفتم دوباره درخواست یک‌سال مرخصی بدون حقوق دادم و آن‌ها هم اجازه دادند. واقعاً برایم جالب بود و همیشه هم می‌گویم که امر خدایی بود. در این‌ یک‌سال مرخصی دوم، دیدم واقعاً نمی‌شود. دیگر نمی‌توانستم در آموزش و پرورش بمانم. مدیرکل وقت، آقای تقی‌پور بود. آن‌موقع من را در آموزش و پرورش می‌شناختند. چون اجرای تمام افتتاحیه‌ها، اختتامیه‌ها، جشنواره‌ها و گردهمایی مدیران به‌عهده من بود.

    * به‌خاطر صدا بود یا فن اجرایتان؟

    به‌هرحال اجرا را به‌مرور در آموزش و پرورش یاد گرفته بودم. به‌علاوه به سازمان‌ها و نهادهای دیگر هم می‌رفتم و برنامه‌ اجرا می‌کردم؛ هفته‌بسیج، دهه فجر و مناسبت‌های دیگر.

    * پیشینه تئاتری که نداشتید؟

    نه. در همان‌آموزش و پرورش کار را یاد گرفتم. آقای علیمحمدی هم می‌آمد و برنامه تقلیدصدا داشت. اصلا برای خودمان یک‌گروه شده بودیم.

    * آقای علیمحمدی هم در آموزش و پرورش بود؟

    نه. ایشان در توانیر بود. اولین‌باری که ایشان را روی صحنه بردیم، جشنواره‌ای برای دهه‌فجر در آموزش و پرورش بود. به‌این‌ترتیب که دانش‌آموزان را می‌بردند از نمایشگاه بازدید کنند بعد آن‌ها را به سالن می‌آوردند تا برایشان برنامه اجرا کنیم. به‌همین‌خاطر نامه‌ای به اداره آقای علیمحمدی دادیم و ۱۰ روز برایش ماموریت به آموزش و پرورش گرفتیم. کار از آن‌جا کلید خورد و از اداره‌های مختلف نامه می‌زدند و درخواست می‌دادند که می‌آیید اداره ما هم برنامه اجرا کنید؟ دیگر شروع شد و تبدیل شدیم به گروه شادکن و خنده! (می‌خندد)

    * زمانی که هر دو در دوبله بودید!

    بله. خلاصه من به دفتر آقای تقی‌پور مدیرکل وقت رفتم و گفتم حاج‌آقا، راستش من وارد کار دوبله شده‌ام و خیلی هم این‌کار را دوست دارم. این‌ است که می‌خواهم یا استعفای من را قبول کنید یا من را بازخرید کنید. ایشان گفت نه آقا نمی‌شود!

    * چه‌قدر از خدمت‌تان مانده بود؟

    خیلی مانده بود. کلا ۱۴ سال سابقه داشتم…

    * پس ۱۶ سال دیگر داشتید.

    بله. خیلی‌ها به من می‌گفتند آقا اشتباه نکن! تو که رسمی هستی، بیا برو به یک مدرسه. چون رسمی‌ها می‌توانستند هفته‌ای ۴ روز در یک‌مدرسه باشند و ۲ روز هم در اختیار خودشان. گفتم آقا نمی‌شود!

    * یعنی‌ دلتان دیگر با دوبله بود!

    بله؛ خیلی شدید. خلاصه ریسک کردم و به آقای تقی‌پور گفتم حاج‌آقا من از دفتر شما بروم، دیگر پشت سرم را نگاه نمی‌کنم. ایشان هم گفت هرطور راحتی! من هم آمدم بیرون و ترک خدمت کردم. بعد از مدتی بچه‌های تخلفات اداری زنگ زدند و گفت چرا نمی‌آیی؟ گفتم دیگر نمی‌توانم بیایم. گفتند خب بیا یک فرمی هست، پرش کن و علت ترک خدمت‌ات را بنویس! رفتم و نوشتم با توجه به مشکلات شخصی و با توجه به این‌که مدیرکل محترم با استعفای من موافقت نکردند، مجبور به ترک خدمت شدم و از ادامه همکاری با آموزش و پرورش معذورم.

    * ورودتان به آموزش و پرورش سخت بود؟

    نه. راحت رفتم. بعد، دوستان هم حکم زدند که با توجه به جمله حضرت عالی که نوشتید از ادامه همکاری با آموزش و پرورش معذورم، از این‌تاریخ حکم اخراج شما صادر می‌شود! (می‌خندد) خلاصه شدیم اخراجی آموزش و پرورش. البته بعداً سابقه بیمه‌اش را برای تامین اجتماعی گرفتم. بابت آن ۱۰ سالی که از آموزش و پرورش به تامین اجتماعی آوردم، یک‌ مابه‌التفاوت می‌گرفتند و من یک‌میلیون و ۴۰۰ تومان پرداختم. برای سربازی هم ۳۴۰ تومان پول دادم.

    * برای خرید سربازی؟

    نه. سربازی رفته بودم. برای سوابقم. ۱۸ سال دیگر را هم پرداخت کردم و با حداقل حقوق بازنشسته شدم. می‌دانید که سینمایی‌ها با حداقل حقوق بازنشسته می‌شوند که الان که خیلی رشد کرده، به یک‌میلیون و ۶۰۰ هزارتومان رسیده است. از آن‌تاریخ به بعد، دیگر به‌طور کامل در خدمت دوبله بودم.

    * این شد تا سال ۷۱!

    بله. ۷۱ و ۷۲ بود که من ترک خدمت کردم و وارد دوبله شدم.

    * مقطع سریال امام علی(ع)، سال ۷۴ بود. در فاصله این‌سال ۷۱ تا ۷۴ کار شاخصی انجام دادید؟ مدیردوبلاژی بود که شما را برای یک کار ویژه دعوت کند؟

    بله مثلا آقای مقامی، در دوبله سریال «سیمرغ» رل شهید شیرودی را به من داد. یا مثلا در فیلم‌های سینمایی زیادی به دعوت آقای خسروشاهی حرف زدم.

    * الان که گفتید، من «جنگ نفت‌کش‌ها» و «ارابه مرگ» را با مدیریت آقای خسروشاهی به خاطر می‌آورم.

    بله. دقیقاً. با آقای خسروشاهی، هم فیلم‌های فرنگی کار کردم هم فیلم‌های فارسی. تعدادشان هم خیلی بود.

    * به یکی از هم‌دوره‌ای‌های شما بپردازیم؛ حمیدرضا آشتیانی‌پور. در تحلیل کار ایشان در دوبله، باید بگوییم که صدای ویژه‌ای ندارد. به‌نظرم مولفه‌ اجراست که در کار این‌گوینده اهمیت دارد. آقای آشتیانی‌پور مدیریت کارهای مهمی را هم در کارنامه دارد؛ مثل سریال‌های «معصومیت از دست‌رفته» یا «مختارنامه» که شما در هر دو حضور داشتید. شما در معصومیت از دست رفته چند نقش فرعی را گفتید. یکی از آن‌ها خسرو احمدی در نقش مرد فحاش چاق بود. در این‌رل شما تیپ‌سازی کرده بودید و مثل یک آدم چاق حرف می‌زدید. این‌انتخاب‌ها به چه‌دلیل بود؟ رفاقت یا شناخت؟

    خب مدیر دوبلاژ باید توانایی‌های گوینده‌اش را بداند.

    * آخر دوبله آن کار اینکاسترو (ضبط دوبله نقش‌های مختلف به‌صورت جداگانه) بود…

    بله. ولی به‌هرحال یک مدیر دوبلاژ باید توانایی گوینده‌ها را بداند و نمی‌شود همین‌طور بی‌حساب و کتاب گفت این‌رل را بدهیم فلانی بگوید. آقای آشتیانی‌پور اتفاقا خیلی باهوش است. در بدو ورود و دوره‌های آموزشی‌ ما در دوبله، ایشان یکی از خوب‌های کار بود که من می‌گفتم در مقابل‌شان چیزی نمی‌شوم. باور کنید! یعنی این‌ها را می‌دیدم می‌گفتم من اصلا بی‌خود وارد این‌کار شده‌ام.

    دو سه قسمت «جزیر گریز» که گذشت، آقای نباتی یک رل دیگر را به من داد. این رل را چون خوب گفته بودم، به خاطر دارم؛ اسمش خوزه رودریگز بود؛ یکی از این‌ داش‌مشتی‌هایی که به جزیره آمده بود و دنبال گنج می‌گشت. من این شخصیت را تیپیک گفتم. وقتی کار پخش شد، فردایش هرکه را در جام‌جم دیدم، می‌گفت این‌ خوزه‌هه را چه کسی گفته بود؟* ولی صدای شما خاص‌تر است. شاید منظورتان اجرا و ارائه‌شان باشد.

    به‌هرحال، اجرا که اصلا حرفش را نزنیم! اولین سریالی که من حرف زدم، یک سریال انگلیسی به اسم «جزیره گریز» بود که آقای نباتی دوبله‌اش کرد. به ایشان گفته بودند این‌سریال را با جدیدها و جوان‌ترها کار کن. آقای نباتی یک رل را به من داد. این‌اولین‌کاری بود که از من ضبط و در تلویزیون پخش شد. من وقتی این‌کار را دیدم، از خودم خجالت کشیدم.

    * اگر بد بودید، چه‌طور آقای نباتی اجازه داد، پخش شود؟

    هرچه بود به ایشان گفته بودند با این‌نیروها کارها کنید. شاید هم من خیلی به خودم سخت می‌گرفتم ولی به هرحال واقعا ضعیف بودم. دوسه قسمت که گذشت، آقای نباتی یک رل دیگر را به من داد. این رل را چون خوب گفته بودم، به خاطر دارم؛ اسمش خوزه رودریگز بود؛ یکی از این‌ داش‌مشتی‌هایی که به جزیره آمده بود و دنبال گنج می‌گشت. من این شخصیت را تیپیک گفتم. وقتی کار پخش شد، فردایش هرکه را در جام‌جم دیدم، می‌گفت این‌ خوزه‌هه را چه کسی گفته بود؟ (می‌خندد) فهمیدم که نه، مثل این‌که کار گرفته! آن‌جا بود که کمی دلگرم شدم. اما آشتیانی‌پور از اول خوب بود.

    * در «سیمرغ» هم که شما شهید شیرودی را می‌گفتید، او به جای شهید کشوری حرف زد.

    بله. تشخیص آقای مقامی این بود که آشتیانی‌پور به جای سید جواد حرف بزند. ببینید، همه دوبلورها تیپ‌ساز نیستند. خیلی‌ها فقط با صدای خودشان کار می‌کنند.

    * مثلا آقای خسروشاهی هیچ‌وقت تیپ نمی‌سازد. همیشه خودش است.

    بله دیگر. ایشان، همیشه آقای خسروشاهی است. ولی آقای اسماعیلی و یا آقای جلیلوند این‌طور نیستند. مثلا آقای جلیلوند با این‌که اکثرا صدای خودش را دارد، ولی از این‌صدا به اشکال مختلف استفاده می‌کند.

    * قبول دارید تیپ‌ها و اشکالی که آقای اسماعیلی ارائه می‌کند، بیشتر است؟

    آقای اسماعیلی کلا چیز دیگری است و کلا کلاس کارش، چیزی دیگر است.

    * چه‌چیزی باعث می‌شود که چیز دیگری باشد؟ من این را به آقای والی‌زاده هم گفتم؛ که در فیلم مادر من می‌فهمم که ۵ نقش را آقای اسماعیلی گفته است. ایشان گفت خب تو که دوبله را دنبال و تحلیل می‌کنی، این را می‌فهمی. ممکن است مخاطب عادی نفهمد. اما حرف من این است که بالاخره من که به‌عنوان یک‌مخاطب این را فهمیدم و متوجه شدم که گوینده هر ۵ رل، یک‌نفر است!

    خب شاید یک مخاطب عادی هم بفهمد. باشد! عیبی ندارد اما این‌قدر این ۵ شخصیت را زیبا ارائه می‌کند که شما باورشان می‌کنید. درباره این نقش‌هایی هم که بیژن علیمحمدی در معمای شاه گفت، من چندان موافق نبودم. یعنی بر این عقیده بودم که ۲ یا ۳ تا از این‌رل‌ها را بگوید. ولی به‌هرحال توانایی‌اش را نشان داد و لحن شخصیت‌ها را خوب گرفته بود. اما ته صدا مشخص بود و …

    * گوینده را لو می‌داد…

    بله. لو می‌رود. اما به این‌مساله کاری نداریم که در یک‌فیلم، چند رل یا تیپ را بگوییم. در کل، در فیلم‌های مختلف و کاراکترهای متنوع، کلاس کاری آقای اسماعیلی خیلی بالاست.

    *  به‌نظرم این‌قضیه در تئاتری‌بودن پیشینه آقای اسماعیلی دارد. این‌شخصیت‌شناسی و تحلیلی که دارد…

    ممکن است. ولی به‌هرحال یک‌چیزی در وجود و خون اوست.

    ادامه دارد…

  • مجموعه‌ای از آثار جانی رداری به ایران رسید

    مجموعه‌ای از آثار جانی رداری به ایران رسید

    به گزارش خبرنگار مهر، مجموعه چهارعنوان کتاب از جانی رُداری نویسنده شهیر ایتالیایی و خالق آثاری ماندگار برای مخاطبان کودک و نوجوان با سرپرستی غلامرضا امامی توسط نشر هوپا منتشر شد.

    این چهار عنوان کتاب با عناوین «یکی بود که خودش نبود» با ترجمه غلامرضا امامی، «فروشگاه ساحره» با ترجمه محبوبه خدایی و هما میرزایی، «روزی که در میلان از آسمان کلاه می‌بارید» با ترجمه چنگیز داورپناه و «یاس در دیار دروغگویان» با ترجمه محبوبه خدایی منتشر شده است و همگی از زبان ایتالیایی به فارسی بازگردانده شده‌اند.

    این کتاب‌ها همچنین با تصویرگری جمعی از محبوب‌ترین تصویرگران جهان شامل خاویر سابالا از کشور فرانسه، نیکولتا کستا از کشور ونیز، آنا لائرا کانتونه از کشور ایتالیا و والریا پترون از کشور ایتالیا همراه شده است.

    روداری که برنده جایزه ادبی اندرسن نیز به شمار می‌رود که مشهور ترین جایزه ادبی برای نویسندگان کودک و نوجوان به شمار می‌رود در آثار خود سعی کرده بازگوکننده واقعیت‌های کوچک و بزرگ روزانه باشد و این اتفاق را بستری فانتری ارائه می‌کند.

    نشر هوپا این چهار عنوان کتاب را با خرید امتیاز کپی‌رایت آنها در داخل ایران منتشر کرده است.

    این کتاب‌ها از منظر زبان روایت آثاری بسیار خلاقه هستند تا جایی که نویسنده اذعان داشته مخاطب اگر این داستان و پایان آن را نپسندید می‌تواند خودش پایان مطلوبش را خلق کند.

    این ناشر همزمان با انتشار این آثار عده داده است که عناوین تازه دیگری نیز از این مجموعه در دست انتشار قرار گرفته است.

  • « در خواب‌های دیگران» منتشر شد

    « در خواب‌های دیگران» منتشر شد

    به گزارش خبرگزاری مهر، این روزنامه‌نگار و منتقد ادبی، درباره مدت زمان نوشتن و محتوای کتاب «در خواب‌های دیگران» توضیح داد: این مجموعه بر اساس زندگی ۹ شهید دفاع مقدس است که در شرکت سیمان شمال کار می‌کردند که به صورت غیرمستقیم، غیرشعاری و داستانی کار شد و کلاً شش ماه طول کشید و شامل ۹ داستان بر اساس زندگی این ۹ شهید است.

    وی گفت: باید به دیدار ۹ خانواده می‌رفتم؛ در تهران و حومه آن و خانواده‌ای هم ساکن اندیمشک بودند. نمی‌دانستم از پس انجام کارهای کتاب برمی‌آیم یا نه. سال‌های گذشته در کنار چند کار مختلف، کارهای مطبوعاتی برایم جدی‌تر و مهم‌تر از بقیه بود. این کار، گفت‌وگوی مطبوعاتی نبود. باید به شکل روایت تقریباً داستانی انجام می‌شد.

    این نویسنده حوزه دفاع مقدس اظهار داشت: باید پای صحبت‌های خانواده‌ها، همسران و فرزندان این شهیدان می‌نشستم. از ۹ شهید، فقط مادر یکی از آن‌ها در قید حیات بود. باید به گذشته‌ها می‌رفتیم. نگران بودم با یادآوری آن دوران، خانواده‌ها اذیت شوند. هنگام قرار و گفت‌وگوها سعی می‌کردم با سوال‌ها و بیان خاطرات قدیم کسی غمگین نشود. کسی گریه نکند. نمی‌شد. بغض‌های سختی گاهی به گلوی خودم هم چنگ می‌زد، گاهی در راه یا در خانه با یادآوری شنیده‌ها، اشک‌هایم جاری می‌شد.

    وی در ادامه گفت: هرجا می‌رفتم، با هر یک از این خوبان می‌نشستم، احساس می‌کردم سال‌هاست آن‌ها را می‌شناسم. همه مهربان و خونگرم بودند. گفت‌وگوها ساده بود و صمیمی و خانواده‌ها زلال و نجیب. سال‌ها سختی و دردهای بسیاری را تحمل کرده بودند.

    احمدی هدف از نوشتن این داستان را معرفی و شناساندن افرادی عنوان می‌کند که در طول هشت سال جنگ تحمیلی با دشمنان جنگیدند و از همه چیزشان گذشتند. آدم‌هایی کاملاً بی‌ادعا و بزرگ که زندگی و کارهای هر کدام درسی برای دیگران است.

    این اثر را سوره مهر به تازگی روانه بازار کرده است.

  • «سنگ» نشر اسم در بازار کتاب

    «سنگ» نشر اسم در بازار کتاب

    به گزارش خبرگزاری مهر، رمان «سنگ» اولین اثر خانم پایینی است که تاکنون منتشر شده. این رمان در ژانری تاریخی روایتگر زندگی یکی از سپاهیان لشکر عمر سعد به نام زرعه ابن‌ابان است که توسط امام حسین (ع) نفرین شده. این رمان بر اساس دو روایت تاریخی که در حول واقعۀ عاشورا نقل شده، تألیف شده است و ماجرای آن بعد از واقعۀ کربلا، در شهر دمشق می‌گذرد، زمانی که زرعه عاشق شاکیه، رقاصۀ معروف شهر، می‌شود…

    در پشت جلد این کتاب چنین آمده که «سنگ در دست مجسمه‌ساز مثل موم می‌شود. هرچه بخواهد می‌تواند با آن بکند. می‌تواند مجسمه‌اش کند، می‌تواند هم پیکانی کند برای زدن بر لب دشمن. سنگ می‌تواند روضه‌ای شود که هرگز نشنیده‌ای».

    این اثر که به‌تازگی توسط نشر اسم منتشر شده است در ۱۶۰ صفحه و با قیمت ۲۳ هزارتومان در اختیار علاقه‌مندان کتاب قرار گرفته است.