برچسب: عباس عبدی

  • همه برای عذرخواهی از عباس امیرانتظام رفتند به جز معصومه ابتکار و عباس عبدی

    همه برای عذرخواهی از عباس امیرانتظام رفتند به جز معصومه ابتکار و عباس عبدی

    اعتمادآنلاین| سرنوشت عباس امیرانتظام نقطه‌ای تأمل‌برانگیز در تاریخ معاصر ایران است. شخصی که پس از مسئولیت‌های مهم متعدد، دوران زیادی را در زندان سپری کرد و تعبیر‌های گوناگونی از عملکرد او وجود دارد.

    جناح‌ها و شخصیت‌های سیاسی نیز به‌مرور زمان تصورات مختلفی درباره او داشته‌اند؛ از دانشجویان پیرو خط امام تا جنبش مسلمانان مبارز و حزب توده. ۱۳آبان فارغ از تسخیر سفارت آمریکا و بررسی عملکرد دانشجویان با سرنوشت عباس امیرانتظام نیز گره خورده است؛ کسی که دانشجویانِ افشاگر اسناد مربوط به او، سال‌ها بعد به دلجویی‌اش پرداختند. در این زمینه با الهه میزانی(امیرانتظام)، همسر عباس امیرانتظام گفت‌وگویی کردیم که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.

     خودتان را معرفی کنید.

    من الهه میزانی هستم، اما به تقاضای مؤکد همسرم در محافل سیاسی-اجتماعی با نام امیرانتظام خود را معرفی می‌کنم، زیرا تنها بازمانده ایشان در ایران هستم که شاید بتوانم نام ایشان را زنده نگه دارم؛ مانند شادروان خانم بازرگان، اردلان، فروهر و… . مادر دو فرزند هستم، از طرف خانواده پدری از خاندان قاجار بوده و از طرف مادری آذری هستم؛ به‌طوری‌که پدر و مادرم سردار رشید نویان حاکم آذربایجان در زمان قاجاریه بودند. در تاریخ دی‌ ۱۳۳۳ در تهران متولد شدم و دوران دبستان خود را در مدرسه نیمه‌آمریکایی میس مری‌- بهار نو گذراندم.

    بعد از پایان دبستان در مدرسه بین‌المللی ایران «ایران‌زمین» در خیابان انقلاب (۲۴ اسفند سابق) ادامه تحصیل دادم که جزء ۱۵ مدرسه بین‌المللی برتر در جهان بود. ساختمان این مدرسه متعلق به سفارت کره بود که ازسوی بنیان‌گذاران آن و به کمک آموزش‌و‌پرورش وقت خریداری شده تا این مدرسه در آنجا پا بگیرد که خالی از لطف نیست. امتیاز این مدرسه آن بود که علاوه‌بر دیپلم ششگاه سوئیس (International Baccalaureate) دیپلم آمریکایی، هر دانش‌آموزی می‌توانست در صورت تمایل برای اخذ دیپلم ایرانی هم تلاش کند. پدرم اصرار داشت من دیپلم زبان فارسی را هم داشته باشم. نکته درخور‌توجه درباره این مدرسه این‌ است که فرزندان صاحب‌منصب‌هایی مانند آقای شریف‌امامی، آقای خلعتبری و… در این مدرسه حضور داشته و در کنار آنها خانم نیلوفر {معصومه} ابتکار نیز از شاگردان این مدرسه بودند.

    یادم می‌آید که دهه‌ها بعد یکی از هم‌دوره‌ای‌ها به من چنین گفت که ببین روزگار چگونه چرخید که یکی مانند تو از این مدرسه به زندان رفت و دیگری نیلوفر شد که دست راست دولت فعلی قرار گرفت! من بدون اینکه خود متوجه باشم، از سنین نوجوانی به مسائل سیاسی‌– اجتماعی بسیار علاقه‌مند بودم و کنجکاوی عجیبی داشتم و با اینکه زبان اول من فارسی نبود، سعی می‌کردم نشریات و کتاب‌هایی که در دسترس نبود که به کمک یکی از آشنایان پدر در دسترس قرار می‌گرفت، مطالعه کنم. از نوجوانی به علت علاقه وافر به سیاست هدفم ورود به سیاسی‌ترین دانشکده دانشگاه لندن یعنی مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن (LSE) بود که شخصیت‌های سیاسی مهمی مانند پوپر، کندی و‌… در آنجا تحصیل یا تدریس کرده بودند. در آن دوران بسیار فشرده درس خواندم تا جایی که مقطع لیسانس را در سه سال و فوق لیسانس را یک‌ساله به پایان رساندم. گفتنی است که رشته تحصیلی من در مقطع لیسانس علوم سیاسی و روابط بین‌الملل و کارشناسی ارشد اقتصاد سیاسی بود. پس آن آماده ورود به دوره دکترا جهت تحقیق در زمینه چگونگی بازار مشترک خاورمیانه‌ که در‌حال‌حاضر مورد بحث است، شدم. از‌آنجایی‌که برای آغاز دوره دکترا چند ماه فرصت داشتم، تصمیم گرفتم در اواخر سال ۱۳۵۶ به ایران بازگردم و ضمن استراحت بازار کار ایران را برای آینده بررسی کنم، ولی از‌آنجایی‌که بلافاصله جرقه تحولات منجر به انقلاب زده شد و ازسوی دیگر مادرم که هنوز جوان بودند، دچار بیماری سختی شده بودند، تصمیم گرفتم در ایران ماندگار شوم. در عین حال با کار‌کردن و کسب تجربه از این فرصت استفاده کنم؛ بنابراین تصمیم گرفتم با هدف ورود به عرصه کار، برای سازمان‌های متناسب با رشته‌ام آزمون ورودی بدهم.

    گو اینکه در همه سازمان‌ها به‌دلیل پشتوانه تحصیلی و دانشگاهی که در آن تحصیل کردم، موفق به ورود شده ولی با توجه به سن و تجربه اندکم ترجیح دادم در بانک توسعه کشاورزی زمان به مدیریت‌عاملی شادروان مهدی سمیعی اقتصاددان به نام همکاری خود را در کنار پرسنل جوان و تحصیل‌کرده آغاز کنم. محیط بانک توسعه یادآور اتمسفر دانشگاهی بود؛ بنابراین چنین بود که با خشنودی فراوان در میهنم مشغول به کار شدم و به‌دلیل وقایع ناشی از تحولات ۱۳۵۷ امکان بازگشت به تحصیل در انگلیس برایم مقدور نشد. البته اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم اگر می‌شد سرنوشت را از سر نوشت، من باز همین‌گونه عمل می‌کردم؛ زیرا حضور در آن دوران بحرانی موجب شد که من از یک دنیای فانتزی به واقعیت‌های جامعه‌ام بیشتر پی برده و میهن و هم‌میهنانم را آن‌گونه که بودند، بشناسم.

     چگونه با آقای امیرانتظام آشنا شدید؟ در یک زندانی سیاسی بی‌پایان چه چیزی برای دوست‌داشتن پیدا کردید؟

    وقتی امیرانتظام دستگیر شد من سنی نداشتم و از تجربه سیاسی برخوردار نبودم؛ اما جالب است که روزی که در روزنامه خبر دستگیری‌اش را دیدم، احساس کردم امیرانتظام دچار یک دسیسه و توطئه شده است. همگی او را به‌عنوان یک چهره محبوب و مطرح و متفاوت و میهن‌دوست سیاسی می‌شناختند و آنچه برای او رقم خورد، حق او نبود. ایشان پس از حضور بی‌وقفه ۱۵‌ساله برای اولین‌بار از محیط زندان به خانه امن در فرمانیه منتقل و به مدت دو سال در آنجا نگهداری شدند. به جز همسرم، آقای نورالدین کیانوری و خانم مریم فیروز هم‌زمان ساکنان آن خانه امن بودند. اما به‌دلیل تضادهای شدید سیاسی مراوده‌ای با هم نداشتند.

    از زمان انتقال به خانه امن هفته‌ای یک‌بار امیرانتظام با راننده می‌توانست درون شهر تهران چند ساعتی به‌اصطلاح چرخی بزند. خروج ایشان در شهر سال ۱۳۷۳ رخ داد. از‌آنجا‌که خانواده ایشان در آن زمان در خارج از کشور بودند، به‌تدریج به ایشان اجازه داده شد که هفته‌ای یک‌بار در روزهای پنجشنبه تا پایان روز جمعه همراه محافظ به دیدن بستگان و دوستان نزدیک برود.

    اولین دیدار به خواسته مهندس بازرگان چند ماه قبل از درگذشت آن شادروان در محل مسکونی ایشان در لواسان بود. همسر و فرزندانش نیز از ایران رفته و بیشتر اقوام نزدیکش هم از دنیا رفته بودند.

    در آذر ۱۳۷۵ طبق روال که ایشان به منزل یکی از بستگان رفته بودند، مسئولان امنیتی برای برگرداندن ایشان به خانه امن مراجعه نکردند. پس از ساعتی که از وقت مقرر گذشت، امیر‌انتظام بی‌وقفه تماس تلفنی گرفته و جویا شده که چرا به دنبال ایشان نمی‌آیند. بهانه اول این بود که ماشین در دسترس نیست و به‌جای غروب جمعه، شنبه صبح برای برگرداندن ایشان خواهند رفت.

    شنبه صبح به شنبه عصر موکول و شنبه به یکشنبه و… یا بهانه‌آوردن از قبیل نبودن اتومبیل، نبودن راننده و پنچر‌بودن لاستیک! از برگرداندن امیرانتظام سر باز زدند. در آخرین مکالمه همسرم به آنان گفت که با استفاده از وسیله نقلیه عمومی خود شخصا به خانه امن بازخواهد گشت.

    در پاسخ به ایشان گفته شد تا اطلاع ثانوی ایشان باید بیرون از زندان به سر ببرند. اقدامی بس حیرت‌آمیز و ابهام‌انگیز برای امیرانتظام؛ زیرا که نه حکمی در دست داشت که بیانگر مرخصی باشد یا نشانگر تعلیقی‌بودن زندانی باشد.

    چنین بود که بلاتکلیفی امیرانتظام پس از ۱۷ سال آغاز شد؛ اما امیرانتظام آشیانه‌ای نداشت که به آنجا باز‌گردد، زیرا که خانه فعلی ما به دلیل آنکه سازنده آن از بانک وام گرفته بود، در وثیقه بوده و به دلیل نداشتن سند مستقل در خطر مصادره قرار نداشت، اما به خاطر حفاظت و نگهداری از آن توسط یکی از منسوبان همسرم سال‌ها با قیمت نازلی در اجاره در اختیار خانواده‌ای قرار داشت.

    این در حالی بود که امیرانتظام خانه‌ای برای زندگی نداشت و مستأجر هم حاضر به تخلیه خانه نبود. این خانه فعلی را هم در سال ۱۳۵۳ پیش‌خرید کرده بودند و بعد از انقلاب به‌علت سند‌نداشتن از خطر مصادره در امان ماند. نهایتا امیرانتظام موفق به تحویل خانه شد؛ اما با یک مخروبه مواجه شد که بعدها پس از وصلت ما توانستیم تدریجا این مخروبه را تبدیل به خانه دائمی کنیم.

     آیا خاطره خاصی از زندان ایشان در ذهن دارید که گفتن آن در این بخش ضروری باشد.

    در دوره‌ای که انتقال امیرانتظام از یک زندان به زندان دیگر شروع شده بود (زندان‌های چرخشی) دو نفر از کمیسرهای حقوق بشر سازمان ملل در دو مقطع متفاوت برای بررسی وضعیت حقوق بشر به ایران آمده بودند.

    هر دو درباره پرونده امیرانتظام اطلاعات وسیعی داشتند؛ بنابراین علاقه‌مند به دیدار با او بودند. در یک سفر گالین دوپول تقریبا زمینه برای ملاقات این دو آماده شده بود؛ اما در لحظه آخر تصمیم مقامات امنیتی تغییر یافت؛ پس در یک شب بسیار سرد برفی همسرم با لباس نازکی که خود در زندان دوخته بود، سریعا سوار یک وانت سرباز شد و به زندان قزل‌حصار انتقالش دادند.

    در بین راه امیرانتظام دچار سرماخوردگی بسیار شدیدی شد و درد زیادی در ناحیه گوش او آغاز شد. بعد از فروکش‌کردن بحران سفر کمیسر سازمان ملل، امیرانتظام را مجدد به زندان اوین برگرداند. این در حالی بود که امیرانتظام دچار تب‌ولرز و تداوم درد در ناحیه گوش بود؛ بنابراین به بهداری زندان شکایت کرد، اما چون مسئولان بهداری امکان مداوا را در محل زندان نداشتند، اعلام می‌کنند ایشان باید سریعا به زندان منتقل شوند.

     شما چگونه با ایشان ازدواج کردید؟

    درباره چگونگی آشنایی خود با امیرانتظام می‌توانم بگویم سرنوشت چنان برای ما رقم زده شده بود که در آذر ۱۳۷۵ زمانی که بلاتکلیفی ایشان آغاز شد، چندی نگذشته بود که من به‌طور اتفاقی ایشان را در منزل صمیمی‌ترین دوست ایشان از دوران کودکستان تا آن زمان که بیشتر وقت خود را در کنار امیرانتظام گذراند، دیدم. از قضا دوست و همسایه خاله من بودند.

    در همان روزهای اولیه شبی به‌طور اتفاقی برای شام در منزل این دوست دعوت شده بودم. در بدو ورود با چهره‌ای مواجه شدم که در عین آشنایی غریبه بود و در چنین جمعی من انتظار حضور ایشان را نداشتم. وقتی که میزبان ایشان را معرفی کردند، برای چند لحظه‌ای مات و مبهوت بودم؛ زیرا که سال‌ها بود که هیچ‌گونه خبری از وضعیت ایشان نداشتم. حتی فکر می‌کردم که خدایی ناکرده در میان ما نیستند.

    در همان دقایق اولیه دیدار، به ایشان گفتم از همان اولی که شما را دستگیر کردند، به بی‌گناهی شما باور داشتم. لبخند قشنگی را روی چهره آرام ایشان دیده و از من برای چنین نگرشی تشکر کردند. ساعات اولیه به‌طور رسمی گذشت، ولی بعد از شام کلی به تحلیل سیاسی وقایع اتفاقیه و تبادل نظراتمان در باب دلایل وقوع چنین تحولاتی پرداختیم. ا

    یشان نقاط نظر و تحلیل‌های جالب و قابل‌تأملی داشتند که شنیدن آن برای من بسیار قابل‌توجه بود. وقتی ایشان از رشته تحصیلی من آگاه شدند و به علاقه نهادینه من در باب امور سیاسی مطلع شدند، ابراز تمایل کردند که ما نشست‌های دوستانه بیشتری داشته باشیم. اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم من نیز مانند بسیاری از افراد علاقه‌مند، شجاعت اخلاقی و بیش از هر چیز رهرو مصدق بزرگ‌ ‌بودن ایشان برایم قابل‌تقدیر بود. نهایتا این دیدارها تکرار و من هر‌بار برایم تحلیل‌ها و نظریات سیاسی ایشان قابل توجه و پذیرش بیشتری شد.

    نهایتا در دی‌ماه همان سال ایشان از من تقاضای ازدواج کردند. البته در کمال صداقت درباره خطراتی که بر‌اثر انجام این وصلت در برابر من قرار می‌گرفت و نیز وضعیت بسیار خطیر و آسیب‌پذیری که ایشان در آن قرار داشتند (با توجه به نوشتار و گفتارهایی که انجام می‌دادند) و نیز درباره بلاتکلیفی و دشواری یک زندگی سیاسی به من توضیحات و تشریحات لازم را دادند. این آگاهی‌دادن‌ها و خلوص نیت ایشان احترام من را به ایشان چندین‌برابر کرد و نهایتا با گرفتن تصمیمی قاطع پاسخ مثبت به تقاضای ایشان دادم. چنین بود که زندگی مشترک و اتحاد سیاسی ما در راه خدمت به میهن رقم خورد.

     چگونه امرار معاش می‌کردید؟

    بسیاری از دوستان همسرم به یاد دارند که ایشان پیش از انقلاب و اتمام تحصیلات و بازگشت به ایران، به همت استعداد و تلاش و کوشش بی‌قفه توانستند چهار شرکت بزرگ واردات ماشین‌آلات سنگین ساختمانی و راه‌سازی را راه‌اندازی کنند. وضعیت مالی ایشان روزبه‌روز رو بهبودی گذاشت.

    باوجود اینکه ساواک در دوران پیش از انقلاب شرکت‌هایی را که ایشان در آن فعال بود، بی‌نصیب از دست‌اندازهای فراوان نگذاشتند، اما به لطف خدا و تلاش و بینش خوب اقتصادی، در فرصت‌های مناسب ایشان به سرمایه‌گذاری در زمینه ملک و زمین مبادرت کرد.

    اما ایشان در بزنگاه انقلاب و پذیرش تصدی معاونت نخست‌وزیری مصلحت دید که شرکت‌ها و بقیه مایملک خود را به نام دوستان بسیار نزدیک و معتمد خود کند که سال‌ها بعد نشان داد این تصمیمات به‌درستی اتخاذ شده است. اگرچه متأسفانه شرکت‌ها همه به یغما رفتند ولی تعداد معدود املاک به نام همسرم بازگردانده شد. فروش این املاک موجب ایجاد پشتوانه‌ای شد که با سرمایه آن توانستیم پشتوانه قابل قبولی در زندگی تاکنون داشته باشیم.

    آقای امیرانتظام چه مدت و با چه اتهاماتی در زندان بود؟

    در جلسات محاکمات امیرانتظام اتهام رابطه با آمریکا که آن را جاسوسی تلقی کردند، در ذهنیت عموم جای داده شد.

    تحمل دوران کیفر را می‌توان به چند دوره تقسیم کرد؛ یک دوره بی‌وقفه از آذرماه ۱۳۵۸ آغاز و تا آبان ۱۳۷۵ که به‌صورت اخراج از زندان ادامه داشت. دوران بلاتکلیفی که از آبان ۷۵ آغاز و در شهریور ۷۷ پایان یافت. در این ماه همسرم به دلیل شکایت خانواده لاجوردی محکوم و در حکمی برای تحمل کیفر زندان ابد خود به زندان اوین بازگردانده شد. دوره سوم همان‌طور‌که اشاره شد، از شهریور ۱۳۷۷ آغاز و تا مهر ۱۳۸۵ پایان یافت. البته لازم به یادآوری است که در دوره سوم ایشان به دلیل تشدید بیماری‌های عدیده توانستند از امکان مرخصی‌های کوتاه‌مدت بهره‌مند شوند. دوره چهارم هنگامی‌که این‌جانب طبق روال برای تمدید مرخصی استعلاجی به دادگاه انقلاب مراجعه کردم، مقامات مسئول براساس گواهی‌های عدیده صادر‌شده از‌سوی پزشکی قانونی مبنی‌بر اینکه همسرم قادر به تحمل کیفر و ادامه درمان در زندان نیست، مشمول استفاده از امکان مرخص‌های استعلاجی به‌طور مستمر شد؛ به عبارتی دیگر این مرخص‌ها از سال ۸۵ تا زمان درگذشت ایشان در تیر ۱۳۹۷ بی‌وقفه ادامه داشت؛ به‌صورتی‌که در سال‌های اولیه به‌طور ماهانه تمدید ولی به‌تدریج این تمدید به‌صورت ماهانه انجام می‌شد. عباس امیرانتظام تا آخرین لحظه حیات خود همچنان یک زندانی سیاسی با حکم زندان ابد بود که این‌جانب یک‌سال پس از درگذشت ایشان وثیقه ملکی را پس از سال‌ها توانستم آزاد کنم.

     پیش از دوره سوم یعنی زندان شهریور ۱۳۷۷ چه اتفاقی روی داد که ایشان مجدد روانه زندان شدند؟

    در سال ۱۳۷۵ با توجه به نظر مساعدی که همسرم نسبت به کاندیداتوری آقای خاتمی داشتند، در این انتخابات برای اولین‌بار هر دو ما شرکت کردیم. نظر ایشان بر این بود که اگر خاتمی برنده انتخابات شود، حضور ایشان در صحنه سیاسی کشور نقطه عطف در جریان‌های سیاسی ما خواهد بود.

    بسیاری از دوستان مخالف شرکت در انتخابات بودند اما امیرانتظام بر این باور بود که آقای خاتمی برنده این انتخابات خواهد شد؛ آن‌هم با رأیی چشمگیر و این پیش‌بینی درست از آب درآمد. همان‌گونه که اشاره شد، این دومین حضور ایشان در انتخابات بود. اولین آن شرکت در انتخابات رفراندوم جمهوری اسلامی بود که ایشان رأی آری داد و دومین آن همین انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۷۶ بود.

    نحوه دولت‌مداری آقای خاتمی اما آن‌گونه نشد که امیرانتظام انتظار داشت. بنابراین نامه‌های بسیاری که جنبه پیشنهادی داشت از درون زندان برای آقای خاتمی روانه کرد. همه این نامه‌ها بی‌پاسخ ماندند.‌ به‌استثنای یک‌بار که تقاضا بی‌پاسخ ماند اما تغییرات لازم ایجاد شد.

    شرکت محمد منتظری در دادگاه امیرانتظام چیست؟

    آقای محمد منتظری سال‌ها دوره‌های چریکی دیده و با لیبی در ارتباط بود و تصمیم گرفته بود محموله‌هایی  برای لیبی و کمک به نهضت‌های رهایی‌بخش بفرستند. امیرانتظام به‌عنوان سخنگو و معاون نخست‌وزیری، جلوی این قضیه ایستاد. ماجرا در اینجا خاتمه پیدا نکرد و مرحوم محمد منتظری دائم علیه امیرانتظام مطالبی را مطرح می‌کرد؛ به‌ویژه آنکه برخی مواقع با جنجال و دعوا همراه بود.

    البته چند روز بعد از جلسه پایانی محاکمه امیرانتظام، ایشان بر اثر انفجار بمب در دفتر حزب جمهوری در هفت تیر ۱۳۶۰ به رحمت خدا رفت. برادر ایشان آقای احمد منتظری بارها بابت محمد منتظری از امیرانتظام دلجویی کرد. احمد منتظری طبق وصیت امیرانتظام نماز میت بر پیکر امیرانتظام را خواند.

    وقتی آیت‌الله منتظری فوت کردند، آقای باقی با ما تماس گرفت و گفت من الان قم هستم و احمد‌آقا می‌خواهند با ایشان صحبت کنند و احمدآقا گفت این یک وظیفه شرعی است که برای خاکسپاری حلالیت بطلبیم و من امیدوارم اگر کوتاهی در مورد شما شده، عذر مرا بپذیرید و پدر را حلال کنید و امیرانتظام گفت آقای منتظری را تاریخ حلال کرده است. بعد از مدتی هم خانواده ایشان به منزل ما آمدند؛ آقایی هم همراهشان بود که نمی‌شناختیم. آقای منتظری هم گفت شما ایشان را می‌شناسید. آن آقا گفت من با شرمندگی بازجوی شما بودم و امروز از شما حلالیت می‌طلبم. آیت‌الله منتظری هم خیلی دلشان می‌خواست امیرانتظام را ببیند. امیرانتظام نیز همیشه برای او پیام می‌فرستاد.

     آقای امیرانتظام بر چه منطق و سندی می‌گفت عباس عبدی بازجویش بوده است؟

    وقتی امیرانتظام را در دوره‌ای پس از بازداشت به خانه‌ای مقابل سفارت آمریکا بردند، جوانانی که پیرو خط امام بودند، به طرزی با امیرانتظام برخورد می‌کردند که به آنها می‌گفت این چه رفتاری است با من می‌کنید؟ شما جای بچه‌های من هستید. مگر من یک انسان بی‌سر‌و‌پا هستم که این‌طور برخورد می‌کنید؟

    و عباس عبدی گفته بود صد‌رحمت به آن آدم بی‌سروپا! چهره عبدی در ذهن امیرانتظام مانده بود و به خاطرش مانده بود که عبدی بازجویش بوده است.

    گفتنی است که در آن لحظات چشم‌بند روی چشم امیرانتظام نبود. یک خاطره جالبی هم دارم؛ تازه موبایل رواج پیدا کرده بود که پدرم یک خط برایم خرید. حالا از شانس خط عبدی را برایم خریده بود و یک روز تماس گرفت گفت شما خط من را خریده‌اید؟ من عباس عبدی هستم. گفتم من هم الهه امیرانتظام هستم. گفت خانم امیرانتظام من آن عباسی نیستم که امیرانتظام فکر می‌کند بازجویش بوده است. عجیب‌تر این است که بعد‌ها عبدی را دقیقا در ۱۳ آبان به جرم جاسوسی برای آمریکا دستگیر کردند و امیرانتظام خیلی هم اعتراض کرد که چرا او را گرفته‌اید و بهنود در‌این‌باره فرق دو انسان و حجاریان هم فرق سه عباس را نوشت.

     عباس که در سفارت زیاد بود، شاید عباس زریباف بوده است؟

    من نمی‌توانم در مقام قضاوت باشم. تا زمانی‌که امیرانتظام زنده بود، مطمئن بود آن عباس، عباس عبدی است. البته سال‌ها بعد محمد‌جواد مظفر و ابراهیم اصغرزاده از میان دانشجویان برای عذرخواهی به منزل ما آمدند و گفتند شاید درباره عبدی اشتباه کرده باشید و امیرانتظام می‌گفت جای اشتباه هم وجود دارد، ولی ۹۰ درصد چهره عباس عبدی یادش بود.

     چرا از میان اعضای نهضت آزادی قرعه زندان به آقای امیرانتظام افتاد؟

    امیرانتظام از دوران نوجوانی فهمید یک مصدقی است.

    وقتی به دانشگاه رفت، بازرگان استادش بود و با هم در کنار آقای عطایی و دوستان نهضت شاخه دانشجویی نهضت مقاومت ملی را تشکیل می‌دهند و ایشان با نام مستعار دانش فعالیت می‌کرد. زمانی هم که وقایع دانشگاه در ۱۶ آذر ۳۲ انجام شد، داوطلب شد نامه اعتراض‌آمیز را به دست نیکسون برساند. ضمن اینکه مورد وثوق مهندس بازرگان بود و مدتی هم با یکدیگر همکاری داشتند و در چند مدت منتهی به انقلاب، بازرگان به پاریس رفت و امیرانتظام هم بدون برنامه‌ریزی قبلی به آنجا رفت؛ چون با چمران و یزدی هم رفاقت داشت. امیرانتظام که به آنجا رفت، دید بازرگان هم آنجاست و می‌گفت یزدی اداره‌کننده عمده مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های آیت‌الله خمینی بود. انقلاب که پیروز شد، بازرگان به امیرانتظام می‌گوید هنوز در کنارم هستی؟ بازرگان امیرانتظام را خیلی دوست داشت. همسرش با من خیلی تماس می‌گرفت و می‌گفت الان بازرگان نیست برای امیرانتظام نماز بخواند، ولی من سر نماز برایش دعا می‌کنم.

    بازرگان خیلی به امیرانتظام اعتماد و اعتقاد داشت و به همین دلیل معاونت اول و مسئولیت نهاد نخست‌وزیری را به او سپرد و در تمام جلسات خارجی حضور داشت. از آن طرف، در آن زمان امیرانتظام آخرین مدل لباس و شیک‌پوشی‌اش را همیشه حفظ کرد و عاشق نظافت و تمیزی بود. بالاخره همه بازرگان نبودند و حسادت کرده و در کار امیرانتظام کارشکنی می‌کردند. یک روز به بازرگان گفت دیگر توان کار ندارم. استعفا داد. بازرگان گفت من را رها نکن، اگر اینجا نمی‌توانی کار کنی به آمریکا برای سفارت برو. امیرانتظام مخالفت می‌کند و می‌خواهد به کشوری بی‌طرف برود. بازرگان می‌گوید قول بده هر وقت به تو احتیاج داشتم به ایران برگردی.

     ماجرای جمله معروف بازرگان «دست من از قبر بیرون است…» چیست؟

    مسعود بهنود که در حال جمع‌آوری خاطرات مهندس بازرگان برای کتاب ۲۷۵ روز بود، هر روز ملاقات‌هایی با مهندس بازرگان داشته است و در یکی از این ملاقات‌ها، بازرگان به او می‌گوید دست من از قبر بیرون است تا تکلیف امیرانتظام روشن شود و بهنود نیز این جمله را در کتابش می‌آورد که سانسور می‌شود و سال‌ها بعد از سوی بهنود این مسئله مطرح شد.

     پس از فوت امام آیا تغییری در روند پرونده امیرانتظام اتفاق افتاد؟

    هیچ‌کس نمی‌توانست تغییری ایجاد کند. البته از نظر قانونی افراد به یک سنی که برسند و دوره‌ای از زندان را طی کرده باشند، می‌توانند آزاد شوند اما قاضی ناظر بر زندان‌های مستقر در دادگاه زندان، می‌گفت که فقط حاکم شرع می‌تواند حکم را برگرداند!

     ماجرای عیادت آقای امیرانتظام از آقای گیلانی در بیمارستان چیست؟

    امیرانتظام چندین بار برنده جایزه‌های حقوق‌بشری بین‌المللی در جهان شد. همواره می‌گفت: این جوایزی که در راستای دفاع از حقوق بشر به من اهدا کردند، فارغ از رنگ، نژاد، دین و ملیت است و در راه دستیابی به آزادی بشریت است. چه بخواهم و چه نخواهم اکنون تحت لوای دفاع از حقوق بشر و برقراری صلح و آرامش باید چاره‌جویی کرد و دنبال راهکار بود.

    اگر این وضع ادامه پیدا کند، حس انتقام‌جویی یادآور جنگ‌های قبیله‌ای و قومی خواهد شد؛ حسی که سرانجامی نداشته، سنگ را روی سنگ بند نخواهد کرد. باید بخشیدن را تمرین کنیم. خلاصه بعد از سال ۱۳۸۸ در یک دوره‌ای گفت سرنوشت من را در مسیر ایجاد صلح قرار داده است، اما صلح را رواج می‌دهم. باید کاری برای آینده کنیم.

    در دوره‌ای که پادرد همسرم شدید شده بود و با عصا حرکت می‌کرد، هم‌زمان دکتر شیخ در بیمارستان بستری بود، به دیدارش رفتیم، دکتر خیلی خوشحال شد که ما را دید، به امیرانتظام گفت عباس عجب دنیایی شده تو با عصا ایستاده‌ای من ویلچر‌نشین شده‌ام و آقای گیلانی در آی‌سی‌یو در حالت نیمه‌کما هستند.

    بعد از خداحافظی دم آسانسور نمی‌دانم چرا خدا این را به دلم انداخت، گفتم می‌خواهی این بینش حقوق‌بشری را به آزمون بگذاری؟ امیرانتظام گفت چطور مگر؟ گفتم موافقی به عیادت آقای گیلانی برویم. ناباورانه گفت چرا این یک فرصت تاریخی است. رفتیم به سمت درِ آی‌سی‌یو. ساعت ملاقات نبود؛ اما به علت ازدیاد بستری ما را می‌شناختند.

    در را به روی ما باز کردند. هنوز وارد نشده بودیم که یک شخص آمد و گفت وقت ملاقات نیست. امیرانتظام گفت من می‌خواهم آقای گیلانی را ببینم. در این هنگام یک جوان مؤدب آمد و اجازه داد که برویم و گفت من نوه آقای گیلانی هستم و به آن مأمور گفتند اجازه بدهید ایشان وارد بشوند.

    وارد اتاق آقای گیلانی شدیم که در یک اتاق اختصاصی بستری بودند. امیرانتظام در پایین تخت و روبه‌روی آقای گیلانی که البته در حالت نیمه‌کما بود، ایستاد. بلافاصله نوه دیگر ایشان که پزشک بود، وارد اتاق شدند. امیرانتظام گفت من می‌خواهم تنها احوال‌پرسی کنم و بروم. دکتر معالج گفتند که ایشان نیمه‌کما هستند و می‌شنوند، چه بهتر اینکه خودتان این پیام را بدهید.

    امیرانتظام خم شد و گفت آقای گیلانی من عباس امیرانتظام هستم. آمده‌ام حال شما را بپرسم و برای شما آرزوی بهبودی دارم، آن لحظه چشم گیلانی تکان خورد و معلوم شد که می‌شنود و صحنه‌ بسیار خاصی بود. همه شاهدان به جز آن فرد مأمور تحت تأثیر این صحنه تاریخی قرار گرفتند. از ما تشکر کردند و ما اتاق را ترک کردیم. دم آسانسور نوه گیلانی گفت آرزوی همیشگی من ملاقات با شما بود. امیرانتظام گفت: درِ خانه من به روی همه جوانان میهن باز است. تقریبا همه کسانی که با هر تفکری از این ملاقات با‌خبر شدند، از امیرانتظام تقدیر و تشکر کردند؛ ولی شادی صدر تنها کسی بود که با بیانی شدیداللحن از این عمل امیرانتظام انتقاد کرد؛ اما امیرانتظام بدون اینکه رنجشی داشته باشد، در پاسخی پر‌مهر و پندگویانه دلایل انجام این اقدام را توضیح دادند.

     چه کسانی برای عذرخواهی به منزل شما آمدند؟

    از‌جمله کسانی که به منزل آمدند و دلجویی کردند ابتدا آقای محمد‌جواد مظفر آمد و خیلی مؤدبانه دلجویی کرد. بعدها آقایان تاجزاده، معادیخواه، فاضل‌میبدی، ابراهیم اصغرزاده، ناصر آلادپوش، ابراهیم متقی، پسر آقای قدوسی و… آمدند. در مراسم ختم هم محمدرضا خاتمی، محسن میردامادی، الهه کولایی و مجلس‌ششمی‌ها آمدند. به جز معصومه ابتکار و عباس عبدی، خیلی افراد برای دلجویی آمدند.

     آقای امیرانتظام چه کسی را بیشتر در پرونده‌اش مقصر می‌دانست؟

    امیرانتظام باور به بخشش داشت؛ زیرا در یک نظام دموکراتیک باید در فضایی به دور از خشونت زیستن را آموخت و باور داشت باید بخشید؛ ولی فراموش نکرد؛ اما چه جریان‌ها در تقدیر او دخیل بودند، باید گفت بسیاری جریان‌ها بودند، هر‌یک به اندازه‌ای در این موضوع نقش داشتند؛ هرچند کسانی که در مقابل سرنوشت امیرانتظام سکوت کردند، نیز در دل می‌دانستند حقیقت چیست.

    به‌عنوان نمونه سازمان مجاهدین نه‌تنها در نشریات خود؛ بلکه در جامعه مطالبی علیه امیرانتظام می‌نوشتند. او را مار در آستین می‌دانستند. جای شگفتی است که بعد از درگذشت امیرانتظام سازمان بدون اشاره به گذشته، خود را صاحب عزا می‌دانست.

    البته اکثر گروه‌ها و جریان‌ها بعدا تغییر موضع دادند مثلا آقای فرخ نگهدار در چندین نوبت پوزش‌خواهی کرد یا آقای محمد‌علی عمویی در چندین نوبت احوال‌پرسی کرد. داریوش فروهر هم اوایل مواضعش مثل بقیه بود؛ ولی سال ۷۷ شبی نبود که به ما زنگ نزند.

    در ۱۵ شهریور ۷۷ آقای فروهر ما را به منزلش دعوت کرد و در حیاط معروف‌شان امیرانتظام و داریوش فروهر تنها می‌شوند که می‌گوید عباس می‌خواهی در دادگاه چه کار کنی؟ امیرانتظام می‌گوید هیچ وکیلی ندارم. تو وکالتم را می‌پذیری؟ که داریوش فروهر هم می‌پذیرد و آخرین ۱۳ ‌آبانی که فروهر زنده بود، برای موضوع تسخیر سفارت مصاحبه کرد و برای امیرانتظام سنگ تمام گذاشت.

     پایان قصه امیرانتظام چه بود؟

    بهترین پایان ممکن را برایش فراهم آوردم. آنچه را دلش می‌خواست به دست آورد؛ مثلا بزرگ‌ترین آرزویش دیدار فرزندانش بود. برخی از دوستان سیاسی و فکری که اقامت خارج از کشور را داشتند، جلوی این آدمی که ۳۳ سال فرزندش را ندیده بود، می‌گفتند من برای کریسمس دارم به آمریکا برای دیدن بچه‌ها می‌روم و… که هر وقت من نگاه این مرد را هنگام این صحبت‌ها می‌دیدم، قلبم درد می‌گرفت.

    یک بار که به نیمه‌کما رفت، من گفتم باید او را به هر قیمتی که شده، به دیدار فرزندانش برسانم. چهار ماه پیگیری کردم تا راضی شوند و بچه‌هایش را دید و بهترین امکانات را برایش فراهم کردیم و تمام چیزهایی که یک عمر از آن محروم بود، برایش فراهم کردیم؛ مثلا هفته آخر گفت دلم برای دکتر تابنده تنگ شده است؛ به درِ خانه ایشان رفتیم و اجازه دادند همدیگر را ملاقات کنند. تابنده خیلی ذوق کرد و یادم هست که فردایش ساعت هشت صبح فوت کرد. یک بار هم گفت دلم می‌خواهد به احمدآباد رفته و به دیدار دکتر مصدق بروم که اجازه داده شد به آنجا برود و به‌تنهایی بالای قبر دکتر مصدق نشست.

    منبع: شرق

     

    اخبار اقتصادی

    |بلیط اتوبوس , بلیط هواپیما , بلیط قطار | خرید شارژ , خبر فوری , درج آگهی رایگان

  • چهار نکته درباره انتخابات ‌فردا / وضعیت کنونی محصول تنش‌های عمیق داخلی است که با نتیجه صندوق حل نمی‌شود

    چهار نکته درباره انتخابات ‌فردا / وضعیت کنونی محصول تنش‌های عمیق داخلی است که با نتیجه صندوق حل نمی‌شود

    چهار نکته درباره انتخابات ‌فردا / وضعیت کنونی محصول تنش‌های عمیق داخلی است که با نتیجه صندوق حل نمی‌شود

     

    اعتمادآنلاین| عباس عبدی در یادداشتی نوشت: ۱- انتخابات امریکا فردا برگزار می‌شود. باعث تاسف است که باید تا این حد ذهن جامعه ما معطوف به نتایج این انتخابات شود. البته بخشی از این توجه طبیعی است، زیرا ترامپ به عنوان رییس بزرگ‌ترین قدرت اقتصادی جهان، در چهار سال گذشته نظام جهانی را دستخوش تغییر کرده است و منافع و زیان‌های زیادی را متوجه افراد و کشورها کرده که هر کس برحسب موقعیت خود مخالف یا موافق سیاست‌های اوست و ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. ولی آن بخش تاسف‌بار ماجرا اهمیت این تاثیر بر وضعیت ایران است. در این باره هم می‌توان دو نگاه داشت؛ نگاه اول تغییرات احتمالی در کشوری است که بیشترین چالش را با ایران دارد. این امری طبیعی است، به شرطی که ایران برای هر حالتی که رخ دهد، برنامه مشخص و قابل اجرایی داشته باشد. نگاه دوم این است که در مواجهه با رویدادهای طرف مقابل انفعال حاکم است و امید به برنده شدن یک طرف می‌رود.

    ۲- تاسف دیگر از حیث وجود شکافی تند میان ایرانیان درباره ترجیحی که می‌دهند، است. برخی گمان می‌کنند که آمدن بایدن بهتر است و دیگر هیچ ذهنیتی برای بعد از آن ندارند. برخی دیگر آمدن بایدن را یک فرصت می‌دانند که ایران بتواند از این فرصت استفاده کند و به نحو موثرتری از گذشته به ناپایداری روابط خود با جهان خارج و ایالات متحده پایان دهد و صرف آمدن بایدن بدون برنامه‌ای برای استفاده از این فرصت را مفید که نمی‌دانند، بلکه در میان و بلندمدت آن را بدتر هم ارزیابی می‌کنند. شخصا طرفدار این نگاه  هستم.

    فاجعه‌بارترین بخش ماجرا، کسانی هستند که با پنهان شدن پشت عکس حاج قاسم سلیمانی، دعا می‌کنند که قاتل او برنده شود!  در حقیقت این افراد کاریکاتور ترامپ در یک کشور توسعه‌نیافته هستند که چیزی شبیه مدیریت در کره‌شمالی خواهد بود.

    ۳-  اگر ترامپ برنده شود، به نظرم شانس چندانی برای عبور مسالمت‌آمیز از وضع وجود میان دو کشور قابل تصور نیست، چون او اهل گفت‌وگو و مذاکره نیست، بنابراین به سرعت به سوی تقابل حرکت خواهد کرد. این تصور که دولتی از جنس مجلس فعلی در سال ۱۴۰۰ می‌تواند با ترامپ کنار بیاید، خیالی خام و  به  نظرم تا حدی ساده‌لوحانه است، چون کشور با چنان سرعتی در حال تحلیل رفتن است و کرونا نیز آن را تشدید می‌کند که کسی نیازی به گفت‌وگو با ایران نخواهد داشت. وضعیت در مورد برجام هم   چنین خواهد بود که نه می‌توانیم از آن خارج  و نه می‌توانیم از منافع آن بهره‌مند شویم.

    اگر بایدن بیاید که ظاهرا شانس او بسیار بیشتر است، در این صورت نیز امیدی به حل مشکلات اساسی نخواهد بود، مگر اینکه ساختار داخلی قدرتمند شود و تحولی نسبی در روابط خارجی صورت گیرد که از وضعیت‌های متناقض فعلی خارج شود. وجود بایدن و حذف ترامپ از این نظر فرصتی است برای انجام تحولات مناسب. در غیر این صورت گشایش‌های مقطعی ایجاد خواهد شد ولی در میان‌مدت و بلندمدت فشارها دوباره احیا می‌شود ولی نه از طریق بیرون رفتن از برجام، بلکه از طریق سازوکار برجام.

    بنده قبلا هم چند بار متذکر شدم که اگر به جای ترامپ، خانم کلینتون رییس‌جمهور می‌شد و ما همچنان می‌خواستیم همین شیوه‌ها را ادامه دهیم، او از برجام خارج نمی‌شد، بلکه از طریق سازوکار درونی برجام به  مقابله با ایران برمی‌خاست. اکنون که ترامپ این سیاست‌ها را علیه ایران اعمال کرده است، معتقدم که احتمال بیشتری دارد که بایدن بخش مهمی از فشارها را حفظ کند و هیچ‌گاه اجازه ندهد که شرایط به حالت پیش از خروج برجام  برگردد.

    ۴-  فارغ از این نکات که بیشتر مربوط به ارتباط این انتخابات با ایران است، باید گفت که نتیجه انتخابات امریکا هر چه باشد، بحران موجود آن حل نخواهد شد. وضعیت کنونی محصول تنش‌های عمیق داخلی است که با نتیجه صندوق حل نمی‌شود. همچنان که در سال ۱۳۸۸ نیز بحران موجود در ایران با هر نتیجه‌ای از صندوق حل نمی‌شد. صندوق رای حل‌کننده و داور نهایی در بازی رقابتی است و نه بازی مبتنی بر ستیز. همان‌طورکه در سال ۱۳۸۸ میان طرفین ستیز حاکم بود که خود را در قالب رقابت انتخاباتی جا زد، اکنون نیز میان دو طرف بایدن و ترامپ نوعی ستیز و دشمنی و کینه‌ورزی حاکم است که با انتخابات و نتیجه آن حتی اگر با فاصله قاطع باشد هم حل نخواهد شد. همچنان که در ایران حل نشد و حتی دو انتخابات بعدی ۹۲ و ۹۶ هم مساله را حل نکرد. از این‌رو ظاهرا وارد دوران جدیدی از سیاست در امریکا می‌شویم که پیش‌بینی آثار آن بر جهان سخت است. حتی ممکن است نظام دو حزبی آنجا دستخوش تغییرات اساسی شود. باید منتظر بود.

    منبع: روزنامه اعتماد

     

    اخبار اقتصادی

    |بلیط اتوبوس , بلیط هواپیما , بلیط قطار | خرید شارژ , خبر فوری , درج آگهی رایگان

  • فرق فضای مجازی و واقعی / نظرسنجی ها در ایران درباره انتخابات آمریکا چه می گویند؟

    فرق فضای مجازی و واقعی / نظرسنجی ها در ایران درباره انتخابات آمریکا چه می گویند؟

    فرق فضای مجازی و واقعی / نظرسنجی ها در ایران درباره انتخابات آمریکا چه می گویند؟

     

    اعتمادآنلاین| عباس عبدی، تحلیلگر مسائل سیاسی و اجتماعی در یادداشتی نوشت: میان فضای مجازی و فضای واقعی تفاوت است، ولی این تفاوت در برخی جوامع بیشتر است. به ویژه اگر در این جوامع رسانه‌های رسمی قادر به بازتاب نگاه عمومی نباشند، محرومان از این فضا خود را به فضای مجازی منتقل می‌کنند و در آنجا سنگر می‌گیرند. در این میان ممکن است مشکل مهمی به وجود آید، اینکه فعالان و حاضران در فضای مجازی گمان کنند که فضای مجازی همان فضای واقعی است در نتیجه بر اساس این فرض غلط خود را سازمان دهند و سرمایه‌گذاری سیاسی و اجتماعی کنند.

    برای درک تفاوت میان این دو فضا بد نیست از نتایج نظرسنجی استفاده کنیم. چندی پیش یکی از دوستان توییتی را برایم فرستاده بود که توییت‌کننده از مخاطبان خود پرسیده بود، کدام‌ یک از دو نامزد امریکا یعنی ترامپ و بایدن را ترجیح می‌دهید؟ شاید از صد پاسخ و بیشتر را که دیدم، با اطمینان می‌توانم بگویم، بالای ۹۵ درصد ترامپ را انتخاب کرده بودند. البته این فضای توییتر بود. حدود دو هفته پیش در یک کانال به نسبت متوسط و البته معتبر با حدود چند هزار دنبال‌کننده این سوال مطرح شده بود، تا آنجا که دیدم رای ترامپ نیز بالای ۷۰ درصد بود، ولی باز هم با نتایج توییتر خیلی فرق داشت. اکنون نظرسنجی ایسپا از مردم ایران منتشر شده است که بد نیست نگاهی به یافته‌های آن انداخته شود.

    -۷۶ درصد مردم در حد کم و خیلی کم پیگیر اخبار ریاست‌جمهوری امریکا هستند و ۱۱ درصد نیز به میزان زیاد و خیلی زیاد پیگیر هستند. به نظرم این رقم پیگیری زیاد و خیلی زیاد آن انتخابات برای ما در ایران قدری جالب و حتی بیش از انتظار است. این رقم با احتمال زیاد برای کاربران فضای مجازی بالای ۵۰ درصد است.

    -۶۹ درصد از مردم حتی نتوانسته‌اند به یکی از دو اسم نامزدهای انتخاباتی اشاره درستی کنند. در حالی که در فضای مجازی فقط کسانی به این پرسش‌های انتخاباتی پاسخ می‌دهند که صد درصد می‌دانند چه کسانی نامزد هستند. این یکی از مهم‌ترین علل تفاوت‌های زیاد میان نتایج نظرسنجی‌ها در دو فضای مزبور است. در فضای واقعی همه افراد جامعه مورد سوال واقع می‌شوند، ولی در فضای مجازی کسانی که می‌خواهند پاسخ دهند وارد فرآیند نظرسنجی می‌شوند.

    -مهم‌ترین تفاوت در پرسش بعدی است که فقط از ۳۱ درصد مردم پرسیده شده است، زیرا فقط این ۳۱ درصد از انتخابات امریکا اطلاعاتی داشتند و بقیه بی‌اطلاع بوده‌اند. از آنان پرسیده شد که دوست دارند کدام یک برنده شوند، ۴۹ درصد گفته‌اند فرقی نمی‌کند، ۹ درصد گفته‌اند هیچ‌ کدام، ۱۴ درصد ترامپ و ۲۷ درصد بایدن. اجازه دهید که این را به نحو دیگری شرح دهم. از هر ۱۰۰۰ نفری که در فضای واقعی سوال شده‌اند، فقط ۳۱۴ نفرشان یکی یا هر دو نامزد را می‌شناخته‌اند. از این تعداد، ۴۵ نفر ترامپ را ترجیح داده‌اند و ۸۶ نفر بایدن، ۲۸ نفر هیچ‌ کدام و ۱۵۵ نفر هم گفته‌اند فرقی نمی‌کند. حالا این را مقایسه کنید با نتایجی که در فضای مجازی است و از هر ۱۰۰۰ نفر بالای ۹۵۰ نفر گفته‌اند ترامپ.

    -از همان ۳۱۴ نفر پرسیده شده که فکر می‌کنید کدام یک برنده می‌شوند، ۱۷۸ نفر گفته‌اند ترامپ، ۷۲ نفر بایدن و ۶۵ نفر هم گفته‌اند، نمی‌دانند. جالب است که ارزیابی آنان برخلاف آرزو و ترجیح خود است و ترامپ را به عنوان برنده انتخابات امریکا معرفی کرده‌اند، در حالی که نظرسنجی‌ها نیز فعلا از جلوتر بودن بایدن حکایت می‌کند. این داده نیازمند تحلیلی جدی‌تری است.

    -از همان ۳۱۴ نفر (و نه از همه) میزان اثرگذاری انتخابات امریکا را بر ایران سوال کرده‌اند، ۸۳ نفر کم و خیلی کم گفته‌اند، ۱۷۴ نفر هم زیاد و خیلی زیاد، ۲۱ نفر هم متوسط و ۳۷ نفر هم اظهار بی‌اطلاعی کرده‌اند.

    نگرش حول این پرسش تا حدی دوقطبی است، ولی این باعث تاسف است که بیش از نیمی از افراد مطلع معتقدند که نتایج این انتخابات آثار زیاد و خیلی زیاد بر ایران دارد.

    مهم نیست که این گزاره درست است یا نادرست، مهم این است که مردم ایران درباره آن چنین عقیده‌ای دارند و متاسفانه درست هم هست.

    -در نهایت از این ۳۱۴ نفر پرسیده شده که پیروزی کدام‌ یک برای کشور ما بهتر خواهد بود؟ ۱۴۵ نفر گفته‌اند، فرقی ندارند، ۲۷ نفر گفته‌اند، نمی‌دانم، ۱۱۵ نفر بایدن و ۲۷ نفر هم گفته‌اند ترامپ.

    جالب است که نتیجه این پرسش را با نتیجه یکی از پرسش‌های قبلی مقایسه کنیم.

    متاسفانه دوستداران انتخاب ترامپ ۴۵ نفر هستند در حالی که فقط ۲۷ نفر انتخاب او را به سود ایران می‌دانند و این رقم برای بایدن ۸۵ نفر دوستدار انتخاب است و ۱۱۵ نفر انتخاب او را بیشتر به نفع ایران می‌دانند. تحلیل این شکاف مهم است. نشانه‌ای است از بغض و کینه‌ای که در جامعه ایجاد شده است و به این صورت علیه منافع کشور خود را نشان می‌دهد.

    منبع: روزنامه اعتماد

     

    اخبار اقتصادی

    |بلیط اتوبوس , بلیط هواپیما , بلیط قطار | خرید شارژ , خبر فوری , درج آگهی رایگان

  • علیه سیاست‌ستیز

    علیه سیاست‌ستیز

    علیه سیاست‌ستیز

     

    اعتمادآنلاین| احمد غلامی- چیزی به انتخابات ۲۰۲۰ ریاست‌جمهوری آمریکا نمانده است؛ انتخاباتی که بیش از هر دوره دیگری هم‌زمان بر سرنوشت مردم آمریکا و خاورمیانه تأثیرگذار است؛ دو کاندیدای رئیس‌جمهوری، ترامپ و بایدن، با دو رویکرد متفاوت.

    اصلاح‌طلبان باور دارند انتخابات آمریکا در مسائل ایران اثر دارد؛ اثری که جناح‌های سیاسی دیگر چندان به  آن قائل نیستند یا هستند و بر زبان نمی‌آورند. در همین زمینه با عباس عبدی گفت‌وگویی کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

    *اولین سؤال این مصاحبه برای من خیلی راحت است، چون مسئولیتی را متوجه من نمی‌کند و پرسشی ساده است، اما به نظرم جواب‌دادنش برای شما می‌تواند واجد مسئولیت باشد. ارزیابی شما از انتخابات پیش‌‌روی آمریکا چیست و به نظرتان چه اثری بر سیاست داخلی ما دارد.

    شاید پاسخی که می‌دهم برایتان کمی تعجب‌آور باشد. بنده خبرهای انتخابات آمریکا را مثل مردم عادی می‌خوانم و بیشتر از آن پیگیر مسائل آن نیستم؛ چرا‌که اولا نمی‌توانیم تأثیرگذار باشیم، دوم اینکه اگر قرار باشد به شکل تخصصی آنجا را پیگیری کنیم -‌‌که به نظرم غیرممکن است‌- از پیگیری مسائل داخلی بازمی‌مانیم. بنابراین پیگیر مسائل انتخابات آمریکا نیستم و ارزیابی خاصی هم ندارم. تنها در این حد که می‌خوانم یا می‌شنوم رأی هرکدام چند درصد بالا و پایین شده و خیلی هم روی اینها حساب باز نمی‌کنم. ولی در مجموع می‌توان گفت اگر کسی غیر از ترامپ در انتخابات حضور می‌داشت، شاید برای ایران خیلی فرق نمی‌کرد کدام نامزد روی کار بیاید. حتی می‌شود گفت فشار دموکرات‌ها به دولت ایران می‌تواند بیشتر از جمهوری‌خواهان باشد، اما ترامپ فرق دارد و او حتی مسئله‌اش فقط ایران نیست؛ با کل جهان به شکل جدیدی برخورد می‌کند و این اهمیت دارد و به نظرم نه‌فقط ایران بلکه کل جهان به این انتخابات حساس است. شخصا دوست دارم بایدن انتخاب شود؛ به دلیل اینکه نظام جهانی را به جایگاهی که قبلا بود، برگرداند و کمی از این فضای تنش بیرون بیاورد. البته واقعیت این است که در زمان ترامپ در مقایسه با دوران بوش یا اوباما، جنگی اتفاق نیفتاده است و شاید این نکته مثبت ترامپ باشد. نباید فراموش کرد که مردم جهان از تنش‌ بیزارند. من به‌عنوان کنشگر برای مسئله داخلی ایران تنش‌زدایی را بهتر می‌دانم، اما اینکه بگویم انتخابات آمریکا تأثیر تعیین‌کننده‌ای در سرنوشت ما دارد، فکر نمی‌کنم این‌طور باشد. البته این هم از ضعف ما شده است که مدام نگاهمان به این باشد که مردم دیگر کشورها چه تصمیمی می‌گیرند؟ البته اینجا می‌گویند این‌طور نیست ولی واقعیت این است که کمابیش همین است و همین نقطه‌ضعف ماست؛ چرا‌که مسئله ما، مسئله داخلی است. در مصاحبه قبلی با «شرق» هم این نکته را مفصل توضیح دادم که از سه‌گانه سیاست داخلی، سیاست اقتصادی و سیاست خارجی، شاید اصلاح سیاست خارجی ساده‌تر از همه باشد، اما بدون اصلاح سیاست داخلی، اصلاح در سیاست خارجی پایدار و عمیق نخواهد بود و مسئله اصلی ما تغییر در سیاست داخلی خودمان است.

    *استیفن والد، از تحلیلگران معتبر آمریکایی، در مقاله‌ای ۱۰ نشانه از اقتدارگرایی ترامپ را برمی‌‌شمارد که عبارت بودند از تلاش سیستماتیک برای ارعاب رسانه‌ها، ایجاد شبکه‌ رسمی رسانه‌ای طرفدار ترامپ، سیاسی‌کردن خدمات نظامی گارد ملی یا نهادهای امنیتی، استفاده از نظارت دولت علیه مخالفان سیاسی، استفاده از قدرت برای پاداش و مجازات دوستان و دشمنان، اعمال نفوذ در دیوان عالی، اجرای قا نون فقط برای یک طرف، جعل سیستم (تقلب در انتخابات)، تجربه ترساندن مردم و شیطان‌دانستن مخالفان. تحلیلگر سیاست داخلی ایران الزاما نباید حتما این مقاله را خوانده باشد تا در جریان این اتفاقات قرار گیرد؛ همین عناوین تجربه تاریخی او را تحریک می‌کند تا به مشابهت‌هایی دست یابد. چکیده عناوین را می‌توان در یک گزاره خلاصه کرد؛ سوءاستفاده از قدرت. شاید اگر ترامپ نمی‌آمد، به‌راحتی نمی‌شد باور کرد در کشوری که حرف اول و آخرش احترام به دموکراسی است، چنین تصمیماتی هم دور از ذهن نیست. کاری به آمریکا ندارم. با چنین نشانه‌هایی، ما برای حفظ و احیای همین دموکراسی نیم‌بند داخل کشورمان چه باید بکنیم؟

    مولوی حکایتی دارد به این مضمون که مردی را برای به‌خاک‌سپاری به گورستان می‌بردند. بازماندگانش پشت سر تابوت گریه می‌کردند و می‌گفتند خدایا پدرمان را به جایی تاریک و نمور می‌برند، جایی که پر است از مور و موریانه و مار. نه آب و غذا هست و نه هیچ چیز دیگر، نور نیست و سرد است. پسر فقیری که همراه پدرش شاهد ماجرا بود، خطاب به پدرش گفت مگر این جنازه را به خانه ما می‌برند؟ قضیه ترامپ هم این‌طور است. ۱۰ گزاره‌ای که شمردید، برای ما به‌عنوان یک ایرانی حساسیت ایجاد می‌کند. البته باور نمی‌کنم اتفاقاتی مثل آمدن ترامپ بدون هیچ پیش‌زمینه اجتماعی بتواند شکل بگیرد؛ اینها حتما ریشه در ساختارها و موازنه قوای اجتماعی دارد.

    هنوز هم ترامپ رأی درخور توجه ثابتی دارد که با این همه دروغ، دغل‌بازی و لجن‌پراکنی این حداقل آرایش تکان نمی‌خورد. مطمئنا جامعه آمریکا به وضعیت دوقطبی خطرناکی رسیده که به هر حال اتفاقی نبوده و حتما در بطن جامعه ایالات متحده تحولاتی رخ داده که به اینجا رسیده است. این را باید صاحب‌نظران آشنا به جامعه آمریکایی توضیح دهند. اما نکته‌ این است که ما هم باید به این ریشه‌ها توجه کنیم و اینکه چه اتفاقاتی باید در زمینه موازنه قوای سیاسی و اجتماعی رخ دهد که احیانا دچار عوارضی که شما به درستی برشمردید، نشویم. به نظرم نیازمند گفت‌وگوی صریح‌تر میان روشنفکران و کنشگران ایرانی هستیم. باید این ذهنیت را کنار بگذاریم که گروهی می‌تواند گروه دیگر را حذف کند.

    متأسفانه در فضای دوقطبی این اتفاق می‌افتد و همه فکر می‌کنند با حذف یک گروه، مملکت گل‌و‌بلبل می‌شود. اما بعد از تحمل هزینه‌های بسیار، وقتی این اتفاق می‌افتد، تازه معلوم می‌شود که بدتر از قبل شده است. این اولین چیزی است که همه باید به آن برسیم. وقتی حذف را کنار بگذاریم، ادبیاتمان متفاوت می‌شود، نگاهمان و حتی تحلیلمان از رفتارهای همدیگر هم متفاوت می‌شود. اجازه دهید نکته‌ای را بگویم. می‌توانیم خیلی از آدم‌ها را به‌عنوان ظالم معرفی کنیم اما همیشه فکر کرده‌ام که می‌توانیم جور دیگری هم نگاه کنیم. به این معنا که آنها هم به نحوی قربانی هستند. اگر این‌طور نگاه کنیم، کینه و نفرت از بین می‌رود و رفتار و نگاهمان به مسائل تا حدی متفاوت می‌شود. آن موقع تغییر شرایط برایمان اهمیت بیشتری پیدا می‌کند تا تغییر افراد. کسی که بیرون از ساخت قدرت است، به‌راحتی می‌تواند در دفاع از آزادی حرف بزند ولی وقتی همین آدم در ساخت قدرت باشد، هیچ تضمینی نیست بدتر از کسانی که هستند عمل نکند. بنابراین با تغییر جایگاه افراد، نمی‌توان تحول چندانی در جامعه ایجاد کرد. آنچه مهم است تحول در ساختار است. باید بگوییم این ساختارها چیست؟ به نظرم بحث مفصلی باید در سه حوزه اقتصادی، سیاسی و اجتماعی صورت گیرد. باید با تک‌تک این عوامل و تحولات آنها آشنا شویم و به توافق برسیم و در این چارچوب عمل کنیم.

    این گفت‌وگو مستلزم نگاه مشترک همه نیروها به برخی از اصول و ویژگی است. اخیرا این نکات را نوشته‌ام و سعی می‌کنم به‌طور خلاصه به آنها اشاره کنم. هر نیرویی به‌ویژه اگر اصولگرایان این موارد را نادرست می‌دانند، بسیار خوب خواهد بود که با ذکر شواهد و دلایل آن را رد کنند. در غیر این صورت بد نیست که تجدید‌نظری در روند موجود کشور صورت گیرد؛ زیرا سرنوشت و پایان هر سیاستی که این ویژگی‌ها را دارد، محکوم به شکست است.

    ویژگی‌ای که تقریبا در اکثر اظهارات هر دو طرف و به‌ویژه اصولگرایان و مواضع آنان دیده می‌شود و اخیرا به طرح‌های مجلس نیز رسیده است، سیاست «ستیز» یا تقابل و حذف است. تقابل و شدت عمل و گفتار در سیاست خارجی، در تقابل با دولت و در تقابل با نیروهای سیاسی و اجتماعی دیگر. با اطمینان می‌شود گفت در گفتار و کردار غالب آنان، کمتر جمله‌ای پیدا می‌شود که در آن نوعی ستیزه‌جویی یا دشمنی یا تقابل دیده نشود. از منظر آنان دیگران در هر قالبی که باشند، نوعی دشمنی و خطر تلقی می‌شوند. جالب اینکه نگرش مزبور در عمل تعمیم داده می‌شود و به‌نوعی گریبان خودشان را نیز می‌گیرد و با هم‌فکران خود نیز همین‌گونه برخورد می‌کنند، زیرا این نگرش به اخلاق و فهم ثانویه یک نیروی سیاسی تبدیل می‌شود و اقتضای طبیعت یا سیاست آنان می‌شود. همه رویدادها و مواضع را ذیل و در چارچوب سیاه و سفید تحلیل می‌کنند. اگر با من نیستی پس علیه من هستی و باید حذف شوی. این فرایند را با تعبیر تقسیم بر دو می‌توان توصیف کرد که در هر مرحله باید عده‌ای را حذف و از قطار پیاده کرد. این ویژگی از یک‌سو در ساخت قدرت قابل‌دیدن است و از سوی دیگر در ادبیات مخالفان افراطی حکومت دیده می‌شود.

    آنچه می‌توانم در این مصاحبه محدود بگویم، این است که کینه، نفرت و ادبیات خشن را باید کنار بگذاریم و ایمان داشته باشیم که این شرایط نمی‌تواند با این سیاست ادامه پیدا کند، نه به این دلیل که ما بخواهیم آن را بازداریم بلکه این وضعیتی نیست که حتی در شرایط عادی هم بتوان آن را تحمل کرد و تا پایان ادامه داد. مشکل این است که قبل از آن وارد درگیری و خشونت نشویم. اگر همین یک مورد را بپذیریم و در موردش توافق کنیم، شاید بتوانیم در ادامه راه هم توافق جدی‌تری را در دستور کار قرار دهیم.

    *به دو نکته مهم اشاره کردید. اول اینکه ترامپ برخاسته از شرایط اجتماعی آمریکاست، دوم اینکه جامعه آمریکا دوقطبی شده است و این‌گونه شرح دادید که گویا در جامعه ایران نیز نوعی دوقطبی وجود دارد، البته این استنباط من از حرف‌های شماست. به نظرم جامعه ما از حالت دوقطبی خارج شده است یا حداقل از شکل سنتی آن یعنی رقابت بین دو قطب اصلاح‌طلب و اصولگرا. در جامعه کنونی ما هیچ‌کدام از جناح‌های سیاسی دست بالا را ندارند بلکه دست بالا را طبقات تهیدست‌ و بخش عمده‌ای از طبقه متوسط دارند که از جناح‌های سیاسی و وعده‌ دولت‌هایی که روی کار آمده‌اند خیری ندیده‌اند. اگر بخواهیم صورت‌بندی کلی از جامعه کنونی ایران به دست دهیم، می‌توانیم از جامعه سیال نام ببریم؛ جامعه‌ای که گروه‌های اجتماعی آن به دلایل مختلفی می‌توانند جزء طبقات ناهمنام باشند، حتی در برخی موارد بدون هیچ منافع استراتژیک. فقط به این دلیل که یک درد مشترک دارند؛ بی‌عدالتی. شما بهتر از من می‌دانید بی‌عدالتی برای طبقه تهیدست نداشتن نان شب و برای طبقه متوسط هم نداشتن نان شب و منزلت از‌دست‌رفته است. نمی‌خواهم بگویم طبقه فرودست به منزلت خود حساسیت ندارد، اتفاقا فشار روی طبقه فرودست در چند دهه گذشته به قدری افزایش پیدا کرده که آنان به این آگاهی انتقادی رسیده‌اند که در کنار عدالت اقتصادی، عدالت در برابری فرصت‌ها هم باید باشد. نکته اساسی این است که هیچ‌یک از جناح‌های داخلی این دو طبقه را نمایندگی نمی‌کنند. شاید اگر انتخابات آمریکا برای کنشگران سیاسی ایران این‌قدر مهم شده است و آن را در سرنوشت جامعه ما اثرگذار می‌دانند، به‌نوعی فرافکنی واهی باشد. سؤالم را تکرار می‌کنم؛ ارزیابی شما از جامعه کنونی ما چیست و چقدر انتخابات آمریکا می‌تواند در مسائل داخلی ما نقش داشته باشد.

    برداشت‌تان از صحبتم را اصلاح می‌کنم. درباره بحث دوقطبی درست می‌فرمایید؛ ولی به این معنا نیست که دوقطبی اصلاح‌طلب و اصولگرا منظورم است. آنها درصد محدودی از جامعه را تشکیل می‌دهند یا نمایندگی می‌کنند. دو‌قطبی مد‌نظرم فراتر از این ماجراست و دو‌قطبی اصلاح‌طلب و اصولگرا در گذشته معنا داشته و غالب بوده است. این دو قطب حتی امروز هم نمی‌توانند عرصه سیاسی را بیش از ۲۰، ۳۰ درصد پوشش دهند؛ بنابراین به‌هیچ‌وجه منظورم از دوقطبی، به اصولگرا و اصلاح‌طلب محدود نیست؛ اما با قسمت دیگر تحلیل شما که بی‌عدالتی و تبعیض را مبنا می‌گیرد، مسئله دارم. آنچه شما به‌عنوان بی‌عدالتی و تبعیض می‌بینید – که هم واقعی است و هم خیلی مهم است – ریشه در یک ناهنجاری دیگر دارد. ریشه آن در ظلم نیست که بگوییم یک‌عده با ظلم حق عده دیگری را می‌خورند. ظلم وصف تبعیض و بی‌عدالتی است. تناقض و دوقطبی اصلی در جامعه ما را باید در دو محور سنت – مدرنیته و آزادی – استبداد جست‌وجو کرد که خودش را در قالب ناهنجاری‌های گوناگون از‌جمله تبعیض و بی‌عدالتی بازتاب می‌دهد. در یک جامعه برخوردار از آزادی بیان، مشارکت گسترده عمومی، برابری حقوقی و سیاسی، قاعدتا تبعیض و بی‌عدالتی مد‌نظر شما محلی از اعراب نخواهد داشت. در شرایط کنونی نه‌تنها به طبقات پایین و میانی؛ بلکه به طبقات بالا هم ظلم می‌شود یا دچار تبعیض می‌شوند. ممکن است افرادی با همه ثروت و تحصیلاتی که دارند، نتوانند در حوزه سیاست جامعه‌شان مشارکت داشته باشند. چطور می‌شود که وقتی می‌خواهند وزیر انتخاب کنند، مجبور می‌شوند باز هم بین چهار، پنج نفر محدود بگردند و به افرادی که قبلا بوده‌اند، رجوع می‌کنند. معنایش این است که سیستم دچار فرسایش انسانی شده که ناشی از تبعیض‌هایی است که گفتم. فرسایش نیروی انسانی و حذف نظام‌مند افراد، آثارش را در سیاست خارجی، سیاست اقتصادی، فساد و سایر حوزه‌ها نشان می‌دهد. فرض کنید فقرا و آنهایی که فشار سنگین تورم روی دوش‌شان است، بخواهند امور را اصلاح کنند. چه چیزی را می‌خواهند اصلاح کنند؟ یک مقدار پول از یک‌عده بگیرند؟ اصلا پولی به این شکل وجود ندارد که بگیرند یا اگر بگیرند، مگر مسئله‌شان حل می‌شود. مسئله در جای دیگری است که عرض کردم. اساسا این‌طور نیست که فکر کنیم کسی را که برای آزادی بیان، آزادی رسانه، پاسخ‌گویی حکومت، شفافیت و مشارکت عمومی تلاش می‌کند، می‌توانیم از طبقات فقیری که محتاج نان شب‌شان هستند، جدا کنیم. آنها درواقع در خدمت به همین طبقات فقیر نیز رفتار می‌کنند؛ اما چرا به این روز رسیدیم؟ به دلیل اینکه اصلاحات مد‌نظر محقق نشده است. این نکته‌ای است که باید مورد توجه قرار گیرد. الان به‌هیچ‌وجه مسئله اصلی فقر و غنا نیست. این‌طور نیست که ثروتمندان خون فقرا را می‌‌مکند. مسئله اصلی ساختار ناکارآمدی است که اتلاف منابع می‌کند. ثروتمندان هم دو جور هستند. عده‌ای ثروتمند رانتی هستند که اساسا نامرئی‌اند، می‌خورند و می‌برند؛ اما شما آنها را نمی‌بینید. آنان از این وضع سود می‌برند؛ ولی عده دیگری از ثروتمندان که کار و کوشش می‌کنند و خلاق و تولید‌کننده هستند، آنها هم در این مملکت ضربه می‌بینند. آنها در جامعه فقیر چه سودی می‌برند؟ جز بدبختی و فلاکت چیزی نصیب کسی نخواهد شد.

    اینجاست که با ویژگی منفی دیگر و غالب یعنی ویژگی «توزیع‌محور» مواجه می‌شویم. ویژگی دوم را می‌توان سیاست «توزیع‌محور» در برابر سیاست «تولید‌محور» تعریف کرد. در همین چند ماه گذشته اگر نگاه کنید، همه بحث‌ها این است که امکانات موجود را چگونه تقسیم کنیم یا بفروشیم؟ یارانه‌ها، خودرو، پول و… به طور قطع سیاست توزیعی باید عادلانه باشد؛ ولی در‌هر‌حال این سیاست در مقایسه با سیاست تولید‌محور باید فرعی و مکمل باشد. در غیر‌این‌صورت و با کوچک‌شدن کیک اقتصاد کشور چه فرقی دارد که چگونه توزیع شود؟ در‌حالی‌که پس از چندی اصولا کیکی وجود نخواهد داشت که برای تحقق عدالت توزیع شود. این ویژگی در اصلی‌ترین شعار دولت احمدی‌نژاد که آوردن نفت بر سر سفره‌های مردم بود، دیده می‌شد و تا‌کنون نیز ادامه داشته است. جالب است که آنان هیچ‌گاه نکوشیدند که دوره ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۲ را بر‌اساس میزان رشد تولید و رشد اشتغال و سرمایه‌گذاری توضیح دهند و از آن دفاع کنند و همیشه از توضیح این موارد پرهیز کرده و به توزیع یارانه‌ها بسنده کرده‌اند. آنها همواره به قیمت‌ها اعتراض دارند؛ در‌حالی‌که رشد قیمت‌ها اگرچه مهم است؛ ولی مهم‌‌تر از آن کمبود کالا و تولید است. به رشد قیمت‌ها معترض هستند و در‌عین‌حال سیاست‌هایی را که متضمن تزریق نقدینگی و توزیع پول است، پیشنهاد می‌دهند. این سیاست سنتی است و سیاست مدرن بر محور تولید بیشتر و سپس توزیع متعادل‌تر تأکید دارد.

    اما انتخابات آمریکا برای من از این زاویه مهم است که کسی آنجا بیاید که توجه ما به داخل برگردد و اجازه ندهیم فشار و درگیری خارجی، تعاملات و رقابت‌های داخلی را تحت‌الشعاع قرار دهد؛ وگرنه بقیه موارد در درجه دوم اهمیت است؛ اما امروز شرایط به‌گونه‌ای است که بخشی از تنش‌های خارجی از طرف ایران و بخشی هم از طرف ایالات متحده تشدید می‌شود و ثبات و پایداری داخلی ایران را تحت خطر قرار می‌دهد؛ بنابراین من از آن نوع انتخابات آمریکا که به ثبات داخلی ما کمک کند، استقبال می‌کنم و طبعا از معکوس آن هم استقبال نمی‌کنم و امیدوارم اتفاق نیفتد؛ هرچند نتیجه آن در اختیار ما نیست.

    *من درستی استدلال شما را فرض می‌گیرم و ادامه می‌دهم. شما دو دوگانه ساختید. دوگانه سنت – مدرنیته و آزادی – استبداد؛ اما ربط وثیق این دوگانه‌ها را با بی‌عدالتی روشن نکردید. البته انتظار ندارم در این فرصت کم بشود به شکل وسیع به این موضوعات پرداخت؛ اما گذر از آن هم بحث را در ابهام فرو خواهد برد. اگر برای‌تان امکان دارد، مختصری درباره این دوگانه‌ها توضیح دهید.

    نخست، بحث سنت و مدرنیته را می‌گویم. نگاهی که یک فرد مدرن به جامعه دارد، نگاه سیستماتیک است. جامعه برای او یک نظام در‌هم‌تنیده است و نه مجموعه افراد مستقل در کنار هم. او می‌داند که بدون بازتوزیع عادلانه نه رشد اقتصادی خواهد داشت و نه ثبات اجتماعی؛ در‌حالی‌که یک فرد سنتی اساسا به موضوع این‌طور نگاه نمی‌کند. جامعه برایش متشکل از افراد است. فقر برای او مسئله اخلاقی است و نه ساختاری. فقیر هم که زیاد باشد، برایش مسئله‌ای نیست. فوقش این است که از طریق مواسات به او کمک می‌شود. در مدیریت نیز این تفاوت میان دو نگاه بسیار واضح و روشن است. یک نیروی مدرن وقتی به مسئله اقتصاد می‌پردازد، کلا نگاهش متفاوت است با نیرویی که سنتی به ماجرا نگاه می‌کند. این در همه حوزه‌ها هست، نه‌فقط در اقتصاد. مثالی واضح‌تر می‌زنم که مهم است. برای یک نیروی سنتی، زن، موجود درجه دو محسوب می‌شود و نقش مهمی در جامعه ندارد. فقط وظیفه خانه‌داری و زاد و ولد را بر‌عهده دارد و این نگاه یکی از عوامل کندی رشد اقتصادی ایران است.

    در‌حالی‌که یک نیروی مدرن می‌داند زن و مرد در این قضیه فرقی ندارند و هر‌کدام نیمی از موتور توسعه هستند. به هر میزانی که شرایط اجتماعی برای‌شان امکان رشد را فراهم کند، نقش خواهند داشت. به‌همین‌دلیل می‌داند باید زمینه اجتماعی را برای زن فراهم کند تا رشد و ارتقا یافته و حضور مؤثر در اجتماع داشته باشد. تفاوت این دو نگاه در وضعیت اقتصادی، رشد اقتصادی و همین‌طور سیاست خارجی بسیار تعیین‌کننده است. یک نیروی مدرن می‌داند که همبستگی جهانی متفاوت از گذشته است. حتی استقلال، مفهومی متفاوت از گذشته دارد، تعامل با نهادهای بین‌المللی، بسیج نیروها در قالب نهادهای مدنی، همه معرف تفاوت‌هایی است که بین این دو فرهنگ و نگرش وجود دارد و روی توسعه اقتصادی اثر می‌گذارد. در بحث آزادی و استبداد هم همین دوگانه به شکل دیگری وجود دارد. در یک نظام استبدادی مدیریت‌ها براساس ارادت‌سالاری به افراد، توزیع رانت، فقدان صلاحیت‌های حرفه‌ای و فقدان شفافیت و پاسخ‌گویی شکل می‌گیرد. همه اینها زمینه‌ را برای کندی رشد اقتصادی و حتی برعکس‌شدن آن فراهم می‌کند. در یک نظام استبدادی شما ریسک‌های بالایی را تجربه می‌کنید که به‌هیچ‌وجه در یک جامعه مدرن پذیرفته نیست؛ بنابراین هم آزادی و هم مدرنیته که به‌نوعی لازم و ملزوم یکدیگرند، در برابر استبداد یا سنت قرار می‌گیرند. البته در صحبت از این دوگانه منظورم این نیست که سنت باید از بین برود یا به آزادی حداکثری برسیم. اگر این دوگانه‌ها در چارچوبی به نسبت رقابتی شکل بگیرند، در نقاط بهینه‌ای با هم سازش می‌کنند و جامعه در آن نقطه بهتر می‌تواند به جلو حرکت کند؛ اما وقتی مبنای‌شان ستیز باشد و نخواهند همدیگر را تحمل کنند و به هر قیمتی همدیگر را حذف کنند، خشونت، فقر، تبعیض، بی‌عدالتی و همه موارد دیگر به وجود می‌آید.

    ویژگی دیگر که تمایز این دو نگاه را نشان می‌دهد، اصرار بر «محدودیت‌ها» به جای آزادی و خلاقیت‌ها است. در نگاه مدرن، همبستگی اجتماعی مبتنی بر تمایز و تفاوت است. اینکه ما با دیگران و دیگران با ما فرق دارند، موجب کدورت و دشمنی نمی‌شود. ما می‌توانیم مکمل هم و موجب همبستگی بیشتر باشیم. اینکه افراد متفاوت فکر می‌کنند، نقطه ضعف یک جامعه مدرن نیست. اینکه حتی ارزش‌های متفاوتی را کمابیش داشته یا تبلیغ کنند، نقطه ضعف نیست. تمایزها براساس ملیت، نژاد، رنگ و پوست شکل نمی‌گیرد؛ بلکه همه اینها می‌تواند مبنای یک اتحاد و همبستگی جدید تلقی شود. در‌حالی‌که نگاه سنتی کاملا متفاوت است و همه را یک شکل می‌خواهد، همه یک‌جور بپوشند، یک‌جور نگاه کنند، کاملا همبستگی مکانیکی می‌خواهد که با واقعیت‌های جامعه مدرن سازگاری ندارد.

    *ممنون از توضیح‌تان؛ اما اینجا نکته‌ دیگری هم مغفول ماند. اینکه نگفتید وضعیت جامعه کنونی ایران چگونه است. من از جامعه سیال نام بردم و چون فعلا کسی در آن دست بالا را ندارد، اپوزیسیون تلاش می‌کند از این خلأ هژمونیک داخلی استفاده کرده و نیروهای اجتماعی ایران را سازماندهی کند. به نظرم زمان و مکان را درست تشخیص داده‌اند؛ اما فکر می‌کنم جز زمان و مکان مناسب، برای سازماندهی به عوامل دیگری هم نیاز است. نظر شما چیست؟

    اینکه اپوزیسیون دنبال چنین چیزی هست، قبلا هم بوده و طبیعی است. ممکن است الان به لحاظ مخالفت‌هایی که در داخل با سیاست‌های موجود وجود دارد و دسترسی بهتر به رسانه، شرایطی را برای‌شان فراهم کرده که بتوانند بهتر فکر و برنامه‌ریزی کنند؛ اما همان‌طور که شما هم گفتید، اینها کفایت نمی‌کند و نکات دیگری هم مثل چشم‌انداز باید وجود داشته باشد. می‌دانیم که هیچ‌کدام از آن نیروها هیچ چشم‌انداز روشنی را ترسیم نمی‌کنند؛ حتی اگر ترسیم کنند، توضیح نمی‌دهند که این چشم‌انداز با چه ضمانتی و به چه قیمتی قرار است به دست بیاید. تقریبا در هیچ‌کدام از مطالب‌شان ندیده‌ام. همه‌اش نفی وضعیت موجود است. البته در نفی وضعیت موجود اتفاق نظر هست. حتی در ساخت قدرت هم درباره وضع موجود اعتراض وجود دارد؛ اما درباره اینکه وضع جامعه چگونه است، نمی‌دانم تعریف شما از جامعه شناور چیست. آنچه می‌توانم بگویم، این است که در غلیان جو حیرت، سرگردانی و ناامیدی و اینکه هیچ‌کس هیچ ایده‌ای ندارد، وجود نوعی بن‌بست حس می‌شود. این حس در ابتدا به نظر منفی می‌آید و طبعا هم همین‌طور است؛ اما واقعیت این است که می‌تواند فشار را به همه نیروها اضافه کند تا بلکه به اجماع و تفاهمی برای عبور از این وضعیت برسد. من با اینکه نیروها شناور هستند و هرکسی می‌تواند آنها را جذب کند، خیلی موافق نیستم. مهم این است که کسانی بتوانند چشم‌انداز روشن و امیدبخشی را نشان دهند که عبور از وضع موجود به آن چشم‌انداز هم خیلی پرهزینه و پرریسک نباشد.

    هنوز هیچ نیروی مسلطی این را ارائه نکرده ولی تصورم این است که هرچه جلوتر می‌رویم، بن‌بست‌ها از درون هم بیشتر می‌شود و زمینه برای رسیدن به چنین تفاهمی احتمالا بیشتر خواهد شد. آقای مصباحی‌مقدم در صحبت‌های اخیرش به چهار، پنج سال گذشته اعتراض ندارد بلکه به مجموعه سی‌و‌یکی، دو سال گذشته معترض است و فکر می‌کند با این وضع نمی‌توان ادامه داد. در این مدت چهار رئیس‌جمهور با گرایش‌های کاملا متفاوت آمده‌اند، اما ایشان همه اینها را یک‌کاسه می‌کند؛ یعنی چیزی فراتر از گرایش‌های متفاوت رؤسای جمهور در جامعه جاری است که مسیر حرکت را تعیین می‌کند. معتقدم وضعیتی که برای توصیف بهتر تصویر کردم، نیاز به همفکری و گفت‌وگوی بیشتر دارد.

    *بحث را ادامه می‌دهم. برای اینکه خوانندگان تصویر روشن‌تری از گفت‌وگوی ما داشته باشند، از دو پاسخ اخیرتان استفاده کرده و توضیح مختصری می‌دهم. راستش تعریفتان از دوگانه‌های آزادی – دیکتاتوری و سنت – مدرنیته و ارتباط آن با عدالت و بی‌عدالتی قانعم نکرد. به نظرم نکات مهمی در این دوگانه‌سازی‌های شما مبهم ماند. همه مفاهیمی را که از آن نام بردید، می‌توان ذیل جامعه مدنی گنجاند یا حداقل برداشت من از تحلیل شما چنین بود. البته تعبیر جامعه مدنی نابسنده است، اما غلط نیست. وقتی از سنت و مدرنیته و ارتباط آن با عدالت حرف می‌زنیم، تلقی‌مان این است که بگوییم چه چیزهای ناعادلانه را سنت عادلانه می‌پندارد و چه چیزهای عادلانه‌ را ناعادلانه قلمداد می‌کند. البته اشاره خیلی کوتاهی درباره جایگاه زن و مرد در جامعه سنتی انجام دادید، اما این مثال دربرگیرندگی ندارد. مثلا ما در سنت چیزی به نام انصاف داریم. انصاف به معنای موثق هم در قضاوت و هم در اقتصاد کارکردی نسبی دارد. بگذریم که حالا بعضی موقع‌ها این انصاف از سوی صاحب‌منصبان دلبخواهی می‌شود. حالا این انصاف در مواجهه با دنیای مدرن چگونه تغییر شکل داده است. چه بر سرش آمده است. ما در مواجهه با سنت و مدرنیته چه چیزهایی را از دست داده‌ایم و چه چیزهایی را که قرار بود به دست بیاوریم، نتوانستیم به دست بیاوریم و چرا؟ درباره آزادی و استبداد هم همین است. آیا آزادی حتما منجر به عدالت می‌شود یا استبداد عاری از عدالت است؟ و چرا؟ اینها پرسش‌هایی است که در بحث ما به آنها پرداخته نشده و جای خالی آن محسوس است. اما درباره جامعه امروز ایران، اینکه همه جریا‌ن‌ها صرفا کارشان نفی وضعیت موجود است، اگرچه در ظاهر این درست به نظر می‌رسد، با کمی دقت بتوانیم بگوییم همه جناح‌های موجود، وضعیت موجود را نفی می‌کنند، اما چشم‌اندازی هم اگر ارائه می‌دهند، حداقل افق‌های دوری را نشان می‌دهد. کاری ندارم این افق‌هایی که آنها نشان می‌دهند چقدر واقعی و چقدر واهی است، اما نکته مهم این است که در شرایط و بزنگاه‌هایی همین چشم‌اندازهای واهی یا واقعی می‌توانند با مردم چفت‌و‌بست شوند و حرکتی را ایجاد کنند. سؤال مهم‌تر این است که آیا جریا‌ن‌های داخلی صرفا در اندیشه این ‌هستند که نیروهای اپوزیسیون نمی‌توانند چشم‌اندازی ارائه دهند؟ اگر زمانی چشم‌اندازهای ارائه‌شده با مردم چفت‌و‌بست شدند، چه باید کرد؟ آیا نیروهای داخلی سیاسی ایران چشم‌اندازی دارند که بتوانند در شرایط مساعد و مناسبی آن را با توده‌های مردم چفت‌و‌بست کنند و این چشم‌اندازها چه مواردی می‌تواند باشد؟ اینها سؤال‌های مهمی است که متأسفانه به آنها پرداخته نشده است.

    درباره بخش اول سؤالتان عرض می‌کنم که تفاوت سنت و مدرنیته در همه حوزه‌ها هست. برای مثال در حوزه فلسفه حقوق، فلسفه حکومت، نظام قانون‌گذاری، مفهوم و مصداق جرم، حق حکومت‌کردن و… در نگاه سنتی همه اینها متفاوت از نگاه مدرن است. اگر من مثال زنان را زدم، برای این بود که دربرگیری آن زیاد است. شما چه چیزی را جرم می‌دانید و چه چیزی را نمی‌دانید. از چه مجازاتی با چه کیفیتی باید استفاده کنیم. حقوق انسان‌ها چگونه است، چه کسی حق حکومت‌کردن دارد. اینکه فلسفه حکومت هدایت‌کردن مردم است یا حاکمیت کارگزار مردم است؟ اینها دو جواب کاملا متفاوت دارند. حکومت از طرف مردم انتخاب می‌شود، بعد ادعا دارد که می‌خواهد مردم را هدایت کند. این خودش متناقض است. وضعیت ایران محصول این تناقضات است که در قانون اساسی، اندیشه و خیلی چیزهای دیگر وجود دارد و این تناقض بین بخشی از نگاه سنت و مدرنیته هست و البته در عمل آن بخش سنت در ساخت قدرت دست بالا را می‌گیرد و می‌خواهد با یک ماشین پر از تناقضات راه برود و لک‌ولک کند، اما نمی‌تواند. این تناقضات در مقاطعی خودش را شدیدا بروز می‌دهد. بنابراین اگر بخواهیم درباره همه این موارد صحبت کنیم، باید ببینیم تفاوت این دو نگاه چیست و چگونه خودش را در وضعیت عمومی و اداره کشور بازتاب می‌دهد و چگونه منجر به این بدبختی‌ها و فلاکت‌ها می‌شود. اما در مورد اینکه چشم‌اندازی وجود ندارد یا ممکن است چشم‌اندازها ضعیف باشند، مخالفتی با شما ندارم. فعلا کاری هم به اپوزیسیون داخل و خارج ندارم و این تفکیک را انجام نمی‌دهم؛ حداقل در بحث امروزمان نمی‌خواهم تفکیک کنم. هرکس بتواند چشم‌اندازی را نشان دهد، حتی کسی که در ساخت قدرت است، بیشتر از جانب مردم تحویل گرفته خواهد شد؛ مشروط بر اینکه بتواند چشم‌اندازی با قابلیت اجرائی ارائه کند.

    حال اگر ارائه کرد، ما هم حمایت می‌کنیم و اگر نقد داشتیم، می‌گوییم. اگر بتوانیم خودمان یا دیگران این چشم‌انداز را ارائه دهیم، باید انجام دهیم. اما با وضعیتی که برای اصلاح‌طلبان به وجود آمده و با انسدادی که در ساخت سیاسی شکل گرفته، خیلی سخت است که اصلاح‌طلبان در داخل بتوانند چنین چشم‌اندازی را فعلا ارائه کنند. نه خودشان آمادگی‌اش را دارند و نه افق گسترده‌ای پیش‌روی آنان وجود دارد که بتوانند در این چارچوب چشم‌اندازی را ارائه کنند. شخصا ناامید نیستم و به نظرم این انسداد و رکود می‌تواند مقدمه گشایش‌های جدید باشد. در باب تفاوت دو نگاه سنت و مدرنیته هم می‌توانم درباره جرم، مجازات، فلسفه حقوق و فلسفه حکومت توضیح دهم که تفاوت‌ها چیست و آثارش چگونه است.

    سنت کلا از زاویه بیعت نگاه می‌کند، در‌حالی‌که مدرنیته موضوع را از زاویه قرارداد نگاه می‌کند. آنها حکومت را دست می‌گیرند تا هدایت کنند، در‌حالی‌که اینها حکومت را کارگزار می‌دانند. آنها جرم و مجازات را در حیطه گناه و مسائلی از این قبیل می‌دانند، در‌حالی‌که اینها امری نسبی و مرتبط با نظم اجتماعی می‌دانند. آنها مجازات‌ها را ابدی و ازلی می‌دانند، در‌حالی‌که اینها مجازات را مرتبط با شرایط اجتماعی می‌دانند و هرچه جلوتر برویم مجازات‌های خشن را کمتر می‌پذیرند و بیشتر مجازات‌های ترمیمی را ترجیح می‌دهند. در نظام مدیریتی روابط با جهان خارج نیز این تفاوت‌ها را می‌توان تک‌تک توضیح داد.

    منبع: روزنامه شرق

     

    اخبار اقتصادی

    |بلیط اتوبوس , بلیط هواپیما , بلیط قطار | خرید شارژ , خبر فوری , درج آگهی رایگان

  • عباس عبدی:نمایندگان مجلس از فهم مواضع رهبری عاجزند

    عباس عبدی:نمایندگان مجلس از فهم مواضع رهبری عاجزند

    پاسخ به این پرسش کمی سخت است چراکه ممکن است شرایط عمومی و اقتصادی کشور به گونه‌ای شود که مجلس از حیث کارایی فاقد حداقلی از ظرفیت شود. چون نه توان قانون‌گذاری خواهد داشت و احتمالا نیازی هم به آن نخواهد بود و نه توان نظارتی خواهد داشت و از همه مهم‌تر اینکه فاقد حداقلی از ایده ایجابی هستند.  ب

    مجلس از هنگامی که آغاز به کار کرد یک خط‌مشی تهاجمی را علیه دولت برگزید. خطی که به درستی انتظار می‌رفت، اتخاذ کنند. در واقع ترکیب سیاسی افراد تایید صلاحیت شده همین دیدگاه و انتظار را به وجود آورده بود. این انتظار نیز برآورده شد و با احضار وزرا و حتی توهین و تحقیر آنان، گام اول را محکم برداشتند. سپس تهاجم به رییس‌جمهور را آغاز کردند. ابتدا از طرح سوال وارد شدند ولی به سرعت استیضاح در دستور کار قرار گرفت چون می‌دانستند، سوال مشکل آنان را حل نمی‌کند.
    ولی این خط‌مشی با سخنان مقام رهبری به کلی رنگ باخت. هر چند صریح بیان نشد ولی به روشنی معلوم بود که می‌شد، نتیجه گرفت که استیضاح رییس‌جمهور و حتی طرح سوال از او عمل خردمندانه‌ای نیست. به عبارت دیگر این مواضع آب سردی بود که بر شعارهای داغ مجلسی‌ها ریخته شد. پس از این مرحله هر کدام وارد میدان شدند و از مواضع گذشته برائت جستند و اینکه استیضاح و سوال کار بدی است و می‌خواهند به دولت کمک کنند.

    ظاهر قضیه این است که آنان از مواضع رهبری تبعیت کرده‌اند و این را نقطه قوت خود می‌دانند ولی این ظاهر ماجراست در حالی که اگر به صورت ریشه‌ای به موضوع نگاه کنیم، ابعاد مشکل در مجلس آشکار خواهد شد.
    مساله این نیست که مجلس از مواضع رهبری تبعیت می‌کند یا نه؟ مساله این است که این مجلس و رهبران اصلی آن از فهم مواضع رهبری عاجز هستند. چنان عاجز هستند که موضوعی به این روشنی را متوجه نبودند و اگر ایشان وارد نشده بود چه بسا قصد انجام آن را داشتند. برای مجلس و کنشگران سیاسی اصولگرا زشت و زننده است که تا این حد از فهم و درک مواضع رهبری غافل باشند. مواضعی که تقریبا بسیاری از تحلیل‌گران آن را می‌فهمیدند. پس مشکل مجلس تبعیت یا عدم تبعیت از مواضع رهبری نیست، مشکل ناتوانی آن در فهم مواضع مهم و اصلی است که در نتیجه، کار به جایی می‌رسد که ایشان مجبور می‌شوند به صورت ضمنی که از تصریح آشکارتر است، ماجرا را بیان کنند.
    با این مقدمه می‌توان نتیجه گرفت؛ این مجلس از درک اصلی‌ترین ادعای خود که اجرای رهنمودهای رهبری است، عاجز و ناتوان است. یا باید این رهنمودها چنان واضح و آشکار باشد که مثل دو دو تا چهار تا باشد تا متوجه آن شوند یا متوجه آن نمی‌شوند. خب! اگر محور اتحاد و انسجام مجلسی‌ها نزد خودشان تا این حد نامتعین باشد و شناختی از آن نداشته باشند در این صورت آیا خواهند توانست گامی در مسیر این محور بردارند؟ پاسخ منفی است. در نتیجه کارشان به مجادلات بی‌پایان و زیانبار و روزمرگی‌های غیرمفید خواهد انجامید.

    ۱۷۳۰۲

    منبع : خبرآنلاین

  • اگر قوانین مبارزه با پولشویی اجرا می شد، طبری به وجود نمی آمد

    اگر قوانین مبارزه با پولشویی اجرا می شد، طبری به وجود نمی آمد

    برای نمونه در طول دادگاه نماینده دادستان می‌کوشد که به نحوی ترفندهای آقای طبری را در خصوص پاک کردن رد پای ‏وی در جرم توضیح دهد. از سوی دیگر روز گذشته فیلمی از سخنان معاون اول دستگاه قضایی منتشر شده و درصدد بود توضیح ‏دهد که چرا اتهام‌های آقای طبری پیش‌تر مورد رسیدگی قرار نگرفته است و حالا رسیدگی می‌شود؟ وی در توضیح می‌کوشد که ‏ثابت کند طبری خیلی پیچیده عمل می‌کرده و ردی از خودش بر جای نمی‌گذاشته است. می‌گوید شایعات درباره وی بود، ولی ‏چیزی که بتوان با استناد به آن اقدام کرد در دسترس نبود. ولی پس از بازرسی خانه‌های افراد و متهمان، اسنادی به دست آمد که ‏شواهدی در این مورد به دست داد. این یادداشت در مقام رد این ادعا نیست.هرچند آن را تایید هم نمی‌کند. ولی فرض کنیم که ‏چنین باشد. آیا بدان معنا خواهد بود که اگر مجرمان پیچیده عمل کنند، به دام نخواهند افتاد؟

    اگر این‌طور است مردم خواهند گفت که حتما  افراد دیگری هم هستند که پیچیده عمل می‌کنند و در حال فساد کردن هستند. ‏پس وظیفه حکومت در این میان چیست؟ آیا افراد مفسد در کشورهای دیگر پیچیده عمل نمی‌کنند که گیر می‌افتند؟ یا آنکه افراد آنان ‏خوب هستند و فساد نمی‌کنند؟

    پاسخ روشن است. در همه جای جهان به اندازه‌ای افراد مستعد برای انجام خلاف هستند که بتوانند ‏فسادهای کلان کنند. ولی اگر در برخی کشورها این کار را نمی‌کنند، نه ناشی از ناتوانی چنین افراد مستعدی برای انجام فعالیت ‏پیچیده است که آنان بسیار زیرک‌تر و پیچیده‌تر هستند و نه از سلامت نفس مدیران آن‌ها ناشی می‌شود. علت این است که در آن ‏کشورها راه‌های انجام فساد بسته شده یا خیلی تنگ و باریک است و کسی نمی‌تواند با صدها و هزاران میلیارد فساد از آن رد شود. ‏می‌پرسید چگونه؟ گردش مالی افراد به شدت تحت نظر است. اگر کسی ثروتی نامتعارف به دست آورد باید پاسخگوی منشا آن ‏باشد. اگر کسی درآمد زیاد دارد باید مالیات متناسب را بپردازد. اگر کسی در عرض یک و دو سال ده‌ها میلیارد بر ثروت خود یا ‏نزدیکانش افزوده شود حتما باید پاسخگو باشد. مبادلات پولی در بانک‌ها باید تحت نظر باشد. کسانی که کار و کاسبی مشروع و ‏قانونی دارند از شفافیت این روابط ابایی ندارند. مشکلی با اندازه‌گیری و اعلام میزان ثروت خود ندارند. قانون ‏FATF‏ و سایر ‏مقررات پیشرفته بانکی برای جلوگیری از فساد و پولشویی است. قانون سوت‌زنی برای جلوگیری از فساد است. ‏
    ‏ لازم نیست دستگاه‌های امنیتی و اطلاعاتی را برای پیدا کردن فاسد در نظام اداری بسیج کنید. کافی است به سوت‌زن جایزه دهید و ‏امنیت او را تضمین کنید. کافی است که گردش مالی و ثروت افراد حساب و کتاب قابل سنجش داشته باشد. کافی است اداره مالیات ‏با جدیت مالیات بگیرد، رد مالیات را از روی ثروت و درآمد موجود و گردش مالی پیدا کند. برای مثال در دادگاه آقای طبری ‏تاکنون این پرسش مطرح نشده که این ثروت بیکران از کجا آمده؟ او باید ثابت کند از راه مشروع کسب کرده و همیشه هم مالیاتش ‏را داده. نه اینکه دادگاه ثابت کند مال او از راه نامشروع کسب شده. در اینجا معادله را باید عوض کرد. ‏

    ۲۳۳۰۲

    منبع : خبرآنلاین

  • واکنش متفاوت عباس عبدی به نامه جنجالی موسوی خوئینی ها به رهبر انقلاب

    واکنش متفاوت عباس عبدی به نامه جنجالی موسوی خوئینی ها به رهبر انقلاب

    عباس عبدی، فعال سیاسی اصلاح طلب در گفتگویی به ماجرای نامه حجت الاسلام موسوی خوئینی‌ها به رهبرانقلاب و حملات و واکنش‌های تند  سیاسیون به او پرداخته است که بخشی از آن را در ادامه می خوانید.

    *هر اتفاقی که می‌افتد، فارغ از اینکه عامل آن چه معنایی در ذهن داشته باشد، تبعات پیش‌بینی شده یا نشده‌ای را خواهد داشت که لزوما مورد نظر عامل ان رفتار نیست یا نبوده. واقعیت این است که فکر نمی کنم آقای موسوی خوئینی‌ها به دنبال این بوده که کنش گری جدیدی را طرح کند. با توجه به شناختی که از ایشان وجود دارد این کار را معمولا انجام نمی‌دهد. حتی در جریان‌های حاد گذشته هم جزو کسانی است که همیشه مراعات بسیاری از نکات را می کرده است. خیلی هم اهل سماجت نیست به محض آن که «سلام» را برای ۵ سال تعطیل کردند آن را برای همیشه کنار گذاشت.

     همه یا اکثریت قاطع مردم از ادامه وضع موجود ناراضی هستند

    *ولی برداشت من از صدور این نامه این است که همه یا اکثریت قاطع مردم از ادامه وضع موجود مستأصل و ناراضی هستند در نتیجه به کسانی که گمان می‌کنند می‌توانند منشاء خیری شوند فشار می آورند که حرفی بزنید و کاری کنید. فارغ از اینکه نتیجه زدن این حرف یا این کار چه چیزی باشد. همه نگران وضع کشور هستند. اگر به همه شاخص های موجود کشور که نگاه شود، کاملا می توان این موضوع را مشاهده و بصورت دقیق سنجش کرد؛ یعنی چیز پیچیده ای نیست.

    *ایشان هم به عنوان یک فرد شاید به این نتیجه رسیده که نمی تواند بیشتر از این ساکت بماند و باید واکنشی نشان دهد. لذا فکر نمی کنم که خود ایشان یا دیگران دنبال این باشند که آغاز دوره جدیدی از کنشگری سیاسی را راه بیاندازند. چون این نوع مسائل محصول اراده جمعی است و محصول اراده فردی نیست. یعنی اگر ایشان می خواست این کار را انجام دهد طبعا مجمع روحانیون و با مشارکت نیروهای دیگر باید این کار را می کردند. ولی ایشان به صفت فردی، حتما برای پاسخ به درخواست های عمومی، این کار را انجام داده است.

    *متأسفانه برخوردی که با این ماجرا شده نشان می دهد که ما حتی یک گام هم در سیاست پیشرفت نکرده ایم. نه تنها اصولگراها و آدم های سنتی، بلکه برخی از کسانی که ادعای روشن فکری هم دارند در برخورد با این نامه به حضیض سیاست سقوط کرده اند بطوری که جز ابراز تاسف چیز دیگری نمی‌توان گفت. به ویژه هنگامی که برخی از این برخوردها را که می بینیم، آن هم به نام عقل و منطق، اگر به آنها جواب هم بدهید چاپ نمی کنند.

    واکنش متفاوت عباس عبدی به نامه جنجالی موسوی خوئینی ها به رهبر انقلاب
    واکنش متفاوت عباس عبدی به نامه جنجالی موسوی خوئینی ها به رهبر انقلاب

    عده‌ای شمشیر هتاکی را روی هاشمی گشوده بودند

    *شخصیت داشتن در نقد هم مهم است. شخصا وقتی از آقای هاشمی انتقاد می کردم که در اوج قدرتش بود ولی وقتی که در حضیض افتاد یک بار هم این کار را نکردم؛ با اینکه به او انتقاد داشتم. برای اینکه اخلاقا این کار را درست نمی‌دانستم که آقای هاشمی را هنگامی نقد کنم که عده‌ای شمشیر هتاکی را روی او گشوده بودند. و یا در حالی که می دانستم کسانی بسیاری وجود دارند که باید نقد شوند، ساختارهای دیگری وجود دارد که در نقد اولویت دارند، وضعیت دیگری وجود دارد که باید نقد شود، هاشمی را نقد نمی کردم. هنوز هم سعی می کنم از این موضوع پرهیز کنم؛ چون فوت کرده و به رحمت خدا رفته است. سال پیش بر اثر اصرار در یک نشریه مفصل در باره او گفتگو کردم ولی از انتشارش در کانالم پرهیز کردم. چرا چون انسانیت و شرافت اخلاقی نقد هم مهم است.

    کسانی که وام‌دار سلام هستند، ‌اکنون زبان درآورده‌اند

    *آن موقع دو سه نفر قلم به دست که امروز بخواهند اسم یک آدم سطح متوسط قدرت را ببرند جرأت ندارند و با هزار سلام و صلوات می برند که به قبای آنان برنخورد، آنقدر بی اعتبار و بی شخصیت هستند که نگاه استبدادی خود را با نقاب لیبرالیسم سطحی و متقلبانه پنهان می کنند و شروع به حمله به کسانی می‌کنند که از این طریق امتیازی نصیبشان شود. به دیگرانی حمله می‌کنند که هیچ شناخت موثری از آنان ندارند. و جالب این که ذره ای هم به نقد محتوایی مطلبش نمی پردازد. اینهایی که همه وام‌دار سلام هستند و اگر نبود امروز باید دست به سینه مجیز می‌گفتند ‌اکنون زبان درآورده‌اند و همزمان فیلسوف و سیاستمدار و تاریخ‌نگار و همه چیز شده‌اند.

    *دوست نداشتم این تعبیر را بکار ببرم ولی کسانی که شجاعت حمله به اصل انقلاب و امام را ندارند اکنون فرصت پیدا کرده‌اند که این هدف خود را ریاکارانه پشت حمله به آقای خویینی‌ها پنهان کنند. آنان نقد را به منجلاب کشیده‌اند و خود نیز در این نقدغوطه‌ورند.

    *گروه دومی به ظاهر در نقطه مقابل آنان قرار دارند و آنچنان بی‌اصول هستند که خود را پشت انقلاب و امام پنهان کرده‌ و سنگر گرفته‌اند ولی اکنون برای گروه اول دست می‌زنند. گروه دوم از آن گروه اول بیشتر غرق در منجلاب هستند. ما بلد نیستم تا این حد بزدلانه نقد کنیم اگر چیزی را قبول داریم صریح می‌نویسیم و اگر قبول نداریم ان را رد می‌کنیم. نقد درونی خود را نیز برای خوش‌آیند دیگران نباید نوشت. در بدترین حالت ممکن است سکوت کنیم و نه ریاکاری. در باره گذشته نقد داریم ولی بجای گذشت ۴۰ سال چنان بودیم که از ۳۰ سال پیش این کار را متعهدانه انجام دادیم و هزینه‌اش را پرداختیم. نقدی که همراه با جایزه و امتیاز باشد فقط از گلوی چنین افراد بدون اصولی فرو می‌رود.

    ۲۷۲۱۵

    منبع : خبرآنلاین

  • عباس عبدی:مگر مردم نام متخلفان را حفظ می‌کنند؟ تازه حفظ کنند چه فایده‌ای برای آنان دارد؟

    عباس عبدی:مگر مردم نام متخلفان را حفظ می‌کنند؟ تازه حفظ کنند چه فایده‌ای برای آنان دارد؟

    همان طور که با شنیدن نام اقتصاد، ذهن ما متوجه پول می‌شود، اقتصاد بدون مقوله پول یک اقتصاد عصر حجری است، ولی وجود دارد، در حالی که دولت بدون قدرت بی‌معنا است. قدرت یعنی تضمین اجرای دستورات حکومت. در حکومت‌های مدرن این دستورات برآمده از قانون مصوب نمایندگان مردم، و دقیق و تعریف شده است، در حالی که در حکومت‌های استبدادی محصول اراده حاکم و بدون ضابطه مشخص است، هر چند در هر دو مورد ضابطه حکومت باید اجرا شود و قدرتِ حکومت تضمین‌کننده اجرای آن است. از این جهت ضابطه قانونی با ضابطه اخلاقی تفاوت دارد. برای نمونه به لحاظ اخلاقی باید به بزرگتران سلام کرد و احترام گذاشت، البته اگر کسی این کار را انجام ندهد او را مجبور به انجامش نمی‌کنند. ولی مردم این کار را بد می‌دانند و کسی که آن را انجام ندهد به او منفی نگاه می‌کنند. در مقابل توقف در برابر چراغ قرمز یا پرداخت مالیات یا اتهام نزدن به دیگران یک ضابطه قانونی است که دولت اجرای آن را تضمین کرده است. کسی که از چراغ قرمز عبور کند، یا مالیات ندهد یا اتهام بزند، مورد پیگرد قرار گرفته و جریمه یا مجازات می‌شوند. هر چند این موارد بعضاً خلاف اخلاق هم هست و مردم مرتکب آن را مورد نکوهش قرار خواهند داد ولی در درجه اول این رفتارها خلاف ضابطه قانونی است.
    حوزه وظایف دولت، قانون است، و قدرت نیز به همین دلیل در اختیار آنها است. با این مقدمه دستور و خبر زیر را چگونه باید معنا کرد؟
    بانک مرکزی ایران ساعاتی پس از دستور آقای روحانی مبنی بر اعلام اسامی متخلفان ارزی، بیانیه صادر و اعلام کرد که: “درصورت عدم برگشت ارز مطابق مصوبات هیات وزیران و مصوبات شورای عالی هماهنگی اقتصادی، اسامی تمام صادرکنندگان کالا و خدماتی که ارزهای صادراتی را مطابق ترتیبات اعلامی این بانک به صورت شفاف به چرخه اقتصادی کشور بر نمی‌گردانند را در رسانه‌ها انتشار خواهد داد… متاسفانه تعدادی از صادرکنندگان علی رغم گذشت مدت طولانی از تاریخ صدور کالا و خدمات هنوز ارزهای صادراتی این سال را به چرخه اقتصاد کشور بازنگرداندند.”
    مردم از حکومت و دولت انتظار ندارند که مقررات خود را به ضابطه اخلاقی تقلیل دهد، و فقط به انتشار اسامی متخلف بسنده کند. اگر اقدام آنان خلاف است باید ضمانت اجرا داشته باشد و نیز مجازات مناسب برای آن در نظر گرفت. انتشار اسامی آنان یک بحث فرعی و تکمیلی است و به لحاظ وظایف حکومت موضوعی اصلی نیست. اگر کسی باید ارز خود را بازگرداند، حتماً باید ضوابط و معیارهای بازگشت دادن ارز معین شود و از طرف دولت تضمین شود. و الا کسی از انتشار اسامی نگرانی نخواهد داشت. مگر مردم نام متخلفان را حفظ می‌کنند؟ تازه حفظ کنند چه فایده‌ای برای آنان دارد؟ چنین نحوه برخوردی به منزله بلاموضوع کردن حضور حکومت و دولت است. اگر پلیس حق بازداشت مرتکب به جرم مشهود را نداشته باشد، نبودش بهتر از بودش است.
    اگر دولت نمی‌تواند مقرراتی بگذارد که اجرایی شود و ضمانت اجرا ندارد، بهتر است آن را انجام ندهد، تا اینکه بخواهد به جای الزام قانون مبتنی بر قدرت از ابزارهای اخلاقی استفاده کند. ابزارهای اخلاقی خوب و لازم است، ولی وظیفه دولت‌ها استفاده از آنها نیست، این ابزار را باید مردم عادی استفاده کنند. هر گاه دولت یا حکومت به ابزارهایی جز قانون و ضابطه قانونی متوسل شد مطمئن باشید که یک جای کار آنان اشکال دارد.

    ۱۷۱۷

    منبع : خبرآنلاین

  • عباس عبدی: همه ما اصلاح طلبان همین الان بمیریم، مشکلی از حکومت حل می شود؟ / اصلاح‌طلبان نباید آن مسیر را در سال ۸۸ می‌آمدند

    عباس عبدی: همه ما اصلاح طلبان همین الان بمیریم، مشکلی از حکومت حل می شود؟ / اصلاح‌طلبان نباید آن مسیر را در سال ۸۸ می‌آمدند

    عباس عبدی، فعال سیاسی اصلاح طلب، در گفتگو لایو اینستاگرامی با خبرآنلاین، درباره برخی اظهارنظرها مبنی براینکه اصلاح طلبی مُرده است، گفت: من معتقد هستم که هنوز هم اصلاح طلبان با ظرفیت ترین نیروی سیاسی ایران هستند، بی برو برگرد. و هنوز آنها هستند که می توانند کار تاثیرگذار اجتماعی انجام دهند اما به دلایل اشتباهاتی که در گذشته کرده اند، قادر نیستد که از آن اشتباهات برگردند. اصلاح طلبان نیروی سیاسی خیلی قدرتمندی هستند و این ظرفیتشان را در گذشته توانستند به فعلیت در آورند، الان هم می توانند این کار را انجام دهند ولی هرچه زمان می گذرد این ظرفیت غیر قابل بازیافت می شود و نیروها بیشتر از دستشان خارج می شوند.

    >>>> در همین رابطه بیشتر بخوانید؛

    >>>> عبدی:خاتمی نمی‌تواند اصلاحات را رهبری‌ کند /قالیباف‌ نماینده‌ کیست؟

    وی ادامه داد: استعمال و کاربرد این کلمات که این مرده است یا زنده، شنونده را از واقعیت وجودی جامعه دور می کند، این حرف ها برای این است که آن حرف ها شنیده شود، من نیازی ندارم شنیده شوم. ما سعی می کنیم اتفاقات را توصیف کنیم، مخاطب هر استنباطی خواست بکند. اگر اصلاح طلبان مرده بودند آنقدر تحت فشار قرارشان نمی دادند، اما من معتقدم که ایرادات آنها جدی است و با شرایط کنونی باید یک بازنگری جدی در تحلیل وضعیت موجودشان در چشم انداز آینده شان بکنند.

    عباس عبدی: همه ما اصلاح طلبان همین الان بمیریم، مشکلی از حکومت حل می شود؟ / اصلاح‌طلبان نباید آن مسیر را در سال ۸۸ می‌آمدند
    عباس عبدی: همه ما اصلاح طلبان همین الان بمیریم، مشکلی از حکومت حل می شود؟ / اصلاح‌طلبان نباید آن مسیر را در سال ۸۸ می‌آمدند

    این تحلیلگر سیاسی اصلاح طلب با بیان اینکه اشکال اصلاح طلبان از سال قبل از ۸۸ شروع شد و در سال ۸۸ به اوج خود رسید، گفت: فارغ از اینکه ادعای اصلاح طلبان درباره آن انتخابات درست بود یا غلط، اما آنها نباید آن مسیر را می آمدند و این را هم من الان به شما نمی گویم چون الان تحلیل پس از واقعه است. من دقیقا قبل از واقعه دقیقا برای دوستان نوشتم که وارد این انتخابات نشوید، نه اینکه رای ندهید ولی گفتم دور نتیجه این انتخابات را خط بکشید و نیرویتان را برای سال ۹۲ بگذارید ولی متاسفانه به یک دلایلی که برخی از آن قابل فهم است و بخشی از آن هم قابل قبول نیست این مسیر را آمدند.

    همه اصلاح طلبان بمیرند، مشکلی از حکومت حل می شود؟

    وی با بیان آنکه زمانی که وارد این مسیر شوید باید تا آخر آن را طی کنید، گفت: ضربه ای که حکومت و اصلاح طلبان خوردند زیاد بود. این موضوعی که شما درباره جوانان گفتید ریشه آن در ۸۸ است. یک انقطاع نسلی بین بچه هایی که آن زمان دانش آموز بودند و دانشجو شدند با الان که ۱۱ سال از آن واقع گذشته است و همه آنها الان دیگر جوان و رشید شده اند. من نمی دانم که آیا این قدرت وجود دارد که این را بازسازی کنند یا خیر. اصلا هم بحث اصلاح طلبی نیست. اصلا فرض کنید که امروز یک سنگی از آسمان بیاید و بر سر تمام اصلاح طلبان بخورد و همه آنها بمیرند، مشکلی از این حکومت حل نمی شود که حتی بدتر هم می شود.

    ۲۷۲۱۵

    منبع : خبرآنلاین

  • خاتمی نمی‌تواند اصلاحات را رهبری کند/ شورای رهبری تشکیل شود

    خاتمی نمی‌تواند اصلاحات را رهبری کند/ شورای رهبری تشکیل شود

    به گزارش خبرگزاری مهر، عباس عبدی روزنامه نگار و فعال اصلاح طلب در یک گفتگوی لایو اینستاگرامی در واکنش به سخنان اخیر رییس دولت اصلاحات گفت: فکر می‌کنم آقای خاتمی با این وضع نمی‌تواند رهبری کند. واقعیت این است و سخنرانی چند روز اخیرشان نشان داد که او متاسفانه در این مقام نیست و خودش را در این مقام تعریف نمی‌کند.

    وی افزود: ایشان نباید بگوید که از اصلاح طلبان جامعه محوری می‌خواهم تا برنامه و طرح‌های خود را برای چنین موقعیتی ارائه کنند، بلکه باید بگوید برنامه خودشان چیست. مشکل اصلی ما شکاف قدرت و مسئولیت است، چه در حکومت و چه در میان منتقدان و اصلاح طلبان.

    وی همچنین گفت: هرکسی می‌خواهد قدرت داشته باشد باید در هر ساختاری مسئولیت پذیر باشد. مسئولیت پذیرفتن اینگونه نیست که یک شورا درست کنید که سر و ته آن معلوم نباشد. آدم نمی‌تواند با آن ارتباط برقرار کند چون اصلاً پاسخگو نیست.

    عبدی در رابطه با نظرش درباره نحوه رهبری اصلاحات گفت: من فکر نمی‌کنم کسی با صفت فردی بخواهد در این مقام باشد، بیشتر باید به صفت جمعی رفتار کنند. من از سال ۹۰ گفته‌ام که اصلاح طلبان نیازمند ایده و اراده هستند. در اراده هم باید یک جمعی را تعریف کنند و بگویند اینها نماینده ما برای پیگیری ایده‌ها هستند و محکم هم پای آن بایستند، نیازی هم به فرد و صفت شخصی وجود ندارد.

    منبع : مهرنیوز